رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و چهار

 

آوا خنده ش گرفت.
_ با یک مرد بودم.
چشم های مرد گرد شد.
_ تو با این سن کم با مردی بودی؟
_ آره متاسفانه!
_ و خود را به او فروختی؟!
آوا سرش رو پایین انداخت. واقعیت بود که این دختر با این سن کم دیگه دختر نیست و بخاطر همین سعی داشت آرشا رو عاشق خودش کنه چون اعتقاد داشت مرد اگه شرافت داشته باشه و زن رو بخواد بعد از اینکه متوجه همچین مشکلی بشه اون رو می بخشه. دیگه حرف نزدن. مدت طولانی گذشت که خیاط بیرون اومد.
_ جامه شما حاضر است بانو.
و لباس بلند قهوه ای رنگی رو رو به روی آوا گرفت. آوا به پارچه بد و چهره زشت لباس نگاه کرد اما هرچی بود برای حال الانش خیلی خوب بود. لباس رو گرفت و با اشاره مرد به اتاقک خیاطی رفت. لباس هاش که با خون و خاک و خاطرات بد قاطی شده بود رو در آورد و کناری انداخت و اون لباس رو پوشید. گشادترین لباسی بود که تا اون موقع پوشیده بود. همچنین بلندترینش. پارچه روی زخم هاش که کشیده شد دردش گرفت. با اینکه اصلا لباس راحتی نبود اما احساس می کرد بهترین لباس دنیا رو پوشیده. بیرون رفت. مرد نگاهی بهش کرد.
_ بریم؟
آوا که تا اون موقع سر لخت توی خیابون راه نرفته بود با خجالت پرسید:
_ چیزی نمی خواد سرم کنم؟
_ کنیز را حجاب احتیاجی نیست.
بعد اشاره کرد دنبالم راه بیفت. هر دو حرکت کردن. پاهای آوا درد می کرد.
_ تا کی پیاده میریم، من پاهام درد می کنه.
_ لحجه تو خیلی جالب است و من به سختی قسمتی از سخنانت را می فهمم.
آوا سکوت کرد اما مرد باز هم متوجه شد که حالش بده. یادش اومد که به امام قول داده بود که اون رو در کمال راحتی بیاره و امام هم پول خوبی بهش داده بود. به جایی رفت و الاغی خرید.
_ سوار شو.
آوا هیچ وقت علاقه به الاغ سواری نداشت اما در اون موقع الاغ براش از فراری قشنگ تر و راحت تر بود. روی پشت الاغ نشست و مرد هم لوازم رو توی خرجین الاغ گذاشت و باهم حرکت کردن. یکم که رفتن و خستگی از بدن آوا رفت از مرد پرسید:
_ چرا تو پیاده هستی؟
_ زیرا یک الاغ بیش نیست.
_ پس چرا الاغی خریداری ننمودی؟
مرد با لبخند نگاهی بهش کرد و روش رو گرفت و جوابی نداد اما آوا اصرار داشت.
_ با تو هستم چرا الاغی نگرفتی؟
_ زیرا درهم هایی که دارم را مولایم برای تو داده است نه من.
_ وای خدای من!
بعد سریع عقب رفت.
_ بیان، بیان بنشینید.
_ چرا؟!
_ من واقعا ناراحتم که شما پیاده میان بشینید.
مرد لبخند زد.
_ خود را نگران مساز من با پیاده آمدن عجین هستم.
_ نه اینطوری که نمیشه لطفا بشینید.
مرد تردید داشت.
_ من کنیز شمام هست بهتره باهم بشینیم بالاخره محرم هستیم.
_ آخر آن الاغ بار هر دو ما را نمی تواند تحمل کند.
_ چرا می تونه ما هر دو لاغر هستیم.
بالاخره مرد راضی شد سوار بشه. آوا اول خجالت می کشید اما یکم که گذشت خستگی بهش چیره شد و سرش رو روی کمر مرد گذاشت و چشم هاش رو بست. مرد در سکوت فکر می کرد. با اینکه مثل هر مردی می تونست از زن های زیادی بهرمند بشه و همسر و کنیزانی داشته باشه اما این دختر خیلی به دلش نشسته بود. رفتار ساده و عجیب دختر با هیکل ظریف و پوست تمیز و شفافش که بر اثر استفاده از آب و استحکام هر هفته از پوست زن های اون زمان بهتره بود چشمش رو گرفته بود. اما اون امانت بود و حق نداشت بهش دست بزنه.
_ خودم رو به امامم ثابت می کنم. نشون میدم که من قابل اعتمادم. نزدش قرب پیدا می کنم.
بعد از شوق این تصور به خودش لرزید. همه زیبایی زن در مقابل این تصور از مقابل چشمش کنار رفت و با خیال راحت دختر رو همراه خودش برد.

**آرشا**

هر دو در بهت و سکوت به خونه مهرداد برگشتن. کنار حوض نشست. نگاه آرشا روی دستگاه‌های نخ‌ریسی بود که گوشه خونه زن‌های مهرداد روش کار می‌کردن. اون نمی‌تونست مهرداد تولیدی نخ ابریشم هم داره. مهرداد دستش رو روی شونه ش گذاشت و با همدردی گفت:
_ من هم اصلا فکر نمی کردم مخالفت کنه.
_ معلوم نیست چه بلایی سرش اومده کهتا این حد از من متنفر بود که نمی خواست باهام بیاد.
_ بنظر من که حالش خوب بود.
آرشا در حالی که احساس سردرد می کرد گفت:
_ بابام می گفت که زن ها میتونند در ظاهر باهات بی رحم ترین باشن اما در واقعیت اوج عذابشون باشه.
مهرداد یکم سکوت کرد بعد با لحن بدی گفت:
_ بابات؟
یاداوره دیگه ای بود که حال آرشا بدتر بشه.
_ ببخشید حواسم نبود.
مهرداد داخل رفت و آرشا در غصه نشست و به اتفاقاتی که براش افتاده بود فکر کرد. از فرداش چندبار به سراغ آوا رفت و هر نوع التماس و پیشنهادی داد اما آوا قبول نکرد. بعد از یک ماه بالاخره مهرداد گفت:
_ بهتره برگردی و مراسم ازدواجت رو برگذار کنی چون پدر همسرانت پیغام فرستادن.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و پنج

 

آوا چی؟
_ باشه وقتی می خواستی برگردی دنبال آوا میایم شده بزور برش می گردونیم.
بنظر آرشا پیشنهاد بدی نبود اما یک مشکلی بود... 
_ من دوست ندارم ازدواج کنم.
_ هی پسر، تا آخر عمر که نمی تونی عروس هات رو اینطور نگه داری.
_ من هنوز شونزده سالمه چرا عقد رو به این زودی تموم کنیم؟
با سرزنش گفت:
_ اینجا رسم نیست دختر بالغ رو طولانی مدت توی عقد نگه دارن. مردم فکر می کنند دخترهاشون مشکلی دارن که نمی بری شون.
آرشا چندبار به آب حوض مشت زد.
_ لعنت! لعنت! لعنت به این سرنوشت که من رو مدام در راهی قرار میده که دست من نیست.
_ هی پسر بیخیال!
بعد داخل رفت. اون شب آرشا برای آخرین بار پیش آوا رفت و التماسش کرد برگرده اما آوا قبول نکرد.
_ آخه چرا؟!
_ به خودم ربط داره.
_ تو درگیر احساسات شدی دختر! فکر می کنی این مرد تا کی عاشق تو می مونه؟ براش تکراری بشی می ندازت کنار. می دونی چه تعداد زن هست که می تونه جای تو رو بگیره؟
آوا اخم کرد و گفت:
_ این دیگه به تو ربط نداره. من وقتی درگیر احساسات بودم که تو رو دوست داشتم. من تازه عاقل شدم.
_ این تصور توی دختر، بیا من حاضرم هرکاری میگی انجام بدم.
_ من دیگه نیازی ندارم تو برام کاری انجام بدی.
آرشا مدتی سکوت کرد بعد دوباره پرسید:
_ چه بلایی سرت اومد که اینطوری شدی؟
اشک توی چشم های آوا جمع شد و روش رو گرفت و با بغض گفت:
_ این هم به تو ربطی نداره.
و آرشا با شونه های خمیده به خونه برگشت. اون شب تمام مدت آرشا کنار حوض نشسته بود و به بچه ها که بازی می کردن و زن ها که روی بهارخواب میوه می خوردن نگاه می کرد. اعتماد هم کنار آرشا نشسته بود و لباسش رو سفت گرفته بود. مهرداد به سمتش اومد.
_ هی بچه تو چرا بازی نمی کنی؟ پاشو برو بازی کن ببینم.
خطابش به اعتماد بود. اعتماد جوابی نداد و محکم تر لباس برادرش رو چسبید و به این شکل ازش واسطه گری درخواست کرد. آرشا بالاخره دست از سکوت برداشت و به اعتماد نگاه کرد.
_ پدر فکر می‌کنند ممکنه پیش بچه‌ها بیشتر بهت خوش بگذره، دوست داری بری با بچه‌ها بازی کنی؟
اعتماد سرش رو به معنی نه تکون داد.
_ هیچ مشکلی نیست، تا هر وقت دوست داشته باشی، می‌تونی کنارم بشینی. می‌دونی که من از بودن کنار تو لذت می‌برم.
اعتماد خوشحال سرجاش موند و مهرداد هم که دید فایده ای نداره رفت. آرشا یکم حالش که بهتر شد دستی روی سر اعتماد کشید و گفت:
_ برو بخواب که فردا قرار حرکت کنیم.

**شیش سال بعد**

پسرهای نوجوون با توپ دستساز اعتماد که از پوست گردو و پارچه درست شده بود بازی می کردن. بازی فوتبال از بازی هایی بود که آرشا توی بچگی به اعتماد یاد داده بود و حالا هرجایی که بودن اعتماد با اون می تونست دوست های زیادی پیدا کنه.
_ بسیار خوب بهتر است کمی استراحت کنیم.
بقیه هم قبول کردند و از اون مکان بی علف و صافی که پیدا کرده بودند به سمت تخته سنگ هایی که زیر درخت بلند نخل بود رفتند. همه نشستن. امین الله گفت:
_ اعتماد طرحی برایمان بکش.
اعتماد که حالا پسرکی  پونزده ساله بود از خدا خواسته بلند شد و مشغول کشیدن شد. با پاش روی زمین خاکی نقاشی می کشید. وقتی تموم شد همه دست زدن. غروب امروز رو به بهترین شکل خودش کشیده بود. خود اعتماد هیجان زده شد و اون تصویر رو با رنگ تصور کرد.
_ چرا برادرت تو را به سراغ مرد عالم یا نقاش و معماری نمی فرستت تا در نزدش هنر فرا گیری؟
اعتماد ناراحت روی سنگ نشست و گفت:
_ برادرم اعتقاد دارد که مرا خط و هنر نیازی نیست.
_ مگر برادرت حدیث نمی خواند؟ مرا قرآن نمی داند که می گوید قسمت به قلم؟
اعتماد با ناراحتی گفت:
_ چرا می داند و می خواند اما این اجازه را به من نمیدهد.
سپس یاد چیزی افتاد.
_ هان برای ورود حاکم کوفه چه کنیم؟
پسرها یکم سکوت کردن بعد اعتماد گفت:
- مرا که نقشه بود.
- آری.
سکوت کرد و رویش را گرفت. اعتماد به او مشکوک شد.
- آیا سخنت ادامه دارد؟
- خیر.
- چرا ادامه دارد.
محمد برای فرار از جواب دادن به اعتماد به رئوف نگاه کرد. رئوف گفت:
- راستش... ما تصمیم گرفتیم تو رو با خویش نبریم.
اعتماد جا خورد.
- چه گفتی؟! مرا با خود نبرید؟!

 

 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و شیش

 

- آری.
- معلوم هست تو چه می‌گویی؟! من خود این نقشه را کشیدم.
پسرها یکم سکوت کردن بعد. کاظم گفت:
- آری، اما برادر تو بسیار سخت‌گیر است و اگر با مشکلی مواجه شویم و او متوجه شود خاندان ما را باخبر می‌سازد.
- او نخواهد فهمید! نقشه ما بی‌عیب خواهد بود.
اما نگاه پسرها هنوز با تردید بود. اعتماد مصمم گفت:
- باید مرا با خود ببرید وگرنه هیچگاه شما نخواهم بخشید و با شما دوستی نخواهم کرد.
و اینطور بود که حرف خودش رو به کرسی نشوند.
- بهتر است برویم. هوا تاریک شده است.
همه پسرها باهم به سمت زمین‌های کشاورزی راه افتادن. کمتر کسی توی اون روستا زمین کشاورزی داشت و بیشتر تاجر بودن. اما آرشا از افرادی بود که سر زمین‌های کشاورزی پدر زنش کار می‌کرد البته به اینکار علاقه نداشت ولی برای دور شدن از خونه انجام می‌داد. به نزدیک آرشا که رسیدن دوست‌های اعتماد ازش خداحافظی کردند و رفتن. اعتماد به سمت برادرش دوید و آرشا همچنان به دوست‌های اعتماد نگاه می‌کرد.
- برادر!
- تا حالا درگیر بازی بودی؟
- مگر من کار دیگری هم دارم؟
آرشا که فهمید به زودی اشاره به درس نخوندن و هنر یاد نگرفتن میشه بحث رو عوض کرد:
- بردار لوازم رو بریم.
اعتماد لوازم کشاورزی رو روی کولش انداخت و به سمت روستا حرکت کردن. دل آرشا گرفت. دوست نداشت وارد اون روستا بشه. چند سال بود که توی این جهنم گیر افتاده بود اما هنوز عادت نکرده بود و دلش پی دنیای خودش و کاری که می‌خواست انجام بده بود. اینجا راهی نداشت. انگار چیزی هم برای خنده و خوشحالی وجود نداشت. آهی کشید.
🌸🌸🌸🌸انقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست🌸🌸شاعر میگه حرف من نیست🙃
- برادر از نزدیکی خانه پدر رد می‌شویم به ایشان سر بزنیم؟
با یادآوری پدرش اخم کرد.
- نیازی نیست.
اعتماد هم سکوت کرد. وارد روستا شدن. تقریبا سکوت روستا رو گرفته بود و همه به خونه‌شون رسیده بودن. مثل همیشه آرشا آخرین نفر بود. اعتماد نمی‌دونست دلیل این بی‌علاقه‌ای آرشا به زندگی و خانواده‌ش چی هست. جسم آرشا هنوز همون پسر هفده ساله بود چون در واقعیت سنش اضاف نشده بود اما اون احساس می‌کرد تا بیخ دندون پیر شده. از افرادی خورده بود که تصورش رو نمی‌کرد و چیزهایی رو از دست داده بود که حاضر بود جونش رو بده تا برگرده. نمی‌دونست از پدرش که از دستی دنبال راهی برای برگردوندن اون نگشته شاکی باشه یا از مادرش که همچین نقشه‌ای کشیده تا اون رو به این دنیا بفرسته.
- شاید هم از رادوین! پسری که نمی‌دونم کی هست.
اعتماد که زمزمه برادرش رو شنید گفت:
- چه؟!
آرشا به خودش اومد.
- هیچی.
و به راه ادامه دادن تا به خونه رسیدن. قلب آرشا فرو ریخت. دستش رو روی در گذاشت اما حالش خوش نبود. دنیا اینجا هم براش انقدر تلخ نبود و داشت تحمل می‌کرد که چیز وحشتناکی شنید. این رو پدرش بهش گفت اما خیلی دیر....
- بعد از اینکه به دنیای خودت برگردی، بچه‌هایی که توی این دوران داشتی، و حتی اگه نوه‌ای داشته باشی... کشته میشن.
این کلمات توی ذهنش بالا و پایین شدن. کشته میشن! هر روز این دو کلمه رو جلوی چشمش می‌دید. هفت سال بود این دنیا بود. اگه راهی پیدا می‌کرد و می‌رفت. اگه هم نه که فقط سیزده سال دیگه! کاش پدرش زودتر بهش گفته بود. چرا زودتر نگفت؟! چرا؟! چرا؟! چرا؟!
در رو باز کرد تا از اون فضا بیرون بیاد. اما از اون فضا که بیرون نیومد هیچ، با صحنه رو به روش حالش بدتر شد. طاها پنج ساله و ریحانه دختر چهار ساله‌ش دور حوض دنبال هم می‌دویدن و داخل حوض حکیمه دختر دو سالش در حال آب بازی بود. در کثری از ثانیه چهره بچه‌هاش توی سن دوازده، یازده و نه سالگی جلوی چشمش اومد. این نقش بر تصور انقدر براش وحشتناک بود که ناخودآگاه فریاد کشید:
- شما اینجا چه غلطی می‌کنید؟!
بچه‌ها وحشت‌زده سرجاشون خشکشون زد. هر وقت پدرشون از در می‌اومد و اون‌ها رو می‌دید. یا سر صبح اون‌ها رو می‌دید بداخلاقی می‌کرد اما بعد از یک مدت بهشون بی‌محل میشد و بیشتر وقت‌ها توی خودش بود یا با کاری مشغول میشد. البته این‌ها برای بچه‌ها خیلی سخت نبود چون همه پدرهای اون زمان همچین رفتاری داشتن و اون‌ها خیلی خوشحال بودن حداقل پدرشون دست روشون بلند نمی‌کنه. البته خاطره کمی از زمانی که پدرشون این رفتارها رو شروع کرد داشتن. مهرداد وقتی حکیمه بیست و چهار هفته‌ش بود. یعنی حدود سه ماه و خورده‌ایش که بود این قانون رو لو داد و گفته بود:
- دیگه وجدانم اجازه پنهان کردن نمی‌داد.
و اون روز آرشا یک دور مُرد. طاها خاطرات کمی از دوران با محبت بودن پدرش داشت اما ریحانه و حکیمه چیزی یادشون نمی‌اومد. طاها به مامانش گفت:
- پدر بهترین شخص در دنیای من بود اما به ناگاه اخلاقش تغییر کرد و از ما دوری کرد و دیگر دوستمان نداشت.
به زمان حال برگردیم. غلام‌ها که صدای فریاد آرشا رو شنیدن سریع به اونجا اومدن تا ببینند اربابشون چرا ناراحت هست و سریع بچه آرمان رو از توی آب در آوردن و به بچه‌ها گفتن:
- برید داخل خونه بازی کنید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هفت

 

بچه‌ها از خدا خواسته به داخل خونه دویدن. آرشا نگاهی به دور و برش کرد. حالا هفت غلام و پنج کنیز داشت که کارهای خونه‌ش رو انجام می‌دادن. کمترین مراوده رو با پدرش و خانواده‌ش داشت و فقط با مادرش که نتونسته بود دوری آرشا رو تحمل کنه و به همراه همسرش دستان به اون دنیا اومده بود دیدار داشت. هرچند از مادرش هم خیلی دل چرکین بود. فهمیده بود که مادرش و اون پسر رادوین باعث شدن که دیگه نتونه به دنیای خودش برگرده و نمی‌دونست چطور می‌تونه این ظلم رو فراموش کنه.
سعی کرد حواس خودش رو پرت کنه. دسته گندمی که روی شونه‌ش بود رو به غلام داد و با اعتماد به سمت اندرونی رفتن.
- برادر حال شما خوب است؟
- چطور؟
- سردرگم بنظر می‌آیید.
سرش رو به دو طرف تکون داد.
- خوبم اعتماد، خوبم!
به داخل اندرونی رفتن. بچه‌ها رفته بودن تا جلوی چشم پدرشون نباشند. می‌دونستن چند دقیقه دیگه حال پدر بهتر میشه و بی‌خطر هست. طاهره و سمیه متوجه برگشت همسرشون شدن و پرده اتاق غذاخوری رو کنار زدن. پرده کلفتی که به دلیل نداشتن شیشه باید جلوی ورود گرد و غبار به داخل خونه رو می‌گرفت. طاهره گفت:
- آمد.
- بسیار دیر.
طاهره لحن خواهر ناتنی رو خطرناک دید و بهش نگاه کرد. هنگامی که همسر آرشا شدند اون. یک دختر هجده ساله بود و سمیه دختری سیزده ساله اما حالا او یک زن بیست و چهار ساله و مادر یک دختر بود و سمیه زنی نوزده ساله و مادر دو پسر بود. آنها در آغاز زندگی خوبی داشتند. زندگی که کمتر زنی وارث آن میشد. همسری مهربان که به آنان احترام می‌گذاشت و هیچ‌گاه تندی نکرد. خانواده همسری که در زندگی‌شان دخالت نمی‌کردند. اما مدتی بود که دیگر چنین زندگی نداشتند. آرشا آنان را دوست نمی‌داشت و شب‌ها بر حسب وظیفه زمانش را با آنان می‌گذراند. آرشا حتی دیگر فرزندانش را دوست نمی‌داشت.
- سمیه، با او به جدال نپرداز. او مرد است. هر زمان بخواهد می‌رود و باز می‌گردد.
- این چگونه حقی است؟! او فراموش کرده همسر ماست.
- سمیه چه می‌گویی؟ ما را چه به این سخن‌ها؟
اما بیشتر از این زمان برای حرف زدن پیدا نکردن چون در باز شد و اعتماد و آرشا داخل اومدن. سریع حجابشون رو درست کردن. آرشا مثل همیشه بدون اینکه بخواد بدونه اون‌ها کجا هستن به اتاقش رفت و لباسش رو عوض کرد و صدای کنیز رو از پشت در شنید:
- طعام بیاورم؟
- بله.
بعد به اتاق بزرگ رفت و بالای اتاق به پشتی تکیه داد و سرش رو به دیوار چسبوند. اعتماد هم سمت راستش نشسته بود و همه فکرش به اتفاقی بود که قرار به زودی توی کوفه بیفته. زن‌ها خسته بودن. چون امروز بچه کوچیک دل درد بدی شده بود و همه نگرانش بودن. اما اون موقع‌ها آرشا خونه نبود و الان هم حال بچه خوب بود. طاهره و سمیه داخل اومدن و آرشا فقط از صدای پاشون فهمید اما طولی نکشید که صدای سمیه بلند شد:
- جناب، ورودتان به خانه‌تان را تبریک می‌گویم. مدت‌هاست که اینجا را ندیده‌اید. آیا مکان را درست آمدید؟
آرشا بدون اینکه سرش رو از روی دیوار برداره بی‌صدا خندید و زمزمه کرد:
- تمومش کن سمیه.
- تمام می‌کنم. آری، تمام می‌کنم و خفه‌خون می‌گیرم. اما تا کی؟ این زندگی است که برای ما ساخته‌ای؟ از ما و فرزندانت فرار می‌کنی. از خانه‌ات فرار می‌کنی. برای چه چنین می‌کنی ما را طلاق بده و به خانه پدرانمان بازگردان تا خویش در آرامش باشی.
رنگ از چهره طاهره پرید. از وقتی آرشا باهاشون سرد شده بود ترس از این رو داشت. سمیه هم می‌ترسید. خیلی بیشتر از طاهره. چون با طلاق طاهره به خونه خودش بر می‌گشت اما سمیه معلوم نبود چی میشه. مطمئنا ازدواج دومش خیلی بدتر از این ازدواج خواهد موند. اما آرشا به این حرف‌ها اهمیتی نداد. اون خیلی به این مسئله فکر کرده بود اما عاقبت سمیه اون رو منصرف کرده بود. عاقبت همین سمیه‌ای که اینطور ازش طلبکاره. آرشا نگاه بی‌تفاوتی به سمیه انداخت و بعد به طاهره نگاه کرد.
- بچه‌ها کجا هستن؟
- حال می‌آیند.
همزمان با ورود کنیزها و چیدن سفره بچه‌ها هم به داخل اومدن و از ترس پدر به مادرهاشون پناه بردن. آرشا اشاره کرد بشینید. شاید خونه آرشا تنها خونه‌ای بود که زن و مرد می‌تونستن باهم بشینند. طاهره و سمیه سمت راست و چپ سفره نشستن و بعد کنار هر کدوم بچه‌هاشون نشستن و کنار ریحانه اعتماد نشست. غذا رو آوردن. پلو ماش بود. همه شروع به با دست خوردن کردن. سمیه کلافه بود و طاهره فکر می‌کرد که سمیه آرامش خونه رو گرفته. اعتماد به نقششون فکر می‌کرد و بچه‌ها به بازی.
آرشا توی ذهنش حساب و کتاب می‌کرد. باید هر چهار شب یکبار با یک زن عقدیش باشه، اون که دوتا زن عقدی داشت پس توی هر چهار روز باید به هر کدوم دو شب می‌داد و بقیه روزهای هفته برای خودش بود. البته سمیه و طاهره توی رفاه زندگی می‌کردن. در خانه همه چیز داشتند و بهترین پارچه و جواهرات برای اون‌ها بود اما به راستی همسر نداشتن. از اون طرف آرشا شب‌های بیداریش رو به رونوشت داستان‌های امام علی می‌پرداخت. اون خودش رو بی‌سواد معرفی کرده بود چون نمی‌خواست لو بره که داستان‌های پخش شده از خونه اون هست.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...