رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • عضو ویژه

پارت پنجاه 

به سفره عقدم نگاه کردم که با گل‌های بنفشه تزیین شده بود. این انتخاب خودم بود اما حالا می‌دیدم که اصلا کیوت نشده. خانواده عمه‌هام و حتی خاندان مادریم اومده بودن. خانواده مادریم خودشون رو گرفته بود و یک کنار نشسته بودن و گاهی با حرص و کینه به خانواده پدریم نگاه می‌کردن اما خانواده پدریم می‌رقصیدن و بقیه رو وسط می‌کشیدن و سعی داشتن که فضا رو شاد کنند. سلطان از همه بیشتر مجلس رو توی دستش گرفته بود و اصلا بلوتوث خودش رو وصل کرده بود. 

رفتم روی صندلی عروس نشستم و منتظر اومدن داماد موندم. بالاخره مولودی گفت:
- آقا داماد اومدن!
و بعد صدای هلهله بلند شد. خوشحال بلند شدم اما وقتی سواد ورود کرد دهنم باز موند. سواد به همراه دو سیاه پوست دیگه داخل اومد. نمی‌دونم سیاه پوست‌ها رو از کجا آورده بود اما شرایط عادی نبود. سواد یک لباس از ساتن به رنگ آبی که تا مچ پا می‌کشید پوشیده بود و لباس با نخ‌های مسی پر کار تزیین شده بود و راستش رو بخوان بنظرم اصلا یک سیاه پوست نباید همچین لباسی بپوشه چون بهش نمیاد. اون دو نفر همراهش هم که من هیچ شناختی ازشون نداشتم دوتا لباس شکل همین لباس اما گوجه‌ای رنگ پوشیده بودن.
توی دست یکی از اون‌ها شیپور بود و به محض ورود شپور رو بالا برد و شروع به زدن کرد. صدای بلند شیپور داشت خونه رو می‌ترکوند. من همینطور مونده بودم که اینجا چه خبره که حرکت عجیب بعدی شروع شد. سواد و اون فرد بعدی به صورت عجیبی شروع به بالا و پایین پریدن کردن. کمی طول کشید تا درک کنم چه اتفاقی درحال افتادنه. اون‌ها داشتن رقص سرخ‌پوستی می‌کردن. نه نه احتمالا نوعی رقص خودشونه اما خیلی به اون رقص شبیه بود و از پوزخند و چشم‌های گرد بقیه بگذریم یا دیوارها از شدت صدا فرو می‌ریخت و یا زمین از بپر بپر اون‌ها.
کلمات عجیب و غریبی می‌گفتن و به همون شکل به سمت من اومدن و بعد جلوم زانو زد و چیزی از جیبش در آورد و روبه‌روم گرفت.
- بانو!
به گردنبدی که اول فکر کردم طلاست نگاه کردم اما یک کاردستی عجیب بود که با چیزی شبیه دندون و یک صدف بزرگ سرش درست شده بود. گفت:
- این گردنبد رو رعیت‌های ما با دندون‌های خودشون هدیه به شما علیاحضرت عزیز درست کردن.
برق از سرم پرید. به بقیه نگاه کردم که اون‌ها هم به اندازه من شگفت‌زده بودن. دوباره به گردنبد نگاه کردم. یادآور اینکه چطور درست شده باعث شد یک قدم به عقب بپرم. سواد اصلا متوجه حالم نشد و بلند شد و گردنبد رو توی گردنم انداخت. با اینکه گردنبد با گردنم فاصله داشت اما احساس خفگی و ترس بهم دست داد و همش دهن‌های خونی توی ذهنم رژه می‌رفت. متوجه شدم مهمون‌ها همه معذب هستن و انگار منتظر بودن ببینند من این عقد رو بهم میزنم یا نه. به خودم اومدم. من باید این وضعیت رو جمع کنم.
بهرحال این انتخاب خودم بود و هدفم هم یک چیز دیگه خنده زوری کردم.
- ورود عجیبی بود! بشینیم؟
- بذارید اول مردهایی که همراهم هستن رو معرفی کنم علیا حضرت!
دو مرد جلو اومدن و یکم خم شدن. با لبخند رو بهشون سر تکون دادم درحالی که توی دلم دعا می‌کردم که زودتر این ماجراها تموم بشه.
- ایشون گردان محافظ شخصی شما هستن.
محافظ شخصی چه غلط‌ها!
- ایشون هم شمان نوازنده شخصی شما!
توی دلم گفتم: حتما من می‌ذارم این برام شیپور بزنه!
هنوز قلبم از اون همه صدا تپ تپ میزد. دو مرد احترام گذاشتن و کنار رفتن. آروم به پسر خاله‌م اشاره کردم جلو بیاد. وقتی اومد گفتم:
- یک لیوان آب برای من میاری؟
اون رفت و من به صندلی تکیه دادم تا یکم نفس بگیرم. عاقد و لیوان آب همزمان رسیدن. یک چادر روی کله من انداختن و عاقد اول برگاش ریخت که این داماد کیه دیگه بعد نشست و اجازه از پدر عروس گرفت و دنبال پدر داماد گشت تا یک اجازه فرمالیته ازش بگیره که گفتن نیست. مولودی و دختر عمه‌م پارچه رو بالای سرم گرفتن و پسر عمه‌م با مسخره بازی قندها رو گرفت که بسابمونه که صدای دیبا اومد:
- مادر عروس خانم اومد.
وای انقدر شوکه شده بودم که کلا از مامان یادم شده بود. مامان با مانتو و شلوار مجلسی و صورت پر آرایش که معلوم بود آرایشگاه رفته و سوسکی‌های بیرون ریخته جلو اومد. بلند شدم. گونه‌م رو محکم بوسید.
- وای چه سردی!
بعد گفت:
- بدون من می‌خواستین شروع کنید؟
- خیلی منتظرت بودیم!
دست‌هام رو گرفت.
- خدای من چه سردی!
- خوبم، الان خطبه رو بخونند بهتر هم میشم.
با تردید سر تکون داد و رفت و کنار خواهرزاده‌ش نشست. عاقد درحالی که از دیدن اسم داماد و اسم پدرش دوباره برگاش ریخته بود شروع به خوندن کرد. دفعه اول که گفت:
- عروس خانم وکیلم؟
سوگل گفت:
- عروس رفته گل بپیچنه!
دفعه دوم که گفت:
- عروس خانم وکیلم؟
زمرد گفت:
- عروس رفته گلاب بیاره.
و دفعه سوم که عاقد گفت:
- عروس خانم وکیلم؟
بلوط گفت:
- عروس زیر لفظی می‌خواد.

ترجیح می‌دادم زیر لفظی نگیرم تا یک چیز عجیب و غریب دیگه از سواد بخوام بگیرم. دستش رو توی جیبش کرد و قلب من پایین ریخت. یک جعبه توی دستم گذاشت. بدون باز کردنش دستم گرفتم و گفتم: 

- با اجازه بزرگ‌ترها بله! 

صدای هلهله و دست بالا رفت. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • 5 هفته بعد...
  • پاسخ 53
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • عضو ویژه

پارت پنجاه و یک

ترجیح می‌دادم زیر لفظی نگیرم تا یک چیز عجیب و غریب دیگه از سواد بخوام بگیرم. دستش رو توی جیبش کرد و قلب من پایین ریخت. یک جعبه توی دستم گذاشت. بدون باز کردنش دستم گرفتم و گفتم: 
- با اجازه بزرگ‌ترها بله! 
صدای هلهله و دست بالا رفت. آخیش تموم شد! خدا لعنتت کنه سواد چطوری روز عقدم رو بهم زهر کردی! هیچی ازش نفهمیدم. همون موقع بابا به سمتم اومد. بلند شدم و روبوسی کردیم.
- تبریک میگم دخترم! ان شاءالله خوشبخت بشی!
- زیر سایه شما بابا!
بابا به سمت سواد رفت و مامان به سمت من اومد و محکم بغلم کرد.
- مبارک عزیزم!
- مرسی گلم!
وقت برای بقیه اقوام نشد و عاقد دفتر رو آورد امضا کنیم و بعد که رفت دیگه همه بهم محرم شدن و حجاب‌ها در اومد و دوست‌هام اومدن من رو کشیدن وسط. من هم سعی داشتم حال بدم رو با رقص خالی کنم و از اون حالت بیرون بیام. یک ساعتی رقصیدیم و پذیرایی شدن بعد همه ازم خداحافطی کردن و رفتن. مامان آخرین نفر بود و به سواد گفت:
- آقا سواد این ماه من امانت دست شما!
- من با همسرم خوب و مهربان بود!
مامان هم با خیال راحت رفت. اون‌ها که رفتن دره که تمام مدت آروم یک کنار ایستاده بود با تردید جلو اومد. منتظر ایستادم تا برسه. دستش رو به سمت من دراز کرد. 

 

- تبریک میگم!
نگاهی به چهره‌ش کردم و لبخندی زدم که سعی کردم صمیمی به چشم بیاد و توی دلم گفتم: اینکه دیگه قرار نیست باشه، پس حداقل جلوی چشم بابا خوب جلوه بدم!
بجای اهمیت به دستش خودم رو جلو کشیدم و اون رو در آغوش کشیدم و خیلی رسمی دست‌هام رو پشتش کشیدم.
- خیلی ممنون عزیزم!
از روی شونه‌هاش لبخند رضایت آمیز بابا رو دیدم. جدا که شدم بابا جلو اومد و با همون لبخند گفت:
- عزیزم بهتر آقا سواد رو به اتاقت ببری. جفتتون خسته هستید و بهتر یکم استراحت کنید. آقا سواد لوازم برای خودتون آوردید؟
- بله ساک پشت در.
- باشه میرم براتون میارم.
سواد نذاشت و سریع گفت:
- نه نه خودم آورد.
اون‌ها رفتن و من هم نیم نگاهی به چهره خجالتی ولی خوشحال دره انداختم و توی دلم گفتم: گقدر احمقه!
و بعد منتظر سواد ایستادم تا بیاد. وقتی اومد باهم به اتاق رفتیم. اتاق رو خوب مرتب کرده بودیم و روی سقفش از بالای تخت خواب بادبدک با ربان وصل کرده بودیم. اتاق من سی متری بود و کاغذ دیواری‌های مشکی سفید با فرش جیگری قدیمی داشت و تخت یک نفرم رو بابا دیروز با تخت دو نفره فلزی عنابی رنگ توی دیوار عوض کرده بود. یک کمد و میز تحریر خاکستری داشتم و همین‌قدر داغون و زوال در رفته.
تنها چیز قشنگ توی اتاقم پرده حریر بادمجونی رنگش بود. بادبدک‌ها هم لیمویی، مشکی بود و با هیچی ست نبود. برعکس من سواد با لذت به دوروبر نگاه می‌کرد.
- این اتاق ایرانی هست!
لبخند زوری زدم و توی دلم فکر کردم: چه اتاقی داشته باشم توی کاخش!
و گفتم:
- اتاق‌های کاخ شما حتما خیلی قشنگه!
- باید بیای ببینی امیدوارم خوشت بیاد!

بعد تازه هر دو یادمون اومد که برای یک چیز دیگه به اتاق اومده بودیم. زیر نگاه خیره سواد از خجالت سرخ شدم. با اینکه این اولین تجربه‌م نبود اما این که با کمی عشق و مراعات و احترام و محبت سواد بود تا اون سراسر غریضه حیوانی باربد کجا. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • عضو ویژه

پارت پنجاه و دو

فردا روم نمیشد از اتاق بیرون بیام. تنها چیزی که یکم بهم انرژی می‌داد این بود که بابا فکرش رو نمی‌کنه توی شب اول ما انقدر پیش رفته باشیم. صدای خنده سواد و بابا از توی هال می‌اومد. توی آینه خودم رو برسی کردم که نشانه‌ای چیزی از شب قبل نداشته باشم. خیالم که راحت شد مشکل انتخاب لباس خوردم. نمی‌دونم چرا از نوع بودن با سواد جلوی بابا خجالت می‌کشیدم. آخر سر یک ژاکت دکمه‌دار سفید قرمز با شلوار مخمل قرمز گوجه‌ای پسندیدم. بیرون رفتم. صداها از توی آشپزخونه می‌اومد. به اون سمت رفتم. همه به سمتم برگشتن. دره که انگار بخاطر آشتی‌مون خیلی خوشحال بود گفت: 

- صبح بخیر عروس! برات صبحانه مخصوص درست کردم. 

با دیدن کاچی‌ها از خجالت سرخ شدم. بابا روش رو گرفته بود و اصلا به روی خودش نمی‌آورد. کنار سواد نشستم. با محبت نگاهم کرد و به انگلیسی پرسید: 

- خوبی؟ 

- بله. 

این رو آروم گفتم و خودم رو مشغول صبحانه نشون دادم. بابا و سواد از وقت رفتن صحبت می‌کردن. سواد گفت: 

- سفارت آفریقای جنوبی در ایران قصد داره مراسمی برای عروسی ما بگیره، احتمالا بعد از شرکت در اون مراسم میریم. 

بعد بابا سوالی پرسید که باعث شد من هم حواسم رو به اون‌ها بدم. 

- آقا سواد اگه دختر من پسردار بشه. سلطنت شما به نوه من میرسه یا بقیه بچه‌هاتون؟ 

نگاه هر سه‌مون به سواد بود. سواد نگاهی به ما کرد و آب دهنش رو قورت داد. 

- من... یعنی ما... یعنی حمایت بزرگان و سپاهی‌ها مهم. 

- خود امپراطور نمی‌تونه کسی رو بعد از خودش معرفی کنه؟ 

- آخه... سفید پوست احتمال نشد. 

همه در سکوت بهم نگاه کردیم. تا حالا به قدرت رسیدن پسرم فکر نکرده بودم. سواد سریع گفت: 

- اما اون‌ها ثروتمند میشن و بعد می تونند توی هر کشوری که دوست دارن تحصیل و زندگی کنند و دولت ما خرجشون رو میده. 

این هم بد نبود اما فکر سلطنت یکم توی سرم افتاد. خیلی زود وقت رفتن رسید. شب قبلش با دوست‌هام دورهمی داشتیم. 

- دور شدن از شما برام خیلی سخته! 

دیبا گفت: 

- چرا دور؟ ماهم باهات میایم. 

- شما الان باهام میان؟

- الان که نه، وقتی ملکه شدی ما رو دعوت می‌کنی تا بیایم. 

یکم مدهوشی از سرم پرید و صاف نشستم و گفتم: 

- واقعا؟ 

بجای دیبا، سوگل جواب داد: 

- آره، ما هم رو تنها نمی‌ذاریم. 

زمرد گفت: 

- نه تو سختی و کشور غریب، نه توی ثروت و قدرت. 

- اما خانواده‌هاتون چی؟! 

- ای بابا ما تا کی باید وصل اون‌ها باشیم؟ ماهم زندگی خودمون رو می‌خوایم. یک زندگی درباری. 

بلوط گفت: 

- حق با این‌هاست. دربار جای خطرناکیه! توی فیلم‌ها و کتاب‌های تاریخی دیدم. تو متحد احتیاج داری. 

خانم ماه گفت: 

- تو احتمالا تنها سفید پوست اون درباری برای همین ممکن خیلی اذیتت بکنند. 

و مظفر گفت: 

- نهایت اگه خیلی اذیت شدیم برمی‌گردیم. 

و من پر از شور و شوق شدم که می‌تونم دوست‌هام هم کنار خودم داشته باشم. روز رفتن با اشتیاق بیشتر و دلتنگی کمتر از همه خداحافظی کردم. فقط مامان بود که نمی‌دونست چرا دارم میرم و فکر می‌کرد برای دیدار و مسافرت به آفریقای جنوبی میریم. توی فرودگاه همون آقایی که از اطلاعات به من معرفی شده بود یک خانم رو بهم معرفی کرد: 

- ایشون به عنوان دست کمک شما میان اما در اصل یکی از افراد قوی ما هستن. چه از لحاظ رزمی و چه فکری. می‌تونید به ایشون تکیه کنید. 

- خیلی لطف کردید! 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • 2 هفته بعد...
  • عضو ویژه

پارت پنجاه و سه

لبخند پدرانه‌ای زد و سر تکون داد. اون که رفت به سمت خانمه برگشتم و دستم رو سمتش دراز کردم. 

- تبسم! بیست و چهار ساله. اهل تهران. 

باهم دست داد. 

صبیه، بیست و هفت ساله از خرمشهر. 

- خوشبختم! 

- همچنین! به همسرت بگو من بادیگاردم که خودت درخواست دادی و مربی نینجا هستم. 

فهمیدم که نمی‌خوان سواد شک کنه که فرستاده اطلاعات ایران و سر همین فهمیدم که بله فرستاده اطلاعات ایرانه. 

- حتما! 

بعد از خداحافظی از همه ما و دوتا فردی که سواد با خودش آورده بود و صبیه سوار هواپیمای شخصی شدیم که رییس جمهور آفریقا برامون فرستاده بود. توی هواپیما خیلی خوب بود هم تخت داشت و صندلی و میز بار. من روی صندلی نشستم و به ایران نگاه کردم. یعنی باز دوباره اینجا رو می‌دیدم؟ یکی کنارم نشست. نگاه کردم. سواد بود. پرسید:

- خوبی؟ 

- آره. 

یک گیلاس به سمتم گرفت. 

- چون روی آسمون ایران می‌اومد اجازه نداشت مشروب داشته باشه. 

لبخند زدم و آب طالبی رو ازش گرفتم و خوردم. 

- آخیش! جیگرم حال اومد! 

بی‌صدا خندید و گفت: 

- به چی نگاه می‌کنی؟ 

- به خاکم، به کشورم. 

- از حالا به بعد خاک تو اسواتنی هست. 

چیزی نگفتم اما توی دلم گفتم: مگه میشه؟ من بند بند وجودم به ایران گره خورده. 

دستم رو روی پنجره گذاشتم و دوباره توی همون دلم گفتم: ایران عزیزم! ایران عزیزتر از جانم! هرجای دنیا که باشم به تو وفادار خواهم بود و هرکاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم. قشنگ‌ترین کشور دنیا، دوستت دارم! 

بعد به سمت سواد برگشتم و سعی کردم به حرفش بگیرم که غم دوری از وطن رو کمتر حس کنم اما انگار این غم تموم نشدنی بود. سواد دستم رو گرفت و من رو اتاقی برد که تخت اونجا گذاشته شده بود. 

- تا حالا توی این فاصله روی تخت خوابیدی؟ 

و من تازه یادم اومد که هنوز لباس‌هام رو عوض نکردم. پس درحالی که مانتو و شالم رو در می‌آوردم و یک مهمان‌دار سیاه پوست برای گرفتنش اومد گفتم: 

- نه. 

سرش رو دم گوشم آورد و گفت: 

- تا حالا روی تخت توی آسمون... 

و خندید. من هم خندم گرفت. حالا یک تاپ نارنجی فسفری داشتم و موهام آزاد بود. سواد خودش روی تخت چهارزانو زد و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و من دستش رو گرفتم و روی تخت رفتم. با همهمه چشم باز کردم و فهمیدم نزدیکیم. سریع لباسی که آماده کرده بودم رو در آوردم. یک لباس مجلسی ساده بود اما می‌دونستم خیلی بهم میاد. کی می‌خواست بفهمه چقدر پولش رو دادم؟ بذار فکر کنند که دادم فلان برند برام بدوزه. 

یک لباس ماکسی ساتن بلند به رنگ سبز روشن بود که شنلی داشت که از آستین‌هاش پایین می‌اومد و روی بازوهاش گلدوزی داشت و بالای شنل هم که از روی شونه‌هام شروع میشد به همین شکل. کفش‌های پاشنه پنج سانتی همرنگش رو پوشیدم. موهام رو بالای سرم خودم گوجه‌ای بستم و یک نیم‌تاج کوچیک که فقط دورش رو می‌گرفت گذاشتم. سریع کرم زدم و بعد خط چشم ماژیکیم رو کشیدم و ریمل زدم. 

حتما باید یک آرایشگر بگیرم. نمی‌دونم توی اسواتنی می‌تونم آرایشگر خوبی پیدا کنم یا نه اما اگه هم اونجا آرایشگر خوبی باشه باز هم آرایش برای اون رنگ پوست رو بلد هست و روی صورت سفید هیچ تسلطی نداره. شاید به آرایشگر خودم بگم بتونه بیاد. رژگونه تیره زدم و پشت پلک‌هام رو پوست‌پیازی کردم و آخر سایه‌م رو یکم رنگ لیمویی زدم. بنظر خوب شده بود اما باز هم توی دلم گفتم ای کاش آرایشگر برای این دیدار مهم داشتم. 

بیرون اومد و صبیه نگاه کرد. نمی‌دونم ناراحت شد که من قرار نیست با حجاب باشم یا نه. سواد هم من رو دید و چشم‌هاش برق زد. 

- من زیباترین ملکه اسواتنی رو دارم. 

بهش لبخند زدم. دستش رو به سمتم دراز کرد. خودش هم کت و شلوار و جلیقه مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود. هواپیما ایستاده بود. باهم جلوی در رفتیم. دستم رو بالا آورد و بوسید و گفت: 

- به زندگی جدیدت خوش آمدی عزیزم! می‌خوام ببینم چطور ملکه آداب دانی میشی. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...