رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود و نه

** ترنج **

پنهانی از گوشه دیوار می‌رفتیم که صدایی از پایین اومد: 

- اون‌ها بالا هستن. 

صدای شلیک اومد و بعد فریادی... وحشت‌زده به دادا نگاه کردم که روی زمین افتاد. تنم شروع به لرزیدن کرد. خدای من اینجا چه خبر بود! این چه چیزهایی بود که من باید می‌دیدم! زاکیا سریع گفت: 

- بانوی من، برید! زود باشید! 

و بعد خودش به سمت نرده برای تیراندازی به اون‌ها رفت و ما با چشم‌های اشکی درحالی که تصویر جنازه اون جوون از جلوی چشمم نرفته بود به سمت پناهگاه دیواری کوچیکی که آماده شده بود رفتیم. وارد شدیم. همه چسبیده بهم درحالی که می‌لرزیدیم ایستاده بودیم. تکتا دستش رو روی دهنش گذاشته بود و از شدت گریه تمام تنش می‌لرزید.

دلم براش آتیش گرفته. حتما مرگ برادر خیلی سخت بود! یکدفعه یاد برادر خودم افتادم. یاد برادری که الهام قرار بود برام بمونه. یاد بی‌رحمی که در مقابلش انجام دادم و قلبم گرفت. برای اینکه از اون فکر و فضا دور باشم گفتم: 

- من دنبال زانیا میرم. 

صبیه دستم رو گرفت. 

- نمیشه! 

دستش رو کنار زدم. 

- باید برم. 

- پس من هم با شما میام. من مسئول محافطت از شمام. 

- نه، تو نباید بیای.

خواست مخالفت کنه که مچ دستش رو گرفتم و گفتم: 

- تو باید بمونی و اگه من برنگشتم پسرهام رو نجات بدی. 

چند ثانیه بهم خیره شد و نمی‌دونم توی چشم‌هام چی دید که قبول کرد. یواشکی بیرون رفتم که صدای قدم‌های چند سرباز رو شنیدم. سریع پشت ستونی پنهان شدم. چند سرباز درحالی که کسی رو دستگیر کرده بودن به سمتی می‌رفتن. دقت کردم زاکیا بود. الان باید چیکار می‌کردم! حتما اون رو می‌کشتن. نه نباید از دستش می‌دادم. الان باید می‌بود تا ما رو نجات بده. جلو رفتم. 

- هی! 

به سمت من که اسلحه رو به سمتشون گرفته بودم برگشتن. برگ‌هاشون ریخت. شلیک کردم. به هیچ‌کدوم نخورد اما باعث شد بخاطر عدم آمادگی هل بشن و زاکیا از فرصت استفاده کرد و کتکشون زد. نفر آخرشون که روی زمین نیفتاده بود اسلحه رو روی سر زاکیا گذاشت. 

- از جات تکون نخور. 

زاکیا ترسیده بود که من اسلحه رو از فاصله نزدیک درحالی که هیچ‌کسی متوجه من نبود به سمت سر مرد گرفتم و بوم! اون که روی زمین افتاد اولین نفر زاکیا بود که به خودش اومد و دو مرد دیگه خیلی زود روی زمین افتادن. زاکیا به من نگاه کرد. 

- زانیا رو به اتاق پادشاه بردن که اگه سربازها به کاخ راه پیدا کردند و وارد اتاق پادشاه شدن فکر کنند که برای زانیا شورش شده. 

- بدو! 

هر دو به اون سمت رفتیم. قبل از اینکه کسی ما رو ببینه باید به اتاق می‌رسیدیم. زاکیا خیلی ماهرانه دو فرد نیزه‌داری که جلوی در بودن رو با گلوله از پا در آورد. در اتاق رو باز کردم و به داخل پریدم و اونجا جا خوردم. سوگل اونجا بود و با باز شدن یکدفعه‌ای در ترسید و زانیا رو در آغوش گرفت. با دیدن ما هر دو به گریه افتادن. جلو رفتم و زانیا به سمتم دوید. همدیگه رو بغل کردیم. 

- پسرم! خدا رو شکرت! 

از زانیا جدا شدم و اون به سمت زاکیا رفت و هم رو بغل کردن و اونجا بود که فهمیدم چقدر رابطه بین اون دوتا صمیمی هست. با سوگل هم رو بغل کردیم. سوگل گفت: 

- من رو هم گرفتن. التماسشون کردم پیش شاهزاده بمونم. 

- خیلی لطف کردی! بریم. 

زاکیا گفت:

- نمی‌تونیم بریم. 

- چرا؟ 

- شرایط برای بیرون بردن شاهزاده مناسب نیست. جلوی در پر از آدم هست. 

من با حرص و لجبازی گفتم: 

- نمی‌تونیم اینجا بمونیم. اگه اینجا ما رو گیر بندازن همه چیز گردن ما می‌افته و زانیا به عنوان شاهزاده یاقی شناخته میشه. 

- شما مگه اینستا ندارید؟ همین حالا لاو بذارید. همه چیز رو توضیح بدین و شرایط رو نشونشون بدین. 

از عصبانیت منفجر شدم. 

- ممکن یکی از اون‌ها توی اینستا باشه و وارد لاو من بشه.

- کی توی این وضعیت آنلاین هست آخه؟ بعدش هم وقتی جهان ناظر باشه اون‌ها، حداقل از ترس رییس‌جمهور کشور همسایه‌مون جرات کاری ندارن. در آخر اون سه نیزه‌دار کشته شدن. دیر یا زود کسی از اینجا رد میشه و اون‌ها رو می‌بینه. 

درحالی که دستم می‌لرزید گوشیم رو از جیبم در آوردم و گفتم: 

- زاکیا، برو اون جنازه‌ها رو به داخل بیار و لباس یکی از اون‌ها رو بپوش و نیزه توی دستت بگیر که حداقل اگه کسی که تو رو ندیده از اینجا رد شد فکر کنه محافظ دری. 

می‌دونستم خیلی‌ها تلوزیون ندارن و زاکیا رو نمی‌شناسن. مخصوصا شورشی‌هایی که از خارج شهر آورده بود. زاکیا رفت و من هم با انگشت لرزون چندبار روی اینستا زدم تا باز شد. نت این کشور خیلی مشکل داشت. 

- تو رو خدا باز شو! تو رو خدا باز شو! 

باز شد. درحالی که نگاهم مدام به سمت در بود روی لاو کلیک کردم. شروع به چرخ زدن کرد. گوشی رو به سمت خودم گرفتم. 

- باز شو! باز شو الان میان! 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 116
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: ملکه اسواتنی نام نویسنده: ملیکاملازاده خلاصه: من ترنج، یک مترجم ساده ایرانی. خیلی ساده و یکدفعه ای دل یک ولیعهد رو می‌برم. دل یک ولیعهد که با همه ولیعه

بسم الله الرحمن الرحیم پارت اول برای دیدنش ذوق داشتم. تا اون موقع یک سیاه پوست رو از نزدیک ندیده بودم. عاشق شغلم بودم! عاشق آشنایی با افرادی از فرهنگ‌های مختلف. سر کمدم رفتم تا لباس مورد علا

پارت دو بده مگه؟ لبخند زد. _ نه، خوبه! برو مراقب خودت باش. _ سویچ بابا رو میدی؟ سویچ رو بهم داد و رفتم. وقتی رسیدم مرد منتظرم بود. لبخند زدم و با احترام و به فرانسوی گفتم: _ درود ج

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت صد

لاو باز شد و چهره ترسیده و رنگ پریده من رو به نمایش گذاشت. همیشه اعتقاد داشتم توی لاو من خیلی سریع جمعیت میاد اما اینبار احساس می‌کردم که اون زمان خیلی دیر می‌گذره. از اولین نفری که وارد شد شروع به تعریف ماجرا و نشون دادن زانیا ترسیده و... کردم. وقتی ماجرا رو تموم کردم سی نفر توی چت بودن. دوباره شروع به تعریف کردم. وقتی تموم شد سیصد نفر توی چت بود. و دوباره شروع به تعریف کردم. دفعه سوم که داشتم تعریف می‌کردم زاکیا به داخل پرید. 

- ملکه، باید بریم. چند نفر من رو شناختن دو نفرشون رو کشتم اما یکی‌شون تونست فرار کنه. 

بدون اینکه سوالی بپرسم دست زانیا رو گرفتم و دنبال زاکیا دویدم. لاو رو خاموش نکردم و گوشی رو همینطور بالا گرفته بودم که شرایط ما خوب معلوم بشه. همینطور که می‌دویدیم به زاکیا گفتم: 

- کجا میریم؟! 

- از درب مخفی خارج می‌شیم. 

- نمیشه، اصلا نمیشه، بچه‌های من اونجان. 

درحالی که بدون توجه به ترس من، من رو که قصد ایستادن داشتم به جلو هل داد گفت: 

- کسی از اون پناهگاه خبر نداره. جای ما الان ناامن هست. تا اونجا هم نمی‌تونیم بریم چون حالا که فهمیدن من اینجا هستم همه نگهبان‌ها رو می‌فرستن. 

تا وارد باغ بشیم خبری نبود. باغ خیلی شلوغ بود. از پشت بوته‌ها به سختی به پشت درخت‌ها رفتیم و در رو پیدا کردیم. خارج شدیم. 

- با چی بریم؟ 

- باید پیاده فرار کنیم اما تا کجا رو نمی‌دونم. 

- به شهر میریم. یک خونه خرابه می‌شناسم که می‌تونیم درش پناه بگیریم. 

سر تکون داد. اومدیم حرکت کنیم که یکدفعه صدایی اومد: 

- اونجان! 

به عقب برگشتیم. چندتا سرباز نیزه‌دار! یاد بازی جنگ‌های صلیبی افتادم. زاکیا به سمت من برگشت و داد زد: 

- فرار کنید ملکه! 

من دست زانیا رو گرفتم و به عقب برگشتم. درحالی که فرار می‌کردم برگشتم و نگاهش کردم. یک دستش اسلحه‌ش بود یک دستش قمه. زانیا با ترس گفت: 

- زاکیا، اون میمیره؟! 

- کاری نمی‌تونیم براش بکنیم پسرم. 

- من دوازده سالمه، می‌تونم بمونم و بجنگم. 

دستش رو سفت کشیدم و نذاشتم به عقب نگاه کنه. وارد شهر شدیم. مردم همه ترسیده بیرون بودن و از اونجایی که فرار من هم دیده شده بود احتمالا دنبالمون می‌افتادن پس من باید به سفارت ایرلن پناه می‌بردم. مردم با دست ما رو نشون می‌دادن. 

- اون‌هان! اونجان! 

- ملکه و شاهزاده زانیا! 

یک عده می‌گفتن: 

- بگیرینشون. 

یک عده می‌گفتن: 

- چی میگین شما؟! اون اینهمه کار برای ما کرده. 

- اون ملکه ماست. 

صدایی از پشت سرمون اومد:

- بگیرنیشون. 

به عقب برگشتم. سربازهای شورشی بودن. نه، نمی‌ذاشتم من رو بگیرن. دست زانیا رو گرفتم و به سمت مردم دویدم. این‌ها هم امن نبودن اما طرفدارهام ممکن بود سعی کنند نگه‌م دارن. اون‌ها خیلی زود دست و بازوی من رو گرفتن و بین خودشون کشیدن و گفتن: 

- دور ملکه و شاهزاده حلقه بزنید.

سربازها که رسیدن ایستادن. مخالف‌های من هم غر میزدن: 

- می‌خوان جونتون رو برای اون زن خارجی از دست بدید؟ 

افراد محافظم هر کدوم نوعی اسلحه در آوردن. اینجا هر خونه چند نوع اسلحه داشت و احتمالا وقتی متوجه اوضاع آشفته شده بودن اسلحه‌های مختلفشون که شامل تفنگ، قمه، نیزه دستساز و بقیه سلاح‌های محلی میشد رو در آوردن. اون شورشی‌ها هم که از پلیس محلی شهر بودن و اسلحه داشتن تفنگ‌هاشون رو در آوردن. وحشت‌زده متوجه شدم الان جنگ میشه و خیلی‌ها کشته میشن. 

- نه، نه، نه! 

یکی از پلیس‌ها گفت: 

- اگه ملکه و شاهزاده رو به ما تحویل بدید ماهم با شما کاری نداریم. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

ارت صد و یک

یک مرد جلو رفت و گفت: 

- خجالت نمی‌کشید؟ توی این چند سال کشور ما به شکل عجیبی پیشرفت کرده! وضع مالی‌مون و زندگی‌مون بهتر شده! حالا می‌خوان اون رو بکشید؟! 

یکی دیگه‌شون گفت: 

- این پسر هم شاهزاده زانیامون هست. ما نمی‌ذاریم شاهزاده‌مون رو بکشید. 

پلیس‌ها اسلحه‌شون رو در آوردن. 

- ما دستور داریم اگه نیاز شد به زور اون‌ها رو بیازیم. 

این حرف یکجورایی باعث شد مردم احساس ترس کنند اما قبل از اینکه تصمیم بگیرن صدای قدم‌های تندی اومد و بعد یک گروه مقابل ما قرار گرفتن. اول متوجه نشدم چه خبر هست اما بعد حواسم جمع شد. نیروی سفارت ایران بودن. نفس راحتی کشیدم. اون‌ها ما رو نجات می‌دادن. 

- ایشون از کشور ما هستن و شما حق ندارید بهشون آسیب بزنید. اینطوری مشکل حقوقی درست می‌کنید. 

مردم و پلیس‌ها خندیدن. یکی از همون‌ها حرفی زد که به ضرب‌المثل ما بشین ببین بابا به حساب می‌اومد. اینطور چیزها براشون اهمیت نداشت. اون مرد دوباره گفت: 

- اگه آسیبی به یکی از ایرانی‌های اینجا برسه ایران اعلام جنگ به اسواتنی می‌کنیم. 

این رو که گفت حساب کار دستشون اومد و ترجیح دادن معدب‌تر باشن. تا اون موقع من هم از بین مردم جدا شدم و با زانیا عقب‌تر رفتیم. یکی از پلیس‌ها گفت: 

- ما باید با سرورمون شاهزاده دودو هماهنگ کنیم. 

- زود باشید. 

اون مرد چیزی به همراهانش گفت و به سمت کاخ دوید. استرس داشتم. به سمت رییس نیروی خودمون رفتم. 

- من شاهزاده زانیا رو تحویل نمیدم. 

با نگرانی نگاهم کرد. 

- اما اون چون تابعیت کشور ما رو نداره ما کاری نمی‌تونیم بکنیم. 

وحشت قلبم رو گرفت. مصر گفتم: 

- من بدون پسرم نمیام. 

نگاهی به زانیا کرد. 

- پس باید پنهانی ببریمش. 

- چطور؟! 

رو به پلیس‌ها کرد. 

- بگین مردم متفرق بشن، ما اعتماد بهشون نداریم. 

اون مخالفتی نکرد و سریع مردم رو با داد و بیداد متفرق کردن. یکی از افراد خودمون بازوی زانیا رو گرفت و به من اشاره کرد. چیزی نگفتم. ماشین سفارت رو جلو اوردن و به بهانه سوار شدن گروهی زانیا رو توی صندوق عقب گذاشتن. انقدر این اتفاقات پنهانی افتاد و من بین اون‌ها بودن که متوجه نشدن. رییس پلیس برگشت. 

- اجازه دادن که ملکه رو ببرید اما شاهزاده زانیا رو باید تحویل بدید. 

گفتم: 

- شاهزاده فرار کردن. 

با تعجب و عصبانیت گفت: 

- یعنی چی؟! 

- مردم فراریشون دادن. 

کلافه شد و نمی‌دونست چی بگه. به اون کارمند سفارت گفتم: 

- شاهزاده‌های من داخل کاخ پنهان شدن. 

آروم گفت: 

- بذارید شما رو به سفارت ببریم بعد برمی‌گردیم. 

سریع من رو داخل ماشین دوم سفارت کردن و به سرعت به سفارت رسوندن. توی حیاط سفارت زانیا به سمتم دوید. 

- مامان! 

همدیگه رو بغل کردیم و نفس راحتی کشیدم. مسئول سفارت سریع جای شاهزاده‌ها رو پرسید و دوباره رفتن. یکی دیگه‌شوت به من گفت: 

- شاهزاده زانیا رو باید پنهان کنیم و کسی نفهمه توی سفارت هست. 

- باشه. 

زانیا رو باهاشون فرستادم بره. در سفارت مدام باز میشد و ایرانی‌ها به داخل می‌اومدن. هرچی به من می‌گفتن به داخل سفارت بیام قبول نمی‌کردم و می‌گفتم:

- تا شاهزاده‌هام نرسن جایی نمیام. 

یک ماشین هم دنبال شاهدخت‌هام فرستادن. گفتن: 

- حداقل بیان با شوهرتون ارتباط بگیرین. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۲

تازه یاد این افتادم که عهد بوق نیست و میشه زنگ زد. 

- زود یک گوشی به من بدین. 

- به دفتر بیان. 

هر دو به دفتر رفتیم. سریع شماره سواد رو گرفتم. بوق زد و جوابی نداد. شماره تیم حفاظتی رو که برام آماده کرده بودن رو گرفتم و زنگ زدم. چند بوق زد و بالاخره جواب دادن: 

- بله! 

- منم، ملکه ترنج! 

با دستپاچگی گفت: 

- در خدمتم ملکه! 

- حال امپراطور چطور هست؟ از شرایط اینجا خبر دارن؟ 

مکث کرد. عصبانی شدم. 

- با توام! 

- امپراطور از شرایط خبر دارن. به آفریقای مرکزی اومدن. باید منتظر بمونیم که آیا رییس جمهور علاقه به کمک به ایشون دارن یا نه. 

- وای، خدای من شکرت! 

گوشی رو گذاشتم و موضوع رو گفتم. لبخند زدن. 

- پس نگران نباشید! ما با سفیرهامون در اون کشور میگیم که با رییس جمهور مذاکره کنند. 

- حتما دودو هم دم رییس جمهور رو گرم کرده که به خودش جرات همچین کاری داده. 

این رو که گفتم لبخند از روی لبش رفت. 

- حق با شماست! 

- زودتر رسیدگی بشه لطفا! 

- باشه، شما نگران نباشید! بهتر برای استراحت برید. 

دوباره یاد بچه‌هام افتادم. 

- هنوز بچه‌هام نیومدن. 

همون موقع یکی داخل اومد. 

- ملکه ترنج، دخترهاتون رو آوردن. 

خوشحال بیرون دویدیم و دخترها رو از بغلشون گرفتم و بوسیدم و گفتم: 

- پسرهام! 

- دارن مذاکره می‌کنند. 

بچه‌ها رو به افراد سفارت تحویل دادم تا داخل ببرمش و گفتم: 

- من منتظر شاهزاده‌ها می‌مونم. 

چیزی نگذشت که ماشینی با شاهزاده‌ها اومد. خدا رو شکر گویان به اون سمت دویدم. شب همه باهم توی یک اتاق بودیم. بچه‌ها خوابیده بودن اما من خوابم نمی‌برد. زاکیا چی شده بود؟ آینده‌مون چی میشد؟ اگه من می‌رفتم ایران زانیا چی میشد؟ می‌تونستم با خودم ببرمش؟ نزدیک صبح ناخودآگاه خوابم برد. با صدای ضرباتی به در چشم باز کردم. بقیه هم با من بلند شدن. نگاهی به ساعت کردم. دوازده! معلوم بود همه خیلی خسته بودیم. دوباره ضربه به در خورد. 

- بله! 

در باز شد. از جا پریدم. 

- خانم ماه! 

به سمتم اومد و محکم هم رو در آغوش گرفتیم. گفت: 

- چقدر خوشحالم که همه سالمین! 

- از بیرون چه خبر؟! 

با صورت شکفته گفت: 

- مشتلق بده! پادشاهمون سلطنت رو دوباره بدست آورد. من رو با گروه محافطت‌هات دنبالت فرستاد. 

خنده و گریه قاطی شد. همهمه اتاق رو برداشته بود. گفتم: 

- خانوم ماه من با این لباس نمیام ها! 

- اتفاقا حدس زدم لباس خوبی نداشته باشی! از قبل از اتاقت برداشتم. 

با خوشحالی گفتم: 

- ایول! 

- چون پادشاه عزادار مرگ کاکی هست همه لباس مشکی می‌پوشن، برای توهم مشکی آوردم. 

یک لباس ساحلی مشکی آورده بود. لباس رو پوشیدم و خیلی ساده آرایشگرم که بی‌حوصله و خسته بود آرایشم کرد و موهام رو شونه کرد و باز گذاشت. بقیه با همون لباسی که داشتن آماده شدن و به طرف کاخ رفتیم. جلوی کاخ سواد و وزیرهاش منتظرمون بودن. پیاده شدیم و جلو رفتیم و در همون حال فکر کردم: چقدر سواد رو دوست دارم و نگرانش بودم! 

- سرورم! 

کرنش کردم و بعد جلو رفتم و همدیگه رو بغل کردیم. دم گوشم با صدای گرفته‌ای گفت: 

- دیگه همه چیز امن هست ملکه من! 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۱۳

شب بعد از اینکه از آرامش گرفتن خانواده‌م خیالم راحت شد به اتاق سواد رفتم. توی فکر بود و تا وقتی کنارش نشستم متوجه من نشد. تکونی خورد و نگاهم کرد. 

- ملکه! 

- باز هم فوت پسرتون رو تسلیت می‌گم! 

- ممنون! 

دست‌هام رو توی دست‌هاش گرفت. دست‌هاش رو بوسیدم و گفتم: 

- خیلی خوشحال شدم که نجاتمون دادی. 

انگار منتظر همین حرف بود که گفت: 

- من با دولت آفریقا معامله‌ای کردم. 

تازه حواسم جمع شد که اگه افریقای مرکزی چیزی بهش داده توقع هم داره. 

- چه معامله‌ای؟ 

یکم حرفش رو مزه مزه کرد بعد گفت: 

- قول دادم دختر رییس‌جمهورشون رو به همسری بگیرم و به این کاخ به عنوان ملکه دوم بیارم.  

** سه سال بعد **

زانیا چهارده ساله بود

جاسمین یازده سال و نیم

دزیره هشت ساله

سبا شیش ساله

و حسین پنج ساله

عبدالذهاب سه و پنج ساله

همسر جدید سواد که ملکه دوم هم شده لیمفو زن آرومی هست که علاقه به قدرت هم نداره و این باعث شده که باهم به مشکل نخوریم. 

** دانای رمان **

در تالارهای سنگی کاخ، جایی میان زمزمه‌های قدرت و سایه‌های خیانت، زاکیا چون دیواری بی‌صدا در برابر طوفان‌ها ایستاده بود. زانیا، شاهزاده‌ای با چشمانی پر از پرسش، در میان نگاه‌های سنگین دربار، تنها به یک نگاه پناه می‌برد: نگاه زاکیا. 

زاکیا نه تنها صدراعظم بود، بلکه پناهگاهی بود برای پسری که پدرش، بیشتر درگیر سیاست و جنگ بود تا مهر پدری. هر شب، وقتی زانیا از درس‌های تاریخ و شمشیرزنی بازمی‌گشت، زاکیا با صدایی آرام برایش از عدالت می‌گفت، از بزرگی بدون ظلم، از قدرتی که با مهر همراه باشد.

اما دربار جای مهر نبود. زمزمه‌هایی از حسادت و ترس، آینده زانیا را تهدید می‌کرد. زاکیا می‌دانست که اگر لحظه‌ای غفلت کند، دشمنان تاج را از دستان زانیا خواهند ربود. پس با دستانی پنهان، برایش متحد می‌ساخت، آموزگار می‌آورد، و حتی در خلوت شب، دعا می‌خواند.

** شیش ماه بعد **

حکومت سواد دیگه خیلی دیکتاتوری شده بود. 

 

انسان اشتباه میکند
و این خطاست
اشتباهش را جایز میداند
و این حماقت است
به اشتباهش عادت میکند
و این جهالت است
عادتش را باور میداند
و این خیانت است
باورش را بر دیگران حکم میکند
و این جنایت است…

حتی مجلس به این فکر افتاده بود که کنارش بزنه اما سواد گفت: 

مسخره‌ست. بارها برای پدرم این مشکل پیش اومده و درستش کرد؛ چرا مجلس باید روی کنار رفتن من فکر کنه؟ 

و این پیش زمینه‌ای شد که مجلس رو برکنار کنه. تصمیم بعدیش برکنار کردن ولیعهد بود. اون اعتقاد داشت ولیعهد بزرگ‌تری باید روی کار باشه. البته قصد داشت قدرت خاندان مادری زانیا یا شاید هم قدرت من رو کمتر کنه پس پسرش دادا پسر همسر سومش رو ولیعهد کرد اما به کاخ نیاورد. دودو هم که سه سال بود زندان بود. من به این جابجایی ولیعهدی اعتراض کردم، دعوا کردم، خواهش کردم، از نفوذم استفاده کردم اما فایده‌ای نداشت. 

** دانای رمان **

روزی که پادشاه تصمیم گرفت پسر دیگرش را به عنوان ولیعهد معرفی کند، زانیا در باغ کلافه قدم می‌زد. زاکیا، با چهره‌ای آرام اما دل‌نگران، کنارش نشست. گفت:

- پادشاهی تاج نیست، زانیا. پادشاهی دل‌هایی‌ست که به تو ایمان دارند. و من، تا آخرین نفس، در کنار تو خواهم بود.

زانیا نگاهش کرد. برای لحظه‌ای، تمام شک‌ها و ترس‌ها در نگاهش فرو ریخت. گفت:

- تو برای من بیشتر از پدر بودی! 

و آن شب، در دل تاریکی، دو مرد در سکوتی پدرانه، آینده‌ای را ساختند که شاید هرگز به حقیقت نمی‌پیوست، اما در دل تاریخ، مهرشان جاودانه شد.

** شیش ماه بعد **

دور آتیش همه خانواده نشسته بودیم و شعرهای محلی می‌خوندیم. زاکیا که هنوز ازدواج نکرده بود تنها عضو غیر خانواده جمع بود. از اینور آتیش نگاهش می‌کردم که با زانیا گرم صحبت بود. چقدر خوشحال بودم که این دو نفر هم رو دارن. با اینکه همه چیز خیلی عالی بنظر میاد اما انگار باید منتظر یک خبر بد باشم. همش دلم شور میزنه. تابستون اینجا هم حوصله‌م سر می‌رفت. اون روز دست‌فروش‌های دورگرد برام وسیله‌هاشون رو به کاخ آورده بودن و من یک لباس ساحلی آستین کوتاه سورمه‌ای، یک لباس مجلسی قرمز و یک پیراهن سبز و سفید خریده بودم. 

تاجرها هم همین روز به دیدن من اومده بودن و من یک دیوارکوب سلطنتی با طرح بانام فرانسوی، یک ماگ کلاسیک و یک کدو تنبل پارچه‌ای بزرگ که بجای مبل استفاده میشد با یک خونه بچگانه شکل خونه اختاپوس و یک آویز دیوار پارچه‌ای برای کاخ خریده بودم که پول زیادی برد. گوشی آیفون جدیدم هم اومده بود و حسابی خودم رو خجالت داده بودم. به مظفر نگاه کردم که پشت سواد ایستاده بود. منشی مخصوص سواد شده بود و راستش... به من وفادار نبود. 

 

قبلا دلم میخواست
دوستامو پشتم ببینم
اما الان فقط میخوام
دوستامو دشمن نبینم

هنوز نفوذ ایرانی‌ها توی دستگاه زیاد بود. به وزیرهایی که از ایران اومده بودن خونه داده بودم اما اجاره خونه رو از حقوقشون کم می‌کردم. همون دوران خودم هم درسم رو توی یکی از دانشگاه‌های بزرگ جهان ادامه می‌دادم و با وجود کلی تجدید باز هم جلو می‌رفتم. 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۱۴

جاسمین رو به مدرسه بچه‌های معمولی فرستادم و این براش خیلی خوب بود. یکی از چیزهایی که من رو هم خیلی خوشحال می‌کرد کنار نحوی اومدنش با بچه‌ها بود. یک دانش‌آموز ایرانی به اسم سلین به تازگی به کلاسشون پیوسته بود که معلم چون این غریب بود خیلی هواش رو داشت. یک روز وقتی از مدرسه اومد، گفت:

- امروز یه عالمه حرف دارم، چون هم دلم پره و هم آخرش یه کاری کردم که خیلی از خودم راضیم.

- مگه چی شده؟
- سلین از اول سال خیلی بد باهام حرف می‌زد، مثلاً تخته رو خط‌خطی می‌کرد و آمرانه می‌گفت: هستی بیا پاکش کن، مگه مسؤل تخته نیستی؟!
 من هم بیشتر وقتها به خاطر شرایط خاصش که معلم‌مون گفته بود، سعی می‌کردم درکش کنم و چیزی بهش نگم. گاهی حرفاش رو به شوخی می‌گرفتم و من هم به شوخی یه جوابی بهش می‌دادم. گاهی هم پوکر فیس نگاش میکردم و جوابش رو نمی‌دادم که متوجه بشه از حرفش خوشم نیومده.
 اما امروز دیگه رفتارش خیلی توهین‌آمیز بود، من هم ساعت آخر رفتم با معلم‌مون صحبت کردم و گفتم که من به خاطر حرف شما تا الان خیلی باهاش مدارا کردم، اما دیگه رفتارهاش داره برام غیرقابل تحمل میشه و اومدم بهتون بگم که من دیگه نمی‌خوام ملاحظه‌ی شرایطش رو بکنم. چون به نظر میاد باعث سوء استفاده می‌شه. اگه از شهر دیگه‌ای اومده و دوستاش رو از دست داده، خوب من هم همین شرایط رو داشتم و درکش می‌کنم. اما اون هم لازمه یاد بگیره واسه حفظ رابطه‌هاش یه کم تلاش کنه و از خودش مایه بذاره. ولی الان به نظر میاد مدارا کردن و همدلی کردن ما باهاش، هیچ کمکی بهش نمیکنه و باعث شده هیچ تلاشی واسه حفظ رابطه‌هاش نکنه و هرجور دلش می‌خواد باهامون رفتار کنه.
 و معلم‌مون بعد از شنیدن حرفام، دیگه مثل دفعه‌های قبل ازم نخواست که رعایت حالش رو کنم و برعکس بهم حق داد و گفت که باهاش حرف میزنه.
مادر، از اینکه با معلم‌مون حرف زدم، خیلی راضیم

** همون کانال **

مادر شوهرم بعد از ماجرای دودو رابطه خیلی خوبی با من گرفته بود. انگار فهمیده بود هیچ عروسی من نمیشم و بهم گفته بود: 

- تو برام فرقی با دخترم نداری راحت باش و من رو مادر خودت بدون. 

و من هم برای مخالفت با ازدواج زود به هنگام زانیا ازش کمک خواستم و کمکم کرد. 

** دانای رمان **

در حیاط خلوت کاخ، جایی میان درختان و فواره‌ای خاموش، پسری نوجوان با چشمانی نگران روی نیمکتی سنگی نشسته بود. لباس شاهزادگی‌اش هنوز برایش سنگین بود؛ نه از جنس پارچه، بلکه از جنس انتظار. زاکیا با ردایی بلند و چهره‌ای آرام، آهسته نزدیک شد. صدای قدم‌هایش روی سنگ‌فرش، برای زانیا آشنا بود؛ صدایی که همیشه با آرامش همراه بود، نه با فرمان. صدراعظم کنار او نشست، بدون کلام. لحظه‌ای سکوت میان‌شان جاری شد، مثل آبی که در حوض می‌لرزد اما نمی‌ریزد. زانیا گفت:

- پدرم... هرگز با من این‌گونه ننشسته.

زاکیا نگاهش کرد، نه با ترحم، بلکه با مهر. گفت:

- پادشاه بودن، گاهی فرصت پدر بودن را می‌گیرد. اما من... اگرچه خونت در رگ‌های من نیست، دلم برای تو می‌تپد.

** شیش ماه بعد **

دزیره و سبا کتک کاری می‌کردن. از دستشون کلافه شدم. همیشه باهم دعوا می‌کنند. شمر و یزید واقعی رو من زاییدم. اون روز توی کاخ سلطان رو دیدم. با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم: 

- تو توی کاخ من چه غلطی می‌کنی؟ 

- پادشاه من رو خواسته. 

- و تو هم به خودت اجازه دادی بدون اجازه ملکه بیای؟ 

با حرص گفت: 

 - چه ملکه ای؟ بزور ملکه بودن رو دست گرفتی. با قدرت کشورت نه با علاقه پادشاه یا جایگاه قومیت. اگه تو بخاطر ایرانی بودنت می‌تونی ملکه باشی من هم ایرانی هستم و می‌تونم. 

مولودی که همراه من بود گفت: 

- دهنت رو ببند سلطان! تو به هرجا رسیدی بخاطر ملکه بوده. 

سلطان با عشوه گفت: 

- نه عزیزم، بخاطر زیبایی خودم بوده. 

و از کنارمون رد شد و رفت. 

** دانای رمان **

 

باران نرمی بر بام‌های کاخ می‌بارید. صدای قطره‌ها با خش‌خش کاغذها در هم آمیخته بود. در اتاقی آراسته با فرش‌های ابریشمی و قفسه‌هایی پر از نسخه‌های خطی، زانیا پشت میز نشسته بود، قلم در دست، اما نگاهش به پنجره دوخته شده بود.

زاکیا با ردایی خاکستری و چهره‌ای آرام، وارد شد. نگاهی به صفحه‌ی ناتمام انداخت و گفت:

- «امروز چه می‌نویسی، شاهزاده‌ی من؟»

زانیا آهی کشید.

- «درباره‌ی عدالت. اما نمی‌دانم چگونه باید آن را تعریف کرد، وقتی عدالت در دربار، بیشتر شبیه به شمشیری‌ست که هر لحظه ممکن است بر گردن من فرود آید.»

زاکیا نزدیک‌تر آمد. دستی بر شانه‌ی او گذاشت.

- «عدالت، همیشه در کتاب‌ها نیست. گاهی باید آن را در دل مردم جست. در نگاه سربازی که شب را در سرما می‌گذراند، یا در سکوت زنی که فرزندش را به جنگ فرستاده.»

زانیا به آرامی گفت:

- «تو همیشه می‌دانی چه بگویی.»

مرد لبخندی زد.

- «نه همیشه. اما می‌دانم که تو باید بدانی. چون روزی، این قلم، فرمان خواهد نوشت. و آن روز، باید بدانی که هر واژه‌ات، سرنوشت خواهد ساخت.»

زانیا سرش را بالا آورد. در چشمانش، چیزی میان ترس و امید می‌درخشید.

- «اگر روزی پادشاه شوم، تو کنارم خواهی بود؟»

زاکیا لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت:

- «اگر خدا بخواهد، آری. اما اگر هم نباشم، صدایم در گوش تو خواهد ماند. مثل همین حالا.»

صدای باران تندتر شد. زانیا دوباره به صفحه‌اش نگاه کرد. این بار، قلم را برداشت و نوشت:

- «عدالت، نوری‌ست که از دل انسان می‌تابد، نه از تاج.»

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۱۵

** شیش ماه بعد **

پادشاه برای ازدواج زانیا اصرار می‌کرد و من همچنان سعی داشتم عقبش بندازم. توی تقویم روز زن اضاف می‌کنیم و من اون روز با زن‌های اشراف‌زاده ورکشاپ نقاشی می‌ذارم. و اون روز سواد هیچ‌کاری برام نمی‌کرد... 

ولی اگه من زخمی‌ترین آدم روی زمین هم بودم، باز به تو لبخند میزدم و با تو مهربون بودم. باور کن اونقدر بد باهات رفتار نمی‌کردم که فکر کنی اشکات بی‌ارزشن، فکر کنی وجودت اضافیه..

داشتم زایمان سزارین رو توی جامعه راه می‌انداختم که البته با مخالفت قشر سنتی همراه بود که توقعش هم داشتم. من توی مهمونی‌های درباری خیلی توی چشم بودم و سفیرها دیگه ترجیح می‌دادن بجای پادشاه با من صحبت کنند. این‌ها و بحث‌های جانشین همیشه باعث دعوای ما میشد. دیگه کاخمون آرامش نداشت و به قولی... 

خانه را به آرامشش بنگر، نه به بزرگیش

** دانای رمان **

شب، آرام و سنگین بر سر کاخ فرود آمده بود. فانوس‌ها در راهروهای باریک می‌لرزیدند و سایه‌ها روی دیوارها می‌رقصیدند. ابراهیم پاشا، با ردایی تیره و چهره‌ای درهم، از تالار اصلی خارج شد و بی‌صدا به سوی باغ پشتی رفت؛ جایی که قرار بود دیداری پنهانی شکل بگیرد.

در میان درختان پرتقال، مردی با ردایی ساده و عمامه‌ای خاکستری منتظر بود. وزیر کهنه‌کار بود، از آنانی که بیشتر می‌دانستند تا آن‌چه می‌گفتند.

زاکیا آرام گفت:

- «خبرها چیست؟»

وزیر نگاهی به اطراف انداخت. 

- نگاهش را از مصطفی برداشته. مادرش در گوشش زهر می‌ریزد. می‌گوید دودو، نرم‌تر است، رام‌تر.

زاکیا نفسش را بیرون داد.

- «رامی که در طوفان می‌شکند، نه پادشاه می‌شود، نه پناه مردم.»

وزیر با تردید گفت:

- «اما تو نمی‌توانی آشکارا از شاهزاده حمایت کنی. دشمنان زیادند.»

صدراعظم به آسمان نگاه کرد.

- «من پدرش نیستم، اما اگر پدرش خاموش است، من باید فریاد بزنم. اگر امروز نایستیم، فردا دیر خواهد بود.»

وزیر آهی کشید.

- «پس چه می‌خواهی؟»

زاکیا به آرامی گفت:

- «معلمی از آلمان آمده. مردی دانا و بی‌طرف. باید او را به زانیا برسانیم. باید او را برای روزی آماده کنیم که تاج، نه هدیه، بلکه مسئولیت شود.»

وزیر سر تکان داد.

- «و اگر پادشاه بفهمد؟»

صدراعظم لبخندی تلخ زد.

- «آن‌گاه، شاید جانم را از دست بدهم. اما اگر زانیا نجات یابد، ارزشش را دارد.»

** شیش ماه بعد **

با لبخند به بابا گفتم: 

- چقدر این لباس‌ها قشنگ هست! 

بابا که چند ماه بود از ایران برگشته بود با افتخار به کت و شلوارهای برندش نگاه کرد. 

- همه رو همسرم برام گرفته. 

- همه می‌گفتن اون با دعا شما رو اینطور عاشق خودش نگه داشته، نگو با پول بوده. 

بابا زیر خنده زد و من هم خندیدم. بعد هر دو رفتیم و روی مبل‌ها نشستیم. به بابا گفتم: 

- ما توی دولت نفوذی داریم اما توی قوه قضایی نه. 

- دیگه سواد به کسی از طرف تو اطمینان نمی‌کنه که برای اینکار بذارش. 

- پس باید یک نفر از سمت ما طوری نشون بده که انگار سمت ما نیست. 

چند ثانیه گیج نگاهم کرد بعد گفت: 

- کی منظورته؟ 

- همسر تو بابا. همسر تو حقوق خونده و می‌تونه با چند مطلب غیر مهم به عنوان جاسوسی از ما خودش رو به سواد ثابت کنه و به داخل اون تشکیلات بره. 

اون روزهایی بود که مردم بخاطر برداشته شدن شهردار مورد رای مردم خیلی عصبانی بودن و حتی به پادشاه عریض نامه اعتراض نوشتن و من نمی‌دونستم که زانیا هم نامه اعتراض آمیزی به پادشاه نوشته بود. 

** دانای رمان **

 

هوای تالار سلطنتی سنگین بود. پرده‌های مخملی سرخ، نور خورشید را در خود بلعیده بودند و تنها شعله‌های لرزان مشعل‌ها، سایه‌هایی بلند بر دیوارها می‌انداختند. سواد با چهره‌ای درهم، پشت میز مرمرین نشسته بود. نامه‌ای در دست داشت، مهرش شکسته، خطش آشنا: دستخط زانیا.

زاکیا با گام‌هایی سنجیده وارد شد. نگاهش به نامه افتاد، اما چیزی نگفت. امپراطور گفت:

- «پسرم، به جای اطاعت، نصیحت می‌کند. گمان می‌برد که من راه را گم کرده‌ام.»

زاکیا آرام نزدیک شد.

- «اعلی‌حضرتا، گمان نمی‌کنم قصدش جسارت باشد. او تنها نگران است. نگران سرزمینی که روزی باید آن را به دوش بکشد.»

سواد نگاه تندی به او انداخت.

- «و تو،؟ تو که آموزگار اویی، به او نیاموختی که پادشاهی با سکوت آغاز می‌شود، نه با اعتراض؟»

زاکیا لحظه‌ای سکوت کرد. سپس با صدایی نرم گفت:

-«آموختم، سرورم. اما گاهی، سکوت جوانی، به معنای بی‌تفاوتی‌ست. و زانیا، بی‌تفاوت نیست. او از شما آموخته که پادشاه باید صدای مردم را بشنود— اگر آن صدا، از گلوی خودش برخیزد.»

سواد لحظه‌ای درنگ کرد. نگاهش از خشم به تأمل چرخید.

- «تو همیشه خوب حرف می‌زنی. 

- «من تنها آینه‌ام، سرورم. بازتابی از آن‌چه خودتان در دل فرزندتان کاشته‌اید.»

پادشاه آهی کشید. نامه را تا کرد و در آستینش گذاشت.

- «باشد. اما به او بگو، پادشاهی را با دل نمی‌سازند. با عقل می‌سازند.»

زاکیا خم شد.

- «دل و عقل، اگر با هم باشند، امپراتوری را جاودانه می‌کنند.»

و آن‌گاه که از تالار خارج شد، دلش آرام‌تر بود. می‌دانست که شعله‌ی خشم سلطان را خاموش کرده، هرچند برای لحظه‌ای. اما در دلش، ترسی خزیده بود: تا کی می‌تواند این آتش را مهار کند؟

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۱۶

** ترنج **

مشغول سرگرم کردن بچه‌هام بودم. 

تشت پر از برگ و آیتم های پاییزی، میز اتو و ماشینهای بچه ها، و بعد سقوط ماشینها در برگهای پاییزی و صدای خش خش و شور و هیجان بچه ها

بازی دوم: ۸ تا تیله آوردیم، نوبتی یک نفر تیله ها را قل میداد از روی میز اتو داخل تشت، دو نفر می‌گشتند و تیله ها را پیدا می‌کردند، همراه با دستورزی با برگها و صدای خش خش و نوازش طبیعت.

** کانال مادرانه های مشترک **

اون روزها من مجبور بودم که با ازدواج زانیا کنار بیام اما اجازه خواستم که دختری که مد نظر خودم بود رو نامزدش کنم. 

** دانای رمان **

شامگاه، آرام و سنگین بر کاخ سایه انداخته بود. در اتاقی کوچک با دیوارهای پوشیده از فرش‌های دست‌باف و نور لرزان شمع، زانیا با چهره‌ای گرفته به شعله‌ی شمع خیره شده بود. صدای در، آرام باز شد و زاکیا وارد شد.

زانیا بی‌آن‌که سر برگرداند، گفت:

- «او خشمگین شد، نه؟»

زاکیا آهی کشید و نشست.

- «نه آن‌قدر که فکر می‌کنی. اما بله، دلگیر بود.»

زانیا با تلخی گفت:

- «من فقط حقیقت را نوشتم. مگر نه این‌که پادشاه باید حقیقت را بشنود؟»

صدراعظم با نگاهی آرام پاسخ داد:

- «آری، اما حقیقت، اگر بی‌هنر گفته شود، به جای روشنی، آتش می‌افروزد. تو باید بیاموزی که چگونه حقیقت را در لفافه‌ی احترام بپیچی، نه برای تملق، بلکه برای بقا.»

زانیا سرش را پایین انداخت.

- «من از بازی‌های دربار خسته‌ام.»

زاکیا دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.

- «و من، هر روز با این بازی‌ها می‌جنگم تا تو بتوانی روزی بازی را تغییر دهی. اما تا آن روز، باید زنده بمانی. باید بیاموزی که کجا سکوت، خود فریاد است.»

لحظه‌ای سکوت میان‌شان نشست. سپس ادامه داد:

«امشب، پدرت را آرام کردم. اما فردا، شاید من نباشم. پس تو باید بیاموزی که چگونه دل سلطان را نگه داری، بی‌آن‌که از راهت بازگردی.»

زانیا به آرامی گفت:

- «تو برای من پدر بودی،. اگر روزی پادشاه شوم، به خاطر توست.»

زاکیا لبخندی زد، تلخ و پنهان.

- «اگر روزی پادشاه شوی، پادشاهی باش که پدرت به او افتخار کند، و من نیز.»

** شیش ماه بعد **

مادر جاسمین با ذوق دستم رو بوسید. 

- ملکه من ممنونم! ممنونم! شما ما رو به اوج رسوندین! 

بهش لبخند زدم. 

- من از اون روز که جاسمین رو انتخاب کردم قصد همچین کاری داشتم. 

همون موقع در باز شد و جاسمین درحالی که هنوز لباس نامزدیش تنش بود به سمت من دوید و توی بغلم فرود اومد. 

- ملکه! 

صداش نگران بودم. دستم رو روی سرش گذاشتم. 

- جان ملکه؟ 

سرش رو بالا آورد و همینطور که پاهام رو در آغوش گرفته بود نگاهم کرد. 

- خدمه میگن من قرار نامزد زانیا بشم، راست میگن؟! زانیا داداش منه! 

پیشونیش رو بوسیدم. 

- تو بانوی این خانواده میشی! مامانت همه چیز رو برات توضیح میده اما حالا بریم که به رژه ارتش بخاطر نامزدی شما برسیم.  

** دانای رمان **

 

 صدای ماشین‌ها و فریاد فرماندهان، فضا را پر کرده بود. شاهزاده زانیا با زرهی نقره‌ای و شمشیری آویخته بر کمر، در صف افسران جوان ایستاده بود. نگاهش مصمم بود، اما در دلش، چیزی میان غرور و اضطراب می‌لرزید. زاکیا، با ردایی تیره و چهره‌ای سرد، از دور نزدیک شد. افسران به احترام کنار رفتند. زانیا ایستاد، سینه‌اش را سپر کرد. زاکیا با اخم گفت: 

- «چه کسی به تو اجازه داد در این مانور شرکت کنی؟»

نگاه زیر چشمی سربازان به یکدیگر بود. او داشت بر سر شاهزاده فریاد میزد؟! زانیا خواست پاسخ دهد، اما صدای صدراعظم تیزتر شد:

- «پرسیدم، چه کسی؟»

زانیا بالاخره گفت:

- «خودم تصمیم گرفتم. خواستم در کنار سربازانم باشم. خواستم ببینم چگونه می‌جنگند، چگونه می‌افتند.»

زاکیا نزدیک‌تر آمد. صدایش پایین‌تر، اما سنگین‌تر شد.

- «تو هنوز پادشاه نیستی، زانیا. و حتی اگر بودی، پادشاهی به معنای بی‌قانونی نیست. هر گامی که بی‌اجازه برداری، نه نشانه‌ی شجاعت، که نشانه‌ی بی‌انضباطی‌ست.»

زانیا سرش را پایین انداخت.

- «فکر کردم... شاید تو خوشحال شوی. که دارم با ارتش گرم می گیرم. 

- «من خوشحال می‌شوم وقتی ببینم تو نه‌تنها می‌جنگی، بلکه می‌فهمی که چه زمانی باید بجنگی، و چه زمانی باید صبر کنی. امروز، به جای قدرت، بی‌صبری‌ات را نشان دادی.»

- «ببخشید! 

زاکیا نگاهش کرد. در آن نگاه، سختی بود، اما مهر هم بود.

- «من از تو حساب نمی‌کشم. اما اگر می‌خواهی روزی مردی شوی که دیگران از او حساب ببرند، باید اول یاد بگیری که خودت را مهار کنی.»

سپس برگشت، بی‌آن‌که منتظر پاسخ بماند. و زانیا، در میان میدان، ایستاده بود؛ نه شکست‌خورده، بلکه بیدارتر از همیشه.

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۱۷

** شیش ماه بعد **

مراسم عقد پسر و دخترم عالی داشت برگذار میشد. سوار ماشین سرباز خودمون بودیم و ما جلوتر از عروس و داماد حرکت می‌کردیم. دورتا دور خیابون مردم رقص‌های محلی می‌رفتن و برای ما جیغ و دست می‌زدن. پشت سرمون ماشینی بود که سواد به زانیا هدیه داده بود و حالا با گل تزیینش کرده بودیم و زانیا و جاسمین درش نشسته بودن و برای بقیه دست تکون می‌دادن. برگشتم و به اون‌ها نگاه کردم. اشک توی چشم‌هام حلقه زده بود. 

قرار بود هستیا و تکتا ساقدوش جاسمین باشن و دادا و زاکیا ساقدوش داماد. به مقابل کلیسا رسیدیم. اول ما پیاده شدیم و مردم برامون هلهله کشیدن. ما بالای پله‌ها منتظر عروس و داماد ایستادیم. وقتی پیاده شدن چنان هلهله‌ای بلند شد که گوش‌ها رو کر کرد. زانیا خیلی محبوب بود و با وجود ولیعهد شدن دادا هنوز همه اون رو ولیعهد می‌دونستن. زانیا کت و شلوار مشکی با جلیقه ستش و پیراهن پوست‌پیازی و کراوات پوشیده بود. 

می‌تونست لباس محلی بپوشه اما خودش علاقه به لباس‌های مد اروپایی داره. با لذت نگاهش کردم. این همون پسر شیش ساله‌ای بود که برای اولین بار دیده بودمش! جاسمین هم همراهش می‌اومد. یک لباس سفید عروس که دامن ساتن ساده و بالاتنه حریر و آستین‌های بلند داشت و دست گل کالباسی دستش بود و برای بقیه دست گلش رو تکون می‌داد. 

با اشراف و خانواده به داخل کلیسا رفتیم. مردم محلی هنوز بیرون کلیسا می‌رقصیدن. من صندلی اول کلیسا نشستم و داماد و شاهدها و ساقدوشش‌هاشون هم صندلی دوم. کشیش منتظر بود. کشیش گفت: 

- عزیزان ما خوش آمدید! حضرت عیسی مسیح هم اکنون شاهد این مراسم عقد هستند. 

بعد اعلام شد که عروس و پدرش وارد میشن. همه به اون سمت برگشتن. جسیکا بازوی سواد رو گرفته بود. سواد دوست نداشت این قسمت رو انجام بده چون جسیکا رو دختر خودش نمی‌دونست اما من که نمی‌خواستم جسیکا جز دختر خوانده خاندان سلطنتی معرفی نشه هیچ خبری به پدر واقعی جسیکا ندادم. به مادر جسیکا نگاه کردم. اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود و با لذت دختری که حتی نمی‌تونست اعلام کنه دختر خودش هست رو نگاه می‌کرد. 

عروس به بالای سن رسید و با چشم‌های اشکیش دنبال مادرش گشت اما جز یک نگاه سرسری نینداخت. سواد همون بالای سن سرویس جواهری که من بهش داده بودم رو به سر و گردن عروس وصل کرد و کاری که با هزار دعوا قرار بود انجام بده رو انجام داد. یعنی پیشونی اون رو بوسید. بعد هم اومدن و کنار من نشست. صورتش درهم بود. روم رو از اون گرفتم و حواسم رو به مراسم عشای ربانی دادم. 

صدای ساز و دهول هنوز از بیرون کلیسا می‌اومد. مراسم عشای ربانی انجام میشد. من با این مراسم مخالف بودم اما به احترام دین رسمی کشوری چیزی نمی‌گفتم. بعد عروس داماد روبه‌روی هم ایستادن.  یک‌لحظه ناخوداگاه نزدیک بود صلوات بفرستم که حواسم رو جمع کردم. بعد سرود مذهبی شروع شد. یکی از بخش‌های ویژه مراسم ازدواج کاتولیک، همخوانی سرودهای مذهبی است. کشیش یا اسقف از مهمانان دعوت می‌کند تا با یکدیگر این سرودهای روحانی را بخوانند و فضایی سرشار از همبستگی و معنویت ایجاد کنند.

در این مراسم، عروس یا داماد از یکی از اعضای خانواده یا دوستان نزدیک می‌خواهند که بخشی از عهد عتیق را برای مهمانان قرائت کند. که البته این بخش را خود پادشاه بر عهده گرفت. اغلب زوج‌های کاتولیک روایت آفرینش انسان در انجیل، به‌ویژه داستان آفرینش آدم و حوا، را برای این بخش انتخاب می‌کنند، چرا که این داستان پیوندهای مقدس انسانی و آغاز زندگی مشترک را به زیبایی به تصویر می‌کشد.

در مراسم ازدواج کاتولیک، مزامیر توسط آوازخوان مذهبی از کتاب مزامیر قرائت می‌شود. این اشعار معنوی شامل مزامیر پاسخگو هستند، که در آن حضار پس از شنیدن کلمات خداوند، عباراتی را به عنوان واکنش و در قالب همخوانی بیان می‌کنند. آوازخوان بخش اصلی اشعار را می‌خواند و حضار با اشعار پاسخگو همراهی می‌کنند.

پدر روحانی در بخشی از مراسم، سرودهای مذهبی را از چهار کتاب عهد جدید که زندگی حضرت عیسی را به تصویر می‌کشند، می‌خواند. این سرودها فضایی معنوی و الهام‌بخش را برای مراسم ایجاد می‌کنند. 

توی این مراسم کمی حالت تهوع داشتم. 

پس از قرائت انجیل، پدر روحانی درباره ماهیت ازدواج و عشق سخنرانی می‌کند. این موعظه که بخشی کلیدی از آیین‌های کاتولیک است، به زوج‌ها و مهمانان یادآوری می‌کند که ازدواج پیمانی مقدس و آمیخته با عشق الهی است

حدس می‌زدم باردار باشم

 

نام عروس و داماد]، امروز در حضور خداوند و این جمع از عزیزان گرد هم آمده‌ایم تا پیمان ازدواج شما را جشن بگیریم. ازدواج در نزد خداوند مقدس است و نمایانگر عهد عشق، وفاداری، و احترام میان دو نفر است که تصمیم گرفته‌اند زندگی مشترک خود را با برکت الهی آغاز کنند.

پیمان عروس و داماد:
داماد:
من، [نام داماد]، تو را، [نام عروس]، به عنوان همسر خود انتخاب می‌کنم.
در حضور خداوند و این جمع حاضر، عهد می‌بندم که در شادی و سختی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، به تو وفادار باشم و تو را دوست بدارم، تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند.

عروس:
من، [نام عروس]، تو را، [نام داماد]، به عنوان همسر خود انتخاب می‌کنم.
در حضور خداوند و این جمع حاضر، عهد می‌بندم که در شادی و سختی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، به تو وفادار باشم و تو را دوست بدارم، تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند.

کشیش (به حضار):
آیا شما، خانواده و دوستان گرامی، تعهد می‌کنید که در تمامی مراحل زندگی این زوج را حمایت کرده و برای عشق و شادی آنها دعا کنید؟

حضار:
بله، ما تعهد می‌کنیم.

کشیش:
[نام داماد] و [نام عروس]، اکنون شما در حضور خداوند و شاهدان اینجا، پیمان ازدواج خود را اعلام کرده‌اید. من شما را به عنوان زن و شوهر اعلام می‌کنم.
آنچه خداوند به هم پیوسته است، هیچ‌کس نتواند جدا سازد.

کشیش:
[نام داماد]، اکنون می‌توانی عروس خود را ببوسی.

 

پس از پایان قرائت پیمان ازدواج، عروس و داماد حلقه‌های ازدواج را در حضور کشیش و شاهدان به یکدیگر هدیه می‌کنند، که نماد تعهد و عشق پایدار میان آن‌هاست.

پادشاه در آنجا انگشتر خود را از دست در آورد و به زانیا هدیه داد. زانیا از خوشحالی نمی‌دونست چی بگه. این هدیه خیلی با ارزش بود و نشونه دهنده احترام پادشاه به اون بود. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۱۸

عروس و داماد همراه با پدر روحانی و تمام مهمانان، دعاها و نیایش‌های ویژه مراسم کاتولیک را اجرا می‌کنند. این بخش، برکت و معنویت خاصی به جشن می‌بخشد. عروس و داماد با پدر روحانی و مهمانان دست می‌دهند و با یکدیگر صلح و محبت را به اشتراک می‌گذارند، که نمادی از صمیمیت و وحدت است. 

احساس حالت تهوع‌م بیشتر شد. وقتی که بلند شدم و با عروس و داماد دست دادم به سختی تونسته بودن روی پام بایستم. پس از اتمام مراسم، عروس و داماد همراه با پدر روحانی، ساقدوش‌ها و شاهدان کلیسا را ترک می‌کنند. این خروج بر اساس نظم خاصی و دقیقاً برعکس ترتیب ورود افراد به مراسم انجام می‌شود. این لحظه، پایانی باشکوه برای آیین ازدواج است و با همراهی نگاه‌های تحسین‌آمیز و آرزوهای خوب مهمانان همراه خواهد بود.

بیرون که رفتیم هلهله بالاتری بهمون رسید و مردم ذوق کردن. عروس و داماد براشون دست تکون می‌دادن و سفیرها توی صف اول جمعیت منتظر بودن که جلو بیان و هدیه‌هاشون رو تقدیم کنند. لبخند زدم. امروز بهترین روز زندگیم بود. 

** شیش ماه بعد **

زانیا هجده ساله

جاسمین پونزده و نیم ساله

دزیره دوازده ساله

سبا ده ساله

و حسین نه ساله

عبدالذهاب هفت سال و پنج ماه

یک بچه دیگه هم توی شکمم بود که بخاطرش خیلی خوشحال بودم چون خیلی وقت بود بچه‌دار نشده بودم. شب اتاق همسر دوم دعوت بودیم. نمی‌دونم چرا اصرار داشت که ناهار اونجا دعوتمون کنه. لباس قشنگی پوشیدم و با خود سواد که رابطه‌مون خیلی عالی شده بود به اونجا رفتیم. اون زن بلند شد و احترام گذاشت. تازه متوجه شدم چرا ما رو خواسته.

برای اتاقش یک میز بزرگ سفارش داده بود. برای خدمه هم کرسی زده بود. همه خانواده دور میز نشستیم. سواد پرسید: 

- این از کجا اومده؟ 

- این رو سفیری به جاسمین خانم هدیه داد و ایشون چون دوست نداشت توی کاخش میز بذاره به من هدیه داد. 

لبخند زدم. جاسمین بجای اینکه به من بده به اون داد؟! سواد به جاسمین نگاه کرد. جاسمین لبخند زد. 

- ملکه دوم خوششون اومد و من بهشون تقدیم کردم. 

پس اینطوری بود. همه دور میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم. در همون حال درباره جشن عروسی زانیا و همسرش و جایی که باید باشن صحبت می‌کردیم. من می‌گفتم: 

- دلم نمیاد بچه‌هام از خودم دور باشن. کاش توی کاخ بمونند. 

- نمیشه عزیزم، اینجا خودشون حریم شخصی ندارن. 

- پس یک کاخی که نزدیک باشه براشون پیدا کنیم. 

لبخند عجیبی زد و گفت: 

- برنامه دیگه‌ای براشون دارم. 

** دانای رمان **

باد بهاری از پنجره‌ی باز تالار وزید و پرده‌های حریر را به رقص درآورد. در میان تالار، سواد نشسته بود، چهره‌اش آرام اما نگاهش نافذ. زاکیا در کنارش ایستاده بود، و زانیا، با ردایی ساده‌تر از همیشه، مقابل‌شان ایستاده بود؛ قامتش راست، اما دلش پر از تپش. سواد گفت:

- «زمان آن رسیده که طعم مسئولیت را بچشی، پسرم. فرمانداری شهر ترنج را به تو می‌سپارم.»

لحظه‌ای سکوت. زانیا پلک زد. شهر ترنج شهرک کوچیک اما پیشرفته‌ای بود که مادرش ساخته بود اما حالا اولین شهر پر جمعیت کشور شده بود و چهارصد نفر جمعیت داشت درحالی که پایتخت فقط سیصد نفر جمعیت داشت. او سر تعظیم فرود آورد.

- «افتخار بزرگی‌ست، پدرم. سعی خواهم کرد شایسته‌ی اعتمادتان باشم.»

پادشاه چیزی نگفت. تنها با نگاهی سنگین، او را سنجید. گویی می‌خواست بداند آیا این پسر، مرد شده یا هنوز در سایه‌ی پدر و وزیر نفس می‌کشد. پادشاه اجازه مرخصی داد و اون‌ها بیرون رفتن. زاکیا به سراغ شاهزاده رفت و لبخندی زد، اما در نگاهش چیزی از نگرانی پنهان بود.

«ترنج، تنها یک شهر نیست. آینه‌ای‌ست از آینده‌ات. هر تصمیمت، هر قضاوتت، در گوش دربار خواهد پیچید. و هر لغزشت، بهانه‌ای خواهد شد برای آنان که چشم دیدنت را ندارند.»

شاهزاده آهسته گفت:

- «می‌دانم. و می‌دانم که تو مراقب خواهی بود.»

زاکیا سر تکان داد.

- «تا جایی که بتوانم. اما از این‌جا به بعد، تو باید خودت باشی. من نمی‌توانم در هر جلسه کنارت بنشینم. نمی‌توانم هر فرمانت را اصلاح کنم. باید بیاموزی که چگونه هم پسر سلطان باشی، هم فرماندار مردم.»

زانیا لبخند زد.

- «و اگر اشتباه کنم؟»

- «اشتباه خواهی کرد. اما مهم این است که از هر اشتباه، پله‌ای بسازی. و یادت نرود—در آماسیه، تو تنها نیستی. سایه‌ی من، اگرچه دور، اما همیشه همراه توست.»

و هر دو مصمم به چشم‌های هم خیره شدند. 

** ترنج **

از وقتی فهمیدم که زانیا به شهرداری شهر من گذاشته شده خیلی خوشحال شدم. یک خونه بزرگ هزار و دویست متری توی شهرم بود که برای زانیا و جاسمین اختصاص دادم و هیئت سی نفره برای کارهای خونه و ده نفر برای مشورت و کارهای دولتیش آماده کردیم. اون روز پیشونی پسرم رو بوسیدم و دخترم رو در آغوش گرفتم و به همراه مادر واقعیش که هنوز هم کسی، حتی زانیا خبر نداشت کی هست به شهر ترنج فرستادمش. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۱۹

گروه‌های مختلف دانشجویی برای این که امکان اظهارنظر در امور مختلف را پیدا کنند، نیاز به تشکیلات داشتند. انجمن‌ها دانشجویان برچیده شده بودند و دانشجویان ضرورت احیای انجمن‌های دانشجویی را احساس می‌کردند. دانشجویان اکثر دانشگاه‌ها، بازسازی انجمن‌ها را آغاز کردند که دانشگاه علم و صنعت نیز از آن جمله بود. دودستگی بین دانشجویان هنگام نگارش اساس‌نامه موجب تشکیل دو انجمن شد.

دانشجویانی که گرایش به مجاهدین خلق داشتند، اصرار بر افزودن عبارت «مبارزه با ارتجاع» را داشته و «انجمن دانشجویان آزاده» را تأسیس کردند. اعضای تشکل‌های اسلامی دانشجویان به مدت ۳ روز در دانشگاه پلی‌تکنیک مشغول مذاکره و تدوین اساس‌نامه شدند که سرانجام دفتر تحکیم وحدت به عنوان یک نهاد بین‌دانشگاهی تأسیس شد. شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت تصمیم گرفت که جلسات هفتگی خود را به جای حضور یک نماینده از سوی پادشاه، با حضور ۵ نفر شامل برگزار کند.

در دوره شهرداری زانیا اقداماتی چون جایگزین کردن تعداد زیادی از چراغ‌های قرمز و تقاطع‌ها با دور برگردان، تلاش ناموفق برای تاسیس نمایشگاه بین‌المللی، تغییر مدیریت و محتوای روزنامه همشهری، صدور مجوز ساخت برج‌باغ‌ها، تقویت و تأسیس مراکز مذهبی و جشن‌ها در شهرداری و برگزاری سالانه نمایشگاه عطر سیب، برخورد با فرهنگسراها به عنوان محل فساد و منکر، و تعطیل کردن برخی مراکز فرهنگی شهرداری چون خانه تئاتر، اداره تئاتر، آموزشگاه مجسمه‌سازی بود. 

از این اطلاعات چیزهای جدیدی از زانیا کشف کردم. اینکه زانیا اصلا اهل هنر نیست و این برام عجیب بود. زمان زایمان من فرا رسید. این زایمان از همه زایمان‌هام راحت‌تر بود. اسم پسرم رو خودم گذاشتم. قصد نداشتم بعد از این بچه‌دار بشم و دوست داشتم آخرین بچه‌م اسمی ایرانی داشته باشه. اسمش رو فراز گذاشتم. حالا... 

زانیا هجده و هشت ماه بود

جاسمین شونزده

دزیره دوازده و هشت

سبا ده و هشت

و حسین نه و هشت

عبدالذهاب هشت

و فرازم به خانواده‌مون پیوسته بود. با پیوستن فراز یا شاید بالاتر رفتن سنمون سواد کمتر دنبال دختر بازی بود و بیشتر با ما وقت می‌گذروند و حتی بعد از سال‌ها دوباره باهم به طبیعت گردی رفتیم. احساس می‌کردم که دوباره داره خوشبختی بهم روی میاره که سواد چیز عجیبی گفت: 

- می‌خوام سبا رو به عنوان تشکر از خدا بخاطر نگه داشتن حکومتم به کلیسا هدیه بدم. 

من که گیج شده بودم گفتم: 

- این یعنی چی؟ 

- اون از حالا توی کلیسا زندگی می‌کنه. 

- توی کلیسا زندگی می‌کنه؟! یعنی چی؟! 

با خونسردی توضیح داد: 

- برای تشکر به کلیسا هدیه‌ش میدم که برای خودشون بزرگش کنه و به عنوان راهبه ازش استفاده کنه و اون دیگه حق نداره پاش رو از کلیسا بیرون بذاره مگه برای کارهای کلیسا.

چند ثانیه خشک موندم و بعد گفتم: 

- فکر نمی‌کردم هنوز این قانون باشه. 

- نمی‌دونم توی بقیه کشورها هست یا نه اما ما که هنوز داریم. 

یادم باشه توی اولین فرصت برای تغییر این قانون قدمی بردارم. 

- بهرحال من که نمی‌تونم بچه‌م رو برای اینکار بفرستم. 

اخم کرد. 

- یعنی چی؟ 

- یعنی چی نداره! بچه‌م ها! اصلا تو خودت چطور می‌تونی همچین کاری با بچه‌ت بکنی؟ 

- اون در راه خدا خیرات میشه. 

اخم کردم. 

- اگه در راه خدا هست از بچگی تحت تعلیم مذهبی قرارش میدم. 

- از تو بچه مذهبی در میاد؟ 

- تمومش کن سواد، قرار نیست بچه‌م رو از خودم جدا کنم. ابدا! 

پوزخند زد. 

- چطور توی کشور شما کسی اجازه داره بره کشته بشه بعد میگین در راه خدا؟ 

- اون خیلی فرق می‌کنه! 

- دقیقا چه فرقی می‌کنه؟ اون هم همین دیگه. 

درحالی که از حرف‌های بی‌منطقش کلافه شده بودم گفتم: 

- یک انسان عاقل و بالغ تصمیم می‌گیره خودش رو جایی که واقعا نیاز هست فدا کنه. این فرق می‌کنه با اینکه بچه‌ای که از خودش حق انتخاب نداره رو به جایی که واقعا نیازی نداره تبعید کنی. 

- اون تشکر من از خداست! 

- مگه بابل قدیم هست که بچه‌ت رو برای خدا قربانی کنی! ماشالله تو که پادشاهی، یک چیزی خودت برای خدا نذر کن. 

با عصبانیت گفت: 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

۱۲۱

- اون بچه من هست و من برای خدا نذرش کردم. فراموش نکن که من پدر اون بچه هستم و صاحبش. توهم باید بدون چون و چرا از من اطاعت کنی. تا آخر هفته هرچقدر می‌خوای باهاش وقت بگذرون اما آخر هفته اون به کلیسا سپرده میشه. 

اون رفت و رنگ من پریده بود. مگه میشه بچه‌م رو از مقابل چشمم به کلیسا داد! نه، من نمی‌ذاشتم اینکار رو بکنه. با همه وجود جلوش در می‌اومدم. من از بچه‌م نمی‌گذشتم. به هیچ‌وجه! یک راحل به ذهنم رسید. سریع گوشیم رو در آوردم. نیازی نبود تیم فیلم‌برداریم رو بگم بیاد خودم از پسش بر می‌اومدم. دوربینم رو باز کردم و یک فیلم یهویی سریع از خودم گرفتم. 

رنگم بخاطر اتفاقی که قرار بود بیفته پریده بود و به حدی ترسیده بودم که به اندازه کافی ترحم انگیز بنظر بیام. به محض باز شدن ضبط کلیپ ماجرا و گفتم و به این فرهنگ اعتراض کردم و وحشتی که به عنوان یک مادر وجودم رو گرفته بود گفتم. کلیپ رو فرستادم و منتظر تاثیر تنها راه نجاتی که به ذهنم رسیده بود شدم. بیست دقیقه نشد که در با شدت باز شد. از جا پریدم. سواد بود. عصبانی به سمتم اومد و داد کشید:

- معلوم هست تو داری چیکار می‌کنی؟! 

از لحنش از جا پریدم. 

- چی شده؟! 

همینطور که جلو می‌اومد گفت: 

- اون چی بود که توی اینستات برام گذاشتی؟ 

لب‌هام رو روی هم فشار دادم. از واکنشش یکم ترسیده بودم. همه چیز من رو یاد اون کتکی که اول ازدواج بهم زده بود می‌انداخت اما دیگه قصد نداشتم مظلوم باشم. 

- برای تو؟ نه، فقط یک درد و دل ساده با فالورهام بود. 

با همون فریاد گفت: 

- توی یک ربع اول نه میلیون بازدید گرفت. 

ایول، به این میگن یک نقشه پیروز! طلبکار گفتم: 

- بله، بازدید گرفت چون همچین جنایتی از طرف یک پدر برای بچه‌ش خیلی برای مردم عجیب هست. 

فریاد کشید: 

- ترنج، می‌کشمت! 

به سمتم خیز برداشت. هرچی اون جلو می‌اومد من عقب می‌رفتم تا اینکه به مبل گیر کردم و روش افتادم. دستش رو بالا برد اما قبل از اینکه مشتش توی صورتم فرود بیاد درحالی که نفسم از ترس ایستاده بود گفتم: 

- دستت به من بخوره... همین رو عکس می‌گیرم می‌ذارم اینستا. 

مشتش توی هوا ایستاد. کمی دستش لرزید و مشتش رو پایین آورد. هنوز عصبی بود پس فریاد زد:

- فکر کردی می‌ذارم دیگه توی اینستا فعالیت کنی! 

پوزخند زدم و با خونسردی که سعی داشتم ترسم رو پشتش پنهان کنم گفتم: 

- فقط کافیه من توی اینستا دیده نشم تا کل جهان براشون سوال بشه من کجا هستم. 

درحالی که معلوم بود توی بد کیش و ماتی گیر کرده گفت: 

- تموم شد. تو دیگه برای من مردی ترنج. 

پوزخندم تبدیل به زهرخند شد. 

- من خیلی وقته برات مردم سواد. خیلی وقته! اون سوادی که یک روز من رو توی تهران دوست داشت از بعد به قدرت رسیدنش حتی من رو به یاد نمی‌آورد. 

عصبانیتش یکم کمتر شد. گفتم: 

- فکر کردی نمی‌دونم که بخاطر عشق برنگشتی، بخاطر اتحاد با ایران به تهران برگشتی تا من رو ببری؟ 

جا خورد. ادامه دادم: 

- اولش نفهمیدم. بعد نخواستم باور کنم. اما بالاخره باور کردم و شکستم. 

نگاهش رنگ همدردی گرفت. 

- ترنج! 

روم رو گرفتم. نمی‌خواستم اشکم رو ببینه. یک قدم جلو اومد و دستش بالا اومد تا روی بازوم قرار بگیره اما انگار یکدفعه یاد اون کلیپ افتاد و دستش خشک و بعد مشت شد و پایین اومد و روش رو برگردوند و گفت: 

- زودتر اون کلیپ رو پاک کن و دخترت رو آماده این سفر کن. 

اون رفت و من زیر لب گفتم: 

- عمرا! 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

۱

بعد دوباره گوشیم رو باز کردم و با گریه اینبار واقعا ساختگی، چون اعتقاد داشتم کار داره عالی پیش میره، ماجرا رو تعریف کردم و کلیپ رو فرستادم و منتظر خبر موندم. اینبار سواد که دیگه واقعا از اومدنش به بالای سرم می‌ترسیدم نیومد و من هر پنج دقیقه یکبار به دو کلیپ‌هام سر می‌زدم که پشت سر هم لایک می‌خورد. سر همون گوشی خوابم برد.

وقتی بیدار شدم دیدم عجب چیزی شده! کل دنیا درگیر شدن. حداقل دو هزار و صد بلاگر بازپخشش کردن. در رو زدن. 

- بله.

صبیه داخل اومد و احترام گذاشت و گفت: 

- زاکیا کارت داره. 

زیر لب زمزمه کردم: 

- زاکیا! 

حتم داشتم که زاکیا طرف من در میاد. بلند شدم و صورتم رو پوشیدم و لباس عوض کردم و به سمت اتاق منشی رفتم. اون اجازه نداشت بدون پادشاه داخل کاخ بیاد. با دیدن من احترام گذاشت. 

- بانوی من! 

- جناب! اوضاع چطور هست؟ 

- از چند مقام رسمی... حتی پاپ نامه به ما رسیده که نباید همچین کاری بکنیم و حتی سنت هم باید برداشته بشه. 

سعی داشت نیشخند گوشه لبش رو هم پنهان کنه اما انگار اون هم از این پیروزی من به سواد خوشحال بود. 

- دولت ایران هم پیغام فرستاده اگه شما نمی‌خوام همسر و فرزندانتون رو نگه‌دارید اون‌ها می‌تونند به ایران بیان. اون‌ها عزیزدل این ملت هستن. 

لبخند زدم. 

- خوب پادشاه چی گفتن؟ 

- ایشون قبول کردن که علاوه بر نفرستادن پرنسس، پیشنهاد لغو این قانون رو به مجلس بده. 

نفس راحتی کشیدم. 

- و دوست دارم تایید بشه. 

سر تکون داد. 

- حتما بانوی من. 

با لبخند خواستم برگردم که گفت: 

- فقط.... 

به سمتش برگشتم. یکم چهره‌‌ش معذب شد. 

- پادشاه گفتن که دیگه نمی‌خوان شما رو توی کاخ ببینند. 

جا خوردم. 

- این یعنی چی؟! 

جوابی نداد. 

- من باید به ایران برگردم؟ 

- نه... دستور دادن شما به شهرک شاهزاده زانیا برید. و گفتن بهتر این مسئله رو هم بزرگ نکنید. 

- بچه‌هام؟! 

با خیال آسوده‌تری گفت: 

- اون‌ها مادرشون رو همراهی می‌کنند. 

نفس عمیقی کشیدم. ته دلم رو غم گرفته بود. احساس می‌کردم با هرچی که بینمون گذشته باز هم برای من زن و شوهر هستیم. با اینکه می‌دونستم تقریبا جز سال اول ازدواجمون دیگه سواد من رو دوست نداشت. لوازمم رو جمع می‌کردن و من با غصه نگاه می‌کردم. وقتی با بچه‌هام از کاخ می‌رفتم حتی سواد برای بدرقه‌م نیومد. 

** نه ماه بعد **

زانیا نوزده ساله

جاسمین هفده

دزیره سیزده

سبا یازده

و حسین ده

عبدالذهاب هشت و نه ماه 

فراز هشت ماه بود

به کاخ کوچیک زانیا اومدم و حالا از خیلی از قدرت‌هام دور بودم اما اینجا هم افراد زیاد و عزیزی رو پیدا کرده بودم. زانیا و جاسمین هر دو عاشق من بودن و از اینجا بودنم خیلی خوشحال بودن و فقط مادر اصلی جاسمین بود که خوشحال نبود. انگار من رو رقیب خودش در مادری جاسمین می‌دید. بچه‌ها اول از دوری پدرشون خیلی اذیت شدن اما کم‌کم قبول کردن که این اتفاقات در خاندان سلطنتی طبیعی هست و علاقه پدرشون به اون‌ها یک علاقه رسمی هست. 

حالا هم من توی اتاق جاسمین بودم و بعد از زایمان آسونش که واقعا خیلی کم اذیت شدنش خیالم رو راحت کرد دو قلوهاش رو در آغوش گرفته بودم با لبخند خوشحالی به سواد که برای تولد دوقلوها پیش ما اومده بود زل زدم. 

- قشنگن، نه؟ 

سواد هم با خنده و محبت نگاهشون کرد. 

- خیلی! 

و بعد اول پسر رو در آغوشش گرفت و دم گوشش اذون گفت و گفت: 

- اسم تو ابراهیم هست. اسم تو ابراهیم هست. 

لبخند زدم. این اسم رو دوست داشتم. من رو یاد سال‌های دوری که ایران بودم می‌انداخت. پسر رو به آغوش زاکیا که همراهش اومده بود داد و دختر رو در آغوش گرفت و دم گوشش گفت: 

- اسم تو جس هست. اسم تو جس است. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

۱۲۲

جاسمین از اینکه اسم بچه رو شبیه اسم اون گذاشت خوشحال بود. این اولین واکنش محبت‌آمیزی بود که توی این سال‌ها از سواد گرفته بود. 

** دانای رمان **

تابستان شهرک، گرم و پرغبار بود. در بازار شهر، شورش کوچکی رخ داده بود. افزایش مالیات، نارضایتی مردم، و خطای یکی از مأموران مالیاتی. زانیا بی‌درنگ واکنش نشان داد. فرماندار جوان، بی‌آن‌که منتظر تأیید دربار بماند، مأمور خاطی را عزل کرد و فرمانی صادر کرد که مالیات‌ها را برای سه ماه تعلیق می‌کرد.

مردم شادی کردند. بازار آرام شد. اما در استانبول، خبر، چون شعله‌ای در انبار باروت پیچید. در تالار مرمرین کاخ، سلطان نامه‌ی زانیا را در دست داشت. چهره‌اش سرد بود، صدایش آرام، اما هر واژه‌اش چون پتک بر سنگ.

- «پسرم، از کی تا به حال، فرمانداران خودسر شده‌اند؟»

زاکیا با چهره‌ای بی‌حالت، در حالی که معدب جلوی میز پادشاه ایستاده بود پاسخ داد:

- گمان می‌کنم نیتش آرام‌کردن مردم بوده، سرورم. نه بی‌احترامی.

سواد برخاست.

- «نیت؟ نیت کافی نیست، پاشا. او باید بداند که هر فرمان، بازتابی‌ست از اراده‌ی من. اگر امروز مالیات را ببخشد، فردا چه؟ ارتش را هم بدون من به جنگ می‌فرستد؟»

زاکیا سکوت کرد. در دلش، هم نگرانی برای زانیا بود، هم ترس از شکافی که میان پدر و پسر در حال شکل‌گیری بود. سواد ادامه داد:

- «او باید بازگردد. به پایتخت. تا بداند که قدرت، بی‌انضباطی نیست. و اگر نیاید...»

زاکیا آهسته گفت:

- «اجازه دهید من با او سخن بگویم. شاید هنوز بتوان راهی یافت، پیش از آن‌که دل‌ها از هم دور شوند.»

سواد نگاهش کرد.

- «تو همیشه میان ما ایستاده‌ای. اما مراقب باش. گاهی، کسی که میان دو آتش می‌ایستد، خودش می‌سوزد.»

در همان شب، زاکیا نامه‌ای نوشت. نه با مرکب، که با اضطراب. به زانیا هشدار داد، با زبانی پدرانه، اما قاطع. و در پایان نوشت:

«فرزندم، گاهی حتی نیت‌های پاک، اگر بی‌اجازه باشند، بهانه‌ای می‌شوند برای آنان که در تاریکی منتظر لغزش تو هستند. بازگرد. پیش از آن‌که دیر شود.»

** شیش ماه بعد **

سواد تمام طرفدارهای من توی دولت رو بیرون کرد و حتی خزانه مخفی‌م رو پیدا کرد اما از سمت قانون پیگیری نکرد و به روی من هم نیاورد. اون دیگه بیخیال من شده بود و بقیه خانواده‌ش رو توی کاخش آورده بود. فقط هر جشن ما به پایتخت می‌رفتیم و دستش رو می‌بوسیدیم. یادمه توی عید قبلی زانیا دیر رسید. سواد اول خشمگین بهش گفت: 

- کجا بودی؟
- ببخشید، دیر رسیدم. امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشید.
چند ثانیه نگاهش کرد. بعد لبخند زد.
- مگه میشه از دست تو ناراحت بشم! 
و بغلش کرد. پسرهای دیگه با حسادت نگاهشون کرد. بعد نشستن به مشاعره کردن. کاری که جاسمین عاشقش بود و اون توی مراسم‌ها مدش کرده بود. من هم خودم رو مشغول بچه‌هام کرده بودم. مخصوصا دزیره که توی سن حساسی بود. یک روز درس اول‌شون داستان معلمی بود که به یه روستای منتقل شده بود که بیشتر شاگرداش انگلیسی بلد نبودن و معلم‌های قبلی رو فراری داده بودن. اما این معلم جا نزد و وایستاد و زبونشون رو از یکی از بچه‌ها یاد گرفت و با بچه‌ها ارتباط برقرار کرد..

 

زنگ بعدی نقاشی داشتن و معلم‌شون گفت:

- هر کدوماتون که مایلین، یکی از عکس‌های افسانه‌های تاریخی ما رو بکشین.

یک عکس از چند تا میوه هم فرستاد که بقیه بکشن. دزیره نگاهی به عکس‌های افسانه‌ها انداخت و گفت:

- دلم می‌خواد این‌ها رو بکشم، ولی خیلی سختن. نمی‌تونم بکشم‌شون. 

- می‌ترسی نتونی مثل خودش بکشی؟

- آره، خیلی سخته.

سعی کردم با آرامش به سمت اعتماد به نفس بکشونمش. 

- می‌تونی اون یکی رو بکشی. اما یادته تو درس قبلی گفتی من هم اگه به جای این معلم بودم، از سختی کار فرار نمی‌کردم؟ تو واقعاً آدمی نیستی که از کارهای سخت فرار کنی. کسی که فرار می‌کنه، راه پیشرفتش رو می‌بنده. تو نقاشیت خوبه. ممکنه نتونی عین کتاب بکشی، ولی فقط اگه از سختی کار نترسی و بهش حمله کنی، می‌تونی مهارت رو بیشتر کنی. این نظر منه، با این وجود به انتخابت احترام می‌گذارم 

شروع کرد به کشیدن و می‌شنیدم که با خودش حرف می‌زنه:

- اوه مای گاد😳 ببین چی شد😆
دلم واسه رستم بیچاره سوخت...🤦
ابهت رستم پاک از دست رفت😁
اگه بدونه چه جوری کشیدمش...🥴😅
فکر کنم رستم اون دنیا یقه‌م رو می‌گیره🤣
به نظرم مدال افتضاحترین نقاشی رو بگیرم😅
الان معلم‌مون می‌گه هستی جان قربون دستت تو دیگه نقاشی نکش😁 تو بهتره همون نویسندگی رو دنبال کنی😂
- چه خوبه که با کامل نبودن خودت داری شوخی می‌کنی. پذیرشش رو برات آسون‌تر می‌کنه. شوخی تو شرایط پرفشار باعث می‌شه استرست کمتر بشه.
همینطور که به نقاشیش ادامه می‌داد، یواش یواش جملاتش هم تغییر می‌کرد:
انگار بدم نشدا
ترشی نخورم یه چیزی میشم.
نه، واقعاً خوب شد.
وااای مامان بیا ببین دخترت چه کرده😃
رفتم نقاشیش رو دیدم و گفتم:

- چه خوب که نترسیدی و مثل یه شیر بهش حمله کردی👏👏👏 الان چه احساسی داری؟
همینطور که ازش عکس می‌گرفت و می‌فرستاد داخل گروه، گفت:

- وای... خیلی خوشحالم😍😍😍

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

۱۲۳

همون‌موقع منشی زانیا داخل اومد و گفت: 

- ملکه من! 

- چی شده؟ 

- شاهزاده خواستار دیدار شما توی اتاق مشاوره شدن. 

معمولا زانیا هر وقت من رو کار داشت خودش به اتاقم می‌اومد پس برام تعجب شد که چه اتفاقی افتاده پس بلند شدم و گفتم: 

- الان میام. 

و آروم لپ دزیره رو کشیدم. 

- تو مشغول کارت باش! 

سر تکون داد یعنی باشه. به سمت اتاق مشاوره زانیا رفتم. این کاخ نسبت به کاخ ما کوچیک‌تر بود و خیلی زودتر رسیدم. وارد که شدم دیدم همه مشاور و وزیرهای زانیا هستن. همه با دیدن من بلند شدن و من معذب شدم چون اگه می‌دونستم انقدر آدم هستن یک لباس بهتری می‌پوشیدم ولی الان با لباس راحتی اومده بودم. 

- چه اتفاقی افتاده؟ 

زانیا با ادب گفت: 

- بیان بشینید مادر! 

رفتم و کنارشروی مبل اصلی نشستم و بقیه هم روی مبل‌های خودشون نشستن. زانیا توضیح داد:

- این مدت من کاری کردم که متسفانه ناراحتی پدر رو به دنبال داشته. 

با تعجب گفتم: 

- چه کاری؟ من که چیزی رو متوجه نشدم.

- به شما اطلاع ندادم چون فکر نمی‌کردم چیز خاصی باشه. 

منتظر نگاهش کردم که ادامه توضیح رو بده. از بچگی هم هزار جور مقدمه می‌چید تا حرفش رو بزنه. اگه خودمون بودیم می‌گفتم: لال نمیری بچه، حرفت رو بزن! 

اما حالا جلوی این‌ها حتی نمیشد این حرف رو به فارسی زد چون دولت شهرک رو پر از ایرانی کرده بودم. 

- چه اتفاقی افتاده شاهزاده؟ 

- من برای بهتر شدن شرایط کشور قول یک سرمایه‌گذاری خارجی به یک کشور دادم. 

- خوب کدوم کشور؟ فکر نمی‌کنم مشکل‌ساز باشه ما این قول‌ها رو می‌دیم. 

زانیا یکم گیج شد و منشی مخصوصش گفت: 

- مسئله اینه که شاهزاده این ماجرا رو برای پادشاه ایمیل کردن ولی ایشون خیلی طول کشید تا ببینند و بخوان اجازه بدن. 

دیگه کلافه شدم. 

- میشه یکی بگه چه اتفاقی افتاده؟! 

زانیا خودش سریع گفت: 

- قبل از اینکه اجازه پدر بیاد من گذاشتم که اون شرکت کارش رو شروع کنه. 

چند ثانیه نگاهش کردم و بعد گفتم: 

- این چه کاری بود شاهزاده؟ 

سرش رو پایین انداخت. من گفتم: 

- سریع باید یک نامه عذرخواهی به پادشاه بفرستیم. 

مشاور اول زانیا گفت: 

- این نامه فرستاده شده و سرورمون دستور دادن که شاهزاده سریعا به پایتخت برن. 

- شاهزاده به پایتخت فراخان شده تا اونجا بمونه؟ 

- هنوز معلوم نیست. 

یکم فکر کردم و بعد گفتم: 

- باید همین حالا حرکت کنی. 

- فردا صبح حرکت می‌کنم. 

- نه، باید همین حالا حرکت کنی. هرچی زودتر برسی بهتر هست. 

زانیا چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: 

- بهتر شما هم با من بیان مادر. 

- نه شاهزاده‌م، بهتر که خودت با پدرت روبه‌رو بشی و پشتیبانه منطق، وفاداری و عشق پدر و پسری رو داشته باشی تا اینکه پدرت فکر کنه پشت قدرت من می‌خوای پنهان بشی. 

سر تکون داد و مخالفت نکرد. 

- پس من سبا رو با خودم می‌برم. 

می‌دونستم که سبا خیلی با داداشش صمیمی هست و اصلا نمی‌تونه دوریش رو تحمل کنه و برای همین زانیا همه جا اون رو با خودش می‌بره پس گفتم: 

- بسیار خوب! بهتر همین حالا راه بیفتی. 

- همین کار رو می‌کنم. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

۱۲۴

** دانای رمان **

در آستانه‌ی تالار، زانیا ایستاد. نگهبانان کنار رفتند. زاکیا، با گام‌هایی آرام، به سویش آمد. لحظه‌ای، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. تنها نگاه. سنگین، پُر، و خاموش. زانیا سر تعظیم فرود آورد.

- جناب! 

زاکیا آهسته گفت:

- شاهزاده‌ی من.

زانیا نگاهش را پایین انداخت.

- «می‌دانم که اشتباه کردم. اما نمی‌خواستم پدرم را خشمگین کنم. فقط... فقط می‌خواستم کاری کنم که مردم، مرا نه فقط به‌عنوان پسر سلطان، بلکه به‌عنوان مردی ببینند که برایشان کار می‌کند. 

زاکیا نزدیک‌تر آمد و دستی بر شانه‌اش گذاشت.

- «و من این را می‌دانم. اما در این دیار، نیت کافی نیست. باید بدانی که هر گام، سایه‌ای می‌سازد. و گاهی، آن سایه، بر سر خودت می‌افتد.»

زانیا آهسته گفت:

- «آیا او مرا خواهد بخشید؟»

زاکیا مکث کرد.

- «او پدرت است. اما بیش از آن، سلطان است. و سلطان، پیش از آن‌که ببخشد، می‌سنجد. تو باید آماده باشی، نه برای بخشش، بلکه برای پرسش.»

زانیا سر تکان داد.

- «پس بگذار بپرسد. من آمده‌ام تا پاسخ دهم. نه با ترس، بلکه با راستی.»

زاکیا، برای نخستین‌بار در آن دیدار، لبخندی از سر غرور زد.

- «همین را می‌خواستم بشنوم.»

زانیا با ردایی ساده و شمشیری بسته، آهسته وارد شد. صدای قدم‌هایش روی سنگ‌فرش، تنها صدایی بود که در تالار می‌پیچید. ایستاد. تعظیم کرد. سرش را بالا نیاورد. سواد گفت:

- «می‌دانم چرا آمده‌ای. اما پیش از آن‌که سخن بگویی، بگذار من بپرسم.»

زانیا سر تکان داد.

- «در خدمت شما هستم، پدرم.»

سواد نگاهش را تیز کرد.

- «آیا تو خود را بالاتر از فرمان من می‌دانی؟»

زانیا نفسش را آهسته بیرون داد.

- «هرگز. اما گمان کردم در آن لحظه، اینکار مهم‌تر از انتظار برای فرمانی‌ست که شاید دیر برسد.»

سواد برخاست.

- «و اگر همه چنین بیندیشند، چه می‌ماند از نظم؟ از سلطنت؟»

- «اگر بی‌نظمی از دل مردم برخیزد، شاید باید نخست دل‌شان را شنید، نه فقط فرمان را.»

سواد نزدیک‌تر آمد. نگاهش در چشمان پسرش دوخته شد.

- «تو هنوز جوانی و جوان، گاه گمان می‌برد که دل، راه را بهتر از عقل می‌داند. اما من، با خون، این تخت را نگه داشته‌ام. و با خون، آن را از دست می‌دهم اگر سستی کنم.»

پسر سکوت کرد. سپس گفت:

- «اگر اشتباه کردم، بپذیرم. اما اگر نیت من، حفظ آرامش بود، آیا سزاوار خشم‌ام؟»

سواد لحظه‌ای سکوت کرد. سپس آهسته گفت:

- «سزاوار تذکری. نه به‌خاطر نیتت، بلکه به‌خاطر ندانستنت. تو باید بیاموزی که قدرت، پیش از آن‌که در میدان باشد، در صبر است.»

لحظه‌ای میان‌شان گذشت. نه پادشاه و شاهزاده، که پدر و پسر. سواد آهسته گفت:

- «بازگرد به آماسیه. اما این‌بار، با چشمانی بازتر. و اگر بار دیگر، بی‌اجازه فرمان دهی، نه به‌عنوان پسرم، که به‌عنوان فرماندار خاطی با تو رفتار خواهد شد.»

زانیا تعظیم کرد.

- «فرمان شما، بر دیده.»

و وقتی از تالار بیرون رفت، زاکیا به داخل رفت. سواد، بی‌آن‌که نگاهش کند، گفت:

- «او دارد بزرگ می‌شود و این هم امید است، هم خطر.»

- و هر دو، نشانه‌ی آن است که زمان در حرکت است، سرورم.

** ترنج **

سواد من رو خواست. دوباره راه افتادم و به پایتخت رفتم. به کاخ که وارد شدم احساس کردم اینجا چقدر برام ناآشنا شده. وارد اتاق سواد شدم. توقع استقبال گرم نداشتم اما توقع فریاد زدن هم نداشتم: 

- ملکه شما دارید به من خیانت می‌کنید؟ 

من هم جا خوردم. 

- نه، اصلا! چرا همچین فکری می‌کنید؟! 

- پس چطور وقتی شما اونجا هستید پسر من جرات می‌کنه بدون اجازه من همچین کاری کنه؟ 

آهان، از اون لحاظ می‌گفت! با خونسردی گفتم: 

- من اصلا در جریان نبودم. 

- باید باور کنم؟ 

- هرطور که راحتین! 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

۱۲۵

از عصبانیت سرخ شد. 

- تو وقتی توی پایتخت بودی از یک کار من بی‌اطلاع نبودی و یکجا نبود که دخالت نکنی بعد حالا فاز زن خونه‌نشین گرفتی! 

از حرف‌هاش من هم حرصم گرفت و گفتم: 

- از اونجایی که شاهزاده رو کارآمد می‌دونم توی کارهاش دخالتی نمی‌کنم.

دیگه داشت منفجر می‌شد. به سمتم با چند قدم تند اومد و روبه‌روم قرار گرفت. دیگه ازش نمی‌ترسیدم. بعد از این تبعید جز خشم هیچی توی دلم نمونده بود. از لای دندون‌های بهم چسبیده گفت: 

- یکبار دیگه بگو چی گفتی! 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...