نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 28 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان پارت بیست و چهار آوا خنده ش گرفت. _ با یک مرد بودم. چشم های مرد گرد شد. _ تو با این سن کم با مردی بودی؟ _ آره متاسفانه! _ و خود را به او فروختی؟! آوا سرش رو پایین انداخت. واقعیت بود که این دختر با این سن کم دیگه دختر نیست و بخاطر همین سعی داشت آرشا رو عاشق خودش کنه چون اعتقاد داشت مرد اگه شرافت داشته باشه و زن رو بخواد بعد از اینکه متوجه همچین مشکلی بشه اون رو می بخشه. دیگه حرف نزدن. مدت طولانی گذشت که خیاط بیرون اومد. _ جامه شما حاضر است بانو. و لباس بلند قهوه ای رنگی رو رو به روی آوا گرفت. آوا به پارچه بد و چهره زشت لباس نگاه کرد اما هرچی بود برای حال الانش خیلی خوب بود. لباس رو گرفت و با اشاره مرد به اتاقک خیاطی رفت. لباس هاش که با خون و خاک و خاطرات بد قاطی شده بود رو در آورد و کناری انداخت و اون لباس رو پوشید. گشادترین لباسی بود که تا اون موقع پوشیده بود. همچنین بلندترینش. پارچه روی زخم هاش که کشیده شد دردش گرفت. با اینکه اصلا لباس راحتی نبود اما احساس می کرد بهترین لباس دنیا رو پوشیده. بیرون رفت. مرد نگاهی بهش کرد. _ بریم؟ آوا که تا اون موقع سر لخت توی خیابون راه نرفته بود با خجالت پرسید: _ چیزی نمی خواد سرم کنم؟ _ کنیز را حجاب احتیاجی نیست. بعد اشاره کرد دنبالم راه بیفت. هر دو حرکت کردن. پاهای آوا درد می کرد. _ تا کی پیاده میریم، من پاهام درد می کنه. _ لحجه تو خیلی جالب است و من به سختی قسمتی از سخنانت را می فهمم. آوا سکوت کرد اما مرد باز هم متوجه شد که حالش بده. یادش اومد که به امام قول داده بود که اون رو در کمال راحتی بیاره و امام هم پول خوبی بهش داده بود. به جایی رفت و الاغی خرید. _ سوار شو. آوا هیچ وقت علاقه به الاغ سواری نداشت اما در اون موقع الاغ براش از فراری قشنگ تر و راحت تر بود. روی پشت الاغ نشست و مرد هم لوازم رو توی خرجین الاغ گذاشت و باهم حرکت کردن. یکم که رفتن و خستگی از بدن آوا رفت از مرد پرسید: _ چرا تو پیاده هستی؟ _ زیرا یک الاغ بیش نیست. _ پس چرا الاغی خریداری ننمودی؟ مرد با لبخند نگاهی بهش کرد و روش رو گرفت و جوابی نداد اما آوا اصرار داشت. _ با تو هستم چرا الاغی نگرفتی؟ _ زیرا درهم هایی که دارم را مولایم برای تو داده است نه من. _ وای خدای من! بعد سریع عقب رفت. _ بیان، بیان بنشینید. _ چرا؟! _ من واقعا ناراحتم که شما پیاده میان بشینید. مرد لبخند زد. _ خود را نگران مساز من با پیاده آمدن عجین هستم. _ نه اینطوری که نمیشه لطفا بشینید. مرد تردید داشت. _ من کنیز شمام هست بهتره باهم بشینیم بالاخره محرم هستیم. _ آخر آن الاغ بار هر دو ما را نمی تواند تحمل کند. _ چرا می تونه ما هر دو لاغر هستیم. بالاخره مرد راضی شد سوار بشه. آوا اول خجالت می کشید اما یکم که گذشت خستگی بهش چیره شد و سرش رو روی کمر مرد گذاشت و چشم هاش رو بست. مرد در سکوت فکر می کرد. با اینکه مثل هر مردی می تونست از زن های زیادی بهرمند بشه و همسر و کنیزانی داشته باشه اما این دختر خیلی به دلش نشسته بود. رفتار ساده و عجیب دختر با هیکل ظریف و پوست تمیز و شفافش که بر اثر استفاده از آب و استحکام هر هفته از پوست زن های اون زمان بهتره بود چشمش رو گرفته بود. اما اون امانت بود و حق نداشت بهش دست بزنه. _ خودم رو به امامم ثابت می کنم. نشون میدم که من قابل اعتمادم. نزدش قرب پیدا می کنم. بعد از شوق این تصور به خودش لرزید. همه زیبایی زن در مقابل این تصور از مقابل چشمش کنار رفت و با خیال راحت دختر رو همراه خودش برد. **آرشا** هر دو در بهت و سکوت به خونه مهرداد برگشتن. کنار حوض نشست. نگاه آرشا روی دستگاههای نخریسی بود که گوشه خونه زنهای مهرداد روش کار میکردن. اون نمیتونست مهرداد تولیدی نخ ابریشم هم داره. مهرداد دستش رو روی شونه ش گذاشت و با همدردی گفت: _ من هم اصلا فکر نمی کردم مخالفت کنه. _ معلوم نیست چه بلایی سرش اومده کهتا این حد از من متنفر بود که نمی خواست باهام بیاد. _ بنظر من که حالش خوب بود. آرشا در حالی که احساس سردرد می کرد گفت: _ بابام می گفت که زن ها میتونند در ظاهر باهات بی رحم ترین باشن اما در واقعیت اوج عذابشون باشه. مهرداد یکم سکوت کرد بعد با لحن بدی گفت: _ بابات؟ یاداوره دیگه ای بود که حال آرشا بدتر بشه. _ ببخشید حواسم نبود. مهرداد داخل رفت و آرشا در غصه نشست و به اتفاقاتی که براش افتاده بود فکر کرد. از فرداش چندبار به سراغ آوا رفت و هر نوع التماس و پیشنهادی داد اما آوا قبول نکرد. بعد از یک ماه بالاخره مهرداد گفت: _ بهتره برگردی و مراسم ازدواجت رو برگذار کنی چون پدر همسرانت پیغام فرستادن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 29 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان (ویرایش شده) پارت بیست و پنج آوا چی؟ _ باشه وقتی می خواستی برگردی دنبال آوا میایم شده بزور برش می گردونیم. بنظر آرشا پیشنهاد بدی نبود اما یک مشکلی بود... _ من دوست ندارم ازدواج کنم. _ هی پسر، تا آخر عمر که نمی تونی عروس هات رو اینطور نگه داری. _ من هنوز شونزده سالمه چرا عقد رو به این زودی تموم کنیم؟ با سرزنش گفت: _ اینجا رسم نیست دختر بالغ رو طولانی مدت توی عقد نگه دارن. مردم فکر می کنند دخترهاشون مشکلی دارن که نمی بری شون. آرشا چندبار به آب حوض مشت زد. _ لعنت! لعنت! لعنت به این سرنوشت که من رو مدام در راهی قرار میده که دست من نیست. _ هی پسر بیخیال! بعد داخل رفت. اون شب آرشا برای آخرین بار پیش آوا رفت و التماسش کرد برگرده اما آوا قبول نکرد. _ آخه چرا؟! _ به خودم ربط داره. _ تو درگیر احساسات شدی دختر! فکر می کنی این مرد تا کی عاشق تو می مونه؟ براش تکراری بشی می ندازت کنار. می دونی چه تعداد زن هست که می تونه جای تو رو بگیره؟ آوا اخم کرد و گفت: _ این دیگه به تو ربط نداره. من وقتی درگیر احساسات بودم که تو رو دوست داشتم. من تازه عاقل شدم. _ این تصور توی دختر، بیا من حاضرم هرکاری میگی انجام بدم. _ من دیگه نیازی ندارم تو برام کاری انجام بدی. آرشا مدتی سکوت کرد بعد دوباره پرسید: _ چه بلایی سرت اومد که اینطوری شدی؟ اشک توی چشم های آوا جمع شد و روش رو گرفت و با بغض گفت: _ این هم به تو ربطی نداره. و آرشا با شونه های خمیده به خونه برگشت. اون شب تمام مدت آرشا کنار حوض نشسته بود و به بچه ها که بازی می کردن و زن ها که روی بهارخواب میوه می خوردن نگاه می کرد. اعتماد هم کنار آرشا نشسته بود و لباسش رو سفت گرفته بود. مهرداد به سمتش اومد. _ هی بچه تو چرا بازی نمی کنی؟ پاشو برو بازی کن ببینم. خطابش به اعتماد بود. اعتماد جوابی نداد و محکم تر لباس برادرش رو چسبید و به این شکل ازش واسطه گری درخواست کرد. آرشا بالاخره دست از سکوت برداشت و به اعتماد نگاه کرد. _ پدر فکر میکنند ممکنه پیش بچهها بیشتر بهت خوش بگذره، دوست داری بری با بچهها بازی کنی؟ اعتماد سرش رو به معنی نه تکون داد. _ هیچ مشکلی نیست، تا هر وقت دوست داشته باشی، میتونی کنارم بشینی. میدونی که من از بودن کنار تو لذت میبرم. اعتماد خوشحال سرجاش موند و مهرداد هم که دید فایده ای نداره رفت. آرشا یکم حالش که بهتر شد دستی روی سر اعتماد کشید و گفت: _ برو بخواب که فردا قرار حرکت کنیم. **شیش سال بعد** پسرهای نوجوون با توپ دستساز اعتماد که از پوست گردو و پارچه درست شده بود بازی می کردن. بازی فوتبال از بازی هایی بود که آرشا توی بچگی به اعتماد یاد داده بود و حالا هرجایی که بودن اعتماد با اون می تونست دوست های زیادی پیدا کنه. _ بسیار خوب بهتر است کمی استراحت کنیم. بقیه هم قبول کردند و از اون مکان بی علف و صافی که پیدا کرده بودند به سمت تخته سنگ هایی که زیر درخت بلند نخل بود رفتند. همه نشستن. امین الله گفت: _ اعتماد طرحی برایمان بکش. اعتماد که حالا پسرکی پونزده ساله بود از خدا خواسته بلند شد و مشغول کشیدن شد. با پاش روی زمین خاکی نقاشی می کشید. وقتی تموم شد همه دست زدن. غروب امروز رو به بهترین شکل خودش کشیده بود. خود اعتماد هیجان زده شد و اون تصویر رو با رنگ تصور کرد. _ چرا برادرت تو را به سراغ مرد عالم یا نقاش و معماری نمی فرستت تا در نزدش هنر فرا گیری؟ اعتماد ناراحت روی سنگ نشست و گفت: _ برادرم اعتقاد دارد که مرا خط و هنر نیازی نیست. _ مگر برادرت حدیث نمی خواند؟ مرا قرآن نمی داند که می گوید قسمت به قلم؟ اعتماد با ناراحتی گفت: _ چرا می داند و می خواند اما این اجازه را به من نمیدهد. سپس یاد چیزی افتاد. _ هان برای ورود حاکم کوفه چه کنیم؟ پسرها یکم سکوت کردن بعد اعتماد گفت: - مرا که نقشه بود. - آری. سکوت کرد و رویش را گرفت. اعتماد به او مشکوک شد. - آیا سخنت ادامه دارد؟ - خیر. - چرا ادامه دارد. محمد برای فرار از جواب دادن به اعتماد به رئوف نگاه کرد. رئوف گفت: - راستش... ما تصمیم گرفتیم تو رو با خویش نبریم. اعتماد جا خورد. - چه گفتی؟! مرا با خود نبرید؟! ویرایش شده 29 آبان توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 29 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان پارت بیست و شیش - آری. - معلوم هست تو چه میگویی؟! من خود این نقشه را کشیدم. پسرها یکم سکوت کردن بعد. کاظم گفت: - آری، اما برادر تو بسیار سختگیر است و اگر با مشکلی مواجه شویم و او متوجه شود خاندان ما را باخبر میسازد. - او نخواهد فهمید! نقشه ما بیعیب خواهد بود. اما نگاه پسرها هنوز با تردید بود. اعتماد مصمم گفت: - باید مرا با خود ببرید وگرنه هیچگاه شما نخواهم بخشید و با شما دوستی نخواهم کرد. و اینطور بود که حرف خودش رو به کرسی نشوند. - بهتر است برویم. هوا تاریک شده است. همه پسرها باهم به سمت زمینهای کشاورزی راه افتادن. کمتر کسی توی اون روستا زمین کشاورزی داشت و بیشتر تاجر بودن. اما آرشا از افرادی بود که سر زمینهای کشاورزی پدر زنش کار میکرد البته به اینکار علاقه نداشت ولی برای دور شدن از خونه انجام میداد. به نزدیک آرشا که رسیدن دوستهای اعتماد ازش خداحافظی کردند و رفتن. اعتماد به سمت برادرش دوید و آرشا همچنان به دوستهای اعتماد نگاه میکرد. - برادر! - تا حالا درگیر بازی بودی؟ - مگر من کار دیگری هم دارم؟ آرشا که فهمید به زودی اشاره به درس نخوندن و هنر یاد نگرفتن میشه بحث رو عوض کرد: - بردار لوازم رو بریم. اعتماد لوازم کشاورزی رو روی کولش انداخت و به سمت روستا حرکت کردن. دل آرشا گرفت. دوست نداشت وارد اون روستا بشه. چند سال بود که توی این جهنم گیر افتاده بود اما هنوز عادت نکرده بود و دلش پی دنیای خودش و کاری که میخواست انجام بده بود. اینجا راهی نداشت. انگار چیزی هم برای خنده و خوشحالی وجود نداشت. آهی کشید. 🌸🌸🌸🌸انقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست🌸🌸شاعر میگه حرف من نیست🙃 - برادر از نزدیکی خانه پدر رد میشویم به ایشان سر بزنیم؟ با یادآوری پدرش اخم کرد. - نیازی نیست. اعتماد هم سکوت کرد. وارد روستا شدن. تقریبا سکوت روستا رو گرفته بود و همه به خونهشون رسیده بودن. مثل همیشه آرشا آخرین نفر بود. اعتماد نمیدونست دلیل این بیعلاقهای آرشا به زندگی و خانوادهش چی هست. جسم آرشا هنوز همون پسر هفده ساله بود چون در واقعیت سنش اضاف نشده بود اما اون احساس میکرد تا بیخ دندون پیر شده. از افرادی خورده بود که تصورش رو نمیکرد و چیزهایی رو از دست داده بود که حاضر بود جونش رو بده تا برگرده. نمیدونست از پدرش که از دستی دنبال راهی برای برگردوندن اون نگشته شاکی باشه یا از مادرش که همچین نقشهای کشیده تا اون رو به این دنیا بفرسته. - شاید هم از رادوین! پسری که نمیدونم کی هست. اعتماد که زمزمه برادرش رو شنید گفت: - چه؟! آرشا به خودش اومد. - هیچی. و به راه ادامه دادن تا به خونه رسیدن. قلب آرشا فرو ریخت. دستش رو روی در گذاشت اما حالش خوش نبود. دنیا اینجا هم براش انقدر تلخ نبود و داشت تحمل میکرد که چیز وحشتناکی شنید. این رو پدرش بهش گفت اما خیلی دیر.... - بعد از اینکه به دنیای خودت برگردی، بچههایی که توی این دوران داشتی، و حتی اگه نوهای داشته باشی... کشته میشن. این کلمات توی ذهنش بالا و پایین شدن. کشته میشن! هر روز این دو کلمه رو جلوی چشمش میدید. هفت سال بود این دنیا بود. اگه راهی پیدا میکرد و میرفت. اگه هم نه که فقط سیزده سال دیگه! کاش پدرش زودتر بهش گفته بود. چرا زودتر نگفت؟! چرا؟! چرا؟! چرا؟! در رو باز کرد تا از اون فضا بیرون بیاد. اما از اون فضا که بیرون نیومد هیچ، با صحنه رو به روش حالش بدتر شد. طاها پنج ساله و ریحانه دختر چهار سالهش دور حوض دنبال هم میدویدن و داخل حوض حکیمه دختر دو سالش در حال آب بازی بود. در کثری از ثانیه چهره بچههاش توی سن دوازده، یازده و نه سالگی جلوی چشمش اومد. این نقش بر تصور انقدر براش وحشتناک بود که ناخودآگاه فریاد کشید: - شما اینجا چه غلطی میکنید؟! بچهها وحشتزده سرجاشون خشکشون زد. هر وقت پدرشون از در میاومد و اونها رو میدید. یا سر صبح اونها رو میدید بداخلاقی میکرد اما بعد از یک مدت بهشون بیمحل میشد و بیشتر وقتها توی خودش بود یا با کاری مشغول میشد. البته اینها برای بچهها خیلی سخت نبود چون همه پدرهای اون زمان همچین رفتاری داشتن و اونها خیلی خوشحال بودن حداقل پدرشون دست روشون بلند نمیکنه. البته خاطره کمی از زمانی که پدرشون این رفتارها رو شروع کرد داشتن. مهرداد وقتی حکیمه بیست و چهار هفتهش بود. یعنی حدود سه ماه و خوردهایش که بود این قانون رو لو داد و گفته بود: - دیگه وجدانم اجازه پنهان کردن نمیداد. و اون روز آرشا یک دور مُرد. طاها خاطرات کمی از دوران با محبت بودن پدرش داشت اما ریحانه و حکیمه چیزی یادشون نمیاومد. طاها به مامانش گفت: - پدر بهترین شخص در دنیای من بود اما به ناگاه اخلاقش تغییر کرد و از ما دوری کرد و دیگر دوستمان نداشت. به زمان حال برگردیم. غلامها که صدای فریاد آرشا رو شنیدن سریع به اونجا اومدن تا ببینند اربابشون چرا ناراحت هست و سریع بچه آرمان رو از توی آب در آوردن و به بچهها گفتن: - برید داخل خونه بازی کنید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 29 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان پارت بیست و هفت بچهها از خدا خواسته به داخل خونه دویدن. آرشا نگاهی به دور و برش کرد. حالا هفت غلام و پنج کنیز داشت که کارهای خونهش رو انجام میدادن. کمترین مراوده رو با پدرش و خانوادهش داشت و فقط با مادرش که نتونسته بود دوری آرشا رو تحمل کنه و به همراه همسرش دستان به اون دنیا اومده بود دیدار داشت. هرچند از مادرش هم خیلی دل چرکین بود. فهمیده بود که مادرش و اون پسر رادوین باعث شدن که دیگه نتونه به دنیای خودش برگرده و نمیدونست چطور میتونه این ظلم رو فراموش کنه. سعی کرد حواس خودش رو پرت کنه. دسته گندمی که روی شونهش بود رو به غلام داد و با اعتماد به سمت اندرونی رفتن. - برادر حال شما خوب است؟ - چطور؟ - سردرگم بنظر میآیید. سرش رو به دو طرف تکون داد. - خوبم اعتماد، خوبم! به داخل اندرونی رفتن. بچهها رفته بودن تا جلوی چشم پدرشون نباشند. میدونستن چند دقیقه دیگه حال پدر بهتر میشه و بیخطر هست. طاهره و سمیه متوجه برگشت همسرشون شدن و پرده اتاق غذاخوری رو کنار زدن. پرده کلفتی که به دلیل نداشتن شیشه باید جلوی ورود گرد و غبار به داخل خونه رو میگرفت. طاهره گفت: - آمد. - بسیار دیر. طاهره لحن خواهر ناتنی رو خطرناک دید و بهش نگاه کرد. هنگامی که همسر آرشا شدند اون. یک دختر هجده ساله بود و سمیه دختری سیزده ساله اما حالا او یک زن بیست و چهار ساله و مادر یک دختر بود و سمیه زنی نوزده ساله و مادر دو پسر بود. آنها در آغاز زندگی خوبی داشتند. زندگی که کمتر زنی وارث آن میشد. همسری مهربان که به آنان احترام میگذاشت و هیچگاه تندی نکرد. خانواده همسری که در زندگیشان دخالت نمیکردند. اما مدتی بود که دیگر چنین زندگی نداشتند. آرشا آنان را دوست نمیداشت و شبها بر حسب وظیفه زمانش را با آنان میگذراند. آرشا حتی دیگر فرزندانش را دوست نمیداشت. - سمیه، با او به جدال نپرداز. او مرد است. هر زمان بخواهد میرود و باز میگردد. - این چگونه حقی است؟! او فراموش کرده همسر ماست. - سمیه چه میگویی؟ ما را چه به این سخنها؟ اما بیشتر از این زمان برای حرف زدن پیدا نکردن چون در باز شد و اعتماد و آرشا داخل اومدن. سریع حجابشون رو درست کردن. آرشا مثل همیشه بدون اینکه بخواد بدونه اونها کجا هستن به اتاقش رفت و لباسش رو عوض کرد و صدای کنیز رو از پشت در شنید: - طعام بیاورم؟ - بله. بعد به اتاق بزرگ رفت و بالای اتاق به پشتی تکیه داد و سرش رو به دیوار چسبوند. اعتماد هم سمت راستش نشسته بود و همه فکرش به اتفاقی بود که قرار به زودی توی کوفه بیفته. زنها خسته بودن. چون امروز بچه کوچیک دل درد بدی شده بود و همه نگرانش بودن. اما اون موقعها آرشا خونه نبود و الان هم حال بچه خوب بود. طاهره و سمیه داخل اومدن و آرشا فقط از صدای پاشون فهمید اما طولی نکشید که صدای سمیه بلند شد: - جناب، ورودتان به خانهتان را تبریک میگویم. مدتهاست که اینجا را ندیدهاید. آیا مکان را درست آمدید؟ آرشا بدون اینکه سرش رو از روی دیوار برداره بیصدا خندید و زمزمه کرد: - تمومش کن سمیه. - تمام میکنم. آری، تمام میکنم و خفهخون میگیرم. اما تا کی؟ این زندگی است که برای ما ساختهای؟ از ما و فرزندانت فرار میکنی. از خانهات فرار میکنی. برای چه چنین میکنی ما را طلاق بده و به خانه پدرانمان بازگردان تا خویش در آرامش باشی. رنگ از چهره طاهره پرید. از وقتی آرشا باهاشون سرد شده بود ترس از این رو داشت. سمیه هم میترسید. خیلی بیشتر از طاهره. چون با طلاق طاهره به خونه خودش بر میگشت اما سمیه معلوم نبود چی میشه. مطمئنا ازدواج دومش خیلی بدتر از این ازدواج خواهد موند. اما آرشا به این حرفها اهمیتی نداد. اون خیلی به این مسئله فکر کرده بود اما عاقبت سمیه اون رو منصرف کرده بود. عاقبت همین سمیهای که اینطور ازش طلبکاره. آرشا نگاه بیتفاوتی به سمیه انداخت و بعد به طاهره نگاه کرد. - بچهها کجا هستن؟ - حال میآیند. همزمان با ورود کنیزها و چیدن سفره بچهها هم به داخل اومدن و از ترس پدر به مادرهاشون پناه بردن. آرشا اشاره کرد بشینید. شاید خونه آرشا تنها خونهای بود که زن و مرد میتونستن باهم بشینند. طاهره و سمیه سمت راست و چپ سفره نشستن و بعد کنار هر کدوم بچههاشون نشستن و کنار ریحانه اعتماد نشست. غذا رو آوردن. پلو ماش بود. همه شروع به با دست خوردن کردن. سمیه کلافه بود و طاهره فکر میکرد که سمیه آرامش خونه رو گرفته. اعتماد به نقششون فکر میکرد و بچهها به بازی. آرشا توی ذهنش حساب و کتاب میکرد. باید هر چهار شب یکبار با یک زن عقدیش باشه، اون که دوتا زن عقدی داشت پس توی هر چهار روز باید به هر کدوم دو شب میداد و بقیه روزهای هفته برای خودش بود. البته سمیه و طاهره توی رفاه زندگی میکردن. در خانه همه چیز داشتند و بهترین پارچه و جواهرات برای اونها بود اما به راستی همسر نداشتن. از اون طرف آرشا شبهای بیداریش رو به رونوشت داستانهای امام علی میپرداخت. اون خودش رو بیسواد معرفی کرده بود چون نمیخواست لو بره که داستانهای پخش شده از خونه اون هست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت بیست و هشت البته اون عربی خیلی خوب بلد نبود. مخصوص زبان عربی اون زمان اما آموزش دیده بود. آرشا قصد داشت چند ماه دیگه پسرش رو به مکتب بفرسته. البته درباره دخترهاش نمیتونست اینکار رو کنه چون جایی نبود به دخترها تحصیل یاد بده مگه خونه همسر امام علی فاطمه امالبنین که اون هم خیلی دورتر از شهر اونها بود اما آرشا تصمیم گرفت وقتی زمانش رسید هرطور شده به دخترها آموزش بده. نزدیک سال تحویل بود. آرشا با اینکه هیچ ذوقی نداشت اما نمیخواست، بعد از شیش سال، از جشن گرفتن عید نوروزی بگذره. عید اینجا آخه؟ چه بدردشون میخورد؟ بیخیال اونها شد و شروع به خوندن کرد: در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست برای این همه ناباور خیال پرست به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علفهای باغ کال پرست به پای هرزه علفهای باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار را برای من کمال پرست هنوز هم زنده ام و زنده بودنم خاریست به تنگ چشمي نامردم زوال پرست به تنگ چشمي نامردم زوال پرست حبیب خرچنگ های مردابی شب به اتاقش رفت. امشب نوبت سمیه بود. به سمیه گفته بود که اگه میتونه اون به اتاقش بیاد. چند دقیقه بعد سمیه در حالی که هنوز باد کرده بود داخل اومد. آرشا میدونست که باید دلش رو بدست بیاره. خیلی وقت بود که حالش بدتر از چیزی بود که بتونه نازکشی کنه. اما میدونست که چیز دیگهای هم هست که سمیه رو آروم میکنه. از اینکار متنفر بود. همون موقعش هم، توی دوران خودش، از پسرهایی نبود که همه زندگیشون دنبال اینکار باشند و آرزوش این نبود. برای همین حالا، توی سن هفده سالگی، عددی که هردفعه که با چیزی فراتر از سنش برخورد میکرد براش تکرار میشد، این حرکت خیلی آزارش میداد. اما این وظیفهش بود. وظیفهای که دوست نداشت. صبح که بیدار شد دید خبری از سمیه نیست. احساس کرد که بلند شدنش طبیعی نبود و یک چیزی اون رو از خواب پرونده. وقتی دوباره صدای در رو شنید متوجه شد که چی بیدارش کرده و سرجاش نشست. - بله! یکی از کنیزها داخل اومد. - آقا! - بله! - خانم کوچیک گفتن بیدارتون کنم تا صبحانه میل کنید. سری تکون داد و بلند شد. دنبال روی لباسش بود که دختر به سمتی رفت و رویی رو برداشت. - دنبال این میگردید؟ آرشا دستش رو دراز کرد تا لباس رو بگیره اما کنیز که اسمش چاوک بود دستش رو عقب برد. - میخواهید کمک کنم آن را بپوشید؟ آرشا در حالی که در فکر بود اشاره کرد آره. دختر جلو اومد و مشغول لباس پوشوندن به آرشا بود که در باز شد و سمیه بین در قرار گرفت. اول یکم جا خورد و بعد عصبانی به دختر گفت: - تو دیشب اینجا بودی؟ کژال و آرشا جا خوردن. کژال گفت: - خیر، خواهرتان گفت بیایم و ارباب را صدا بزنم. سمیه با حرص نگاهش کرد و گفت: - خیلی خوب، برو بیرون. کژال رفت و آرشا به سمیه چشم غره رفت. - داری شورش رو در میاری. - تو میخواهی به من خیانت کنی. دیگر من و طاهره از چشمت افتادهایم. - من به فکر چی هستم تو به فکر چی هستی! بعد روش رو گرفت. - برو من لباس عوض کنم میام. سمیه کلافه بیرون رفت. با اینکه خیلی وقت بود آرشا سرد شده بود اما محبت و حرفهاش توی ذهن سمیه مونده بود: درسته این روزا حوصله هیچکسی رو ندارم اما تو هیچکس نیستی تو باشی هم حوصله دارم هم حالم خوبه اعتماد هم از اون طرف هیجان شب رو داشت. یکدفعه چیزی به ذهنش رسید. چیزی رو میخواست بدست بیاره. میدونست که نمیتونه تا رفتن داداشش صبر کنه چون همراه با آرشا باید از خونه بیرون میرفت تا کمک دستش باشه و چیزهایی که باید رو یاد بگیره. پس باید دقت میکرد که وقتی برادرش داخل اتاقش نیست به خواستهای که داره برسه. وقتی مطمئن شد اون اتاق نیست به سمت اتاق برادرش رفت و وارد شد. میدونست تا اینجایی خیلی مشکل نداره اما کاری که اون میخواست انجام بده خط قرمز برادرش بود. به سمت صندوقی که برادرش کنار اتاق گذاشته بود رفت. عاشق لوازم توی اون صندوق بود. همهش عجیب و مبهم بود برای همین گاهی که برادرش نبود سر صندوق میرفت و لوازم داخلش که خیلی هم مرتب چیده شده بودن رو دید میزدن و گاهی به خودش میاومد و از تاریک شدن هوا میفهمید که چند ساعته مشغول این کار هست. بعد لوازم رو طوری میچید که آرشا متوجه بهم ریخته شدنشون نشده باشه. برای شما شرح لوازم رو میگم. • کاپشن گرم • لباس گرم • لباس زیر: که آرشا استفاده میکرد و حسابی کهنه و رنگ پریده شده بودن • مسواک: بدلیل نبودن خمیر دندون آرشا با چوب مخصوصی که عربها مسواک میزدن، مسواک میزد. • چراغ قوه • بطریهای بزرگ آب • دمپایی راحتی • قطبنما • کبریت، فندک • حوله مناسب • کوله پشتی • میوه خشک • بشقاب، قاشق، چنگال، کارد • چند کتاب تاریخی • دفترچه و خودکار • ریش تراش • دارو • جانماز جیبی • کتاب مفاتیح الجنان • یک قرآن جیبی کوچیک • تسبیح شرف الشمس لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت بیست و نه اما چیزی که اعتماد دنبالش بود هیچ کدوم از اینها نبود. لباس پلنگی که آرشا عاشقش بود و آخر لوازمش گذاشته بود در آورد و با ذوق نگاهش کرد. با خودش فکر کرد: امشب این را خواهم پوشید. برادر که هر شب به لوازمش سر نمیزند. فردا که بیرون رفت این را در صندوق خواهم گذاشت و بعد بیرون خواهم رفت. - داری چیکار میکنی؟ لباس از دستش افتاد و به عقب برگشت. - برادر! آرشا دست به کمر و با اخم بین در ایستاده بود. اعتماد سرخ شد و سرش رو پایین انداخت. - مگه نگفتم کسی حق نداره سر این صندوق بره؟ حرف من برات ارزشی نداره؟ - اینگونه نیست. آرشا به لباس روی زمین خیره شد. پس این چشم اعتماد رو گرفته بود. دیدن لباس حسرتهای تلخی رو توی ذهن آرشا زنده کرد. بعد سرش رو بالا آورد و به اعتماد خیره شد. - برو بیرون. دیگه هم داخل اتاق من نیا. اعتماد از خدا خواسته سریع جیم زد. آرشا هم جلو رفت و جلوی صندوق زانو زد و لباس رو توی دستش گرفت. پلکهاش رو روی همین فشار داد و لباس رو به بینیش نزدیک کرد و بویید! ای دوستان من که در جبهه حق علیه باطل تنها هستید! ای دوستانم که خونتان بر روی زمین میریزد. مرا ببخشید که از شما دورم و حق خود را برای این ملت ادا نمیکنم! اینجایی که هستم خواسته من نیست و شیش سال است قلبم پیش شماست. سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه. وسایل رو دوباره منظم توی صندوق چیند و به سرکارش رفت. به بهانه کار روی زمین باید جلسه خصوصیش با علویان رو شروع میکرد. زمان عمر بود که به اینجا اومده بود و حالا اواخر دوره عثمان بود و دوره جدیدی داشت شروع میشد و اون برای امیرالمومنین باید تبلیغ میکرد تا گمنام نمونه. باید افراد مورد اطمینان جمع آوری میکرد تا وقت به خلافت رسیدن علی علیه السلام بتونند شهر رو به راه ایشون بکشند و با افراد و دیدگاه معاویه مقابله کنند، چون این شهر خیلی نزدیک شام بود و معاویه درش نفوذ داشت. تا شب مشغول کار بود و شب طبق معمول به سر زمین رفت و منتظر موند تا اعتماد بیاد اما خبری از اعتماد نشد. تعجب کرد و حتی نگران شد چون اعتماد با اینکه در روز چندین بار به خونه برمیگشت اما دم غروب همیشه سر زمینها بود و با آرشا برمیگشت. - نکنه بلایی سرش اومده؟ بیشتر منتظر موند که پدر یکی از دوستهای اعتماد رو در حال برگشت به خونه دید. مرد مشعلی دستش بود. دیدم مشعل همیشه آرشا رو به هراس میانداخت چون یاد اون شب نحس میافتاد. به سمت مرد رفت و احوالپرسی کردن. - پسر شما و برادر من نیستند؟ - آنان که در شهر حضور ندارند. جا خورد. - یعنی چه؟! - در شهر پسین هستند. برای دیدار معاویه رفتهاند. برق از سر آرشا پرید. از اون طرف اعتماد و دوستهاش توی شهر شلوغ نقشه خودشون رو بررسی میکردن. - آیا ارواحی که پدرت به ما سپرده به موقع هوشیار خواهند شد؟ اعتماد بالنهای سفید که مهرداد شکل روح درستشون کرده بود رو روی تپه پشت شهر جا داد و گفت: - آری، گفته است که در زیرش آتش روشن میکنیم و آنان به دنیای زندگان خواهند آمد. - به ما آسیب نزنند. - نترسید، پدر گفت آنان توانایی آسیب رساندند ندارند و تنها برای ترساندن استفاده میشوند. خیال پسرها راحت شد. قرار شد محمد و امینالله ارواح رو آزاد کنند یا بهتر بگم، بالنها رو آزاد کنند، کاظم نزدیک اونها بمونه و اگه اتفاقی براشون افتاد سریع به محل قرارشون با اعتماد و رئوف بره و خبر بده. اعتماد و رئوف هم قرار شد بین مردم برن. هر دو به جمعیت پیوستن. مردم با شوق جمع شده بودن. قرار بود دروازه شهر باز بشه و کاروان معاویه داخل بیان. دو طرف راه صف بسته بودن و همهمه بین جمعیت بود. دل پسرها آشوب بود و نمیتونستن حواسشون رو به جمعیت بدن. اعتماد طبق آموزههای دینی برادرش علوی به حساب میاومد. البته اون موقع هنوز به طور رسمی بین مردم شیعه و سنی جا نیفتاده بود. حداقل چیزی که اعتماد مطمئن بود این بود که معاویه آدم بدی هست. پس میخواست با این نمایش ترسناک استقبال امروز رو بهم بزنه. اون هیچوقت حق نداشت از شهر خودش خارج بشه. همچنین حق نداشت به افراد حکومتی نزدیک بشه و صحبت کنه. حق نداشت توی کارهای سیاسی برادرش شرکت کنه، مگر خود آرشا ازش کمک میخواست. حالا با اینکارش قدم بزرگی برداشته بود. صدای زنجیر و درهای بزرگ شهر که در حال باز شدن بودن به گوش رسید. همهمه بیشتر شد. اعتماد هم ناخودآگاه به اون سمت نگاه کرد. اول جلودارهای معاویه با تجمل خاصی اومدن و بعد هم چند سوارکار و بعد سر یک اسب با افسار گرون قیمت مشخص شد. اعتماد فهمید که اون اسب معاویه هست و ناخودآگاه خیره بود تا ببینه چی میشه که یکدفعه... نفهمیدم بازوش چطور گرفته شد و به عقب برگشت. نفهمید کی اینکار رو کرد و چرا. فقط وقتی فهمید ماجرا چیه که سیلی محکمی به صورتش خورد. بالاتنهش به سمت پایین کج شد و دستش روی صورتش قرار گرفت. رئوف که متوجه این اتفاق شده بود خواست با ضارب دعوا کنه که آرشا رو دید و سکوت کرد. آرشا منتظر واکنش اونها نموند. اعتماد نباید معاویه رو میدید بازوی اعتماد رو گرفت و به سمت پشت جمعیت هلش داد. - راه بیفت. و برای اطمینان از اینکه اعتماد به عقب بر نمیگرده یکبار دیگه هلش داد. - به سمت جاده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت سی اعتماد بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه قدم تند کرد. آرشا به رئوف که رنگش حسابی پریده بود نگاه کرد. - بقیهتون؟ - پشت.. پشت تپه. - برو بگو بیان لب جادهای که به شهرمون میخوره. دروازه پشتی. گاری من اونجاست. رئوف سریع دوید. آرشا هم خواست به سمت اعتماد بره که صدای جیغ کسی رو شنید. به اون سمت نگاه کرد یکدفعه صدای جیغ و فریادها بیشتر شد و مردم شروع به دویدن کردن. اسبها رم کردن و چند اسب سوار رو به زمین انداختن. به چنان حالتی میدویدن که آرشا نگران شد زیر دست و پا بمونند. با دهن باز به صحنه زل زد و نمیفهمید ماجرا چیه که ناخودآگاه نگاهش به آسمون افتاد. با دیدن بالنهای شبیه روح خیلی سریع فهمید این بالنها فقط کار مهرداد میتونه باشه و این یعنی... دندونهاش رو روی هم فشار داد. - اعتماد! کلافه به اون سمت رفت. اعتماد کنار گاری ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد. ولی با دیدن آرشا سرش رو پایین انداخت. آرشا با حرص به سمتش رفت. - کار تو بوده، نه؟ - برادر! - دهنت رو ببند. با دست ضربه آرومی به سر اعتماد زد. - از کی اجازه گرفتی؟ هان؟ به چه حقی بدون اجازه من همچین کاری انجام دادی؟ - من فقط میخواستم حق خود را ادا کنم. آرشا به دور و بر نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی نمیشنوه. در همون حال دید که دوستهای اعتماد دارن میان. اونها هم با ترس به آرشا نگاه میکردن. آرشا با چشم اشاره کرد بشینید. همه نشستن و اعتماد آخرین نفر در حالی که همچنان سرش پایین بود نشست. آرشا جلوی گاری نشست و خر رو به حرکت در آورد. امینالله دستمال جیبی خودش رو به سمت اعتماد گرفت. - لبت خونی است. با شنیدن این حرف لرزی تن آرشا رو گرفت. ♡ بهش سخت نگیر. آرشا از صدای دخترونهای که شنید جا خورد. دختری اونجا نبود. ♡ اون فقط میخواست کار درست رو انجام بده. در کمال تعجب متوجه شد صدا از توی ذهنش هست. هنگ بود. ☆ تو کی هستی؟! ♡ من، ملیکام. ☆ ملیکا کیه؟! چیکار داشت میکرد؟ نکنه اسکیزوفرنی داره؟ ♡ نگران نباش! آدم بدی نیستم. فقط کمک تو هستم. تو بیمار نیستی. ☆ من بیمارم. اگه نه امکان نداره همچین چیزی توی واقعیت برای من اتفاق بیفته. ♡ واقعا اتفاقات عجیب توی زندگیت انقدر کمه که همچین نظری دارم. راست میگفت اما آرشا سعی کرد دیگه با اون صدا صحبت نکنه تا همچین چیزی رو در خودش تقویت نکنه. به شهر که رسیدن پسرها همون اول پیاده شدن. از آرشا میترسیدن. به در خونه که رسیدن اعتماد پیاده شد و سریع داخل رفت. آرشا گاری رو به غلام سپرد و داخل رفت. خودش رو به اتاق اعتماد رسوند اما اعتماد اونجا نبود. داد زد: - اعتماد! اعتماد از پشت دیوار اتاق پذیرایی با ترس بیرون اومد. آرشا با حرص نگاهش کرد. اما قیافه مظلوم اعتماد رو که دید دلش سوخت. ♡ بحرحال اون خواسته کار درست رو بکنه. ☆ اما اگه معاویه رو میدید یا گیر میافتاد چی؟ ♡ ولی اعتماد که نمیدونست چرا دیدن معاویه براش ممنوعه که بگیم خودش رو به خطر انداخته. آرشا سرش رو به دو طرف تکون داد. انگار واقعا بیماری گرفته بود. سعی کرد بحث رو همین جا تموم کنه. - برو توی اتاقت. اعتماد در حالی که نمیدونست آیا برادرش هم بعد به داخل اتاق میاد یا نه، به اتاق پناه برد اما آرشا نیومد و اون هم در آرامش خوابید. صبح که بیدار شد به حیاط رفت. کنیزها داشتن نون میپختن. - برادرم کجاست؟ - به سر زمینها رفته. تعجب کرد. آرشا همیشه اون رو بیدار میکرد. از خونه بیرون زد که توی کوچه همهمه دید. با دیدن دختری که سوار الاغ با لباس سفید بود مکث کرد. دختر قیافه رومی داشت و پوشش اسلامی نداشت و موهای بورش از یک طرف شونهش پایین افتاده بود و لباس بلندی داشت. از چند نفر پرسید: - او کیست؟ اما کسی اطلاع نداشت. پس به سراغ برادر رفت. به او که رسید شرمنده از کار دیروز سر پایین انداخت و سلام کرد. آرشا جوابش رو داد اما به سمتش برنگشت و به شخم زدن زمین مشغول موند. - برادر! جوابی نگرفت. - من برای آنچه کردم متاسفم هستم. باز هم جوابی نگرفت. نالان گفت: - برادر! آرشا با عصبانیت نگاهش کرد. - چه برادری؟! برادری که انقدر ارزش نداشته باشه که حرفش رو گوش کنی رو چرا صدا میزنی؟ - من همچین قصدی نداشتم. - قصد نداشتی؟ دیشب چیکار کردی اعتماد؟ اعتماد سرش رو پایین انداخت. - ها؟ چیکار کردی؟ اعتماد جرات جواب دادن نداشت. - میدونی این دختری که تازه به شهر ما قرار بیاد یا اومده کیه؟ این کنیز حاکم شهره. حاکم میخواسته همون شب با این کنیز برای اولین بار باشه که این اتفاق میافته و اون میگه حتما بخاطر شوم بودن این دختر هست و به فروش گذاشتش اما هیچکس توی اون شهر حاضر به خریدن کنیز شوم نشده پس به اینجا فرستادش و من غلامم رو برای خریدش فرستادم، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر اون دختر میاومد. رنگ اعتماد پریده بود. باورش نمیشد همچین آسیبی به زندگی یک نفر زده. آرشا که حالش رو بد دید فهمید برای این کارش همین عذاب وجدان کافیه اما بقیه کارهاش چی! - به چه حقی رفتی یک شهر دیگه؟ کی به تو اجازه داد پات رو از این شهر بیرون بذاری؟ چی با خودت فکر کردی که انقدر خودسر شدی؟ - برادر! بعد سرش داد زد: - مگه نگفتم حق نداری هیچکدوم از افراد حکومتی رو ببینی؟ اعتماد تسلیم گفت: - برادر مرا تنبیه کنید تا آرام گیرید. آرشا با حرص و دلسوزی گفت: - آخه چرا انقدر خودسر هستی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان (ویرایش شده) پارت سی و یک و بعد به آغوشش کشید. اعتماد با خوشحالی این آغوش رو قبول کرد. آرشا دم گوشش گفت: - دفعه آخرت باشه! و اعتماد چشمی تحویلش داد. تا شب اعتماد از کنار آرشا جم نخورد. میدونست اجازه نداره پیش دوستهاش بره. حداقل حالا حالاها دیگه این اجازه رو نداره. از طرفی خودش هم انقدر برای اون دختر ناراحت بود که کنار آرشا بودن براش دلگرمی به حساب میاومد. شب به خونه برگشتن. غلام جلو دوید. - ارباب! - خریدیش؟ - بله. در اتاق کنیزان است. آرشا به اعتماد نگاه کرد. - توهم بیا. اعتماد با اینکه دوست نداشت همراه با آرشا رفت. کنیزهای دیگه بیرون اتاق ایستاده بودند. اعتماد نگاهشون کرد. دافعه خوش قیافه بیست ساله، تبریک بامزه سیزده ساله، کژال باهوش بیست و پنج ساله، چاوک خوش هیکله بیست و هفت ساله، میلا بیست ساله. حالا هم این کنیز جدید اضافه شده بود. هر دو داخل رفتن. توی نور شمع دخترک به سختی دیده میشد. با ورود آقایون بلند شد. غلام گفت: - ایشون اربابت هستن. دختر سر پایین انداخت. - از دیدار شما خشنودم! آرشا با جدیت پرسید: - نامت چیست و اهل کجایی؟ - رومی هستم و نامم را اربابم الماس گذاشته. - آیا از نام خود راضی هستی؟ کنیز تعجب کرد. معمولا همچین سوالاتی از کنیزها نمیپرسیدند: - بله سرورم، نامم را بخاطر رنگ روشن چشمانم گذاشتند. - چه بر سر خانوادهات آمده؟ در میان اعراب چه میکنی؟ - کنیززاده هستم. مادرم نیز در جایی دیگر کنیز است. - چند سالت است؟ الماس سرش رو بالا آورد و اعتماد روشنایی چشمهاش رو دید. - هفده. - بسیار خوب! آرشا بیرون اومد و به دافعه گفت: - به بانو رسیدگی کنید. - بله ارباب! غلام پرسید: - میخواهید او را به بسترتان بیاوریم؟ آرشا جدی نگاهش کرد. - خیر. بعد با اعتماد که حسابی توی فکر بود داخل رفتن. سمیه و طاهره به سمتش دویدن. سمیه گفت: - آن دختر کِی بود؟ - یک کنیز جدید. مگه عجیبه؟ عجیب نبود. آرشا همیشه کنیزهایی که شرایط بدی داشتن رو میگرفت و بهشون سواد و هنر یاد میداد و بعد یا برای علویان توی شهرهایی که عالم زن نداشتن میفرستاد تا زنهای علوی رو آموزش بده و یا آزاد میکرد و به کشورهاشون میفرستاد. سمیه هل شد. - آخر... - آخر چه؟ - او بسیار زیباست! آرشا قهقهای زد. - خدای من! نگاه اون رو که دید جدی گفت: - نگران نباش! اون کنیز قرار نیست برای من بمونه. - پس او را بفرست برود. اصلا برای چه آوردیش؟ آرشا فکر کرد: حتما تا فردا داستان الماس توی روستا میچرخه و اینها هم میفهمند، پس بهتره خودم بهشون بگم و از این نگرانی خلاصشون کنم. پس داستان کنیز رو به علاوه ماجرای روحها، بدون اینکه بگه تقصیر کی بود، و اخراج شدنش گفت. هر دو زن سکوت کردن. آرشا و اعتماد هم از فرصت استفاده کردند و به اتاقهاشون رفتن. اعتماد تا صبح از غصه این اتفاق خوابش نبرد. صبح خواست کنیز رو ببینه، شاید خودش میتونست راهی برای بهتر شدن شرایط کنیز محیا کنه تا جبران اتفاق باشه. صبح به آرشا گفت: - من کمی دیرتر میایم. - آتیش نسوزونیها! اعتماد که دیگه با اصطلاحات آرشا آشنا بود خندید و گفت: - خیر. - خیلی خوب! بعد با شیطنت گفت: - اما کنیزها الان مشغول درس هستن. بیا و بعد برگرد. اعتماد که فهمید برادرش متوجه نقشش شده سرخ شد. - من فقط... - میدونم. میخوای کمکش کنی که عذاب وجدانت کمتر بشه. حالا که ذهنش آرومتر شده بود بهتر میتونست دلداریش بده. - اعتمادم! برادر مهربون من! تو تقصیرکار نیستی! تو کار درست رو انجام دادی. اون استقبال میتونست خیلی آسیب به تشیع بزنه. ما باید مراقب مذهبمون باشیم. اما نباید سرخود اینکار رو انجام میدادی و این رو برای خودت میگم، نه اینکه کارت بد باشه. اینکه حاکم شهر چنین چیزی رو به الماس طفلک روا داشته تقصیر کار تو نیستی، مشکل از خرافهپرستی اون شخص هست. حماقت دیگران مسئولیتش روی شونههای ما نیست. متوجهای چی میگم؟ اعتماد متوجه میشد و خیلی هم با این حرفها آرومتر شد. - بله برادر! - آفرین! حالا هم بیا بریم. بعد میای و الماس رو میبینی. اما اعتماد. نمیخوام زیاد با الماس دیدار داشته باشی. نه چون کنیز من هست. وقتی به سنش رسیدی خودم هر کدوم از کنیزها رو بخوای تقدیمت میکنم. یا اگه علاقه داشتی بهت همسر میدم. اما الان زمان ازدواج تو نیست و نمیخوام ذهن و قلبت درگیر خانمها بشه. ویرایش شده 30 آبان توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 30 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان پارت سی و دو - من کاری با آن کنیز ندارم. فقط نگرانش هستم. آرشا با خیال راحتتری سری تکون داد و گفت: - پس بهتره بریم. تا حرکت کردن. تبریک صداشون زد: - ارباب! هر دو به سمت اون صدا برگشتن. - بله! - ارباب الماس خانم میگن که سواد دارن و نیاز به این کلاسها ندارن. آرشا به سمت اتاق کنیزها راه افتاد و اعتماد هم دنبالش رفت. آرشا شیش سال پیش خودش از یک غلام باسواد عرب، زبان عربی اون دوران رو کامل اما پنهانی آموزش دید. بعد از همون غلام خواست به بقیه کنیز و غلامها آموزش بده. از طرفی هموم غلام رو پیش امام علی فرستاد و بعد از یک سال با آموزش کامل دینی تحویلش گرفت و خودش پنهانی و بقیه غلام و کنیزهاش به صورت کلاسی ازش آموزش دیدن. سال دوم اومدنش به این دنیا بود که اون غلام رو بخاطر لطفش با هدیه زیاد آزاد کرد. بعد از اون یک کنیز و یک غلام آموزش دیده انتخاب کرد و بقیه رو آزاد کرد و بردههای جدید خرید و اون بردههای باقی مونده به آموزش اونها مشغول شدن. سال سوم، چهارم و پنجم زندگیش در اون دنیا هم همین کار رو انجام داد. حالا کژال کنیز سال پنجم بود و باید به کنیزهای سال شیشم آموزش میداد. کژال با دیدن آرشا بیرون اومد. اون تبریک رو به دنبال آرشا فرستاده بود. - ارباب! - الماس سواد داره؟ - اینطور میگه. کژال برعکس همه افراد خونه لهجه آرشا رو یاد گرفته بود و گاهی مقابل آرشا با اون لهجه صحبت میکرد. آرشا به داخل نگاه کرد و گفت: - احکام دین هم بلده؟ - فکر نکنم. - بسیار خوب، پس شما احکام دینی رو بهش آموزش بدید. در چه عرصهای بکار میاد؟ چاوک خیاط خیلی خوبی بود و لباسهای افراد خانواده رو میدوخت. میلا هم خیلی پر زور بود و کارهای مردونه اندرونی رو خودش انجام میداد و نیاز به حضور غلامها نمیشد. آرشا میخواست ببینه این دختر هم توانایی خاصی داره یا نه. - احساس میکنم یکم رزم بلده. - رزم بلده؟! - بله. این رو از حرفهاش فهمیدم. وقتی که به خونه ارباب قبلیش حمله کردن اون خنجری برداشته و با اونها جنگیده البته نمیدونم که رزم بلد هست یا همینطوری جنگیده. فکر تازهای توی ذهن آرشا به وجود اومد. - ازش بپرس و شب که من اومدم بهم اطلاع بده. - حتما. آرشا سری تکون داد و دوباره برگشت تا سرکار بره. اعتماد هم با حرص داشت فکر میکرد چرا توی اون خونه بردهها اجازه یادگیری سواد داشتن اما اونها نه. البته کسی هم نمیدونست که بردههای اون خونه دارن آموزش میبینند چون هم خودشون حق نداشتن بگن و هم هیچوقت بعد از آزادی آرشا اینجا نگهشون نمیداشت و به جاهای دیگه میفرستادشون. اون یکبار در مقابل این سوال اعتماد، چون کسی نمیدونست آرشا سواد داره، گفته بود: - اگه به ما برای حمایت از علی علیه السلام شک کنند میتونیم از زیرش در بریم. اما اگه سواد داشته باشیم به هیچ وجه نمیتونیم از زیرش در بریم. و اعتماد پرسیده بود: - چرا اگر دارای سواد باشیم نمیتوانیم این ماجرا یا انکار کنیم؟ - چون شک میکنند نامههایی که برای حمایت و معرفی امام به عالم و بزرگان بقیه نقاط جهان اسلام فرستاده میشه از طرف ما هست. - چرا باید گمان برن آن نامهها از طرف ما است؟ و آرشا مجبور شده بود اعتراف کنه: - چون واقعا از طرف من هست. و آروم گفته بود: - من سواد دارم. اما تنها دلیل مخالفت آرشا با سواد یاد گرفتن اعتماد این نبود. اون میدونست که با سوادها کم هست و همونها ممکن جذب حکومتها بشن و نمیخواست معاویه، که تا سالهای دیگه به حکومت میرسید، اون رو جذب کنه. چون با دیدن معاویه ممکن بود حافظش برگرده و این رو دوست نداشت. شب که برگشتن اعتماد به اتاقش رفت و چندبار به بیرون نگاه کرد تا ببینه الماس تنها هست یا نه. بالاخره وقتی داداشش با الماس داشت کنار حوض برای رزم صحبت میکرد متوجه فرصت شد. وقتی آرشا داخل اومد الماس تنها کنار حوض نشست و اعتماد پیشش رفت. - سلام علیکم! الماس بلند شد و سرش رو پایین انداخت و زیر لب جواب داد. اعتماد کنار حوض نشست و با دست به الماس اشاره کرد بشین. الماس نشست. - شنیدهام کنیز حاکم بودی. - بله. - حتما اینجا شرایط برای تو سختتر است. الماس سر تکون داد اما چیزی نگفت. - میدانم، خوابگاهت با چند نفر شریک است و باید کارهای خانه را انجام دهی و مردی هم نداری. - شنیدهام که ارباب خونه به کنیزان نزدیک نمیشود. - آری، اما سال دیگر تو را آزاد میکند و تا حد روی پای ایستادن تو را پشتیبانی میکند. شاید از آنجایی که تو سواد داری زودتر اتفاق بیفتد. الماس به اعتماد نگاه کرد. اعتماد توی رنگ چشمهای الماس غرق شد. تا حالا چشمی به این زیبایی ندیده بود. - گمان مبرم زودتر بروم، زیرا ارباب از من خواسته که هنر شمشیر زنیام را به ایشان نشان دهم. نمیدانم به چه کار ایشان میآید. - پس تو به راستی هنر شمشیر زنی داری؟ آن را از کجا یاد گرفتی؟ - من مدتی در کودکی کنیز پسر اربابم بودم. او مرا بسیار دوست داشت و چون خودش نیز کمسن بود، حدودا به سن کنون شما بود، دوست میداشت من را در همه لذتهای خود شریک گرداند پس به من شمشیر زنی که خودش داشت آموزش میدید نیز یاد داد. این حرف الماس باعث شد اعتماد یاد مادر الماس بیفته و کنجکاو بپرسه: - مادرت در خانه همان ارباب است؟ - آری. - در آن خانه چه سمتی دارد؟ یکم سکوت کرد بعد گفت: - ساقی آن ارباب است. اعتماد جا خورد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت سی و سه اعتماد جا خورد. - آیا آن مرد در سرزمین اسلامی شراب میخورد؟ - آری، او مرد دینداری نیست. و با خجالت ادامه داد: - مادر من سالهاست که خانم او است. - پس امکان اینکه مادرت را بفروشد کم است. الماس سر تکون داد یعنی آره. - آیا دلت برای مادرت تنگ نمیشود؟ - بسیار. - چرا آن مرد تو را برای خودش نگاه نداشت؟ الماس از این سوالها معذب میشد اما اعتماد متوجه نبود. - همینطور که گفتم من کنیز پسرش بودم اما بعد از ازدواج پسرش با بانویی سطح بالا، آن بانو به من حسادت ورزید و ارباب مجبور شد مرا بفروشد. اعتماد سکوت کرد. نقشهای داشت اما نمیخواست به الماس بگه. پس بحث رو عوض کرد: - میتوانی کاری برای من انجام دهی؟ - چه؟ - میتوانی به من سواد یاد دهی؟ اعتماد احساس کرد که چشمهای الماس برق زد. - سواد؟ - آری. - مگر شما سواد ندارید؟ اعتماد میدونست که نمیتونه دلیلش رو توضیح بده پس فقط گفت: - خیر. - چطور ممکن است؟ در این خانه کنیزان نیز سواد دارند. - آیا میتوانی؟ فقط ارباب نباید بفهمد. الماس خودش رو متعجب نشون داد. - چرا یادگیری سواد برای شما ممنوع است؟ - به اینها کاری نداشته باش. - اگر ارباب بفهمد مرا مجازات میکند. اعتماد که احساس کرد دختر میتونه کنار بیاد. با هیجان ناشی از امکان سواد یاد گرفتن گفت: - خیر، او هیچگاه به کنیزان خشونت نمیورزد. در صورت دیگر من مراقب تو هستم و نمیگذارم خشمش دامنگیرت بشود. الماس یکم فکر کرد و بعد گفت: - در مقابل شما به من چه خواهی داد؟ اعتماد جا خورد. بعد متعجب پرسید: - من؟ - آری. - من چیزی ندارم به تو بدهم. الماس توی چشمهاش زل زد. - مرا بانوی خودت کن. - چه؟! - درست شنیدی. مرا بانوی خودت کن. علاقهای به خوابیدن در آن خوابگاه با دیگران ندارم. اعتماد هل شده بود. - من نمیتوانم. - چرا نمیتوانی؟ - زیرا من هنوز به سن تکلیف نیز نرسیدهام. شونزده هفته مانده است. الماس توی دلش لعنت فرستاد و گفت: - هنگامی که زمانش رسید من رو بانوی خودت کن. - باز نیز نمیتوانم. - دیگر چرا؟! اعتماد هل شده بود. تا حالا حتی با یک دختر غریبه، حتی با کنیزها، انقدر طولانی صحبت نکرده بود، چه برسه که این حرفها رو بزنه. - زیرا برادرم این زمان را برای همسرداری من مناسب نمیداند. الماس سکوت کرد. اعتماد سریع گفت: - اما به تو قولی خواهم داد. - چه؟! - هنگامی که زمانش رسید تو را به همسری میگیرم. در زمان مناسب به برادرم نیز خواهم گفت تو را برای من نگاه دار. الماس لبخند زد. - بسیار خوب! به شما آموزش خواهم داد. اعتماد هم با خوشحالی لبخند زد. آرشا سر زمین بود. بقیه هم رد میشدن و گاهی به اون نگاه میکردن. حرصی بودن و سعی کردن با بلند حرف زدن صدا رو به گوش آرشا برسونند و اون رو عذاب بدن: - نگاه کن. ما که اعراب اصیل هستیم باید صاحب یک زمین باشیم، اما او که عجمی بیمقدار است صاحب زمینها باشد. - تمامش برای هوسرانی پدرش است. وگرنه کدام مرد با زنی ایرانی ازدواج میکند؟ او هوسزاده است. آرشا دیگه تاقت نیاورد. با خشم به سمت اونها رفت. - چه گوهی خوردی؟ مردها جا خوردن. فکر نمیکردن آرشا همیشه ساکت برای دعوا جلو بیاد. یقهش رو گرفت. - با توام. مرد دست آرشا رو خواست پس بزنه اما نتونست. - دست از من بکن نجس. مشت آرشا توی دماغش پایین اومد. - احمق! بینی اون فرد شکست اما دوستش به جون آرشا افتاد. هر دو شروع به کتک کاری کردن. چند دقیقه بعد آرشا مرد رو روی زمین انداخته و داره گلوش رو فشار میده. - من رو نگاه کن. من رو نگاه کن. من نماینده ایران هستم. من ایرانم! اسم ایران رو بدون تعظیم به زبون بیاری این بلا رو سرت میارم. دوست داشت اون مرد رو بکشه اما چه فایده! اون رو خفه میکرد با بقیه چیکار میکرد! بلند شد و به سمت روستا رفت و دو مرد زخمی رو که توی زمین افتاده بودن جا گذاشت. یکم که دور شد زیر گریه زد. برای خودش گریه نمیکرد. برای ایران گریه میکرد. برای اینکه اون کشور با شکوه داشت تحقیر میشد. اگه با افراد اهل علم و فهم رو به رو بود مقابل علمی میکرد اما این جونورها چه میفهمیدن! به خونه رسید و رفت صورتش رو لب حوض شست و به اتاق رفت. مستقیم روی تخت افتاد. یکم با خودش فکر کرد. اون همون جایی درمان میشد که زخمی شده بود. تصمیم گرفت دیدن مادرش بره مگه یکم حالش بهتر بشه. بیرون که رفت یکی از غلام ها به سمتش دوید. - چی شده؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان (ویرایش شده) پارت سی و چهار - ارباب زمینی که خواستید خریداری شده. طبق عادت دنیای خودش پولش رو توی زمین سرمایهگذاری میکرد. - بسیار خوب! ممنون خبر دادی. و از جیبش سکه مسی در آورد و به غلام داد. غلام حسابی خوشحال شد. - برو بگو اعتماد بیاد. - بله ارباب! و دوید و رفت. اعتماد اومد. - بله برادر! - میخوام خونه مادرم برم، گفتم توهم همراهم باشی. - بهتر نیست با خانواده برویم؟ کودکان بسیار آنجا را دوست دارن. آرشا کلافه گفت: - خوب به اونها هم بگو. اعتماد به سمت خونه به راه افتاد. آرشا به زندگی خودش فکر کرد. شیش ساله به اونجا اومده بود و حالا یک پسر بیست و سه ساله بود. از هجده نوزده سالگی که یکم پختهتر شده بود و بیشتر متوجه احساساتش میشد متوجه شده بود که حسش به طاهره چیزی مثل عادت و دوستی که الان همون حس هم نیست اما به سمیه احساسات والاتری داره که شاید عشق نباشه اما دوست داشتن نرمی هست. چند دقیقه بعد آرشا مثل ایرانیها سوار اسب بود و دوتا زن و بچه هاشون سوار شترشون بودن و اعتماد که هنوز به علت گرونی اسب و سن کم مرکب خاصی نداشت سوار قاطر بود. کاروان کوچکشون حرکت کرد. خونه عسل و دستان بیرون شهر توی یک دهکده تفریحی که خودشون درست کرده بودن، بود. البته این دهکده تفریحی افعال حرامی که عرب ها بهش عادت داشتن نداشت بلکه یا تفریحات آینده درست شده بود. اول از همه کافه رستورانی که با تختهای سنتی که خود دستان درست کرده بود تزیین شده بود. غذا و نوشیدنی و حتی کیک هاش همه مال دوران خودشون بود که صداش نه تنها توی این شهر پیچیده بود بلکه توی کل جهان اسلامی، و حتی گاها تاجرهای رومی خبرش رو شنیده بودن و برای خوردن غذاها میاومدن، پیچیده بود. یک مهمانسرای شیک با تخت و قالیهای ایرانی زده بودن که دکور جدید و جالبش به دل مهمونها مینشست. خود آرشا اونجا کارگاهی زده بود کم زنان بیوه یا بیسرپرست، اون موقع چیزی به اسم زنان سرپرست خانواده آنچنان وجود نداشت، تا قالیبافی کنند. قالی بافی هم خود عسل که توی جوونی یاد گرفته بود بهشون یاد داد. همون فرش ها رو تاجرها می اومدن و در مدتی مه توی دهکده می موندن و لذت می بردن فرشها رو هم می خریدن. از تفریح های دیگه دهکده قطار بازی بود که پشت گاو وصل میشد، حیوانات و تاب، مردی که قصه خوانی می کرد و برای اینکه به عرب ها بر نخوره و به اونجا هجوم نیارن داستان و افسانه های همه نژادها رو می گفت. سرسره چوبی که دستان به سختی طرز ساختش رو به نجار یاد داد و بجای چادر آلاچیق های مدرن و چندین چیز دیگه که گفتنش وقت می بره. دهکده در محدود مکان های سرسبز اون منطقه بود و جوی قشنگی هم از وسطش رد میشد. به محض نشستن شترها بچه ها پایین پریدن. اون ها دیونه این دهکده بودن و تعجب می کردن چرا پدر کمتر میارشون. هرچند که گاهی عسل می اومد و زن های آرشا رو پیش خودش می برد تا یکم نفسی تازه کنند و شاید چند دقیقه بی مهری همسرشون رو فراموش کنند. عسل و دستان جلو اومدن. عسل محکم آرشا رو در آغوش گرفت و بوسید. آرشا دم گوش مامانش آروم گفت: - اعتماد! عسل از آرشا جدا شد و به سمت عروسهاش رفت. دستان جلو اومد. آرشا به سردی نگاهش کرد. از وقتی که فهمیده بود دستان پدر واقعیش نیست رفتار سردی گرفته بود و دستان هم همیشه کلافه بود و میگفت: - من برات هفده سال پدری کردم. - تو به من دروغ گفتی. حالا هم خیلی سرد باهاش دست داد و به داخل رفت. خونهای که خودشون دو نفر مینشستن خیلی سادهتر بود. روی بلندی بود و زیرش رو با سنگ بالا آورده بودن و از بیست و یک پله باید عبور میکردن تا بهش برسن. کفشهاشون رو جلوی در در میآوردن و وارد هال سی متری میشدن که یک دونه فرش آبی کفش پهن بود و بقیهش هم حصیر بود. سه چهارتا پشتی هم گذاشته شده بود. بچهها که بالا نیومدن و از همون جا سراغ بازی رفتن. سمیه و طاهره به اتاق ده متری خونه رفتن تا حجابشون رو در بیارن و با همون شال ساده بیان و بشینند. عسل با لذت به خانوادهش نگاه میکرد. دستان به آرشا گفت: - بریم اسب سواری؟ این تنها جایی بود که آرشا و دستان کنار هم بودن. آرشا زمزمه کرد: - نه، یکم بشینیم بعد میریم. عسل با اعتراض گفت: - امشب رو بمونید. - من نباشم غلام ها و کنیزها خوب کار نمیکنند. - حالا دو روز خوب کار نکنند. خندهش گرفت. - نمیشه که. - میشه، بمون. - بازم میایم. عسل دیگه چیزی نگفت. تا آخر شب گل گفتن و خندیدن. آرشا سعی میکرد همین زمان های اندکی که باهم می گذروندن حرف گذشته وسط نیاد. اما توی ذهنش از گذشته نمیتونست فرار کنه. از همه آرزویی که دوست داشت برسه و حقش ندونستن. از زندگی شادی که داشت و پرتاب به این دنیای خاکستری شد. با اینکه از پدر و مادرش دلخور بود اما اونها تنها افرادی بودن که توی زندگیش داشت تا بتونه باهاشون رفت و آمد کنه. شب وقتی دیدن دیر وقته اونجا خوابیدن و فرداش آرشا و اعتماد تنها برگشتن. ویرایش شده 7 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت سی و پنج البته آرشا به اعتماد گفت که می تونه نیاد اما اون خودش علاقه داشت که برگرده تا بتونه از الماس سواد یاد بگیره. مستقیم هم پیش الماس رفت. - باید به قولت عمل کنی. الماس هم قبول کرد. اعتماد گردنبد سکهای که از دست فروشها خریده بود رو به الماس هدیه داد. الماس خوشحال نشد چون جواهراتی که از شهربان گرفته بود خیلی با ارزشتر بود اما به روی خودش هم نیاورد و خوب تشکر کرد. اعتماد با عشق نگاهش کرد. خیلی وابسته این دختر شده بود. الهی بیاید بماند نرود؛ آن شادی…🤲🏻 آرشا طبق عادت به سر زمینها رفت و اعتماد اجازه خواست امروز دیرتر بیاد. - برای چه؟ - دیشب بسيار سواری کردیم، خسته هستم. - باشه. آرشا که رفت اعتماد هم سراغ الماس رفت. آرشا که برگشت. چاوک به سمتش اومد. - ارباب! - بلی! - از دوستتان برای شما نامه آمده؟ آرشا با ذوق نامه رو گرفت. - برایتان بخوانم؟ - غلامها میخونند. بعد با هیجان گفت: - خواستت چیه؟ دوست لقبی مخفی بود که نامههای امام علی علیه السلام به این اسم به خونه میرسید و کاملا مخفی بود. آرشا عادت داشت که هر وقت این نامهها میرسید به فردی که تحویلش داده یک به اصطلاح سور بده. تقریبا هر پنج ماه یکبار نامه میاومد و همه اعضای خانه علاقه داشتن که نامه رو که حتی نمیدونستن از طرف کی هست تحویل بگیرن. چاوک با چشمهایی حریص به آرشا نگاه کرد. - فقط یک خواسته دارم. - هرچی هست بگو. - امشب با شما باشم. سرجاش خشکش زد. - با من؟ - بله، این نهایت آرزوی منه. آرشا سکوت کرد. تا الان با هیچ کنیزی نبود. اما این هدیهش بود. - با... باشه. و سریع به داخل رفت. چیکار داشت میکرد؟ چیکار میخواست بکنه؟ تا شب بزور میتونست کاری رو انجام بده. حتی شام که املت بود دو سه لقمه بیشتر نخورد. هنوز خانواده نیومده بودن و این خوب بود. احساس خیانت بهش دست داد. خیلی وقت هم بود که به معنای واقعی با یک زن نبود. از طرفی این زن هم مثل اون دوتا یکجورایی بهش تحمیل شده بود. در اتاق زده شد. از جا پرید. - بله! چاوک به داخل اومد. آرشا بهش خیره شد. یک لباس یقه هفتی و بدون آستین بلند پوشیده بود و آرایش غلیظ عربی داشت. با اینکه حجاب به کنیزان واجب نبود اما آرشا از این نوع گشتن خوشش نمیاومد. - خوش اومدی! چاوک روی پاش بند نبود. آرشا دستش رو به سمتش دراز کرد... صبح توی بغل هم خوابیده بودن که صدایی اومد: - هین! هر دو از جا پریدن. طاهره بود. آرشا نفس عمیقی کشید که سمیه داخل نیومده. به طاهره که همون جا ایستاده بود نگاه کرد. آرشا بلند شد و لباس روییش رو سریع تنش کرد و به سمت طاهره رفت. دستش رو گرفت و داخل کشیدش. - طاهره! باید آرومش میکرد. پس به آغوشش کشید. - عزیزم! اون فقط... طاهره از بغل آرشا بیرون اومد و سرش فریاد کشید: - به من دست نزن! آرشا جا خورد. تا حالا طاهره رو به این شکل ندیده بود. - پس این بود، پس دلیل اینهمه اذیت این بود؟! اینکه چند سال ما را نمیدیدی بخاطر این دختر بود؟ آرشا هم جا خورده بود. هر دو از کاروان ِ آواریم هردو تا از تبار شک، یا نه؟ ما به فریاد هم قسم خوردیم هردو تا درد مشترک ،یا نه؟ - طاهره! طاهره اشک میریخت. - ما زن هستیم. حق اعتراض نداریم. با هوو میسازیم، به کنیزان حسادت میکنیم، کتک میخوریم، در خانه زندانی میشویم، آری این حق ماست. اینکه تو نیز با کنیزانت بخوابی یا اگر خود نخواهی با همسرانت جز تا مدت معلوم نزدیکی نداشته باشی نیز حق توست. اینکه آنان را راحت طلاق بدهی حق توست. اما به من بگو که چرا اینگونه پنهانی چنین کردی؟! چرا ما را سالها در برزخی نگاه داشتی که راه پیش و پس نداشته باشیم؟! گیرم از چنگ جان به در ببری... گیرم از تن فرار خواهی کرد... عقل من هم فدای چشمهایت با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟ - من... من برای اولین بار توی این شیش سال با یک کنیز میخوابم. طاهره داد کشید: - دروغ میگویی! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت سی و شیش آرشا ترسید از صداش کسی داخل بیاد پس چفت در رو انداخت و رو به چاوک گفت: - لباست رو بپوش. بعد ایستاد و به چهره خیس از اشک طاهره خیره شد. در تکاپــــوی بودنت بودم زخم های همیشه ام بودی بت سنگین ـ سنگ در هر دست دشمن سخت شیشه ام بودی چرا مجبور بود این بلا رو سر همسرهاش بیاره؟! به گریه افتاد. طاهره با دیدن گریه اون جا خورد. آرشا برای اولین بار فکر کرد کاش حداقل میتونست خودش رو بکشه. یا توی اون جنگهایی که شرکت میکنه بمیره اما انقدر باعث آزار اینها نشه. می روی نم نم و جهانم را ساکت و سوت و کورخواهی کرد لهجه کفش هات ملتهبند بی شک از من عبورخواهی کرد شونههاش افتادن. روی زمین کنار دیوار نشست. دیگه طاقت نداشت. اون توی دنیای خودش میخواست در شرایطی قرار بگیره تا از دیگران مراقبت کنه اما حالا خودش آسیب شده بود. در همین روزهای بارانی یک نفرخیره خیره میمیرد تو بدی کردی و کسی با عشق ازخودش انتقام میگیرد خبرم را تو ناشنیده بگیر بدنت را به زنده ها بسپار کودکت هم مرید چشمت شد نام من را بروی او بگذار بعدمرگم ،سری به خانه بزن زندگی تر کنی حضورم را تا بیایی شماره خواهم کرد ردپاهای دور گورم را انقدر احمق نبود که نفهمه خانوادهش برای اینکه اون به علاقهش نرسه اون رو به اینجا آورده بودن. یک اومدن بیبازگشت، تا بیست سال! حداقل برای روح خسته اون بیست سال. آخه چرا باید همچین کاری میکردن؟ آخرم را شنیده ای اما … در دلت هیچ التهابی نیست باتو مرگ و بدون تو مرگ است عشق را هیچ انتخابـی نیست از : علیرضا آذر دیگه بس بود. تا کی باید خانوادهش رو قربانی می کرد؟ طلاقشون میداد. همه این اموال هم بین بچه هاش تقسیم می کرد تا آواره نشن و خودش هم به اندازه خرج یک سفر و زندگی معمولی بر می داشت و به ایران میرفت. آره اینکار رو خیلی وقت قبل باید انجام میداد. - آرشا! به طاهره نگاه کرد که جلوی پاش نشسته بود و نگران نگاهش میکرد. آرشا زمزمه کرد: - من رو ببخش! اما طاهره صداش رو نشنید. بجاش گفت: - انقدر خود را مرانجان، سخن تو را باور می کنم. خواستار این نبودم که اشک تو را ببینم. بعد برگشت و به چاوک اشاره کرد که از اتاق بیرون بره. چاوک رفت و زن و مرد رو که بینشون دیوار نامرئی کشیده شده بود تنها گذاشت. آرشا توی دلش برای هزارمین بار گفت: کاش میشد که بازی سرنوشت اینطور با من سرگرم نمیشد. تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم🖤💫 شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم🖤💫 تصمیمش رو گرفته بود. خواست امشب موضوع رو با زنهاش در میون بذاره پس باید بچهها رو به جایی میفرستاد تا این ماجرا رو با چشم نبینند. اعتماد رو خواست. اعتماد که متعجب بود چرا آرشا یک روز توی خونه مونده به اتاقش رفت. - اعتماد بچهها رو بردار و به خونه مادرم برو. اعتماد گیج و کمی ناراحت به آرشا نگاه کرد. آرشا ادامه داد: - یک کنیز و یک غلام هم ببر. احتمالا چند روز بمونید. نمیخوام زحمت بچهها به گردن مامان بیفته. چشمهای اعتماد برقی زد و بیرون رفت. اخمهای آرشا درهم شد. خیلی زود فهمید که اعتماد الماس رو با خودش میبره اما نمیدونست بین اونها چه خبره و نگران بود که رابطهای باهم داشته باشند. توی دلش گفت: نه، نمیشه. اعتماد هنوز به سن بلوغ نرسیده. ♡ آرشا! دوباره همون صدای عجیب! اه، داشت دیونه میشد! ♡ آرشا! چرا صدا یکجوری هست که انگار واقعیه! ♡ آرشا، باتوام. باید تسلیمش میشد؟ بالاخره صدا گفت: ♡ اشکال نداره جواب نمیدی فقط میخواستم یادآوری کنم که نامه امام علی رو نخوندی. وای راست میگفت. انقدر ذهنش آشفته و درگیر بود که سراغ نامه نرفته بود. به سمت تاقچه اتاقش رفت و نامه رو برداشت. توی یک لوح روی پوست بود. نامه رو باز کرد. خوند، خوند، خوند.... اوایل خوندن یکم آشفتگی توی وجودش مونده بود کمکم عشق و شور به سمتش اومد با هیجان و لذت خوندن رو ادامه داد انگار همه غصه های جهان تموم شده بودن توی دلش گفت: گور بابای این دنیا، من با همون لوح خوشم یکدفعه به چیزی توی نوشته برخورد... نفهمید دوباره خوند باور نکرد دوباره خوند شگفتزده شد دوباره خوند چندین سوال توی ذهنش دوباره خوند چطور؟ دوباره خوند به گریه افتاد لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت سی و هفت چطور؟ دوباره خوند به گریه افتاد کاغذ رو روی میز گذاشت. سرش هم روی میز گذاشت. به گریه افتاد. بغضش ترکیده بود و های هایش بالا رفت. هنوز بیشتر شوک بود تا خوشحالی. باورش نمیشد. همه چیز معلوم بود. یک محبت الهی! به اون حقی داده شد. خانوادهش، دوست دارانش زنده میموندن. سرش رو بالا آورد و با همه قدرت فریاد زد: - خدا! از خوشی نمیدونست چیکار کنه. دوست داشت بیرون بدوه و به اندازه تمام این سالها بچههاش رو بغل بگیره و ببوسه و به همسراش محبت کنه. دوید به سمت در. یکدفعه ایستاد. بغض توی وجودش حلقه زد. سرش رو پایین انداخت. چه فرصتهایی از دست داده بود. جلوی در روی دو زانو نشست. دستهاش رو روی صورتش گرفت و های های زیر گریه زد. صدای گریهش کل خونه رو برداشت. از صداش همه افراد اندرونی به اون سمت دویدن. طاهره ترسید. حتی چند دقیقه پیش هم انقدر صدای گریه آرشا بلند نشده بود. - آرشا، چه شده؟! *** همه چیز فرق کرده بود. اول آرشا چند روز توی تخت افتاد و بعد بلند شد و به طور عجیبی مهربون شد. طاهره داستان آرشا و چاوک رو به سمیه نگفت اما تغییر رفتار آرشا رو ترس از همون ماجرا میدید و با خودش فکر میکرد که به زودی به حالت قبلی بر میگرده اما مهربونی آرشا دلیل دیگهای داشت. اون سعی داشت از همه محبتش برای همسرهاش و فرزندها بذاره. این رسیدگی به همسرهاش به حدی بود که یک مدت از اعتماد غافل شد و اون هم از فرصت استفاده کرده بود و با فرصت درس یاد میگرفت. به طاهره میگفت: - میدونم خیلی باعث آزار شما شدم اما سعی میکنم هرطور شده جبران کنم. سمیه به حدی خوشحال بود که به مادر شوهرش گفت: - نمی دانم چه کنم که این رفتار آرشا بماند. - بهترِ نذری بدی. - چه چیز؟ عسل پیشنهاد آش رو داد و سمیه هم قبول کرد. همه زن های شهر برای خوردن آش به خونه اون ها اومدن. - چه خبر است؟ - نمی دانم. اعتماد الماس رو نذاشت که سرکار بره و پیش خودش آورد تا بهش سواد یاد بده. - اعتماد! - بلی! - چیزی تو را آزرده؟ اعتماد باب درد و دل رو باز کرد: - دو ماهی است که من پیش تو سواد میآموزم و این را از برادرم مخفی کردهام. عذاب وجدان دارم. - راه خودت را برو. چند سال بعد هیچ کس حسرت تو را به گردن نمی گیرد. حتی همانهایی که محدودت کردند. اعتماد به حرف اون آروم شد اما گفت: - برخیز و کمی برایم برقص تا دلم آرام گیرد. از اون طرف کنیزهای دیگه که فهمیده بودن چاوک به اتاق آرشا رفته خیلی علاقه داشتن که راه اونها هم به اتاق باز بشه اما انگار آرشا کسی رو جز همسرهای خودش نمیدید. زمان جشن تکلیف اعتماد داشت نزدیک میشد و باید به قولش عمل میکرد. به داداشش گفت: - یک ماه دیگه به سن تکلیف میرسم. - مبارکه! - یک خواستهای داشتم. آرشا با خودش فکر کرد که خواسته اعتماد چیزی به شکل نوع جشن یا یک هدیه قرار باشه. - جان! - اجازه بدهید... یعنی... الماس بشود برای من! و از خجالت سرخ شد. آرشا خندید. - اوه، چه چیزها! اعتماد بیشتر سرخ شد. آرشا با محبت نگاهش کرد. - نمیشه عزیزم! حداقل الان نمیشه. اما بهت قول میدم هیفده ساله که شدی هر دختری رو که خواستی بهت میدم. اعتماد که این حرف رو از برادرش شنید جا خورد. - هفده سالگی؟! اما نمیشود. - چرا نمیشه؟ از دهن اعتماد پرید: - من به او قول دادهام. آرشا اول خوب متوجه نشد و بعد جا خورد. کمی مکث کرد بعد آروم پرسید: - برای چی قول دادی؟ اعتماد تازه فهمید که چی کرده. حالا جواب برادر را چه می داد؟ - با توام. برای چی قول دادی؟ اعتماد ترسید. برادر با شنیدن کلمه قول انقدر نگران شد پس اگر ماجرا رو می شنید چه رفتاری نشون می داد! - من با تو نیستم؟ جواب من رو بده. اما اعتماد می ترسید و آرشا هم ترسیده بود. بازوهای اعتماد رو گرفت. اعتماد از ترس پرید. - تو با اون چیکار کردی؟! چه بلایی سرش آوردی؟! معادلات ذهنی اعتماد بهم ریخت. آرشا چی می گفت! - چ... چه؟! - چیکار کردی؟! تو به بلوغ رسیدی؟! مگه تو چند سالته که همچین گوهی خوردی؟! بگو بیینم اون چیزی که توی ذهن من هست راسته یا نه که دارم دیونه میشم. کم کم اعتماد داشت متوجه میشد که برادر چی میگه و خشکش زد. ** حال با این طرز فکر چه کنم؟ اگر به او نگویم که چنین می اندیشد و اگر به او بگویم که بعدش نمی دانم چه خواهد شد، هی صدا، تو چه می گویی؟** ♡ اعتماد بهش بگو ماجرا رو. بالاخره الان نمی تونی کتمان کنی و چیزی هم به ذهن من و تو نمیرسه اما اون چیزی که توی ذهن آرشاست خیلی بده همون موقع آرشا فریاد زد: - جواب بده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت سی و هشت و دستش رو بالا برد. اعتماد ترسید. باید در کثری از ثانیه جواب می داد و مجال فکر کردن نبود. - او به من سواد آموخت. آرشا سکوت کرد. اول آروم و بعد ناآروم شد. - چی؟ - آری. و سرش رو با خجالت پایین انداخت. آرشا با حرص لب هاش رو روی هم فشار داد. روی گرفت و یکم سعی کرد خودش رو آروم کنه. در آخر کلافه شد و گفت: - از جلوی چشمم دور شو. و اعتماد چقدر از این دستور خوشحال شد. به اتاقش رفت و با استرس منتظر اتفاقاتی که باید می افتاد موند. زیاد این انتظارش طول نکشید. آرشا داخل اومد. صورتش و چشم هاش سرخ بود. رنگ از رخ اعتماد پرید. تا حالا برادر رو اینطور کلافه ندیده بود. خواست صداش کنه اما از ترس صدا توی گلو برید. خود آرشا به حرف اومد: - الماس رو فرستادم بازار برده ها. - چه؟! آرشا فقط نگاهش کرد. اعتماد با ناراحتی جلو رفت. - چطور چنین کاری کردی؟! او به من اعتماد کرده بود. اخم های آرشا درهم شد و داد کشید: - به چه جراتی در اینباره با من صحبت می کنی؟ تو قوانین رو زیر پا گذاشتی و حالا برای من پرویی هم می کنی؟ اعتماد هم نتوانست صبوری کند و گفت: - چه قانونی؟ آنچه تو بیدلیل و منطق گذاشتی و به ما آسیب می زند؟ اخم های آرشا درهم بود. اعتماد چه می دونست که همه این ها برای مراقبت از خودش هست. - اگر می تونستم یک چیزی به سرت می کوبیدم تا همه چیزی که یاد گرفتی از سرت بیفته اما می دونم که فایده ای نداره. توی این اتاق می مونی و بیرون نمیای تا درباره ت تصمیم بگیرم. - برادر! - هیس، دیگه چیزی نشنوم. و بیرون رفت. اعتماد کلافه روی صندلی نشست. چیزی طول نکشید که اشک به چشم هاش هجوم آورد. اون به الماس قول داده بود اما همه چیز نقش بر آب شده بود. اعتماد یک هفته توی اتاقش زندانی بود و حق بیرون اومدن نداشت. تا پونزده سالگی اعتماد رابطه اون و آرشا یکجورایی شکراب بود. هم اون دلخور بود و هم آرشا و آرشا خیلی کم بهش اجازه بیرون رفتن می داد. انقدر به این شکل پیش رفت که خبر خوبی دلخوری ها رو از بین برد. سمیه باردار بود! همه با تمام وجود خوشحال شدن. البته اینطور بنظر می اومد. یک نفر خیلی دلخور بود. طاهره. طاهره که فقط یک فرزند اون هم دختر داشت و سمیه حالا صاحب سه فرزند میشد و اگر شانس می آورد پسر میشد. طاهره کلافه برای مادرش درد و دل کرد: - من دختری اصیل هستم اما او است که به زودی در خانه سوگلی خواهد شد. مادرش او را دلداری داد: - هیچ کس جای تو را نمی گیرد. همسرت او را محض دلسوزی گرفته است. اما با این حرف ها دل طاهره آروم نمی گرفت. اون دوست داشت که سمیه رو کوچیک کنه. هزار فکر شیطانی به نظرش می اومد اما سرنوشت راحل جلوی پاش گذاشت. حداقل اولین راحل رو. یک روز وقتی تازه از خواب بیدار شده بود چاوک به سمتش اومد. - خانم! طاهره با حرص نگاهش کرد. این دختره چطور روش شده بود اون رو مورد خطاب قرار بده! - چی میگی؟! - خانم... مرا ببخشید که شما را مزاحم شدم اما... اما باید چیزی بگویم. - سخنت را بگو دیگر، مرا خسته کردی! چاوک در مقابل او به زانو افتاد. - خانم! طاهره جا خورده بود. - چته تو؟! چه می کنی؟! - بانو من از ارباب باردارم. طاهره بر جای خود خشک شد. آن زن چه گفت! او از آرشا باردار است؟ به همان یک شب که با او مانده؟ - چه می گویی؟! - مرا یاری دهید! طاهره از خشم در حال لرزیدن بود. - ای لعنت بر تو! خواست او را به کناری پرت کند اما حواسش جمع شد که نمی شود با زنی باردار چنین رفتار کرد. سپس چیز دیگری به ذهنش رسید. صدای جیغ سمیه به گوش آرشا رسید: - آرشا! آرشا بیا! آرشا از اتاق بیرون اومد و به اون سمت رفت. اعتماد هم با صدای سمیه ترسید و به سمت بهارخواب اومد. آرشا با دیدن چاوک که پشت طاهره پنهان شده بود و سمیه ای که مثل پلنگ زخم خورده آماده حمله بود متوجه نیمی از ماجرا شد. - اینجا چه خبره؟ سمیه رو به آرشا براق شد. - آن زن فرزند تو را در شکم دارد؟ آرشا جا خورد. گیج به چاوک و طاهره نگاه کرد. سمیه عصبانی و چاوک ترسیده بود. آرشا نمی دونست باید چیکار کنه پس فقط کمک خواستن به نظرش رسید: - طاهره! طاهره سریع به نقش آدم خوبه در اومد و سمیه رو گرفت و گفت: - تو باید به داخل بروی. نباید این چنین استرس داشته باشی! برای فرزندت خوب نیست. و سمیه رو همراه خودش وارد ساختمون کرد. سمیه گریه می کرد و می گفت: - آنها را باهم تنها مگذارد. تنهایشان مگذار! طاهره سمیه رو داخل برد. آرشا به سمت چاوک رفت. - راست میگه؟ - آری. - خدای من! کلافه روش رو گرفت. حالش بد بود. می خواست خودش هم همچین ماجرا رو فراموش کنه اما حالا انگار قرار بود تا آخر عمر جلوی چشمش باشه. - خدای من! من... من.. یکدفعه احساس کرد نیاز به درد و دل با یک نفر داره. باید پیش مادرش می رفت. اون خونه تنها افراد امن زندگیش رو به همراه داشت. امن هم حالا نه اما کسی که بشه باهاش درد و دل کرد. یک کار دیگه هم میشد انجام داد. - زود آماده شو. لوازمت رو بردار. - مرا به کجا می فرستید؟! دختر ترسیده بود اما آرشا گفت: - پیش مادرم می برمت. - من می خواهم کنار شما باشم. - چاوک، سریع آماده شو. چاوک فهمید که دیگه جای مخالفت نیست. کنیزها گیج بودن که چرا با این حال زار و بی خبر داره میره. وقتی فهمیدن از ارباب بارداره بیشتر جا خوردن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت سی و نه - پس کجا میری؟ - به خانه مادر ارباب. آرشا اسبی رو سوار کرد و چاوک هم عقب اسب نشوند. چاوک با لذت آرشا رو در آغوش گرفت اما آرشا اصلا از شرایطی که بود لذتی نمی برد. انقدر تاخت که به خونه مادرش رسید. کمک کرد که چاوک پایین بیاد. ناخودآگاه مراقبش بود. بهرحال اون زن مادر فرزندش بود. دستان زودتر متوجه اون شد و به سمتش اومد. - خوبی؟ چیزی شده؟ به دختر نگاه کرد. - این زن کنیزت نبود؟ چرا آوردیش اینجا؟ - خوبم. آره خودشه. باید با مامان حرف بزنم. - می خوای باهات بیام؟ آرشا درحالی که حوصله شوهر مادرش رو نداشت گفت: - نه... شما به مشتری ها برسید. خیلی شلوغه. و به چاوک اشاره کرد که همراهش بیاد. عسل توی آشپزخونه بود و با دیدنشون هم ذوق کرد و هم تعجب. - مامان میشه بیان حرف بزنیم؟ - الان مشتری دارم. - نمیشه بقیه انجام بدن؟ واقعا کار مهمی هست. عسل نگران شد. معمولا آرشا رو اینطور نمی دید. - چی شده؟! - نیاز به کمکتون دارم. - برو بالا پنج دقیقه دیگه میام. آرشا و چاوک به اتاق رفتن. پریشونی آرشا چاوک رو هم نگران می کرد. آرشا توی اتاق قدم میزد. مادرش که اومد ایستاد. - آرشا دق کردم بگو ماجرا چیه؟ آرشا نمی دونست چطور شروع کنه. آخر سر فقط به چاوک اشاره کرد. - اون زن بارداره... از من. عسل انقدر جا خورد که تا چند لحظه نفهمید آرشا چی گفته. بعد بریده بریده گفت: - اون... تو... یکدفعه زیر گریه زد و شروع به زدن خودش کرد. - ای خدا پسر من اینطوری نبود! ای خدا چرا من به اینجا آوردمش تا این بلا سرش بیاد! من پسر پاک خودم رو می خوام. آرشا دست های مادرش رو گرفت. - تو رو خدا اینطور نکن! من رو بزن اما خودت رو نزن. عسل از زدن دست برداشت و یکم گریه کرد و بعد اشکش رو پاک کرد و گفت: - جواب زن هات رو چطور دادی؟ - طاهره کنار اومده اما سمیه تاره فهمیده. - ای وای! اون زن حامله ست. بعد برگشت و به چاوک نگاه کرد. تازه حواسش جمع شد که اون دختر هم نوه اون رو توی شکم داره. به آرشا نگاه کرد. - دوستش داری؟ آرشا فکر کرد منظور مادرش به سمیه هست و خواست جوابی بده که مادرش با چشم به چاوک اشاره کرد. آرشا نخواست جلوی چاوک حرف سردی بزنه پس رو به چاوک گفت: - وسایل رو ببر به اتاق بالایی. چاوک که رفت آرشا ماجرا رو برای مادرش تعریف کرد. اون تا آخر گوش داد و بعد گفت: - دختره خودش رو انداخته. آرشا با لحن مادرش نگران شد و گفت: - مامان یک قولی به من می دید. - چه قولی؟ - اون دختر بی گناهِ، با اون بد رفتار نکن. - نه مادر. اون بارداره، بچه تو رو داره، معلومه که اذیتش نمی کنم. آرشا سری تکون داد و بعد بلند شد. - کجا؟ - برم که حال سمیه بده. - می خوای من بیام؟ آرشا اول خواست بگه آره اما بعد یاد چاوک افتاد. - شما به چاوک برس. بعد خداحافطی کرد و خواست پایین بره که صدای چاوک اومد: - ارباب! به سمتش برگشت. - اینجا بمون. همه تدابیر لازم برای سلامت تو و بچه ت رو آماده می کنم. - چرا من نباید با شما بیایم؟! آرشا یکم نگاهش کرد و بعد گفت: - منتظر بمون. بعد به سمتش مادرش رفت. - این هدیه من به شما! یک سرویس زمرد! مادر خیلی ذوق کرد. بعد قبل از رفتن به شطی که اونجا بود رفت. مردم برای شنا و گاهی حموم ازش استفاده میکردن. هوس شنا کرده بود. مدت زیادی شنا کرد. شنای قویی داشت. به خونه که برگشت همه چیز بنظر آروم می اومد اما اون نگران حال سمیه بود. طاهره رو سر راهش دید. - حال سمیه خوبه؟ - بسیار گریست. حال خوابیده. دل آرشا براش آتیش گرفت. - اتاقشه؟ - آری. آرشا به اون سمت رفت و وارد اتاق شد. دید سمیه روی کمر خوابیده و دست هاش زیر سینه ش قلابه. جلو رفت و نگاهش کرد. چهره زیبای این زن بهش آرامش می داد. خم شد و پیشونیش رو بوسید. صورت سمیه ش سرخ بود. زمزمه کرد: - سمیه جان! پلک های سمیه تکونی خورد و نیمه باز شد. آرشا کنار تخت نشست و دستش رو روی دست سمیه گذاشت. سمیه تکونی خورد و بیحال گفت: - دستت را بردار! دستت... را بردار! بیحال بودن سمیه حال آرشا رو بد کرد و از خودش متنفر شد. سمیه سعی داشت با همون جون باقی مونده دستش رو از توی دستش آرشا بیرون بکشه اما آرشا نذاشت و دست سمیه رو به سمت دهنش برد و بوسید. یکدفعه چیزی توی وجودش شکل گرفت. چیز قشنگی به اسم عشق! لذت عاشق شدن آرشا رو مرد کرد. چند روز آینده رو سمیه قهر و مریض بود. آرشا تمام اون چند روز رو دیوانهوار مثل پروانه به دور سمیه می گشت. البته اون فکر نمی کرد که طاهره نیاز به این محبت داشته باشه چون اونی که حالش بد بود سمیه بود ولی طاهره در خلوت خودش بدون بروز دادن کلافه بود. کمی طول کشید که سمیه حالش بهتر شد و با آرشا هم راه اومد. حالا آرشا سعی داشت با هر دو یکجور رفتار کنه اما طاهره زن بود و شاخک هاش تیز و می فهمید که یک چیزی اینجا درست نیست و جنس محبت آرشا به سمیه فرق می کنه. ولی طاهره متوجه نمیشد. به سکوت خو میگرفت و آن قدر بیحضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد. این مدت آرشا گاهی خودش سر کوتاهی به چاوک میزد و به سردی حال می پرسید و هدیه ای برای بچه می داد و گاهی هم مادرش در نامه ای از حال چاوک می گفت اما توی هیچ کدوم از دیدارهای آخر هفته خبری از چاوک نبود و حساسیت سمیه، با اینکه ته دل نگران بود، کمتر شد. در حالی که سمیه غرق در عشق آرشا بود سرنوشت راحل دوم برای انتقام رو جلوی پای طاهره گذاشت. راحلی که برای انجامش نیاز بود که از عقل استفاده کرد و طاهره از هوش سرشارش در اینباره کار گرفت. داستان از اونجایی شروع شد که دوباره یک مستسل برای کمک سراغ طاهره اومد. اینبار اون فرد اعتماد بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت چهل - خانم لطفا مرا یاری بده. طاهره بیحوصله گفت: - تو دیگر چه می خواهی اعتماد؟ - یادتان هست که برادرم کنیزش الماس را فروخت؟ - آری، گفت برای آن است که چشم تو را گرفته و او نمی خواهد که تا هفده سالگی با بانویی باشی. اعتماد با خودش فکر کرد بهتره واقعیت رو به طاهره بگه یا نگه. بنظرش زیاد فرق نداشت اما اگه می گفت شاید طاهره با وجدان راحت تری کمکش می کرد. البته شاید هم طاهره با برادرش هم نظر باشه و درس خوندن رو چیز بدی بدونه. بهرحال گفتن به طاهره بهتر از گفتن به سمیه بود چون سمیه شدیدا احساساتی بود و واکنشش در مقابل طاهره منطقی به دل اعتماد نمی نشست. - او به این دلیل اخراج نشده بود. برق از سر طاهره پرید. با خودش فکر کرد باز هم قراره از یک همخواب دیگه با آرشا باخبر بشه! - پس برای چه؟! - او به من سواد می آموخت و برادر خشمگین میشد. طاهره از آنجایی که همچنان نگران بود کمی طول کشید که آرام گیرد و بگوید: - چنین بود؟ - بله. - خوب، حال از من چه می خواهی؟ اعتماد با هیجان گفت: آن دختر به وسیله مردی مسافر برای من پیغام فرستاده است. در شهر فروخته شده. به مردمی که آنچنان مال دنیا ندارد و همسری نیز ندارد اما او را بیشتر به چشم کارگر می بیند و در آن خانه به سختی کار می کند و از کودکان آن مرد نگه داری می کند. درک نمی شود و غذای کافی ندارد و به شدت کتک می خورد. - او زندگی مانند بسیاری از کنیزان یا حتی زنان آزاد دیگر دارد. - می دانم اما من به او قولی داده بودم. طاهره هنوز نمی تونست حدس بزنه که اعتماد ازش چی می خواد. - چه قولی؟ - قول داده بودم که او را کنیز خود خواهم کرد. - خوب حال که نشده. اعتماد دوباره با هیجان گفت: - برای من کاری کنید! - چه می توانم بکنم؟ - آن کنیز را برایم خریداری کنید. طاهره تعجب کرد. - چه می گویی؟! - از شما خواهشمندم! - او را چطور بخرم؟! اعتماد کیسه ای از کمربند خود در آورد. - من تمام پولی که این مدت برادر به من می داد را ذخیره کردم. - برادرت او را به این خانه راه نمیدهد. - با پدرم صحبت کردم. او را نگاه خواهد داشت. طاهره گیج بود. تا حالا بدون اطلاع و رضایت آرشا کاری نکرده بود. - اصلا چگونه به شهر بروم؟ اعتماد که خوشحال از حمایت صد درصدی پدرش بود گفت: - پدرم به بهانه تفریح کودکان شما را نیز خواهد برد. - اعتماد آن دختر نمی ارزد. اعتماد با غم گفت: - من فقط شما را دارم! - چرا خود پدرت نمی خرد؟ - او تلاشش را کرد اما آن مرد پدر را می شناخت و او را دغل باز می دانست و گفت که چیزی به او نخواهد فروخت. طاهره روش رو گرفت. دوست نداشت برای کسی همچنی فداکاری انجام بده. حتی اگه اون شخص اعتماد باشه. اما نمی خواست اینطور مستقیم هم جواب منفی بده پس گفت: - به من زمان بده تا اندیشه کنم. اعتماد امیدوار شد اما طاهره چنین قصدی نداشت پس برخاست و به داخل رفت. اما ناگهان چیزی به فکرش رسید. فردایش یکی از غلامها را که می دانست با کمی پول سکوت می کند را با مهر خود برای خرید آن کنیز فرستاد. اما کنیز را به خانه پدر آرشا نبرد. با مادرش سخن گفت و او نیز پدرش را راضی کرد تا آن دختر را پنهانی نگه دارند. به اعتماد گفت: - او را برای تو در اینجا نگه داشتم که بتوانی راحت تر به او سر بزنید. - متشکرم خانم! شما بسیار به من لطف کردید! سپس سرش را پایین انداخت. - اما من ناراحتی دارم. - چه شده؟ - نمی خواهم آنچه برادر نمی خواهد بشود. او گفته تا هفده سالگی با آن دختر نباشم. طاهره که علاقه ای نداشت نقشه ش، نقشه بر آب بشه با ظاهرسازی پرسید: - یعنی او را نمی خواهی؟ دوستش نداری؟ - دوستش دارم. جز او می خواهم از او آموزش ببینم. - پس برای همین به او سر بزن. اعتماد نگرانی دیگه ای هم داشت. - آنجا سمیه خانم او را می بینند. - تو که می دانی سمیه دخت آن خانه نیست و کم به آنجا دعوت می شود؛ اما باز نیز به مادرم سپردم وقت آمد او، دخت را به اتاق برد. اعتماد از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه و قول داد که هرطوری هست بعدا براش جبران می کنه اما طاهره زیر لب گفت: - جبران خواهد شد! طاهره در آرامش منتظر ماند که زمانش برسد. سی روز از ماندن الماس در خانه مادرش گذشته بود و اعتماد روز در میون پیش اون می رفت و آموزش می دید. طاهره زمان رو مناسب دید. با مادرش در میون گذاشت. مادرش دورهمی گذاشت و سمیه هم دعوت شد. سمیه استرس داشت. می دونست بچه این خانواده به حساب نمیاد، در سه ماه اخیر با اینکه همسایه بودن فقط چهارده بار رفته بود و اون هم خودش بر مبنای ادب سر زده بود. حالا قرار بود جلوی کلی دوست و آشنا باشه و نمی خواست معلوم باشه که دختر این خانواده نیست. آرشا انگار حرف رو از چشم های نگران سمیه خونده بود یک روز بعد سر شام به طاهره گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت چهل و یک - فردا با سمیه برید برای خودتون و دخترها پارچه بخرید و خیاط رو خونه بیارید. می خوام ببینم چه قرار درسته کنه. در اصل می خواست مطمئن بشه که سمیه لباس مناسبی تهیه می کنه. زن ها خیلی ذوق کردن. فردا کیسه پول رو از آرشا گرفتن و به بازار رفتن. آرشا هم از فرصت استفاده کرد و هدیه ای گرفت و به خونه مادرش رفت و از چاوک حال پرسی کرد و هدیه رو بهش داد. جز اون خبر دعوتی هم به مادرش داد و تاکید کرد بدون چاوک بیاد. - خودم انقدر حالیم هست، مرض که ندارم. اون شب وقتی اعتماد پیش الماس بود بهش گفت: - چیزی از من نمی خوای؟ - چرا؟ - می خوام مسلمان بشم. چشمهاش اعتماد برق زد و کمی با ناباوری نگاهش کرد. - تو میخواهی مسلمان شوی. - بله. - برای چه؟ الماس دست او را گرفت. - برای تو! اعتماد از شادی نمیدانست چکار کند. او دنیا را داشت. مگر میتواند با وجود خندههایت پس بزند دلم را خوشبختی ؟ حمیدرضا_عبداللهی وقتی بلند شد بره الماس گفت: - فردا میآیی؟ - اگر هر روز بیایم کسی به من شک میکند. به تو خبر خواهم داد. روز عید نوروز نزدیک بود. آرشا هیچوقت اون عید رو فراموش نمیکرد و هر سال توی خونهش جشن میگرفت. حتی اگه از رفتار عربها نمیترسید روز دوم عید جشن بزرگی میداد تا سنت خودش رو حفظ کنه اما هنوز جرات اینکار رو پیدا نکرده بود. ولی توی خونه همه چیز فرق میکرد. هدیههای زیادی از تاجرها خرید و همه رو با پارچه بست و توی اتاق خودش گذاشت و کسی نمیدونست که چی سهمش هست. فقط حسادت اندکی بین طاهره و سمیه بود که نگران بودن هدیهشون باهم فرق داشته باشه. اعتماد دوست داشت توی این مهمونی الماس هم شرکت کنه اما این شدنی نبود و حتی پولی نداشت تا هدیهای برای الماس بخره. حتی اگه میتونست با داد و ستت چیزی بخره میدونست که روستا کوچیکه و ممکن بود خبر به برادرش برسه پس بیخیال شده بود. همه خونه مرتب شد و تزیین شد. بوی خوش بهار هم در راه بود و اعتماد در تعجب بود که چرا عربها برای شروع بهار حرکتی نمیزنند. چه چیزی زیباتر از شکفته شدن شکوفهها و بویی عجیب که انگار نوید سرخوشی میداد و سبز شدن درختان و برق آسمان و باز شدن گلها! دیگه کار دائمی اعتماد پیاده روی در چنین فضایی بود. همون روزها اتفاق بدی افتاد. برادر مریض شد. این مریضی باعث شد که مهمونی عقب بیفته یا بهتر بگم کنسل بشه. یک روز صبح سر و صداها خیلی برادر رو اذیت می کرد و درحالی که از تختش بیرون نمی اومد غر میزد: - یکم بچه ها رو ساکت کنید. انقدر حالش بد بود که متوجه غیب شدن های اعتماد نمیشد اما سمیه متوجه شده بود و به اعتماد مشکوک شده بود و نمی دونست اون احتمال میره با کی رابطه داشته باشه. طاهره هم متوجه شد که سمیه داره می فهمه پس باید زودتر کاری می کرد. زندگی در گذر بود اعتماد به درسش ادامه میداد و خاطرات روزانهش رو مینوشت و میداد الماس مه الماس ببینه درست نوشته یا غلط. آرشا هم سرگرم زندگی و پیشرفت بود. متوجه شده بود که طاهره کمتر به بچهش میرسه و بیشتر یا خونه مادرش یا مهمونی و دورهمی همسایهها و سمیه بود که به بچه اون هم میرسید. انقدر که این اواخر دختر طاهره هم کنارش بچههای سمیه سر سفره مینشست و مادرش اونور بود و سمیه به غذای اون هم رسیدگی میکرد. تا اینکه که خبر شورش مردم به گوش آرشا رسید. آرشا سریع فهمید که ماجرا چیه و در چه قسمت از تاریخ ایستادن. وحشت کرد. از اینکه مثل مرگ عمر بشه وحشت کرد. اول تصمیم گرفت شهر رو ترک کنه اما بعد یادش اومد که خانوادهش اینجا هستن. در حالتی که آرشا مدام دنبال راهی بود تا اخبار پایتخت رو بشنوه طاهره هم تصمیم گرفت که نقشه خودش رو عملی کنه. اون یک روز که کنار سمیه نشسته بود و گلدوزی میکرد سعی داشت خودش رو خیلی غمگین نشون بده و گاه گاهی آه بکشه. سمیه متوجه این حالش شد و گفت: - چیزی شده خواهرم؟ طاهره یکم مکث کرد تا کنجکاوی سمیه رو برانگیختهتر کنه و بعد گفت: - خیر. - تو غمگین هستی. دلیلش را به من بگو. - آن دختر را که در خانه مادر دیدی. الماس را میگویم. سمیه سریع یادش اومد کدوم دختر رو میگه و خاطرات روز مهمونی توی ذهنش شروع به حرکت کرد. وقتی که سمیه و طاهره میخواستن برن آرشا با لبخند از تیپ هردوشون تعریف کرد. اما خیلی واضح بود که چشمهاش وقت دیدن سمیه برق میزنه. طاهره زودتر رفت. سمیه هم داشت از جلوی آرشا رد میشد تا بره که آرشا بازوش رو گرفت. سمیه به سمتش برگشت. آرشا سرش رو زیر گوش سمیه برد و گفت: از احساس شوق وجود تو میخواهم با دسته گل یاس به دیدار خدا بروم سمیه از هیجان سرخ شد. وقتی بیرون رفت از سرخی گونهش طاهره فهمید چیزی بین اون و آرشا توی این چند ثانیه باید گذشته باشه و اینبار طاهره بود که از حرص سرخ میشد. به خونه کناری رفتن. سمیه آب دهنش رو قورت داد و سعی داشت لبخند بزنه. یک چیز دیگه هم که اون رو نگران میکرد این بود که میدونست اون کنیزی که با آرشا بود و حالا از شوهرش باردار بود خونه مادر شوهرش و از این میترسید که اون رو هم با خودشون آورده باشند. همه خوب ازشون استقبال کردن. حتی طوری یا سمیه رفتار کردن که با طاهره رفتار کردن. بعد هم سمیه کنار دخترهای خانواده نشست. همه چیز خوب بود و سمیه توی جمع بخاطر زیباییش مرکز توجه بود و طاهره به این حال حسادت میکرد و دلش گرم بود که تا چند روز دیگه انتقام خودش رو می گیره. چیزی نگذشت که اون دختر اومد و به تو واضحی همه نگاهها روش بود. مثلا برای پذیرایی اومد اما همه محوش بودن. سمیه با تعجب به طاهره روی کرد. - او الماس نیست؟! طاهره گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت چهل و دو - چرا خودش است. - اما او اینجا چه می کند؟! مگر آرشا او را نفروخت؟! - من نیز مانند تو برایم غریب است. حالا طاهره داشت دوباره از اون دختر صحبت میکرد. - آری، متوجه شدی چرا خانه پدر است؟ - از مادر پرسیدم. اما با من پیمان به آرشا نخواهی گفت. - خیر، نخواهم گفت. به من بگو. طارهر جوری که انگار خودش خیلی ناراحت گفت: - آن دختر را آرشا به آن خانه برده. - اما من خود دیدم که آرشا آن دختر را به بازار برده فروشان رساند. - اما انگاری بعد پشیمان شده و به آنجا برده. سمیه سری تکون داد. بنظرش طبیعی می اومد که آرشا عذاب وجدان بگیره و اون دختر رو به خونه ای که می دونه جاش بهتره هدیه بده. - پس او را به پدر هدیه داده. - خیر. - پس او را به چه کسی هدیه داده؟ طاهره درحالی که سعی داشت لحن بدجنسش مشخص نباشد گفت: - او را هدیه نداده، آن دختر هنوز کنیز خودش است. - پس برای چه در آن خانه نگهش داشته؟ - برای آنکه بتواند به او سر بزند. سمیه متوجه حرف های طاهره نمیشد. - برای چه به او سر بزند؟ - زیرا با آن کنیز است. اول سمیه متوجه نشد که او چه می گوید و بعد گفت: - چه؟! - آری، الماس کنیز اوست. مدتی سکوت بود. - خیر... نمی شود! - چرا نشود؟ مگر با آن دخترک که حال از او باردار است نبوده؟ خودش می گوید یکبار بوده اما چه کسی سخنش را باور می کند؟ مگر با یکبار کسی باردار می شود؟ سمیه سکوت کرد. *** آرشا که به خونه رسید اعتماد به سمتش دوید. - برادر، رسیدید! - چی شده؟ - سمیه خاتون! هزار فکر بد توی ذهن سمیه اومد که اولیش این بود که سمیه سقط کرده. - سمیه چی شده؟! - حالشان بد است. - برای چی؟! اعتماد نگران نگاهی به خونه کرد و شونهای بالا انداخت. - نمیدانم. آرشا به داخل خونه دوید. مستقیم به اتاق سمیه رفت سمیه رو بیحال روی تخت و بقیه زنها رو دور و برش دید. - خدایا! جلو رفت و بقیه با دیدنش بلند شدن و کنار رفتن. از زن غریبهای که بنظر میاومد طبیب باشه پرسید: - چش شده؟! - او به خونریزی افتاده. خدا بخواهد فرزندش را از دست ندهد. آرشا گیج و ترسیده بود. - آخه برای چی؟! دست سمیه رو توی دستش گرفت. سمیه داغ بود. - سمیه جان! عزیزم! سمیه از شدت تب توی حالت خلسه رفته بود و صدا رو که شنید یاد چیزهایی که شنیده بود افتاد و توی همون حالت از کوره در رفت و چند جیغ ریز زد. صدای دیگهای رو شنید: - او را تنها بگذارید، حالش بد است. دورش خلوت باشد بهتر است. - من باید کنارش باشم. - خیر، خواهرش نیز آمد همینگونه شد. بهتر است تنها باشد. آرشا بیرون رفت. اونجا طاهره رو دید. حال طاهره بد بود و رنگش پریده و دستش میلرزید. آرشا ازش پرسید: - برای سمیه چه اتفاقی افتاده؟ - من... من نمیدانم... از کجا بدانم؟! آرشا دلش برای طاهره سوخت. دستش رو توی دستش گرفت و فشرد. - تو خیلی نگرانی! یکم مراقب خودت باش! طاهره سعی کرد لبخند بزنه اما نتونست. همه چیز از دستش در رفته بود و اون استرس داشت. آرشا به یکی از غلامها گفت برن و به مادرش خبر بدن. مادرش با پدر ناتنیش دستان اومدن. آرشا اخم کرد. دوست داشت فقط مادرش بیاد اما انگار پدر ناتنیش نگران شده بود و تصمیم به اومدن گرفته بود. مادرش نگران به سمتش اومد. - عروسم چی شده؟! طاهره با حرص از دور نگاه کرد. با اینکه رفتار مادر شوهرش با اون و سمیه در یک حد بود اما اون همیشه توهم داشت که سمیه رو بیشتر دوست دارن. آرشا نگران و رنگ پریده بود. - نمیدونم، طبیب داخله. عسل هم داخل رفت و آرشا کناری نشست. دستان نگاهش کرد. دلش براش سوخت. پسرش بود و نمیتونست انقدر غمگین ببینش. خواست به سمتش بره اما میدونست اون توجهای که توقع داره رو از آرشا دریافت نمیکنه. پس همون جا ایستاد و گذاشت تا زمان به آرشا کمک کنه. هشت ساعت جهنمی دیگه برای طاهره و آرشا گذشت. این زمان عسل یک پاش داخل اتاق بود و یک پاش مشغول رسیدگی به بچهها بود. بالاخره طبیب بیرون اومد و با خیال راحتتری گفت: - خدا را شکر که هم خودش قوی است و هم کودکش. همه با خیال راحت و خوشحالی خندیدن. آرشا گفت: - میتونم برم پیشش؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت چهل و سه - خیر، کنون خواب است. همه خیالشون راحت شد و کنیزها سفره رو آوردن و مشغول غذا خوردن شدن. طاها به سمت پدرش رفت. آرشا نگاهش کرد. طاها نگران پرسید: - مادرم برای شام نخواهد آمد؟ آرشا دست طاها رو گرفت و با محبت بهش گفت: - مامانت خوابه. - اما او گرسنهست. - نگران نباش! طبیب بهش سوپ داده. ریحانه گفت: - چرا سوپ؟ مگر خاله ناخوش است؟ حکیمه هم با لحن بچگونه خودش گفت: - من امروز مادر را ندیدم. آرشا با لبخند گفت: - مادر خسته بود خوابید. شما هم غذا بخورید برید بخوابید. بچهها مشغول غذا شدن. اون شب نوبت سمیه بود. طاهره توقع داشت که حالا که سمیه خوابه آرشا به اتاق اون بیاد اما آرشا به اتاق سمیه رفت و همون کنار تشک سمیه تشکش رو انداخت و دراز کشید. هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه از خواب میپرید و تب سمیه رو چک میکرد و دستمال خیس میکرد روی پیشونیش میذاشت. گاهی چند دقیقه همینطور نگاهش می کرد و توی دلش می خوند: با عشقِ تو راه را عوض خواهم کرد این بختِ سیاه را عوض خواهم کرد یک شب که ستاره و زمین در خوابند جای تو و ماه را عوض خواهم کرد یکبار که بلند شد دید تب سمیه خیلی پایین اومده. زیر لب گفت: - خدا رو شکر! و خم شد و پیشونی سمیه رو بوسید. سمیه از صدا و این حرکت بیدار شد و چشمهاش رو باز کرد. کمی به آرشا نگاه کرد و زمزمه کرد: - آرشا! آرشا با عشق نگاهش کرد. - جون آرشا! آرشا قربونت بره! سمیه توان قهر و داد و بیداد نداشت. دیگه علاقهای هم به اینکار نداشت. با این اتفاق احساس میکرد مُرده. پس فقط مظلومانه اعتراض کرد: - چرا با من اینکار رو کردی؟ آرشا تعجب کرد. اصلا متوجه نمیشد چی میگه. - چی؟ - چرا... با اون دختر به من خیانت کردی؟ آرشا فکر کرد که منظورش با چاوکه! احساس کرد مریضی و تب باعث شده که این خیانت توی ناخودآگاه سمیه بیاد و سمیه حالا توی حالت نیمه توهمه. - من رو ببخش عزیزم! من نباید هر قولی دادم رو اجرا کنم. قسمت میخورم دیگه تو چاوک رو کنار من نمیبینی. - چاوک... چاوک نه! بعد احساس بیحالی بیشتری کرد. آرشا دست سمیه رو بین دستهاش گرفت و بوسید و گفت: - پس کی عشقم؟ - الماس! با یادآوری این اسم تن خودش لرزید. - الماس؟! آرشا الماس رو فراموش نمیکرد. فراموش نمیکرد این دختر نزدیک بود برادرش رو توی چه دردسری بندازه. - الماس به من چه؟! سمیه چیزی نگفت. آرشا سریع فهمید که سوتفاهمی پیش اومده و گفت: - من الماس رو تحویل به بازار بردهها دادم بخاطر اینکه قانون من رو زیر سوال برده بود. نه بخاطر اینکه باهاش بودم. بخدا من با کسی نبودم. سمیه درحالی که از دروغ آرشا بیشتر به حرص اومده بود با توان باقی موندش سعی کرد دستش رو از دست آرشا بکشه و گفت: - دروغ نگو! دروغ نگو! دروغ نگو! آرشا نگران سعی کرد به آغوشش بکشه. - هیس هیس عزیزم! چی شده؟ چرا همچین فکری کردی؟ - من دیدمش، من آن دخت را در خانه مادرم دیدم. طاهره به من گفت که او را برای تو نگاه داشتند. گفت که تو گفتهای اگر سمیه نگذارد من با کنیزهایم باشم او را طلاق میدهم و آنها نیز برای تو سوگلیات را نگاه داشتند تا آنجا با او خلوت کنی و مرا طلاق ندهی. با هر کلمه آرشا بیشتر از کلمه قبلی توی شوک فرو میرفت. چیزهایی که توی ذهنش قل میخورد بیشتر اینها بودن. طاهره گفت. الماس خونه مادرمه. آرشا چند ثانیه پلکهاش رو روی هم فشار داد. نمیتونست تحلیل کنه که چه اتفاقی افتاده. با این حال سمیه هم نمیشد ازش پرسید. بهترین کار این بود که از طاهره بپرسه. بلند شد و از اتاق بیرون رفت و آروم در اتاق طاهره رو باز کرد. طاهره دخترش رو در آغوش گرفته بود و به خواب رفته بود. آرشا کنارش نشست و تکونش داد و آروم صداش زد: - طاهره! طاهره! طاهره چنان از خواب پرید و هین کشید که آرشا خودش رو عقب کشید. طول کشید تا متوجه بشه کی بالای سرش ایستاده. - آرشا، چه شده است؟! یکدفعه نشست. - وای بر من! برای خواهرم چه اتفاقی افتاده است؟! آرشا با فشردن انگشت روی بینی اشاره کرد ساکت باش و گفت: - حال سمیه خوبه! بیا بیرون کارت دارم. طاهره سریع فهمید ماجرا چیه و یکم مضطرب شد. باهم بیرون رفتن. آرشا دقت کرد که خوب از در اتاقها فاصله داشته باشند. اون هنوز نمیتونست حدس بزنه که طاهره چیکار کرده. آرشا متوجه اضطراب طاهره شد اما پای نگرانی برای حال خواهرش گذاشت. - میدونی، سمیه حرفهایی زد که برای من عجیب بود. میخواستم حقیقت یا غیر حقیقتش رو از خودت بپرسم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان پارت چهل و چهار - چه گفته است؟ - درست متوجه نشدم. درباره... نمیدونم یادته یا نه یک کنیزی به اسم الماس بود که من به بازار بردهها فروخته بودمش. درباره اون صحبت میکرد. طاهره سکوت کرد اما خود آرشا به فکر اینکه طاهره نمیدونه آرشا درباره چی صحبت میکنه ادامه داد: - میگفت که توی خونه مادرت دیدش. چیزی عجیبی میگفت که تو گفتی من اون رو به اینجا آوردم. طاهره یکم اینپا اون پا کرد و در آخر اعتراف کرد: - آری، او آنجاست. آرشا یکم جا خورد و بعد گفت: - باور کن من نمیدونم اونجا چیکار میکنه. من حتی به یک نفر توی شهر هم نفروختمش. طاهره سکوت کرد. آرشا به سکوت طاهره شک کرد. - تو میدونی اونجا چیکار میکنه؟ طاهره سرش رو به معنی آره تکون داد. - اونجا چیکار میکنه؟ - من به اونجا بردمش. آرشا متوجه نشد درست شنیده یا نه. بالاخره پرسید: - تو... اما چرا؟! - زیرا اعتماد از من خواست. مغز آرشا نمیکشید. اعتماد، اعتماد، اعتماد! آرشا مشتش رو روی دیوار گذاشت و خسته به طاهره نگاه کرد. - میتونی به سمیه توضیح بدی؟ - بلی. - باشه پس با تو. و خواست به سمت اتاق اعتماد بره که طاهره جلوش رو گرفت. - به کجا میروی؟ - برو کنار. - او به من پناه برده است! آرشا کلافه دستی روی سر خودش کشید. - باشه، باشه. و ناراحت به اتاقش رفت تا ببینه باید با این مسئله چیکار باید بکنه. طاهره هم بالای سر سمیه نشسته بود تا صبح آرشا چندبار اومد و سر زد و طاهره حسودی کرد اما صبح ماجرا رو برای سمیه گفت. - دروغ میگویی! - خیر! - اما به من چیز دیگری گفتی. با شیرین زبونی گفت: - ترس آن داشتم که به آرشا بگویی، نمیخواستم به چنین حالی بیفتی! سمیه نالهای کرد و گفت: - پس بیدلیل با وی پرخاش کردم! - او فقط نگران تو بود. - لیکن من باید با آن دختر سخن بگویم. طاهره گفت: - بسیار خوب، چنین کن. اما من حال نگران اعتماد هستم. - آری، حق با توست. آرشا دیگر بار او را نخواهد بخشید. - به مادرش پیغام بفرست که بیاید. از اون طرف آرشا ترکهای برداشت و به اتاق اعتماد رفت. اعتماد که ماجرا رو نمیدونست وحشتزده از جاش پرید. - برادر، چه شده است؟! آرشا سنگین و خشمگین جلو رفت. - تو چیکار کردی اعتماد؟! رنگ اعتماد پریده بود. حقیقت بود که کارهای مخفیانه زیادی این مدت انجام داده بود. - چه کار... چه کار کردم برادر؟ - الماس خونه مادر طاهره چیکار میکنه؟ اعتماد یک قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد. - برادر! آرشا یک قدم جلو رفت. اعتماد دوباره با اون لحن ملتمسش گفت: - برادر، درنگ کنید! پوزش میطلبم! اما آرشا عصبانیتر از اونی بود که این حرفها براش مهم باشه. یک قدم جلو رفت. - حرفم رو گوش ندادی، سواد یاد گرفتی، احتمالا بدون اجازه من با اون کنیز بودی، پنهانی نگهش داشتی با کمک همسر خودم، کلی نگرانی توی دل همسر باردارم انداختی؛ چطور دوباره ببخشمت؟ مگه دفعه پیش نبخشیدمت، چیکار کردی؟ ترکه رو محکم به هوای کنار پاش کوبید. - اینبار تنبیهی میشی که حالیت بشه چیکار باید بکنی، چیکار نکنی. بعد جلو رفت. اعتماد وحشتزده با چشم دنبال راه فرار گشت اما راهی نبود. آرشا با خشم اما نه خشم کور به اعتماد رسید. *** مــانند هــیزم های مــصنوعی شــومینه می ســوزم و پــایان نــدارم درد یــعنی این…! اعتماد زیر پلهها نشسته بود و بدنش رو در آغوش گرفته بود و گاهی یک قطره اشک از گوشه چشمش پایین میریخت. به هرکی نزدیکش میشد پرخاش میکرد. - اعتماد، بگذار بر زخمت مرهم بگذاریم. - بیا طعامی بخور! - برایت دوشاندهای آرامشبخش بیاورم! جواب اعتماد به همه اون سوالها یک چیزی بود: - مرا تنها بگذارید! چیزی نمیخواهم! و به صدای داد و بیداد عسل سر آرشا گوش داد. بالاخره آرشا کلافه به اتاقش رفت. خیلی توی فکر بود. نگران الان اعتماد نبود، نگران آیندهش بود. اون حتما به معاویه نزدیک میشه. شاید هم نشه، ولی نمیتونست اطمینان به این حرف کنه. باسوادها زود به دربار حاکمها دست پیدا میکردن. یکدفعه احساس ضعف کرد. همه چیز از دستش در رفته بود. هرچی برای مراقبت از اعتماد برنامه چیده بود نقشه برآب شده بود. سرش رو توی دستش گرفت و به سختی تونست جلوی گریه نکردنش رو بگیره لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 31 آبان سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان (ویرایش شده) پارت چهل و پنج حالش یکم که بهتر شد بیرون رفت تا کنیزی، غلامی چیزی پیدا کنه. اول طاهره رو خواست. طاهره که بیشتر از اعتماد و سمیه نگران خودش بود با استرس به اتاقش رفت. - بله! - طاهره جان اون کنیز برای شماست؟ - ب... بله. آرشا با همون لحن آروم و تا حد امکان مهربون گفت: - امکانش هست بفروشیش که جایی دور ببرنش؟ - آره، آره. از اونجایی که نمیخواست اون کنیز همه چیز رو به آرشا لو بده از خدا خواسته قبول کرد. - فردا او را خواهم فرستاد. البته او را گران میخرن. بسیار زیبا و با کمالات است. بعد لب به دندون گرفت. نمیخواست جلوی شوهرش از زیبایی یک زن دیگه صحبت کنه. البته برای آرشا هم مهم نبود. زیبایی اون زن براش زیبایی شیطانی بود. طاهره رفت تا از شر اون راحت بشه و آرشا هم مونده بود که چه اتفاقی باید بیفته که در اینکار کمکش کنه. با خودش فکر کرد: بهترین کار اینه که اعتماد رو انقدر از این شهر دور کنم که هوس برگشت به سرش نزنه. بنظرش این ایده خیلی خوب بود اما یکدفعه چیزی بهتر به ذهنش رسید: من دستگاه سفر به زمان دارم. میتونم ببرمش یکجای دیگه زندگی کنیم. اگه تا الام هم اینجا بودم بخاطر پدرم و همسرهام بوده. میتونم همه رو با خودم ببرم. تا الان هم زیاد اینکار رو کرده بود. خیلی بچه یتیم به گذشته یا آینده برده بود و اونجا به خانوادههایی سپرده بود یا چند دانشمند جابجا کرده و به گذشته برده بود تا علم در ایران رونق بیشتری پیدا کنه. اون شب بعد از شام به بچهها گفت: - شما برید، من با مامانهاتون کار دارم. هر دو زن نگران بهم نگاه کردن. سمیه که تازه تونسته بود بشینه بخاطر تهمتی که زده بود معذرت نخواسته بود و طاهره هم که راز مگوی بزرگی داشت. اعتماد هم عسل به خونه خودش برده بود تا مثلا اینطور هم آرشا رو تنبیه کنه هم از پسر زخمی مراقبت اما در اصل برده بودش که خشم آرشا دوباره گریبانگیر پسر نشه. آرشا هم مشکلی با بودن و نبودن اعتماد نداشت چون اون باید قبول میکرد. - یک چیزی هست که من میخوام با شما دربارهش صحبت کنم. هر دو زن منتظر نگاهش کردن. لحن آرشا خیلی سنگین بود. - من علاقه دارم برای مدتی... یا شاید همیشه به یک شهر دیگه سفر کنم. نظر شما چیه؟ هر دو یکم بهم نگاه کردن. طاهره گفت: - برای چه؟! - اونجا شرایط زندگی بهتره. طاهره یکم سکوت کرد بعد گفت: - در آنجا اموال ما بیشتر است؟ - امکانش هست. طاهره شونهای بالا انداخت. - من خواهم آمد. آرشا توی دلش خندهش گرفت اما حال خندیدن نداشت. به سمیه نگاه کرد. سمیه گفت: - من خانوادهای اینجا جز شما ندارم. همراهتان خواهم آمد. وقتی اعتماد برگشت دید همه برای سفر آماده میشن. آرشا قصد داشت اول توی خاک ایران برن بعد به گذشته سفر کنند چون توی دوران گذشته وارد خاک ایران شدن، چون دو کشور مجزا بودن، سختتر بود. اعتماد متعجب پرسید: - چه خبر است؟! - به سفر خواهیم رفت. - به کجا؟! مرد شونهای بالا انداخت. - نمیدانم. اعتماد به داخل خونه اومد. بدنش هنوز زخمی و کبود بود و دوست داشت به خواب بره. جرات نداشت با برادرش روبهرو بشه. پس به اتاق طاهره رفت. طاهره توی اتاق نبود ولی طاها توی اتاق بود. - عمو! و محکم در آغوشش کشید. اعتماد هم بغلش کرد و پرسید: - به کجا خواهیم رفت؟ - برای همیشه از این شهر خواهیم رفت. - برای چه؟! طاها جوابی نداشت و اعتماد غمگین به اتاقش رفت. اون این بلا رو سر خانوادهش آورده بود. همه بخاطر اون داشتن میرفتن اما چرا؟ تا روز رفتن اعتماد سر کرد زیاد جلوی چشم آرشا نباشه و آرشا هم دوست نداشت اون رو سر غذا ببینه. اون زمان جهان اسلام در حال تغییر دیگهای هم بود. کمی به تحلیل اتفاقا برگردیم. مهم ترین خطای عثمان سوء استفاده از بیتالمال و اموال عمومی و به ویژه بذل و بخشش های فراوان و حتی می توان گفت بی حساب او به خویشان و نزدیکان خود بود. در این مورد انبوه روایات و گزارش های تاریخی در دست است که در زندگینامه او ضبط و ثبت است. از آنجا که از سویی این نمونه ها چندان فراوان است که در حد شیاع قرار دارد و از سوی دیگر منکر ندارد. عثمان این بدعت ها را هدیه و یا صله رحم و مصداق دستور قرآنی مبنی بر بخشش به نزدیکان می دانست. عثمان ظاهرا آبادی فدک و ملکی را در وادی مهزور مدینه، که به محمد تعلق داشت و ابوبکر و عمر با آن همچون صدقه رفتار کرده بودند، به ترتیب به مروان بن حکم و برادر او حارث به اقطاع داد. کار به جایی رسید که خزانه دار و مسئول بیتالمال او نیز تاب نیاورد و به نشانه اعتراض استعفا داد. عثمان بازار مدینه را در تیول موالیان بنی امیه قرار داده بود و این امر حتی زبیر، که خود در عراق از تیول خلیفه بهره مند شده بود، را به واکنش و اعتراض واداشت. یک بار که اعضای شورا یعنی علی، زبیر، سعد و عبدالرحمان برای اعتراض به بخشش صد هزار درهم به عموزاده اش سعیدبن عاص نزد عثمان آمدند، او گفت: - من خویشاوندان مادری دارم و باید به آنان رسیدگی کنم. چون از او پرسیدند: - آیا ابوبکر و عمر خویشاوندان و بستگان مادری نداشتند؟ او در پاسخ گفت: - ابوبکر و عمر پاداش اخروی را در کناره گیری از خویشاوندان خود می جستند و من در عطای به خویشان انتظار پاداش دارم. ایشان گفتند: - به خدا سوگند، راهبری آنان برای ما از راهبری تو بهتر بود. او در جواب گفت: - هرچه خداوند بخواهد، و هیچ نیرویی جز او نیست. بدین ترتیب وی اقدامات خلاف شرع مسلم را به خدا و خواست او مرتبط می کرد و زیرکانه از پاسخگویی شانه خالی می کرد. از اون طرف آرشا و خانوادهش آماده سفر شدن. این مدت آرشا خیلی بهم ریخته بود و جز سمیه آرامشی نداشت. بغلش میکرد و میگفت: ± تو تازهترین حس ِخدا دادی من باش ، گاهی غم و یک عمر فقط شادی من باش؛ ویرانهترین شهر جهانم ك نباشی . . معمار قسم خوردهی ِ آبادی ِ من باش زمینها فروخته شد، خونه فروخته شد، آرشا آماده شد بره و برنگرده. اسب و شتر به اندازه کافی آماده شد. آرشا طلاها رو توی قسمتهای مختلف بارها جوری جاساز کرد که اگه راهزن به کاروان زد نتونه پیداش کنه. طاهره به گرمی از خانوادهش خداحافظی کرد. اما همون خداحافظی سمیه با اون خانواده خیلی سرد بود. کسی برای اون دلتنگ نمیشد. همه سوار شدن و اون شهر رو با احساسات متنوعی ترک کردن. آرشا برای یک شروع جدید خوشحال بود. روزها پشت سر هم میگذشت. هربار کاروانی سر راه میدیدن به حرف زدن بهشون مشغول میشدن. ویرایش شده 1 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 1 آذر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آذر (ویرایش شده) پارت چهل و شیش بالاخره از یکجا به بعد وارد خاک ایران یا به قول اون زمانی عراق عجم شد. دستگاه رو زد و وارد اون دوران شدن اما چون فضا خیلی عوض نشده بود اعضای خانواده زیاد متوجه نشدن. * آرشا کجا رو انتخاب کردی؟ ♡ دوران هلو شاه وان * چرا اون؟ ♡ اون دوران ناشناختهست، میخوام یکم بیشتر اون شرایط رو ببینم و بشناسم. روزهای دیگهای هم توی راه بودن که به شهری رسیدن. آرشا لبخند زد. شهر ناشناخته وان رو پیدا کرده بود. وارد شهر شد. مردم با تعجب به کاروان جدید که لباسهای عجیب داشتن نگاه میکرد. آرشا یکجا ایستاد و پیاده شد و به بقیه گفت: - واستین تا من جایی برای استراحت پیدا کنم. به سمت محلیها رفت و درخواست خونهای برای اجاره کرد. - چه نوع خانهای میخواهی؟ - میبینید که تعداد ما زیاد هست. سرایی بزرگ میخواهم. - آیا تو تاجر هستی؟ آرشا جواب داد: - بلی. - پس میتوانی به مهمانخانه تاجرها بروی. - خیر، خانه را ترجیح میدهم. مرد اون رو به بازاری معرفی کرد تا خونهای در اختیارشون بذاره. مرد بازاری پرسید: - چه چیز برای اجاره سرای داری؟ - پارچهای دارم که مثل آن را نخواهی دید. مرد پوزخند زد. - سرای در مقابل پارچه؟ - اگر آن پارچه را ببینی نظرت تغییر خواهد کرد. اگر تو نخواهی به سوی دیگران خواهم رفت. مطمئن هستم که آنان خواهند پذیرفت. مرد کنجکاو شد. - برویم تا این پارچه را که چنین تعریف مینمایی ببینیم. یک پارچه جنس خوب بود که آرشا از دوران خودشون خریده بود. اون دوران به این دوران هزاران سال فاصله داشت برای همین جنس این پارچه برای اونها خیلی خوب بود. مرد که پارچه رو دید با تعجب شروع به دست زدن بهش کرد. - شگفتا! شگفتا مرد! آنچه گفتی حقیقت است. به از این پارچه ندیدهام. خانه را به تو خواهم سپرد هرچه میخواهی در آنجا بمان. مردم، رود را «مادر» میخواندند. نه به خاطر مهربانیاش، که به خاطر لجاجتش. هر بهار، سرکش میشد و خاکستر حاصلخیز را به دشت میریخت. آن سال، پس از طغیانی بیسابقه، دشت چنان سرسبز شد که گویی زمین، پوستی تازه انداخته. دیگر نمیشد کوچ کرد. دانهها در مشتشان جوانه میزدند، انگار که خودشان التماس ماندن میکردند. پس ماندند. اول، کلبهها را دور هم چیدند، پشت به باد و رو به آفتاب. اما طلسم رود شکست وقتی نخستین دیوارِ خشتی، نه برای سرپناه، که برای انبار غله ساخته شد. دیوار، بت شد. سنگین، خاموش، و پر از غرور. یکی از مردان سالخورده، که موهایش را خاکستر پودر کرده بود، هر شب با چوبی دراز، رد گاوآهنی بر زمین میکشید. صبح روز بعد، دیوار دیگری بر آن خط میخوابید. نفس کشیدن در میان این دیوارها سخت شد، اما دیگر کسی دلش نمیخواست هوای آزاد را تنفس کند. زنها با سبدهای سفالی بر سر، در کوچهپسکوچههای تنگ، رد و بدل میشدند و زیر لب دعاهایی زمزمه میکردند که تنها دیوارها میشنیدند. ناگهان، یک سرسرای گلی بلند شد با دری که به هیچ جا باز نمیشد، مگر به آسمان. میگفتند خدایان پلههای آن را میشمارند تا به زمین بیایند. بازار، رگِ تپندهی شهر شد. نه داد و ستدی در کار بود، که ترس از بیگانگان. کسانی که از دشتهای دور میآمدند، گوشهچشمی به انبارهای غله داشتند. پس دیوارها بلندتر شدند، تا آسمان را بخراشند. در سایهی این دیوارها، اما، چیز دیگری هم رشد کرد؛ در چشمان کودکان، نگاهی که پیشتر نبود. نگاهی که میگفت: «من جایم را بلدم.» یک شب، باران چنان بر زمین کوبید که خشتِ خام، آب شد. رود دوباره طغیان کرد و نیمی از سرسرای گلی را با خود برد. اما کسی برای خدایان گریه نکرد. صبح، زنها با همان سبدها، گِلِ تازه آوردند و پای دیواری که فرو ریخته بود، نشستند. این بار، سنگی در میان خشت گذاشتند؛ سنگی از بسترِ خشمگینِ رود.و شهر، نفسِ دوم را کشید. نه با درختان، که با قوانینی که روی کاهگلِ تر حک شد. خطهایی که میگفت این زمین از آنِ کیست، و آن انبار از آنِ که. از آن شب، شهر دیگر برای خدایان نبود. شهر برای خودش بود؛ برای آنهایی که در سایهی دیوارهایش، نامی نداشتند، اما میدانستند که دیگر هرگز به دشت بازنخواهند گشت. ویرایش شده 3 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 3 آذر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 3 آذر (ویرایش شده) چهل و هفت در دل یکی از نخستین شهرهایی که انسان بنا کرد، خانهای از خاکِ آفتابخورده ایستاده؛ ساده، بیادعا، اما سرشار از نشانههای زندگیِ هزاران سال پیش. دیوارهایش از خشتهایی ساخته شدهاند که هنوز رد انگشتهای سازندهاش را در خود نگه داشتهاند. رنگشان میان قهوهای روشن و خاکیِ گرم تغییر میکند؛ انگار هر خشت، تکهای از زمین است که برای لحظهای کوتاه به شکل خانه درآمده. سقف با تیرهای چوبی باریک نگه داشته شده، تیرهایی که از دوردستها آورده شدهاند، چون در آن زمان چوب کمیاب بود و هر شاخه ارزشمند. درون خانه، نور از یک روزنه کوچک در سقف فرو میریزد و روی زمین گِلی، لکهای روشن میسازد. این نور تنها مهمانِ دائمی خانه است؛ هر روز میآید، هر روز میرود، و هر بار شکل تازهای روی دیوارها میکشد. در گوشهای، اجاقی کوچک از سنگهای سیاه دیده میشود؛ سنگهایی که از بس حرارت دیدهاند، سطحشان صاف و براق شده. بوی دودِ سالها در دیوارها مانده، بویی که با خاک و گرمای هوا آمیخته و تبدیل به رایحهای شده که فقط در خانههای نخستین شهرها میتوان یافت. روی زمین، حصیری بافتهشده از نیهای رودخانه پهن است؛ نیهایی که زمانی در باد میرقصیدند و حالا زیر پای ساکنان خاموش خانه آرام گرفتهاند. کنار دیوار، کوزهای سفالی قرار دارد؛ بدنهاش کمی ناهموار است، اما همین ناهمواریها نشان میدهد که ساختهی دستهایی بوده که تازه هنر شکل دادن به خاک را آموخته بودند. خانه کوچک است، اما هر گوشهاش نشانی از تلاش برای ساختن پناهگاهی در جهانی ناشناخته دارد. سکوتش سنگین نیست؛ پر است از صدای گذشته، از گرمای آفتابهایی که بر دیوارهایش نشستهاند، از شبهایی که باد از روزنه سقف وارد شده و خشتها را سرد کرده. این خانه، نه فقط سرپناه، بلکه نخستین قدم انسان برای تبدیل زمین به زیستگاه بود؛ جایی که خاک، نور، باد و آتش در کنار هم زندگی را ممکن کردند. خانواده محبوت به دور و بر نگاه میکردند. مادرش گفت: - چه خونه داغونی! آرشا دم گوش مادرش گفت: - بالاخره این خونه مال خیلی عقبتر از زمانی هست که ما بودیم. دستان گفت: - چرا حیاط نداره؟ - هنوز لزوم بودن حیاط رو درک نکردن. نگران نباشید. اگه خیلی بخوایم بمونیم حیاط هم براش درست میکنیم. طاهره گفت: - این خانه حتی اتاق ندارد. غلامان و کنیزان در کجا بخوابن؟ آرشا دستی توی موهاش کشید حق با اونها بود. - باشه، به جای بهتری میریم. ویرایش شده 4 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,611 ارسال شده در 4 آذر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آذر (ویرایش شده) چهل و هشت وقتی مرد اومد آرشا بهش گفت: - ما قصد داریم این شهر را ترک کنیم. مرد با تعجب گفت: - برای چه؟! راهها امن نیست. راهزنها شما را غارت خواهند کرد. - ما تصمیم خود را گرفتهایم. مرد با اینکه خیلی چشم به اون پارچه دوخته بود مجبور شد که خیلی معدبانه اونها رو رد کنه. از شهر که بیرون زدن آرشا زمان جدید رو انتخاب کرد. اینبار دوران اپرتی دوم رو انتخاب کردن. اینبار هم توی شهری مثل همون شهر اول موندن و خونهای کمی بزرگتر گرفتن. هرچند زنها به این هم راضی نبودن اما آرشا دیگه قبول نکرد جابجا بشن. هنوز رابطه آرشا و اعتماد سرد بود و آرشا از اعتماد دلخور بود. جز خود اعتماد بقیه هم از این حالت ناراحت میشدن. بعد از استقرار گرفتن به اعتماد گفتن: - برو و از برادرت طلب پوزش کن. - او نخواهد پذیرفت. و این وضعیت ادامه پیدا کرد. خونه جدید دو اتاق تو در تو بود که همه زنها باهم و همه مردها باهم میخوابیدن. آرشا دنبال کار گشت و با غلامهاش نگهبان کاخ شدن. آرشا دنبال این بود که این به این بهانه بتونه وارد کاخ بشه و شاه رو ببینه اما دو یه رپز بعد از استخدامش اتفاقی افتاد که مجبور به برگشت شد. یک روز به خونه که برگشت دید همه اعضای خانواده ترسیده روی پلهها نشستن. با تعجب پرسید: - اینجا چه خبره؟! بچهها داد زدن: - پدر! و به سمتش دویدن و توی بغلش فرو رفتن. بقیه هم ترسیده بودن. آرشا و غلامها نشستن و عسل شروع به تعریف ماجرا کرد: - شب بود و هر دو گروه مشغول فعالیتهای معمولی مثل درست کردن (شیرینی)، نوشیدن و گفتن داستان بودیم که ناگهان صدایی شنیدیم که شبیه به یک دختر بچه بود که کمک میخواست. همه مطمئن بودیم که صدای یک دختر بچه را میشنویم. بنابراین، تصمیم گرفتیم که بهطور گروهی منطقهای که صدا از آن میآمد را جستوجو کنیم. در پشت خونه ما یک مزرعه بود، و همه ما یک شکل بلند و کاملاً سفید دیدیم که حدود سی متر از ما فاصله داشت. چیزی که دیدیم شبیه یک انسان حدوداً (۱۸۰سانتیمتری)، لاغر و کاملاً سفید بود. وقتی نزدیکتر شدیم تا تحقیق کنیم، آن موجود شروع به عقبنشینی کرد و در میان درختان ناپدید شد. تمام شب صدای دختر بچهای که کمک میخواست را میشنیدیم و نمیتوانستیم بخوابیم. * داستان از جایی * آرشا گیج بود. نمیشد اینهمه آدم دیده باشن و الکی باشه. - شاید... شاید بخاطر اینه که این زمانها زیاد بین ما و اونها مرزی نیست. دستان گفت: - بهرحال باید یک کاریش بکنی. خانمها جرات ندارن دیگه شبها شما نباشین. آرشا چپچپ نگاهش کرد. - مثلا شما و اعتماد هم مردهای این خونه هستید ها. - زنها به ما اعتماد ندارن. آرشا پوفی کشید. - بیخیال بابا من خستهم کل شب بیدار بودم میرم بخوابم. از بینشون رد شد و به سمت خونه رفت. صدای طاهره از پشت سرش شنید: - یا ما را از این سرای ببر یا شبها پیش ما بمان سر همین آرشا مجبور شد شبها سرکار نره و برای صبح کار پیدا کردن. خانوادهش هم دنبال این بودن که ببینند اینجا چه امکاناتی هست که به برای زدن رستورانشون استفاده کنند. ویرایش شده 7 آذر توسط ملیکا ملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری