رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. پارت شصت و دو دو ساعتی مشغول درست کردن ، غذا و سالاد و دسر بودم ، هر چی هم مامان گفت بزار کمکت کنم ، نذاشتم و اخر سر به همراه بابا از اشپزخانه فرستادمش بیرون . کارم که تموم شد نزدیک ساعت دوازده بود به اتاقم برگشتم و چمدونم رو از گوشه اتاقم برداشتم شروع کردم کادو کردن سوقاتی هام ، بعدم ، لباسن رو با وست و شلوار جین عوض کردم و ارایش مختصری هم کردم و با کادو ها پایین رفتم ، کادو ها رو دور از چشم مامان اینا داخل میز کنسول گذاشتم و بعد هم رفتم پیششون نشستم . با مامان و بابا گرم صحبت راجع به اون ورو دوستام و ... بودیم که بلاخره بهراد و نازنین اومدن. درب رو براشون باز کردم و منتظرشون موندم ،نازی تا منو دید ، به آغوشم کشید و گفت: دلم برات تنگ شده بود بی معرفت ، چه قدر کم باهام در تماس بودی؟ حق داشت شاید دو سه بار تو این چند ماه بهش زنگ زده بودم ، لبخندی زدم و گفتم : باور کن هر روز به یادت بودم و حالت رو از بهراد میپرسیدم ، این که نتونستم خیلی باهات در تماس باشم و پای کم سعادتیم بزار. نازی یه تای ابروش و داد بالا گفت: اوهوو چه بزرگ شدی ، کم سعادتیم ، جمع کن خودتو عادت ندارم لفظ قلم حرف بزنی، صدف خودمون رو می خوام. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم : ببین یکبار خواستم مثل ادم حرف بزنما نمیزاری. بهراد رو به من گفت: قبلا خودم رو دم در نگه میداشتی ، حالا هم خانومم رو برو کنار بچه خسته شد خانومم. پشته چشمی نازک کردم و گفتم: باشه بابا زن زلیل. هر دو خندیدن و باهم به سمت پذیرایی راه افتادیم ، بعد احوالپرسی های معمول من رفتم و میز و چیدم و صداشون کردم. بابا تا میز رو دید گفت : به به ، ببینید دخترم چه کرده! بهراد گفت : اوه اوه ، کار صدفه ، صدف تو رو خدا اگه چیزی توش ریختی بگو ما فردا مراسم داریم.
  3. پارت شصت و یک روشنی هوا گواهی از این بود که صبح شده ، از تخت بلند شدم و حولم رو برداشتم به سمت حمام رفتم بعد ، یک دوش ابگرم بدنم از کوفتگی دراومد . از تو کمدم تیشرت و شلواری بیرون کشیدم بعد پوشیدنش از اتاق بیرون اومدم و به سمت اشپزخانه رفتم ، بابا و مامان پشت میز نشسته بودن و داشتن باهم حرف میزدن ، داخل رفتم و با انرژی گفتم : سلام به مامان و بابای خوشگلم ، احوالات شما؟ هر دو سمتم برگشتن و لبخند مهمون لباشون شد ، مامان گفت : اخ که ، چه قدر دلم برای این شلوغ بازیای صبحت تنگ شده بود. جلو رفتم و صورتش رو بوسیدم و گفتم : منم دلم برای املت های معروف سر صبحت تنگ شده . مامان از جا بلند شدو روی موهام بوسه زد و گفت: الان برات درست می کنم عزیزم . رو به بابا کردم ، لبخند مهربونی بهم زد و گفت : خوب خوابیدی، خوابالو خانوم ، فکر کنم خیلی خسته بودی ، چون وقتی بهراد بردت تو اتاقت اصلا متوجه نشدی! پس بهراد من رو تو اتاقم برده بود ، گفتم: اره ، اصلا متوجه نشدم ، طولانی بودن راه خستم کرده بود. بابا دستی رو شونم گذاشت و گفت : خوشحالم سلامت برگشتی ، بابا جان . خودم و تو بغلش انداختم و گفتم : منم خوشحالم که الان اینجام و پیش شمام ، می خوام تو این چند هفته انرژی جمع کنم . مامان ظرف املت رو جلوم گذاشت و گفت : بفرمایید ، اینم املت ، مخصوص صدف خانوم . تشکر کردم و مشغول خوردن شدم ، یهو یاد بهراد افتادم و پرسیدم : راستی دیشب بهراد اینجا نموند ؟ کجا هست؟ بابا گفت : چرا بود ، ولی صبح نازنین بهش زنگ زد ، انگار کاری داشتن ، رفت بیرون. اهانی گفتم رو به مامان ادامه دادم : مامان ، من نتونستم برای مراسم فردا چیزی بگیرم ، این هفته اخر برنامه ام فشرده بود ، مهراوه جون چیز اماده ای تو مزونش نداره ؟ مامان در جواب گفت : نمیدونم ، بهراد و نازنین ناهار میان اینجا ، بعد از ظهر میریم یه سری میزنیم. باشه ای گفتم و از جام بلند شدم ، متوجه نبودن سلیمه و فهیمه شدن و گفتم: مامان سلیمه جون و فهیمه کجان؟ مامان گفت : چند روزی مرخصی گرفتن برن شهرشون ، عروسی دختر خواهرش بود . گفتم: دلم براشون تنگ شده بود ، انشالله برگشتن میبینمشون . مامان لبخندی زد و گفت : خوش قلب منی‌. لبخندی به روش پاشیرم و گفتم: پس حالا قراره ناهار صدف پز بخورین . بابا خندید و گفت : تو کی انقدر بزرگ شدی که بخوای برامون غذا بپزی؟ گفتم: از روزی که انتخاب کردم ، مستقل زندگی کنم . مامان اشکی که از گوشه چشمش چکید و اروم پاک کرد که نبینیم و گفت: تو خسته ای مامان، استراحت کن من درست می کنم. به روی خودم نیوردم که اشکش رو دیدم و با لحن اعتراضی گفتم :نه دیگه بزارید نتیجه اون همه غذای شور و سوخته رو که به خورد خودم دادم نشونتون بدم . بابا شیطون رو به مامان کرد و گفت : اوه اوه سهیلا ، یادت باشه نزدیک ظهر امبولانس خبر کنی ، خودش داره اعتراف می کنه چی قراره به خوردمون بده! خندیدم و گفتم : داشتیم بابا ، نترس دیگه درس گرفتم بهتون یه قورمه سبزی خوشمزه تحویل میدم. هر دو خندیدن و دیگه چیزی نگفتن ، منم مشغول پختن شدم.
  4. امروز
  5. #پارت_پنجم مهتا(دخترعمم)با چشمای گرد میگه:جان من از سومالی جایی فرار کردی؟! بشقاب توی دستم و کنار میزارم و ریلکس میگم: گلم شما بهتره بری تو انتخاب رشته خودت یکم فکر کنی حالا درمورد غذا خوردن من تز نده تا اینو گفتم جریان غذا یادشون رفتن و زد زیر خنده یعنی یه جوری قهقه میزدن که انگار جوک سال و براشون گفتم با صدای ارتین دقیقا کنارم ابرویی بالا انداختم و برگشتم سمتش: رشتش؟! سروش همونطوری که قهقه میزد میون خنده گفت: ابجیمون ریده ارتین هم با قیافه سوالی گفت: چرا؟! سوگند: اخه ناموصا جانور شناسی هم شد رشته؟! نه جون من اخه جانور شناسیییی سردار هم با تاسف اضافه کرد:فک کن کل خاندان زاهدی الکترومغناطیس و دیفرانسیل و قلب و عروق و چه میدونم از اینا پاس کردن اون وقت این با این عقل ناقصش موش و مارمولک ۱و۲ پاس کرده ما داشتیم قهقه میزدیم و مهتا فقط حرص میخورد اصن یه وضعی که حتی ارتین هم میخندید خخخ مهتا با حرص فراوان:نه پس مث تو میرفتم دل و روده مردم و میریختم بیرون نه؟؟ سردار شونه ای بالا انداخت و با خنده جواب داد: بدبخت من باز مردم و نجات میدم......تو که باس به یه جونورایی مث این خشی مشاوره بدی خشایار یکی زد پس کله سردار و گفت: دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی؟! با خنده گفتم: چیه باز میخوای قهر کنی دوماد؟!.... بابا خو راست میگه دیگه چرا ناراحت میشی مهتا هم یکی مث خودت،خو باید اول تو و خودشو خوب بشناسه که بتونه از پس دوتا سوسک و مارمولک بر بیاد یا نه از خنده داشتن پله هارو گاز میگرفتن فقط بیشعورا انگار دلقکشونم من میگم اینا میخندن . ☆. ☆. ☆. ☆. ☆. ☆. ☆. ☆. ☆. ☆. ☆ صدای پلنگ صورتی هی داشت دم گوشم وز وز میکرد و خط مینداخت رو عصاب روانم یکی نیست بگه اخه الاغ وقتی زنگ میزنی بر نمیدارم ولکن دیگه شاید این بدبخت سر صبحی خوابه...... وایستا ببینم سر صبحی واااااای من کلاس دارممممم با یاد کلاس با شتاب از جا پریدم و تند تند اینور اونور میرفتم لباس میپوشیدم ارایش میکردم کلا هیچیم معلوم نبود، تو همون حال گوشی لامصبمو پیدا کردم و بدون نگاه کردن به اسم مخاطب جواب دادم سوگند: واااای رها خفه شو میدونم دیر کردم دیشب شماها زود رفتین من تا خود صبح با لشکر مارمولکا مث خر خندیدیم نخوابیدم، وااای لباسام کوووو.... چرا خط چشمم قرینه در نمیاد جورابم که ندارم باس از کشوی سردار کش برم...... طرفی که پشت خط بود و من فکر میکردم رهاس پرید وسط حرفم و کلا سر صبحی با دیوار یکیم کرد ارتین: خب میخواستی مث خر نخندی بری کپتو بزاری به جهنم که خط چشم سگ مصبت قرینه در نمیاد سردار میدونه جوراباشو کش میری؟! از صب تا حالا جلو در منتظر خانومم اون وقت با خیال راحت گرفته خوابیده..... ویندوزم که تازه اومده بود بالا و تازه تونستم تشخیص بدم ایشون گشاد الدین یعنی ارتین خانه ولی شماره منو از کجا پیدا کرده؟! شاکی گفتم: هوووی پیاده شو باهم بریم داداچ....زیاد به خودت حرص نده پوستت خراب میشه میترشی نمیگرینت یالغوز میمونی رو دستمون... یکم بصبر الان میام پایین بریم بدون اینکه اجازه زر زدن بهش بدم گوشی رو روش قطع کردم و با حوصله تیپ پدر مادر داری برای خودم زدم. بعد از شستن دست و صورتم موهای جنگلیمو شونه کردم و یه طرف بافتمشون و واسه اینکه صورتم از بی روحی در بیاد یه ریمل و رژ قرمز زدم، یه ساپرت کلفت مشکی پام کردم با یه مانتو کوتاه ساده قرمز و شال سفید توری کیف دستی کوچیکمم برداشتم و بالاخره بعد از نیم ساعت معطل کردن گشاد خان از خونه زدم بیرون. جون بابا ماشینشو ببین، مازراتی مشکی، بخاطر ماشینش هم که شده زنش میشم اقا با ژست خیلی مغروری پشت فرمون نشسته بود و با اخم نگام میکرد هاها چنان حرصت بدم من صبر کن با ناز خیلی فراوان در ماشین و باز کردم و نشستم و بلافاصله مثل وحشیا در و به هم کوبیدم که یه متر از جاش پرید ارتین: اخ قلبم... بچمو چرا میزنی خاله سوسکه صورتمو جمع کردم و گفتم:اح اح چندش... راه بیفت بریم بابا اخماشو تشدید کرد و راه افتاد، تقریبا نیم ساعت بعد جلوی یه کافه نگه داشت و رفتیم داخل تازه نشسته بودیم پشت یه میز که گارسون هم اومد گارسون: خوش اومدید.... چی میل دارید؟! سریع گفتم:یه نسکافه با دوتا کیک شکلاتی و یه کیک خیس.... اوم یدونه هم بستنی گارسون و ارتین با چشای قد هندونه نگام میکردن. خو چیه گشنه ندیدین تاحالا! با تکون دادن سرم به معنی چیه بیخیال شدن و گشاد خان هم به قهوه سفارش داد و گارسون رفت تا سفارشارو بیاره ارتین: خب ببی..... سوگند: بزار سفارشتمو بیارن بخورم بعد، الان مغزم کار نمیکنه چیزی نگفت و فقط بی حرف نگام کرد بهتررررر. بعد از چند دقیقه سفارشارو اوردن و من مث چی میخوردم. همرو خورده بودم و داشتم بستنی رم میزدم بر بدن که........ ارتین جون هاپو شد. ارتین:مغز سرکار خانم الان کار میکنه؟! همونطور که سرم تو بستنی بود کله مو به معنی نه بالا انداختم که یهو بستنی از زیر دستم کشیده شد الاغ بی خاصیت بستنی مو گرفته بعد با پوزخندم نگام میکنه اییییش
  6. چند لحظه‌ی بعد مردان خدمتکار درحالی که یک جام بزرگ و سفالی را با خود حمل می‌کردند وارد سالن شدند و به سمت تخت پادشاه قدم برداشتند. - این قراره به ما توی پیدا کردن آلفا کمک کنه؟ این را از جفری که محو آن جام سفالی و ساده شده بود پرسیدم و جفری در جوابم سر تکان داد. - آره؛ این جام چندین هزار سال قبل و توسط قدرتمند‌ترین جادوگران سرزمین ما ساخته شده و حالا به دست پادشاه رسیده. بی‌تفاوت شانه‌ای بابا انداختم؛ آن جام در نظرم تنها راه رسیدن ما به آلفا را مشخص می‌کرد و نمی‌توانستم مثل جفری آن‌همه با شوق و ذوق درباره‌ی آن صحبت کنم. خدمتکاران جام را پایین قسمت شاه‌نشین گذاشتند و‌ با احترام دیگری به پادشاه از او دور شدند. - میشه بدونم این جام سفالیِ ساده چطوری می‌تونه به ما توی پیدا کردن آلفا کمک کنه؟! - اگر کمی صبر کنید بانوی جوان، به شما نشون خواهم داد که چطور می‌تونیم آلفا رو پیدا کنیم. انتظار نداشتم جز جفری کس دیگری صدایم را بشنود، اما گوش‌های پادشاه زیادی تیز بود انگار که حرفم را شنیده بود. پادشاه از روی تختش برخاست، از قسمت شاه نشین پایین آمد و درست پشت جام سفالی ایستاد. - من مقداری از قدرت جادویی خودم را به جام منتقل می‌کنم و جام تصویر آلفا و مکانی که در اون قرار داره رو به ما نشون میده. راموس چند قدمی پیش آمد و درست در کنار من ایستاد و رو به پادشاه پرسید: - عذر می‌خوام عالی‌جناب میشه بدونم شما چطور با وجود داشتن همچین جامی نتونستید شاهدخت رو پیدا کنید؟ متعجب و با ابروهای بالا رفته به راموس نگاه کردم؛ چطور می‌توانست زمانی که من تمام فکر و ذکرم درگیر آلفا بود به همچین موضوعاتی فکر کند؟! اما انگار پر بیراه هم نمی‌گفت، اگر این جام می‌توانست گمشدگان را پیدا کند چطور شاهدخت را پیدا نکرده بود؟! پادشاه نفسش را عمیق و آه‌مانند بیرون داد، انگار باز یادآوری شاهدخت او را غمگین کرده بود.
  7. پادشاه به یکی از خدمتکاران که نزدیک ورودی سالن ایستاده بود اشاره‌ای کرد و گفت: - جام جادویی رو بیارین. در همین لحظه صدای متعجب و کلافه‌ی وزیر اعظم بلند شد. - سرورم شما واقعاً می‌خواهید برای این دو جانور از جام جادویی استفاده کنید؟! از لفظ جانوری که برای من و راموس به کار برده بود اخم درهم کشیدم؛ هیچ نمی‌فهمیدم این مرد چه دشمنی با ما داشت؟! - شما مشکلی توی این چار می‌بینی وزیر اعظم؟! پیرمرد وزیر که انگار از سؤال پادشاه جا خوزده بود با کمی تعلل و‌ درحالی که دستانش را با اضطراب و کلافگی در هوا تکان تکان می‌داد گفت: - بله سرورم، از این جام باید برای کارهای ضروری سرزمین استفاده بشه نه افرادی که تا همین چند سال قبل دشمن ما بودند. پادشاه از شنیدن حرف‌های وزیر اعظم اخم درهم کشید و من ته دلم خالی شد از فکر این‌که این پیرمرد رأی پادشاه را بزند. - دیگه داری حوصله‌ام رو سر می‌بری وزیر اعظم؛ اگه نمی‌تونی تا انتهای کار ساکت بمونی پس بهتره بری بیرون. از شنیدن حرف‌ پادشاه لبخندی به لبم نشست؛ واقعاً که این مرد برازنده‌ی پادشاهی سرزمین جادوگرها بود. - ممنونم پدر، وزیر اعظم داشت حسابی عصبانیم می‌کرد! پادشاه نیم نگاهی سمت ولیعهد که چهره درهم کرده و با حرص و نفرتی عیان این را گفته بود انداخت و با همان آرامش که در ظاهرش هم نمود پیدا کرده بود جواب داد: - اگه می‌خواهی در آینده پادشاه خوبی باشی باید بتونی که به عصبانیتت غلبه کنی و حرص و نفرتت رو بپوشونی. ولیعهد سری در تأیید حرف پادشاه تکان داد. - سعیم رو می‌کنم پدر. پادشاه «خوبه‌ای» در جواب پسرش گفت و باز نگاهش را به خدمتکاران ایستاده در ورودی سالن دوخت. - جام رو بیارید. مردان خدمتکار سری به احترام خم کردند و از سالن بیرون رفتند و من همچنان خیره به ورودی مانده بودم؛ هم کنجکاو بودم که بدانم جامی که با آن پادشاه قرار است به ما کمک کند چه شکلی است و هم مشتاق بودم که زودتر آلفای نجات‌بخش سرزمینم را پیدا کنم و فکر به این‌که تا چند دقیقه‌ی دیگر به خواسته‌هایم می‌رسیدم بسیار خوشحالم می‌کرد.
  8. پارت دوم با عصبانیت رفتم سمت شیشه راننده و با مشت کوبیدم به شیشه؛ شیشه رو کشید پایین و با یه پسر با عینک دودی که از چهرش غرور و تکبر می‌بارید، مواجه شدم...مثل اسب بهم نگاه کرد و ساکت بود. با همون عصبانیت گفتم: ـ مگه کوری آقا؟! یه بوقی چیزی... عینکش و درآورد و با غرور یه نگاهی به سرتا پای من کرد و اونم مثل طلبکارا گفت: ـ برو دنبال کارت! از این به بعد بیشتر حواست و جمع کن! از این حجم پررو بودنش، حرصم درومد! نه تنها یه عذرخواهی هم نکرد بلکه دستی بخواه هم بود! بعد گفتن این جملش یه چشم غره بهم داد و با یه دستش فرمون و چرخوند و با لایی کشیدن از کنارم رد شد. با عصبانیت گفتم: ـ این تیپارو میبینم دلم میخواد بالا بیارم! حیوون. گوشیم و برداشتم و دیدم بله گلسش کاملا شکست...آرون در حال زنگ زدم بود و بعد اینکه جواب دادم، با نگرانی پرسید: ـ باوان چیشده عزیزم؟! اون صداها چی بود؟! گفتم: ـ هیچی بابا یه مردک حیوون با سرعت پیچید جلوم ، زمین خوردم. ـ ای وای! الان خوبی ؟! میخوای بیام دنبالت بریم دکتر؟! با اینکه مچ پاهام درد داشت، گفتم: ـ نه عزیزم خوبم؛ بعد از کلاسم می‌بینمت! ـ می‌بینمت... در موسسه رو باز کردم و رفتم داخل. خب بذارید از اول بگم...اسمم باوان و بیست سالمه و از بچگی تو پرورشگاه بزرگ شدم.
  9. پارت اول ـ چطوری قلب سفیدم؟! ـ مرسی عزیزم تو خوبی؟! صبحت بخیر. ـ صبح من زمانی بخیر میشه که تو پیشم باشی! خجالت کشیدم و با خنده گفتم: ـ آرون! آرون از پشت تلفن خندید و گفت: ـ خیلی خب خجالت نکش! کلاست ساعت چند تموم میشه عزیزم؟! به ساعتم نگاه کردم و گفتم: ـ حدود سه و ربع. میای دنبالم؟! آرون گفت: ـ آره دیگه؛ بریم باهم حلقه‌هایی که سفارش دادیم و بگیریم... با ذوق گفتم: ـ مگه رسیده؟! آرون از ذوقم خندش گرفت و گفت: ـ آره خوشگلم، عین همون چیزیه که سفارش دادیم...اسم جفتمونم روش نوشته. داشتم میپیچیدم تو کوچه که برسم سر کلاس یهو یه لاماری مشکی با سرعت پیچید جلوم! که باعث شد از ترس بیفتم رو زمین...کلاسورم و که پخش زمین شد، با ترس جمع کردم. چیزی که برام عجیب بود این بود که طرف حتی به خودش زحمت نداد از ماشین پیاده بشه و حالم و بپرسه! شیشه های ماشین کاملا دودی بود و اصلا داخل مشخص نبود.
  10. پارت صدم از راهرو خارج شده و وارد محوطه‌ تراس مانندی می‌شوند. رزا و دوروتی مات و مبهوت به اطراف می‌نگریستند‌. رزا باور نمی‌کرد. چیزی که می‌دید تابلوهای نقاشی نبرد گلادیاتورها را در نظرش زنده می‌کرد! فرهد چه در ذهن داشت؟ در میان افکارش صدای فرهد به گوش می‌رسد: - خب، یه فرصت دیگه بهتون میدم. روح پاک کیه؟ رزا چشم از منظره‌ی رو به رو برداشته و به فرهد نگاه می‌کند. در عمر خود تا به حال کسی خبیث‌تر و بد ذات تر از او ندیده بود. فرهد نگاه از چشمان متحیر رزا می‌گیرد و به دو تیله‌ی سیاه و لرزان دوروتی نگاه می‌کند. بوی ترسش را از همان فاصله احساس می‌کرد. چند تن از گرگینه‌های وحشی خوی در میدان پنجه بر خاک کشیده و انتظار می‌کشیدند. باقی هم دور تا دور حصار میدان ایستاده و سر و صدا می‌کردند. فرهد با سر به دوروتی اشاره می کند. دو سرباز بازوهای او را گرفته و با خود می‌کشند. رزا و دوروتی مقاومت می‌کنند. رزا برای رهایی تقلا می‌کرد و فریاد می‌زد: - نه، دوروتی؛ کجا می‌برینش. ولش کنین. دوروتی نیز سعی می‌کرد دستانش را آزاد کند و نام رزا را فریاد می‌زد. رزا با تمام وجود سعی می‌کرد خود را آزاد کند. پیش چشمانش دوروتی را می‌بردند و او احساس می‌کرد آتش در خرمن وجودش انداخته‌اند. دوروتی را از همان راهرو که آمده بودند می‌برند. اندکی بعد صدای او را از زیر پایش می‌شنود. به سمت نرده‌های سکو می‌چرخد و به دنبال دوروتی چشم می‌گرداند. پایین سکو نیز یک راهرو بود. دوروتی را از آنجا وارد میدان می‌کنند. هر قدم که دوروتی به سمت میدان برمی‌داشت ضربان قلب رزا بالاتر می‌رفت. دوروتی تنها اشک می‌ریخت و به سربازهایی که دستانش را گرفته بودند التماس می‌کرد. رزا نیز گاه به خواهش و تمنا متصل می‌شد و گاه به ناسزا! - خواهش می‌کنم هر کاری بگی می‌کنم. ولش کنید لعنتی‌ها. دیگر اشک‌های رزا نیز بر صورتش می‌ریخت. سربازها دوروتی را به سمت میانه‌ی میدان هُل می‌دهند. پرت شدن دوروتی وسط میدان و حمله‌ی گرگ‌ها همزمان می‌شود با فریادی گوش خراش از رزا! رزا از عمق وجود "نه" را فریاد می‌زند. امتداد صدای فریادش همچون صدای ناقوس و آونگ در گوش گرگ‌ها می‌پیچد. هرکس هر حال که هست دست بر سرش گرفته و پلک‌هایش را بر هم فشار می‌دهد! سربازها نیز رزا را رها کرده و دست بر سر می‌گیرند. رزا که دیگر پاهایش تحمل وزنش را نداشت بر زمین زانو زده و دست به حصار سکو می‌گیرد. صدای ناقوس‌وار جیغ رزا در گوش‌های آنها می پیچد و تمامی آنها را به زانو درمی‌آورد‌! اندکی بعد تک تک دست‌هایشان را پایین می‌آورند. صدای جیغ ممتد پایان یافته اما هنوز همه گیج بودند. گویی کسی با چکش بر مغز سرشان کوبیده بود...
  11. mahvin

    تمرین قلم

    مثله انسانی بودم که از یک بلندی افتاده تمام اعضای بدنش سالمه ولی ازدرون شکسته وبه اندازه ی ده سال پیر شده اونم یک شبه.
  12. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: محکوم به عشق نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه رمان: باوان دختر بیست ساله‌ای که سرگرم زندگی و دلخوشی‌های کوچک خودش با کسی که دوسش داره هست. طی سرنوشت، با مافیای شهر آشنا میشه و زندگیشون به‌هم گره می‌خوره اما این تمام ماجرا نیست و زمانی که فکر می‌کرد زندگی روی خوشش رو بهش نشون داده، توی یه تاریکی مطلق غرق میشه و ... مقدمه: دیگر به راستی می‌دانم درد یعنی چه! درد به معنی کتک خوردن تا حد مرگ و بی‌هوش شدن نبود. درد یعنی چیزی که دل انسان‌ها را در هم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد! درِ سلول انفرادی قلبم را بشکن! دیگر تصمیم گرفتم که از خودم فرار کنم، چون تو زندانبان خوبی برای اسیری که تمام نقشه‌های فرارش به آغوش تو ختم می‌شد، نبودی! از این زندان که نامش زندگیست، خسته‌ام. پس قشنگی‌های دنیا کجاست؟ در عشق باختیم اما باختن، تقدیر نیست. با درد تنهایی ساختیم، پس تقدیر چیست؟
  13. دیروز
  14. سلام درخواست ویراستار دارم 🙏 ♥️
  15. پارت صد و بیست و هشتم همین لحظه پیرمردی گفت: ـ پرنسس... همهمه جمع کن شد و بهش نگاه کردیم. اون همون پیرمردی بود که شب قبل دم در قلعه اومده بود. گفت: ـ امروز بعد از سالیان سال، این سرزمین از شر اون ویچر‌ بدذات نجات پیدا کرد و بهتره ما به همراه شما بریم سمت دریاچه و اونجا به شکرگزاری از این آرزویی که مدتها تو دل هممون بود، بپردازیم! با رضایت از فکرش گفتم: ـ عالیه! آرنولد هم لبخندی بهم زد و گفت: ـ بعد از مراسم شکرگزاری هم مراسم تاجگذاری از پرنسس جسیکا رو شروع می‌کنیم، موافقید مردم؟! مردم دوباره سوت و دست زدند و موافقت خودشونو اعلام کردند و با شادی و دست در دست بهترین جادوگر و رفیق زندگیم یعنی آرنولد به سمت مسیری روشن و زندگی پر از امیدواری در کنار مردم سرزمینم به سمت دریاچه زیبا گام برداشتم. پایان 1404/9/8
  16. پارت صد و بیست و هفتم طولی نکشید که همه مردم در میدون شهر جمع شدند. بارون بند اومد و توی آسمون رنگین کمون زیبایی شکل گرفت...آرنولد ازم دعوت کرد تا برم کنارش وایستم و رو به مردم با خوشحالی گفت: ـ بالاخره با کمک پرنسس جسیکا تونستیم که احساسات شما رو پس بگیریم و شادی دوباره به این سرزمین برگرده. مردم در حال نگاه کردن به آرنولد بودن و بعدش آرنولد سر اون شیشه رو باز کرد و اون پاشید سمت مردم...احساسات بین مردم برگشته بود و میدون شهر پر از صدای شادی و خنده کردم شد و همه مشغول تشکر کردن از من و آرنولد شدند...آرنولد از مردم پرسید: ـ پس بهتره مراسم تاجگذاری از پرنسسی که قدرت ظلم و تاریکی درون خودشو و رها کرد و با پدرش مقابله کرد و انجام بدیم درسته؟! دوباره همه دست و جیغ زدن و منم از خوشحالی مردم سرزمینم کلی کیف کردم و از اینکه احساسات بینشون برگشته بود، ذوق زده شدم...به آسمون نگاه کردم و همون لحظه به عالمه پرنده بالای سر ما مشغول پرواز شدن و یکیشون تاجی رو برام پرتاب کرد...آرنولد رو بهم گفت: ـ میبینی پرنسس؟! آناستازیا همه جوره کنار ماست. بهش لبخندی زدم و گفتم: ـ بنظرت من میتونم مردم سرزمینم و خوشحال کنم؟! لایق این تاج هستم؟! آرنولد موهامو گذاشت پشت و گوشم و گفت: ـ تو امتحان خودتو پس دادی و لایقش هستی پرنسس...بهت اعتماد دارم.
  17. پارت ۲۴ (میان تیغ و تپش) آیلا بعد از اینکه به تمام صحبت های دلی سامیار گوش دادم..که از تمام دغدغه‌هاش به من می‌گفت و امید و انگیزه واقعی رو بهش تزریق کردم، کمی دیگر سامیار از خاطراتش گفت و خندیدیم..یادم افتاد امشب شیفتم و باید کم کم برگردم..لب باز کردم به سامیار بگم برگردیم، که گوشیم زنگ خورد..عمه بود! عمه بارها به من گوشزد کرده بود که از این پسره دور باش..اما من هیچوقت نمیفهمیدم چرا اطرافیانم سامیار را به ظاهر تماشا می‌کردن؟ نمیتونستم بهش دروغ بگم..و عادت نداشتم گوشی رو جواب ندم..تماس را با تردید وصل کردم: سلام عمه.. در صدای عمه نگرانی موج می‌زد: سلام عزیزم..کجایی؟‌اومدم‌ خونه نبودی! کمی من و من کردم..اما واقعیت را گفتم :راستش عمه..من..یعنی خب..چیزه..اومدم بیرون...بعد از مکث طولانی که حدس میزدم عمه منتظر بود حرفم را ادامه دهم، گفتم: با سامیار! نفس های عمیق عمه سنگین بود..میدونستم الآن سرزنشم نمی‌کنه..اما تشویقم هم نمی‌کنه! محکم و قاطع گفت: باشه..زود برگرد خونه..منتظرتم! حرفی نداشتم بزنم، بنابراین خداحافظی آرومی کردم و گوشی را قطع کردم..که پوزخند صدا دار سامیار را شنیدم: عمه خوشش نیومد باز؟ سوالی نگاهش کردم..که خندید: از من خوشش نمیاد باید دل اونم بدست بیارم کارم سخت شد.. لبخند تلخی زدم..خواستم چیزی بگم، که پشت خنده های نمایشی‌اش، حرف های دلش‌رو زد: خب حق داره تو رو به نده..یه پسر معمولی، با یه ماشین مسافرکشی که تنها چیزی که توی این زندگی دارم و همیشه بوی خستگی میده..تورو چه به این زندگی آخه..! جملاتش همانند سنجاق تیزی، به قلب من می‌نشستن...خنده های سامیار رو نمی‌دیدم..بلکه تک تک حرف‌هاش رو فهمیدم و درک کردم.. که سامیار نگاهش رو در نگاه کدر من، قفل کرد و این‌بار بدون هیچ ردی از لبخند، جدی گفت: بعضی وقتا با خودمم همین فکرارو می‌کنم..واقعا چی داری کنار من؟ چی برات می‌مونه؟!..من می‌ترسم آیلا..از اون روزی می‌ترسم که یه روز با خودت بگی، میتونستی بهتر انتخاب کنی..! اخم ریزی کردم..و با صدا و‌ لحن آروم، سعی کردم کمی هم شده، سامیار رو آروم کنم: تو همینکه واقعیت رو میدونی یعنی از همه قوی‌تری..اگه درآمدت کمه یا سخت کارمی‌کنی، دلیل نمیشه کم ارزش باشی..هنوز اول راهی سامیار..و این استقامت و تلاش هات مطمئن باش جواب میده و پیشرفت خوبی میکنی توی‌ هر زمینه ای که بخوای تلاش کنی و شجاع بمونی...فقط نذار حرف های اطرافیانت روت تاثیر بذاره...درضمن، من هیچوقت دنبال ثروت نبودم..! تمام مدت ساکت بود و به من خیره شده بود...آهی کشیدم و به قهوه یخ زده‌ام زل زدم: عمه فقط نگرانه آیندمه..خیلی چیزارو نمیدونه..از تو شناختی نداره..معیارهاش فقط وضعیت مالی نیست که زیادی پیگیرش شدی..خیلی چیزا هست که برای عمه ارزشمنده و بهشون دقت میکنه...
  18. پارت ۲۳ ( میان تیغ و تپش) عشق خالص، هیچ‌گاه به زرق‌و برق‌ها دل نمی بندد.. نه کافه های لوکس و گران قیمت می‌خواهد،.. نه هدیه هایی که بیشتر از دل های پاک، از پشت ویترین های خاک خورده داده می‌شوند.. نه کافه های لوکس و‌گران قیمت می‌خواهد... نه گل های بزرگی که بیشتر از دل‌های بزرگ، قد آدم‌ها آن ها را تعیین می‌کند..! عشق، در سکوت های ساده و نگاه‌های عمیق قد می‌کشد..و معنا پیدا می‌کند.. در فهمیدن و درک تفاوت‌ها، در معنا کردن جهان، توسط نگاه دیگری... در پذیرفتن ناهماهنگی ها..! عشق خالص که نیازی به نمایش ندارد..! تیپ و استایل دور از اصالت نمی‌خواهد..صرفا برای اینکه به آدم‌هایی شبیه شویم، که ممکنه طرف مقابل مارا به اصرار، بپسندد...! شخصیت های غیرواقعی نمی‌خواهد..! عشق عمق می‌خواهد...و نگاهی که بلد باشد بفهمد..حس کند..! گفتگوهای عمیق و گنگ می‌خواهد..از آن‌هایی که هرکسی توان فهمش را ندارد! صحبت هایی که صدایشان از دل بلند می‌شود، نه زبان..! و دلی که جرات کند در بین چهره های نمایشی، و زرق و‌برق‌های زندگی، دل های ساده را گلچین کند.. عشقی که ریشه داشته باشد، در واقع در عمق همین فهم ها، جوانه می‌زند و رشد می‌کند. سامیار از پشت میز کافه نیمه‌تاریک، آرام انگشتش را روی لبه لیوان می‌چرخاند.. نگاهش روی آیلا نمی‌نشست..مدام از صورتش سر می‌خورد و روی میز گم می‌شد...صدایش وقتی بالاخره حرف زد، یک جور خستگیِ فروخورده داشت: وقتی به این فکر می‌کنم که هیچوقت نتونستم تو رو کامل داشته باشم، حسی مثل گول زدن خودم رو درک می‌کنم.. پلک های آیلا لرزید..نه از روی عشق، بلکه از سنگینی حرف‌های تلخ سامیار که احساسی پشت صحبت های او شکست خورده بود... کمی سمت سامیار خم می‌شود..و آرام زمزمه می‌کند: اینکه من آروم‌ترم یا دیرتر دل می‌بندم، معنیش این نیست که تورو نمی‌بینم یا برام مهم نیستی...خواهشا اینجوری فکر نکن سامیار! سامیار لبخند کجی زد..لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا لبخند واقعی! سرش را آهسته تکان داد: اما مهم بودن کافی نیست آیلا..آدم وقتی یکی رو از ته دلش بخواد، چشم‌هاش لو میده..حال‌دلش لو میده..اما..ما همیشه یه چیزی بینمون بوده..یه فاصله، یه سردی..که من هرکاری کردم گرمش کنم، نشد! سامیار برای اولین بار، حرف‌های دلش را مظلومانه و صادقانه بیرون ریخته بود...بدون خشم..بدون بحث و جدل! گویی تمام نقاب های چهره اش را امشب با خود نیاورده باشد.. آیلا نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش ناخودآگاه روی تابلو سنتی قدیمی قرمز رنگی، که پشت سر سامیار قرار داشت، ثابت ماند..دلش نمیخواست دروغ قاطی حرف‌هایش بکند..نمی‌خواست یک عشق نصفه را تایید کند..اما از طرفی دیگر، نمیخواست امید از دست رفته‌ی‌ سامیار را بیشتر از این له کند..به راستی که او هیچ قصد سرگرمی از این رابطه را نداشت...و نمیتوانست این احساسی که کم کم در دلش داشت شکل می‌گرفت را بعد سالها یکهو نابود کند...احساسی که به‌خاطر غرور، هیچ‌گاه جرات نکرده بود آن را بر زبان بیاورد.. نگاهش را مستقیم و امیدوار، با آن چشمانی که برق آنها کاملا برای سامیار مشهود بود، در نگاه سامیار دوخت :هر قلبی یه ریتم خاصی داره..بعضیا بلند، بعضیا کوتاه..من از اونایی‌ام که احساساتم دیر شکل میگیره و دست خودم نیست...ولی..اگه میخوای نتیجه تلاش‌هات رو ببینی...باید کنارم بمونی، توی هر شریطی رهام نکنی..اینا بیشتر برای من ارزشمنده...و کم کم این فاصله کوچیکی که ناراحتت کرده، داره از بین میره.. چشمان سامیار به یکباره گرمای عجیبی را طلبید..و در نگاهش جنگی بین احساساتش رخ داده بود..تعجب، عشق، ترس..! لبخند محوی، بی اراده بر لب‌هایش نشست...که آیلا نیز متقابلا لبخند عمیقی زد: آره سامیار..من حس خوبی بهت دارم..هنوز خودمم درکش نکردم که چی میتونه باشه، اما این دوست داشتن، خاص و قشنگیه برام... آیلا جان کند تا آن دو کلام ساده را بر زبان آورد..برای او به شدت سخت بود... اما میخواست احساس قدردانی اش نسبت به سامیار را نشان دهد...
  19. پارت ۲۲ (‌ میان تیغ و‌‌ تپش) سامیار خیره به استکان ساده‌ی کمرباریک چای تیره رنگش، با صدایی که از ته چاه برمی‌آمد، حرفی می‌زند که دل آیلا از شوک ناگهانی می‌لرزد.. : حس‌می‌کنم تمام تلاش هام صرفا فقط، وقت تلف کردن بوده... سپس نگاه غم‌ناکی به آیلا می‌اندازد و انگشتهای یک‌ دستش ، که دقیق کنار دست آیلا کشیده شده بود، آهسته تکان می‌خورند: در به دست آوردن دلت من شکست خوردم... آیلا بی اراده چشمانش درشت می‌شوند و ناباور سرش را به طرفین تکان می‌دهد...دستش را روی دست سامیار می‌گذارد و بی هیچ تعللی دنباله حرف سامیار را می‌گیرد: نه سام..اصلا همچین چیز...... اما سامیار..گویی که آن شب از همه چی بریده باشد...دستش را تند از زیر دست ظریف و کشیده‌ی آیلا، که ناخن های کمی بلند قرمزش با سفیدی‌اش تضاد زیبایی ساخته بود، می‌کشد..و نا امیدوارانه لب‌می‌زند: چشمات همه چیز رو لو میده آیلا..من از اولشم ازت عشق زوری نخواسته بودم..الآن میفهمم، هنوز هم ته دلت جای عمیقی ندارم..شاید قبلا میپذیرفتم، اما دیگه نمیتونم..دو سال شد و‌ نتونستم حتی یک بار، ابراز علاقه کوتاهی ازت بشنوم..این معنیش چی میتونه باشه..؟ نفس های آیلا از ناراحتی، گویی سنگین شده بودند... خودش هم نمی‌دانست و برایش این احساس گنگ بود... که چرا وقتی عاشق سامیار نیست، این‌ چنین از رفتن سامیار به هم می‌ریزد؟!...آیا این احساس وابستگی بود، یا..دلبستگی؟! نمی‌دانست که چگونه سامیار را توجیه کند..او‌ سامیار را میشناخت..فرز بود و مطمئنا مدت‌ها پیش متوجه این رفتار سرد آیلا شده بود..اما به گفته خودش، احتمالا میخواست سعی‌اش را کرده باشد که دل آیلا را بدست بیاورد...اما..این برای سامیار عاشق، یک آرزوی ناممکن بود..پسری که تصادف می‌کند و آیلا را اتفاقی در بیمارستان می‌بیند..و همان شب، در یک نگاه، آیلا پرستار محبوبش می‌شود..تمام روز‌ها چهره و لبخند زیبای دختر، مقابل چشمانش بود...بماند که چقدر رفیق هایش عاشق شدنش را مضحک دانستند و خندیدند..اما سامیار لجباز، دو هفته بعد از آن شب، پیگیر آیلا می‌شود..یک ماه، دو‌ماه، سه ماه، گل میفرستاد..هدیه میفرستاد..اما آیلای سرسخت، دل نداد که نداد..! ترفندهای سامیار تمامی نداشت..آنقدر اصرار داشت..پیگیر شد که آیلا کم کم از آن‌همه اهتمام چندین ماهه و خسته نشدن از تلاش برای بدست آوردنش، کمی خوشش می‌آید و به دلش می‌نشیند...از همه مهمتر سامیار بود که استایل و شخصیتش را به سختی، برای جلب توجه اصلاح می‌کند..با آن اندام ساده اما هیکلی، و قد تقریبا بلندش و چهره خدادایی جذاب و زیبایش.. که بور بودنش با آن چشم‌های آبی رنگ تیره، دل دخترها را می‌برد،‌ توانسته بود نظر آیلا را جلب کند...به خیال او، جواب مثبت آیلا برای دوستی، یعنی اینکه همه چیز بر طبق مراد دلش پیش رفته است...اما گذشت و گذشت..آیلا جز یک دوست داشتن ساده به این عشق عمیق سامیار نگاه فراتری نکرد..و هربار دل سامیار از آن همه سردی نگاه و رفتار آیلا، شکست...و کم کم باید می‌پذیرفت که...عشق را هیچ‌گاه با اصرار و لجبازی نمی‌شود به‌ دست آورد....
  20. پارت ۲۱ (میان تیغ و تپش) به آیلا که با لبخندش دل سامیار را می‌برد، می‌رسد..هنوز رد نگاه‌های مردم روی اعصابش بود..و به جای اینکه مثل همیشه با دیدن آیلا نرم شود، اینبار اخم های او عمیق تر می‌شوند..نگاهش از موهای آیلا، به چشم‌ها و لب‌ها و استایل شیک و ساده ی او، تا کفش هایش رسید..آیلا گنگ و با لبخند نرمی هنوز به سامیار نگاه می‌کرد... و سکوت بینشان را با صدای نرم و‌ آرامش شکست: سلام..چط... اما سامیار..جدی و با صدای زمخت و سردی، خوش آمد گویی آیلا را نصفه‌ونیمه برید: وقتی اینجوری به خودت برسی، نتیجه‌ش میشه همین چشم چرونی اینا !! لحنش نه تند بود، نه بلند..!‌ اما همین سردی کلامش کافی‌ بود تا لبخند روی لب های آیلا کم‌کم کمرنگ و سپس ناپدید شود...برق ذوقی که داشت، به یکباره خاموش‌شد..و پلک سنگینی‌ زد..گویی چیز سنگینی در درونش، آهسته فروریخته باشد...! آیلا آرام و مکدر، تیکه سنگینی انداخت: من فکر میکردم وقتی کنارت باشم میتونم راحت به خودم برسم..تازه، استایل و تیپ من همیشه همین بوده و هست سامیار... سامیار مکررا میان حرف‌هایش پرید، چشم های آبی تیره اش که پر از لج و تعصب بود را در نگاه براق و خاص آیلا قفل کرد: ساده هم باشی، خوشکلی!! همین کافیه که هر نره‌غریبه ای نخ نگاهشو بندازه سمتت..من نمیخوام کسی جز من، خیره‌ت بشه..فهمیدی ؟! آیلا نفسش را با کلافگی بیرون داد..نه صدایش را بلند کرد، نه شکایت کرد..قدرت او همین بود..همیشه سعی می‌کرد تا جای ممکن آرام و منطقی باشد و شخصیتش را حفظ کند...هنوز ته نگاهش غرور بود: سامیار ما بزرگ شدیم..بچه نیستیم که بشه قایممون کرد..این‌حرفت درست نیست..من نمی‌تونم خودم رو سالها قایم کنم که مبادا کسی نگاهش به من بیافته و تو خوشت نیاد!... و سعی کرد این کشمکش را خاتمه دهد..لحن و نگاهش کمی جدی و محکم می‌شود :اینجا جاش نیست این بحث‌ها رو راه بندازیم، اما این اسمش غیرت نیست سامیار...معنی درست غیرت رو اکثر مردا درکی ازش ندارن..و اینکه بقیه اشتباه نگاه کنن مشکل از نگاهشونه..نه من! سامیار کلافه نفسش را بیرون داد.. و بی هیچ حرف دیگری، دست ظریف آیلا را می‌گیرد..با هم هم‌قدم می‌شوند...اما نگاه پرتمسخر و پوزخند مجید به سامیار، حرف‌های چند دقیقه قبلش را یاد آوری می‌کرد... و مثل خنجر در قلب سامیار فرو می‌رفت..اینکه آیلا برای سامیار اندازه تمام دنیا، زیادی بود..حتی زیادتر از ظرفیتی که به سامیار داده شده بود...! رو به روی هم در کافه قدیمی یونس نشسته بودند..کافه ای که مثل روحی از گذشته و خاطرات بود..دیوارهای رنگ رفته و ترک خورده، میز و صندلی های ناهماهنگ و کمی لق، که هرکدام داستانی برای گفتن داشتند...چراغ های کوچک و ضعیف سقف، نور زرد و کمرنگی می‌انداختند..و گوشه ای از کافه، بخاری قدیمی خش خش کنان روشن بود..که قوری روی آن جا خوش کرده بود و گرما را می‌پرستید... همه چیز کافه داغون و کهنه بود، به غیراز احساس..! گوشه ای از فضا، دنج بود و آرامش خاصی داشت...بلندگوهای کوچک موسیقی سنتی، که هایده را گویی به اجرای زنده وادار کرده بودند، حس نوستالژی عمیقی را بیدار کرده بود..صدای هایده میپیچید، و‌قلب ها را نرم می‌کرد..پنجره های کوچک و نیمه گرد، که شیشه هایشان مات و پر از گردو‌غبار بود..بوی قهوه ی‌ تلخ، و عطر چای تازه، به آدم لذت گرما را یادآوری می‌کرد... آیلا هنوز کافه را با لبخند محوی، متواضعانه از نظر می‌گذراند...اما سامیار دست زیر چانه قرار داده و آیلا را با عشق می‌نگریست: هروقت کنارم باشی قلبم یه جوری میزنه... آیلا لبخندی زد..اما افسوس، که لبخندش همانند سامیار پر از عشق و التهاب نبود.. سامیار نگاهی به دوروبر انداخت و سپس خیره در نگاه کنجکاو آیلا ادامه داد: میدونی خانم دکتر؟ من همیشه خیال می‌کردم یه روز با هم زندگی کنیم..با یه خونه‌ی پر از بچه..اصلا یه دنیا بچه!! آیلا یکهو نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد وشیرین وبی دغدغه در آن کافه‌ی خلوت، زیر خنده می‌زند...که سامیار با لبخند پررنگی، حرف‌های خودش را تایید می‌کرد: والا راست می‌گم.. حاجی من عاشق بچم! آیلا به شوخی اخم ریزی می‌کند: اولا این لفظ حاجی رو به دخترا نمیگن..ثانیا من خانم پرستارم نه دکتر... و با خنده ادامه می‌دهد: و اینکه، چی‌شد یاد بچه کردی امشب؟! سامیار کمی از قهوه اش را می‌خورد و خونسرد می‌گوید: چمیدونم نگای قیافت کردم دیدم هنوز پخته نشده..بچه س! آیلا با اخم تصنعی آهسته دست سامیار را که کنار دستش بود، پس می‌زند..و به شوخی ادای بچه ها را در می آورد: بچه خودتی..قهرم! سامیار میخندد ودست آیلا را سفت می‌گیرد: من قربون لوس شدنت..آخه من فدای تو بشم چشم قشنگ من.. آیلا با نگاه سردی که شور و حرارت با آن غریب بود، خجالت زده گفت: سامیار زشته.. و با چشم به یونس که هر از گاهی،کنجکاو آن‌ها را تماشا می‌کرد، اشاره کرد.. اما سامیار با حالتی گرفته و مغموم ، آهسته دستش را عقب کشید...
  21. سلام، به نودهشتیا خیلی خیلی خوش اومدین@_@

    از اینجا میتونید رمان نوشتن رو شروع کنید:

    تالار تایپ رمان

  22. احساس میکردم آن روز دیگر همه چیز تمام شده. دیگر باد نمیوزد، دیگر باران نمیبارد، دیگر بهار نمیشود، درخت شکوفه نمیدهد و خیلی دیگرهای دیگر. اما گویی احساسم مانند همیشه راستش را به من نمیگفت، من فکر میکردم بعد از او همه چیز تمام میشود اما هیچ چیز تمام نشد. باد وزید، باران بارید، بهار فرا رسید و درخت هم شکوفه داد. زندگی اکنونم با زندگی گذشته ام تفاوت چندانی نداشت فقط او دیگر نبود..!
  23. نام دلنوشته: من بدون او نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، تراژدی
  24. پارت نود و نهم لحظه‌ای نگاه گونتر در نگاه مارکوس خشک می‌شود. - گونتر؟! با صدای مارکوس، گونتر به خود باز می‌گردد. سر به زیر می‌اندازد و می‌گوید: - راستش، در مدتی که اون رو زیر نظر گرفته بودم متوجه شدم تقریبا تنهاست. می‌خواستم مطمئن بشم کسی رو نداره که بیاد دنبالش! دنبال یه نشون از خانواده‌اش... - اگه خانواده داشت می‌خواستی چیکار کنی؟ گونتر به حرف به سنگ‌های زیر پایش نگاه می‌کند. مارکوس می‌توانست حدس بزند. او احتمالا قصد راشته تمامی آنها را سر به نیست کند! سرزنش‌وار خطابش می‌کند: - گونتر! گونتر سرش را پایین‌تر می‌برد. در مقابل مارکوس چیزی برای گفتن نداشت. او به عنوان فرمانده ارشد مارکوس که وارث صلح است نباید سراغ چنین کاری می‌رفت. اصلا این دست باسیلیوس بود که او را با افتادن سنگ مجازات کرد. لحظه‌ای تصور می‌کند که رزا خانواده داشت و او نیز آن فکر شوم را عملی می‌کرد. اکنون چگونه می‌خواست مقابل مارکوس قد راست کند؟ دست خودش نبود. بحث امنیت و جان مارکوس که به میان می‌آمد دیگر به هیچ چیز جز او فکر نمی‌کرد. قلمروی خوناشام‌ها در سکون فرو رفته بود. مردم که منتظر تاج گذاری فرمانروا بودند اکنون گوشه‌ای نشسته و نظاره‌گر بودند. هیچکس نمی‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. آیا این بار هم مارکوس و فرهَد به توافق می‌رسیدند یا بالاخره کاسه‌ی صبر مارکوس لبریز می‌شد؟ اما در قلمروی گرگینه‌ها شوری بر پا بود. همه جا خبر پیچیده بود که فرهد دستور داده میدان را آماده کنند! هر کس مشغول کاری بود آن را رها کرده و خود را به میدان رسانده بود. اندکی پس از پخش شدن این خبر همه در اطراف میدان جمع شده بودند و با فریاد و زوزه اشتیاق خود را ابراز می‌کردند. فرهد از راهروی منتهی به سکوی کنار میدان عبور می‌کرد و با لذت به صدای گرگ‌هایش گوش می‌داد. صدای فریادهایشان لبخند را میهمان لب‌های فرهد کرده و لرزه بر اندام رزا و دوروتی می‌انداخت. دو سرباز آنها را به زور می‌کشیدند.
  25. پارت صد و بیست و ششم ـ جسیکا داری چیکار میکنی؟! جفتمون برگشتیم سمتش و آرنولد سراسیمه گفت: ـ به حرفش گوش نکن جسیکا! با فریاد دویید ستون و گفت: ـ به پدرت خیانت نکن دخترم! اولین بار توی زندگیم بود که پدر و اینقدر ناچار می‌دیدم اما آرنولد صورتم و سمت خودش کرد و دستاشو محکم توی دستاش وقت کرد و قبل اینکه پدر بهمون برسه، با کلید توی دستم به سمت مجسمه گرفت...در یک لحظه صدای طوفان و رعد و برق شدیدی توی آسمون بوجود اومد و اون مجسمه اژدها از جاش درومد و روی زمین افتاد و شکست...از داخلش یه شیشه بزرگ با آبی سبز رنگ بیرون اومد و آرنولد رفت سمتش و اونو گرفت توی دستاش...کل وجود آرنولد با گرفتن اون معجون برق زد و برق وجود آرنولد به سمت پدر خورد و کل قلعه لرزید...جلوی چشمام پدر با صدای فریادهای گوشخراش از بین رفت و بارون شدیدی گرفت و باعث شد خشکسالی سمت قلعه از بین بره و درختای سبز رنگ پدیدار بشن و از زیر پاهامون چمن جوونه زد...جادوی طبیعت بی‌نظیر بود و داشت نیروی خودش بعد از بین رفتن قدرت ظلم و بدی نشونمون میداد...شگفت انگیز بود! بعد از اون قلعه از بالای ترک خورد و جلوی چشمامون از بین رفت و تمامی جادوگرا با جاروهاشون به سمت ارواح خودشون و آسمون از روی ترس، پرواز کردند. حس رهایی از ظلم و ستم و نیروی تاریکی واقعا حس خوبی بود. آرنولد دستم و محکم گرفت و رو بهم گفت: ـ بریم عزیزم؟! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ بریم مردم منتظرن... راه افتادیم سمت شهر و آرنولد با خوشحالی تمام مردم و صدا زد.
  26. چگونه رمان را نیمه رها نکنیم؟ مدیریت بحران نویسنده اگر شما هم مثل بسیاری از نویسندگان تازه‌کار یا حتی باتجربه، به نیمه رمان که می‌رسید حس می‌کنید یک گودال عمیق زیر پای‌تان باز شده و شما در حال سقوط هستید، این مقاله دقیقاً برای شماست. بگذارید از همان اول روشن کنم: این «بحران نویسنده» یک تجربه جهانی است. حتی نویسندگانی که امروز کتاب‌هایشان در قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها چشمک می‌زنند، روزگاری در میانه داستان‌شان گیر کرده‌اند و از خودشان پرسیده‌اند: «خب، حالا چه کار کنم؟» ۱. نیمه رها شده؛ کابوس همه نویسندگان هر نویسنده‌ای با رمان ناتمام مواجه شده است: داستانی که شخصیت‌ها شروع به زندگی کرده‌اند، جهان داستانی شکل گرفته، ولی انگار شما خودتان وسط داستان گم شده‌اید. حتی بزرگانی مثل فرانز کافکا، که آثارش بعد از مرگش مشهور شدند، در دفترهایشان مملو از رمان‌های ناتمام داشتند. اما بیایید منصف باشیم؛ هر بحرانی قابل مدیریت است، اگر کمی تکنیک و صبر به کار ببریم. ۲. بحران را شناسایی کنید قبل از اینکه بخواهید با بحران مبارزه کنید، ابتدا آن را بشناسید. آیا مشکل از طرح است؟ یعنی ایده داستان به بن‌بست رسیده؟ یا مشکل از شخصیت‌ها است، که انگار خودشان تصمیم گرفته‌اند قهر کنند و دیگر هیچ کاری به دست شما نمی‌دهند؟ مثلاً در رمان «غرور و تعصب» جین آستن، اگر آستن نیمه داستان را رها می‌کرد و از رفتار شخصیت‌ها می‌ترسید، هرگز شاهد لحظه‌های عاشقانه الیزابت و دارسی نبودیم. بنابراین شناسایی مشکل، اولین قدم برای مدیریت بحران است. ۳. تقسیم داستان به قطعات کوچک یک تکنیک موثر این است که داستان را نه به یک «کوه بلند»، بلکه به تپه‌های کوچک تقسیم کنید. به جای اینکه نگران کل رمان باشید، فقط روی یک فصل یا حتی یک صحنه تمرکز کنید. ارنست همینگوی می‌گوید: «نویسنده باید هر روز بنویسد و هیچ وقت به اتمام فکر نکند.» پس تمرکز روی یک تکه کوچک، شما را از احساس سنگینی نیمه‌ناتمام نجات می‌دهد. ۴. نقشه بحران: چک‌لیست نویسنده گاهی اوقات داستان گیر می‌کند چون نویسنده از مسیر داستان غافل می‌شود. یک چک‌لیست ساده بسازید: آیا هدف شخصیت اصلی مشخص است؟ آیا تضاد کافی وجود دارد؟ آیا خواننده انگیزه دارد صفحه بعد را ورق بزند؟ در این مرحله، یادداشت برداری از ایده‌ها و طرح‌های فرعی می‌تواند مثل یک طناب نجات عمل کند. همانطور که جی. کی. رولینگ برای هری پاتر از یک دفترچه کوچک استفاده می‌کرد تا خط داستان اصلی و جزئیات فرعی را مدیریت کند. ۵. بازنویسی و انعطاف گاهی اوقات نیمه داستان شما گیر کرده، چون مسیر اولیه اشتباه بود. نترسید از اینکه برخی صحنه‌ها را حذف کنید یا مسیر داستان را تغییر دهید. چارلز دیکنز در رمان «بچه‌های آشفته» بارها بخش‌هایی را بازنویسی کرد تا جریان داستان روان‌تر شود. بازنویسی نه شکست است، بلکه مدیریت بحران به سبک حرفه‌ای‌هاست. ۶. پاداش به خود و ایجاد انگیزه همانطور که در مدیریت بحران واقعی، پاداش دادن به خود مهم است، در نویسندگی هم باید از پیشرفت‌های کوچک جشن بگیرید. یک فنجان چای، یک قطعه شکلات، یا حتی یک جمله کامل نوشته شده می‌تواند شما را دوباره به مسیر بازگرداند. ۷. هم‌نویسنده خیالی و گفتگو با خود اگر داستان گیر کرد، تصور کنید شخصیت‌هایتان کنار شما نشسته‌اند و با شما صحبت می‌کنند. حتی نوشتن دیالوگ‌های کوتاه با صدای خودتان می‌تواند راه گریز از بحران باشد. این تکنیک، شبیه تمرینات بازیگری، ذهن شما را از حالت قفل شده خارج می‌کند. جمع‌بندی مدیریت بحران نویسنده یعنی: شناسایی مشکل، تقسیم داستان به بخش‌های کوچک، یادداشت برداری، بازنویسی و حفظ انگیزه. بحران نیمه رها شدن رمان، ترسناک است اما غیرقابل حل نیست. به قول فیودور داستایوفسکی: «چرا نویسنده‌ها همیشه نگران پایان‌اند؟ چون پایان، آغاز دوباره است.» با این رویکرد، شما نه تنها رمان‌تان را تا انتها خواهید نوشت، بلکه تجربه‌ای از مدیریت بحران نویسنده هم به دست خواهید آورد که هیچ کلاس نویسندگی رسمی نمی‌تواند به شما بدهد.
  27. تکنیک‌های طنزنویسی ظریف در داستان یا چگونه بدون دلقک‌کاری، خواننده را بختدانین طنز ظریف در داستان، همان هنری است که خواننده را لبخند می‌آورد نه خندهٔ بی‌اختیار. هدفش هم ایجاد شوخ‌طبعی عمیق و انسانی است، نه ساختن صحنه‌های لودگی. طنز ظریف یعنی استفادهٔ نویسنده از نگاه دقیق، تضادها، اشتباه‌های انسانی، و روایت هوشمندانه؛ به شکلی که هم داستان جلو برود، هم خواننده کمی «قلقلک ذهنی» شود. همینگوی یک‌بار گفت: «طنز واقعی، از جاهایی می‌آید که آدم‌ها نمی‌خواهند درباره‌اش حرف بزنند.» این جمله دقیقاً ماهیت طنز ظریف را روشن می‌کند: طنزی که از حقیقت می‌آید، از زندگی. در این مقاله، به چند تکنیک کلیدی برای نوشتن طنز ظریف می‌پردازیم. ۱) طنز از مشاهدهٔ دقیق شروع می‌شود بزرگ‌ترین منبع طنز، زندگی روزمره است: اشتباهاتی که تکرار می‌کنیم، جملاتی که از زبانمان می‌پرد، رفتارهایی که فکر می‌کنیم «خیلی طبیعی» است. مثال: در رمان‌های جین آستین، طنز از دل مشاهدهٔ رفتارهای اجتماعی بیرون می‌آید؛ بدون کوچک‌ترین اغراق. تمرین: یک صفحه فقط دربارهٔ عادت‌های عجیب آدم‌های اطرافت بنویس. حتی اگر عادت‌ها خیلی کوچک‌اند، به همین‌ها طنز می‌گویند. ۲) تضادهای رفتاری: منبع طلایی طنز طنز ظریف یعنی نشان دادن تناقض‌ها، نه مسخره کردن آدم‌ها. وقتی شخصیتی چیزی می‌خواهد اما طوری رفتار می‌کند که خلاف آن است، طنز ایجاد می‌شود. داستان‌های چخوف پر از این نوع طنز است: آدم‌هایی که می‌خواهند جدی باشند اما ناخواسته احمقانه رفتار می‌کنند. مثال ساده: شخصیتی که اصرار دارد «خیلی خونسرد و منطقی‌ست» اما هر پنج ثانیه یک‌بار از کوره در می‌رود. ۳) طنز در انتخاب واژگان: بازی با لحن واژگان طنزآمیز، اغراق نیستند؛ بلکه انتخاب‌هایی‌اند که به موقع می‌نشینند. برای نمونه: «او با وقاری شاهانه وارد شد؛ فقط اگر شاهان معمولاً بند کفششان را نبسته باشند.» در اینجا طنز در بازی با انتظارات زبانی ایجاد شده، نه در شوخی کردن مستقیم. نکته: طنز ظریف، همیشه با یک cut کوچک همراه است؛ یک جملهٔ کوتاه که انتظار خواننده را می‌شکند. ۴) راوی باهوش و کمی طعنه‌زن یکی از بهترین ابزارها برای ایجاد طنز ظریف، شخصیت راوی است. راوی‌ای که دنیا را جدی می‌بیند اما کمی نگاه زاویه‌دار دارد. چیزی شبیه لحن راوی در «ناتور دشت»: طعنه‌زن، واقعی، بی‌آنکه تبدیل به کمدین شود. روش: راوی فقط «توصیف» نمی‌کند؛ «تفسیر» هم می‌کند، اما با گزندگی کنترل‌شده. ۵) طنز موقعیت، نه شوخی‌نامه طنز موقعیت یعنی موقعیت خودش خنده‌دار است، نه اینکه شخصیت‌ها جوک بگویند. مثلاً: مارکز در «صد سال تنهایی» بارها موقعیت‌هایی خلق می‌کند که خودِ منطق جهان طنزآمیز است—مثل مردی که همیشه دنبال یک راه‌حل ساده می‌گردد، اما نتیجه‌اش پیچیده‌تر می‌شود. اصل: طنز موقعیت از رفتارها و انتخاب‌های شخصیت‌ها بیرون می‌آید، نه از جملات بامزهٔ مستقیم. ۶) طنز در سکوت‌ها و نگفته‌ها گاهی بهترین طنز، همان جایی وقوع پیدا می‌کند که نویسنده چیزی نمی‌گوید. مثال: شخصیت شما از یک مهمانی افتضاح بازمی‌گردد. به جای نوشتن «افتضاح بود»، بنویسید: «در مسیر برگشت، فقط دو تصمیم گرفتم: یک، دیگر هرگز دعوت او را نپذیرم. دو، شاید بهتر است از این شهر کوچ کنم.» طنز در «فاصلهٔ بین واقعیت و واکنش اغراق‌شده اما منطقی» است. ۷) طنز از صداقت می‌آید، نه از ساختگی بودن داستایوسکی در جایی گفته بود: «طنز، شکل دیگر حقیقت است.» طنز زمانی مؤثر است که حتی اغراقش هم «قابل باور» باشد. بارزترین اشتباه نویسندگان مبتدی: به زور تلاش می‌کنند طنز بسازند، درحالی‌که طنز باید از دل شخصیت و موقعیت بجوشد. ۸) شخصیت‌ها را جدی بگیر؛ تا طنز خودش بیاید طنز ظریف، طنز احترام‌آمیز است. حتی وقتی شخصیتی رفتار خنده‌داری دارد، خود شخصیت فکر می‌کند کاملاً درست رفتار می‌کند. این نکته، طنز را طبیعی می‌کند. مثال کلاسیک: شخصیت‌های «سه مرد در قایق» اثر جروم. آن‌ها جدی هستند، اما رفتارشان به‌شدت طنزآمیز است. ۹) اغراق کم، دقت زیاد طنز ظریف اغراق دارد، اما کنترل‌شده. یک قدم اغراق بیشتر، متن را لوده می‌کند؛ یک قدم کمتر، طنز از بین می‌رود. چیزی مثل نمک: کمی کم است، غذا بی‌مزه می‌شود؛ زیاد است، غیرقابل خوردن. جمع‌بندی طنز ظریف، تکنیکی جدی است. نه جوک‌گویی، نه لودگی. طنز از دیدن دقیق آغاز می‌شود، با تضادها ادامه می‌یابد، از لحن و انتخاب واژه تقویت می‌شود، و در موقعیت‌های واقعی به اوج می‌رسد. اگر شخصیت و جهان داستان را جدی بگیری، طنز خودش راهش را پیدا می‌کند.
  28. ساختن پایان‌بندی‌های تأثیرگذار: آخرین میخِ محکم روی ذهن خواننده پایان‌بندی، نقطه‌ای نیست که داستان «تمام» می‌شود؛ نقطه‌ای است که خواننده شروع می‌کند به فکر کردن. نویسنده‌ای که پایان خوب می‌نویسد، نه تنها کتابش را می‌بندد، بلکه ذهن خواننده را باز می‌گذارد. داستایوفسکی جایی گفته بود: «داستان خوب، با آخرین جمله‌اش تمام نمی‌شود؛ در فکر خواننده ادامه پیدا می‌کند.» این جمله، شالودهٔ پایان‌بندی حرفه‌ای است. ۱. پایان‌بندی چرا این‌قدر مهم است؟ پایان‌بندی، خلاصه‌ای از مهارت نویسنده است: اگر ضعیف باشد، کل سفر داستانی بی‌اثر می‌شود. اگر قوی باشد، حتی ضعف‌های میانی را می‌پوشاند. اگر شاهکار باشد… خواننده کتاب را به بغل دستی‌اش می‌دهد و می‌گوید: «بخونش، فقط آخرش رو ببین!» پایان‌بندی مثل تکهٔ آخر پازل است؛ کوچک اما حیاتی. ۲. انواع پایان‌بندی در داستان در ادبیات، پایان‌ها به چند دستهٔ اصلی تقسیم می‌شوند. هرکدام عملکرد و تاثیر متفاوتی دارند. ۱) پایان خوش (Happy Ending) ویژگی‌ها: پیروزی قهرمان حل شدن گره داستان حس رهایی و رضایت مثال: «غرور و تعصب» از جین آستین پایان خوش اگر درست ساخته شود، اصلاً لوس نیست؛ عادلانه است. ۲) پایان تلخ (Tragic Ending) اینجا خواننده از لای انگشت‌ها نگاه می‌کند؛ در عین درد، حس عمق و معنا می‌گیرد. مثال: «۱۹۸۴» جورج اورول پایان تلخ، قدرت دارد. ۳) پایان تلخ–شیرین (Bittersweet) محبوب‌ترین مدل عصر مدرن. نه همه‌چیز خوب می‌شود، نه همه‌چیز می‌میرد. مثال: «بادبادک‌باز» خالد حسینی در این پایان، زندگی ادامه دارد اما با زخمی که به ما آگاهی می‌دهد. ۴) پایان باز (Open Ending) کلاسیکِ ادبیات جدی. نویسنده درِ خانه را نیمه‌باز می‌گذارد؛ خواننده خودش تصمیم می‌گیرد داخل شود یا نه. مثال: پایان «بوف کور» یا «کافکا در کرانه» پایان باز، یک پرسش بزرگ بی‌پاسخ است. ۵) پایان غافلگیرکننده (Twist Ending) اگر درست اجرا شود، شاهکاری لذت‌بخش است. اگر بد اجرا شود، مثل ترقه‌ای است که خیس شده. مثال: «اتاق» اما دوناهیو یا «دختر گمشده» گلیان فلین ۳. اصول کلیدی برای ساختن پایان‌بندی قوی اصل یک: پایان باید منطقی باشد، حتی اگر غیرمنتظره باشد خواننده نخواهد بخشید اگر: شخصیت ناگهان تغییر کند اتفاق بدون زمینه بیفتد معجزه بی‌هشدار رخ دهد اما اگر پایان غافلگیرکننده باشد و تمام سرنخ‌ها از قبل پخش شده باشند؟ خواننده لبخند می‌زند و می‌گوید: «آها… چه باهوش!» هاکسلی می‌گفت: «پایان باید مثل سایه باشد؛ طبیعی اما دنبالِ نور شخصیت‌ها.» اصل دو: پایان باید با «تم» سازگار باشد اگر تم رمان تو دربارهٔ قربانی‌کردن عشق باشد، پایان خوش مصنوعی خواهد بود. اگر تم امید باشد، پایان کاملاً تاریک خیانت به ساختار داستان است. اصل سه: پایان باید سوال بسازد، نه سخنرانی بدترین نوع پایان این است: «و این‌گونه فهمید که عشق مهم‌تر از همه‌چیز است.» این جمله‌ها را باید از پنجره انداخت بیرون. نویسندهٔ حرفه‌ای «پیام» را نمی‌گوید، احساس پیام را می‌سازد. اصل چهار: پایان باید وزن احساسی داشته باشد این حس ممکن است: آرامش شوک غم امید یا حتی یک لبخند تلخ باشد اما حتماً باید یک حس باشد. حس بی‌تفاوتی یعنی پایان شکست خورده. اصل پنج: پایان باید خلاصهٔ سفر شخصیت باشد شخصیت باید در پایان، جایی متفاوت از نقطهٔ شروع ایستاده باشد. حتی اگر جهان تغییر نکند، او باید تغییر کند. ۴. تکنیک‌های عملی برای نوشتن پایان‌های ماندگار ۱. پایان را از اول طراحی کن نویسندگان بزرگ معمولاً پایان را در همان روزهای اول می‌شناسند. این باعث می‌شود مسیر داستان به سمت پایان حرکت کند و هر چیز اضافه، خودبه‌خود حذف شود. ۲. از «اکو» استفاده کن یعنی چیزی که در آغاز کاشته‌ای، در پایان پژواک داشته باشد. مثلاً: جمله‌ای که دوباره تکرار می‌شود شیئی که بازمی‌گردد یک خاطره که کامل می‌شود این تکنیک، پایان را به آغاز گره می‌زند و اثر را بسته و کامل می‌کند. ۳. یک تصویر قوی بگذار، نه یک شعار پایان باید تصویری ماندگار داشته باشد. اورول رمان ۱۹۸۴ را با تصویر نابودی ذهن قهرمان می‌بندد؛ نه با سخنرانی دربارهٔ دیکتاتوری. ۴. آخرین جمله را وسواس‌گونه بساز نویسنده‌ها می‌گویند: «برای نوشتن آخرین جمله، یک روز وقت بگذار.» آخرین جمله باید: موج داشته باشد قابل نقل‌قول باشد حس را منتقل کند دوپهلو و شاعرانه باشد اما نه مبهم بیهوده ۵. اشتباهات معمول در پایان‌بندی که باید از آن‌ها فرار کنید پایان‌دهی ناگهانی، فقط چون نویسنده خسته شده معجزهٔ دقیقهٔ نود پایان‌نامه‌نویسی (توضیح پیام) تغییر شخصیت بدون دلیل تبدیل داستان به سریال ترکی برای ادامهٔ جلد بعدی پایان خیلی خوش برای داستان تلخ پایان خیلی تلخ برای داستان رئالیستی ۶. به‌عنوان جمع‌بندی: پایان خوب چه ویژگی دارد؟ یک پایان موفق، سه کار می‌کند: داستان را می‌بندد (یا ظاهراً می‌بندد) احساس می‌سازد در ذهن خواننده ادامه پیدا می‌کند اگر پایان تو این سه ارزش را داشته باشد، خواننده وقتی کتاب را می‌بندد، چند دقیقه نگاهش را وسط هوا نگه می‌دارد. آن مکث، پیروزی تو است.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...