رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. _MAHSA_

    _MAHSA_

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      27

    • تعداد ارسال ها

      245


  2. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      921


  3. منیع

    منیع

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      16


  4. Nasim.M

    Nasim.M

    مدیریت کل


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      1,064


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/13/2024 در پست ها

  1. #فصل_صفر_ثانیه‌های_قبل_آفرینش #پارت_1 خودش رو روی تخت پرت کرد و به پوستر سحابی "کارینا" که به خواست خودش اونجا بود، خیره شد. کارینا با اون ترکیب‌های رنگی ناب بیشتر از ۳۰۰ سال نوری امتداد داشت و با نورپردازی سقف جلوه‌گیری بیشتری داشت. هر بار که به چرخش رنگ‌هاش در کنار هم خیره می‌‌موند متوجه می‌شد مغزش ناخودآگاه به سطح بالایی از موشکافی بدبختی‌هاش رسیده! چیزی که اون ازش بیزار بود. کلافه شد و سر جاش نشست، بی هدف به رو به روش نگاه کرد اون لحظه به قدری خسته بود که حتی چرخوندن چشم‌هاش هم کسل کننده به نظر می‌رسید! پس فقط به رو به روش زل زد. فکر نمی‌کرد یه روز اتاق عزیزش انقدر رو اعصاب باشه اصلاً با خودش چی فکر کرده بود که بالای میز تحریرش عکس خانوادگیش رو نصب کرده بود؟ امروز همه چیز داشت بهش زبون درازی می‌کرد. از تخت پایین آمد کوله پشتیش رو از کنار تخت برداشت و کتاب‌های داخلش رو توی کتاب خونهٔ اتاقش گذاشت. کتاب غریبه‌ای که بین بقیه کتاب‌ها خودنمایی می‌کرد رو بیرون کشید جلد چرمش عنوان نداشت حتماً از کتاب‌های کتابخونه بود، تلاشی برای فهمیدن موضوعش نکرد و اون رو توی کوله‌اش انداخت سر راه پسش می‌داد. بند کوله‌اش رو همین طور روی زمین کشید و از اتاق خارج شد وقتی به وسط پذیرایی رسید کوله رو همون طور رها کرد الان فقط یه خوراکی خنک ذهن مشوش رو آروم می‌کرد. وارد آشپزخونه شد یک لحظه توقف کرد همین الان یادش رفت برای چی به اینجا آمده! پس بی‌هدف در یخچال رو باز کرد اما با دیدن نوشابه‌های خودش به یاد آورد برای اون‌ها اینجاست! یکی از قوطی‌ها رو بیرون کشید و وقتی در یخچال رو بست تازه متوجه یادداشتی که روی در قرار داشت، شد. " آریو مامان، ما غروب برمی‌گردیم بعد با هم می‌ریم بیرون توی یخچال لقمه گذاشتم بدون نهار نمونی" پوفی کشید چشم‌هاش رو ریز کرد و بعد به طرف تلفن که روی اپن بود کشیده شد دکمه پیغام گیر رو فشار داد صدای پدرش توی سکوت خونه پژواک شد. سر خورد و در حالی که به دیوار پذیرایی تکیه میزد کنار مجسمهٔ بزرگ کوروش کبیر نشست. - سلام باباا می‌دونم الان نشستی تا ببینی برات پیغام گذاشتم یا نه! مامانت الان پیش دکتر و هنوز منتظرم خوب منو راه ندادن تو؛ ولی آخر هم نگفتی آبجی می‌خوای یا داداش؟ بلاخره در نوشابه با صدای پیس مانندی باز شد و گازش ملایمی از قوطیش خارج شد. یه نفس نوشابه رو سر کشید و با سوختن ته گلوش از شدت گاز قوطی رو پایین آورد. باباش خیلی ذوق داشت این رو از صدای خنده‌اش میشد فهمید... البته اون همیشه می‌خندید. اون‌ها یه طور رفتار می‌کردن انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و این بیشتر آریو رو اذیت می‌کرد! پیغام بعدی پخش شد - اووو خوب آریو کوچولو حدس بزن چی شد؟ صدای زنانه ای آمیخته به هیجان بلند شد: میعاد لو نمیدی تا برسیم خونه! آریو در حالی که دستش رو روی زانوی خم شده‌اش گذاشته بود و قوطی نوشابه رو تکون می‌داد پوفی کشید چرا فکر می‌کردن آریو می‌تونه برای چنین مسئله‌ای مشتاق باشه؟ اما پدرش بی‌توجه به هشدار رویا با خوشحالی فریاد کشید: - دوقلو بودن! آریو با ابروهای بالارفته، بهت زده به تابلوی نقاشی مینیاتوری که روی دیوار پذیرایی بود خیره شد و زیر لب زمزمه کرد: - اوه واقعا عالی شد! این رسماً یه فاجعه بود!! مادرش بین تشرهایی که به سمت میعاد بابت خراب کردن سوپرایز روانه می‌کرد، گفت: - خوب آقا آریو بگرد دنبال اسم پسرونه و دخترونه که به آریو بیاد! - آریو بابا در رو برای کسی باز نکن مراقب خودت باش برگشتنی هم می‌ریم بیرون آماده باش فعلاً! آریو در حالی که داشت چشم‌هاش رو می‌مالید آهی کشید نوشابه هم براش زهر شده بود. اون هیچ علاقه‌ای نداشت برای کابوس شبانه اش اسم بزاره! اون هم اسمی که هم وزن اسم خودش باشه... جلوی خودش رو می‌گرفت؛ اما بخشی از وجودش که زیر خروارها انکار و درستکاری مخفی شده بود آرزو می‌کرد اون بچه‌ها بمیرن! بلند شد نوشابه نصفه رو داخل یخچال گذاشت و دوباره نگاهی به یادداشت انداخت کمی مردد بود؛ اما عاقلانه تصمیم گرفت ماژیک مگنتی رو برداشت با دستش یادداشت قبلی رو پاک کرد و نوشت: " خیلی وقته نرفتم خونه، میرم به آقای علوی سر بزنم فرزند شما: آریو " لب‌هاش رو به هم فشار داد فرزند رو پاک کرد و دوباره نوشت دوست دار شما آریو ایرانی....! #ما_اسطوره_نیستیم
    2 امتیاز
  2. به نام خدا اسم: مجموعه ما اسطوره نیستیم (مینو زمین) ژانر: تخیلی، فانتزی، تراژدی، ترسناک خلاصه: افسانه‌های فراموش شده، اسطوره های بازنشسته و اجنه‌هایی که برای تفریح به ساحل‌ هاوایی میرن قرار همیشه انقدر سکون و سکوت توی دنیات برقرار باشه؟ اوه عزیزم سخت در اشتباه‌‌ هستی دردسرهای ماورائی و دیوها همیشه در کمین شما هستن و ما فرزندان مینوزمین جلوش رو می‌گیریم! شاید بگید دیونه شدم؛ اما شما تا به حال یه دیو رو درحال وحشی‌گری و کشتار دیدید؟ ندیدید؟ - بهتون که گفتم چون ما هستیم و در ضمن قابلی نداشت. مقدمه: یه سوالی برام پیش آمد... زندگی هیجان انگیز براش شما چیه؟! زندگی که توش ترس و آدرنالین خونت یه لحظه هم نیافته. یه جن‌گیری توی نیمه شب وسط یه خونه مخروبه که باعث بشه پای مهمون‌های ناخوانده به زندگیت باز بشه و توسط اون‌ها بمیری؟ بدک نیست‌. یا شاید یه شغل مهیج مثل سرباز جنگ یا کارگاه پلیس که دنبال یه قاتل زنجیره‌ای افتاده این هم هوشمندانه است. اصلا شاید تاکسیک تر باشید و به علوم غریبه رو بیارید و یه قاتل زنجیره‌ای بشید که توی دارک وب فیلم آپلود می‌کنه احمقانه میشه؛ ولی بازم بدک نیست. من به همه این زندگی‌های متنوع نمره یک از ده رو میدم... اون هم به خاطر اینکه تکنولوژی و مناظر طبیعی خوبی دارید. مشتاقید بدونید زندگی و دنیای من چطوره؟ خوب اولش قطعاً قرار حوصله سربر و کلیشه‌ای باشه... ولی ادامه‌اش هیچ تکراری بر تکرار نیست. ناظر: @Solmazheydarzadeh
    1 امتیاز
  3. پارت اول』 چشم‌هام رو به نوزاد روبه روم دوخته بودم، از سر و صورتش خون چکه می‌کرد؛ مادرش اون رو محکم در آغوش گرفته بود و اصلاً وضعیت خوبی نداشت، سعی کردم از جام بلند بشم ولی دریغ از حتی حرکت انگشت شستم؛ نفس‌هام کندتر و کندتر می‌شدن حس می‌کردم کسی بالای سرمه ولی حتی جون این‌که سرم رو تکون بدم نداشتم. بوی نیروی گندیده‌ای رو حس می‌کردم که در طول عمر دویست سالم اون رو حس نکرده بودم، جادوش قوی بود نور آبی رنگی فضای اطرافم رو پر کرد؛ صدای نفس- نفس زدن زن روبه روم وا دارم می‌کرد بیشتر تلاشم رو برای بلند شدن بکنم. بدنم بی‌حس بود می‌دونستم منبع‌اش جوهر ماهی مرکبی بود که زیر بدنم ریخته شده بود، انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود؛ صدایی به گوشم می‌رسید هرچند ضعیف ولی می‌تونستم تشخیص بدم چی داره میگه. _ بچه رو برام بیار. بچه؟ کدوم بچه؟ نکنه منظورش این نوزاد غرق در خونه؟ نمی‌تونستم به این سادگی اجازه بدم اون رو با خودش ببره بوی گند جادوش مدرک محکمی برای مانع کارش شدن بود؛ همه نیروم رو جمع کردم، توی ذهنم هر چی ورد جادویی بلد بودم رو زمزمه کردم ولی بی‌فایده بود؛ صدای نزدیک شدن قدم‌های شخصی وا دارم می‌کرد تلاشم رو دو برابر کنم ولی باز هم بی‌فایده بود، با دیدن دو جفت چکمه که دقیقاً جلوم بود فهمیدم خیلی دیر شده. آروم به سمت اون بچه رفت که ناگهان مادرش مشتی هواله چونه مرد کرد و گفت: _ حتی انگشت کوچیک‌تون هم به بچه من نمی‌خوره از این‌جا برو. صدای مبهم و دورگه‌ای توی فضا پیچید. _ تو هیچ کاری نمی‌تونی بکنی، تورمالین جسم آینده منه پدرش اون رو به من داده. مردی که جلوم بود سعی می‌کرد بچه رو به زور از آغوش زن در بیاره و همین باعث شد صدای جیغ و ناله زن دربیاد، دیگه بسه وقتشه بلند بشم باید آخرین تلاشم رو بکنم؛ چشم‌هام رو بستم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم تا بتونم یه راه‌حل برای این مشکل بزرگ پیدا کنم، جرقه‌ای توی سرم ایجاد شد؛ باید حفره زیرین رو امتحان کنم. چشم‌هام رو بهم فشار دادم، تمرکز کردم و ورد مورد نظرم رو این‌بار زیر لب زمزمه کردم زیر پام خالی شد و داخل خلع زمانی فرو رفتم.
    1 امتیاز
  4. «هاروکی موراکامی» است؛ نویسنده‌ای ژاپنی که کتاب‌های او در ژاپن و جهان پرفروش شده و به ۵۰ زبان دنیا برگردانده شده‌اند و جوایز متعددی دریافت کرده‌اند. »»»»»میخوای رمان تاریخی بنویسی؟! توصیه هاروکی موراکامی، نویسنده موفق ژاپنی برای نویسندگی: »»»»»چطور کتابم رو شروع کنم؟! 🦋|× فکر می‌کنم اولین قدم برای رمان‌نویسی مشتاق این است که رمان‌های زیادی بخواند. 🌱|× می‌بخشید که با چنین حرف معمولی‌ای شروع کردم ولی هیچ تمرینی تا این حد ضرورت ندارد. 💫|× برای رمان نوشتن در ابتدا باید متوجه شوید رمانی واقعی چطور نوشته می‌شود... 🍁|× خیلی مهم است که تا جوان هستید هرقدر می‌توانید رمان بخوانید. هر کتابی که به آن دسترسی دارید – رمان‌های عالی، رمان‌های نه چندان عالی، رمان‌های عجیب، تا زمانی که به خواندن ادامه دهید (اصلاً!) مهم نیست. 🥀|× تا جایی که می‌توانید داستان‌های بیشتری را بخوانید و درک کنید. خودتان را با بسیاری از نوشته‌های عالی آشنا کنید. این مهم‌ترین وظیفه‌ی شماست. »»»»»»چطور رمان عاشقانه بنویسم؟؟
    1 امتیاز
  5. 📘|• به دلایل زیادی باید یاد بگیرید چطور رمان عاشقانه بنویسید. یکیش این‌که ژانر عاشقانه به شدت محبوب و سودآوره. طبق آمار سال ۲۰۱۵، کتاب‌های عاشقانه در آمریکا برای ناشران و نویسندگان مستقل، سالیانه بیش از ۱.۰۸ میلیارد دلار درآورده. چطور رمان تاریخی بنویسم!؟ 📘|• کتابی که شخصیت‌هاش به‌طور ساده و سطحی به هم جذب می‌شن، کلیشه‌ایه. طرفداران سرسخت ژانر عاشقانه می‌تونن تا حدی پیش‌بینی‌پذیر بودن کتاب‌تون رو بپذیرن، اما اگه می‌خواید مخاطبان زیادی داشته باشید تنش عاشقانه رو به تصویر بکشید. 📗|• حالا تنش عاشقانه چیه؟ یعنی کاری کنید که قبل از اینکه عاشقان به هم بپیوندند، تعلیق وجود داشته باشه. 📒|• برای مثال، در کتاب «غرور و تعصب» اثر جین آستین، الیزابت بنت و آقای دارسی مثال خوبی‌اند: 📙|• در اولین دیدار این دو شخصیت، الیزابت به شارلوت می‌گه: «خانم، گمونم می‌تونم بهتون قول بدم هیچ‌وقت با این آقا نرقصم.» البته این حس دوطرفه‌ست، چون آقای دارسی هم همین نظر رو به الیزابت داره. 📕|• خواننده با خوندنش فرض می‌کنه که ممکنه این دو شخصیت با هم برقصن و تنش عاشقانه قراره پیش بیاد. خواننده از همون‌جا از خودش می‌پرسه که آشناییِ الیزابت و دارسی چطور پیش خواهد رفت؟ 📘|• برنامه‌های تلویزیونی طنز عاشقانه مثل «دختر جدید» یا «پروژه‌ی میندی»، تنش عاشقانه رو این‌جور می‌سازن که شخصیت‌ها عشق زودگذری داشته باشن که عواقب خاصی نداره و در عین حال به معشوق اصلی نزدیک‌تر می‌شن. 📗|• گاهی به وضوح معلومه که به هم علاقه دارن، اما شخصیت‌ها مدام بگومگو می‌کنن و رابطه‌شون هی بین دو قطب نفرت و عشق جابه‌جا می‌شه. 📒|• این‌جوری تضادی بین نزدیکی‌های زودگذر و علاقه‌ی خالصانه به وجود میاد که باعث افزایش تنش عاشقانه و هدایت شدن شخصیت‌ها به سمت عشقی عمیق می‌شه. 📙|• در داستان‌های مهیج و جنایی، سوال‌های «چه کسی» و «چرا» معمولا نیروی محرکه‌ی داستان‌اند. اگه می‌خواید یاد بگیرید چطور رمان عاشقانه بنویسید، باید اهمیت سوال «چه وقت؟» رو بیاموزید. 📕|• تنش عاشقانه از این سوال به وجود میاد: «چه موقع شخصیت‌هایی که شیمیِ عاشقانه بینشونه و به هم علاقه‌مندن، به همدیگه می‌رسن؟» چطور بحث و جدل های رمان عاشقانه رو بنویسم؟! 2⃣ نشون بدید چطور زوجِ عاشق با هم سازگارند، در عین حال به‌هم نمیان. 📘|• این گفته که «متضادها به هم جذب می‌شوند» در تمام سناریوها درست نیست. 📗|• گاهی علایق، خلق‌وخو، حس شوخ‌طبعی و جهان‌بینی زوج داستان تقریبا همسانه. در عین حال اختلاف و درگیری‌ای وجود داره که تنش و تعلیق به وجود میاره و داستان رو جلو می‌بره. 📒|• اگر شخصیت‌های اصلی رمان عاشقانه‌تون مدام و مبالغه‌آمیز عشق و عاشقی کنند، باورپذیر نیست. چون موانعی سر راه عشق هستن و ناسازگاری‌هایی در بیشتر روایط وجود داره که طرفین باید روشون کار بشه. 📙|• وقتی دارید شخصیت‌ها رو می‌سازید درباره جور بودن و نبودن شخصیت‌ها فکر کنید. 📕|• اهداف نهایی اونا می‌تونه: ● مشابه باشه؛ هردو از سفر و ماجراجویی خوششون بیاد. ● متفاوت باشه؛ یکی تشنه مقام و موفقیت باشد، اون یکی فقط حامی باشه. ● اگر هر دو شخصیت جاه‌طلب باشند، می‌تونه باعث کشمکش بین‌شون بشه. 📘|• چه اهداف اصلی شخصیت‌هاتون جور باشند یا نباشند، مطمئن بشید که در داستان مواقعی هست که چیزهای متفاوت و متضادی رو بخوان. این‌طور تنش و اختلافی به وجود میاد که منجر به تعلیق می‌شه. 📗|• اگه کشمکش توی داستان‌تون نباشه، فقط «آدم‌های شاد توی دنیای شاد» ساختید که داستان رو سطحی و پیش‌بینی‌پذیر می‌کنه. به شخصیت‌های عاشق نقص‌هایی بدید که پیرنگ فرعی رو جلو می‌برن. 📘|• شخصیت‌های عالی نقص دارن. نقص‌ها کشمکش درونی می‌سازن که به وقتش می‌تونه باعث پویایی رابطه شخصیت‌ها بشه. 📗|• در رمان عاشقانه، ممکنه خواننده احساس کنه داستان فقط درباره عشق شخصیت‌هاست. از نقص‌های شخصیت‌ها استفاده کنید که پیرنگ‌های فرعی جذاب رو پیش ببرید. 📒|• برای مثال، در کتاب «جین ایر» اثر شارلوت برونته، روچستر به ظاهر خشن و بی‌ادبه، اما از درون نرم‌تره. وقتی جین ایر رازی درباره اون کشف می‌کنه، نقص روچستر توضیح داده می‌شه. پیرنگ فرعی راز روچستر، توضیح می‌ده که چرا شخصیت گوشه‌گیر و محتاطی داره. از کجا شروع کنم؟! چطور رمانم رو شروع کنم؟؟ 4⃣ از هر مرحله‌ی رابطه عاشقانه به خوبی بهره ببرید. 📙|• از هر مرحله‌ی رابطه عاشقانه طوری بهره ببرید که اجزای مهم داستان یعنی پرسش‌های «چرا»، «چه کسی»، «کجا»، «کِی» و «چه چیزی» گسترده بشن. 📕|• مرحله‌های رابطه عاشقانه: 🖌• برخورد اول: ملاقاتی آمیخته با راز و رمز طرف مقابل... ممکنه شخصیت‌ها پیشفرض‌های درست یا اشتباهی درباره‌ی هم داشته باشن. 🖌• آشنا شدن: شخصیت‌ها کم‌کم همدیگه رو می‌شناسن. بعضی پیشفرض‌هاشون درست درمیاد، بعضی‌هاش تغییر می‌کنه. علاقه‌ای کم‌کم شکل می‌گیره. همچنین ممکنه پرچم‌های قرمزی وجود داشته باشن که بذر تردید رو می‌پاشن. 🖌• اولین حرکت: یک یا هردو شخصیت یه حرکتی می‌زنن، چون می‌خوان به رابطه‌ای فراتر از عشق افلاطونی برسن. 🖌• مرحله‌ی ماه عسل: عاشقان همدیگه رو با عینک سرخ عشق می‌بینن. هردو احساس خوبی دارن. 🖌• مرحله‌ی پسا ماه عسل: بسته به این‌که رابطه موندگار می‌شه یا نه، شخصیت‌ها صمیمی‌تر می‌شن و نقاط قوت و ضعف همدیگه رو بهتر می‌شناسن. در انتها یا رابطه‌شون پایان خوبی داره یا به‌خاطر موانع حل‌نشدنی، از هم جدا می‌شن. 📘|• وقتی رمان عاشقانه می‌نویسید، خوبه که برای خودتون خلاصه‌ای از قوس عاشقانه بنویسید و تماشا کنید که چطور عشق رشد می‌کنه. 📗|• مرحله‌ای هست که تعلیق و اختلاف نظر یا پرسش‌های اساسی ایجاد نمی‌کنه؟ البته این مرحله‌ها در همه روابط وجود ندارن. گاهی مردم توی همون برخورد اول حرکتشون رو می‌زنن. به نظرتون چه عواقبی داره؟ 📒|• برای مثال، اگه شخصیت‌ها با عجله وارد رابطه بشن، ممکنه متوجه هشدارهای مهمی نشن که نشون می‌ده رابطه محکوم به شکسته. 5⃣ نشون بدید که شخصیت‌های فرعی چطور روی اصلی‌ها تاثیر می‌ذارن. 📙|• حتی اگه به نظر میاد شخصیت‌ها توی دنیای جداگانه‌ی خوشگل موشگل‌شون زندگی می‌کنن، حقیقت اینه که رابطه عاشقانه توی تار عنکبوتی از باقی روابط شکل می‌گیره. 📕|• شخصیت‌ها ممکنه با تایید یا مخالفت خانواده و دوستان‌شون روبه‌رو بشن. ممکنه کشمکش‌ها و اختلاف‌های کوچکی ایجاد بشه که چالش‌های جدیدی ایجاد می‌کنن. 📘|• پس فکر کنید و ببینید که شخصیت‌های فرعی چطور روی رابطه عاشقانه شخصیت‌های اصلی تاثیر می‌ذارن؟ 📗|• شخصیت‌های فرعی رو وارد دنیای شخصیت‌های عاشق بکنید و ببینید که چطور تنش ایجاد می‌شه و پیرنگ رشد می‌کنه. 📒|• در کتاب عاشقانه‌ی لئو تولستوی، «آنا کارنینا»، رابطه‌ی نامشروع آنا با کنت پیرپسر ورونسکی، پیچیده‌تر می‌شه هنگامی که اخلاقیات جامعه ندای وجدان رو بیدار می‌کنن و شوهر آنا هم درباره رابطه می‌فهمه. 📙|• رابطه نامشروع آنا با ورونسکی در دنیایی باورپذیر اتفاق می‌افته که توش تعهد به دیگران روی انتخاب‌های عاشقانه شخصیت‌ها و گزینه‌هاشون تاثیر می‌ذاره. 📕|• روابط عاشقانه به ندرت فقط درباره دو نفرند. •[📚]• پایان
    1 امتیاز
  6. #فصل_یک_قارچ_جنگلی #پارت_2 آریو قبول داشت که چیزهای عجیب همیشه وجود دارن؛ اما مردم از کنارشون به سادگی عبور می‌کنن یا سعی می‌کنن از کنارشون به سادگی عبور کنن. خوب این وسط تعداد محدودی هم هستن که سرشون برای دردسر به اصطلاح درد می‌کرد. تا به حال از خودتون درباره ویژگی‌های یه زندگی غیر عادی سوال کردید؟ نه اصلاً و ابداً منظور من جنگیدن با دیوها و کشتن‌شون با شمشیرهای بزرگ و درگیری با اجنه حقه باز نیست‌. خوب ملاک‌های "غیر عادی" بودن برای هر فردی توی بازه زمانی های مختلف تغییر می‌کنه. مثلاً برای آریو "غیر عادی بودن" تو اون بازه زمانی شانس بد و دعوای رایان اون هم توی آخرین روز مدرسه با پسر ناظم نبود، حتی خبر دوقلو بودن کابوسش هم غیر عادی به نظر نمی‌رسید. برای اون در اون زمان شاید غیر عادی راه میانبری بود که از بین دو تا باغ بزرگ به خونه‌ می‌رسید. درحالی که با خسته‌ترین حالت ممکن دست‌هاش رو توی جیب شلوار فرو کرده بود تصمیم گرفته بود مقداری از راه رو پیاده طی کنه و حالا هم برای کمتر کردن راه داشت از یه کوچه باغ قدیمی و تنگ رد می‌شد. حالا که فکر می‌کرد هیچ وقت متوجه این جا نشده بود، پوفی کشید و لعنتی به رایان فرستاد‌. اون نه تنها توی مدرسه دعوا کرده بود بلکه با آریو هم دعوا کرد و حالا این آریو بود که با رفتن پیش آقای علوی رسماً داشت خودش رو می‌نداخت توی دهن شیر؛ اما توی اون خونه هم نمی‌تونست بمونه. زیر لب به درکی زمزمه کرد و توجه‌اش رو به راه جدید داد. از دو طرف دیوار‌های کوچه شاخه‌ٔ درخت‌ها به هم پیوسته بودن و جلوی نفوذ آفتاب رو به خوبی می‌گرفتن منظره روبه روش به لطف نزدیکی فصل تابستون "دقیقاً دو روز دیگه" با شمایل هوس برانگیز و تازه میوه‌ها تزئین شده بود و چیزی که برای آریو خیلی عجیب به نظر می‌آمد در امان موندن این میوه‌های آب دار و گنده از دست رهگذرها بود! مشخصاً رنگ مدهوش کننده ها گوجه‌سبز‌ها و پوست‌های لطیف زردآلوها که از شیرینی زیاد ترک برداشته بود به اندازه کافی وسوسه آور هستن که دستی رو برای چیدن به سمت خودشون دراز کنن. حتی آریو هم با قد نسبتاً معمولی موفق به چیدن اون‌ها از روی درخت می‌شد چه برسه به بزرگ‌ترها! میوه‌هایی که از حریم پرچین‌های کوتاه دوتا باغ کاملاً بیرون بودن هم دست نخورده باقی مونده بودن جدی جدی توی این حوالی انگار گنجشک‌ها هم مردن. این میوه‌های خوش ظاهری که زیر پرتو‌های گسسته آفتاب برق می‌زدن برای آریو این نتیجه رو تلقی می‌کرد که مردم شهرش فوق العاده خرافاتی هستن! چون فقط شایعه شده بود این دوتا باغ بزرگ "جن" داره حتیٰ از این کوچه باغ پیچاپیچ رد نمی‌شدن چه برسه که به چیدن میوه‌ها اقدام کنن! آریو بلاخره بعد از پشت سر گذاشتن بریدگی جلوی کوچهٔ عجیب به بن بست خونه رسید. وقتی که تصویر آشنا و تکراری درهای بزرگ آبی با تابلوی سبز رنگ ( خانهٔ ایران ) قالب چشم‌هاش شد آه آرومی کشید. پرورشگاه توسط شاخ و برگ باغ‌های اطرافش بلعیده شده بود این پرورشگاه پسرونه توی حاشیه شهر "شهریار" قرار داشت و آریو می‌دونست به محض رونمایی اون توی خونه حتماً به دفتر مدیریت جهت پاره‌ای از توضیحات اعزام می‌شد. خسته بود، خوابش می‌آمد باید می‌رفت حموم اون کلافه از اتفاقاتی که افتاده فقط می‌خواست با آقای علوی صحبت کنه و تازه الان با بوی میوه‌ها فهمیده بود گرسنه‌اش هم هست. حالا که فکر می‌کرد ذاتاً خودش هم جرعت به چیدن میوه‌ای نکرده بود به نظرش فضای کوچه به حد عجیبی سنگین و ترسناک بود. زیر لب لعنت تازه‌ای به رایان فرستاد این بار صد و شاید هم هزارم بود اگر اون نبود می‌تونست مستقیم درباره مشکلش حرف بزنه. #ما_اسطوره_نیستیم
    1 امتیاز
  7. 🎥سریال «The Penthouse: War in Life 2020» 📺 نام سریال : پنت هاوس: جنگ در زندگی 1 🌟 محصول کشور: کره جنوبی 👺 ژانر: خانوادگی - درام - رازآلود 🔰 وضعیت: پایان یافته 🎬 قسمت ها: 21 قسمت »»»»»»»» سریال کره ای جدید 💠 خلاصه داستان: این سریال حول پنت هاوس یک آپارتمان لوکس صد طبقه در گانگنام در جریان است. شیم سو ریون در ناز و نعمت بزرگ شده و اکنون زنی برازنده و جز افراد مرفه می باشد همسرش نیز فردی موفق در تجارت است. چئون سو جین نیز در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمده و اکنون فردی متکبر میباشد و همسرش نیز جراح و فردی بلند پرواز اس... « سریال جدید بازیگران پنت هاوس » معرفی بازیگران سریال پنت هاوس : میدونی معروف ترین سریال کره ای چیه!؟ کلیک کن!
    1 امتیاز
  8. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...