Melikadanayii 27 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل بهنام خدای بخش آفرین، که همه او هستیم و به سوی او باز میگردیم. این دست خطم را برای شهابم مینویسم، که شاید بعد از رفتنم تسلی بخش روح زیبایش بشود. شهابم از وقتی برای اولینبار تورو دیدم به این باور رسیدم که تو اولین و اخرین عشق حقیقیه من هستی، اون چشمهای زیبات که اولین جزئی از تو بود که من رو دیوانهوار لیلی خودش کرد، گویی که هربار به تو نگاه میکردم با دیدنت شوق و شفقتی جاودان درونم پدیدار میشد؛ و اماّ عزیز من گاهی نمیشود ماند حتی اگر میلی به رفتن نباشد، اگر این تن خستهم من را یاری نداد و تورو نخواسته ترک کردهم خواستم این رو بدونی که من همچون ژولیت که دیوانهوار رمئو رو دوست داشت تورو دوست دارم؛ فقط ازت خواهشی کوچک داشتم؛ میدانم که چه قدر من رو دوست داری و خواهش میکنم روی من رو زمین ننداز، بعد از من زندگیات را رها نکن، من همچون ستارهای درون آسمان شب تورا نگاه میکنم و امیدوارم که عشقی بزرگتر قلبت را بعد از من تسخیر کند، دوستت دارم شوالیهی من. نگاهم رو از نامه به ملیکا انداختم، چشمهای مشکیش از اشک پر شده بود، نگاهم رو که روی خودش دید لبخند غمگینی زد و گفت: - خدای من، چه عشق بزرگی داشتن. مکثی کرد و گفت: - بقیهی نامهها برای کی نوشته شده بودن مامان؟ - الکس، آقا محسن و کمال پسردایش. با تردید پرسید. - تو بعد از اینکه نامههارو برای اولینبار خوندی به صاحب اصلی اونها تحویل شون ندادی؟ آهی کشیدم و گفتم: - آقا محسن فلج شده بود و یک روز خودم رفتم عیادتش و نامه رو براش خوندم، اماّ متاسفانه اون فقط گریه کرد چون بعد از سکتهای که کرده بود به غیر از فلج شدن توانایی صحبت کردن رو هم نداشت، الکس هم که یکهو غیبش زد و بعد یکسال که اومد نامه رو بهش دادم اماّ حاضر نشد که نامه رو بخونه، من رو از اتاقش بیرون کرد ولی من کم نیاوردم و از همون پشت در اتاق متن نامه رو با صدایی بلند خوندم؛ کمال رو هم چون دسترسی بهش نداشتم بعد از کلی گشتن یک شماره ازش پیدا کردم و متن نامه رو واسش پیامک کردم، بعدها فهمیدم کمال با فهمیدن اینکه ملیکا مرده و خوندن متن نامه، اونقدری مواد مخدر مصرف کرد که یک روز اوردوز کرده و مرده. دخترم آهی کشید و به نامههای نخونده شدهی توی دستم خیره شد؛ نامهای که برای شهاب بود رو روی تخت گذاشتم و نامهای که برای الکس بود رو شروع کردم به خوندن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل بهنام خدایی که مرد تنومندی مثل تو آفرید الکس عزیزم، بهتر از هرکسی میدونم که درون تو چهقدر مثل الماس شفاف و زیباست، تو به راستی قویترین مردی هستی که تا الان به زندگیم دیدم، تو خیلی چیزهارو بهم آموختی، بهم یاد دادی باید برای زندگی کردن جنگید و هیچوقت برای شروع دوباره دیر نیست؛ خواستم قبل از رفتنم بهت بگم تو جایگاه ویژهای توی قلبم داشتی و اینرو بدون هیچوقت حتی ذرهای کینه ازت توی قلبم نداشتم و خالصانه مثل هر خواهری تورو دوست داشتم؛ اگر که من عمری به این دنیا نداشته باشم، میخواهم بدونی که این فقط قسمت من بوده و تو هیچ تقصیری نداشتی، تو هرکاری که از دستت بر میاومد برای من انجام دادی و من هیچوقت محبتهای تورو فراموش نمیکنم؛ ازت میخوام یک زندگی زیبا با دافنه داشته باشی و برای پدرمون همونطور که هستی، یک پسر خوب و دلیر باشی، پدرم و کل اعضای خانواده رو به تو میسپارم چون توی این زمین خاکی کسی رو قدرتمند تر از تو سراغ ندارم، دوستدار تو خواهرت. با دستهای لرزان نامهرو روی نامهی شهاب گذاشتم و نامهای که برای کمال بود رو شروع به خواندن کردم. بهنام خدای مهربان، که با آفریدن تو معرفت را معنی کرد سلام بردیای عزیزم، خداشاهده که خیلی دلم برای دیدنت تنگ شده، تو در سالهای زندگیم بهترین دوست و همدردم بودی، خواستم قبل از ترک کردن همیشهگی این دنیای فانی بهت بگم که تو خالص ترین مردی بودی که دیده بودم، برام مهم نیست که چه بلایی در گذشته به سر پدرت آوردی و هیچوقت هم برام مهم نبود، من درون تو مردی رو دیده بودم که عشق رو درک کرد و بدون هیچ چشمداشتی بهم کمک کرد؛ ازت ممنونم که بهم معرفت داشتن رو یاد دادی و امیدوارم یک روزی کسی رو پیدا کنی که قدر تمام محبتهای تورو بدونه و چنان که از ته قلبم برات آرزوی خوشبختی رو دارم؛ دوستدار تو ملیکا. نامه رو آروم گذاشتم روی بقیهی نامهها، آخریننامه برای محسن بود، هنوز هم بعد از این همه سال برای خوندن دوبارهی نامه تردید داشتم، غم رو میشه به راحتی توی تکتک کلمهها حس کرد، با صدایی پر از بغض شروع کردم به خواندن نامه. بهنام پدر، که خدای من روی زمین است. سلام پدر عزیزم.. . خدارو شاهد میگیرم که برای نوشتن این نامه، دستهایم یاری نمیکنند، قلبم به درد میآید گویی که انگار کسی اون رو درون دستهاش گرفته و فشار میفشارد.. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل خیلی حرفها هست که قبل از رفتنم میخواستم برات بگویم، دوست داشتم وقتی کنارت نشسته باشم و سرم روی شانهت باشد برات بگویم اماّ این چند وقت اخیر یک حسی همهش دمگوشم زمزمههایی میکنه؛ برای همین تصمیم گرفتهم که اندکی حرفهای قلبم رو برات درون نامهای بنویسم. وقتی کوچک بودم و همیشه من رو روی پاهایت میگذاشتی و برام اشعار میخوندی توی دلم برای داشتن همچین پدری شکرگذار بودم، اماّ دست سرنوشت کاری کرد که من بزرگترین خیانت رو در حق پدر عزیزم بکنم، هیچوقت برای اون کاری که در حق تو انجام دادم خودم رو نتونستم ببخشم، درون قلبم همیشه سنگینی این گناه رو حس میکردم؛ اماّ تو بازهم من رو بخشیدی و با آغوش باز من رو پذیرا شدی؛ خواستم بدونی از اینکه بعد از این همه سال عشق حقیقی تو پیدا کردی برات خیلی خوشحال شدم و ازت میخوام بعد از رفتن من چنان که بعد از اون همه دور موندن از رز تمام این نبودن هارو جبران کنی و اون رو خوشبخت کنی، تو برای من پدر خیلی خوبی بودی و من از تو خیلی چیزها توی زندگیم یاد گرفتهم؛ همونطور که برای من پدری استوار بودی برای الکس هم پدری کن و نگذار غم توی قلب الکس ریشه کنه؛ هرموقعه درون چشمهای الکس نگاه میکردم تصویر باوقار تورو درونش میدیدم، بعد از رفتن من هواست به شهابم باشه برای اون هم پدری کن و نگذار غم اون رو از پا در بیاره، میدونم که رز زن خیلی مهربونی هست و اینرو هم میدونم که تورو خوشحال و خوشبخت میکنه؛ آخرین خواستهم ازت این هست که دخترت رو از ته قلب ببخشی و حلال کنی؛ خیلی دوستت دارم پدر امیدوارم سایت همچون کوهی استوار بالای سر همهی خانواده باشه. دوستدار تو دخترت ملیکا. قطرههای اشکم روی نامه افتاد، دستهام لرزش کمی گرفتند، دخترم کمی بهم نزدیکتر شد و نامه رو آروم از دستهام گرفت و روی نامهها گذاشت، دستهام رو درون دستهاش گرفت و نوازش کرد، با مهربونی لبخند زد و گفت: - بعضی از رفتنها در اصل یک شروع دوباره هستند، من مطمئن هستم که اونها همهگی درکنار هم دیگه هستن و دارن مارو تماشا میکنند؛ درسته جسمشون در این دنیا نیست اماّ یادشون همیشه در قلب همهی ما هست. "گر مرا ترک کنی من زِ غمت میسوزم" " آسمان را به زمین جان خودت میدوزم" " گر مرا ترک کنی، ترک نفس خواهم کرد" بیوجود تو بدان خانه قفس، خواهم کرد" پایان 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری