یاسمن تقوی 2 ارسال شده در 6 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل رمان:افعی من ژانر :درام ، معمایی،روانشناسی نویسنده:یاسمن تقوی خلاصه داستان:مژگان سیساله است. روانشناسی که ذهنِ آدمها را میخواند، اما قلب خودش را نه. آرمان چهلساله است. مردی که از کودکیاش دروغ میسازد، از شبهایش فرار میکند و از آدمها فاصله میگیرد. اولین جلسهی درمان، یک بازی است. بازیِ نگاهها، کلمهها، مکثها. مژگان میخواهد آرمان را بشناسد. آرمان میخواهد مژگان را ببیند. اما هرچه آرمان بیشتر حرف نمیزند، مژگان بیشتر در او غرق میشود. او آرمان را همهجا میبیند؛ در خیابان، در کتابفروشی، کنار ماشین خرابش، حتی در خوابهایش. انگار آرمان دیگر فقط یک مراجع نیست. او یک وسواس است. تا اینکه مژگان به رازی میرسد که مسیر همهچیز را عوض میکند. نامی که در پروندههای جنایی تکرار میشود: افعی تهران مقدمه : در این دنیا کسانی هستن که قاتلن ولی ما هنوز قربانی آن ها نشدیم ..》 فصل دوم روز پنجشنبه. مژگان پشت میزش نشسته. در باز میشود. مردی خوشلباس با موهای جوگندمی و تهریشِ مرتب وارد میشود. نگاهش آرام است اما عمقی تیره دارد. آرمان. آرمان: سلام. من آرمان هستم. مژگان: سلام، بفرمایید. خوش اومدید. آرمان روی مبل مینشیند. کتش را مرتب میکند. چند لحظه سکوت. مژگان لبخند حرفهای میزند. مژگان: برای چی اومدید پیشم، آقای مقدم؟ آرمان: خوابهام خرابه. فکرهام شلوغه. شبها که میشه... انگار یکی توی سرم راه میره. مژگان: از کی شروع شده؟ آرمان: از بچگی. ولی این چند وقته بدتر شده. مژگان دفترش را باز میکند. نگاهش به انگشتهای آرمان میافتد که عصبیشان کرده. مژگان: از کودکیتون بگید.آرمان نگاهش را به پنجره میدوزد. بغضِ نامرئیاش را پس میزند. آرمان: خوب بود. معمولی. مادرم... مهربون بود. پدرم زیاد خونه نبود. ما جنوب زندگی میکردیم. یادمه کنارِ ساحل با بچهها فوتبال بازی میکردم. مژگان سر تکان میدهد اما ابرویش بالا میپرد. صدای آرمان با کلماتش هماهنگ نیست. انگار دارد از روی یک فیلمِ تکراری حرف میزند. مژگان: رابطهتون با پدرتون چطور بود؟ آرمان (مکث): معمولی. مردِ سختکوشی بود. مژگان: چی شد که از جنوب اومدید تهران؟ آرمان: کارم ایجاب کرد. صدای آرمان کوتاه و بیاحساس است. مژگان چیزی یادداشت میکند: «سانسور... روایت کلیشهای... عدم تطابق لحن و محتوا» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 1,817 ارسال شده در 6 ساعت قبل مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل 1 دقیقه قبل، یاسمن تقوی گفته است: رمان:افعی من ژانر :درام ، معمایی،روانشناسی نویسنده:یاسمن تقوی خلاصه داستان:مژگان سیساله است. روانشناسی که ذهنِ آدمها را میخواند، اما قلب خودش را نه. آرمان چهلساله است. مردی که از کودکیاش دروغ میسازد، از شبهایش فرار میکند و از آدمها فاصله میگیرد. اولین جلسهی درمان، یک بازی است. بازیِ نگاهها، کلمهها، مکثها. مژگان میخواهد آرمان را بشناسد. آرمان میخواهد مژگان را ببیند. اما هرچه آرمان بیشتر حرف نمیزند، مژگان بیشتر در او غرق میشود. او آرمان را همهجا میبیند؛ در خیابان، در کتابفروشی، کنار ماشین خرابش، حتی در خوابهایش. انگار آرمان دیگر فقط یک مراجع نیست. او یک وسواس است. تا اینکه مژگان به رازی میرسد که مسیر همهچیز را عوض میکند. نامی که در پروندههای جنایی تکرار میشود: افعی تهران مقدمه : در این دنیا کسانی هستن که قاتلن ولی ما هنوز قربانی آن ها نشدیم ..》 فصل دوم روز پنجشنبه. مژگان پشت میزش نشسته. در باز میشود. مردی خوشلباس با موهای جوگندمی و تهریشِ مرتب وارد میشود. نگاهش آرام است اما عمقی تیره دارد. آرمان. آرمان: سلام. من آرمان هستم. مژگان: سلام، بفرمایید. خوش اومدید. آرمان روی مبل مینشیند. کتش را مرتب میکند. چند لحظه سکوت. مژگان لبخند حرفهای میزند. مژگان: برای چی اومدید پیشم، آقای مقدم؟ آرمان: خوابهام خرابه. فکرهام شلوغه. شبها که میشه... انگار یکی توی سرم راه میره. مژگان: از کی شروع شده؟ آرمان: از بچگی. ولی این چند وقته بدتر شده. مژگان دفترش را باز میکند. نگاهش به انگشتهای آرمان میافتد که عصبیشان کرده. مژگان: از کودکیتون بگید.آرمان نگاهش را به پنجره میدوزد. بغضِ نامرئیاش را پس میزند. آرمان: خوب بود. معمولی. مادرم... مهربون بود. پدرم زیاد خونه نبود. ما جنوب زندگی میکردیم. یادمه کنارِ ساحل با بچهها فوتبال بازی میکردم. مژگان سر تکان میدهد اما ابرویش بالا میپرد. صدای آرمان با کلماتش هماهنگ نیست. انگار دارد از روی یک فیلمِ تکراری حرف میزند. مژگان: رابطهتون با پدرتون چطور بود؟ آرمان (مکث): معمولی. مردِ سختکوشی بود. مژگان: چی شد که از جنوب اومدید تهران؟ آرمان: کارم ایجاب کرد. صدای آرمان کوتاه و بیاحساس است. مژگان چیزی یادداشت میکند: «سانسور... روایت کلیشهای... عدم تطابق لحن و محتوا» لینک رمانتون https://forum.98ia.net/topic/6325-رمان-افعی-من-یاسمن-تقوی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ لطفا روی لینک بزنید از پارت یک شروع به پارتگذاری کنین عسلم دیگه لازم نیس برین و تاپیک جدید بزنین فقط هر سری تو لینک برین و پارت بزارین پارت ۱، پارت۲ و … تا اخر رمان باید در لینکی که براتون فرستادم باشه نویسندهی عزیزم🤍 تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری