رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. پارت صد و چهل و ششم با لبخند گفتم: ـ با کمال میل! بعدش حاج بابا رفت سمت مسیر خونه و من رفتم کنار پوریا و رو بهش گفتم: ـ یه چیز ازت بخوام مسخرم نمی‌کنی؟! خندید و گفت: ـ نه؛ بگو! ـ میشه منو تاب بدی؟؟ خیلی ویوعه روبروش قشنگه! گفت: ـ آره میشه، برو سوار شو! مثل یه بچه‌ایی که حرفش کلی خریدار داره، ذوق کردم و رفتم سمت تاب و روش نشستم...اما ارتفاعش خیلی زیاد بود و راستش یکم ترسیدم و گفتم: ـ اگه بیفتم چی؟! پوریا از پشت زیر گوشم گفت: ـ من میگیرمت، نترس! پس با اطمینان خاطر تکیه دادم و با شادی گفتم: ـ هل بده پس! بالاتر...بالاتر پوریا!...وااای...چقدر خوبه! اون روز برام یکی از بهترین روزایی بود که پوریا برام رقم زده بود و از اونجا بودن واقعا لذت می‌بردم...
  3. امروز
  4. Paradise

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آرزو
  5. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    داراب
  6. Mahdieh Taheri

    مشاعره با اسم پسر🩵

    مهراد
  7. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    ابراهیم
  8. Mahdieh Taheri

    مشاعره با اسم پسر🩵

    ایلیا
  9. Paradise

    مشاعره با اسم دختر🩷

    الهه
  10. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    احسان
  11. ساندویچ شماره بیست و یک🩸 دستم رو بالا گرفتم و مشتم رو باز کردم. بازرس با خستگی مفرطی، حرکات دستم رو دنبال می‌کرد و ساندویچ کالباس و خیارشور، هنوز همون‌جای قبلی بود. طولی نکشید که نیک و ویل جلو اومدن. بازرس پرسید: - اینا هم دوستاتن؟ بهشون اشاره کردم: - بازرس با ما میاد. ویل ضربه‌ای به کمر بازرس زد که ساندویچ از دهنش بیرون پرید و روی پله افتاد. - راه بیوفت! همونطور که از من دور می‌شد، گفت: - حداقل بالشتمو هم بیارین، من بدون اون خوابم نمی‌بره. گوشه لبم به بالا کشیده شد. کلارا از پشت بهم نزدیک شد. از گوشه چشم، مچ دستش رو چک کردم. بهتر بود. - نمی‌تونیم با خودمون ببریمش. این‌بار مستقیم به چشم‌هاش زل زدم که داشت بازرس رو دنبال می‌کرد. پرسیدم: - چرا نمی‌تونیم؟ انگشت‌هاش رو یکی‌یکی باز کرد و صادقانه دلایلش رو برام شمرد: - موهاش چربه، اون کراوات بدترین انتخاب برای کُتشه، تازه پیرهنشم چروکه. نیشخند زدم. ویل و نیک، بازرس رو سوار ماشین خودشون کردن. پرسیدم: - خوشتیپ‌ها دیرتر می‌میرن؟ شونه‌ای بالا انداخت. - وقتی به خوشتیپ‌ها بیشتر حقوق میدی، احتمالا توی این مورد هم براشون تخفیف قائل میشی. - من کِی این کارو کردم؟ - وای نارسی! نگو که خودت متوجهش نیستی. حتی کارکنایی که هیکل عضله‌ای دارن هم بیشتر از بقیه حقوق می‌گیرن. یکم فکر کردم، حق با کلارا بود. ماشین ویل کم‌کم از دیدم خارج شد. نجواگونه گفتم: - متاسفانه بازرس، هیچ‌کدوم از این امتیازاتو نداره که لطفم شامل حالش بشه.
  12. ساندویچ شماره بیست🩸 تنه‌ای بهم زد و از اتاق خارج شد. دستم رو به پیشونی دردناکم گرفتم و سعی کردم فایل بازرس رو به خاطر بیارم. هیچ چیز به درد بخوری نداشتم که بتونم تحت فشارش بذارم، به جز یک چیز! با تمام پَستی که توی وجودم بود و همواره بهش افتخار می‌کردم، استفاده از این کارت برام قفل بود. تنها برگ برنده‌ای که می‌تونست بازرس رو وادار به اطاعت از من کنه، تاریک‌ترین راز زندگیش بود. باید از این راز به عنوان اهرم‌فشار استفاده می‌کردم، به خاطر رستوران... مجبور بودم. اگه این کار رو نمی‌کردم، بازرس راضی به همکاری نمی‌شد. در نهایت، باید توی خونه می‌نشستم و منتظر می‌موندم تا ادموند برای استخدام پیشخدمت توی رستوران باهام تماس بگیره. چشمم به آینه‌قدی توی اتاق افتاد. صورتم اینقدر آروم بود که انگار تنها مشکل عمرم، رنگ لاکم بوده. این چیزی بود که درباره خودم دوست داشتم. در واقع، یکی از هزارتا چیزی که درباره خودم دوست داشتم. - یادت نره رفتنی درو ببندی! بازرس بود که داشت با دهن پر حرف می‌زد. از اتاق‌خواب بیرون اومدم. باید از این کارت کثیف استفاده می‌کردم. به هر حال برای من، هدف همیشه وسیله رو توجیه می‌کنه. قبل از اینکه از در خارج بشه، بهش رسیدم. - نمی‌تونی بری! به سمتم که برگشت، یه ساندویچ کالباسِ دُرسته از دهنش بیرون زده بود. با صدای نامفهوم گفت: - چرا اون‌وقت؟
  13. ساندویچ شماره نوزده🩸 کراوات شُلش رو به سمت خودم کشیدم. انتظارش رو نداشت و غافلگیر شد. چشم‌هاش از حدقه بیرون زد و راه نفسش داشت هر لحظه تنگ‌تر می‌شد. شمرده‌شمرده گفتم: - با من مثل حیوون دست‌آموزت رفتار نکن! کراواتش رو از دستم بیرون کشید، مقاومتی نکردم. زنده لازمش داشتم. گلوش رو مالید و سرفه کرد. گفت: - چه دوستِ...[سرفه] عصبانی! لبخند نمایشی به روش پاشیدم و گفتم: - راستش ترجیح می‌دادم با یه وعده غذای لذیذ از دوست جدیدم استقبال کنم، ولی حدس بزن چی‌ شد؟ یه حرومزاده از راه رسید و رستورانمو پلمب کرد. بهم زل زد و برای اولین‌بار جدی شد. - روزی که جورج چهارم جامعه خون‌آشامی رو قبول کرد، دو تا قانون گذاشت. می‌دونی که؟ مکث کوتاهی کرد. خودش ادامه داد: - قانون اول، خون‌آشام‌ها نباید تحت هیچ شرایطی به انسان‌ها آسیب بزنن و دوم اینکه باید با خون حیوانی تغذیه کنن. اگه بلادبورن الان بسته شده، به خاطر اینه که من وظیفه‌مو درست انجام دادم... نگاه اجمالی به سر تا پام انداخت و آروم اضافه کرد: - برعکس بعضیا! - تو متوجه نیستی، نمی‌تونی رستورانو پلمب کنی، من نمی‌تونم بلادبورنو از دست بدم. شونه‌ای بالا انداخت و نگاهش رو از من گرفت. - این دیگه ربطی به من نداره... خانمِ دوست!
  14. پارت ۶۸ (میان تیغ و تپش) طولی نکشید که، کم کم همه دم در ورودی ایستادند و با تعجب به صحنه مقابل چشم دوختند... هیچ کلمه ای رد و بدل نمی‌شد.. و در نگاه پر اخم همه، خشم عجیبی نهفته بود.. البته به جز داوود خان! خدمه انگشت به دهان مانده بودند.. و از تمام جهات عمارت سر بیرون آورده بودند و به شدت از این ماجرای پر‌ تنش و جذاب کنجکاو شده بودند..! فیروز مثل همیشه، پر غرور، از بالکن طبقه پایین به پسرش زل زده بود.. بدون اینکه پلک بزند.. و دستانش را بر ستون های گچی سفید عمارت باشکوه قدیمی، تکیه داده بود.. و برای پنهان کردن خشم و شکست، چانه بالا می‌کشد و ابرو بالا می‌اندازد! کیاراد متوجه حضور پدرش شده بود.. و درست و دقیق، چشمانش را در چشمان او، قفل کرده بود! نگاه کیاراد پر از قدرت و تسلط، تنها بر فیروز خان نشسته بود.. و بدون مکثی طولانی و بی هیچ تردیدی، چشم باریک می‌کند: از این لحظه، این دختر زیر سایه‌ی منه! چشم‌هایش یک دور، همه را از نظر گذراند.. و جمله تلخش را در نگاه متعجب و عصبی آنان کوبید: بزرگانی که شبانه دنبال یک دختر بی پناهی راه می‌افتن رو نباید بزرگ دونست!! سپس به چهره بی حال، معصوم و چشمان بسته‌ شده‌ی آیلا نگاه می‌اندازد و اندکی صدایش آرام می‌شود: این دختر از بی غیرتی و حکومت اشتباه و ظالم، به این حال و روز افتاده...حکومتی که فقط ظاهر و اسمش مردانه ست! ناگهان شاهرخ خشمگین تنه ای به یکی از زیردستان داوود می‌زند.. و به طرف کیاراد خونسردی که در چشمانش آرامش مطلقی حس می‌شد، با قدم های بلندی یورش می‌برد: مراقب حرف زدنت باش!! که با تشر فیروز خان، بین راه می‌ایستد: شاهرخ!! برگرد سر جای خودت!! شاهرخ نگاه پر حسادت و‌ تنفری به کیاراد، و سپس به فیروز خان نگاه معترضی، می‌اندازد.. اما این‌بار شاهرخ از موضع خود کوتاه نیامد.. و تمام جراتش را جمع می‌کند که روشن فکری کیاراد را در چشم همه خراب کند.. از لای دندان های کلید شده غرید: خان..شما دارید می‌شنوید! از نظر شما این دختر باید زنده بمونه؟ زنده بمونه که به کارهای ناپسند خودش ادامه بده و راست راست توی روستا بچرخه و ما ساکت باشیم؟ خان...شما خوب یادتون میاد این دختر تنها شخصی بود که مقابل ما و یک خان ایستاد..و جمله‌اش هنوز توی ذهن همه‌ی ما هست که می‌گفت" قصد داره تمام قوانین مارو زیر پاش بذاره و تغییرشون بده! " با جمله آخری که شاهرخ بر زبان اورد، تعجب را می‌شد در نگاه همه خواند.... به ویژه داوود خان! عده‌ای از خدمه، با چشمان گشاد شده هین خفیفی کشیدند و دست بر دهان گذاشتند.. اما، کیاراد با شنیدن آن جمله‌ای که از زبان آیلا برآمده بود، بی اراده و با تردید، نگاهش به طرز خاصی، آهسته به سمت آیلا برگشت... در نگاه کیاراد یک جور شگفتی، تحسین و آرامش بود... گوشه لبش کمی بالا رفت.. و خنده‌ای خفیف بر لب داشت.. کیاراد، این صحبت های آیلا را چیزی جز حس بچگانه و لجبازی نمی‌دید...!
  15. پارت ۶۷ ( میان تیغ و تپش) با گذشت دقایق سخت و پر استرسی برای همه اهالی عمارت، که برای عده ای اضطراب برای صادر نشدن حکم و بی اعتبار شدن بود... و برای عده‌ای مانند شهین و و نازیلا، اتفاقا عملی شدن آن بود! سکوت سنگینی کل عمارت را فرا گرفته بود.. و هرکسی در ذهن خود زندگی می‌کرد و سوالات بی جوابی را از خود می‌پرسید... نازیلا، میز کوچکی را کنار پنجره اتاقش گذاشته بود و تمام روز را پر از دلشوره و اندوه، روی آن نشسته بود.. چنان بر میز میخکوب شده بود که گویی روی آن حک شده بود و توان حرکت را نداشت.. هر از گاهی به شهینی که با مسکن آرام شده بود و خوابیده بود، نگاهی می‌انداخت.. یعنی کیاراد موفق شده بود به موقع آیلا را پیدا کند؟ آخر و عاقبت آیلا چه می‌شود..؟ میان اختلاف نظرات کیاراد و همه‌ی بزرگان چند طایفه، چه اتفاقی می‌افتاد..؟ آیا این‌بار نیز کیاراد به تنهایی می‌توانست مقابل همه بایستد و سربلند شود..؟ در همین فکر‌های ناتمام سیر می‌کرد..که ناخودآگاه آرام از شهین نگاه گرفت و با ناامیدی به سمت پنجره برگشت و به حیاط عمارت خیره شد... اما.... با چیزی که چشمانش دید، یک لحظه شوکه شد.. و بی صدا با چشمان گرد شده به آن خیره شده بود.. اما، کم کم به خود آمد..و از فرط هیجان، ترس، خوشحالی، و تمام احساساتی که قاطی هم شده بودند، تند از جا پرید.. و به سمت در اتاق پرواز می‌کند.. اما با یادآوری اینکه نمی‌توانست پایین برود، هراسان و با قدم های بلندی به طرف پنجره برمیگردد و بی قرار در جای خود می‌ایستد.. کیاراد، با آن قامت بلند و پر ابهت، با قدم های استوار و محکم، دخترک ظریفی را بر دستانش بلند کرده بود.. دخترک از حال رفته بود و موهای بلند طلایی او، آویزان بود و بی هدف و سرگردان، آرام هم مسیر هوا می‌شد... و دستانش رها شده و از بغل پهلوانش آزاد شده بود.. کیاراد، با اور کت مشکی بلندش، تن عریان و لباس پاره پوره دخترک را کامل پوشانده بود و او را از سرما حفظ کرده بود! قدم های کیاراد کوتاه و استوار بود..و با تسلط و آگاهی قدم برمی‌داشت..! بدون ذره‌ای عجله، نگرانی، و یا حتی تردید بود! سر بالا گرفته و چانه بالا کشیده بود...مفتخر بود! با افتخار خاصی گویی می‌خواست آیلا را به همه نشان دهد.. مخصوصا آن جمعی که در عمارت حضور داشت و دقایقی پیش نقشه قتل دختر را می‌کشیدند! و حالا کیاراد موفق به نجات دادن دختر بود.. و چه چیزی برای او بهتر از این بود که هربار دخترکی را از قتل نجات داده بود...و بعد از آن آرامشی دریافت کرده بود..؟! و به راستی که اسم کیاراد، برازنده‌اش بود... او همانند اسمش زندگی کرده بود..! با جیغ خفیف نازیلایی که دستانش را بر دهانش گذاشته بود، شهین از خواب می‌پرد.. و تند از تخت پایین می‌آید و هراسان دور خود می‌چرخد.. زن بیچاره حق داشت بترسد.. نازیلا چه می‌دانست این زن با ترس از چه اتفاق هایی که ممکن بود بیافتد، سر بر بالشت گذاشته بود..! و حالا با شنیدن جیغ نازیلا، اینطور فکر می‌کرد که اتفاق بدی افتاده باشد.. نازیلا که حال او را فهمید، بدو بدو خود را به شهین می‌رساند.. و میان اشک، لبخند پر هراسی می‌زند: خاله..خاله شهین.. شهین، خیره به لب‌های خشک شده نازیلا بود، که مکث عذاب آوری داشتند.. صدای شهین گرفته بود..و می‌لرزید: چ..چی شد..؟ آیلا..آیلا چی‌شد..؟ نازیلا با پشت آستین‌های انگشتی بلوز بافتنی‌اش، اشک‌هایش را پاک می‌کند.. و بی تعلل، دست شهین را می‌گیرد و با عجله با خود به طرف پنجره اتاقش می‌کشد.. در صدایش شادی و ذوق وصف نشدنی‌ ای بود: بیا ببین چی شد! قلب شهین تند می‌کوبید..و نفسش حبس شده بود.. می‌ترسید..می‌ترسید از اینکه خبر بدی دریافت کند..! اما شهین نیز با دیدن آن صحنه، با مکثی طولانی، آب دهانش را قورت می‌دهد.. نفس عمیقی می‌کشد که منقطع و نامنظم بود.. نازیلا از کیاراد و آیلا چشم می‌گیرد، و با لبخند به شهین کنارش چشم می‌دوزد: می‌بینی؟! من بهت گفته بودم...گفته بودم خیلی وقت‌ها یکی ناگهانی پناهمون می‌شه..! اما شهین، تمام خوشحالی‌اش از زنده بودن برادر زاده‌اش را با هق هق بیان کرد... نازیلا او‌ را در آغوش می‌کشد و کمرش را نوازش می‌کند.. شهین همچنان که در آغوش نازیلا اشک می‌ریخت، به پنجره دید داشت.. به کیاراد نگاه می‌کند: همیشه بهش اعتماد داشتم..تنها آدمی که لیاقت بزرگی رو داشت خان جوان بود..یعنی پسر عموت، کیاراد! یک جوانمرد با شرفی که هر جا بود، با شرافت زندگی کرد... نازیلا، متقابلا حرف شهین را با تکان دادن سر تایید می‌کند و با لبخند عمیقی به کیاراد خیره می‌شود... کیاراد، مثل همیشه خواسته‌اش را عملی کرده بود! کیاراد بدون هیچ عصبانیتی، صدایش را صرفا برای اینکه به گوش داخل عمارت برسد، بالا می‌برد.. و عجب قدرتی داشت آن صدای رسا و صافی که ذره‌ای لرزش نداشت: این صحبت‌های من، باید به گوش‌های تک تک مردم روستا و شهر برسه...جوری دهن به دهن بچرخه، که کسی نتونه ادعا کنه نشنیده!!
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...