تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
mehraz عضو سایت گردید
- امروز
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست و یک🩸 دستم رو بالا گرفتم و مشتم رو باز کردم. بازرس با خستگی مفرطی، حرکات دستم رو دنبال میکرد و ساندویچ کالباس و خیارشور، هنوز همونجای قبلی بود. طولی نکشید که نیک و ویل جلو اومدن. بازرس پرسید: - اینا هم دوستاتن؟ بهشون اشاره کردم: - بازرس با ما میاد. ویل ضربهای به کمر بازرس زد که ساندویچ از دهنش بیرون پرید و روی پله افتاد. - راه بیوفت! همونطور که از من دور میشد، گفت: - حداقل بالشتمو هم بیارین، من بدون اون خوابم نمیبره. گوشه لبم به بالا کشیده شد. کلارا از پشت بهم نزدیک شد. از گوشه چشم، مچ دستش رو چک کردم. بهتر بود. - نمیتونیم با خودمون ببریمش. اینبار مستقیم به چشمهاش زل زدم که داشت بازرس رو دنبال میکرد. پرسیدم: - چرا نمیتونیم؟ انگشتهاش رو یکییکی باز کرد و صادقانه دلایلش رو برام شمرد: - موهاش چربه، اون کراوات بدترین انتخاب برای کُتشه، تازه پیرهنشم چروکه. نیشخند زدم. ویل و نیک، بازرس رو سوار ماشین خودشون کردن. پرسیدم: - خوشتیپها دیرتر میمیرن؟ شونهای بالا انداخت. - وقتی به خوشتیپها بیشتر حقوق میدی، احتمالا توی این مورد هم براشون تخفیف قائل میشی. - من کِی این کارو کردم؟ - وای نارسی! نگو که خودت متوجهش نیستی. حتی کارکنایی که هیکل عضلهای دارن هم بیشتر از بقیه حقوق میگیرن. یکم فکر کردم، حق با کلارا بود. ماشین ویل کمکم از دیدم خارج شد. نجواگونه گفتم: - متاسفانه بازرس، هیچکدوم از این امتیازاتو نداره که لطفم شامل حالش بشه.- 21 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره بیست🩸 تنهای بهم زد و از اتاق خارج شد. دستم رو به پیشونی دردناکم گرفتم و سعی کردم فایل بازرس رو به خاطر بیارم. هیچ چیز به درد بخوری نداشتم که بتونم تحت فشارش بذارم، به جز یک چیز! با تمام پَستی که توی وجودم بود و همواره بهش افتخار میکردم، استفاده از این کارت برام قفل بود. تنها برگ برندهای که میتونست بازرس رو وادار به اطاعت از من کنه، تاریکترین راز زندگیش بود. باید از این راز به عنوان اهرمفشار استفاده میکردم، به خاطر رستوران... مجبور بودم. اگه این کار رو نمیکردم، بازرس راضی به همکاری نمیشد. در نهایت، باید توی خونه مینشستم و منتظر میموندم تا ادموند برای استخدام پیشخدمت توی رستوران باهام تماس بگیره. چشمم به آینهقدی توی اتاق افتاد. صورتم اینقدر آروم بود که انگار تنها مشکل عمرم، رنگ لاکم بوده. این چیزی بود که درباره خودم دوست داشتم. در واقع، یکی از هزارتا چیزی که درباره خودم دوست داشتم. - یادت نره رفتنی درو ببندی! بازرس بود که داشت با دهن پر حرف میزد. از اتاقخواب بیرون اومدم. باید از این کارت کثیف استفاده میکردم. به هر حال برای من، هدف همیشه وسیله رو توجیه میکنه. قبل از اینکه از در خارج بشه، بهش رسیدم. - نمیتونی بری! به سمتم که برگشت، یه ساندویچ کالباسِ دُرسته از دهنش بیرون زده بود. با صدای نامفهوم گفت: - چرا اونوقت؟- 21 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره نوزده🩸 کراوات شُلش رو به سمت خودم کشیدم. انتظارش رو نداشت و غافلگیر شد. چشمهاش از حدقه بیرون زد و راه نفسش داشت هر لحظه تنگتر میشد. شمردهشمرده گفتم: - با من مثل حیوون دستآموزت رفتار نکن! کراواتش رو از دستم بیرون کشید، مقاومتی نکردم. زنده لازمش داشتم. گلوش رو مالید و سرفه کرد. گفت: - چه دوستِ...[سرفه] عصبانی! لبخند نمایشی به روش پاشیدم و گفتم: - راستش ترجیح میدادم با یه وعده غذای لذیذ از دوست جدیدم استقبال کنم، ولی حدس بزن چی شد؟ یه حرومزاده از راه رسید و رستورانمو پلمب کرد. بهم زل زد و برای اولینبار جدی شد. - روزی که جورج چهارم جامعه خونآشامی رو قبول کرد، دو تا قانون گذاشت. میدونی که؟ مکث کوتاهی کرد. خودش ادامه داد: - قانون اول، خونآشامها نباید تحت هیچ شرایطی به انسانها آسیب بزنن و دوم اینکه باید با خون حیوانی تغذیه کنن. اگه بلادبورن الان بسته شده، به خاطر اینه که من وظیفهمو درست انجام دادم... نگاه اجمالی به سر تا پام انداخت و آروم اضافه کرد: - برعکس بعضیا! - تو متوجه نیستی، نمیتونی رستورانو پلمب کنی، من نمیتونم بلادبورنو از دست بدم. شونهای بالا انداخت و نگاهش رو از من گرفت. - این دیگه ربطی به من نداره... خانمِ دوست!- 21 پاسخ
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
پارت ۶۸ (میان تیغ و تپش) طولی نکشید که، کم کم همه دم در ورودی ایستادند و با تعجب به صحنه مقابل چشم دوختند... هیچ کلمه ای رد و بدل نمیشد.. و در نگاه پر اخم همه، خشم عجیبی نهفته بود.. البته به جز داوود خان! خدمه انگشت به دهان مانده بودند.. و از تمام جهات عمارت سر بیرون آورده بودند و به شدت از این ماجرای پر تنش و جذاب کنجکاو شده بودند..! فیروز مثل همیشه، پر غرور، از بالکن طبقه پایین به پسرش زل زده بود.. بدون اینکه پلک بزند.. و دستانش را بر ستون های گچی سفید عمارت باشکوه قدیمی، تکیه داده بود.. و برای پنهان کردن خشم و شکست، چانه بالا میکشد و ابرو بالا میاندازد! کیاراد متوجه حضور پدرش شده بود.. و درست و دقیق، چشمانش را در چشمان او، قفل کرده بود! نگاه کیاراد پر از قدرت و تسلط، تنها بر فیروز خان نشسته بود.. و بدون مکثی طولانی و بی هیچ تردیدی، چشم باریک میکند: از این لحظه، این دختر زیر سایهی منه! چشمهایش یک دور، همه را از نظر گذراند.. و جمله تلخش را در نگاه متعجب و عصبی آنان کوبید: بزرگانی که شبانه دنبال یک دختر بی پناهی راه میافتن رو نباید بزرگ دونست!! سپس به چهره بی حال، معصوم و چشمان بسته شدهی آیلا نگاه میاندازد و اندکی صدایش آرام میشود: این دختر از بی غیرتی و حکومت اشتباه و ظالم، به این حال و روز افتاده...حکومتی که فقط ظاهر و اسمش مردانه ست! ناگهان شاهرخ خشمگین تنه ای به یکی از زیردستان داوود میزند.. و به طرف کیاراد خونسردی که در چشمانش آرامش مطلقی حس میشد، با قدم های بلندی یورش میبرد: مراقب حرف زدنت باش!! که با تشر فیروز خان، بین راه میایستد: شاهرخ!! برگرد سر جای خودت!! شاهرخ نگاه پر حسادت و تنفری به کیاراد، و سپس به فیروز خان نگاه معترضی، میاندازد.. اما اینبار شاهرخ از موضع خود کوتاه نیامد.. و تمام جراتش را جمع میکند که روشن فکری کیاراد را در چشم همه خراب کند.. از لای دندان های کلید شده غرید: خان..شما دارید میشنوید! از نظر شما این دختر باید زنده بمونه؟ زنده بمونه که به کارهای ناپسند خودش ادامه بده و راست راست توی روستا بچرخه و ما ساکت باشیم؟ خان...شما خوب یادتون میاد این دختر تنها شخصی بود که مقابل ما و یک خان ایستاد..و جملهاش هنوز توی ذهن همهی ما هست که میگفت" قصد داره تمام قوانین مارو زیر پاش بذاره و تغییرشون بده! " با جمله آخری که شاهرخ بر زبان اورد، تعجب را میشد در نگاه همه خواند.... به ویژه داوود خان! عدهای از خدمه، با چشمان گشاد شده هین خفیفی کشیدند و دست بر دهان گذاشتند.. اما، کیاراد با شنیدن آن جملهای که از زبان آیلا برآمده بود، بی اراده و با تردید، نگاهش به طرز خاصی، آهسته به سمت آیلا برگشت... در نگاه کیاراد یک جور شگفتی، تحسین و آرامش بود... گوشه لبش کمی بالا رفت.. و خندهای خفیف بر لب داشت.. کیاراد، این صحبت های آیلا را چیزی جز حس بچگانه و لجبازی نمیدید...!
-
پارت ۶۷ ( میان تیغ و تپش) با گذشت دقایق سخت و پر استرسی برای همه اهالی عمارت، که برای عده ای اضطراب برای صادر نشدن حکم و بی اعتبار شدن بود... و برای عدهای مانند شهین و و نازیلا، اتفاقا عملی شدن آن بود! سکوت سنگینی کل عمارت را فرا گرفته بود.. و هرکسی در ذهن خود زندگی میکرد و سوالات بی جوابی را از خود میپرسید... نازیلا، میز کوچکی را کنار پنجره اتاقش گذاشته بود و تمام روز را پر از دلشوره و اندوه، روی آن نشسته بود.. چنان بر میز میخکوب شده بود که گویی روی آن حک شده بود و توان حرکت را نداشت.. هر از گاهی به شهینی که با مسکن آرام شده بود و خوابیده بود، نگاهی میانداخت.. یعنی کیاراد موفق شده بود به موقع آیلا را پیدا کند؟ آخر و عاقبت آیلا چه میشود..؟ میان اختلاف نظرات کیاراد و همهی بزرگان چند طایفه، چه اتفاقی میافتاد..؟ آیا اینبار نیز کیاراد به تنهایی میتوانست مقابل همه بایستد و سربلند شود..؟ در همین فکرهای ناتمام سیر میکرد..که ناخودآگاه آرام از شهین نگاه گرفت و با ناامیدی به سمت پنجره برگشت و به حیاط عمارت خیره شد... اما.... با چیزی که چشمانش دید، یک لحظه شوکه شد.. و بی صدا با چشمان گرد شده به آن خیره شده بود.. اما، کم کم به خود آمد..و از فرط هیجان، ترس، خوشحالی، و تمام احساساتی که قاطی هم شده بودند، تند از جا پرید.. و به سمت در اتاق پرواز میکند.. اما با یادآوری اینکه نمیتوانست پایین برود، هراسان و با قدم های بلندی به طرف پنجره برمیگردد و بی قرار در جای خود میایستد.. کیاراد، با آن قامت بلند و پر ابهت، با قدم های استوار و محکم، دخترک ظریفی را بر دستانش بلند کرده بود.. دخترک از حال رفته بود و موهای بلند طلایی او، آویزان بود و بی هدف و سرگردان، آرام هم مسیر هوا میشد... و دستانش رها شده و از بغل پهلوانش آزاد شده بود.. کیاراد، با اور کت مشکی بلندش، تن عریان و لباس پاره پوره دخترک را کامل پوشانده بود و او را از سرما حفظ کرده بود! قدم های کیاراد کوتاه و استوار بود..و با تسلط و آگاهی قدم برمیداشت..! بدون ذرهای عجله، نگرانی، و یا حتی تردید بود! سر بالا گرفته و چانه بالا کشیده بود...مفتخر بود! با افتخار خاصی گویی میخواست آیلا را به همه نشان دهد.. مخصوصا آن جمعی که در عمارت حضور داشت و دقایقی پیش نقشه قتل دختر را میکشیدند! و حالا کیاراد موفق به نجات دادن دختر بود.. و چه چیزی برای او بهتر از این بود که هربار دخترکی را از قتل نجات داده بود...و بعد از آن آرامشی دریافت کرده بود..؟! و به راستی که اسم کیاراد، برازندهاش بود... او همانند اسمش زندگی کرده بود..! با جیغ خفیف نازیلایی که دستانش را بر دهانش گذاشته بود، شهین از خواب میپرد.. و تند از تخت پایین میآید و هراسان دور خود میچرخد.. زن بیچاره حق داشت بترسد.. نازیلا چه میدانست این زن با ترس از چه اتفاق هایی که ممکن بود بیافتد، سر بر بالشت گذاشته بود..! و حالا با شنیدن جیغ نازیلا، اینطور فکر میکرد که اتفاق بدی افتاده باشد.. نازیلا که حال او را فهمید، بدو بدو خود را به شهین میرساند.. و میان اشک، لبخند پر هراسی میزند: خاله..خاله شهین.. شهین، خیره به لبهای خشک شده نازیلا بود، که مکث عذاب آوری داشتند.. صدای شهین گرفته بود..و میلرزید: چ..چی شد..؟ آیلا..آیلا چیشد..؟ نازیلا با پشت آستینهای انگشتی بلوز بافتنیاش، اشکهایش را پاک میکند.. و بی تعلل، دست شهین را میگیرد و با عجله با خود به طرف پنجره اتاقش میکشد.. در صدایش شادی و ذوق وصف نشدنی ای بود: بیا ببین چی شد! قلب شهین تند میکوبید..و نفسش حبس شده بود.. میترسید..میترسید از اینکه خبر بدی دریافت کند..! اما شهین نیز با دیدن آن صحنه، با مکثی طولانی، آب دهانش را قورت میدهد.. نفس عمیقی میکشد که منقطع و نامنظم بود.. نازیلا از کیاراد و آیلا چشم میگیرد، و با لبخند به شهین کنارش چشم میدوزد: میبینی؟! من بهت گفته بودم...گفته بودم خیلی وقتها یکی ناگهانی پناهمون میشه..! اما شهین، تمام خوشحالیاش از زنده بودن برادر زادهاش را با هق هق بیان کرد... نازیلا او را در آغوش میکشد و کمرش را نوازش میکند.. شهین همچنان که در آغوش نازیلا اشک میریخت، به پنجره دید داشت.. به کیاراد نگاه میکند: همیشه بهش اعتماد داشتم..تنها آدمی که لیاقت بزرگی رو داشت خان جوان بود..یعنی پسر عموت، کیاراد! یک جوانمرد با شرفی که هر جا بود، با شرافت زندگی کرد... نازیلا، متقابلا حرف شهین را با تکان دادن سر تایید میکند و با لبخند عمیقی به کیاراد خیره میشود... کیاراد، مثل همیشه خواستهاش را عملی کرده بود! کیاراد بدون هیچ عصبانیتی، صدایش را صرفا برای اینکه به گوش داخل عمارت برسد، بالا میبرد.. و عجب قدرتی داشت آن صدای رسا و صافی که ذرهای لرزش نداشت: این صحبتهای من، باید به گوشهای تک تک مردم روستا و شهر برسه...جوری دهن به دهن بچرخه، که کسی نتونه ادعا کنه نشنیده!!
-
پارت ۶۶ ( میان تیغ و تپش) شاهرخ از شدت عصبانیت، اطرافش را نمیدید..و چشمانش تنها رو به جلو متوقف شده بود.. با گام های بلندی از در ورودی عمارت وارد شد.. خان بزرگ در جای عظیم خود، و بزرگانی مانند نادرخان، و عدهای از خاندان اشرف و زیردستان آنها حضور داشتند.. با ورود شاهرخ نگاه به سمت او برگشت و قفل شد.. اما ظاهر ناموفق و خشمگین شاهرخ، گویای همه چیز بود.. فیروز، خان بزرگ، از کارهای تکپسرش خبر داشت..و اطمینان داشت شاهرخ ناموفق برمیگردد.. چرا که تا به حال، هیچکدام از خانهای جوان طایفه های مختلفی که باهم ارتباط داشتند، جرات رقابت با کیاراد را نداشتند.. و کسی نتوانسته بود مقابل کیاراد بایستد و چشم در چشم او بگذارد! فیروز، ظاهر خود را حفظ میکند و نفس عمیقی میکشد.. شاهرخ بدون هیچ سلام و احترامی، با عصبانیت کنترل نشدهای صدایش را بلند میکند و نطق میکند: خان بزرگ به ولله قسم میخورم که..... با بالا رفتن دست خان بزرگ به نشانه سکوت، شاهرخ لب به هم میفشارد و با چشمان برزخی و باریک شده به پدرش نگاه میدوزد.. نادر، چشمانش را آرام روی هم میگذراد و مجددا باز میکند.. که شاهرخ با حرکتی اطمینان بخش پدرش، ناراضی اما مجبورا روی مبل تکی کناریاش قرار میگیرد..و با پای سمت چپش، با عصبانیت و نگرانی روی زمین خالی از فرش، ضرب میگیرد.. نگاه شاهرخ و مادر، مدام با هم رد و بدل میشد.. که از چشم خان بزرگ دور نمیماند! داوود، بزرگ طایفه اشرف، با اخمهای درهم و وحشتناک، با آن صدای پرغرور و قدرتمند، به طرز متحکمی، استکان چایی باریک را آهسته روی میز عسلی مقابلش میگذارد: اگر خان بزرگ اجازه دهند، ما صحبت هایی را در این جمع به یادگار بگذاریم..! خان بزرگ متقابلا، اخم خفیفی میکند و با دست اجازه را صادر میکند.. و سر بالا میگیرد و عصایش را در دست فشار میدهد و به داوود خیره میشود.. داوود، نگاهش را در استکان قفل میکند و پرتحکم، اعتراض میکند: این درست نیست که مردان قدرتمند زیادی دنبال یک دختر کم سن و سال باشند و ناموفق و با دستان خالی برگردند..ما انتظار این را نداشتیم که روزی برسد دلاورها برای یک حکم و تصمیمی تردید داشته باشند و یا شکست بخورند..بلکه.... که فیروز، از لای دندان با صدای خش داری میان حرفش غرید: ما شکست نخوردیم....داوود! داوود اینبار نگاهش را در چشمان فیروز قفل میکند.. و او در انتظار فرصتی بود تا دلاورها را ناموفق ببیند.. با اشاره ریزی به شاهرخی که نگاهش به داوود، پر از نفرت بود، پر کنایه اما جدی،گفت: اینطور که معلوم شد شاهرخ زمان زیادی دنبال دختر بود، به تنهایی هم نه! پس دختر کجاست؟! مگر حکم این نبود تا قبل از طلوع، جنازه دختر درس عبرت باشه برای جوانان دیگر..؟! و با نیم نگاهی به ساعت گران قیمت قدی و طلایی رو به رویش که بر دیوار سفید عمارت نصب شده بود ، به پشتی مبل تکیه میدهد و دستانش را روی دستههای آن قرار میدهد: فقط یک ساعت دیگر زمان دارید حرفتان را عملی کنید..وگرنه در چشم مردم کل روستا و شهر، بی اعتبار میشوید..! فیروزخان، چهرهاش کمی به سرخی میزد..و دست قرار گرفته روی عصایش، به وضوح میلرزید.. اما کنترل عصبانیتش، و حفظ آرامشش مهم تر از هر گونه خشم و طغیانی بود! هرچند که خشم او، برای هرکس دیگری که قدرت حفظ آرامشش ضعیف بود، مهار ناپذیر بود.. هر کدام از حضار، به تایید از صحبت های داوود، سر تکان دادند..و به تبعیت از داوود چیزی میگفتند... که بر استرس و عصبانیت فیروزخان، دامن میزد.. داوود ساکت، با نگاه خاص و مرموزی به فیروز خیره شده بود.. و فیروز نیز با چشمانی که خبر از انفجار درونی میدادند به سمت داوود، نگاه تیز کرده بود.. و صحبت های داوود، در ذهنش اکو میشد..و باعث شد نفسش کمی تنگ شود.. همه اینها را از چشم کیاراد میدید..اگر حکم قتل این دختر صادر نشود، همهی مردم صدایشان بلند خواهد شد..و به اعتراض خواهند آمد! و مطمئناً حکومت فیروزخان، از چشم همه خواهد افتاد..!
- دیروز
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره هجده🩸 ابرویی تاب دادم و از روی مبل بلند شدم. به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم. با وجود بوتهای پاشنهبلندم، باز هم ازم قد بلندتر بود. ناراضی از این قضیه گفتم: - توی عکست زشتتر بودی. سوتی کشید و چشمهاش رو مالید. - ازم عکسم داری؟ فَنَمی؟! نیشخند زدم و نُچی کردم. - ولی تا وقتی به کارم بیای، میتونم دوستت باشم. دستهاش رو باز کرد و قوسی به کمرش داد. من رو کنار زد و با بیحوصلگی محض گفت: - خانمِ دوست! بکش کنار باید برم سرکار. - مگه شما آدما یکشنبه تعطیل نیستید؟ با چهره گنگ به سمتم برگشت و قبل از اینکه چیزی بگه، متوجه خُردهشیشههایی شد که تا چند دقیقه قبل، گلدون بودن. خواب از سرش پرید و با تعجب گفت: - گلدونو چرا شکوندی؟ - زشت بود. - تو بلکفرایدی خريده بودمش، هیچ میدونی قیمت اصلیش چنده؟! به صورت وارفتهش نگاه کردم و گفتم: - این در مقابل ضرری که تو به من زدی، هیچی نیست. - چیکار کردم؟ گلدونتو شکستم؟ چشمهام رو بستم و دم عمیقی گرفتم. نمیتونی بکشیش نارسیس! فعلا بهش نیاز داریم. چشمهام رو که باز کردم، اونجا نبود. دنبالش رفتم و درِ اتاقخوابش رو باز کردم. کلافه گفت: - دارم لباس میپوشم. حریمشخصی برات معنایی نداره؟ مقابلش ایستادم، انگشت اشارهام رو به سینهش کوبیدم و گفتم: - رستوران منو بهم برمیگردونی! - فکر نمیکنی وقتی یکی با لباسزیره، نمیتونی باهاش درباره مسائل کاری صحبت کنی؟ این یکی از قوانین مهم ما آدماست. فکم منقبض شد. از اتاقش ببرون رفتم و در رو به چهارچوب کوبیدم. جیغ زدم: - سریع باش! اگه منصفانه صحبت کنم، اون واقعا سریع عمل کرد. ظرف دو دقیقه، با پیراهن و کراوات و شلوار پارچهای از اتاق بیرون اومد. گفتم: - خب، حالا میتونیم... - جورابم! - چی؟ چنگی به موهاش زد. با نگاهش، اطراف خونه رو ورانداز کرد و گفت: - جورابم نیست. بدون جورابم نمیتونم بهت جواب بدم.- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و پنجم خواستم حالا که فرصتش مهیاست، سوالمو رک بپرسم...صورتمو بردم نزدیکش و گفتم: ـ به چه عنوانی مراقبمی؟! انگار از این سوالم جا خورد...چشماشو یکم دزدید و آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ خب...بعنوان...بعنوان.. منتظر ادامه جنبش بودم که یهو با صدای یه مرده جفتمون برگشتیم: ـ سلام پوریا جان! پوریا با دیدن کرد مسن دوید سمتش و بغلش کرد و گفت: ـ سلام حاج بابا، چطوری؟! حاج بابا چند دور به سر شونه اش زد و گفت: ـ کم بهم سر میزنیا پوریا!! دلخورم ازت... ـ حاج بابا بخدا خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه! امروز فقط خواستم حال و هوای یکی از دوستام و عوض کنم و بیارمش مزرعه... حاج بابا نگاهی به من کرد و با مهربونی بهم دست تکون داد و منم باهاش سلام کردم...حاج بابا نگاهی به سرتا پای من انداخت و بعد به پوریا گفت: ـ ماشالا! چقدرم جفتتون به همدیگه میاین! منو پوریا جفتمون بهم نگاه کردیم و بعدش پوریا سریع بحث و عوض کرد و پرسید: ـ ببینم هنوزم اون نون های محلی رو درست میکنی؟ حاج بابا گفت: ـ معلومه که درست میکنم. بعدش پوریا رو بهم گفت: ـ باوان حتما باید این نون محلی رو با چایی است کنی، قسم میخورم که عاشقش میشی! -
رمان مادرم ایران | ماهک کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای mAHAK N ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و چهارم پوریا انگار دلش میخواست باهام همراه بشه ولی مردد بود و مدام به اطراف نگاه میکرد! بنابراین رفتم سمتش و محکم دستاشو گرفتم و کشیدمش طرف خودم...خندید و گفت: ـ یکی میبینه دختر!! اینور همه ازم حساب میبرن! خندیدم و گفتم: ـ تو هم از من حساب میبری! حالا کفشاتو دربیار! این یه دستوره... نفس عمیقی از دست لجبازی من کشید و گفت: ـ چی بگم بهت!!! دولا شد و بند کفشش و باز کرد و آروم پاهاشو گذاشت رو چمن خیس...پرسیدم: ـ چه حسی داری؟! چشماشو بست و گفت: ـ حسه رهایی...انگار که دنیا برای به لحظه هم که شده وایستاده و من دارم استراحت میکنم. لبخندی زدم و گفتم: ـ عالیه! بعد چشماشو باز کرد و گفت: ـ باوان من...من واقعا دلم نمیخواست امروز... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ فراموشش کن! بیا حس این لحظه رو با اون حرفا خراب نکنیم. گفت: ـ آخه کبودیه روی دستتو میبینم نمیتونم بیتفاوت باشم! ولی بهت قول میدم...از این به بعد بیشتر از اینا مراقبتم... -
SaraSoltani عضو سایت گردید
-
#پارت شیشم گریمم بعد از یه ربع یا نیم ساعت تموم شد، از جام بلند شدم، رو به آینه قدی که دور تا دورش چراغ بود، ایستادم صورتم وحشتناک بود، ولی دم آزیتا گرم چقدر حرفه ای گریمم کرده انگار واقعا یکی با ماهیتابه زده به فرق سرم.. خندم گرفت.. آزیتا با دیدنم گفت: - مهتاب چیزی زدی؟ با خنده گفتم: - آره کباب قفقازی واسه ناهار زدم.. - کدوم رستوران رفتی؟ - beach restaurant - رستوران خارجکی رفتی؟ خندم شدت گرفت در حالی که سرخ شدم گفتم: - خارجکیا کباب قفقازی میزنن؟ خودش هم خندید، یهو ناصری اومد تو و گفت: - آزیتا من از کی فرستادمت دنبال دولتمند نشستی باهاش میگی میخندی؟ آزیتا خندش رو خورد و جدی گفت: - عذر میخوام. رو به ناصری گفتم: - آقای ناصری من خودم با آزیتا جان کار داشتم الان میرسم خدمتتون. نگاه آزیتا مملوء از تشکر بود، چشمکی بهش زدم و با لبخند پررنگی از اتاق گریم اومدم بیرون، ناصری آدم با ملاحظهای بود اما بعضی وقتا خیلی گند اخلاق میشه، از بینظمی و دیر شروع کردن کار بدش میاد میدونستم اگر آزیتا رو نجات نمیدادم بعدا ناصری دهنش رو سرویس میکرد... بعد از یک ساعت کات و اجرای دوباره و... بالاخره سکانس ضبط شد، با کلافگی و خستگی بدون اینکه صورتمو بشورم تاکسی گرفتم، راننده تاکسی ترسید، با آرامش و بدون اینکه بهش توجه کنم سوار شدم و آدرس خونه رو بهش دادم... وارد خونه شدم و از باغ گذشتم و داخل ساختمون رفتم گلنار تا منو دید هین بلند زد و گفت: - وای خدا مرگم بده با کی گلاویز شدی؟ جوری میگه گلاویز شدم انگار یه بچه لاتم.. با بیحوصلگی گفتم: - شلوغش نکن گریمه.. بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم سرویس بهداشتی اتاقم و دوش گرفتم... اومدم بیرون لباسام رو عوض کردم که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم، زهره بود گوشیو برداشتم: - بلی؟ زهره با عشوه خرکی گفت: - سلام عشقم خوبی؟ آروم جوابش دادم: - قربونت تو خوبی؟ زهره گفت: - مَهی یه سوال، وقت داری؟ با لحنی مخلوط با حال خوب و خنده گفتم: - مهتاب هستم، بله وقت دارم.. زهره با لحنی که انگار خوشش نیومده گفت: - حالا مهتاب، پاشو بیا کافه ای که بهت اس میدم کار دارم باهات.. - باز چه نقشهای داری؟ - حالا بماند، میای؟ خندیدم و گفتم: - اوکیه!
-
و اما نصیحت امشب
توحق نداری پشیمون بشی از راهی که انتخاب کردی تو نمیتونی برگردی پشت سرتو ببینی و این فرق تو با بقیه است
-
نام رمان: مادرم ایران نویسنده: ماهک | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان : درام، عاشقانه خلاصه ی رمان: ایران بعد از خودکشی پدرش به خاطر بدهی سنگین بر اثر قمار و بدهیها و خودکشی مادرش بر اثر افسردگی بعد از پدرش... برای سبک شدن بدهیهای پدرش، در سن نوجوانی مجبور به ازدواج اجباری با پسر یک مرد پولدار شد که پسر مشکل زوال عقلی داشت. ایران برای به دنیا آوردن وارث، عروس آن خانواده شده بود. بعد از به دنیا آوردن پسرش، متوجه شد در آن خانواده، اتفاقات مشکوک و نامتعارفی رخ میدهد و تصمیماتی میگیرد که زندگی او و آینده پسرش را به کلی تغییر میدهد...
-
mAHAK N شروع به دنبال کردن رمان مادرم ایران | ماهک کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
mAHAK N عضو سایت گردید
-
hlhl عضو سایت گردید
-
خوناشامی رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | هانیه پروین عضو هاگوارتز نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ساندویچ شماره هفده🩸 مقابل دری ایستادم که بازرس اون رو زردِ کَرهای رنگ زده بود. سنجاق مویی که توی دستم بود رو وارد قفل کردم و برای سلیقه تاسفبارش، افسوس خوردم. با چرخش دستم، قفل قدیمی با صدای تق باز شد. وقتی پدربزرگ بهم یاد داد چطور این کار رو بکنم، هشت سال بیشتر نداشتم. امتحانم رو خراب کرده بودم و توی حیاط اشک میریختم. پدربزرگ بود که پیدام کرد و پیشنهاد داد برگه رو از کمد خانم اسمیت بردارم تا جوابهام رو درست کنم. حالا من اینجا هستم. وسط خونه یه آدمیزاد که دیوارهای سبز و مبلهای داغون و خسته داره. در رو با احتیاط بستم و به اتاق نشیمن سرک کشیدم. هیچ قاب عکس خانوادگی روی دیوار یا میز نبود. تنها چیزی که توجهم رو جلب کرد، کوه بزرگی بود که وسط آشپزخونه کشف کردم. کوهی از ظرفهای کثیف! بینیم رو با دو انگشت گرفتم. آخرین باری که این موجود، زبالههاش رو بیرون بُرده بود، احتمالا به انقلاب صنعتی برمیگشت. به نشیمن برگشتم و روی یکی از مبلهای داغونش نشستم. پاهام رو روی میز مقابلم دراز کردم و روی هم انداختم. گلدون شیشهایِ روی میز با ضربه کفشم پایین افتاد و صدای شکستنش، لبخند کمرنگی روی لبهای سرخم نشوند. صدای پاش رو شنیدم که داشت نزدیک میشد. با هیجان به روبرو چشم دوختم. بازرس با پیژامه و موهای ژولیده از مقابلم رد شد و بدون اینکه نگاهم کنه، به آشپزخونه رفت. نفسم بند اومد! چطور متوجه زنی به این زیبایی نشد؟ توی فایلش که ننوشته بود نابیناست. خمیازه بلندی کشید و در یخچال رو باز کرد. بطری آب کوچیکی برداشت و در حین خاروندن شکمش، اون رو سر کشید. وقتی دوباره به نشیمن برگشت، من رو دید، اما به سر کشیدن آب ادامه داد. بعد از نوشیدن قطره آخر آب، بطری رو از دهنش جدا کرد و نفس بلندی کشید. با صدای گرفته گفت: - با کی کار داشتی؟- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
- رستوران خونآشام
- رمان فانتزی
- (و 6 مورد دیگر)
-
رمان آخرین قَسَم | zoha taraghijah کاربر انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی برای zoha taraghijah ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا