رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهل و نه

سمیه گاهی که توی شهر راه می‌رفت متوجه غمگین بودن مردم می‌شد و با خودش می‌گفت: در شهر شلوغ ما ،
تماشا دارد تنهایی دسته جمعی آدم ها ...!

آرشا توی شهر کار جدیدی پیدا کرده بود. اون چند گاو گرفته بود و توی طویله‌ای که کنار خونه زده بود ازشون نگه‌داری می‌کرد. بوش خونه رو برداشته بود و افراد خونه کلافه بودن. اعتماد معمولا گاو رو قشو می‌کرد و چاوک هم بهش غذا می‌داد و غلام‌ها زیرش رو تمیز می‌کردن. زمان زایمان سمیه رسید. سریع قابله آوردن. آرشا پشیمون شد که توی این دوره هستن چون قابله‌های این دوره طبیعتا به خوبی قابله‌های دوره خودشون نیستن. 

وقت زایمان آرشا توی حیاط نشسته بود و استرس داشت. زن‌های خانواده جز چاوک به سمیه می‌رسیدن. طاهره از حسادت داشت دق می‌کرد و آرزو می‌کرد که بچه دختر بشه. صدای گریه بچه که بلند شد آرشا ناخودآگاه بلند شد و به داخل دوید. براش مهم حال سمیه بود. وقتی دید سمیه بیهوش اما آروم نفس می‌کشه خیالش راحت شد. قابله گفت: 

- برای چه به داخل آمدید؟ 

آرشا فقط یک تشکر زیر لبی کرد و به سمت بچه که یکی از کنیزها داشت بهش می‌رسید رفت. از کنیز پرسید: 

- بچه چیه؟ 

- پسر ارباب. 

طاهره با خشم چشم‌هاش رو روی هم فشار داد. بچه رو که آماده کردن و شیر بجای دستمزد به قابله دادن آرشا دم گوش بچه اذون گفت و از سمیه پرسید: 

- نظرت برای اسمش چیه؟ 

- هر چه خودت بخواهی. 

آرشا دم گوش بچه گفت: 

- اسم تو جهان هست! اسم تو جهان است! 

تلفظ این اسم برای عرب‌های خانواده سخت بود اما باز هم کنار اومدن. آرشا دوست داشت که برای زایمان چاوک به یک دوره دیگه برن برای همین به محض اینکه سمیه سرپا شد به بهانه مهاجرت دوباره به شهر دیگه بردشون و اینبار وارد دوره تمتی اگون در همون سلسله شدن. دستگاه نمی‌تونست خیلی جلوتر بره اما می‌تونست خیلی عقب‌تر بره. اینبار یک خونه سه خوابه گرفتن و کنیزها باهم می‌خوابیدن. 

چاوک توی همین خونه به وضع حمل افتاد و با استرس کمتری که آرشا تجربه کرد بچه‌ش دنیا اومد. طاهره خیلی دوست داشت بچه پسر باشه که دماغ سمیه بسوزه. سمیه هم داشت حرص می‌خورد. وقتی زایمان تموم شد. نوزاد رو عسل برای آرشا آورد. آرشا بغلش کرد و زیر گوشش اذون گفت بعد به چاوک سر زد و پیشونیش رو بوسید و گفت: 

- می‌خوای اسمش رو چی بذاری؟ 

چاوک بیحال پرسید: 

- جنسیتش چیه؟ 

- دختر. 

چاوک پلک‌هاش رو با ناراحتی روی هم فشار داد. دل اون براش سوخت. دستش رو گرفت و بوسید و گفت: 

- من خیلی خوشحالم که برام رحمت آوردی. اسمش رو چی بذارم؟ 

- هرچه خودتون بخوان.  

چاوک تنها کنیزی بود که لهجه آرشا یاد گرفته بود. از اول یاد گرفته بود که بتونه به آرشا نزدیک بشه. آرشا دم گوشش اذون گفت و گفت: 

- اسم تو ترساست. اسم تو ترساست. 

صلوات‌ها فرستاده شد اما زن‌ها مونده بودن این چه اسمی هست. زندگی‌شون با اومدن بچه‌ها رنگ و بوی جدیدی به خودش گرفت اما هنوز هم چیزهای ترسناک توی خونه دیده میشد و این ماجرا حتی آرشا رو انقدر نگران کرد که از همسایه‌ها در اینباره پرسید. به اون‌ها گفته شد زنی در آنجا به دست شوهر بدرفتارش کشته شده است. او از مردها متنفر بود. آرشا اغلب صبح‌ها با خراش‌هایی روی بدنش از خواب بیدار می‌شد. هر وقت غلام‌ها با کنیزها بدرفتاری می‌کردن، اون‌ها هم با خراش‌هایی روی بدنشون مواجه می‌شدن.

یک روز مسئول خدمه به کنیزی آسیب زد و اون رو با چیزی زد. همون شب با بینی خون‌آلود وحشتناکی از خواب بیدار شد. ای‌ها باعث شد که آرشا نگران بشه و به یک خونه دیگه نقل مکان کردن. اعتماد توی این دنیای جدید نتونسته بود دوست پیدا کنه و علاقه و حوصله تفریح هم نداشت و بیشتر توی خونه بود و دلش خیلی برای الماس تنگ شده بود. اما آرشا و زن‌هاش زیاد بیرون و خوش‌گذرونی می‌رفتن. حتی گاهی زن‌ها تنها می‌رفتن. اون‌ها متوجه شدن توی این دنیا حقوق زنان به شدت پیشرفته‌تر از دوران خودشون هست. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 52
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: گمشده در زمان نویسنده: ملیکا ملازاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تاریخی، تخیلی، عاشقانه  خلاصه: این رمان فصل اول سری رمان چهار جلدی معمای زمان،

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه

حق هم داشتن. دوران ایلامی‌ها دوره زن‌سالار ایران بود و این سبک زندگی تقریبا تا دوران مادها ادامه داشت، تا اینکه احتمالا بر اثر خونه‌نشین شدن خانم‌ها بعد از راحت‌تر گیر آوردن غذا و نیازهای اولیه به مرور قدرت خانم‌ها رو به کمتر شدن رفت. البته زن‌ها نمی‌دونستن که مکان تاریخی‌شون عوض شده و فکر می‌کردن که به ایران اومدن و طاهره می‌گفت: 

- اگر می‌دانستیم که ایرانشهر چنین جایگاهی است پیش از این از آرشا می‌خواستیم ما را به اینجا بیاورد. 

سمیه هم جواب می‌داد: 

- به راستی! آنچنان که در سرزمین خودمان با ما رفتار میشد در اینجا با کنیزان رفتار نمی‌شود. 

حتی چاوک به کنیزها می‌گفت: 

- کاش همیشه اینجا بمانیم. 

زن‌ها می‌دیدن که در اونجا زن‌ها سرکار می‌رن، می‌جنگن، تا هر ساعت بخوان بیرون هستن، بچه‌ها رو مردها نگه می‌دارن و کارهای خونه با زن‌های درجه پایین یا مردها هست. از نظر مردم ایلام، عالم پر از ارواح بوده است. خدای بزرگ ایلام، اینشوشیناک، خدایی بود که تنها شاهان و کاهنان او را می‌پرستیدند. بعد از او، ۶ خدا در عیلام برای پرستش وجود داشت و پس از آن‌ها، گروهی از ارواح مورد پرستش مردم ایلام بودند که هرکدام خدای جایی بود.

مردم ایلام همچون بابلی‌ها، مجسمه خدایان را می‌ساختند و هر گاه آن را به جایی دیگر انتقال می‌دادند، معتقد بودند خدا نیز به مکان جدید رفته و خدای شهر جدید شده است. افرادی که همراه آرشا اومده بودن با این مسئله مشکل داشتن. عسل با حرص می‌گفت: 

- این‌ها کافرن! 

آرشا توضیح می‌داد: 

- این تعریف مخصوصا وقتی که دین اسلام اینجا نیومده ناعادلانه‌ست. 

ولی باز هم برای گوشت خودشون حیوون می‌خریدن و ذبح اسلامی می‌کردن. کم‌کم توی ذهن زن‌ها هم افتاد که کار کنند. طاهره یک شب که آرشا توی اتاقش بود بهش گفت:

- آیا بنظر شما ایراد دارد که بانوان کار کنند؟ 

آرشا همینطور که بچه رو می‌خوابوند گفت: 

- زن‌ها همیشه کار می‌کنند؛ فکر کنم منظورت اینه برای کارشون حقوق بگیرن. 

حرف فیلسوفانش خیلی به دل طاهره نشست. چند ثانیه سکوت کرد و گفت: 

- همان. 

آرشا ادامه داد: 

- بنظر من که به خود زن‌ها ربط داره. ولی می‌تونند اینکار رو هم نکنند. البته شاید نه در همچین جامعه‌ای. 

- منظورت چیست؟ 

- خوب توی جامعه‌ای که زن‌ها حقوق اولیه انسانی رو دارن می‌تونند کار کنند و شاید نیاز باشه اما توی جامعه‌ای که زن‌ها حقوق اولیه خودشون رو ندارن چرا خدمت بیشتر از حد نیاز ارائه بدن؟ 

طاهره بخاطر نوع کلمات آرشا متوجه حرفش نشده بود. 

- چه؟ منظورت چیست؟

- منظورم اینه وقتی صبر کردن و تحمل کردن و بچه بزرگ کردن و همسرتون رو تقسیم کردن و کار خونه و توهین‌ به جایگاهتون برای شماست چرا کار کنید؟ 

طاهره مدتی سکوت کرد و به حرف‌های آرشا فکر می‌کرد و بالاخره گفت: 

- حتی با اینکه در چنین مکانی آمدیم باز نیز ما را دور از حقوق انسانی‌مان می‌بینی؟ 

- بالاخره تو در اون فرهنگ بزرگ شدی و توی ناخودآگاهت نفوذ داره. 

- پس تو در چنین فرهنگی بزرگ شدی که زنانت را بالا می‌بری. 

آرشا یکم فکر کرد بعد گفت: 

- من هم با وجود اینکه از افراد زمان... منطقه شما بیشتر به زن‌ها احترام می‌ذارم اما باز هم مثل افراد اینجا نمی‌تونم رفتار کنم. 

- برای چه؟ 

- چون من هم توی فرهنگ مردسالار بزرگ شدم. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و یک

طاهره جلو رفت و سرش رو روی سینه آرشا گذاشت و با عشوه گفت: 

- اما تو چنین نیستی! 

آرشا پیشونیش رو بوسید و در آغوشش گرفت و گفت: 

- حق شما خیلی بیشتر از این هست عزیزم! 

و بعد چون احساس کرد همسرش به نوازش بیشتر از سخنرانی احتیاج داره بحث رو تموم کرد. اون شب بحث تموم شد اما فرداش سمیه و طاهره که هم رو دیدن سمیه گفت:

- سخنمان را به آرشا گفتی؟ 

طاهره خندید و گفت: 

- خیر! 

سمیه با تعجب گفت: 

- مگر خود اصرار نداشتی که زودتر به آرشا بگویی؟ 

طاهره با کمی بدجنسی گفت: 

- آخر اتفاقاتی افتاد که نتوانستیم وقت برای سخن گفتن داشته باشیم. 

و سمیه هم احساس کرد که آتیش گرفته. 

اون روز کار آرشا کمتر بود و سر همین به اعتماد گفت: 

- بیا بریم زمین‌های دور شهر رو ببینیم و ببینیم می‌تونیم جایی برای کشاورزی پیدا کنیم یا نه. 

- برادر این منطقه کوهستانی است و کشاورزی در اینجا عجیب می‌آید. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...