رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

۱۳۴

مادر واقعیش که روی مبل نشسته بود با لبخند نگاهمون کرد. دزیره هم بهمون لبخند زد. اون هم باردار بود و به زودی قرار بود اولین نوه خونیم رو برام بیاره. 

** دانای رمان **

در تالار بزرگ کاخ، نور مشعل‌ها روی دیوارهای سنگی می‌رقصید. صدای قدم‌های آرام ملکه در سکوت پیچید. لباسش از پارچه‌ای سنگین و تیره بود، و نگاهش جدی‌تر از همیشه. نزدیک تخت پادشاه ایستاد، کمی مکث کرد و گفت با صدایی آرام اما لرزان:  
«سرورم... باید چیزی بدانید. زانیا، ولیعهدتان، چند بار بی‌اجازه از شهر حکومتیش بیرون رفته و به پایتخت آمده. برای دیدن مادرش... 

پادشاه هنوز حرف‌های ملکه را کامل هضم نکرده بود که ناگهان انگار چیزی درونش شکست. چهره‌اش سرخ شد، رگ‌های گردنش برجسته، و صدایش دیگر شبیه انسان نبود؛ بیشتر شبیه غرش حیوانی زخمی و خشمگین.

«زانیا… ولیعهد من… بی‌اجازه از قلمرو خودش بیرون رفته؟! و برای دیدن او؟»  
صدایش در تالار پیچید و مشعل‌ها با لرزشی کوتاه پاسخ دادند.

پادشاه از جا بلند شد، ردای سنگینش با صدای خشنی روی زمین کشیده شد. قدمی برداشت و با مشت محکم به ستون سنگی کنار تخت کوبید. گرد و خاک از سنگ بلند شد.  
«چطور جرأت کرده؟! من برایش شهری جدا تعیین کردم تا حکومت را یاد بگیرد، نه اینکه مثل بچه‌ای نافرمان یواشکی به پایتخت بیاید!»

ملکه عقب رفت؛ نه از ترس، بلکه از شدت خشم پادشاه که مثل موجی داغ در هوا می‌پیچید.  
پادشاه ادامه داد:  
«این بی‌احترامی به تاج و تخت است! به فرمان من! به نظم این سرزمین!»

به سمت پنجرهٔ بلند تالار رفت، پردهٔ سنگین را کنار زد و با انگشت به دوردست اشاره کرد.  
«اگر ولیعهد من نمی‌فهمد که فرمان پادشاه قانون است، پس باید به او فهمانده شود. حتی اگر وارث خون من باشد.»

برگشت، نگاهش تیز و سرد بود.  
«فردا او را به حضور می‌خواهم. نه به‌عنوان پدر… بلکه به‌عنوان پادشاه.»

سکوتی سنگین تالار را بلعید؛ سکوتی که نشان می‌داد طوفانی بزرگ در راه است.

** ترنج **

به من خبر دادن که زاکیا می‌خواد من رو ببینه. 

- الان میام. 

به اتاقش رفتم. مضطرب بود و توی طول اتاق قدم میزد: 

- صدراعظم! 

به سمتم برگشت. 

- ملکه! 

نگاهی به حالتش کردم و نگران گفتم: 

- چی شده؟! 

از اول بنا بر سرزنش کردن من برداشت: 

- شما چطور اینکار رو کردین؟ به آبروی شاهزاده‌مون فکر نکردین؟ 

سریع متوجه شدم که ماجرا چیه و نگران شدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم که اگه موضوع رو نمی‌دونست تابلو نشه. 

- درباره چی صحبت می‌کنید؟ 

- درباره اومدن شاهزاده هر ماه به اینجا صحبت می‌کنم. 

پلک‌هام رو روی هم فشار دادم. پس می‌دونست.  

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 127
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: ملکه اسواتنی نام نویسنده: ملیکاملازاده خلاصه: من ترنج، یک مترجم ساده ایرانی. خیلی ساده و یکدفعه ای دل یک ولیعهد رو می‌برم. دل یک ولیعهد که با همه ولیعه

بسم الله الرحمن الرحیم پارت اول برای دیدنش ذوق داشتم. تا اون موقع یک سیاه پوست رو از نزدیک ندیده بودم. عاشق شغلم بودم! عاشق آشنایی با افرادی از فرهنگ‌های مختلف. سر کمدم رفتم تا لباس مورد علا

پارت دو بده مگه؟ لبخند زد. _ نه، خوبه! برو مراقب خودت باش. _ سویچ بابا رو میدی؟ سویچ رو بهم داد و رفتم. وقتی رسیدم مرد منتظرم بود. لبخند زدم و با احترام و به فرانسوی گفتم: _ درود ج

  • نویسنده اختصاصی

۱۳۵

- سرورمون هم می‌دونه؟ 

- بله! 

و دوباره توپید: 

- اگه خیلی دلتنگ پرنسس بودین به من می‌گفتید تا راهی برای دیدار پیدا کنم نیاز به اینکار نبود. 

- من اصلا خبر نداشتم. نقشه خودشون دوتا بود. هردفعه من بهشون می‌گفتم دیگه حق ندارین بیان اما باز هم تکرار میشد. 

زاکیا مشتش رو جلوی دهنش گرفت و با حرص گفت: 

- شاهزاده! شاهزاده! شاهزاده! 

** دانای رمان **

هوای تالار مثل قبل نبود؛ سنگین‌تر، داغ‌تر، انگار خشم پادشاه خودش تبدیل به موجودی زنده شده بود.  
وقتی زانیا وارد شد، حتی سربازان هم جرأت نکردند سرشان را بلند کنند. او آرام قدم برداشت، اما لرزش انگشتانش پنهان نبود.

پادشاه پشت میز سنگی ایستاده بود، نه روی تخت. این یعنی خشمش از حد گذشته.  
بدون اینکه حتی نگاهش کند، گفت:  
«چند بار؟»

زانیا مکث کرد.  
«پدر… اجازه بدهید توضیح—»

پادشاه با صدایی که دیوارها را لرزاند، فریاد زد:  
«گفتم چند بار؟!»

صدای او مثل ضربهٔ پتک بود. زانیا نفسش را جمع کرد. نخواست واقعیت را بگوید: 
«سه بار…»

پادشاه برگشت. چشمانش سرخ شده بود، نه از گریه، از خشم.  
«سه بار از قلمرو خودت خارج شدی؟ سه بار فرمان مرا زیر پا گذاشتی؟ سه بار به پایتخت آمدی تا… تا او را ببینی؟»

زانیا سرش را پایین انداخت.  
«او مادر من است.»

پادشاه با قدمی تند جلو آمد، آن‌قدر نزدیک که زانیا مجبور شد عقب برود.  
«مادر؟ مادر؟! من برایت شهری جدا تعیین کردم تا حکومت را یاد بگیری، نه اینکه مثل بچه‌ای نافرمان دنبال احساساتت بدوی!»

زانیا آرام گفت:  
«من ولیعهد هستم، اما انسان هم هستم.»

پادشاه خندید؛ خنده‌ای خشک، بی‌منطق، پر از تحقیر.  
«انسان؟ انسان؟! ولیعهد حق ندارد انسان باشد! ولیعهد باید فرمان ببرد! باید بداند که یک اشتباه کوچک می‌تواند یک سرزمین را به آتش بکشد!»

او با عصبانیتی کورکورانه به میز کوبید؛ ظرف‌ها افتادند، مرکب روی زمین پاشید.  
«تو نمی‌فهمی! هیچ‌چیز نمی‌فهمی! اگر قرار باشد هر بار که دلت تنگ شد، از قلمرو خودت بیرون بزنی، پس چرا برایت شهر تعیین کردم؟ چرا به تو اعتماد کردم؟ چرا… چرا فکر کردم می‌توانی وارث من باشی؟»

زانیا سرش را بلند کرد؛ نگاهش آرام بود، اما زخمی.  
«پدر… من فقط خواستم او را ببینم. همین.»

پادشاه با صدایی که دیگر شبیه فریاد نبود، بلکه شبیه خشم سرد و خطرناک بود، گفت:  
«از امروز… بدون اجازهٔ من حتی یک قدم از قلمروت بیرون نمی‌گذاری. اگر دوباره این کار را بکنی… قسم می‌خورم که تاج را از تو می‌گیرم.»

زانیا نفسش برید.  
«پدر…»

پادشاه دستش را بالا برد.  
«هیچ نگو. برو. همین حالا.»

زانیا عقب رفت، اما قبل از خروج، نگاه کوتاهی به پدرش انداخت؛ نگاهی که پر بود از درد، از فاصله، از چیزی که شاید هیچ‌وقت ترمیم نشود.

و پادشاه… هنوز ایستاده بود، با چشمانی که از خشم می‌سوخت، اما در عمقشان چیزی شبیه ترس دیده می‌شد؛ ترس از اینکه شاید پسرش را از دست داده باشد، نه به دشمن… بلکه به خودش.

 

صدراعظم زاکیا وقتی خبر را شنید، رنگش پرید؛ نه از ترس پادشاه، بلکه از نگرانی برای زانیا. او سال‌ها مثل پسر خودش بزرگش کرده بود و حالا می‌دانست که خشم پادشاه می‌تواند آیندهٔ ولیعهد را نابود کند.

زاکیا بدون معطلی وارد تالار کوچک مشاوران شد؛ جایی که زانیا بعد از دیدار با پدرش پناه گرفته بود. در را محکم بست. صدای بسته شدن در مثل ضربه‌ای تیز در فضا پیچید.

زانیا سر بلند کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزند، زاکیا با صدایی لرزان از عصبانیت گفت:  
«زانیا… تو چکار کردی؟!»

ولیعهد نفسش را بیرون داد.  
«می‌دانم… پدر خیلی—»

زاکیا با دست اشاره کرد که سکوت کند.  
«خیلی؟ خیلی؟! او پادشاه است، زانیا! تو ولیعهدی! نمی‌توانی هر وقت دلت خواست از قلمرو خودت بیرون بزنی و یواشکی به پایتخت بیایی!»

زانیا اخم کرد.  
«من فقط خواستم مادرم را ببینم.»

زاکیا قدمی جلو آمد، آن‌قدر نزدیک که زانیا مجبور شد نگاهش را بدزدد.  
«می‌دانم… می‌دانم که دلت برایش تنگ شده. اما تو دیگر یک کودک نیستی. هر قدمت، هر تصمیمی، هر اشتباهت… سرنوشت یک سرزمین را تغییر می‌دهد.»

صدایش بلندتر شد، اما در عمقش درد بود، نه خشم.  
«پادشاه امروز به‌خاطر تو نزدیک بود فرمان تبعید صادر کند! می‌فهمی یعنی چه؟!»

زانیا با صدایی آرام گفت:  
«او فقط عصبانی بود.»

زاکیا با تلخی خندید.  
«عصبانی؟ زانیا، تو پدرَت را نمی‌شناسی وقتی پای تاج و تخت وسط باشد. او امروز نه به‌عنوان پدر، بلکه به‌عنوان پادشاه با تو حرف زد. و تو… تو با بی‌فکری‌ات او را تحقیر کردی.»

زانیا سرش را پایین انداخت.  
«من نمی‌خواستم…»

زاکیا نفس عمیقی کشید، اما هنوز صدایش می‌لرزید.  
«تو باید بفهمی که عشق و احساساتت مهم‌اند… اما نه وقتی امنیت تاج در خطر است. اگر پادشاه فکر کند که تو نمی‌توانی خودت را کنترل کنی، اگر فکر کند که تو هنوز آمادهٔ حکومت نیستی… قسم می‌خورم که ولیعهدی‌ات را می‌گیرد.»

زانیا با شوک سر بلند کرد.  
«نه… او این کار را نمی‌کند.»

زاکیا با صدایی آرام اما سنگین گفت:  
«اگر دوباره چنین کاری کنی… می‌کند.»

سکوتی سرد بینشان افتاد.  
زاکیا جلو آمد، دستش را روی شانهٔ زانیا گذاشت.  
«من همیشه طرف تو بوده‌ام… اما این یکی را نمی‌توانم برایت توجیه کنم. باید ثابت کنی که شایستهٔ تاج هستی. باید ثابت کنی که می‌توانی احساساتت را کنترل کنی.»

زانیا آهی کشید.  
«می‌فهمم…»

زاکیا نگاهش را در چشمان ولیعهد دوخت.  
«امیدوارم واقعاً بفهمی… چون دفعهٔ بعد، شاید هیچ‌کس نتواند نجاتت دهد.»

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

۱۳۶

** ترنج **

** شیش ماه بعد **

 

زانیا بیست و سه

جاسمین بیست ساله

دزیره شونزده ساله

سبا چهارده

و حسین سیزده

عبدالذهاب دوازده

فراز چهار ساله

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...