رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. پارت صد و نه صبح بعد شستن دست و صورتم و چک کردن خودم تو آینه از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ، سلیمه جون داشت ، چای درست می کرد من و که دید لبخند زد و گفت : _سلام خانوم کوچیک ، چه زود بیدار شدی ، بشین برات چای بریزم . لبخندی زدم و گفتم : _سلام ، صبح بخیر ، دستت درد نکنه . پشت میز جای گرفتم و گفتم : _بقیه هنوز خوابن ؟ تند و پشت سر هم گفت : _نه ،آقا رو نیم ساعت پیش دیدم برای پیاده روی بیرون رفتن ، احتمالا الان برگردن . سری تکون دادم و چایی رو جلوم قرار داد ، گفتم : _مرسی سلیمه جونم ، چیز دیگه ای نمی خوام با بقیه صبحانه می خورم . با مهربونی نگاهم کرد و به کار مشغول شد ، بعد خوردن چای شروع کردم به چیدن میز صبحانه ، سلیمه جون هم کمکم می کرد میز که کامل چیده شد ، رفتم پای گاز برای درست کردن نیمرو ، که سرو کله بهراد و نازی پیدا شد و بعد سلام صبح بخیر ، بهراد گفت: _ به به سحر خیز باش تا کام روا باشی ، چه طور تو انقدر زود بیدار شدی خوابالو ؟ لبخند زدم و گفتم : _من همیشه سحر خیزم ، فقط چشم بصیرت می خواد ! بهراد ادامه و دراورد که باعث شد نازی بخنده ، بهشون گفتم : _بشینید که امروز املت مهمون من هستین. بهراد شیطون گفت : _ریخت و پاش کردی راضی نبودیم ! _خیلی دلتم بخواد ! نازی لبخند زد و گفت : معلومه دلمون می خواد ، نیمرو صدف خوردن داره . نیشم شل شد و براش بوس فرستادم ، کم کم مامان و بابا هم به جمعمون اضافه شدن و شروع به خوردن کردیم . دیگه آخرای صبحانه بود که مامان رو به همه گفت : _ تا همه جمع هستیم ، این رو بگم که دیروز مهلا جون ، ما رو دعوت کرد باهاشون اخر هفته بریم شمال ، انگار همسرشون اخر هفته میاد . رو به نازی کرد و پرسید: _درسته ؟ نازی هم سری به تایید تکون داد . مامان نگاهی به جمع انداخت و گفت : _من دیشب بهشون گفتم تا با شما صحبت نکنم ، نمیتونم خبر بدم ، حالا نظرتون چیه ؟ بابا رو به مامان کرد و گفت : _من نظرم هر چیزی هست که تو و صدف بخواید ، هر جور شما راحتید . مامان لبخند زد و دست بابا رو گرفت ، بهراد و نازی هم نگاهی رد و بدل کردن و یک مشورت ریز کردن و بهراد گفت : _ما هم تابع جمع هستیم ، اگه برید ما هم ‌می‌آییم. با این حرف همه به من نگاه کردن ، معلوم بود همه موافق هستن ، پس سریع تکون دادم و گفتم : _هر جور خودتون صلاح میدونید ، من پا یه ام . مامان لبخند زد و گفت : _پس به مهلا ، خبر موافقتتون رو میدم .
  3. H.Hasani

    حصار

    بی‌درنگ از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاقش دویدم. در را باز کردم و داخل را پاییدم؛ همه‌چیز در تاریکی غرق شده بود، جز نوری سفید و کوچک که وسط سیاهی می‌درخشید . جلوتر رفتم. از نزدیک که نگاه کردم، دیدم پروانه‌ای سفید کوچک است؛ بال‌هایش انگار خودِ نور بودند. چشم‌هایم را در اتاق چرخاندم و شاهدخت را روی تخت دیدم. تعجب کردم… چطور صدای شیپور را نشنیده بود؟ نزدیک شدم و صدایش زدم. با وحشت روی تخت نشست، نگاهش تند و ناآرام اطراف را گشت. وقتی من را دید، با اخم‌هایی ترسناک و صورتی که از خشم شعله می‌کشید نگاهم کرد. سریع احترام گذاشتم و قبل از اینکه فرصتی برای واکنش بماند، اوضاع را گزارش دادم . ناگهان از تخت بلند شد و به سمت در رفت. من؟ سر جایم قفل شده بودم… تا اینکه صدایم کرد و همان لحظه به خودم آمدم. با عجله دنبالش دویدم. وقتی به او رسیدم، در اتاق باز شد و صدای قدم‌های دیگری فضا را پر کرد. آدریان و کایان با چهره‌هایی جدی وارد شدند. پشت سرشان لورن با لبخندی نیمه‌رسمی و نگاه آرام آمد. بعد از آن‌ها، سه فرمانده‌ی دختر دیگر وارد شدند؛ میرا با نگاه تیز و گوش‌های همیشه هوشیارش، سایلا با سکوت مرموزش، و نایرا با قامتی محکم و اعتمادبه‌نفسی آشکار. همه کنار شاهدخت جمع شدند و سکوت سنگینی فضا را گرفت. قدمی جلو گذاشتم و محکم گفتم: «هشدار جنگ رسیده. دشمن در حال نزدیک شدنه. همه باید آماده باشن.» صدای شیپور دوباره بلند شد. فرمانده‌ها بی‌درنگ واکنش نشان دادند؛ هرکس به سمت مسئولیت خودش رفت،تا نقشه‌ها و موقعیت نیروها را بررسی کند. من کنارشان ایستاده بودم. نگاهم ناخودآگاه به شاهدخت افتاد. ضربان قلبم تند شده بود، آن‌قدر که حس می‌کردم هر لحظه از سینه‌ام بیرون می‌زند… اما صدایی آرام درونم گفت: قوی باش… میرا سریع به سمتم آمد و زیر لب گفت: «امروز همه‌چیز فرق داره. هیچ فرصتی برای خطا نیست.» سایلا از گوشه‌ی اتاق، آرام اما محکم گفت: «تمرکز کنید. این جنگ فقط یک امتحان نیست؛ بقاست.» نایرا لبخند زد و با انرژی گفت: «بی‌تردید، امروز باید با هم باشیم. هیچ‌کس تنها نیست.» همان لحظه شاهدخت گفت: «کافی‌ست. دور میز جلسه جمع شوید. هرکس مسئولیتش را بداند و فوراً عمل کند.» مکث کوتاهی کرد و بدون آن‌که نگاهش را از من بردارد، ادامه داد: «تنبیهت یادم نرفته، فرمانده ویلیام. می‌ماند برای بعد.» قلبم فرو ریخت… اما صورتم حتی ذره‌ای نلرزید. نفس عمیقی کشیدم و سر تکان دادم. در چند ثانیه، تیم فرمانده‌ها منظم و آماده‌ی نبرد شده بود. زمانی که صدای شیپور جنگ اومد، چه حسی داشتین؟ 👀 بنظرتون فرمانده ویلیام به قول شاهدخت، بعداً تنبیهش ادامه پیدا می‌کنه یا بخشیده میشه؟ 🌿
  4. H.Hasani

    حصار

    « ویلیام » ویلیام، فرمانده‌ی سمت راست او، مردی بیست‌وچهارساله بود؛ قدی بلند، شانه‌هایی صاف و چهره‌ای که همیشه جدی به نظر می‌رسید. نگاهش تیز بود، اما نه از جنس جسارت؛ بیشتر شبیه احتیاطی همیشگی. او دست راست شاهدخت قلعه بود، کسی که دستورها را می‌شنید، اجرا می‌کرد و هیچ‌وقت درباره‌شان سؤال نمی‌پرسید. از زمانی که به این مقام رسیده بود، یاد گرفته بود احساساتش را پشت نظم و انضباط پنهان کند. احترامش به شاهدخت فقط از روی مقام نبود؛ چیزی میان ترس و تحسین در رفتارش موج می‌زد. او می‌دانست نگاه کردن مستقیم به چشمان شاهدخت خط قرمزی است که عبورش بی‌هزینه نخواهد بود. ویلیام خوب می‌دانست این دختر، برخلاف سنش، شاهدختی نبود که با تردید تصمیم بگیرد. سکوتش از هزار دستور سنگین‌تر بود و وقتی حرف می‌زد، معمولاً همه‌چیز تمام شده بود. برای همین، وقتی گزارش می‌داد، کلماتش را با دقت انتخاب می‌کرد؛ نه فقط برای قلعه، بلکه برای جان خودش. وقتی شاهدخت اشاره کرد ادامه بدم به میز خیره شدم و با لحنی جدی حرف هایم را پشت سرهم بازگو کردم. وقتی اخرین جمله ام را گفتم، سرم را بلند کردم و به چشمان شاهدخت نگاه کردم. نگاهمان قفل هم شد ؛ چشمانش قهوه ای تیره ، سرد و بی رحم بود. برای چند ثانیه تنم یخ بست. ناگهان یاد هفته پیش افتادم : « سربازی که مستقیم به چشمان شاهدخت نگاه کرده بود و شاهدخت خشمش شعله ور شد و همان لحظه او را به زندان انداخت. » ترسم چند برابر شد و ضربان قلبم نیز افزایش یافت. سرم را پایین انداختم و لبم را گزیدم؛ احساس میکردم صدای قلبم را همه میشنوند. اتاق در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای قلبم بود که به گوشم میکوبید. او نیز به میز خیره بود، اما جمله ای گفت که لرزه به جانم انداخت. « می دانی خط قرمز من چیست؟ » مکث کوتاهی کرد : « حتماً می‌دانی و تو امروز، از آن عبور کردی. » جرئت بلند کردن سرم را نداشتم، اما صدای پوزخندش را شنیدم؛ دستانم بی اختیار مشت شد. و دوباره ادامه داد : « از این لحظه ، تا اطلاع ثانوی ، مسئولیت گزارش های اصلی از تو گرفته می‌شود و تا پایان تنبیه، دست راست من نخواهی بود.» نفسم حبس شد و جواب دادم: « اطاعت می شود، شاهدخت. » نگاهم نکرد و از جا برخاست و گفت : « جلسه را زمان دیگر ادامه می دهیم، مرخصید. » همه با یک نگاه دردناک بهم خیره شدند و از اتاق خارج شدند. حال من و شاهدخت تنها در اتاق جلسه بودیم. نیم نگاهی بهم انداخت، در نگاهش چیزی بود که برام قابل تشخیص نبود. از کنارم گذشت اما چیزی آرام زمزمه کرد. ولی منی که گوش هایم تیز است آن را خوب شنیدم. گفت :« اعتماد کردن سخت است پس قوی باش.» میخواستم بگویم منظورتان چیست اما رفته بود. به آن فکر کردم و تصمیم گرفتم به حرفش گوش کنم و قوی باشم. پس لبخندی بر لبانم شکل گرفت از اتاق خارج شدم ولی به یکباره یاد تنبیه افتادم و لبخندم زود محو شد. با آن حالِ داغون به اتاقم برگشتم و بی‌جان روی تخت افتادم. دستم را روی چشمانم گذاشتم، اما تاریکیِ پشت پلک‌ها هم آرامم نکرد. به این فکر کردم: چرا شاهدخت اجازه نمی‌دهد کسی نامش را بداند؟ چطور ممکن است دختری نوزده‌ساله، چنین سرد، چنین بی‌رحم، چنین شکست‌ناپذیر باشد؟ هرچه بیشتر فکر کردم، دیوارهای ذهنم بلندتر شد؛ انگار جواب‌ها هم پشت حصاری پنهان بودند که قرار نبود فرو بریزد. در نهایت، خستگی پیروز شد و پیش از آن‌که به نتیجه‌ای برسم، خواب مرا به عالم خیال و رویا برد. چند ساعتی خواب بودم که صدای شیپوری مرا از رویا بیرون کشید. پریدم روی پاهایم و دوباره صدا را شنیدم. این صدای شیپور جنگ بود—و این‌بار، قلعه هدف قرار گرفته بود.» با وحشت نفس نفس زنان زیر لب زمزمه کردم :« شاهدخت... شاهدخت... »
  5. H.Hasani

    حصار

    دختری در اتاقی تاریک نشسته بود و به چیزهای گوناگون فکر می‌کرد. ناگهان پروانه‌ای پروازکنان به او نزدیک شد؛ پروانه‌ای که شاید نقطه‌ی سفیدی در آن سیاهی باشد، اما باز هم در میان تاریکی گم می‌شد. پروانه سفید آرام در یک گوشه نشست و بال‌هایش کمی در تاریکی می‌درخشید. حتی وقتی اطرافش پر از سیاهی بود، وجودش یک نشانه‌ی کوچک از نور و امید بود. شاید در تاریکی گم می‌شد، اما هنوز بود، هنوز نفس می‌کشید و نور کوچکش را حفظ می‌کرد. دختر به حضور پروانه توجهی نکرد و دوباره غرق در فکرهایش شد؛ شاید در دردها، شاید در خستگی‌ها. پروانه با صبر و سکوت، بدون فشار آوردن، منتظر لحظه‌ای بود که دختر شاید نگاهش را به نور کوچک او بچرخاند. دختر در آن تاریکی وجودش را حس کرد و سرش را کمی خم کرد، اما نگاهش خالی و بی‌حس بود. دیگران او را دختری قوی، سرد و بی رحمی می‌دیدند، اما کسی از دل واقعی او خبر نداشت. حتی حضور پروانه، با آن حس همدلی کوچک، در لحظه‌ای محو شد؛ دختر حصار دور خود را محکم کرد و دیگر به پروانه نگاه نکرد. پروانه لحظه‌ای جا خورد، بال‌هایش آرام لرزید، اما عقب نکشید. او فهمید که گاهی نور و امید هم نمی‌تواند وارد دل کسی شود، مگر خود شخص بخواهد. با این حال، پروانه همان نزدیکی ماند، بدون فشار، بدون قضاوت، فقط حضورش را حفظ کرد؛ چون می‌دانست حتی همین سکوت و فاصله روزی معنایی پیدا خواهد کرد. اما دختر با خودش عهد بسته بود که به هیچ‌کس اعتماد نکند و خودش را فردی بی‌رحم و سرد نشان میداد، اما درونش چنین نبود. پروانه، صبور و آرام، با خودش فکر میکرد که اعتماد و آرامش نیازمند زمان است؛ گاهی فقط بودن کنار کسی، بدون صحبت و بدون فشار، خودش کم‌کم حس امنیت می‌آورد. ولی دختر هیچوقت آماده نبود که کسی از او محافظت کند؛ نه پروانه، نه هیچ انسان دیگر. او همیشه خودش از خودش محافظت می‌کرد، حتی در برابر این همه بی‌رحمی دنیا. دوباره مشغول جست و جو در ذهنش شد. او میدانست که از خیلی چیزها نمی‌ترسد، اما یک ترس بزرگ داشت که به خودش هم به ندرت اعتراف میکرد آن هم این بود که نتواند از خودش و قلعه محافظت کند و همچنین روزی برسد که حصار دورش شکسته شود. با پیچیدن این ترس در ذهنش، لحظه‌ای بی روح و سرد شد و با خودش عهد بست که هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتد حتی اگر بهایش این باشد تنها بماند یا همیشه آماده ی جنگ باشد. سپس نفس عمیقی کشید، لبخند غمگینش را محو کرد و با گام های محکم به سمت حیاط قدم برداشت. در حیاط قلعه ایستاد. قلعه دیوار هایی محکم داشت با یک در آهنی که هیچکس نمیتوانست وارد آن شود اخم هایش را درهم کشید لبش به پوزخندی کش آمد. چشم های جست و جوگرش را به محوطه داخل حیاط سوق داد و بر روی باغچه پر از درخت و گل های رنگارنگ ثابت شد، لبخند محوی بر روی لبانش آمد، اما زود آن را پاک کرد و در حیاط قدم زد. با خستگی پاها به سمت پله های محکم در ورودی قلعه قدم برداشت از آن ها بالا رفت و در را باز کرد ، به داخل قدم گذاشت سربازهایش را دید که گوشه به گوشه قلعه ایستاده بودند. یکی از سرباز ها جلو امد و به او احترام گذاشت سپس دختر را به سمت اتاقی راهنمایی کرد. به داخل نگاه کرد، فرمانده هایی دور میز چوبی که رنگ قهوه ای داشت نشسته بودند. دختر وارد اتاق شد و نقابی بی روح و سرد و پر از سرسختی به چهره زد و به بالای میز رفت، فرمانده ها به احترام او از جا برخواستند. دختر اشاره کرد که بنشینند و خودش هم نشست . فرمانده سمت راست دختر که نام او ویلیام بود با لحنی جدی شروع به صحبت کرد: « گزارش وضعیت نیروها آماده است، شاهدخت. » دختر بدون اینکه نگاهش را از میز چوبی جلویش بردارد، اشاره ای کرد تا ادامه دهد. ویلیام ادامه داد و دختر هر کلمه ای را که میگفت را در ذهنش ثبت میکرد و منتظر بود تا همه حرف هایشان را بزنند تا سپس آنها را جمع بندی کند حرف نهایی را بزند. «در همان لحظه‌ای که دختر گام‌هایش را در حیاط قلعه برداشت، صدای آهسته‌ای از پشت دیوارهای محکم قلعه شنیده شد؛ صدایی که شاید هشدار یک خطر بزرگ‌تر بود. و شاید... ه یچ‌کس آماده مواجهه با آن نبود.»
  6. H.Hasani

    حصار

    معرفی داستان : این داستان درباره دختری است که در تاریکی، بی‌حسی و بی‌امیدی پرورش یافته. او تنها 19 سال دارد، اما درونش حصاری محکم و نفوذناپذیر ساخته است؛ دختری که حتی نور کوچک امید هم به سختی می‌تواند وارد دنیای او شود و هر حرکتش، محافظت از خود، خانواده اش و قلعه را نشان می‌دهد.
  7. H.Hasani

    حصار

    معرفی داستان : این داستان درباره دختری است که در تاریکی، بی‌حسی و بی‌امیدی پرورش یافته. او تنها 19 سال دارد، اما درونش حصاری محکم و نفوذناپذیر ساخته است؛ دختری که حتی نور کوچک امید هم به سختی می‌تواند وارد دنیای او شود و هر حرکتش، محافظت از خود، خانواده اش و قلعه را نشان می‌دهد.
  8. امروز
  9. پس تو تالار طراحی کاور درخواست بدید. عکسی که دارید رو هم بفرستید تا جلد با آدرس انجمن طراحی بشه: https://forum.98ia.net/forum/18-درخواست-طراحی-کاور/ لینک رو لمس کنید به تالار طراحی کاور هدایت میشید☝️ تموم که شد اینجا لینک رمانتون رو بفرستید و من رو تگ کنید: 💐
  10. دیروز
  11. عزیزم تعداد پارت‌هاتون به ۲۰ تا نرسیده. هرموقع رسید تو نمایه من اعلام کنین
  12. پارت صد و هشت با صدای دینگ موبایلم چشم هام رو باز کردم و موبایل رو تو دستم گرفتم ، پیامی از طرف پارسا برام اومده بود ، با دیدن اسمش اخمام رفت توهم ، پسره مزخرف ، نقابش برام ریخته بود و حالا همون احترامی هم که براش قائل بودم از دست رفته بود ، اول اومدم بدون دیدن پیام حذفش کنم ، ولی حس فضولیم گل کرد و پیام رو باز کردم نوشته بود: _بَر مَن، جَفا زِ بَخْتِ مَن آمَد وَگَرنَه یار حاشا که رَسْمِ لُطْف و طَریقِ کَرَم نَداشت پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت ، پسره پرو ، اگه پريروز دست تو دست یک دختر ندیده بودمش و نمیدونستم با ساحل چی کار کرده ، با این پیام ،دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم ولی من با چشم هام دیدم چه مار خوش خط و خالِ زبون بازیه ، با حرص پیام رو پاک کردم و تو همه جا بلاکش کردم . آخرین جایی که بلاکش کردم اینستا بود اومدم از برنامه خارج بشم که چشمم به استوری اروین خورد ، بدون مکث استوری رو باز کردم ، یک عکس از پروژه هاش بود و درواقع کارش رو تبلیغ کرده بود ، وسوسه شدم کل پیجش رو ببینم ، صفحه اش رو باز کردم ، فقط پنج تا پست داشت ، چکشون کردم و چشمم روی یک عکس خیره موند ، تو یک دشت سر سبز ، به ماشینش دست به سینه تکیه داده بود ، پیراهن جذب طوسی رنگش عضله های بازوش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود و با اون چشم های عسلی مستقیم به دوربین نگاه می کرد . یک ساعت تمام داشتم اون عکس رو وارسی می کردم ! به خودم که اومدم از تو وان بیرون اومدم و بعد تعویض لباس و خشک کردن موهام روی تخت خوابیدم و کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم .
  13. سلام عزیز جان نه درخواست ندادم تقریبا خودم‌عکسش رو حاضر کردم
  14. آهِ من زنجیری‌ست دورِ گردن، نه از جنسِ نفرین، از جنسِ تقاص. شکاندنِ قلبی که شکسته، خطرِ زخمی‌شدن دارد.
  15. باشد… بگذار هیچ نگویم. بگذار آرام بمانم. بگذار قلبم نشکند؛ شکستنش مرگ است و فریادم زخم. بگذار دردهایم را پیله کنم… شاید من هم روزی، پروانه شوم.
  16. می‌خواهم بخوابم اما مادرم می‌ترسد. زنگ‌هایش ول‌کنِ روحم نیست. «دخترم»‌هایش جان می‌دهد و من باز هم خواب می‌خواهم… قصه فقط خواب نیست، ذره‌ای کَندن است.
  17. دلنوشته رهایی... گاهی می‌گم دنیا قشنگه اما همون لحظه باورم می‌شکنه. دلخوری‌هام جون می‌گیرن. آدم‌ها بی‌دلیل قضاوتت می‌کنن بعد ادعا دارن بمانی؛ تازه، نرم، سخت. من اهل موندنم اما تنِ شکسته‌ام تاب نداره. دل... فقط ذره‌ای رهایی می‌خواد.
  18. به آنان که ما را رها نمودند،

    در خاک خالی،

    بی‌آب و گیاه،

    بی‌هیچ اشک و آه،

    بگویید:

    ما ریشه در خویش داشتیم 

    و سبز گشتیم

    و سبز خواهیم ماند.🌱

  19. درخواست ناظر رمان برای رمان باغ آبی اثر نوا
  20. شب‌هایم آکنده از عطر قدسیِ یاس می‌گذرد؛ یاسی که از آن‌سوی کوچه‌ی خانۀ پدری سر برمی‌آورد و جان خسته‌ام را در گردابی از تمنّایی بی‌قرار فرو می‌برد. آیا تو هرگز حسرتِ «خاطره‌ای مهجور» را چشیده‌ای؟ خاطره‌ای کهن، لبریز از شبحِ یارانی که تنها در سحرگاهانِ رؤیا به دیدارشان می‌شتابی؛ همان رؤیایی که عطر خیالشان در تمام روز در رگ‌هایت می‌دود و ذرّه‌ذرّه وجودت را مسحور و مضمحل می‌سازد. همچون تلخیِ ملکوت‌آسای فنجانی اسپرسوی سرد، در کنار رودخانه‌ای فروخفته در ظلمت، تلخی‌ای گیرا و نافذ، که ژرفای سرشتت را می‌سوزاند و بر لبانت مزّه‌ای از اندوه و شوق به‌جا می‌گذارد؛ رایحه‌ای از سایۀ تو. آری، شب‌هایم با آه‌های نهان و اشک‌های بی‌قرار می‌گذرد، تا سپیده‌ای دیگر سر رسد و با طلوع خویش، رؤیایی معطّر و دوباره‌ زنده در آستانه‌ٔ انتظارم قد برافرازد…
  21. # پارت دهم با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم در حالی که خواب‌آلود بودم گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گفتم: - بله بفرمایید؟ - این چه صداییه؟ شبیه معتادا حرف میزنی؟ صاف نشستم و نگاه به گوشیم انداختم زهره بود خندیدم و گفتم: - کله سحر زنگ زدی میخوای شاداب جوابتو بدم؟ زهره شاکی گفت: - میخوام خفت کنم مهتاب، ساعت دهه پاشو بریم ثبت نامت کنیم! هین بلندی کشیدم و بدون خداحافظی گوشیو پرت کردم رو تخت خودمم سریع رفتم سرویس بهداشتی و صورتمو آب زدم هرچی دم دستم بود پوشیدم و در حالی که لنگه کفشمو میپوشیدم مدارکمو از جاکفشی برداشتم و رفتم سر کوچه دیدم زهره با ماشین منتظرمه، سوار شدم و رفتیم کارهای ثبت نام رو انجام دادم خداروشکر یکم دیرتر میومدم کار از کار گذشته بود یادم باشه برگشتنی دو رکعت نماز شکر بخونم. با زهره طبق خواسته مامان خانوم رفتیم پاساژ واسه امشب لباس بگیرم، زهره دست رو هرچی لباس باز و لختکیه میزاشت، من آدم سختگیری نبودم ولی خوشم نمیومد دار و ندارمو در معرض دید ملت بزارم. پاساژا رو با زهره شخم زدیم آخرش یه لباسی دیدم چشمم رو گرفت، یه پیراهن کرمی مخملی بلند یقه اسکی آستین بلند که رو قسمت سینه مدل یقه چپ و راستی داشت با یه شال حریر کرمی که همراهش بود وارد مغازه شدیم از فروشنده پرسیدم: - سلام خسته نباشید مثل این پیراهن کرمی رنگای دیگه هم دارید؟ فروشنده هم جواب سلامم رو داد و گفت: - بله، رنگ سورمه‌ای و سبز زمردی هم موجوده؟ سورمه‌ایش رو پرو کردم رو تنم خیلی شیک بود پیراهنم مدل فون بود و واقعا بهم میومد، همون رو خریدیم و اومدیم بیرون و بعدش هم یه صندل مشکی خریدم، چیزی که عجیب بود این بود که لباس تیره پوست برنزه من رو کمی روشن نشون میداد... میخواستیم بریم با زهره ناهارم بخوریم بعدش برگردیم خونه ولی مادرش بهش زنگ زد مثل اینکه خونه عموش اومدن ناهار خونشون مادرش هم دست تنهاست، مجبور شد بره باهام خداحافظی کرد و رفت قبل از رفتن تأکید کردم امشب بیاد مهمونی! منم حوصله گلنار و شوهرش رو نداشتم رفتم یه رستوران کنار پاساژ و جوجه کباب سفارش دادم و برگشتم خونه، تقریباً ساعت دو ظهر بود... کلید و انداختم و رفتم داخل دیدم گلنار داره میوه میشوره واسه شب، سلامش کردم داشتم میرفتم تو اتاقم که گفت: - دخترم زنگ زدم اَسما بیاد دستی به سر و روت بکشه. به طرفش برگشتم و گفتم: - نیازی نبود اسما بیاد، خودم بلدم آرایش کنم! گلنار دست به کمر شد و با لحن شوخی مانندی گفت: - تو بلد نیستی به خودت برسی، لازم دونستم اسما بیاد همینی که هست! سری تکون دادم و رفتم تو اتاقم خریدام رو انداختم تو کمد و گرفتم خوابیدم... *** صدای موسیقی کل خونه رو پر کرده بود، همه مشغول رقص و بگو بخند بودند منم با زهره داشتم حرف میزدم که یهو یه دختری از پشت منو کشید برگشتم طرفش، صورتش رو پوشونده بود با التماس گفت: - اون اینجاست، پیداش کن! با تعجب گفتم: - شما کی هستید؟ کیو باید پیدا کنم!؟ صدایی نشنیدم یهو محو شد... گلاره بود، آره گلارههه... چشمام رو باز کردم، این کابوس لعنتی باز قلبم رو بی‌قرار کرده بود تنم از ترس سست شده بودم با بی‌جونی خودمو تو سرویس انداختم و کارهای مربوطه رو انجام دادم و اومدم بیرون.. داشتم موهامو میبستم که در اتاقم زده شد، فکر کنم اسما اومده، گفتم: - بیا تو. اومد تو و آروم سلامم کرد جوابشو دادم و گفتم: - بشین رو میز عسلی تا من بیام. باشه‌ای گفت و نشست، اسما دختر آقای جوادیه دختر خیلی آروم و ساکتی بود.. رفتم تو آشپزخونه و از یخچال یه قرص تپش قلب برداشتم و با یه لیوان آب سر کشیدم، این گلاره لعنتی آخرش من رو به کشتن میده..
  22. پارت صد و هفت همه رفته بودن ؛بهراد و نازی به پیشنهاد مامان قرار شد شب رو بمونند ، چون همه خسته بودن بعد گفتن شب بخیری به اتاق هامون رفتیم ، از بس بدنم کوفته بود تصمیم گرفتم برم حمام ، داخل حمام اتاقم شدم و شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه ، کانزاشی رو از تو موهام دراوردم و موهام پریشون دورم ریخت ، آرایشم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم و به حمام رفتم و داخل وان جای گرفتم . چند دقیقه چشم هام رو بستم و به ذهن شلوغم استراحت دادم ، امروز یه حس جدید رو تجربه کرده بودم و تا تونستم ازش فرار کردم ، اما الان که تنها بودم دیگه ذهنم نمیذاشت ازش فرار کنم. چهره اروین از جلوی چشمم کنار نمیرفت ، ناخودآگاه داشتم تو ذهنم تصورش می کردم ، موی های مجعد خرمایی رنگ ، چشم های عسلی رنگش ، قد بلند و هیکل چهارشونه اش ، چه قدر امشب تو اون پیراهن جذب سفید و کروات باریک مشکی و شلوار خوش دوخت مشکی رنگش جذاب شده بود ، به خودم که اومدم دیدم روی لبم لبخندی ظاهر شده و دلم داره غنج میزنه ! لبخندم و خوردم و اب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو تکون دادم و مغزم بهم تشر زد و گفت : به خودت بیا دختر این چه وضعشه ! اما قلبم جوابش رو با تپش های تند و بی وقفه داد ، نمیدونم چرا ولی نمیتونستم یا شاید نمی خواستم احساسم رو پیش خودم تعبیر کنم ، انگار هنوز قلبم نتونسته بود ذهنم رو متقاعد کنه!
  23. سرم چرخید. به دختره مو قهوه‌ایِ چشم خاکستری نگاه کردم. روشا غرش کرد: - ببند دهن بو گندوت رو، همه رو با یه چوب که نمی‌زنند. دختره با پوزخند گفت: - بخاطر یه نفر که با تاریکی بود همه خودکشی کردن همشون تو آتیش اون زن رفتن. دستم لرزید. مات چشم‌های دختره شدم‌. قلبم انگار تو گوشم می‌زد. وقتی نادین و روشا داشتن از من دفاع می‌کردن؛ رفتم تا دیگه نشنوم. به سیبم خیره شدم. کسی سانترو‌ها رو نکشته خودشون خودشون رو کشتن! چون اون زن با ایزد تاریکی بود؟ چشم‌هام گشاد شد و لب زدم: - چرا؟ چرا بخاطر یه اشتباه، برای یه عشق بین تاریکی و نور همه باید خودشون رو بکشند؟ صدای آشینا تو سرم پیچید: - چون ننگ بزرگی برای نورزادگان بود. اون دختر پرنسس بود. وقتی یه پادشاهی، اون هم دخترش چنین کاری کنه وضع همین میشه. پادشاه دستور خاموشی دخترش رو داد. ایزد تاریکی برای بردن بچه‌اش اومد. جنگ سختی شد و همه تبارزادگانِ نور خودکشی کردن، تو یه محراب خودشون رو گردن زدن‌. شاید فکر کنی کوته ذهن بودن ولی نبودن با کار پرنسس تبارزادگان داشتن نور خودشون رو از دست می‌دادن و چیزی بدتر از تاریکی می‌شدن. وقتی یه نور تاریک بشه، تاریکی دلیلی نداره و دنیا پاشیده میشه. پس خودشون رو کشتن تا دنیا رو نجات بدن و مجازات پرنسس رو بخرند. سیب تو دستم رو فشار دادم. بدنم مورمور شد و بغض کردم. یه اشتباه، یه نغمه، یه نسل سوخت و از بین رفت. من هم باید بمیرم؟ چون من نورم و تریستان تاریکی. چی میشه؟ تقدیرم مثل اون زن میشه؟ ولی تریستان محافظ منه. آشینا خندید: - به این مزخرفات فکر نکن‌، تو خودت نور و تاریکی رو همزمان درون خودت داری؛ بنظرت اگه نور بودی تربستان الان زنده بود؟ معلومه نه تریستان کنارت نابود می‌شد. پرنسس هم با یه ایزد بود برای همین نورش ایزد رو نابود نکرد. ولی خب پرنسس رو تاریک کرد. وقتی چیزی از کسی برتری داشته باشه، اون شخص نابود میشه. پرنسس هم زمان زایمان تاریک شد. کنجکاو و غمگین پرسیدم: - آشینا، بچه ایزد و پرنسس چی شد؟ اون هم کشتن؟ آشینا: اونجا نبودم، ولی شنیدم با مادرش آتیشش زدن و نگذاشتن پدرش ایزد تاریکی اونو ببره. پوف چه فکری با خودم کردم! فکر کردم من بچه ایزد و اون زن هستم، ولی اگه آتیشش زدن، یعنی نیستم. فقط دارم گذشته ننگ بار یکی دیگه رو به دوش می‌کشیدم. پدر و مادر من کیه؟ یعنی گذشته من از نسل سانترو‌ها وحشت‌ناک تره، اگه دنبال پدر مادرم باشم انگار دنبال مرگ خودمم؟ آکیلا همه چی رو می‌دونه، اون می‌دونه و نمیگه، کاش بتونم یه روز باهاش همجوشی کنم تا همه چی رو بفهمم. ولی کی به اون مرد ترسناک و زیبا می‌تونه نزدیک بشه. باصدای نفس نفس روشا به خودم اومدم و گفت: - سایورا دیگه خودت تنها جایی نرو، ناسلامتی ما محافظ‌های تو هستیم. به دستم که درون پوست سیب فرو رفته بود و دستم چسب‌ناک خیره شدم. کی این بلا سر سیب اومد؟ آهی کشیدم و نادین گفت: - اون دختره رو تحویل مدیر دادیم دیگه تخم نمی‌کنه زبون باز کنه. لبخند محو زدم و تشکر کردم. سیب له شده‌ام رو گاز زدم و روشا فقط یک ریز داشت فحش و لعنت می‌کرد و گفت: - بهش فکر نکنی‌ها؟ اصلا حقیقت نداره. زادگان نور انقدر با شرافت بودن انقدر شریف بودن که خودشون رو قربانی کردن دنیا نابود نشه. تازه پرنسس خانم هم خیلی خوب و مهربون بود. وای وای... وقتی فلوتش رو به صدا در می‌اورد، همه چی انگار زنده می‌شد. همه چی جون می‌گرفت. من خودم از نزدیک شنیدم. یهو روشا بلند زد زیر گریه و صدای فلوت رو با سوت زدن و لب‌های لرزون از گریه در اورد. با گریه‌اش بغض کردم و نادین هم با بغض رو گرفت و خش‌دار گفت: - همه وقتی یه چیز بد از شخصی می‌بینند تمام خوبی‌های اون رو فراموش می‌کنند. پرنسس آرزو کسی بود که من بهش احترام می‌‌ذارم. نغمه‌ای می‌زد که برکت به ستاره و زمین می‌رفت، همیشه عاشق این بود روی ماه بشینه و فلوت اقیانوسی رنگش رو بزنه. متعجب پرسیدم: - شما می‌شناسیدش؟ روشا بینیش رو بالا کشید و سر تکون داد. - ما دورگه نور و گرگینه ماه هستیم. ولی خوب نور زیاد نداریم مثل تبارزادگان، خانواده ما برای پادشاه کار می‌کرد. من و نادین وقتی با پدرمون می‌رفتیم پرنسس هم می‌دیدیم. شوکه شدم و پرسیدم: - اوه نمی‌دونستم! روشا به من خیره شد و گفت: - می‌دونی سایورا ناراحت نشو، ولی تو شبیه تبارزادگان نیستی. گوش‌های بلندت شبیه الف‌هاست یا اژدهایان نمی‌دونم چی ولی گوش‌های تو اصلا به تبارزادگان نمی‌‌خوره. آره می‌دونستم برای همین جواب دادم: - درسته به من میگن تبارزاده و الهه نور ولی واقعا از اون نسل که نیستم‌. من هاله پاک هستم، بعد وقتی همه تبارزادگان مردن من چطوری متولد شدم. نادین دست تکون داد: - بی‌خیال شو خواهرم یکم شش میزنه. روشا غرش کرد و دنبال نادین کرد. نادین پشت من اومد و گفت: - هی مراقب باش، این جوری ملکه رو ناامید می‌کنی محافظ‌هاش رو عوض می‌کنه. روشا ایستاد. نگاهم کرد و با لبخند جواب دادم: - راحت باشید، از این که دورم رو افراد خشک بگیره حس بدی می‌گیرم. روشا لبخند زد و گفت: - وقتی دیدمت با این جواهرت گفتم از این دختر مغرور‌ها هستی. ناراحت نشو سرورم، ولی واقعا این همه جواهر خطرناکه کم‌ترش کن. به سیب نصفم نگاه کردم و جواب دادم: - نمی‌تونم. کنارم اومد و آروم پرسید: - چرا؟ خانوادت نمی‌ذارند؟ نادین اخم کرد: - روشا تو مسائل شخصی دخالت نکن. من هم سکوت کردم. نمی‌خواستم بگم جواهرات با بدنم یکی هستن و جزو بدن من. گازی به سیبم زدم که صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - دختر خانم؟ برگشتم و میکال رو دیدم. لبخند زدم و سمتش قدم برداشتم. رو به روش ایستادم. مثل همیشه چند ثانیه کوتاه نگاهم کرد و روش رو چرخوند و پرسید: - آسمان چطوره؟ خیره به سیب گاز زدم جواب دادم: - از اون چیزی که فکر می‌کردم بهتره. به بچه‌های مدرسه خیره شد و گفت: - ایهاب بهونه‌ات رو می‌گیره. سریع جواب دادم: - یه بار بیارش. اخم کرد و نگاهم کرد. - فعلا نمی‌تونم. متوجه شدم و لب زدم: - حالش چطوره؟ آهی کشید و سر به منفی تکون داد. - وزنش خیلی پایین اومده و همش بهونه تو رو می‌گیره. غذا هم هیچی نمی‌خوره. ناراحت شدم. جرقه‌ای تو سرم زد و گفتم: - برای ایهاب یه نقاشی می‌کشم. بگو برای من هم بکشه و تو نقاشی وضع حالش رو برای من نقاشی کنه. میکال قهقهه زد و سر تکون داد. - ایده خوبیه. لبخند زدم و ادامه داد: - بریم یه چیزی بخوریم. سیب تو دست منو گرفت و گازی زد. دهنم باز موند! دهنی من بود. روشا و نادین سعی می‌کردن تعجب نکنند و واکنش نشون ندن. میکال با فاصله از من قدم برداشت و به روشا و نادین اشاره کرد. - محافظ‌های تو هستن؟ سر تکون دادم. مدیر همراه چند نفر سمت ما اومد و گفت: - الهه نور؟ ایستادم و نگاهش کردم. از نگاه‌هاش خوشم نمی اومد. رو به روی من و میکال ایستاد و گفت: - جایگاهی خصوصی برای استراحت شما درست کردیم الهه‌نور. به اشاره‌اش نگاه کردم؛ یه اتاقک شیشه‌ای بود! معلومه تازه گذاشتنش. شوکه شدم و ناباور جواب دادم: - اصلا لازم نبود! میکال اخم کرد و گفت: - ملکه آسمان و نور هستی، دختر بهتره تو جایگاه مخصوص باشی. اخم کردم و پوفی کشیدم. - متوجه شدم. ممنون از توجه‌شما... از کنارشون گذشتم که میکال گوشه دامنم رو گرفت و آروم جوری که فقط من بشنوم گفت: - برای همین نمی‌خواستم از خونه من بری، این روز‌ها رو دیده بودم، این جوری تو زندان طلایی می‌ذارنت. پس حالا دیگه نمیشه تغییر داد، مدارا کن. گوشه دامنم رو ول کرد، سمت بوفه رفت. اخم کردم. مدارا کنم؟ بنظرم بهترین تصمیم رو گرفتم. من هم سمت اتاقک شیشه‌‌ای رفتم. نادین در اتاقک رو باز کرد. روی میز یه کاسه میوه و یه گلدون گل صورتی بود. همراه مبل‌های سفید دور مشکی. یکی از مبل‌ها با همه فرق داشت. شبیه شزلون بود به رنگ قرمز. مدیر هم داخل اومد و گفت: - این مخصوص شماست بقیه عادی هستن. تشکر کردم و روی مبل شزلون قرمز_طلایی نشستم. مدیر هم روی مبل نشست. روشا و نادین هم پشت سرم ایستادن. مدیر برگه‌هایی تو دست گرفت و با اخم گفت: - نادین پرده‌ها رو بکش. نادین دستور رو اجرا کرد و مدیر برگه‌ها رو تو دست مرتب کرد. جدی شده گفت: - خانم سانترو، ما می‌دونیم محافظت از شما سخته، پادشاهان و امپراتور‌ها تقبل کردن از شما محافظت کنند. من نمی‌تونم محافظ‌های شما رو راه بدم. بنابراین روشا و نادین از هم‌کلاسی های شما رو گذاشتم. به برگه خیره شد و ادامه داد: - فکر نکنم بخاطر همین موضوع، بتونم شما رو وارد آموزش‌های واقعی کنم‌. از شما می‌خوام امضا کنید که آموزهای شما فقط درون مدرسه صورت بگیره. بلند شدم و سمتش قدم برداشتم. متعجب شد. خم شدم و برگه‌ها رو از دستش گرفتم. روی مبل نشستم و پا رو پا انداختم. برگه‌ها رو دونه به دونه خوندم. راجب حفاظتم بود و دخالت‌هایی که راجب زندگیم کنند. اخم کردم. برگه‌ها رو روی میز انداختم و گفتم: - نه؛ همچین چیزی نمی‌خوام. من اومدم مدرسه تا کاملا آموزش ببینم نه فقط درون مدرسه... وسط حرفم پرید و شوکه پرسید: - تونستی بخونیش؟ اخم‌هام بیشتر تو هم کشیده شد و جواب دادم: - این جوری فکر کنم. دست روی لبش گذاشت و با چشم‌های مشکیش برندازم کرد. - این زبانی که خوندید برای قرار داد جادویی هستش که نشه باطل بشه. اخم کردم و جواب ندادم. ناباور به من چشم دوخت و لب زد: - معرکه هستید! به حرفش اهمیت ندادم و ادامه دادم: - همون‌طور که گفتم، من اومدم تدریس کامل و جامع ببینم. اگه برای آموزش سواد و چند تاکنیک باشه پس نیام بهتره یه امتحان کامل از من بگیرید و مدرک تحصیلی منو بدید. مدیر با اخم ولم صداش یکم بالا رفت. - امکان نداره! حفاظت از شما باید جلو چشمم باشه. من به امپراتور قول دادم نزارم اتفاقی برای شما بیفته! بلند شدم و جواب دادم: - پس بهتره از این مدرسه برم. اومدم برم، میکال با یه سینی وارد اتاق شد. مدیر کلافه گفت: - خانم سانترو لطفا این برای حفاظت از شماست. پشت بهش و خیره به چشم‌های خاکستری میکال جواب دادم: - نمی‌خوام حرف‌هام چند بار تکرار بشه. مدیر کلافه پوفی کشید. زیر لب چیزی گفت ولی شنیدم که گفت: « این جوری بدبختم!» بلند تر گفت: - لطفا بشین الهه‌نور حرف می‌زنیم به تفاهم می‌رسیم. برگشتم نشستم. دنبال شر نبودم باید بجای فرار حرف بزنم. محکم جواب دادم: - می‌شنوم. میکال یه لیوان کاغذی سمتم گرفت و گفت: - مراقب باش. جوری لیوان رو گرفتم جواهراتم بهش نخوره خاکستر بشه. کیکی هم کنارم گذاشت و پیش من با فاصله نشست. مدیر نیم نگاهی به میکال انداخت و گفت: - اگه یه وقت، وقتی ما نمی‌تونستیم دخالت کنیم به جایی که دانش‌آموزها رو می‌فرستیم، به شما حمله کنند چکار کنیم؟ امپراتور هم ما و هم این انجمن رو سر من خراب می‌کنه. نوشیدنی گرم رو خوردم و جیگرم حال اومد. یه تیکه کیک برش دادم که جواهرم به بشقاب خورد و کیک و بشقاب با هم خاکستر شدن‌‌. همه شوکه شدن و میکال دستش رو بالا اورد گفت: - اشکال نداره میرم باز می‌خرم. به چنگالم که یه تیکه کیک روش بود معذب خیره شدم و زمزمه کردم‌. - ببخش. میکال ابرو بالا انداخت. - برای کیک؟ ناراحت سرم رو پایین انداختم. به لیوان بازی کردم. و چنگال کیک رو نگاه کردم‌. یه گاز کوچیک به کیک زدم و بقیه‌اش رو به میکال دادم. - بخور‌. بی رو دروایسی از من گرفت و خورد. مدیر با حیرت به خاکستر روی مبل نگاه کرد و گفت: - خیلی خطرناکه! حتی آهن هم نابود کرد. سرخ شدم. میکال ریلکس جواب داد: - محافظ وحشیش بفهمه این جوری نگاهش می‌کنی خاکسترت هم باقی نمی‌ذاره کیهان. کیهان بی اراده نگاه از من گرفت. دستش رو به پیشونی بلندش فشار داد. - جناب نواسترا شما چه نظری دارید؟ واقعا خانم سانترو به آموزش‌های واقعی خارج انجمنی بره؟ میکال تایید کرد: - حتما باید بره، با شناختی که من دارم، اصلا نیاز به تدریس نداره، هم سوادش هم دانشش از من هم بالاتره حالا که اجازه تدریس بهش داده شده، باید بذارید رشد کنه مطمئنم از پیش بر میاد. لبخند زدم. نوشیدنی گرمم رو تا ته خوردم. زنگ خورد و میکال بلند شد. - دختره، دیر نکنی چون مثل بقیه با تو رفتار می‌کنن. مدیر هم کلافه بلند شد و گفت: - این زنگ فکر کنم باید برید گیاه جمع کنید‌. گیاهی که استاد جادوت میگه، نمی‌دونم بتونم به تو اجازه بدم یا نه. برگه‌ها رو برداشت و رفت. من هم بلند شدم و با اخم از اتاقک شیشه‌ای بیرون زدم.
  24. ‌... سه ساعت، انگار کسی تندتند ورق زده باشه، رد شد. دیگه مامان زنگ زد اعتراض کرد. در فروشگاه رو قفل کردم و سمت ماشینم رفتم. اوه! چقدر برف نشسته. به آسمون نگاه کردم. آسمون قرمز کبود بود. بارش برف هم کمتر شده بود. شیشه‌ی یخ‌زده‌ی ماشین رو پاک کردم. لرزون سوار ماشین شدم و با یه استارت حرکت کردم. دما رو بالا بردم، فکم آروم گرفت؛ خودم نه. پلک‌هام مدام روی هم می‌اومد. رانندگیم داشت خطرناک می‌شد. با بوق ماشین‌ها به خودم می‌اومدم. کمی پنجره رو پایین دادم باد به سرم بخوره. چنان ویبره رفتم که پنجره رو کیپ بستم. دوست‌داشتم زود برسم خونه؛ فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم. به خونه نزدیک شدم. دو تا بوق زدم نگهبان ریموت رو زد. گاز دادم و ماشین رو داخل بردم. کیف و وسایلم رو برداشتم و گذاشتم نگهبان ماشین رو پارکینگ ببره. با هر جونی که تو پاهام بود، دویدم تو خونه. گرمای کف زمین پاهای سرما‌زده‌ام رو مداوا کرد. مامان و دکتر داشتن هم دیگه رو می‌بوسیدن. با دیدن من آروم فاصله گرفتن. مامان اخم کرد و گفت: - دانژه، ساعت رو دیدی؟ به ساعت نگاه کردم. نوزده شده بود! لبم رو گاز گرفتم. - شلوغ بود. دکتر نزدیکم شد و گفت: - برو بخواب تا یه سرم بهت بزنم. یه قدم عقب رفتم. - خوبم. اخم کرد. فوراً گفتم: - باشه، اخم نکن. با عجله پله‌ها رو بالا رفتم. دکتر دستور داد: - سوفی، برای دانژه سوپ ببر بخوره و استراحت کنه. دیگه نشنیدم و وارد اتاقم شدم. لباس‌هام رو با لباس‌گرم و پشمی‌تر عوض کردم. زیر پتو خزیدم و نالیدم. - لعنت به مریضی. مامان و دکتر با هم وارد اتاق شدن. توی دست مامان سینی غذا بود و دکتر کیف همراه و اورژانسیش رو آورده بود. با دیدن بخاری که از ظرف توی دست مامان بالا می‌رفت، هرچند بوش رو نمی‌فهمیدم، دلم از گشنگی مالش رفت. دکتر تبم رو گرفت و معاینه‌ام کرد. اخم کرد و گفت: - گوش‌درد هم داری؟ سرم رو به منفی تکون دادم. - گلوم و بدنم درد می‌کنه. مامان روی تخت نشست. - تب هم داره، ببین چشم‌هاش چقدر سرخه. دکتر تأیید کرد و خواست سرم بزنه که نگاه مامان روی کبودی دستم موند. اخم‌هاش غلیظ شد. - دانژه، اون چیه؟ به کبودی دستم نگاه کردم. نیشخند زدم. - خون دادم. به همونی که تو بیمارستان بود. مگه خودت نگفتی کمک کنم؟ سر دکتر تند بالا اومد. با صدای بلند پرسید: - لیا، تو به دانژه گفتی خون بده؟ اخم مامان به لبخند محوی تبدیل شد. - آره، من گفتم عزیزم. می‌دونم دانژه کم‌خونه، اما اون پسر بدون یه کیسه خون داشت می‌مرد. دست دکتر مشت شد. صداش دورگه بود. - دخترمون رو نباید قربانی کنی. من دکترم، باید حواسم به بیمارهام باشه؛ اما قرار نیست بچه‌ام رو فدای بقیه کنم. مامان آروم گفت: - آدرین، من هم بد نمی‌خواستم. اون پسر جوون بود. نیم‌خیز شدم. نگران بین‌شون نگاه کردم. به دکتر خیره شدم. - مامان اجبارم نکرد… دکتر غرید: - فکرش رو به سرت انداخت. ناخودآگاه عقب رفتم. دکتر نفس کلافه‌ای کشید. مامان سرش رو پایین انداخت. - درسته، نباید سلامتی دخترمون رو به خطر می‌انداختم. مکث کرد. - اما اگه به عقب برگردم، باز هم به دانژه می‌گم کمک کنه. مرگ، در برابر بی‌حالی دخترم چیزی نیست. دکتر وقتی ترس منو دید، لحنش رو عوض کرد: - بعداً با هم حرف می‌زنیم، لیا. مامان هم به من نگاه کرد. - تصمیم درستیه. با این که دکتر از بحث عقب کشیده بود. ولی قلب من تندتند می‌زد. نگاهم هی به رگ برجسته‌ی پیشونی دکتر می‌افتاد و خاطرات بچگیم زنده‌تر می‌شد. رفتم به قبل از این‌که بخواد بابای من بشه. وقتی دکتر و بابام با هم دعواشون شده بود. نمی‌دونم سر چی، اما دکتر بابام رو خیلی بد می‌زد. اون روز ازش متنفر شدم؛ مهم‌تر از اون، وحشت به جونم افتاده بود. پنج سالم بیشتر نبود. بابا با وضع خونی منو خونه برد. یادم نمی‌ره توی ماشین، با دهن خونی خندید و گفت: - این‌جوری خوبه، یکم آروم می‌شه. پرسیدم: - بابا، دکتر آدرین بده؟ اخم کرد. - نه. آدرین بهترین دکتر و رفیق دنیاست. نفهمیدم چرا؛ هنوز هم نفهمیدم. اما می‌دونم هیچ‌وقت از دکتر متنفر نبودم. وقتی بابام مُرد، دکتر مراقب مامان و من شد. بعد به من گفت می‌خواد بابای من باشه. مامان رو می‌دیدم که عاشق دکتره. با هم ازدواج کردن. من هر روز اذیتش می‌کردم؛ لباس‌هاش رو پاره می‌کردم. یه روز هم مدارکش رو سوزوندم. خیلی عصبی شد، اما قانون گذاشت. خط قرمز تعیین کرد. جلوی اذیت‌هام رو نگرفت، فقط ماهرانه حد و مرزش رو مشخص کرد.
  25. https://forum.98ia.net/topic/5216-رمان-امن،-اما-بی‌دل-آلنایزدقلم-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...