رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدای بخش آفرین، که همه او هستیم و به سوی او باز می‎‎‎‎‎‎‎‎گردیم.

این دست خطم را برای شهابم می‎‎‎‎‎نویسم، که شاید بعد از رفتنم تسلی بخش روح زیبایش بشود.
شهابم از وقتی برای اولین‎‎‎‎‎‎‎بار تورو دیدم به این باور رسیدم که تو اولین و اخرین عشق حقیقیه من هستی، اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های زیبات که اولین جزئی از تو بود که من رو دیوانه‎‎‎‎‎وار لیلی خودش کرد، گویی که هربار به تو نگاه می‎‎‎‎‎کردم با دیدنت شوق و شفقتی جاودان درونم پدیدار می‎‎‎‎‎شد؛ و اماّ عزیز من گاهی نمی‎‎‎‎‎‎شود ماند حتی اگر میلی به رفتن نباشد، اگر این تن خسته‎‎‎‎‎‎م من را یاری نداد و تورو نخواسته ترک کرده‎‎‎‎‎‎م خواستم این رو بدونی که من همچون ژولیت که دیوانه‎‎‎‎‎‎وار رمئو رو دوست داشت تورو دوست دارم؛ فقط ازت خواهشی کوچک داشتم؛ می‎‎‎‎‎‎دانم که چه قدر من رو دوست داری و خواهش می‎‎‎‎‎کنم روی من رو زمین ننداز، بعد از من زندگی‎‎‎‎‎‎ات را رها نکن، من همچون ستاره‎‎‎‎‎‎ای درون آسمان شب تورا نگاه می‎‎‎‎‎‎‎کنم و امیدوارم که عشقی بزرگ‎‎‎‎‎‎تر قلبت را بعد از من تسخیر کند، دوستت دارم شوالیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من.

نگاهم رو از نامه به ملیکا انداختم، چشم‎‎‎‎‎‎های مشکیش از اشک پر شده بود، نگاهم رو که روی خودش دید لبخند غمگینی زد و گفت:
- خدای من، چه عشق بزرگی داشتن.
مکثی کرد و گفت:
- بقیه‎‎‎‎‎ی نامه‎‎‎‎‎ها برای کی نوشته شده بودن مامان؟
- الکس، آقا محسن و کمال پسردایش.
با تردید پرسید.
- تو بعد از این‎‎‎‎‎که نامه‎‎‎‎‎هارو برای اولین‎‎‎‎‎‎بار خوندی به صاحب اصلی اون‎‎‎‎‎‎ها تحویل شون ندادی؟
آهی کشیدم و گفتم:
- آقا محسن فلج شده بود و یک روز خودم رفتم عیادتش و نامه رو براش خوندم، اماّ متاسفانه اون فقط گریه کرد چون بعد از سکته‎‎‎‎‎‎‎ای که کرده بود به غیر از فلج شدن توانایی صحبت کردن رو هم نداشت، الکس هم که یک‎‎‎‎‎‎هو غیبش زد و بعد یک‎‎‎‎‎‎‎سال که اومد نامه رو بهش دادم اماّ حاضر نشد که نامه رو بخونه، من رو از اتاقش بیرون کرد ولی من کم نیاوردم و از همون پشت در اتاق متن نامه رو با صدایی بلند خوندم؛ کمال رو هم چون دسترسی بهش نداشتم بعد از کلی گشتن یک شماره ازش پیدا کردم و متن نامه رو واسش پیامک کردم، بعدها فهمیدم کمال با فهمیدن این‎‎‎‎‎‎‎که ملیکا مرده و خوندن متن نامه، اون‎‎‎‎‎‎قدری مواد مخدر مصرف کرد که یک روز اوردوز کرده و مرده.
دخترم آهی کشید و به نامه‎‎‎‎‎‎های نخونده‎‎‎‎‎‎ شده‎‎‎‎‎‎ی توی دستم خیره شد؛ نامه‎‎‎‎‎‎ای که برای شهاب بود رو روی تخت گذاشتم و نامه‎‎‎‎‎‎‎ای که برای الکس بود رو شروع کردم به خوندن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدایی که مرد تنومندی مثل تو آفرید

الکس عزیزم، بهتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎دونم که درون تو چه‎‎‎‎‎‎قدر مثل الماس شفاف و زیباست، تو به راستی قوی‎‎‎‎‎‎‎ترین مردی هستی که تا الان به زندگیم دیدم، تو خیلی چیزهارو بهم آموختی، بهم یاد دادی باید برای زندگی کردن جنگید و هیچ‎‎‎‎‎‎وقت برای شروع دوباره دیر نیست؛ خواستم قبل از رفتنم بهت بگم تو جایگاه ویژه‏‏‎‎‎‎‎‎‎ای توی قلبم داشتی و این‎‎‎‎‎‎رو بدون هیچ‎‎‎‎‎وقت حتی ذره‎‎‎‎‎ای کینه ازت توی قلبم نداشتم و خالصانه مثل هر خواهری تورو دوست داشتم؛ اگر که من عمری به این دنیا نداشته باشم، می‎‎‎‎‎خواهم بدونی که این فقط قسمت من بوده و تو هیچ تقصیری نداشتی، تو هرکاری که از دستت بر می‎‎‎‎‎اومد برای من انجام دادی و من هیچ‎‎‎‎وقت محبت‎‎‎‎‎‎‎های تورو فراموش نمی‎‎‎‎‎‎کنم؛ ازت می‎‎‎‎‎‎‎خوام یک زندگی زیبا با دافنه داشته باشی و برای پدرمون همون‎‎‎‎‎‎طور که هستی، یک پسر خوب و دلیر باشی، پدرم و کل اعضای خانواده رو به تو می‎‎‎‎‎سپارم چون توی این زمین خاکی کسی رو قدرت‎‎‎‎‎‎‎مند تر از تو سراغ ندارم، دوست‎‎‎‎‎‎دار تو خواهرت.

با دست‎‎‎‎‎‎های لرزان نامه‎‎‎‎‎رو روی نامه‎‎‎‎‎ی شهاب گذاشتم و نامه‎‎‎‎‎‎‎ای که برای کمال بود رو شروع به خواندن کردم.

به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدای مهربان، که با آفریدن تو معرفت را معنی کرد

سلام بردیای عزیزم، خداشاهده که خیلی دلم برای دیدنت تنگ شده، تو در سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زندگیم بهترین دوست و هم‎‎‎‎‎دردم بودی، خواستم قبل از ترک کردن همیشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎گی این دنیای فانی بهت بگم که تو خالص ترین مردی بودی که دیده بودم، برام مهم نیست که چه بلایی در گذشته به سر پدرت آوردی و هیچ‎‎‎‎‎وقت هم برام مهم نبود، من درون تو مردی رو دیده بودم که عشق رو درک کرد و بدون هیچ چشم‎‎‎‎‎داشتی بهم کمک کرد؛ ازت ممنونم که بهم معرفت داشتن رو یاد دادی و امیدوارم یک روزی کسی رو پیدا کنی که قدر تمام محبت‎‎‎‎‎‎های تورو بدونه و چنان که از ته قلبم برات آرزوی خوشبختی رو دارم؛ دوست‎‎‎‎‎‎‎‎دار تو ملیکا.

نامه رو آروم گذاشتم روی بقیه‎‎‎‎‎ی نامه‎‎‎‎‎ها، آخرین‎‎‎‎‎نامه برای محسن بود، هنوز هم بعد از این همه سال برای خوندن دوباره‎‎‎‎‎‎ی نامه تردید داشتم، غم رو میشه به راحتی توی تک‎‎‎‎‎‎تک کلمه‎‎‎‎‎‎‎ها حس کرد، با صدایی پر از بغض شروع کردم به خواندن نامه.

به‎‎‎‎‎‎‎‎نام پدر، که خدای من روی زمین است. 

سلام پدر عزیزم.. .
خدارو شاهد می‎‎‎‎‎‎گیرم که برای نوشتن این نامه، دست‎‎‎‎‎‎هایم یاری نمی‎‎‎‎‎کنند، قلبم به درد می‎‎‎‎‎آید گویی که انگار کسی اون رو درون دست‎‎‎‎‎‎‎هاش گرفته و فشار می‎‎‎‎‎‎فشارد..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی حرف‎‎‎‎‎‎ها هست که قبل از رفتنم می‎‎‎‎‎خواستم برات بگویم، دوست داشتم وقتی کنارت نشسته باشم و سرم روی شانه‎‎‎‎‎‎ت باشد برات بگویم اماّ این چند وقت اخیر یک حسی همه‎‎‎‎‎‎‎ش دم‎‎‎‎‎‎گوشم زمزمه‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه؛ برای همین تصمیم گرفته‎‎‎‎‎م که اندکی حرف‎‎‎‎‎‎های قلبم رو برات درون نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بنویسم.
وقتی کوچک بودم و همیشه من رو روی پاهایت می‎‎‎‎‎گذاشتی و برام اشعار می‎‎‎‎‎خوندی توی دلم برای داشتن همچین پدری شکرگذار بودم، اماّ دست سرنوشت کاری کرد که من بزرگ‎‎‎‎ترین خیانت رو در حق پدر عزیزم بکنم، هیچ‎‎‎‎‎وقت برای اون کاری که در حق تو انجام دادم خودم رو نتونستم ببخشم، درون قلبم همیشه سنگینی این گناه رو حس می‎‎‎‎‎کردم؛ اماّ تو بازهم من رو بخشیدی و با آغوش باز من رو پذیرا شدی؛ خواستم بدونی از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بعد از این همه سال عشق حقیقی تو پیدا کردی برات خیلی خوش‎‎‎‎‎‎حال شدم و ازت می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بعد از رفتن من چنان که بعد از اون همه دور موندن از رز تمام این نبودن هارو جبران کنی و اون رو خوش‎‎‎‎‎بخت کنی، تو برای من پدر خیلی خوبی بودی و من از تو خیلی چیزها توی زندگیم یاد گرفته‎‎‎‎‎م؛ همون‎‎‎‎‎‎طور که برای من پدری استوار بودی برای الکس هم پدری کن و نگذار غم توی قلب الکس ریشه کنه؛ هرموقعه درون چشم‎‎‎‎‎‎‎های الکس نگاه می‎‎‎‎‎کردم تصویر باوقار تورو درونش می‎‎‎‎‎دیدم، بعد از رفتن من هواست به شهابم باشه برای اون هم پدری کن و نگذار غم اون رو از پا در بیاره، می‎‎‎‎‎‎‎دونم که رز زن خیلی مهربونی هست و این‎‎‎‎‎‎رو هم می‎‎‎‎‎‎دونم که تورو خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حال و خوش‎‎‎‎‎‎بخت می‎‎‎‎‎کنه؛ آخرین خواسته‎‎‎‎‎م ازت این هست که دخترت رو از ته قلب ببخشی و حلال کنی؛ خیلی دوستت دارم پدر امیدوارم سایت همچون کوهی استوار بالای سر همه‎‎‎‎‎ی خانواده باشه.
دوست‎‎‎‎‎‎دار تو دخترت ملیکا.
قطره‎‎‎‎‎‎‎های اشکم روی نامه افتاد، دست‎‎‎‎‎‎هام لرزش کمی گرفتند، دخترم کمی بهم نزدیک‎‎‎‎‎‎تر شد و نامه رو آروم از دست‎‎‎‎‎‎هام گرفت و روی نامه‎‎‎‎‎ها گذاشت، دست‎‎‎‎‎هام رو درون دست‎‎‎‎‎هاش گرفت و نوازش کرد، با مهربونی لبخند زد و گفت:
- بعضی از رفتن‎‎‎‎‎‎ها در اصل یک شروع دوباره هستند، من مطمئن هستم که اون‎‎‎‎‎‎ها همه‎‎‎‎‎گی درکنار هم دیگه هستن و دارن مارو تماشا می‎‎‎‎‎کنند؛ درسته جسم‎‎‎‎‎‎‎‎شون در این دنیا نیست اماّ یادشون همیشه در قلب همه‎‎‎‎‎‎ی ما هست.


"گر مرا ترک کنی من زِ غمت می‎‎‎‎‎‎‎‎سوزم"
" آسمان را به زمین جان خودت می‎‎‎‎‎‎‎دوزم"
" گر مرا ترک کنی، ترک نفس خواهم کرد"
بی‎‎‎‎‎‎‎وجود تو بدان خانه قفس، خواهم کرد"

پایان

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...