رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. فاطمه بهرامی.

    فاطمه بهرامی.

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      264


  2. zeinab shiri

    zeinab shiri

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      56


  3. M@hta

    M@hta

    مدیر فنی


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      93


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/19/2024 در همه بخش ها

  1. #پارت_ پنجم متعجب سرمو سمت صدا چرخوندم که با یک دنا پلاس سفید رو به رو شدم ؛به قدر شیشه هاش دودی بود که تلاش های مکرر من برای دیدن داخل ماشین نافرجام موند. با باز شدن در ماشین منم دست از تلاش برای دید زدن برداشتم و کنجکاو به صاحب ماشین نگاه کردم؛ یه پسر قد بلند با موهای مشکی که که خیلی مرتب شونه و مدل داده شده بود ، یک عینک مشکی به چشماش بود و اورکت مشکی با یک یقه اسکی سفید پوشیده بود. فقط همین قدر بهش دید داشتم چون بقیه بدنش پشت ماشین بود و من دیدی بهش نداشتم . پسره با خنده رو به ننه جون گفت : - سلام مادر جون ، خوبی؟! مثل اینکه تا همین الآنم با چشمام قورتش داده بودم که با پس گردنی ننه جون به خودم اومدم ودستی به سر و وضعم کشیدم تا مرتب به نظر بیام. ننه جون با خنده رو به پسره گفت : - سلام عمر مادر جون ! خوبم تو خوبی؟! بابات و مادرت خوبن؟! پسره که متوجه پس گردنی ننه جون شده بود ریز خندید و سر به زیر گفت: - منم خوبم ، مامان و بابا رو که تازه دیدید ! اونا هم خوبن ، جایی میری مادرجون؟! بیا برسونمت، مثل اینکه تا الان هم خیلی به این بانوی جوان زحمت دادیم با این حرفش به من اشاره کرد،علاوه بر اینکه خوشتیپ بود با ادبم بود حیف که شکست شغلی خورده بودم و گرنه مخشو میزدم ؛ یه چیزی ته ذهنم گفت نه اینکه تا الان هزار بار مخ زدی ؟! سعی کردم به این صدای ذهنم جوابی ندم و به جاش جواب پسر متشخص رو به روم رو بدم. - نه این چه حرفیه ؟! چه زحمتی ؟ مادر جون رحمتی ان پسره یه لبخند جذاب زد و جنتلمنانه سری تکون داد. - شما لطف دارید بانو ! بابت کمکتون متشکرم تشریف بیارید تا جایی که مد نظرتون همراهیتون کنم.
    1 امتیاز
  2. #پارت_چهارم ننه جون زنبیل توی دستش که پر خرید بود رو محکم کوبیده بود به ساق پای بنده و با حالت طلبکارانه ای دست به کمر رو به من گفت: - خوبه خوبه نمی‌خواد برای من اولا دوما کنی. بعد در حالی که دستاش رو داشت توی هوا میچرخوند و دهنش رو به تمسخر کج کرده بود گفت: - برای من ملا غلط شده؛ اون دپ نیست و دیته! جای این وراجی ها بیا این زنبیل رو بگیر که از کمر افتادم. بعد این حرفش درحالیکه داشت زیر لب غر غر میکرد من رو با زنبیل خریدها تنها گذاشت. تنها واکنش من به این حرکات ضربتی ننه جون یک نگاه متحیر بود؛ اینجوری که ننه جون با سرعت می رفت اگر دیر میجنبیدم ازش عقب می افتادم برای همین زنبیل پر خرید رو از زمین بلند کردم و حرکت کردم. سعی میکردم با قدم های بلند فاصله به وجود اومده رو کم کنم ؛از وزن زنبیل اخمام توی هم رفته بود وقتی کنار ننه جون رسیدم ننه جون یه سمتم چرخید تا چیزی بگه که من از فرصت ایجاد شده استفاده کردم و بلافاصله زنبیل رو روی زمین گذاشتم و خودمم کنارش پهن زمین شدم. - آخ پدرم در اومد ! چه قدر این زنبیل سنگینه ننه جون ؟! نکنه تهش آجر گذاشتی کلک؟ - جوونم جوونای قدیم ! والا ما کوزه های سنگین رو‌می بردیم لب رودخونه پر آب می کردیم و بر می‌گشتیم خونه ، تازه اون همه هم راه می‌رفتیم یه آخ هم نمی گفتیم. لبامو آویزون کردم و مظلوم به ننه جون خیره شدم تا خواستم زبون باز کنم و حرفی بزنم با صدای بوق ماشین از جا پریدم.
    1 امتیاز
  3. به نام نور آسمان ها و زمین وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ ٱللَّهُۖ وَٱللَّهُ خَيرُ ٱللمكِرِينَ يهود با خدا مكر كردند و خدا هم در مقابل با آنها مكر كرد، و خدا از همه بهتر تواند مكر كند نام کتاب: کوفتی نام نویسنده: فاطمه عیسی زاده(مهتا) ژانر: فلسفی، اجتماعی، درام خلاصه: خیلی سال بود که برای بهره‌برداری از انسان، با روش های باستانی آن ها را می‌کاشتند و از جوهره آن ها چیز ها سبز می‌شد که باید دید. ملت پنجاه_ شصت سالی با آبرو زندگی می‌کردند و بعد از مرگ زود هنگامشان زیر خاک مانند دانه رشد می‌کردند و به اشکالی در می‌آمدند که در طول زندگی در خود پنهان کرده بودند. همین هفته گذشته بود که بعد از دفن یک جاسوس درخت او میوه تفنگ داد و از شهد تنه اش خون چکید... پی.نوشت: تمام اتفاقات استعاره ای است که اگر خوب دقت کنید به حقیقت آن پی خواهید برد. در دل تمثیل ها نکاتی است که تنها اهل خرد درکش می کنند، ولا غیر داستانیت تخیلی_ روانشناختی که هرگز اتفاق نیوفتاده!
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...