رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. mAHAK N

    رمان مادرم ایران

    نگاهی به دستان لاغر و ضعیف یاس که به رگش سرم وصل بود انداخت چهره اش در هم رفت و نفس عمیقی کشید . یاس که مات و مبهوت و گیج مردمک چشمهایش را به اطراف میچرخاند با صدای گرفته و آرام گفت : داداش ! ا امید ا امید چ چ ی چی شد . مرد صورتش را میان دست هایش قرار داد و با تمام وجودش گریست برادری که برایش هم پدر بود و هم برادر .یادش آمد در کودکی چند بار کفش های او را دزدیده بود کفش های فوتبالی که بخاطر خریدنشان تا دو ماه پول تو جیبی هایش را خرج نکرده بود و در مدرسه گرسنگی را تحمل کرده بود و به دروغ به او گفته بود از جایشان خبر ندارد . چند بار بخاطر حسادتی که در کودکی به او داشت کارنامه هایش را برداشته یا پاره کرده بود تا کمتر پیش پدر و مادر بدرخشد و نور چشمی خانواده باشد ولی با وجود تمام بدی ها امید برایش مثل یک سنگر در برابر بلاها نگرانی ها خطرات و افسردگی ها بود و اجازه نمیداد کسی خاطر برادر عزیزش را رنجور کند از مدرسه تا دانشگاه یا همیشه در کنارش او را داشت یا پشت سرش ! در هر حالت خیالش راحت بود که کسی هست که همیشه مراقب و نگهدار او باشد . صورتش را از دستهایش جدا کرد و به یاس خیره شد چقدر در عرض یک شب پیر و شکسته شده بود انگار هزار سال از عمرش گذشته بود . _امید دیگه نیست زنداداش دیگه رفت دیگه تموم شد هم برای تو هم برای ما ! اشکهای گرمش تمام صورتش را پوشانده بود حالا او زنی بدون پدر بدون همسر و بدون عشق بود زمانی که امید برای چند ساعتی برای رفتن به سر کار او را ترک میکرد تمام مدت در خانه با دختر کوچکشان انتظار آمدن او را میکشیدند . دخترک کوچکشان چهارپایه ی صورتی رنگ کوچکش را زیر پایش میگذاشت تا قد کوتاهش به لبه ی پنجره برسد و بتواند ماشین پدر را زودتر ببیند پدر عزیزش که همیشه بلافاصله بعد از آمدنش اولین جمله ای که میگفت این بود : _ ایرانم ! پناهم! برگشتم بابا و از آن شب به بعد دیگر هیچ آمدنی در کار نبود . او برای همیشه پر کشیده بود و دخترک را با دنیای پر از فراز و نشیبها و نابسامانی های دنیای بزرگسالی تنها گذاشته بود . ضربان قلبش تند تر شد و نفس هایش محکم تر دستهای سرد و لرزانش را به پتو گره زد و بلند فریاد کشید : نهههه امیییییید ..... سام از صدای بلند یاس جا خورد و بازوهای یاس را محکم گرفت اما نتوانست او را آرام کند روبه در کرد و با صدایی بلند پرستار ها را صدا کرد : _ خانم پرستار خانم پرستار ! حال بیمارمون بهم خورده چندپرستار با عجله وارد اتاق شدند آقا شما لطفا بیرون باشید . سام سری تکان داد و در حالی که از پشت سرش با نگاهش یاس را دنبال میکرد با عجله از اتاق خارج شد . پرستارها که در حال تزریق داروی آرامبخش به یاس بودند با تاسف به صورت زیبای یاس خیره شده بودند زن جوان بیست و هفت ساله با چشمان سبز روشن و موهای قهوه ای فندقی مجعد و پوستی سفید . _ نگاهش کن چقدرم نازه . _ اوهوم آره تو روخدا شوهر جوونش مرده طفلک تو این سن و سال بیوه شده ببین چه حال و روزی داره واقعا حیف دختر به این خوشگلی ! حتما خیلی همو دوست داشتن و عاشق هم بودن . در حالی که نیمه هوشیار بود و روی تخت دراز کشیده بود یاد حرفهای امید افتاد که همیشه از جذابیت های ظاهری اش تعریف میکرد : هر دو روبه روی آینه نشسته بودند موهای بلند یاس در دستش بود و آنها را نوازش میکرد آرام لب هایش را نزدیک موهای یاس آورد و در حالی که موهایش را بومیکرد آرام و زیر لب زمزمه می کرد : عاشق موهای بلند مثل گندمتم گل خوش عطر و بوی قشنگم . چشمهایش را باز کرد و لب هایش از هم جدا شد به یکباره حالت چهره اش عوض شد و چشمهایش پر شد صورتش را از موهای یاس دور کرد . یاس رویش را برگرداند و دستش را روی صورت امید گذاشت خودش را به امید نزدیک کرد و با لحنی پر از نگرانی گفت : _ بمیرم و نبینم چشات پر شه چی شد یهو عشقم ؟ امید سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید چند لحظه ای با حالتی محزون و غمگین به صورت یاس خیره شد . میترسم یاس میترسم از وقتی که من نباشم و این زیباییت برای کس دیگه ای غیر از من بشه من روحمم اون دنیا زجر میکشه به قرآن نمیتونم . یاس خودش را به امید نزدیک کرد و سرش را در آغوشش گرفت و لبهایش را به گوش امید نزدیکتر کرد عشقم من میمیرم تو یه دیقه نباشی تو گل عمرمنی نگو اینو ... من روحم جسمم همه متعلقاتم مال تو و فدای توعه . سرش را از یاس جداکرد و به صورت یاس خیره شد : _ بهم قول بده ، من میدونم میدونم بعضی کسا بعضی چیزها نمیزارن منو تو به پای هم پیر بشیم بهم قول بده قلبتو ندی به غریبه ها . _ م منظورت چیه ؟ کیا نمیزارن پیش هم بمونیم . با شنیدن صدای در از عالم افکارش خارج شد . سام نگاهی به یاس انداخت و با صدایی گرفته گفت : _ همه خبر دار شدن اومدن بیمارستان .
  3. #پارت شیشم گریمم بعد از یه ربع یا نیم ساعت تموم شد، از جام بلند شدم، رو به آینه قدی که دور تا دورش چراغ بود، ایستادم صورتم وحشتناک بود، ولی دم آزیتا گرم چقدر حرفه ای گریمم کرده انگار واقعا یکی با ماهیتابه زده به فرق سرم.. خندم گرفت.. آزیتا با دیدنم گفت: - مهتاب چیزی زدی؟ با خنده گفتم: - آره کباب قفقازی واسه ناهار زدم.. - کدوم رستوران رفتی؟ - beach restaurant - رستوران خارجکی رفتی؟ خندم شدت گرفت در حالی که سرخ شدم گفتم: - خارجکیا کباب قفقازی میزنن؟ خودش هم خندید، یهو ناصری اومد تو و گفت: - آزیتا من از کی فرستادمت دنبال دولتمند نشستی باهاش میگی میخندی؟ آزیتا خندش رو خورد و جدی گفت: - عذر میخوام. رو به ناصری گفتم: - آقای ناصری من خودم با آزیتا جان کار داشتم الان میرسم خدمتتون. نگاه آزیتا مملوء از تشکر بود، چشمکی بهش زدم و با لبخند پررنگی از اتاق گریم اومدم بیرون، ناصری آدم با ملاحظه‌ای بود اما بعضی وقتا خیلی گند اخلاق میشه، از بی‌نظمی و دیر شروع کردن کار بدش میاد میدونستم اگر آزیتا رو نجات نمیدادم بعدا ناصری دهنش رو سرویس میکرد... بعد از یک ساعت کات و اجرای دوباره و... بالاخره سکانس ضبط شد، با کلافگی و خستگی بدون اینکه صورتمو بشورم تاکسی گرفتم، راننده تاکسی ترسید، با آرامش و بدون اینکه بهش توجه کنم سوار شدم و آدرس خونه رو بهش دادم... وارد خونه شدم و از باغ گذشتم و داخل ساختمون رفتم گلنار تا منو دید هین بلند زد و گفت: - وای خدا مرگم بده با کی گلاویز شدی؟ جوری میگه گلاویز شدم انگار یه بچه لاتم.. با بی‌حوصلگی گفتم: - شلوغش نکن گریمه.. بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم سرویس بهداشتی اتاقم و دوش گرفتم... اومدم بیرون لباسام رو عوض کردم که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم، زهره بود گوشیو برداشتم: - بلی؟ زهره با عشوه خرکی گفت: - سلام عشقم خوبی؟ آروم جوابش دادم: - قربونت تو خوبی؟ زهره گفت: - مَهی یه سوال، وقت داری؟ با لحنی مخلوط با حال خوب و خنده گفتم: - مهتاب هستم، بله وقت دارم.. زهره با لحنی که انگار خوشش نیومده گفت: - حالا مهتاب، پاشو بیا کافه ای که بهت اس میدم کار دارم باهات.. - باز چه نقشه‌ای داری؟ - حالا بماند، میای؟ خندیدم و گفتم: - اوکیه!
  4. و اما نصیحت امشب

    توحق نداری پشیمون بشی از راهی که انتخاب کردی تو نمیتونی برگردی پشت سرتو ببینی و این فرق تو با بقیه‌ است

  5. امروز
  6. نام رمان: مادرم ایران نویسنده: ماهک | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: خلاصه:
  7. ساندویچ شماره هفده🩸 مقابل دری ایستادم که بازرس اون رو زردِ کَره‌ای رنگ زده بود. سنجاق مویی که توی دستم بود رو وارد قفل کردم و برای سلیقه تاسف‌بارش، افسوس خوردم. با چرخش دستم، قفل قدیمی با صدای تق باز شد. وقتی پدربزرگ بهم یاد داد چطور این کار رو بکنم، هشت سال بیشتر نداشتم. امتحانم رو خراب کرده بودم و توی حیاط اشک می‌ریختم. پدربزرگ بود که پیدام کرد و پیشنهاد داد برگه رو از کمد خانم اسمیت بردارم تا جواب‌هام رو درست کنم. حالا من اینجا هستم. وسط خونه یه آدمیزاد که دیوارهای سبز و مبل‌های داغون و خسته داره. در رو با احتیاط بستم و به اتاق نشیمن سرک کشیدم. هیچ قاب عکس خانوادگی روی دیوار یا میز نبود. تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد، کوه بزرگی بود که وسط آشپزخونه کشف کردم. کوهی از ظرف‌های کثیف! بینیم رو با دو انگشت گرفتم. آخرین باری که این موجود، زباله‌هاش رو بیرون بُرده بود، احتمالا به انقلاب صنعتی برمی‌گشت. به نشیمن برگشتم و روی یکی از مبل‌های داغونش نشستم. پاهام رو روی میز مقابلم دراز کردم و روی هم انداختم. گلدون شیشه‌ایِ روی میز با ضربه کفشم پایین افتاد و صدای شکستنش، لبخند کمرنگی روی لب‌های سرخم نشوند. صدای پاش رو شنیدم که داشت نزدیک می‌شد. با هیجان به روبرو چشم دوختم. بازرس با پیژامه‌ و موهای ژولیده از مقابلم رد شد و بدون اینکه نگاهم کنه، به آشپزخونه رفت. نفسم بند اومد! چطور متوجه زنی به این زیبایی نشد؟ توی فایلش که ننوشته بود نابیناست. خمیازه بلندی کشید و در یخچال رو باز کرد. بطری آب کوچیکی برداشت و در حین خاروندن شکمش، اون رو سر کشید. وقتی دوباره به نشیمن برگشت، من رو دید، اما به سر کشیدن آب ادامه داد. بعد از نوشیدن قطره آخر آب، بطری رو از دهنش جدا کرد و نفس بلندی کشید. با صدای گرفته گفت: - با کی کار داشتی؟
  8. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  9. نام رمان: آخرین قسم نویسنده: zoha taraghijah | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: جنایی خلاصه رمان: درباره‌ی چهار دوست است که می‌خواهند یک باند مافیای بزرگ ایجاد کنند...
  10. #پارت پنچم بعد از اتمام ساعت دانشگاه، چون صبحونه نخوردم نزدیکای ظهر هم بود تصمیم گرفتم یه رستورانی این نزدیکی پیدا کنم و ازش ناهار بگیرم. یکم که از دانشگاه دور شدم یه رستوران پیدا کردم، خدا وکیلی خیلی خوشگل بود، نمای بیرونیش با شیشه های دودی و چوب کار شده بود و یه تابلوی بزرگ با عنوانی که به زبون انگلیسی نوشته شده بود بالای در رستوران نصب بود، مشخص بود غذاهاشون گرونه ولی خب برام مهم نبود حوصله رفتن به جای دیگه رو نداشتم وارد رستوران شدم فضای خیلی بزرگی داخل داشت صندلی های مشکی سفید و میزهای شیشه‌ای مشکی چند نفره گوشه کنار رستوران بود، رفتم روی صندلی که مال میز دو نفره بود نشستم، طولی نکشید که گارسون اومد سفارشم رو گرفت، یه پرس کباب قفقازی سفارش دادم و چون رستوران زیاد مشتری نداشت سریع غذام رو آوردن، مشغول خوردن شدم که با شنیدن صدای داد یه مردی زهر ترک شدم، در حالی که دهنم پر بود به مردی چشمم افتاد که به طرف صندوق میرفت: - شهاب مگه بهت نگفتم این زنیکه رو نفرست خونه من؟ وا، چه آدمای بی‌فرهنگی پیدا میشن ها، شعور نداری ملت دارن کوفت میکنن؟ پسر لاغر اندامی که قد متوسط و چهره کشیده داشت آروم جوابش داد: - ساکت شو چرا داد میزنی مگه سر جالیزه؟ عه پس این نی قلیون اسمش شهابِ؟ خب به ما چه.. بیخیال کل‌کل اون دوتا شدم و مشغول خوردن غذام شدم، ولی صدای اون مرده که با شهاب دعوا داشت خیلی آشنا بود... بعد از اون پول غذام رو حساب کردم و از رستوران زدم بیرون و رفتم همون عمارتی که دفعه پیش فیلم برداری داشتم.. همین که وارد عمارت شدم آقای ناصری کارگردانمون اومد طرفم و گفت: - خانم دولتمند، میخوام امروز هم مثل سکانس‌های قبلی بدرخشید، لطفاً سریعتر برید اتاق گریم. با لبخندی تصنعی تشکر کردم و راهی اتاق گریم شدم، آزیتا، گریمرم اومد طرفم و با خنده گفت: -سلام خوبی؟ باید برای سکانس صورتتو جوری گریم کنم که انگار کبود شدی! متعجب گفتم: - چرا؟ آزیتا نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: - وا مهتاب جون مگه فیلمنامه رو نخوندی؟ مادر شوهرت سکانس قبلی تو رو تو مجلس ختم کتک زد الان باید صورتت کبود باشه دیگه؟ آهایی گفتم، حواسم حسابی پرت شده بود.. خدا امروز رو به‌خیر کنه..
  11. لحظه‌ای همه صامت ماندند. جن گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرص‌آلود و عصبی‌اش پرسید: - کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟ آلوک با حالتی غمگین گفت: - توی بدن یه انسان گیر کرده! نمی‌توانستم بفهمم آن‌جا چه خبر است و این بیشتر می‌ترساندم. سؤالات هم‌چون موجی به مغزم سرازیر شدند. یعنی چه که پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است؟ اصلاً خودش کی یا چی بود؟ لعنتی دیگر دلم می‌خواست فریاد بکشم. پیش از آن‌که با حال بد و آشفته‌ام عکس العملی نشان دهم جن گیر که آرام‌تر شده بود خطاب به او گفت: - متوجه شدم. تو برو، من کار این بندگان خدا رو راه بندازم میام سراغ کار تو. آلوک سرش را به حالت فهمیدن تکان داد و با اطمینان گفت: - باشه محمد، بهت اعتماد دار... . پیش از آن‌که حرفش را تکمیل کند جن گیر عربده زد: - محمد نه! فقط ممد. افتاد؟ آلوک پیش از آن‌که چیزی بگوید، همان‌طور که ظاهر شده بود، همان‌طور هم مقابل چشمانمان غیب شد و با غیب شدنش لیوانی که تا آن لحظه درون دستش بود روی زمین سقوط کرد و شکست. مرد ناشناس پفیلاخور در جواب جن‌ گیر عجیب که روی نامش به طرز مضحکی پافشاری داشت، گفت: - بله مملی جون، انگاری افتاد! و اشاره کرد به لیوان خرد و خاکشیر شده‌ی کف هال. جن گیر دوستش را کاملاً ندید گرفت و بالآخره به سمت ما آمد و روی مبل تک نفره‌ای نشست و با لحنی آرام گفت: - خب خانم‌ها، بابت این تأخیر و داستانایی که در حضورتون پیش اومد عذر می‌خوام. بفرمایید پشت تلفن گفتین مشکل خونتون چیه؟ من و نازلی که از اتفاقات لحظات پیش هنوز در بهت بودیم، ناخودآگاه هم‌زمان گفتیم: - خونمون زخمیه! مرد ناشناس پفیلاخور که باز هم به سمت پفیلا‌ها یورش برده بود و یکی در دهانش، یکی در بین انگشتانش و یکی درون ظرف تحت نظرش بود، باز نخود هر آش شد و گفت: - چه هماهنگ! اخم‌هایم را درهم کشیدم و خواستم دُرشت بارش کنم که جن گیر اجازه نداد و حرف شروع نشده‌ام را با حرف شروع‌شده‌اش برید و پرسید: - میشه بیشتر توضیح بدین؟
  12. طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظه‌ای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد. مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقه‌هایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آن‌جا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش بود، ظاهر شد. نفس حبس شده‌ام را به سختی بیرون دادم. به معنی واقعی کلمه ترسیدن تنها کاری بود که آن لحظه می‌توانستم از پسش بر بیاییم! لعنتی! آن‌جا دیگر چه جهنمی بود که نازلی مرا با خود برده بود؟ مثلاً آمده بودیم مشکل‌مان را حل کنیم یا بیشترش کنیم؟ کسی که یک آن در جایی ظاهر می‌شود را چه می‌گویند؟ آدم معمولی که نیست! آب دهانم را فرو بردم و سعی کردم خودم را آرام‌ کنم؛ ولی هرچه بیشتر تلاش می‌کردم آرام باشم، کم‌تر موفق می‌شدم. نازلی را نمی‌دانستم؛ ولی من واقعاً تا سکته فاصله‌ای نداشتم. اولین چیزی که در ظاهر آن مردِ تازه ظاهر شده توجهم را جلب کرد، خونی بود که از دست‌هایش به زمین می‌چکید. جن گیر قدمی به جلو گذاشت و دوباره از او پرسید: - چی به سرت اومده آلوک؟ مردِ عجیب که گویا نامش آلوک بود با لب‌های خشکیده‌اش آرام‌آرام لب زد: - به کمکت نیاز دارم... توی دردسر بدی افتادم. جن گیر اما عصبی غرید: - چه دردسری؟ لعنتی... من تازه کمی پیش از حضور فک و فامیلای دورِ جنابعالی برگشتم. مرد ناشناس پفیلاخور بالآخره دست از خوردن کشید و ظرف پفیلا را روی میز رها کرد و با نیش‌خندی که چال گونه‌اش را بین ته ریش بورش به خوبی به نمایش می‌گذاشت خطاب به آلوک گفت: - یه طوری هم فامیلات از ممد پذیرایی کردن که نگم برات! جن گیر بی‌توجه به مرد ناشناس، خطاب به آلوک پرسید: - تو که سالمی، پس خونی که از دستات می‌چکه، مال کیه؟ به دست‌هایش نگاه کردم، مشخص نبود که خون زخم خودش است یا خون شخص دیگری، پس جن گیر از کجا تشخیص داد خون روی دست‌هایش برای خودش نیست؟ آن‌جا دقیقاً چه خبر بود و ما پیش چه کسانی آمده بودیم؟ به قیاقه مردِ آلوک نام نگاه کردم. حالتش نرمال نبود، گویا که از جنگی تن به تن برگشته است. شایدم من اشتباه می‌کردم که توقع نرمال بودن داشتم از کسی که یک‌ آن ظاهر میشد! آب دهانم را فرو بردم و خواستم به نازلی بگویم بیا از این‌جا گورمان را گم کنیم تا مشکل‌مان بزرگ‌تر نشده، که آلوک گفت: - پسرم... پسرم توی دردسرِ بدی افتاده. جن گیر که گویا طاقتش طاق شد این بار با حرص بیشتری فریاد کشید: - دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟ آلوک که اصلاً صدای بلند جن گیر برایش مفهومی نداشت لب زد: - گیر کرده!
  13. انکار نمی‌کنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمی‌توانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت: - آروم باش ماهوا... با هم حلش می‌کنیم. تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان وارد هالی که در آن نشسته بودیم شدند. یکی همان مرد پوست روشنِ چشم، مو و ابرو مشکی و قد بلند حدوداً سی ساله‌ای بود که نازلی دیشب عکسش را نشانم داده بود و گفته بود جن گیر است و همراهش مردی مو بور با ته ریشی کوتاه و هم‌ سن و سال مردِ جن گیر بود که نمی‌دانستم کیست. دلیلی هم نداشتم که بخواهم بدانم. مشخص بود صمیمی هستند و در عین صمیمیت با هم اختلاف دارند! بی‌توجه به ما که آن‌جا نشسته بودیم، مرد ناشناس روی مبل مقابلمان فرود آمد و مرد جن گیر دستش را لای موهای کوتاهِ تماماً سیاهش فرو برد و با لحنی پر از حرص گفت: - می‌مردی بیایی نجاتم بدی؟ مرد ناشناس که گویا از قحطی آمده بود، مشتی پفیلا از درون ظرف روی میز برداشت و در دهانش چپاند و سپس دست‌هایش را راحت دو طرف مبل گذاشت و با لحنی که بی‌خیالی در آن مشهود بود گفت: - من چه می‌دونستم تو با اجنه رفتی دیت؟ دوباره خم شد و مشتی پفیلا برداشت و بیخیال‌تر از قبل گفت: - اصلاً خودت می‌مردی دست منم بگیری با خودت ببری بلکه به یه نون و نوایی برسم؟ بعد از شنیدن این حرف، مرد جن گیر عصبی و حرصی لیوانی که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد که در کمال ناباوری، لیوان بین زمین و هوا معلق ماند! از شدت وحشت صدای نامفهومی از حنجره‌ام خارج شد. نازلی هم دستم را محکم‌تر فشرد که متوجه شدم او هم هم‌چون من، وحشت کرده است. سپس نازلی با شجاعتی که نمی‌دانم یک آن از کجا درش آورد شروع به حرف زدن کرد و گفت: - ببخشید آقای مافی! ما یک‌ساعته به‌خاطر مشکل‌مون معطل شماییم و شما هیچ توجهی... . پیش از آن‌که حرف نازلی کامل شود، جن گیر بی‌توجه به ما گویا که ما دو نفر روحیم و نامرئی، به سمتی که لیوان روی هوا معلق مانده بود پرسید: - این‌جا چی می‌خوای آلوک؟ سریع به مرد ناشناس نگاه کردم که دیدم واکنشی نشان نداد. پس اگر نام او آلوک نبود، آلوک چه کسی بود؟
  14. مقدمه: هر صدا، هر سایه، هر لحظه‌ای که نفس می‌کشید، او را میان وهم و واقعیت می‌لغزاند. بیداری، انتخابی بود که باید با دقت گرفت؛ و خواب، مکانی بود که حقیقت در آن به شکل کابوس‌ها ظاهر می‌شد. ماهوا حالا درمی‌یافت که راز زندگی و مرگ، نه در دنیاهای دیده شده، که در لایه‌های تاریکِ نادیده نهفته است… و هر تصمیم، گامی به سوی سرنوشتی نامعلوم بود.
  15. #پارت چهارم از آشپزخونه اومدم بیرون، به طرف پذیرایی رفتم، تا من رو دید گفت: - مهتاب جان خوب شد اومدی گلم، آقای جوادی همسایمون، درخواست خدمات باغبانی کرده.. فردا صبح من و مش رحمت میریم خونشون تو نمیای؟ گردنی کج کردم و گفتم: - هزاربار گفتم این شغل مسخره رو بزار کنار من حوصله شخم زنی تو باغ ملتو ندارم. گنار با قیافه آویزون گفت: - خب باید یکی باشه که جواب مشتری رو بده! حق به جانب گفتم: - خب همسر عزیزت رحمت جون هست خودتم که ماشاءالله خوب قوت داری، برید هم از گلای مردم مراغبت کنید و در کنارش لحظاتی عاشقونه سپری کنید. ضمناً من فردا باید برم دانشگاه، بعد از ظهرم سر کارم تا شب خونه نمیام! از خشم صورتش قرمز شده بود به طرفم اومد و گفت: - مهتاب، من گفتم بهت میدونم شرایطت خیلی سخته، ولی حق نداری هر حرفی که به ذهنت اومد بهم بزنی، نمیخوای بیای باهامون هم میل خودته! لبخند تلخی نثار خودم کردم و به سمت اتاقم رفتم، غروب که شد، نمازم رو خوندم، تو این سالها تنها چیزی که میزاشت زندگی‌ رو ادامه بدم، نمازم بود، خیلی بهش نیاز داشتم، واقعاً به آرامشش محتاج بودم. بعد از اون تا دوازده شب درس خوندم، کمتر از دو ماه دیگه دانشگاهم رو تموم میکردم، بعدش کار‌های دفتر وکالتم رو باید انجام میدادم. این قدر غرق درس شده بودم که به خودم اومدم نزدیک‌های یک شب بود، جزوه و کتابم رو جمع کردم و رفتم خوابیدم... **** صبح نزدیک‌های اذان بیدار شدم، کش و قوسی به بدنم دادم، سرم خیلی درد میکرد.. به سرویس بهداشتی رفتم و بعد از انجام کارهای مربوطه، وضو گرفتم و نمازم رو خوندم، موهامو بالا سرم جمع کردم و از کمد لباسم یک مانتو سورمه‌ای کُتی کوتاه با شلوار مشکی پارچه‌ای گشاد برداشتم و پوشیدم مقنعه مشکی اتو شده ام رو هم سرم کردم و کمی ضد‌آفتاب بی‌رنگ به پوست صورتم زدم و یه رژ ملایم شکلاتی زدم و با کمی ریمل موژه‌هام رو پر کردم، با عطر ملایمم دوش گرفتم کوله دانشگاهم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون، گلنار از تو آشپزخونه صدام زد: - مهتاب بیا صبحونه بخور! به طرفش برگشتم و گفتم: - ممنون، دیرم شده باید برم. به تیپ اول صبحی گلنار خندم گرفته بود، یه پیراهن خیلی کوتاه آستین سه ربع گل‌گلی پوشیده بود و لاک قرمز زده بود، موهاش هم مش کرده بود.. همه اینا واسه کی بود؟ رحمت؟ هه... با این فکر و خیال راهی دانشگاه شدم، ساعت اول که با مسخره بازی همکلاسی‌های عزیز گذشت، بعدش هم که با استاد شاکری داشتیم یه پیرمرد عبوس بود که سرکلاسش همیشه خوابم میومد از شانسم هم امروز زهره نیومده بود دانشگاه، حسابی حوصله‌ام سر رفته بود.
  16. #پارت سوم با حالی که داشتم نمیتونستم درس بخونم، سرم از درد داشت میترکید، در اتاق رو مثل همیشه قفل کردم و خوابیدم. **** سردرد فجیعی داشتم چشمام رو باز کردم دیدم گلاره پیشم نشسته، با خوشحالی به از تخت اومدم پایین و گفتم: - گلاره؟ تویی؟ دختر کی اومدی؟ پوزخندی پررنگ زد و گفت: - زندگیت خیلی راحت می‌گذره! تو نمیتونی این قدر آروم زندگی کنی مهتاب! چرا صورت گلاره این قدر زرد و بی‌روح بود؟ موهای مشکی پریشونش رو شونه‌هاش ریخته بود، چشم‌های تیله‌ایش تیره و کدر شده بود، دندوناش زرد شده بودن، چه بلایی سر این دختر که یه زمانی همه بچه های دانشگاه عاشقش بودن اومده؟.. با تعجب گفتم: - چی‌ میگی گلاره؟ قیافه‌اش رنگ التماس به خودش گرفت بازوهامو گرفت و تکون داد و با لحنی مملوء از خواهش گفت: - پیداش کن! اونی که این بلا رو سرم اورد رو پیدا کن اگه این‌کارو نکنی نمی‌بخشمت!.. با هین بلندی از خواب پریدم، باز هم کابوس، بازهم گلاره... نفس نفس میزدم سینه‌ام به خس‌خس افتاده بود، دستی به موهای خرمایی لخت و بلندم کشیدم آروم از تخت بلند شدم رو به آیینه به خودم نگاه کردم، چشم‌هایی درشت و قهوه‌ای رنگ، بینی قلمی، لبایی متناسب با صورت کشیده‌ام و پوست برنزه ام، همه گواهی هویت انتسابی منو میداد... قدی بلند داشتم موهام تا کمرم میرسید ولی خیلی پرپشت نبود، اندامم بدک نبود، دل از ظاهرم کندم آبی به صورتم زدم موهامو بالا سرم جمع کردم، از اتاق اومدم بیرون و به طرف آشپزخونه رفتم.. لقمه‌ای از کوکوهایی که گلنار برام کنار گذاشته بود برای خودم گرفتم و مشغول خوردن شدم، تو فکر این بودم که باید بفهمم دقیقاً ماجرای گلاره چی بوده.. صدای گلنار از پذیرایی میومد انگار داشت با کسی صحبت میکرد تو تلفن... کجکاو بودم ببینم چی داره میگه... -..... - بله آقای جوادی، چشم -..... - من هماهنگ میکنم، قربان شما، خداحافظ.
  17. #پارت دوم صدای گلنار از ایوون میومد، باز داشت آواز میخوند، صدایی با تار و پودی از جنس عشق داشت، چقدر من این مادر، این زن بی‌رحم رو دوست داشتم... مادرم تو آواز خوندن خیلی استعداد داشت، و اگر شرایط براش فراهم میشد، قطعاً الان یه خواننده مشهور میشد، اما سرنوشت براش مقدر کرده بود که از استعداد دلبریش پررنگ تر باشه، تا آوازخوانی! مادرم زنی زیبا و باوقار بود، به همه احترام میگذاشت، و خیلی راحت دل پدرم و امثالش رو به دست می‌آورد.. به صدای مادرم، که از جنس خاطره بود گوش میدادم، بغضی گلوم رو گرفت... یاد گذشته هایی افتادم که بی‌دغدغه تو رویای پرواز در سر می‌پروروندم... باز صدای (به‌به) گویان مش رحمت که نشانه تعریف از مادرم بود، گند زد به تصوراتم. اعصابم خورد شد داد زدم: - بسه دیگه گلنار! سرمون رفت. مادرم انگار که ناراحت شده بود به منظور شوخی به رحمت گفت: - رحمت؟ ببین دخترتو؟ چطور سر مامانش داد میزنه؟ میدونست شوخی قشنگی با من نکرده، چقدر راحت بابای منو فراموش کرده بود و حالا من شدم دختر رحمت؟ نتونستم این بی عدالتی رو تحمل کنم قطره اشک سمجی از چشمم رو گونه‌هام چکید با خشم غریدم: - من دختر رستگارم، نه رحمت؛ دختر همونی هستم که از دست تو سکته کرد و سینه قبرستون خوابید! چهره زیباش، رنگ غم گرفت.. انگار پشیمون بود که همچین حرفی بهم زده، اما پشیمونی چه حاصل؟ یعنی من یه روز میخوام از دست این دوتا آرامش داشته باشم نمیشه... با گام های تند، به طرف ساختمون باغ رفتم، گلنار هم پشت سرم میومد، لابد دوباره میخواست ناز من رو بکشه... خندم میگیره از اینکه فکر میکنه با عزیزم و جانم نثارم کردن همه‌چی درست میشه.. رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم، طولی نکشید که گلنار در رو باز کرد و اومد داخل و گفت: - وا؟ مهتاب چرا زود عصبی میشی عزیزم؟ سوال خیلی مسخره ای پرسیده بود، بی‌تفاوت به اون روی صندلی نشستم و جزوه هام رو روی میز تحریرم گذاشتم و گفتم: - گلنار من کار دارم برو بیرون. با چهره‌ای نگران و غمناک دستمو گرفت و گفت: - دخترم میدونم خیلی برات سخته، درکت میکنم.. این حرفش برای من از هر چیزی بدتر بود، سکوت کردم فقط با چهره خونثی نگاه سردمو بهش دوختم، که با صدایی آروم گفت: - مهتاب؟ چرا پوزخند نمی‌زنی؟ چرا دعوام نمیکنی؟ این نگاه سردت عذابم میده دختر.. با همون نگاه گفتم: - خیلی عالیه که عذابت میده، برو بیرون! پشیمون بودم که این حرف رو بهش زدم، دلم میخواست بغلش کنم، حسابی بوش کنم و گریه کنم، اما یاد بابای عاشقم نمیزاشت، وقتی یادش میوفتم تمام تنم تو آتیش می‌سوزه.. مامانم با چشم‌های اشکی اتاقو ترک کرد.
  18. پارت چهاردهم مارین لبخند زد وگفت ـ سلام منم همینطور بعد اقای ریفل نگاهی به مارین کرد و گفت ـ شما همو میشناسید؟ باهم جواب دادیم ـ بله اقای ریفل گفت ـ مارین اینجا کار میکنه نگاهی کردم ه آقای ریفل وگفتم ـ پس چرا گفتید مشتری اومده؟ اقای ریفل گفت ـ منو مارین همیشه از این شوخی ها میکنیم میدونم بی مزه ست ولی من دوست دارم به مارین نگاه کردم و لبخند زدم. اقای ریفل گفت ـ زود باشید برید وسایل مغاز رو بیارید و بچینید تا اینکه به هم زل بزنید من و مارین به سمت انبار رفتیم مارین گفت ـ فکر میکردم همو دوباره ببینیم ولی نمی‌دونستم انقدر زود. گفتم ـ یعنی دوست نداشتی منو ببینی؟ سریع گفت ـ نه... نه منظورم اینکه... پریدم وسط حرفشو گفتم ـ فهمیدم و بعد باهم خندیدیم. این شد آغاز یک ماجرا برای کسانی که کلمه عشق را فقط در کتاب خوانده بودند و تجربه نکرده بودند.
  19. پارت صد و چهل و سوم خیلی کنجکاو بودم که میخواد منو کجا ببره! یجورایی رفتیم سمت حاشیه شهر و رسیدیم سمت یه مزرعه‌ایی که درختای کاج و گل‌های شمعدونی زیادی داشت و کلی گاو و گوسفند اونجا بودن و یه تاب خیلی قشنگی هم اونجا داشت. با هیجان به اطراف نگاه می‌کردم و گفتم: ـ وای پوریا! چقدر اینجا قشنگه! اونم تایید کرد و گفت: ـ همینطوره! من هر موقع که دلم میگیره میام اینجا! گفتم: ـ مرسی که منو آوردی! میشه منو تاب بدی! اصلا وایستا...همینجا نگه دار! خندید و گفت: ـ آروم باش دختر! یکم نفس بکش... دستامو زدم بهم و گفتم: ـ آخه خیلی هیجان دارم... پوریا از خوشحالی من خوشحال شد و ماشین و یه گوشه پارک کرد و منم پیاده شدم...پوریا گفت: ـ حالا با خیال راحت کفشاتو دربیار! منم همین کارو کردم و رو بهش گفتم: ـ تو هم دربیار! پوزخندی زد و گفت: ـ نه مرسی، من همینجوری راحتم! ـ اذیت نکن دیگه پوریا! دربیار...دستتو بده به من رو چمن راه بریم و ببین که چقدر خوش میگذره و استرسمون کم میشه...
  20. پارت صد و چهل و دوم دستمو آروم از روی کبودی برداشتم. پوریا نگاهش به دستم بود و مدام احساس شرمندگی می‌کرد. اینو میدونستم از قیافش بفهمم! با لحن آرومی گفت: ـ بیا بریم! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ کجا؟! گفت: ـ سوپرایزه! بیا بریم... با اینکه ناراحت بودم اما از اینکه سعی می‌کرد منو از این حال و هوا دربیاره واقعا خوشحال شدم...رفتم و توی ماشینش نشستم و راه افتاد. یه کار خیلی عجیب کرد که قلبم اکلیلی شد! وقتی از در ویلا رفت بیرون، دستمو گرفت تو دستش و آروم بوسید‌‌‌...و همون‌جوری که به روبرو خیره بود گفت: ـ بازم ازت معذرت می‌خوام! منم آروم گفتم: ـ ایرادی نداره! بعدش یهو گفت: ـ ببینم موافق کبابی هستی؟! خندیدم و گفتم: ـ باشه! گفت: ـ خب پس حله، پس قبلش ببرمت بجایی...بعدش میریم همون کبابی!
  21. #پارت اول با چشم های بی فروغ، به عمارت با شکوهی که سنگ و ساروجش سیاه پوش شده بود، نگاه میکردم... باور نمیکردم... عشقم، آهیار من مرده باشه، بادیدن اسمش رو بنر های تسلیت انگار دنیا رو سرم آوار شد، با پاهای بی‌جونم، بی‌توجه به آدمای مشغول و بی‌تفاوتی که از کنارم ‌میگذشتند، وارد عمارت شدم، فضای سرسبزش، دیگه مثل قبل دل‌انگیز نبود، لبای خشکم، صورت زرد و رنگ‌پریده ام، چشم‌هایی که گودیشون مشخصه، همه رو به ترحم وا داشته بود. من خالی از حس بودم، از تهی سرشار بودم... وارد مجلس زنونه شدم، چشمم اول از همه به مادرش خورد، با‌سکوت در حالی که صدای ناله‌زن‌ها روحم رو سوهان میزد، بهش زل زده بودم، به سمتم حمله ور شد، چشم‌های عسلیش پر از غم و عصبانیت بود، چکی به صورتم زد که پرت شدم زمین، اعتراضی نکردم، مهم نبود مقصر اون اتفاق منم یا کَس دیگه... با دستای بی‌جونش یقه‌ام رو گرفت و تو صورتم فریاد زد: - آهیار من کجاست؟ تو پسرمو کشتی، بیاارش! بهم برش گردون! مگه آهیار مرده بود؟ نه.. من که گول اون عوضی رو نمی‌خورم.. رمقی نداشتم جوابش رو بدم، فقط سکوت کردم.. - کات، عالی بودین خسته باشید! با صدای کارگردان به خودمون اومدیم، آخیش چقدر این صحنه رو بازی کردم، تا مورد قبول جناب کارگردان واقع بشه، کش و قوسی به بدنم دادم رفتم طرف اتاق گریم لباس کارم رو عوض کردم و صورتم رو یه گوشه تو حیاط شستم با عوامل خداحافظی کردم و گرفتن یه تاکسی راهی خونه شدم، خدا خیر بده به زهره، اون منو به کانون هنری فرهنگی معرفی کرد، منم تست دادم و به لطف خدا و استعداد عزیزم خیلی زود کار در یک سریال کوتاه رو آغاز کردم. به یه کار نیاز داشتم تا زمانی که کسب و کار اصلیمو شروع کنم خرجم رو در بیاره، بعد از وکالت از بازیگری بدم نمیومد، با صدای راننده تاکسی به خودم اومدم - خانم رسیدیم، لطفاً کرایه رو پرداخت کنید. چندرغاری به این بابا دادم و پیاده شدم، از ساعت شیش صبح درگیر کارای صحنه و فیلمنامه بودیم و الان اینقدر خستمه که میخوام یه دل سیر بخوابم، کلید رو تو در انداختم و اومدم داخل، خونه ما، حیاطش یه باغ بزرگه، که سرتاسرش پره از درختای سیب و پرتقال یه گوشه هم به خاطر گل روی گلنار خانم مادر بنده، سبزی کاشتیم، باغ خونه‌ما، یادگار بابای خدابیامرز منه، هیی، بی‌چاره بابای من... با صدای مش‌رحمت به خودم اومدم: - مهتاب؟ باباجون؟ بیا ریحون‌ها رو بچین! دلم میخواست یه دل سیر کتکش بزنم هزار بار گفتم من دخترت نیستم که اینجوری منو صمیمانه صدا کنی، اما بخاطر مادرم چیزی نگفتم و باشه‌ای نثارش کردم، لباسم رو عوض کردم و به سمت باغ رفتم و کنار مش رجب مشغول چیدن ریحون ها شدم.
  22. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  23. نام رمان: باغ آبی نویسنده: نَوا (غ. ل) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: حقوقی، درام، اکشن، معمایی، عاشقانه خلاصه: مهتاب، دانشجوی ترم آخر رشته حقوق هست و با مادر و ناپدریش زندگی می‌کرد. یک روز مردی به خواستگاریش میاد، مردی که مضنون به قتل همسر سابقشه! حالا سوال اینجاست که واقعا قاتل کیه؟ مقدمه: روزی روزگاری... دختری، از جنس آب، به دل آتش زد... همه می‌گفتند، این دیوونگیه، اون به خاکستر تبدیل میشه... خاموش میشه... همه آتیش رو سوزان می‌دیدن، دردناک می‌دیدن و به خاطر همین، آتیش تنها بود... همه ورژن ویرانگر اون رو می‌دیدن و گرما و صمیمیت و مهربانیش رو انکار می‌کردن، شاید هم نمی‌دیدند. اما تنها کسی که به تنهایی آتیش، پی برده بود، دختری از جنس آب بود. دلش یه دریا بود و دل به دریا زد؛ دریایی مملوء از شعله های آتش.... و در این لحظه، در آغوش حرارت شعله ها، گم شد. چون از سرما و تاریکی دلزده شده بود، دلش گرما می‌خواست، دلش روشنایی می‌خواست...
  24. بالاخره "در قفل" هم تموم شد. باید اعتراف کنم کشش مجذوب‌کننده کتابای فریدا رو هیچ رمان دیگه‌ای نداره. تصور کنید دارید توی خیابون راه میرید و کسی توی گوشتون درباره دست بُریده شده‌ای که تو صندوق ماشین پیدا کرده حرف می‌زنه، جالب نیست؟ بعد از خوندن ۸ رمان از فریدا، خط فکری نویسنده اندکی دستم اومده و توی این کتاب که ۹ امی بود، دیگه اون Boom بزرگ اتفاق نیوفتاد و برملا شدن رازها یکهویی نبود. از این سبکش که پایان رمانا رو توی ذهنم باز می‌ذاره و درست تو صفحات آخر، یه کبوتر از توی کلاهش بیرون میاره، خیلی خوشم میاد. ده از ده ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ خلاصه من از کتاب: نورا جراح خوبیه که کسی از هویت اصلیش خبر نداره. اون سال‌ها قبل فامیلیشو عوض کرد تا کسی نفهمه دختر همون قاتل زنجیره‌ای معروفه. حالا بعد از ۲۶ سال قتل‌های زنجیره‌ای دوباره از سر گرفته میشه و این‌بار تمام مدارک، نورا رو نشونه گرفته...
  25. دیروز
  26. خیلی سخته

    خیلیم تلخه

    چیزایی که میخوای بگی اما میدونی ۹۹درثد آدما درک نمیکنن 

    چون توی اون موقعیت نبودن، چون حسش نکردن، چون تجربه نکردن، چون روی بد زندگی بهشون نشون نداده، چون...

  27. # پارت یازدهم مامان با وسواس ساک مشکی سربازیش رو از وسایل و خوراکی‌هایی که دور خودش چیده بود، پر می‌کرد. کنارش روی زانو نشست و به چهره‌ی گرفته‌اش نگاه انداخت. - اگه به غیر منِ بچه‌ننه، یه دختر گیسو کمند داشتی، هیچ‌وقت تنها نمی‌موندی منیر خانوم! دست مامان که داشت پاکت آجیل رو توی ساک فرو می‌کرد، ثابت موند و سر به سمتش کج کرد و از گوشه‌ی چشم نگاش انداخت. - تو تموم امید من و باباتی علی! یادت باشه دل‌نگرونی من با این شوخیات کم نمیشه. پلک‌هاش رو به هم فشرد و خودش رو درست مقابل مامان کشوند. راحت چهارزانو روی فرش پذیرایی نشست و دستش رو روی دست لرزون مامان گذاشت. - قربونت بشم من نزدیک یکسال و نیم دیگه باید این مسیر رو برم و بیام، نباید که هر دفعه با اومدن و رفتنم اینطوری دل آشوبه بگیری. چشای عسلی مامانش پر شد ولی چشم ازش گرفت و دوباره مشغول چیدن ساک شد. - از این آجیل‌ها زیاد برات گذاشتم، به دوستات هم بده بخورن حتما! بحث رو عوض کرد که از ریختن اشکاش جلوگیری کنه، پس اونم به تایید کلامش سر تکون داد. بعد به دنیا اومدنش، شرایط جسمانی مامانش دیر به حالت قبل برگشت و بعدها هم هر چه تلاش کردن، دیگه بچه‌دار نشدن. یکی یه دونه موندن اون نه تنها باعث دست انداختنش پیش بچه‌های محل شد، بلکه حساسیت بابا و به خصوص مامانش نسبت به اون رو همراه داشت که خودش هم بابتش بارها اذیت میشد. شاید اگه خواهر یا برادری داشت، مامانش هم این‌همه به اون وابسته نمیشد که با دوری ازش اینجوری به هم بریزه. بعضی وقتها از مرخصی اومدن پشیمون میشد؛ چون موقع برگشت به پادگان، قیافه‌ی غصه‌دار مامانش بدجور روی اعصاب و روانش خط می‌انداخت. توی آشپزخونه دوتایی نهار می‌خوردن. مامان براش قرمه‌سبزی درست کرده و مقداری هم براش کنار گذاشته بود که توی راه بخوره. بابا زنگ زده بود که بعدازظهر واسه راهی کردن اون خودش رو می‌رسونه، چون واسه نهار برای مراسم ختم پدر همکارش دعوت شده بود. - میگم مامان چی توی این قرمه‌سبزی‌هات می‌ریزی اینهمه خوشمزه میشه؟! اون چیزی که توی پادگان بهمون میدن رنگ و مزه‌ی حنا می‌گیره! منیر خانوم بلند خندید و قاشقش رو توی بشقاب گذاشت. - از دست تو علی! چه ربطی به حنا داره قرمه‌سبزی آخه. با اشتها قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و تاکیدوار گفت: - خانوم خانوما شما که نخوردی ببینی چه مزه‌ی داغونی میده، والا الکی نمیگم. مامانش سر پایین انداخت و به محتویات بشقابش نگاه متاثری انداخت. - خدا بیامرز مادرم می‌گفت، قرمه‌سبزی دستپخت مادر هر کی، واسش بهترین غذای دنیاست، حتی اگه از نظر بقیه بدترین نوع پخت رو داشته باشه. با نوشیدن لیوانی آب، لقمه‌های پشت‌هم از غذا رو که بی‌فاصله خورده بود، به سمت معده پایین فرستاد. - خدا رحمت کنه مامانت رو، ولی من مطمئنم دست‌پخت تو رو هر کی بخوره، همین نظر رو داره. مامان سر بلند کرد و با یادآوری موضوعی لبخند زد. - اتفاقا هفته‌ی پیش که باز نهار تنها بودم، زنگ زدم به پری خانم و یلدا که بیان پیشم. یلدا هم از قرمه‌سبزی خورد به مامانش گفت طعم قرمه‌سبزی‌های خاله منیر خیلی خاص و خوشمزه‌ست! برق افتاد توی چشماش و لبخند روی لبش کش اومد. - چه خوب که من و یلدا هم سلیقه‌ایم پس! مامان چشمکی به روش زد و گفت: - بله، بر منکرش لعنت! دوباره با تمرکز به روی میز انگار موردی یادش اومده باشه که چشماش رو تنگ کرد. - وقتی ما توی پذیرایی بودیم و یلدا اومده بود آشپزخونه دوباره لیوانای چای رو پر کنه، پری یواشکی بهم گفت واسه یلدا خواستگار اومده. حالش یک‌هو گرفته شد و اخماش توی هم رفت. قاشق از دستش توی بشقاب افتاد و صدای بدی داد. با حرص دستی دور لبش کشید؛ انگار هر چی خورده بود، همون لحظه از دماغش زده بود بیرون. - توی این سن چه خواستگاری! مامان که از عکس‌العمل هیجانی اون متعجب شده بود، تند‌تند پلک زد و سر تکون داد. - هول نکن بابا، خودش رد کرده بود. حتی می‌گفت اصلا پیش یاسر و یلدا حرفش رو هم نزده. کمرش رو به صندلی نهارخوری چسبوند و نفسش رو خالی کرد. چشمی به اطراف آشپزخونه‌ی همیشه مرتب خونه چرخوند. - خداروشکر که یاسر هم حساسه، نمیذاره هر کس و ناکسی در خونه‌شون رو بزنه. مامان این‌بار به روش با شیطنت چشمک زد. - از کجا معلوم راضی باشه که خواهرش رو بده دست تو؟! به مامان چپ‌چپ نگاه کرد. - بیا توی تیم ما منیر خانوم! خنده‌ی مامان پر رنگ‌تر شد، اما ناگهان مکث کرد. - ولی پری از این متعجب بود که می‌گفت خانم آشتیانی از خونواده‌ی محبی شاکی بود که بارها ازشون خواسته چون با اونا همسایه‌ن پا پیش بذارن واسشون، ولی هر بار دست‌دست کردن! گوشش زنگ زد و چشماش از شک جمع شد. منظورش به محمود و خونواده‌ش بود. - آشتیانی کیه مامان؟ یلدا رو از کجا می‌شناسن؟! مامانش لیوان مقابلش رو از آب پارچ پر کرد و جرعه‌ای ازش نوشید. - پسر دایی بابای محمود میشن انگار، ولی با زهرا خانوم اینا هم خونوادگی دوستن. توی جشن تولد مهشید دعوت بودن و اونجا یلدا رو دیدن و واسه پسر بزرگشون نشون کردن. اینکه محمود راضی نشده که فامیلشون به خواستگاری یلدا بره، توی دلش حرص و نگرونی با هم به زد و خورد پرداختن. دل‌آشوبه از این به بعد دست از سرش برنمی‌داشت که هر بار با شنیدن این اخبار اعصابش متشنج میشد. دستاش مشت شد و چشمای مامانش روش دقیق‌تر، انگار حالش رو فهمید که خواست خیالش رو راحت کنه. - حالا نمی‌خواد اخمات رو توی هم کنی، پری می‌گفت به غیر مخالف بودن یاسر واسه خواستگار راه دادن به خونه‌شون، خود یلدا هم فکر و ذکرش فعلا درس خوندنه. ناخواسته نیشش باز شد و از روی صندلی بلند شد. بشقاب خورده شده‌اش رو به دست گرفت تا توی سینک بذاره. - دختر خوب به این میگن، فکرش فقط ادامه تحصیله. منیرخانوم غش‌غش خندید و بعد مکثی مصلحتی ادامه داد. - آره جون خودت، بچه پررو!
  28. در ژرفنای این نرسیدن، حقیقتی تلخ‌کام نهفته است؛ حقیقتی که آدمی هرچه از آن بگریزد، باز در سکوتِ جان به کمین نشسته است. دل درمی‌یابد که رنج، نه واقعه‌ای بیرون از او، بلکه سایه‌ای ذاتی‌ست؛ سایه‌ای که با هر آرزو فربه‌تر می‌شود و بر دیواره‌ی جان می‌خزد. آنگاه آشکار می‌گردد که زخم، هدیه‌ی دیگری نیست؛ دشنه‌ای‌ست که خودِ دل از نیامِ تمنّای خویش برمی‌کشد. و هیچ شکستی ویرانگرتر از شکست‌های نهفته در خویشتن نیست. پس رنج، هم‌قدمِ ناگزیرِ دل می‌شود؛ رفیقی شَب‌زی که نه می‌توانش راند و نه می‌توانش فهمید؛ تنها می‌توان با وقار پذیرفتش، چنان مسافری که می‌داند راهِ سپیده، از دلِ تاریک‌ترین ساعت می‌گذرد.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...