#پارت_ پنجم
متعجب سرمو سمت صدا چرخوندم که با یک دنا پلاس سفید رو به رو شدم ؛به قدر شیشه هاش دودی بود که تلاش های مکرر من برای دیدن داخل ماشین نافرجام موند.
با باز شدن در ماشین منم دست از تلاش برای دید زدن برداشتم و کنجکاو به صاحب ماشین نگاه کردم؛ یه پسر قد بلند با موهای مشکی که که خیلی مرتب شونه و مدل داده شده بود ، یک عینک مشکی به چشماش بود و اورکت مشکی با یک یقه اسکی سفید پوشیده بود. فقط همین قدر بهش دید داشتم چون بقیه بدنش پشت ماشین بود و من دیدی بهش نداشتم .
پسره با خنده رو به ننه جون گفت :
- سلام مادر جون ، خوبی؟!
مثل اینکه تا همین الآنم با چشمام قورتش داده بودم که با پس گردنی ننه جون به خودم اومدم ودستی به سر و وضعم کشیدم تا مرتب به نظر بیام.
ننه جون با خنده رو به پسره گفت :
- سلام عمر مادر جون ! خوبم تو خوبی؟!
بابات و مادرت خوبن؟!
پسره که متوجه پس گردنی ننه جون شده بود ریز خندید و سر به زیر گفت:
- منم خوبم ، مامان و بابا رو که تازه دیدید ! اونا هم خوبن ، جایی میری مادرجون؟! بیا برسونمت، مثل اینکه تا الان هم خیلی به این بانوی جوان زحمت دادیم
با این حرفش به من اشاره کرد،علاوه بر اینکه خوشتیپ بود با ادبم بود حیف که شکست شغلی خورده بودم و گرنه مخشو میزدم ؛ یه چیزی ته ذهنم گفت نه اینکه تا الان هزار بار مخ زدی ؟! سعی کردم به این صدای ذهنم جوابی ندم و به جاش جواب پسر متشخص رو به روم رو بدم.
- نه این چه حرفیه ؟! چه زحمتی ؟ مادر جون رحمتی ان
پسره یه لبخند جذاب زد و جنتلمنانه سری تکون داد.
- شما لطف دارید بانو ! بابت کمکتون متشکرم تشریف بیارید تا جایی که مد نظرتون همراهیتون کنم.