رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. zeinab shiri

    zeinab shiri

    کاربر فعال


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      56


  2. samaneham

    samaneham

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      10


  3. فاطمه بهرامی.

    فاطمه بهرامی.

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      264


  4. saba

    saba

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      226


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/23/2024 در همه بخش ها

  1. به نام خالق کلمات نام رمان: آیرین نویسنده:زینب شیری ژانر رمان:عاشقانه، کمدی،جنایی،پلیسی ساعات پارتگذاری: هدف: خلاصه: شنیدین میگن فضولی کار دست آدم میده؟! حالا اگه یه کسی شغلش فضولی باشه چی میشه؟! زندگی مثل یه داستان رمزآلود میمونه که انسان‌ها باید اون رو کشف کنن؛ هرکسی به اندازه کنجکاویش دنیای اطرافش رو کشف می‌کنه . همیشه کشف کردن باعث نمیشه انسان ها مشهور بشن گاهی باعث میشه به دردسرهایی بیوفتن که اگه به عقب برمی‌گشتن شاید هیچ‌وقت دست به کشف کردن نمیزدن!! ناظر: @sarahp
    1 امتیاز
  2. #پارت_ نهم خسته و کلافه سمت اتاقم راه افتادم؛ اتاقم دقیقا کنار اتاق ارمیا بود‌ و از اونجا که با سر و صدای من و مامان بیرون نیومده بود یعنی خونه نیست. در اتاقمو باز کردم و کولمو داخل اتاق پرتاب کردم و شروع کردم به در آوردن لباسام، بعد از اینکه لباسامو با لباس خونگی عوض کردم کلافه روی تختم نشستم ، موهامو از کش رها کردم و توشون دست کشیدم این حرکت آرومم میکرد وقتی کلافه بودم و مغزم به هیچ‌ جا نمی‌کشید. نمی‌دونستم باید چیکار کنم ؟! همه راه حلام به بن بست خورده بود و این یعنی باید تسلیم حرف بابا میشدم اما من نمی تونستم ، نمی‌تونستم بیخیال چیزی بشم که عاشقشم و فقط برای پول برم سراغ حسابداری البته نمیگم پول مهم نیست اتفاقا خیلی هم مهمه اما من میخواستم پول رو از شغلی که دوسش دارم بدست بیارم ! با تقه ای که به در خورد دستمو از توی موهام در آوردم و رو به در گفتم: - بفرمایید. مامان وارد اتاق شد و رو به من که در مونده روی تخت نشسته بودم گفت: - خوبه خوبه نمی‌خواد از الان زانوی غم بغل بگیری پاشو بیا ناهارتو بخور امروز ارمیا و بابات دیر برمیگردن گفتن که ما ناهارمون رو بخوریم! در جوابش سرمو تکون دادم و لب زدم: - شما برو منم الان میام! مامان نفسشو بیرون داد و در رو پشت سرش بست، از روی تخت پاشدم و لباسامو مرتب کردم و موهامو گورجه ای بستم و از اتاق خارج شدم. با صدای غرغر دلم قدمام رو سرعت بخشیدم به سمت آشپزخونه ، درسته شکست شغلی خورده بودم ولی دلیل نمی‌شدم از گشنگی بمیرم که! در نتیجه سریع روی صندلی جا گرفتم و شروع کردم با گفتن بسم الله تند تند غذا خوردن؛ انقدر سریع میخوردم که لقمه پرید توی گلوم و شروع به سرفه کردن کردم.
    1 امتیاز
  3. پارت چهارم یه لحظه به حرفم فکر کردم، وای از دست تو سمانه بازم سوتی دادی اخه آدم خنگ خسته نباشی چیه؟ دیگه دیر شده بود همایون سرش رو سریع چرخوند سمت شیشه و زد زیر خنده من هنوز میلادم ندیده بودم ولی از تکون خوردن شونه‌هاش میشد تشخیص داد که اونم داره میخنده‌. مهشید هم سوار شد و سلام داد و با تعجب به قیافه‌های خندون اون دونفر نگاه می‌کرد که سرنوشت زدم به شیشه، قشنگ فهمید یه گل دیگه گذاشتم که با چشم غزه گفت: - باز چه گلی کاشتی؟ بزار سوار بشیم بعد گل بکار! خندم گرفت و آروم گفتم: -ببخشید۰ مهشید تمام مدت داشت غر میزد که چرا دیر اومدید چرا طول کشید و ازین نظیر حرفا ولی من تمام مدت نگاه کنجکاوی رو دوخته بودم به این پسر عضله‌ای روبه روم! از اینه جلو ماشین میتونستم یکم از صورتش رو ببینم که البته با عینک دودی که روی چشم‌هاش قرار داده بود همونم به سختی متوجه شدم. انگار متوجه نگاه خیره‌ام شده بود چون اینه جلو رو تنظیم کرد روم و رو به مهشید گفت: -کم منگه بزن! سرمون رو بردی. خندم گرفت و نگاهم رو دوختم به مهشید که الان دندون تیز کرده بود برای میلاد که بره خرخرش رو بجوه! میلاد رو به همایون کرد و گفت: - بده لباسمو سردم شده داداش. به کت کرم رنگی که روی پاهای همایون بود خیره شدم و به دست مردونه میلاد که لباس رو به آرومی برداشت. خیلی کت خوش دوختی بود و منم که خوره مد و پوشاک با ذوق گفتم: - چه کت قشنگی! مهشید با آرنجش توی پهلوم زد، بر خلاف تصورم میلاد با مهربونی جوابم داد و گفت: - قابل شمارم نداره. لبخند زدم و سرم رو پایین انداختم هنوز هم چهره رو کامل ندیده بودم و همین عصبی و استرسیم کرده بود. میلاد به بار دیگه دستش رو سمت اینه برد و روی من تنظیمش کرد و گفت: - سمانه خانم متولد چه سالین؟ چشم آشکار ذوق درونیم رو نشون میداد برای همین صدام هم دچار هیجان شد و با صدای بلند و رسا گفتم: - هشتاد و پنج! به مهشید نگاه کردم که چشاش از حدقه زده بود بیرون، انگار تازه به خودم اومده باشم با چشمای گشاد شده گفتم: - نه من سال تولدمو میگم اون که بیشتره! فقط میدونم ماشین توی سکوت مرگ باری فرو رفت و من عرق سرد ازم پایین میریخت. خاک تو سرت سمانه بازم گل کاشتی نفسم حبس کردن بودم و ترجیح دادم سکوت کنم و هیچی نگم دیگه ولی مگه میشد؟
    1 امتیاز
  4. #پارت_هشتم با این حرف مامان نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم : - نمیشه مامان! من فقط این شغل رو دوست دارم؛ من نمی‌خوام پشت میز بشینم و سرم توی حساب و کتاب باشه و آخرش بازنشسته بشم ، من دوست دارم زندگیم با هیجان باشه دوست دارم چیزای جدید رو کشف کنم و مجرما رو لو بدم یا اینکه پرونده های سیاه رو رو کنم ! مامان یه نگاه به من که همزمان با سخنرانی که انجام میدادم حرکت دست هم داشتم انداخت و گفت: - چی بگم والا خودت میدونی و بابات ! در ضمن یادت نره خودت گفتی اگه نتونی یه خبرگزاری پیدا کنی که تو رو به عنوان خبر نگار استخدام کنه میری و جایی که بابات معرفی کرده مشغول به کار میشی! با این حرف مامان تمام امیدم برای اینکه شاید این حرفمو یادشون رفته باشه از دست دادم ؛ وقتی مامان یادش مونده بود یعنی قطعا بابا یادش هست. توی دلم هزار تا لعنت به خودم فرستادم که چرا توی عصبانیت همچین چیزی از توی دهنم بیرون پریده، این رو دوماه پیش گفته بودم وقتی بابا اصرار داشت برم توی شرکت خصوصی یکی از دوستای قدیمیش به عنوان حسابدار شروع به کار کنم و منم خیلی جدی مخالفت کردم و گفتم که من نه حسابداری رو دوست دارم و نه سوادش رو دارم چرا باید برم توی شغلی که علاقه ای بهش ندارم و باعث بشم یک کسی که به اون شغل علاقه داره و درسشو خونده بیکار باشه. وقتی دقیقا توی اوج دعوا بودیم من از روی عصبانیت زیاد همچین جمله رو گفته بودم(اگر من خبرگزاری پیدا نکنم که توش به عنوان خبرنگار مشغول به کار بشم میرم‌ سر شغلی که شما میگید.) و بعد تازه زمانی که دعوا تموم شد فهمیدم چی گفتم ولی دیگه فایده نداشت من حرف زده بودم و نمی‌تونستم زیر قولم بزنم ، من تمام این دوماه تلاش کرده بودم تا یه خبرگزاری م استخدامم کنه اما همه تلاشم بی نتیجه بود یکسری ها که اصلا خبرنگار نمی خواستن یکسری شون فقط فامیلاشون رو استخدام میکردن و یک سری شون هم رزومه خیلی توپی میخواستن یعنی فرد تازه کار نمی‌خواستن .
    1 امتیاز
  5. #پارت_هفتم بخش سختش از حالا به بعد بود ، راستش روم‌نمیشد بگم اینجا هم درست نشد میدونستم حالا دیگه اِرمیا یه بهونه عالی برای دست انداختن و مسخره کردن من داره اما مشکل من این بود که خودمم حالا دیگه نمی‌دونستم چیکار کنم ؟! لعنتی اگه مرده به جای پارتی بازی رزومم رو قبول میکرد میگه چی میشد؟! با قدم های آهسته سمت خونه حرکت کردم دوست نداشتم زود برسم اما انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا من رو توی موقعیتی که دوست ندارم قرار بده. دستمو روی زنگ گذاشتم و رو به روی آیفون رفتم تا مامان تصویرم رو ببینه و در خونه رو باز کنه، با صدای تیکی که شنیدم در و هول دادم و وارد حیاط خونمون شدم؛ طبق معمول مامان حیاط رو آب و جارو کرده بود و گلدونه رو آب داده بود،همه چیز مرتب و منظم بود. حیاط رو با چند قدم کوتاه طی کردم و در هال رو باز کردم . بوی قرمه سبزی که مامان برای ظهر بار گذاشته بود کل خونه رو گرفته بود و این باعث میشد یکم حالم خوب بشه ، داشتم عمیق این بو رو نفس می‌کشیدم که مامان با یک کف گیر جلوم ظاهر شد. - سلام خوشگل مامان، خسته نباشید! لبخندی به صورت مامان پاشیدم و گفتم: - سلام کدبانوی خونه شما هم خسته نباشید! مامان با لبخند فاصله بینمون رو‌پر کرد و گفت: - ممنونم ! خوش خبر باشی انشالله ، چیشد اوکی شد؟! با این حرف مامان تموم لبخندم پر کشید؛ نفسمو با آه بیرون دادم و سرمو به سمت بالا حرکت دادم ، مامان از حرکتم فهمیدم که اینجا هم اوکی نشده بود اول یکم ناراحت شد ولی بلافاصله نادیده گرفت و دوباره لبخندی به چهره غم زده من زد و گفت : - فدای سرت دخترم ، این نشد یه کاره دیگه!
    1 امتیاز
  6. #پارت_ششم ننه جون به حمایت از پسره که تا الان فهمیده بودم نوه اشه گفت : - اره دخترم بیا بریم. خواستم زنبیل رو بردارم و به سمت ماشین برم که پسره گفت : - نه نیازی نیست شما چرا؟! من میارم شما برید سوار بشید. لبخندی به سمتش زدم و همراه ننه جون سوار ماشین شدم . پسره زنبیل رو صندوق عقب گذاشت و جای راننده نشست و آیینه اش رو روی من تنظیم کرد و گفت : - خب کجا تشریف میبرید؟! بگید که من برسونمتون . با لبخند گفتم : - نمی‌خواستم مزاحمتون بشم پرید وسط حرفم و گفت: - این چه حرفیه! گفتم که مراحمید . درجوابش تشکر کردم و آدرس سر خیابون خونمون رو دادم. کل مسیر ننه جون و پسره که از حرفهای ننه جون فهمیدم اسمش امیر علی فقط با هم حرف میزدن و من فقط مواقعی که نیاز بود در جواب سوالاتشون نظرمو میگفتم. خیلی اصرار کردن که تا خونه برسوننم ولی من درجواب تشکر کردم و گفتم که کاری در طول مسیر دارم و می‌خوام انجام بدم و نیازی نیست تا در خونه همراهم بیان. در اصل کاری نداشتم ولی به شدت نیاز داشتم تنها باشم. بعد از اینکه ماشین از جلوی چشمام محو شد؛ نفسمو با آه بیرون دادم و دستامو توی جیب بارونیم فرو کردم و شروع به حرکت کردم ، درحالیکه داشتم با بوت به سنگ های زیر دامن ضربه میزدم به این فکر میکردم که حالا باید چیکار کنم؟! تمام راه ها رو امتحان کرده بودم به تمام خبرگزاری ها سر زدم و با همشون مصاحبه کردم اما هیچی به هیچی ! مغزم از فکر کردن زیاد درد گرفته بود به خودم اومدم دیدم سرکوچمونم
    1 امتیاز
  7. #پارت_ پنجم متعجب سرمو سمت صدا چرخوندم که با یک دنا پلاس سفید رو به رو شدم ؛به قدر شیشه هاش دودی بود که تلاش های مکرر من برای دیدن داخل ماشین نافرجام موند. با باز شدن در ماشین منم دست از تلاش برای دید زدن برداشتم و کنجکاو به صاحب ماشین نگاه کردم؛ یه پسر قد بلند با موهای مشکی که که خیلی مرتب شونه و مدل داده شده بود ، یک عینک مشکی به چشماش بود و اورکت مشکی با یک یقه اسکی سفید پوشیده بود. فقط همین قدر بهش دید داشتم چون بقیه بدنش پشت ماشین بود و من دیدی بهش نداشتم . پسره با خنده رو به ننه جون گفت : - سلام مادر جون ، خوبی؟! مثل اینکه تا همین الآنم با چشمام قورتش داده بودم که با پس گردنی ننه جون به خودم اومدم ودستی به سر و وضعم کشیدم تا مرتب به نظر بیام. ننه جون با خنده رو به پسره گفت : - سلام عمر مادر جون ! خوبم تو خوبی؟! بابات و مادرت خوبن؟! پسره که متوجه پس گردنی ننه جون شده بود ریز خندید و سر به زیر گفت: - منم خوبم ، مامان و بابا رو که تازه دیدید ! اونا هم خوبن ، جایی میری مادرجون؟! بیا برسونمت، مثل اینکه تا الان هم خیلی به این بانوی جوان زحمت دادیم با این حرفش به من اشاره کرد،علاوه بر اینکه خوشتیپ بود با ادبم بود حیف که شکست شغلی خورده بودم و گرنه مخشو میزدم ؛ یه چیزی ته ذهنم گفت نه اینکه تا الان هزار بار مخ زدی ؟! سعی کردم به این صدای ذهنم جوابی ندم و به جاش جواب پسر متشخص رو به روم رو بدم. - نه این چه حرفیه ؟! چه زحمتی ؟ مادر جون رحمتی ان پسره یه لبخند جذاب زد و جنتلمنانه سری تکون داد. - شما لطف دارید بانو ! بابت کمکتون متشکرم تشریف بیارید تا جایی که مد نظرتون همراهیتون کنم.
    1 امتیاز
  8. #پارت_چهارم ننه جون زنبیل توی دستش که پر خرید بود رو محکم کوبیده بود به ساق پای بنده و با حالت طلبکارانه ای دست به کمر رو به من گفت: - خوبه خوبه نمی‌خواد برای من اولا دوما کنی. بعد در حالی که دستاش رو داشت توی هوا میچرخوند و دهنش رو به تمسخر کج کرده بود گفت: - برای من ملا غلط شده؛ اون دپ نیست و دیته! جای این وراجی ها بیا این زنبیل رو بگیر که از کمر افتادم. بعد این حرفش درحالیکه داشت زیر لب غر غر میکرد من رو با زنبیل خریدها تنها گذاشت. تنها واکنش من به این حرکات ضربتی ننه جون یک نگاه متحیر بود؛ اینجوری که ننه جون با سرعت می رفت اگر دیر میجنبیدم ازش عقب می افتادم برای همین زنبیل پر خرید رو از زمین بلند کردم و حرکت کردم. سعی میکردم با قدم های بلند فاصله به وجود اومده رو کم کنم ؛از وزن زنبیل اخمام توی هم رفته بود وقتی کنار ننه جون رسیدم ننه جون یه سمتم چرخید تا چیزی بگه که من از فرصت ایجاد شده استفاده کردم و بلافاصله زنبیل رو روی زمین گذاشتم و خودمم کنارش پهن زمین شدم. - آخ پدرم در اومد ! چه قدر این زنبیل سنگینه ننه جون ؟! نکنه تهش آجر گذاشتی کلک؟ - جوونم جوونای قدیم ! والا ما کوزه های سنگین رو‌می بردیم لب رودخونه پر آب می کردیم و بر می‌گشتیم خونه ، تازه اون همه هم راه می‌رفتیم یه آخ هم نمی گفتیم. لبامو آویزون کردم و مظلوم به ننه جون خیره شدم تا خواستم زبون باز کنم و حرفی بزنم با صدای بوق ماشین از جا پریدم.
    1 امتیاز
  9. #پارت_سوم رزومم رو محکم توی مشتم فشردم و بدون توجه به محیط اطرافم شروع کردم با خودم غرغر کردن. - عه عه مرتیکه سه نقطه خجالت نمی‌کشه برداشته به من میگه ما به اندازه کافی نیروی کار داریم؛ یکی نیست بگه مردک اگه نیروی کار داری مریضی آگاهی استخدام خبرنگاری میدی بیرون و الکی مردم رو امیدوار میکنی؟! شاید یه جوان جویای کار و با استعداد با هزار امید و آرزو اینجا میاد. رزومه عزیزم رو توی کولم گذاشتم و با سوز و گداز در حالیکه مشتمو به سینه ام میکوبیدم گفتم: - نفرین آمون و نیاکانش بر تو باد! الهی عصای حضرت موسی بزنه به کمرت که امیدمو ناامید کردی! توی بهر نفرینام فرو رفته بودم که با صدای پیرزنی که کنارم بود بالاپریدم - ننه جان نترس کاریت ندارم! والا انقد توی نفرین کردن اون بنده خدا فرو رفته بودی که اصلا صدامو نشنیدی نفسمو با آه بیرون دادم و با حالت غم و ماتم انگار که یکی رو پیدا کردم که براش شرح حال بدم گفتم: - آخ ننه! دست روی دلم نذار که خونه، خون! ننه در واکنش حرفم سری با تأسف تکون داد و گفت: - والا شما جوونا همیشه ناراضید همش هم می‌نالید؛ خب ننه مگه مجبوری عاشق بشی با یارو بری دپ بعد ببرید از هم ننه جون انگار کلا قضیه رو چپه گرفته بود باید سریع تر از این سوءتفاهم بیرون میاوردمش وگرنه گاز رو می‌گرفت و این جاده خاکی رو تا تهش میرفت. -اولا ننه جون اون دپ نیست و دیته! دوما ببرید چیه عزیز دل من اون کاته، کات کنیم منظورته! بعدم من گور ندارم که کفن داشته باشم، عاشقی کجا بود ننه ؟ وسط سخنرانیم یه چیزی محکم کوبیده شد به پام، آخ بلندی گفتم نگاه پردردی به پام کردم که با یک زنبیل رو به رو شدم .
    1 امتیاز
  10. #پارت_دوم خوی جسور و سرکشم خودش رو نشون داد؛ یک ضرب از روی صندلی بلند شدم و با قدم های محکم به سمت میز مدیر مجموعه رفتم، اخمامو توی هم کشیدم و رزوممو از زیر دستاش بیرون کشیدم و درحالیکه از شدت خشم میلرزیدم توی چشم های بهت زدش نگاه کردم و گفتم:« - زیادی به مجموعه و کارکنانتون می‌نازید آقای محترم ». پشتمو بهش کردم و به سمت در قدم برداشتم اما یک دفعه از حرکت ایستادم و روی پاشنه پا چرخیدم و رو به چهره متعجبش غریدم:« - درضمن خانواده بنده نوع آداب معاشرت و رفتار حرفه ای رو بهم یاد دادن ولی من ترجیحم اینه در مقابل آدم هایی که از اون سر رشته ای ندارن ازش استفاده نکنم و اینکه اگر دفاع از حقوق خود از نظر شما یعنی بلد نبودن رفتارحرفه ای ترجیح میدم غیر حرفه ای باشم». بدون اینکه منتظر حرف یا واکنشی از سمتش باشم اتاق رو ترک کردم و در رو پشت سرم محکم به هم کوبیدم؛انقدر شدت ضربه زیاد بود که در باصدای بدی به هم خورد و دوباره باز شد. دستمو محکم کوبیدم به پیشونیم و با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود بلند گفتم :« - برگام! یعنی یه کارو درست نمیتونی انجام بدی ». با چرخش سرم و دیدن نگاه متعجب و متاسف بقیه متقاضیان و منشی فهمیدم علاوه بر اینکه شاهکار هنریم رو همه دیدن، زیادی هم افکارم روبلند بیان کردم اما چون همیشه زیادی پرو بودم چشم غره ای سمت منشی که با لحن شاکی به نوع در بستنم اعتراض میکرد رفتم و بدون توجه به بقیه که بهم مثل یک فردخود درگیر و دیوونه نگاه میکردن سالن رو ترک کردم. باخروج از ساختمون نسیم خنکی به صورتم برخورد کرد و از شدت عصبانیم کم‌کرد اما هیچ کدوم از این ها باعث نمیشد که استخدام نشدنم توی آخرین نشریه خبری رو فراموش کنم.
    1 امتیاز
  11. #پارت_اول منتظر چشم دوخته بودم به دهن شخص رو به روم و توی ذهنم دعا میکردم که حداقل اینجا دیگه رزومم رو تایید کنه؛ دیگه از این آوارگی خسته شده بودم. اینجا آخرین امیدم بود و اگر نتیجه ای نداشت قطعا با شکست بزرگی رو به رو میشدم. - خانم محترم متاسفانه به اندازه کافی اینجا نیروی کار وجود داره و از طرفی رزومه شما اون ویژگی هایی که مجموعه ما در نظر داره رو نداره. نمی‌تونستم کلماتی که میشنوم رو حضم کنم ؛انگار کلمات تبدیل شده بودن به سنگ هایی که یکی یکی روی سرم آوار میشدن، همش بهانه بود وگرنه رزومه من برای شخصی که تازه شروع به کار کرده بود خیلی هم بد نبود . - ببخشید میتونم بپرسم چه ویژگی های مد نظر مجموعتون هست؟ چون به نظر بنده رزومم کاملاً قابل دفاعه یعنی شما اگر توجه کنید می‌بینید که از خیلی گزارش هایی که تا الان در روزنامه ها چاپ شده یا در سایت ها منتشر شده قلم قوی تر و موضوع جذاب تری داره! انگار حرف هایی که شنیده بود زیاد به مذاقش خوش نیومده بود که سریع در مقابلش جبهه گرفت. - متوجه منظورتون نمیشم خانم محترم ؛ شما دارید مجموعه ما و کارکنانش رو زیر سوال میبرید؟! در ضمن علاوه بر اینکه رزومه شما اصلا قابل دفاع نیست، رفتار شما هم خیلی غیر حرفه ایه. ابرو هام از فرط تعجب به پیشونیم چسبیده بود؛ اصلا توقع همچین برخوردی رو نداشتم اینجا دیگه جای من نبود درسته آخرین امیدم رو از دست داده بودم ولی نمیذاشتم هر جور که دلشون میخواد با من برخورد کنن. اون رسما با این حرفش به من گفته بود که من آداب معاشرت حالیم نیست در صورتی که من فقط داشتم از حق خودم دفاع میکردم .
    1 امتیاز
  12. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @Arshiya @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹
    1 امتیاز
  13. پارت سوم نمیدونم چقدر گذشته بود از اون روز اینقدر مهشید تعریف میلاد داده بود که من واقعا کنجکاو‌شدم ببینمش... کلاس تخصصی داشتم رشته ما طراح لباس و دوخت بود و خب امروز باید یه عالمه الگو می‌کشیدیم و تا ماه بعدش یه مدل مانتو اجتماعی تحویل می‌دادیم. صبح اماده شدم و شلوار بگ و مانتو گشادم رو پوشیدم لباس‌های مدرسم رو خودم دوخته بودم و چقدر خوشحال بودم چون مدل مسخره اموزش پرورش رو تنم نمیکردم و طبق سلیقه خودم گلچین کرده بودم مدل‌هام رو، امروز یه نگاه به کلاهم انداختم با خودم فکر کردم اگه عینک بزنم خیلی بهتر باشه! پس بدون در نظر گرفتن چیزی عینک افتابی رو برداشتم و از خونه خارج شدم. روی صف صبحگاهی بودیم و صدای خانم مرتضوی توی مخمون رژه میرفت و کلا کسی عصاب خوبی نداشت. مهشید همین که رسید سریع اومد پیشم و گفت: - امروز همایون میاد مدرسه دنبالم میلادم احتمالا میادش باهام میای؟ توی شوک رفتم و با تعجب گفتم - مدرسه؟ با این قیافه؟ نه عمرا بزارم بعدشم خیلی خوابم میاد اصلا حوصله ندارم. مهشید چپ چپ نگاهم کرد یه دختر خیلی ظریف و قد بلند بود، زیاد قیافه نداشت ولی برای من شیرین بود لبخندی به روش زدم گفتم: -اگه فقط برسونیدم خونه بخوابم شاید بیام. چون امروز خیلی خستم و بعد از ظهر هم باید برم پیش خانم عنبری سرگار امروز کسی تو مغازه نیست. سرش رو به معنی مثبت تکون داد. اون روز بعد مدرسه خیلی استرس کشیدم واقعا عجیب بود! از مدرسه که خارج شدیم به مهشید گفتم: - بیا بریم بستنی بخوریم تا وقتی اونا بیان خیلی استرس دارم و خب این برام خیلی عجیبه! مهشیدم مثل من بود استرس داشت ولی‌خب سعی داشت من رو اروم کنه برای همین گفت: - بابا بیخیال یه لحظه میریم میایم مگه بدتر اینم هست؟ چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: - اومدیم بلایی سرمون اوردن بعدش چی؟ با نگاه مخصوص خودش که پر از تعجب بود‌گفت: - فکر نکنم... ولی خب راست میگی ها باید احتیاط کنیم! روبه روی بستنی فروشی روی پله های بانک نشسته بودیم و با نگاهمون دنبال ماشینشون میگشتیم خیلی پشیمون بودم و احساس بدی داشتم! با اخم به مهشید گفتم: - الان اگه میرفتم سر ایستگاه رسیده بودم خونه خوابیده بودم! تو میدونی ساعت ۱۲ تعطیل کردن یعنی چی؟ خوابم‌میاد دختر اگه نمیان من برم. مهشید وسط حرفم پرید گفت: - اوناهاشون! تقریبا رو به روی مدرسه بودن و همین باعث شد ترسم بیشتر بشه! اگه یکی ببینمون که بدبخت میشیم اونم کی؟ مدیر مدرسه خانم لایق! با استرس خیلی زیاد سمت ماشین رفتیم و من زود درو باز کردم و نشستم تو ماشین و به محض نشستن گفتم: - سلام، خسته نباشید!
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...