نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 03:26 نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 03:26 (ویرایش شده) بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: گمشده در زمان نویسنده: ملیکا ملازاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تاریخی، تخیلی، عاشقانه خلاصه: این رمان فصل اول سری رمان چهار جلدی معمای زمان، سفری دیگر و تیری در تاریکی هست که ماجرای پسری رو نقل میکنه که با نقشه دوستی تازه وارد و خانوادهش به گذشته میره و شرایط بازگشت به زمان خودش رو نداره. پسر در اونجا ازدواج میکنه و سرنوشت به سمتی میبرش که باید از کودکی مراقبت کنه که تاریخ رو به کلی میتونه عوض کنه. مقدمه: تاریخ به معنی جنگها و شرح زندگی چند نفر اندک شمار نیست که شاه شده یا سرداران بزرگی بوده اند. تاریخ باید درباره مردم یک کشور برای ما سخن بگوید که چگونه زندگی می کردند، چه کارهایی انجام می دادند و چگونه می اندیشیدند. تاریخ باید از رنجها و شادیهای آنان و از دشواری ها و مشکلاتشان برای ما سخن بگوید و بگوید که چگونه بر این دشواریها چیره شدند. * جواهر لعل نهرو ویرایش شده 15 ساعت قبل توسط ملیکا ملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 03:29 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 03:29 پارت اول - برای چی باید همچین کاری بکنیم، اصلا تو کی هستی؟ برای خانواده پارسایی خیلی عجیب بود. یک پسر جوان ناآشنا صبح در خانه شان را زده بود و گفت میخواهد درباره مسئله مهمی با آنها مسئله مهم چه بود! * من را به عنوان فرزند برادرتان در سفر دوستانه ببرید* پسر جوان در حالی که کیف سامسونتش را بر روی میز میگذاشت گفت: _ هرچقدر کمتر بدونید همان قدر به نفعتان است. بعد درب کیف را باز کرد. مرد و زن با دیدن پولهای داخل آن چند لحظه خیره ماندند. پسر که میدانست پیش خانواده حریصی آمده گفت: _ من فقط این سفر یک هفته ای رو با شما میام و بعد هم میرم. و یک مشت از پول را برداشت و مقابلش گذاشت. _ هر روز همین قدر بهتون میدم. حالا نظرتون چیه؟ _ آخه چرا میخوای همچین کاری کنی؟ اصلا تو کی هستی؟ رادوین دستهاش رو در هم گره زد و گفت: _ هرچه کمتر بدونید، بیشتر به نفعتونِ. *** _ آخه این آوا طفلک چه بدی در حق تو کرده؟ آرشا همینطور که توی آینه موهاش رو شونه میکرد در جواب پدرش که جلوی در اتاقش ایستاده بود گفت: _ مگه برای ازدواج نکردن با کسی فقط بدی کردن بهت ملاکه؟ من و آوا بهم نمیخوریم. _ آخه چرا؟ آرشا برس رو روی میز دراول گذاشت و به سمت پدرش برگشت. _ خوب میدونید من و آوا باهم خوشبخت نمیشیم اما چون همون یک سوم سهم عمه رو از شرکت بدست بیارید براتون مهم نیست چه بلایی سر زندگی تنها پسرتون میاد. ده بار گفتم دوباره هم میگم، خودتون برای مشکل خودتون راحل پیدا کنید من قلاب ماهی گیری شما نیستم. _ احمق، اون شرکت به تو میرسه، من دارم برای تو دست و پا میزنم. در حالی که کوله ش رو بر میداشت گفت: _ خدا سایه شما رو همیشه روی سر ما نگه داره، برای خودم هم باشه خودم دست و پا میزنم. و از کنار پدرش رد شد و بیرون رفت. دستان هم کلافه پشت پسرش راه افتاد. نمیدونست یاید باهاش چیکار کنه. حرفهای آرشا درست بود اما وسوسه یک سوم شرکت هم کم صدا نبود. خواهرش فقط یک دختر داشت و چی بهتر از این که سهمش از شرکت به پسر خودش برسه، نه یک غریبه؟ باغبون ها وسایل رو توی ماشین چیدن. یک مازراتی قرمز. آرشا عقب نشست و مامان و باباش جلو. دستان از آینه به پسرش نگاه کرد. پسری هفده_ هجده ساله با پوستی براق جوگندمی و صورتی کشیده و چشم های ریز، مشکی. به در خونه خواهرش رسیدن. با اینکه ثروت اون، ها به اندازه دستان نبود اما باز هم خونه خوب و ماشین قشنگی داشتن. دستان تک زنگی به خواهرش زد و اون ها هم پایین اومدن. دلارام تنها خواهر دستان بود که چند سال پیش با پسر یک هتل دار به اسم وحید ازدواج کرد. حالا هم به وحید قول داده بود که سهم خودش رو از شرکت بفروشه و به اون بده تا سهم شریک پدرش از هتل رو هم بخره و به نام دلارام بزنه. هرچند از این تصمیم دستان خبری نداشت اگه نه سکته میزد. در خونه عمه دلارام که باز شد خانواده برادر از ماشین پیاده شدن. عمه دلارام با صد و پنچاه سانت قد، هیکل توپر و پوست سفید و صورت گرد و چشمهای درشت مشکی و موهای خاکستری در حالی که مانتو جذب سفید و شلوار ماشی پوشیده بود و عینکش رو روی شال ماشی رنگش زده بود بیرون اومد. بعد از اون وحید آقا با صد و هشتاد متر قد، هیکل فوق العاده لاغر و گونه های تو رفته و پوست جوگندمی، چشمهایی که زیر پلک ها پنهان شده بود به رنگ مشکی و موهای شلاقی مشکی. وحید خان کت و شلوار راه راه سفید_ خاکستری با کلاه پهلوی و پیراهن سفید که توی تنش زار میزد. پشت سر اونها دختری چهارده ساله بیرون اومد که قد صد و شصت و پنجش نشون می داد از این نظر به مادرش میره. با صورت ساده و پوستی سفید، چشمهای وحشی مشکی و موهای لخت مشکی با دماغی بزرگ. با همه اینها چهره جذابی داشت و از همین سن مورد توجه خیلی از مردها بود، اما اون فقط دلش با آرشا بود. مانتو کوتاه دودی رنگی با شلوار دودی پوشیده بود و هد مسی رنگی زده بود و روسری مشکی داشت. آرشا با عمه و شوهر عمه ش دست داد. آوا با سرخوشی گفت: _ چه خوب که تو اومدی آرشا! همیشه چندتا کار جالب برای سرگرم شدن بلدی! آرشا لبخند زد اما تصمیم داشت این مسافرت اصلا با آوا وقت نگذرونه که بیشتر از این توی ذهنش رویا نبافه. وحید خان گفت: _ پشت سر من بیان تا دم خونه دوستم بریم. همه دوباره سوار شدن. دوست وحید برعکس تصور بقیه خانواده وضع متوسط رو به بالا داشت. هر دو توی دانشگاه انگلیس باهم دوست شدن اما وحید با توجه به ثروت پدرش به جایی رسید و دوستش نه. چهار نفر از در بیرون اومدن. خورشید خانم، آرمین خان، دختر چهار ساله شون پونه و یک پسر جوون. همه پیاده شدن و بعد از احوال پرسی آرمین خان پسر همراهشون رو معرفی کرد: _ پسر خواهر خورشید خانم، آقا رادوین. رادوین با بقیه سلام و احوال پرسی کرد و با لبخند به آرشا خیره شد. آرشا از طرز نگاهش تعجب کرد اما باهاش دست داد و ابراز خوشنودی کرد. همه سوار شدن و دوباره راه افتادن. آرشا در طول سفر به کاری که میخواست انجام بده فکر میکرد و حسابی هیجان و نگرانی داشت. چند ساعتی توی راه بودن. ویلاشون در روستایی بالای کوه قرار داشت و سه ساعت از شهر تا اونجا راه بود. از روستا گذشتن و به ویلای چهارصد متری رسیدن که صد و شصت متر ساختمون و بقیه باغ بود. همه لوازمشون رو برداشتن و در حال گوش دادن به توضیحات دستان داخل رفتن: _ خونه چهارتا خواب داره. هر زن و شوهر توی یک خواب بخوابن. دخترها هم با خانواده هاشون. رادوین و آرشا هم باهم بخوابن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 05:29 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 05:29 پارت دو ویلا دوبلکس بود و یک اتاق پایین و سه اتاق بالا بود. آرشا به دلیل نقشه ای که داشت سریع اتاق پایین رو انتخاب کرد اما رادوین با هزار من بمیرم و تو بمیری راضیش کرد آخرین اتاق بالا بمونند. ست اتاق بالا کرم_ مشکی بود. هر چهار اتاق لوازم کامل داشت و دو پسر هم لوازمشون رو چیدن. هرچند که رادوین متوجه شد که آرشا همه لوازمش رو نچینده. _ چرا بقیه لوازمت رو نذاشتی؟ کمد جا داره. _ استفاده نمی کنم. بعد کتابی برداشت و میخواست مشغول خوندن بشه که رادوین گفت: _ میای بریم بیرون دور بزنیم؟ آرشا شونه ای بالا انداخت. _ بدم نمیاد. و هر دو باهم بیرون رفتن. رادوین عقب تر از آرشا راه میرفت تا بتونه اونجور که میخواد با دلتنگی نگاهش کنه. چه لذتی میبرد از بودن کنارش... بودن کنار پدرش... پدری که از سن ده سالگیش عوارض اتفاقی که در پنج ماه دیگه میافته بدنش رو به کلی به سمت نابودی کشیده بود و چند سال بعد به زیر خاک کشوندش و رضا، رها و رادوین یتیم شدن. حالا برگشته بود تا نذاره اون اتفاق بیفته. چند دقیقه بعد به ویلا برگشتن. آرشا به پدرش گفت: _ میشه ماشین رو ببرم؟ _ کجا میخوای بری؟ با اشاره مادر آرشا دستان سویچ رو به پسر داد. آرشا توضیح داد: _ میرم شهر، برای شام منتظرم نمونید دیر میام. یکدفعه رادوین بلند شد. _ منم میام، اینجا حوصله م سر میره. آوا هم بلند شد. _ پس منم میام. آرشا با کلافگی به اون دوتا نگاه کرد. باید تنها میرفت ولی... _ باشه، توی ماشین منتظرم. نمیدونست چیکار باید بکنه. رادوین و آوا اومدن. رادوین کنار آرشا نشست و آوا عقب. توی راه آوا خوابش برد اما رادوین چهار چشمی به رو به رو زل زده بود. به بابلسر که رسیدن به سمت دریا رفتن. آوا هم بلند شد و آوا و رادوین کلی توی دریا بازی کردن. آرشا هم کنار آب نشسته بود و گاهی که میخواست بلند بشه و جوری جیم بشه رادوین به سمتش میاومد و به بهانه ای به صحبتش میگرفت. آخر سر بهانه مورد نیازش رو پیدا کرد: _ من برم دستشویی. دستشویی به فاصله زیاد از اونها بود. به سمت دستشوییهای ساحلی رفت. رادوین گاهی برمیگشت و نگاهش میکرد. آرشا مشتش رو به کف دستش کوبید. _ اه، این چقدر پیگیر منِ! دستگیره دستشویی رو که در دست گرفت خیال رادوین راحت شد و روش رو گرفت. آرشا هم متوجه شد رادوین نگاهش نمیکنه و سریع دستشویی رو دور زد و شروع به دویدن به سمت پارکینگ کرد. ده دقیقه بعد جایی که میخواست بود. _ به آقا آرشا خوش اومدی! _ ممنون! کارهای من آماده شده؟ مرد درحالی که پشت میزش مشغول نوشتن بود پرونده ای رو جلوش گذاشت. _ زیر دو صفحه رو امضا کن. آرشا پرونده رو باز کرد و بسم الله گفت و زیر هر دو صفحه رو امضا کرد و منتظر به مرد چشم دوخت. _ حالا درست شد؟ مرد دوباره پرونده رو گرفت و گفت: _ چون تک پسر هستی رضایت خانواده هم ملاکه! _ یک کاریش میکنم! مرد خندید. فهمید که خانواده خبر ندارن. _ خوب کاری کردن شناسنامهت رو یکسال زودتر گرفتن. آرشا هم خندید. باهم دست دادن و بیرون اومد. باید سریع خودش رو به ساحل میرسوند هرچند همینطوریش هم دیر شده بود. وقتی رسید رادوین و آوا رو دید که به سمتش دویدن. _ کجا رفتی؟ _ چرا با ماشین رفتی؟ ناخودآگاه از این پسر خوشش نیومد. چرا یک نفر که هنوز چند ساعت میشناسش به خودش اجازه میده توی کارهاش دخالت کنه؟ رو به آوا گفت: _ رفتم بلال گرفتم. و بلالهایی که توی صندوق عقب بود رو در آورد. _ بریم آتیش درست کنیم. در همون حال که بلال میخوردن آرشا فکر میکرد چطور رضایت نامه رو از خانوادش بگیره. شب توی گروه تلگرامی با دوستهاش درباره این مسئله مشورت کرد. یکیشون گفت: _ من یک دوستی دارم که اون هم یک دوستی به اسم مجید داره. اون هم تک پسرِ بود و الان مثل تو میخواد بره اونور و به رضایت نامه نیاز داشت برای همین عکس مادرش رو در حالی که داره بدرقه ش میکنه به عنوان رضایت نامه استفاده کرد. بنظر آرشا روش خوبی بود. اما چطور باید همچین عکسی رو آماده میکرد! فرداش چند ساعتی بیرون رفت و رادوین هم که میدونست به این زودی نمیتونه بره دنبالش نرفت. بعد که برگشت به مامان و باباش گفت: _ امروز که رفته بودم شهر توی یک ورزشگاه دیدم بنر شروع ثبتنام مسابقه شنا رو زدن. شنای آرشا خیلی خوب بود و حتی مقام داشت. دستان گفت: _ چه خوب بابا! اگه زمانش به موندنمون اینجا میخورد برو. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 08:39 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 08:39 پارت سه _ یک هفته دیگه، شرکت کردم. هر دو خوشحال شدن و بقیه هم آرزوی موفقیت براش کردن. فقط رادوین بود که شک کرد اما متوجه نشد آرشا برای چی همچین نقشه ای کشیده. آرشا هر روز ماشین پدرش رو بر میداشت و برای آموزش به بابلسر میرفت. دستان هم میگفت: _ نسل امروز زیاد به طبیعت علاقه ندارن، حق داره بچه توی شهر بیشتر بهش خوش میگذره. رادوین هم با اینکه آرشا بهش رو نمیداد اما چندبار گفت: _ داداش منم ببر تنها چرا میری خوشگذرونی؟ _ عزیز تو رو ببرم آوا هم میخواد بیاد تفریحم ضایع میشه. رادوین سعی کرد از در دیگه ای وارد بشه: _ خوب یواشکی میریم. _ برگردیم میفهمه بهش برمیخوره. اینطور از شر رادوین که دیگه داشت روی اعصابش میرفت راحت شد. بالاخره روز مسابقه فرضی رسید و تمرینهای آرشا هم تموم شده بود. در اصل واقعا همچین مسابقه ای توی شهر برگذار میشد و آرشا هم شرکت کرده بود. برای مسابقه مادرش قرآن بالای سرش گرفت و این عکس مشکلش رو حل کرد و بعد با مردها و رادوین به سمت بابلسر رفتن. آرشا با خیال راحت از حل شدن عکس برای رضایت پدر و مادر مسابقه داد و در کمال تعجب نفر اول شد. مدال رو گردنش انداختن و جام رو بدستش دادن و تیشرتی که روس عکس خلیج فارس با نوشته... * خلیج تا ابد فارس* چاپ شده بود رو تقدیمش کردن خانواده از آرشا استقبال گرمی کردن و جشن کوچیکی به مناسبت مقامش گرفتن اما آرشا انقدر خسته بود که بعد از نیم ساعت رفت خوابید. حالا یک مشکل دیگه پیش اومده بود. خانواده دوست عمه اصرار کرده بودن که یک هفته دیگه بمونیم و بقیه هم قبول کردن. آرشا که باید هفته دیگه از تهران میرفت گفت: _ خوب چرا ما بمونیم؟ خودشون بمونند. _ زشته ویلای ماست تنها بمونند؟ اما آرشا باید حتما میرفت. _ خوب بذارید من برگردم تهران، اینجا برای من سرگرمی نداره. _ مگه میشه تنها بری؟ یکم بمون زود تموم میشه. اینطور نمیشد. بالاخره آرشا تصمیم گرفت یواشکی بره و تا قبل از رفتن خونه یکی از دوستهاش بمونه. وسایل کمی آماده کرد و توی صندوق عقب گذاشت. میخواست صبح بره تا کسی بهش شک نکنه. قبل از رفتن به دوستش ماجرا رو گفت اما خبر نداشت همون موقع رادوین از پشت درخت داره میشنوه. صبح بعد از صبحانه سویچ رو برداشت و با تیپی که کسی حدس نزنه میخواد به شهر بره سمت ماشین رفت. جلوی در ویلا رادوین تکیه به چهارچوب در داده بود و به آرشا نگاه میکرد. آرشا انقدر استرس داشت که بدون توجه به اون داشت رد میشد که یک لحظه احساس کرد چیزی زیر پاش قرار گرفت و بعد از چهار پله باقی مونده به پایین پرت شد. صدای داد رادوین بلند شد و به سمتش اومد. آرشا که احساس کرد طوریش نشده خواست بلند بشه اما رادوینی که براش زیرپایی گرفته بود وقتی دید داره بلند میشه یک سقلمه بهش زد و آرشایی که متوجه نمیشد چه بلایی داره سرش میاد با سر روی نردهها افتاد. کم کم بقیه هم اومدن و همهمه شد. آوا گریه میکرد و عسل انتهای از شالش رو روی قسمت زخمی سر آرشا گذاشت. مردها کمک کردن بره گوشه حیاط و سرش رو بشوره. بعد از چندبار شستن خون نیومد اما احساس سنگینی میکرد. دستان گفت: _ استراحت کن بهتر میشی. عسل اعتراض کرد: _ استراحت کنه؟ اگه مغزش آسیب دیده باشه چی؟ سریع ببرش دکتر. _ بابا چیزیش نشده. عمه گفت: _ حق با عسل خانم داداش! اگه دور از جونش توی خواب بیهوش بشه چی. _ آخه تا شهر سه ساعت راه هست. زن دوست خانوادگیشون گفت: _ پس الان برید تا به موقع برسید. دستان و شوهر عمه به ناچار آرشا رو پشت ماشین خوابوندن و حرکت کردن. آرشا در حالی که هر چند دقیقه یکبار باید جواب اون ها که میپرسیدن: _ خوبی؟ رو میداد به این هم فکر میکرد که خدا کنه طوریش نباشه تا بتونه بره. اما. دکتر به اصرار رادوین براش یک روز بستری نوشت. تا تموم شدن روز آرشا به نقشه جدیدش برای فرار فکر کرد و بعد که به خونه برگشت براش تشک و پتو گنار شومینه انداختن و آوا سوپ درست کرده بود و مادرش هم روز کنارش بود و شبش هم چندبار میخواست سر بزنه. آرشا کلافه شده بود. باید میرفت. وقت نبود. با همه اینها گذاشت یک روز دیگه هم تحد مراقبت خانواده باشه. شب نزدیکهای اذان صبح ماشین رو برداشت و حرکت کرد و امیدش این بود که سر گیجه نگیره. نزدیکهای ظهر به جایی که میخواست رسید. ماشین رو پارک کرد و رفت از صندوق عقب کولهش رو برداره که همون جا خشکش زد. _ خدای من! کولهم کجاست؟ پشت ماشین نشست. چه اتفاقی افتاده بود؟ یعنی کسی فهمیده بود؟ پدرش... نه شاید دیدن کوله توی صندوق عقب و فکر کردن حتما مال زمانی هست که آرشا تصور میکرده بعد یک هفته برمیگردن و به داخل بردن. آره.. حتما اینطور بوده... یعنی خدا بخواد اینطور باشه. حالا باید چیکار میکرد؟ چیکار میکرد! چار دیگه ای داشت جز اینکه برگرده؟! وقتی به ویلا رسید ازش پرسیدن: _ کجا رفتی سر صبح؟ _ یکم سرگیجه داشتم رفتم بیمارستان یک سرم زد و دو ساعت دیگه هم نگهم داشتن. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 1,865 ارسال شده در دوشنبه در 09:05 مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:05 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 09:43 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:43 پارت چهار مامان نگران گفت: _ چرا نگفتی یکی باهات بیاد؟ _ نمیخواستم نگرانتون کنم. آوا گفت: _ حداقل یکی رو به خودت میبردی سر گیجه داشتی. _ حالا که نبردم. بعد به حموم رفت تا با دوش گرفتن یکم از حال بدش کم کنه. به اتاق که برگشت و در رو برای برداشتن حوله باز کرد دید کولهش توی کمدش. فهمید همون حدسی که زده اتفاق افتاده. تصمیم گرفت هرطوری هست امروز بره پس خودش رو خشک کرد و تیشرت و شلوار توی خونه پوشید که بهش شک نکنند و خواست بره ببینه اگه کسی توی هال هست کولهش رو رد نکنه که صدای دستان اومد: _ آرشا این رو به کجا بردی که پنچر شده. آرشا پاش رو به زمین کوبید. _ اکهی! اگه شانس داشت! تا عصر کلافه توی اتاق نشسته بود و از اتاق بیرون نمیرفت. لاستیک ماشین رو عوض کردن و بعد از ظهر درباره کولهش رو برداشت و توی ماشین انداخت و اینبار دقت کرد چیزی رو جا نذاشته باشه. قلبش تند میزد و مدام احساس میکرد قرار یک اتفاق بد بیفته باورش نمیشد که واقعا داره میره. بعد از ثبتنام اولیه به سمت خونه دوستش رفت. زنگ رو که زد بجای آیفون از پشت سرش صدایی اومد: _ آرشا! به سمت عقب برگشت. با دیدن دستان رنگ از روش پرید. _ بابا! دستان فقط بهش زل زد. ***چهل روز بعد*** دستان کلافه به عسل زل زد. _ هنوز خبری ازش نیست. _ قهر کرده، نمیاد... تا رضایت به رفتنش ندیم نمیاد. دستان دست توی جیب توی اتاق راه میرفت. از وقتی که نذاشته بودن آرشا بره درست و حسابی ندیده بودنش. رفته بود خونه دوستش اما کدوم دوستش معلوم نبود. خونه یکی هم نمیموند و هی جابجا میشد. آخر سر بعد از ده روز در به دری مسافرخونه اتاق گرفت. دستان حسابش رو بست اما خبر نداشت آرشا زودتر حسابش رو خالی کرده بود و گفته بود تا نذارید برم به خونه برنمیگردم. هیچ وعده لولو سرخمن هم راضیش نکرده بود. مادرش سه بار باهاش دیدار داشت اما آرشا جرات دیدار با دستان رو نداشت. رادوین که شرایط رو اینطور دید نقشه خودش رو به دستان و عسل گفت که برای اینکار در اول باید داستان خودش و دستگاه رو کامل تعریف میکرد که خودش شرایط خودش رو داشت. دستان و عسل اول مسخره کردن، بعد عصبانی شدن، بعد از خونه بیرونش کردن. دوباره با هزار التماس به داخل راهش دادن و رادوین یک سفر به زمان بردشون. اون هم به آینده، اینکه چیها به این زن و شوهر گذشت رو ما کار نداریم چون بحث زندگی آرشاست اما بهرحال اونها باور کردن. با این حال دستان پیشنهاد رادوین رو قبول نکرد. _ یعنی بگم پدرش نیستم؟! بگم پسرم نیست؟! بگم پشر یک مرتیکه توی گذشتست؟! این کار رو نمیکنم. _ این تنها راهی هست که جلوی رفتنش رو میگیره. دستان سر رادوین داد کشید: _ میخوام صد سال نمونه. _ حتی اگه بدونی این رفتن مرگش رو در پیش داره؟ این رو رادوین داد زد. دستان اول جا خورد بعد ذهنش کار کرد. _ اگه بلایی سرش میاومد تو اینجا نبودی. _ یعنی نمیشه سالها زجر کشید و بعد مُرد؟ دستان سکوت کرد. ترسیده بود اما دفعالقوع کرد. از اینکه آرشا اون رو به چشم پدر نمیبینه میترسید. به شدت بچه دوست بود و آرشا عزیزترین چیز توی زندگیش بود. ولی وقتی فقط پنج روز مونده بود و میدونست که اگه دوباره جلوی آرشا رو بگیرن ممکن دیگه نبینش تصمیم گرفت به نظر رادوین فکر کنه. فکر که نه، قبول کرد. اون شب عسل با دستهای لرزون به آرشا زنگ زد. _ جانم مامان! _ سلام پسرم خوبی؟ غذا خوردی؟ حالت که خوبه؟ آرشا خندید. _ آره خوبم! اما صداش ناراحت بود. معلوم بود اون هم نگران پنج روز... البته چهار روز باقی موندست. _ آرشا میتونم ببینمت پسرم؟ آرشا که فهمید تصمیم برای رفتنش با ذوق گفت: _ بله، بله کجا؟ _ همون پارک که دفعه پیش هم رو دیدیم. فردا صبح، ساعت نه. آرشا قبول کرد و بعد از قطع کردن خندید. _ حل شده ان شاءالله! فردا ساعت هشت اونجا بود و در کمال تعجب دید مادرش هم زودتر اومده و با دستان نشسته. همون جا ایستاد. جرات نداشت نزدیک بشه. از دستان میترسید. دستان کلافه گاهی سرش رو بین دستش میگرفت و گاهی با عسل حرف میزد. چشم اون اول به آرشا خورد که از دور نگاهشون میکرد. آرشا سری برای پدرش تکون داد اما تکون نخورد. دستان که فهمید بخاطر اون نزدیک نمیاد بلند شد و از پارک بیرون رفت. آرشا وقتی خیالش راحت شد که امکان برگشتن پدرش وجود نداره رفت و با مادرش دست داد و نشست. عسل خیلی پریشون بود و این بیشتر آرشا رو قانع کرد که اجازه رفتنش رو میدن. عسل گفت: _ ببین... من و پدرت با رفتنت موافق کردیم. تا آرشا میخواست شادی کنه عسل گفت: _ ولی... آرشا با خونسردی نگاهش کرد تا شرطش رو بگه. برای عسل گفتنش خیلی سخت بود. _ باید... قبلش یک چیز رو بدونی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 09:43 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:43 پارت پنج این جمله از جملاتی هست که خطر زیادی داره و آرشا هم نگران شد. _ چی شده مامان؟ _ یک چیز رو باید بدونی، درباره گذشته. آرشا دست مادرش رو گرفت تا آرومش کنه. _ میدونی فاصله سنی تو با من چقدرِ؟ _ بیست و پنج سال. عسل سرش رو به دو طرف تکون داد. _ نه، فاصله سنی تو با من بیست و چهارساله. _ این شناسنامه. درباره به همون شکل سرش رو تکون داد. _ نه، این سن واقعیت. آرشا گیج شد. _ اما شما اون سال ازدواج کردید! بعد خندید. _ توی عقد؟ ما... اصل عقد نداشتیم آرشا. کم کم ماجرا داشت جدی میشد. _ چی میخوای بگی؟ عسل آب دهنش رو قورت داد و به رو به رو نگاه کرد. کلمات از جلوی چشمش محو میشدن و دوباره ظاهر میشدن. _ من... من یکبار... من رو یکبار.... یکبار قبل از پدرت شوهر دادن.... اما اون رفت... به زادگاه خودش برگشت... نمیدونست باردارم... پدرت دوستم داشت... از قبل از اون مرد... دوستم داشت... قبول کرد... تو رو پسر... خودش... بدونه... برگشت و به آرشا که خیرهش بود نگاه کرد. کلمات همینطور که توی ذهن عسل ظاهر و غیب میشدن همینطور برای آرشا مدام رنگ میگرفتن و کمرنگ میشدن. حالا که اصل حرف رو زده بود راحتتر بود. _ تو پسر مهردادی. _ چی داری میگی؟ من پسر دستانم. عسل گریه میکرد. _ تو پسر مهردادی. _ مهرداد کیه؟ من پسر دستانم. بعد بلند شد و به سمت جایی که دستان رفت دوید. به پارکینگ رسید. نگاهی به دور و بر کرد. ماشین دستان رو دید. به اون سمت رفت. دستان هم با دیدن اون از ماشین پیاده شد و متحیر نگاهش کرد. توقع نداشت آرشا سراغش بیاد. آرشا به سمتش دوید. _ بابام مامان چی میگه؟! دستان احساس کرد فشارش افتاده و به در ماشین تکیه داد. _ بابا با شمام! بغض دستان ترکید و سرش رو روی ماشین گذاشت و شروع به گریه کرد. آرشا هم که گریه میکرد بازوش رو گرفت و التماس آمیز گفت: _ من پسرتم. من آرشا پسرتم. چطور میتونی بگی من پسرت نیستم؟ امکان نداره! دستان فقط گریه میکرد و جواب نمیداد. آرشا هم زار میزد. _ تو رو خدا جواب بده! من پسر توام. تو رو خدا بگو دروغِ. *** آرشا با وجود حال بدش قبول کرد که با پدر واقعیش دیدار کنه. چون میخواست بره و شاید دیگه بر نمیگشت. مشکل بعدی این بود که باید دنیای سفر به زمان رو بشناسه. این اتفاق هم با دو سفر تاریخی اتفاق افتاد. رفتار آرشا توی این مورد بهتر از پدر و مادرش بود چون به پیشرفت علم اعتقاد داشت. حالا باید داستان دوم گفته بشه. عسل توضیح داد: _ تقریبا همسن تو بودم که پدرت رو توی کوچه ای پیدا کردم. ترسیده بود و حرفهای عجیبی میزد. فکر کردم دیوانه ست. آوردیمش خونه یکم بهش رسیدیم. میخواستیم به تیمارستان تحویلش بدیم اما التماس میکرد که از خودمون دورش نکنیم. حتی قبول کرد کمک دست بابا باشه و کمتر حرف عجیب و غریب بزنه. بابا هم به پدربزرگت، پدر دستان، معرفیش کرد و اون هم توی باغ مشغول به کار شد. کم کم به دلم نشست. بدون که تو خیلی شبیه پدر واقعیت هستی. _ نگو مامان نگو. بعد اشک توی چشمهاش حلقه زد و دستش رو روی سرش گذاشت. مادرش اما ادامه داد: _ اون زودتر از پدر... از دستان پا پیش گذاشت. با اینکه خانوادش رو نمیشناختیم اما چون با خودمون بزرگ شده بود قبول کردیم. جشن نگرفتیم چون دوست نداشتیم اقوام سر ماجرای خانواده داماد کنجکاوی کنند. مدت یک سال با مهرداد زن و شوهر بودیم. دو ماه بعد از عقدمون بعد از یک مسافرت به اصطلاح عروسی کردیم اما در اصل توی یکی از اتاقهای خونهمون زندگی مشترک رو شروع کردیم و شیش ماه بعد، یعنی هشت ماه بعد از محرم شدنمون من باردار شدم. آرشا بلند شد و رو به پنجره ایستاد. دستهاش میلرزید. _ بعد از چند ماه برگشت گفت که راهی برای برگشت به دنیای خودش پیدا کرده. گفت توهم با من بیا. آرشا دستهاش رو روی سرش گذاشت و روش رو گرفت. _ من قبول نکردم برم... اون هم ترکم کرد. از دروغهایی که میگفت به گریه افتاد. آرشا خودش رو روی مبل سه نفره انداخت و نالید: _ اگه همچین آدمی بود چرا به من گفتی؟ _ باید میدونستی... چون شاید... دیگه ادامه نداد اما آرشا متوجه شد که معنی این حرف اینه... ممکن دیگه برنگردی. _ اون که اصلا دیدن من نیومده. _ نه درست نیست. من توی بچگی چندبار بردنمت که ببینت اما از وقتی متوجه میشدی دیگه نبردمت. الان هم چند وقت بود که از طریق همین آقا رادوین در خواست میکرد اما من عقب مینداختم ولی الان شرایط فرق میکنه. آرشا فکر کرد. پس رادوین رو میشناختن. _ باشه... میبینمش. بگو بیاد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 10:35 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 10:35 پارت شیش عسل با زاری گفت: _ اگه اون میتونست بیاد که این سالها برای دیدنت میاومد. _ یعنی چی؟ عسل اشکهای خودش رو پاک کرد. _ تو باید بری دیدنش. _ من؟ یعنی در زمان سفر کنم؟ عسل که احساس کرد به خواستش داره نزدیک میشه سر تکون داد یعنی آره. _ تو قبلا هم این کار رو کردی. _ اما... من باید برم. عسل کنارش نشست و مشتاق گفت: _ هر سال اونجا یک هفته ما به حساب میاد. آرشا دوباره فکر کرد. _ اگه گیر کنم چی؟ _ گیر کنی؟ کجا؟ آرشا ترسش رو به زبون آورد: _ اگه توی تاریخ گیر کنم و نتونم برگردم چی؟ _ مگه میشه؟ اصلا تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده. اما این جواب آرشا نبود. _ حالا اگه بیفته. _ نمیافته. اگه هم بیفته هر شخصی بعد از بیست سال اون دنیا بر میگرده. آرشا توی ذهنش حساب کرد. اگه هر ماه رو چهار هفته در نظر بگیریم، هر ماه ما میشه چهار سال، تقریبا پنج ماه طول میکشه. اما آرشا خبر نداشت که هر پنج سال یک ماه هم بین دو دنیا حساب میشه و بیست سال میشه نُه ماه. _ باشه، قبول. میرم دو روز میمونم اما به موقع برمیگردم. عسل سعی کرد خوشحالی خودش رو خیلی نشون نده و فقط لبخند زد. _ خوبه! پس من یک هفته اونجا میمونم اگه اینجا چیزی به حساب نمیاد. آرشا به خونه برگشت. دستان رو ندید. مشغول جمعآوری لوازمش شد. لباسهای زیر، جوراب، تیشرت، شلوار، سوییشرت و هودی، کت، ژاکت، چتر، کفشهای پیادهروی و کوهنوردی، چکمهها، دمپایی، مسواک، خمیر دندان، نخ دندان، صابون، اسپری ضدتعریق، برس، ضد آفتاب، ضدعفونی کننده دست، بانداژ، پماد سوختگی، داروهای مورد نیاز و بتادین، دوتا کتاب و یک دفتر و چند دست لباس. خیالش از بابت وسایلش آماده شد. یک کنار نشست و به فکر فرو رفت. همون موقع رادوین وارد شد. رادوین سلام کرد و آرشا سرد جوابش رو داد. _ آماده ای؟ _ آره، توهم میای؟ رادوین سرش رو به معنی نه تکون داد. _ دستگاه رو بهت میدم، همون لحظه کار میکنه و هرچیز زنده ای که اطرافت باشه رو با خودش میبره. حتی اجنه و بقیه موجودات سلولی و ماورایی. _ باشه. رادوین دستش رو سمتش گرفت و آرشا بلند شد. از اتاق بیرون رفتن. نگاهی به مادرش کرد. _ شما چرا حاضر نیستی؟ عسل اشکش رو پاک کرد. _ نه عزیزم تو برو. _ چطور پیداش کنم. رادوین گفت: _ خودش به دنبالت میاد. آرشا دیگه حرفی نزد. گلدون ها رو از اتاق خارج کردن و آرشا به مگس داخل اتاق نگاه کرد. _ این هم با ما میاد؟ _ آره. در رو باز کرد. _ چرا اینطوری میکنی؟ _ من انتخاب کردم به گذشته برم این که انتخاب نکرده. رادوین خندید و آرشا مگس رو کیش کرد که بیرون بره. _ عروس هلندیم رو بیارید لطفا. _ اون رو کجا میخوای ببری به زندگی سخت اونجا عادت نداره بلایی سرش میاد. حرف مادرش راست بود پس گفت: _ حداقل بزغالهم رو بیارید. بزغاله آرشا توی اصطبل داخل حیاط بود. در اصل آرشا به بزغاله ش احتیاجی نداشت اما یکم برای این سفر میترسید و میخواست به این بهانه عقب بندازش. رادوین رفت بزغاله رو آورد. قبل از اون هم چندبار توی خونه اومده بود و چند ثانیه موندنش مشکلی نبود. همون موقع صدای در خونه اومد و بعد صدای آوا که با دستان که فکر میکرد آرشا حتما تا الان رفته وارد شد. _ سلام زن عمو! عسل سریع بیرون دوید و رادوین هم دستگاه رو به آرشا داد و دوباره یادآوری کرد که چطور میشه توی زمان سفر کرد و بعد بیرون رفت. آرشا بسم الله گفت و دکمه رو فشار داد. همون لحظه صدای فریادی اومد: _ آوا... نه... آوا در رو با خوشحالی باز کرد و چند دقیقه بعد نه آوایی بود و نه بزغاله ای و نه آرشا. *** آرشا متعجب به آوا نگاه کرد که سرجاش خشکش زده بود. _ تو اینجا چیکار میکنی؟ آوا که هنوز توی شوک تغییر موقعیت بود گفت: _ چه... چه بلایی سرم... و بعد غش کرد. اگه آرشا به موقع نمیگرفتش شاید سرش به سنگ میخورد. از این حالت کلافه شد. وسط بیابون بودن. نمیدونست کجا باید بره. متوجه شده بود که احتمالا توی تهران اون زمان هست اما... یادش اومد قرار بود پدرش دنبالش بیاد. پس بهتر بود اول جایی برای خواب و استراحت پیدا میکرد. ولی همه اینها به شرطی اتفاق میافتاد که آوا بهوش بیاد. از قمقمهای که همراه داشت یکم آب روی صورت دختر ریخت. آوا چشمش رو باز کرد و یکم به آرشا خیره شد و گیج پرسید: _ من کجام؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 15:39 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 15:39 پارت هفت نشست و نگاه به دور و برش کرد. _ اون چه بلایی بود آرشا؟! بعد شروع به گریه کرد. آرشا کلافه شد. _ ساکت شو تا بتونم حرف بزنم. آوا سعی کرد صداش بیرون نیاد تا آرشا بتونه توضیح بده. توضیح رو که شنید از جاش پرید. _ شما دیونهاید! بعد به سمت عقب شروع به دویدن کرد. پای لخت بود و یک مانتوی بنفش پوشیده بود. آرشا دنبالش میدوید و داد میکشید: _ تو رو خدا واستا، کجا میری؟ پای آوا زخمی میشد اما متوجه نبود ولی بالا و پایینهای بیابون این حرفها حالیش نمیشد. پاش روی سنگ نوک تیزی رفت که سوزش تا مغز سرش نفوذ کرد و احساس کرد پاش کاملا بیحس شده. داد بلندی زد. آرشا بهش رسید. _ یا خدا چی شدی؟! کنارش نشست و متوجه شد از کف پای بدون جورابش به طرز عجیبی داره خون میاد. _ خدای من! بررسی کرد دید سنگ توی پاش مونده. آوا هم فقط گریه میکرد. _ ببین، باید درش بیارم، تحمل کن. آوا با گریه سرش رو به معنی نه تکون داد. _ مجبورم دختر - دست از سرم بردار. آرشا گوشه سنگ رو بدست گرفت و به سرعت بیرونش کشید. آوا جیغ بلندی زد و با کمر روی زمین افتاد. آرشا سریع باندی از کوله ش در آورد و بعد از بتادین زدن به زخم که دوباره جیغ آوا رو به همراه داشت زخم رو بست. آوا هنوز گریه میکرد. آرشا گفت: _ نگران نباش، بعد از بیست و چهار ساعت میتونم برت گردونم. همینطور که دستهاش روی صورتش بود و گریه میکرد گفت: _ به کجا برم گردونی؟ بخدا تو دیوانه شدی آرشا! جز آدم دیونه کسی همچین حرفی نمیزنه. _ من دیوانهم؟ پس تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه چند دقیقه پیش توی اتاق من نبودی؟ آوا دوباره گریه کرد. آرشا گفت: _ بلند شو اینجا خطرناکه جایی امن باید بریم. همینطور که گریه میکرد بلند شد اما کج ایستاده بود. _ نمیتونم پام رو روی زمین بذارم. بزغاله آرشا که تمام مدت دورشون میچرخید اما حواسشون بهش نبود کنار آوا رفت و بعی گفت. آوا ناخودآگاه از درد نشست و گفت: _ من نمیتونم بیام. آرشا یکم فکر کرد و گفت: _ یکم بشین تا ببینم چیکار میتونم بکنم. خدا رو شکر کرد که مامانش آخرین وقت طناب رو براش گذاشت. گشت تا جایی که تونست چوب پیدا کرد و با طناب بهم وصلشون کرد و دوتا از چوپ های کلفت رو هم جلوتر از بقیه گذاشت و تا حدود برانکارد درست کرد. _ بیا روش دراز بکش. به برغاله نگاه کرد. _ این قرار بکشش؟ _ این! بنطرت زورش رو داره؟ آوا گیج شد. یعنی آرشا قرار بود بکشش؟ اون هم بدون چرخ. _ نه من... من یک کاریش میکنم. _ بیا خودت رو لوس نکن هیچ کاریش نمیتونی بکنی. و دوباره به برانکارد اشاره کرد. آوا با خجالت اومد و روی برانکارد قرار گرفت و گفت: _ معذرت میخوام! _ مگه تقصیر تو بود؟ شروع به کشیدنش کرد اما از اون چیزی که فکر میکرد راحتتر بود. _ کدوم طرف میری؟ _ اونور درخت میبینم. آوا سکوت کرد و به اتفاقات عجیبی که براشون پیش اومده بود فکر میکرد. در کمال تعجب دید همینقدر که کنار آرشاست... خوشحاله! حالا اون دوتا باهم بودن. بدون هیچ آدم دیگهای. اصلا انگار اینهمه راه رو اومده بودن که برسن بهم. بزغاله هم طبق عادتی که داشت دنبال آرشا میرفت. راه طولانیتر از حد معمول بود. _ چه فصل از سال آرشا؟ آرشا یکم دقت کرد. بنظر نمیاومد که با فصل بندی دنیای خودشون تغییر مکان داده باشند. _ بنظر میاد بهار باشه. به درختها که رسیدن آرشا مطمئن شد که بهار. این رو از شکوفههای درخت سیب و گلابی فهمید. آوا هم با وجود درد و حال بدش لبخند کمرنگی روی لبش نشست. بزغاله هم بع بعی کرد. آرشا اول متوجه رود شد و بعدش حواسش به دهکده قدیمی جمع شد. _ پیداش کردم. سرش رو بالا آورد و نگاه کرد. _ اینجا ده کورست؟ _ آره، دلم داره براش ضعف میره. آوا پوفی کشید و دوباره دراز کشید. جلوتر رفتم. یک مرد که داشت دیوار کاهگلی درست میکرد متوجه ما شد. من لباس محلی پوشیده بودم. یک لباس بلند سفید و جلیقه محلی. _ کِیِ هستی؟ _ مهاجری جنگزده هستم. نگاهی به پشت سرم کرد. _ پس اسباب زندگیات کجاست؟ _ همه را از ترس جانم گذاشتم و فقط این بانو و بزم رو برداشتم. جلوتر اومد و آوا رو که با ترس نگاهش میکرد نگاه کرد. _ او چرا جامهاش اینگونه است؟ _ جامه مهاجمان را بر تنش کردم که بتوانم از بینشان گذر کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در دوشنبه در 21:18 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 21:18 پارت هشت نگاهش رو از آوا گرفت و پرسید: _ مکانی برای اقامت داری؟ _ خیر غریب هستم اما درهمهایی دارم که میتوانم در اضای مکان اقامت بپردازم. اخم کرد. _ درهم برای چه؟ تو ایرانشهری هستی و من نیز ایرانشهری هستم. پس به سرای ما بیا. آرشا لبخند زد. اون هم خندید و به سمتی راهنماییش کرد. آوا در همون حال مرد رو نگاه میکرد. یک مرد قد بلند و هیکلی که لباس بلند آبی روشنی پوشیده بود و سبیلهای چخماغی بلند و ریش های بلند که تیکههای کاهگل روشون دیده میشد داشت با چشمهای ریز مشکی و موهای فر بلند که زیر کلاه محلی سادش قرار گرفته بود. بعد به دور و بر نگاه کرد. خونهها شکل خونه متروکههای زمان ما بود و کلا ده خونه بیشتر داخل روستا نبود و دور تا دور روستای کوهپایهای درخت قرار داشت و آبگیر هم داخل روستا بود. چند پسر بچه یا فقط با شلوار یا با همون لباسهای بلند که دخترونه پسرونش باهم تفاوت کمی داشت بازی میکردن و چند دختر هم کنار آبگیر نشسته بودن و با گل برای خودشون خونه میساختن. چوبی ایستادند. _ به داخل بیایید تا به همسرم اطلاع دهم. خودش داخل رفت و آرشا هم یکم ایستاد تا با خانمش هماهنگ کنه بعد داخل رفت. یک حیاط ساده و خاکی و چند مرغ و خروس و یک قفس چوبی. از داخل خونه کاهگلی با سقف شیروانی زنی بیرون اومد که لباس بلند جیگری رنگی پوشیده بود و شال بلندی رو دور سر و گردنش پیچیده بود و بعد از روی شونهش به پایین انداخته بود. _ مهمانان ما خوش آمدید! آوا سعی کرد بلند بشه که زن برای کمک بهش اومد. _ خدای من او چرا چنین جامه ای بر تن کرده؟! _ از میان دشمنان میآورمش. اگر او را مانند خودشان نمیکردم به اسارت میبردنش. به آوا که معذب شده بود زل زد. _ پس اعراب اینگونه لباس میپوشند. آرشا و آوا جا خوردن و بهم نگاه کردن. اعراب! آرشا آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد عادی رفتار کنه. زن به آوا کمک کرد تا بلند بشه و با خودش به داخل بردش. آرشا هم پشت سرشون رفت. خونه کوچیک چهل متری که سقف گنبدی داشت و دیوارهاش به سبک دوران مد شده اشکانی شیری رنگ شده بود. روی زمین فرش گلیم پهن بود و گوشه دیوار پشتی بود که با پشتیهای آینده خیلی تفاوت داشت. مرد گفت: _ بنشینید مهمانان! زن آوا رو کنار پشتی نشوند و به پاش نگاه کرد. _ پایت را ببین که چه شده است! بعد به سمت لوازم مطبخ که گوشه اتاق بود رفت. یک تنور هم اونجا بود. یک کوزه با دستمالی برداشت و به سمتش آمد. _ بگذار پایت را ببینم. زن مشغول شد و آرشا و مرد هم همون کنار در نشستن. _ نامت چیست؟ _ آرشا! نام شما چیست؟ لبخند زد. _ نام من داریوش است. از کدام شهر آمدی؟ _ پارسی هستم، از ایالت پارس آمدم. _ عرب ها چگونه هستند؟ آرشا سعی کرد اطلاعاتش رو جوری که اون مرد بفهمه و بیطرفانه هم باشه بگه: _ تا کنون حکومت بزرگی نداشتند و به تازگی به آن دست یافتند، شهر و شهرنشینی ضعیفی دارن و قبیله محور هستند. سوادشان کم و میان غنی و فقیرشان فرق بسیار است. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در سهشنبه در 11:06 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 11:06 پارت نه _ اما من شنیده ام آنان همه با یکدیگر برادر و برابر هستند. _ ای مرد، سخنهای بزرگ در مقام شعار میمانند! خودش کیف کرد با حرفی که زده. مرد پرسید: _ آیا ترسناک هستند؟ _ خیر. _ آیا خشن هستند؟ آرشا یکم فکر کرد تا ببینه جواب درست چیه. _ اندکی. زن رو به مرد گفت: _ بسیار خسته هستند. راهی طولانی آمدند. بهتر است کمی استراحت کنند. مرد پرسید: _ آن زن از آن توست؟ _ خواهر من است. بی حرف رفت و با دوتا گلیم که داخلش پر بود برگشت. _ من و شما در حیاط به خواب رویم و بانوان داخل بمانند. آرشا احساس میکرد توی روستاهای دوران خودشونِ. چند دقیقه بعد باهم بیرون رفتن. آرشا اول از فرصت استفاده کرد و وقتی که مرد نبود پول هاش رو جای خوبی قایم کرد و بعد روی تشک گلیمی که از پر و برگ پر شده بود دراز کشید و چند ثانیه بعد خوابش برد. خوابهای عجیب و غریب دید. بیدار که شد هوا تاریک بود. آتیشی توی حیاط درست شده بود و زن در حال پخت و پز بود و چند بچه کوچیک توی حیاط بازی میکردن. روی برگردوند آوا رو دید که به ستون تکیه داده. _ بیدار شدی؟ _ آره، خیلی وقته. بعد با دست بچهها رو نشون داد. _ ده تا بچه داره. _ طبیعیِِ. بچهها با دیدن آرشا معدبانه و کمی خجالتی به سمتش اومدن تا سلام کنند. داخل خونه که رفت زن خانواده داشت بچهای که خودش رو کثیف کرده بود رو با پارچه تمیز میکرد. چند روزی اونجا موندن اما کسی دنبالشون نیومد. آرشا که دید سهم غذای خانواده رو داره میخوره خودش گوسفندها رو برای چراه میبرد و آوا هم که پاش بهتر شده بود توی کارهای خونه کمک میکرد اما این کارها برای اون خیلی سنگین بودن. هر دو سعی داشتن کمتر با بقیه افراد روستا مراوده داشته باشن چون میترسیدن لو برن. بالاخره آرشا وقتی یک کاروان تجاری رو اون نزدیک دید به فکر افتاد و به مرد فکرش رو گفت. هر دو رفتن و با رییس کاروان صحبت کردن. آرشا گاری و الاغ مرد رو با قیمت بیشتری خرید تا تشکری از کارهایی که کرده باشه. تا جایی که تونست مواد غذایی گرفت و چند کوزه ای رو پر آب کرد. با حرکت کاروان تجاری اونها هم همراهش رفتن. آوا پشت گاری نشسته بود و حالا یک دست لباس ساسانی داشت. آرشا هم پشت الاغ نشست. با کاروان حرکت میکردن اما صحبتی باهاشون نداشتن. وقت غذا دورتر از بقیه سهم خودشون رو میخوردن و برای خواب هم برای آوا چادر کوچیکی میزد و خودش هم توی گاری میخوابید. تمام مدت بزغاله یا دنبالشون بود یا کنار آوا روی گاری و برای خواب هم آرشا توی چادر میبستش تا کسی نبرش. توی کاروان دختری بود که چشمش آرشا رو گرفته بود. آرشا هم به طور غریزی نگاهش جذب اون دختر چشم آبی میشد. حتی یکبار وقتی برای، استراحت ایستاده بودن رییس کاروان به همه دستور داد تا هزینه این وعده غذاشون رو بدن. دختر که تنها سفر میکرد مشغول گشتن لوازم همراهش شد اما انگاری چیزی همراهش نبود که بتونه به عنوان هزینه بده. آرشا چیزی نزدیک وسایل دختر گذاشت. دختر متوجه شد و لبخند کوچیکی زد اما چیزی نگفت. هنوز اسم اون رو نمیدونست. تمام راه آوا کنارش بود اما آرشا داشت اولین احساس نوجوونی رو با اون دختر تجربه میکرد. یک روز همینطور آخر صف تجاری در حال رفتن بودن که آوا گفت: _ آرشا! آرشا بدون اینکه به سمتش برگرده جواب داد: _ بله! _ تو من رو دوست داری؟ آرشا هل شد. این سوال بیمقدمه چینی و یهویی حس بدی بهش دست داد. از آدمهایی نبود که دختر رو به دلیل ابراز علاقه کم شخصیت بدونه اما... _ الان چه وقت این سواله؟ _ پس کی وقتش؟ من خسته شدم دیگه ابراز علاقه ای از تو نمیبینم. نیم نگاهی بهش انداخت و دوباره روش رو گرفت. ـ ابراز علاقه برای چی؟ ما هنوز نوجوونیم. _ خوب اشکالش چیه؟ خیلی ها توی این سن عاشق شدن. یکم مکث کرد بعد گفت: _ تو رو خدا دست بردار. آوا جدی گفت: _ من رو میخوای یا نه؟ _ بست کن. صداش رو بالاتر برد: _ میخوای یا نه؟ آرشا هیسی گفت و با سر اشاره ای به بقیه کرد. آوا با صدای پایینتری گفت: _ میخوای یا نه؟ میخوای یا نه؟ بست کن لطفا! _ فقط جواب من رو بده. هر دو عصبانی بودن. آرشا بیشتر از این نتونست تحمل کنه. _ نه نمیخوام، تو برام مثل خواهری برای چی تصور میکنی بتونیم زن و شوهر باشیم درحالی که بین ما هیچ تفاهمی وجود نداره؟ مگه بچه بازیِ؟ صحبت یک عمر زندگی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در سهشنبه در 11:07 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 11:07 پارت ده آوا سکوت کرد. آرشا نگاهش کرد دید چونهش میلرزه. روش رو گرفت. _ معذرت میخوام که ناراحتت کردم. آوا جوابی نداد. چند روز بعد که باهم توی راه بودن آوا سرسنگین بود. آرشا از این سفر خسته و تنها داشت پشیمون میشد. میخواست برگرده. قرار بود پدرش خودش به دنبالش بیاد اما نیومده بود. ده روز توی راه بودن. آرشا توی فکر و خسته بود. آوا هم کلافه شده بود و غرغر میکرد: _ نمیخوام صد سال پدرت رو ببینی من رو برگردون. آرشا چند روزی جوابش رو نداده بود اما بالاخره یک روز کلافه گفت: _ نمیتونم، نمیتونم هرچی این دستگاه وامونده رو میزنم تغییری ایجاد نمیشه. رنگ از صورت آوا پرید. _ یعنی چی؟! اینجا گیر افتادیم؟! _ درد منم همین پس انقدر روی اعصابم نرو. برای آوا مثل کابوس بود. داد کشید: _ چی میگی آرشا؟! چه بلایی سر من آوردی! _ فقط به من فرصت بده، باشه؟ باید پدرم رو پیدا کنیم اون یک دستگاه دیگه داره. آوا یکم آرومتر شد. _ چطور میخوای پیداش کنی؟ _ اون باید پیدامون کنه. احتمالا برای همین خراب شدن دستگاه پیدا کردنمون عقب تر افتاده ولی حتما دنبالمون میگرده نمیتونه ما رو به حال خودمون بذاره. آوا اومد جوابی بده که صدای فریادی بلند شد: _ اعراب! اعراب! قلب هر دو از جا کند. آرشا فقط نگران آوا بود. دختری که ممکن بود تا چند لحظه دیگه به اسارت در بیاد. شمشیری نداشت و نتونست وقتی که اعراب از کوهها به پایین سرازیر بودن مثل بقیه به مبارزه باهاشون بره. چیزی هم بلد نبود. فقط بهتزده زل زد به مردهایی که با لباسهای پارچه ای و بلند و عمامه به سر از کوه ها سرازیر بودن و شمشیرهاشون رو توی آسمون تکون میدادن. مردهای ایرانی در مقابلشون شمشیر کشیدن اما تعداد اونها بیشتر بود و هر ایرانی با چهار عرب درحال مبارزه بود. آوا وقتی خون رو که از بدن مردهای کشته شده بودن میریخت میدید جیغ میزد و دست آرشا هم روی افسار میلرزی و بزغاله هم همراه بقیه حیوانات با سر و صدا و جفتک انداختن وحشت خودش رو نشون میداد. چند دقیقه بعد شمشیری روی گلوی آرشا قرار گرفت و کلماتی به زبان عربی و لحنی خشن گفته شد. آرشا متوجه شد که منظور اینه پایین بیا. آروم پایین اومد. مرد خواست سمت آوای وحشتزده بره که آرشا زودتر خودش رو به اون سمت کشوند تا جلوی مرد رو بگیره اما با ضربه آرنج اون روی زمین افتاد. مرد آوا رو که فریاد میزد با خودش سمت بقیه زنها برد. آرشا هل شده بود و داد میزد: _ نسا نسا! و سعی داشت به مرد برسونه که این زنش و نباید ازش دور بشه. هرچند که حتی مطمئن نبود کلمات رو درست ادا میکنه. مهاجمها دست مردهایی که زنده بودن رو بستن و فقط یکیشون رو با یک گاری گذاشتن تا زخمیها و کشتهها رو با خودش ببره. زن و دخترها جیغ میکشیدن. مردها هم فریاد میزدن و نگران زنان همراهشون بودن. اونها رو روی گاری گذاشتن و بردن. یک گاری جواهرات رو گذاشتن و پشت اون گاری راه انداختن. آرشا وحشتزده به راه رفته اونها نگاه میکرد. این چه بلایی بود که سر دختر مردم آورده بود؟ کاش اصلا پاش به این دنیا باز نمیشد؟ دستهاشون رو زنجیروار به پشت شترها بستن و خودشون سوار اسب و شتر اونها شدن. یکیشون پای بزغاله ترسیده آرشا رو گرفت و بلندش کرد و با خنده به بقیه نشون داد. بعد پاش رو بست و توی گاری انداختش. اسب و شترها رو حرکت دادن. آرشا از شدت هل چندبار سکندری خورد. پاهاش بیحس شده بود و نگران آوا بود. انقدر حالش خراب بود که نمیتونست بلایی که داره سر خودش میاد رو درک کنه. یکدفعه پشتش سوز کشید. شدت ضربه انقدر زیاد بود که روی زمین افتاد. احساس کرد کتفش از کار افتاده. متوجه نشد چی شده. وقتی سرش رو بالا آورد مردی رو شلاق بدست دید و تازه فهمید چه بلایی سرش آوردن. احساس تحقیر کرد. بلند شد و فریاد زد: _ لعنتی! و به سمت مرد خیز برداشت اما دستهاش که با دیگران در یک زنجیر بود باعث شد نتونه کاری کنه و مرد با لقدی دوباره روی زمین انداختش. صدای خندهشون بلند شد. شلاقی دوباره زد که تن آرشا سوخت. _ یاالله! یاالله! دو نفری که کنار آرشا بودن کمکش کردند بلند بشه. بزور میتونست روی پاش بایسته. حرکتش دادن. نگرانی آوا رهاش نمیکرد. خسته سفر بود و حالا که با این وضع باید پشت غاضبها میدوید خسته تر شده بود. اگه تشنه میشدن باید کلی التماس میکردن تا بهشون آب بدن. آرشا التماس نمیکرد. تا بیحال نمیشد و بقیه یادآوری به عربها نمیکردن که این داره بیهوش میشه آب نمیخورد. کاش نمیاومد! دیگه تاقت نداشت. این چه بلایی بود؟ توی همین شونزده روز اومدنش به اون دنیا حداقل دو کیلو کم کرده بود. روز شونزدهم، یعنی روز شیشم اسارتش از دور یک کاروان کوچیک رو دید. اون کاروان جلوی عربها رو گرفت. مردی از کجاوه سوار بر شترش پایین اومد و با رییس کاروان عرب صحبت کرد. در اون حال چندبار به بردهها نگاه کرد. آرشا انقدر بیحال بود که چشمهاش درست نمیدیدش. یکم بعد مرد عرب جلو اومد و صدا زد: _ عرشا! آرشا نگاهش کرد و آروم گفت: _ منم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در سهشنبه در 14:25 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 14:25 پارت یازده مرد اومد و دست و پاش رو باز کرد و گفت: _ هرچه از تو گرفتند بردار. آرشا اول متعجب نگاهش کرد بعد سعی کرد فرصت رو غنیمت بشماره پس به سمت وسایلش رفت و هرچی بود رو برداشت و پاهای بزغالهش رو هم باز کرد. به همراه مرد عرب به جلوی کاروان رفت. مردی که از کجاوه پایین اومده بود رو دید. لباس اعراب پوشیده بود و چندین انگشتر توی دستش بود. مرد در حالی که با خونسردی نگاهش میکرد گفت: _ چیزی جا نذاشتی؟ آرشا نمیدونست مرد کی هست و چطور با لحجه اونها فارسی رو صحبت میکنه، مغزش هم قفل کرده بود اما گفت: _ دختر عمهم همراهم بود. اون رو به یک گروه دیگه سپردن. مرد با همون خونسردی به فرمانده عرب نگاه کرد و گفت: _ کنیزان را به که سپردید؟ مرد جواب داد اما آرشا چیزی دربارهش نفهمید. خریدار آرشا به سمتش اومد و گفت: _ شانس آوردی که زن ها رو به شهری بردن که من اونجا زندگی می کنم. سر تکون داد. به شتر اشاره کرد. _ می تونی سوار بشی؟ بعد به یکی از مردهای همراهش اشاره کرد شتر رو بنشونه. آرشا با پاهای دردناک روی کجاوه قرار گرفت. اعراب با تعجب نگاه می کردن که این مرد چرا برده ای که گرفته رو سوار شتر کرده. کاروان کوچیک حرکت کرد و بزغاله هم پا به پای شترها می اومد. مرد نگاه های معذب اما طولانی مدتی به آرشا می انداخت اوایل آرشا درگیر عادت کردن با تکون های شتر و گذشتن از ترس افتادن و یادآور اتفاقات این چند روز بود. بعد متوجه مرد شد و گفت: _ شما کی هستید؟ چرا من رو نجات دادید و چطور میتونید به لحجه من صحبت کنید؟ _ یعنی تو واقعا نمیتونی حدس بزنی من کی هستم؟ آرشا سرش رو به معنی نه تکون داد. _ واقعا الان توانایی فکر کردن ندارم. _ تو برای دیدن کی اینهمه راه اومدی؟ یک لحظه مغز آرشا شروع به کار کردن کرد. به مرد خیره شده بود. صورت کشیده که به زردی میزد و چشم های ریز مشکی و صورت افتاده ای داشت. _ شما... _ من پدرتم آرشا! سر آرشا گیج رفت. اگه به موقع کجاوه رو نمیگرفتم افتاده بودم. مدتی جز صدای حرکت حیوانات چیزی به گوش نمی رسید. _ چرا دنبالم نیومدی؟ میدونی چی کشیدم؟ _ من اومدم دنبالت اما تو حرکت کرده بودی. آرشا در حالی که بیحال به مردی که نشون نمیداد از دیدنش خوشحال شده نگاه میکرد گفت: _ کاش اینجا نیومده بودم. متعجب شد. _ چرا؟! دوست نداشتی آخرین آرزوی من رو براورده کنی؟ ممکن بود دیگه نبینمت. خواست جوابی بده اما احترام کرد و سکوت کرد. انقدر عذاب کشیده بودش که دیدن کسی که معلوم بود علاقه ای به دیدنش نداشت براش جذابیت نداشت. _ فقط میخوام آوا رو پیدا کنم. _ پیدا میکنیم، توی شهر خودمونه. اگه هم به کسی فروخته باشش پس میگیریم. آرشا دستهاش رو روی صورتش گذاشت. _ وای خدا اون دختر امانت عمه م اگه بلایی سرش بیاد چیکار کنم؟ _ نترس مرد! سکوت کرد. پدرش به شدت سرد بود. یکم که گذشت گفت: _ اسمت رو من گذاشتم ها. آرشا نگاهش کرد. مرد لبخند زد و گفت: _ اسم منم مهرداد! ته دل آرشا ریخت. همون لبخند مرد یک حرکت کوچکی به سمت صمیمی شدن شد. یک ساعتی که گذشت مهرداد احساس کرد حال آرشا خوب نیست. _ خوبی پسر؟ سر تکون داد یعنی نه. دستور اطراق داد. آرشا تا زدن چادر بیشتر نتونست سرپا بایسته. حتی با اینکه جاش رو پهن نکرده بودن روی زمین چادر افتاد. مهرداد نگران شد. _ سریع کمکش کنید. غلام ها و کنیز همراه برای کمک اومدن. خیلی به آرشا بد گذشته بود. پاهاش ورم کرده بود و چند رد شلاق روی پشت و بازوش بود. روی مچ دست هاش رد طناب مونده بود و مو و ریش هاش بلند شده بود و شپش برداشته بود. به دلیل نخوردن غذای کافی اسهال شده بود. _ باید یکم براش دارو گیاهی پیدا کنیم. به یکی از غلامها گفت: _ برو و از نزدیک ترین مکان دارو گیاهی پیدا کن. اون که رفت خودش بالای سر آرشا نشست و نگاه کرد به بقیه که سرگرم آرشا بودن. بخاطر حال آرشا مجبور شدن سه شبانه روز اونجا بمونند. بعد از سه شبانه روز آرشا چشم باز کرد. اون هایی که همراهش بودن خوشحال شدن و با ذوق رفتن به مهرداد که توی چادر خودش بود اطلاع داد. مهرداد بدو بدو با همون لباس خواب بلند سفید اومد. با خوشحالی گفت: _ آرشا! نشست و بغلش کرد. این بغل هیچ حس خاصی برای آرشا نداشت و از همین هم زجر میکشید. بارها تصور کرده بود پدرش رو ببینه چی میشه اما توقع این رو نداشت. بیحال پرسید: _ چند وقت بیهوشم؟ _ سه شب. بعد به آسمون گرگ و میش نگاه کرد. _ الان هم که صبحه. آرشا گفت: _ لعنت به من! آوا! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در سهشنبه در 20:19 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 20:19 پارت دوازده _ ببین... برای حرکت کردن باید یکم بحال بیای اگه نه باز دوباره همین بلا سرت میاد و دیرتر به آوا میرسیم. آرشا چندبار با مشت به تشک زیر خودش کوبید و نالید: _ لعنت به من! لعنت به من! - هی پسر خودت رو اذیت نکن پیداش میکنیم، بهت قول میدم. اما حال آرشا بهتر نشد. چهار روز دیگه هم اطراق کردن. نگرانی پسر بیشتر شد. توی این مدت مهرداد کنارش مینشست اما نه ازش سوالی میکرد و نه زیاد حرف میزد. فقط گاهی از اتفاقات افتاده براش میگفت. آرشا توی کجاوه نشست و راه افتادن. بنظرش راه خیلی طولانی میاومد. اگه در شرایط عادی بود از دیدن آبادی های تاریخی لذت میبرد اما سختیهای که کشیده بود و نگران و عذاب وجدان برای آوا حالش رو بد میکرد. از طرفی مناطقی رو که پشت سر گذاشتن زیر سلطه اعراب بود و مردم غمگین و ناامید بودن. بعد از چهار شب تقریبا وارد منطقه عراق کنونی شدیم. حالا همه عرب زبان بودند. اونجا برای اولین بار شروع به پرسیدن سوالاتی کرد: _ زمان کدوم خلیفه هستیم؟ _ عمر! میدونست که نمیتونه ائمه رو ببین پس از چیزهای دیگه ای سوال کرد: _ کدوم شهر زندگی میکنید؟ _ کوفه. سر تکون داد و به فکر رفت. میدونست این دوران رفتار عربها با ایرانیان باید بد باشه. _ من رو چطور به بقیه معرفی میکنید؟ _ پسر اولم از همسر ایرانیم که سالها قبل طلاق گرفتیم. آرشا دیگه چیزی نگفت. چند شب دیگه هم توی راه بودن که به نزدیکی کوفه رسیدن. _ باید همین جا بمونیم نصف روز دیگه تا کوفه راه ها امن نیست پس نباید آتیش روشن کنیم. جا برای خواب انداختن و دو نفر شمشیر بدست نشستن. _ اینها اگه کسی بخواد به ما حمله کنه چطور میفهمند؟ با تعجب نگاهش کرد. _ یعنی توی این سفر چند روزه نفهمیدی؟ _ چی رو؟ دوتا مرد رو که مثل خودشون لباسهای تماما مشکی داشتن نشون داد. _ اینها نابینا هستن، فقط از روی صدا و بو متوجه میشن. آرشا جا خورد. چطور تا الان متوجه نشده بود؟ در اصل آرشا متوجه هیچکدوم از همراهاش نبود و حتی بیشتر از چند کلمه ای با پدرش صحبت نکرده بود. عذابی که این چند روز کشیده بود و نگرانی برای آوا حواسش رو از خیلی چیزها پرت کرده بود. چند دقیقه بعد آرشا که خوابش سبک بود با صدای دویدن یکی از محافظ ها بیدار شد و به اون سمت نگاه کرد. سر و صدایی از اون پشت اومد. ایستاد. _ چه خبره؟ نگران محافظ شد و به اون سمت رفت. چشمهاش توی تاریکی کم میدید و نور مهتاب هم انقدر نبود که بتونه راحت ببینه اما متوجه شد که دو نفر باهم درگیر شدن و وقتی دید محافظ چندبار سر اون طرف رو به سنگ کوبید گفت: _ چیکار داری میکنی؟! محافظ درحالی که مرد گیج رو ول نکرده بود به اون سمت برگشت. صدای آرشا رو میشناخت. به عربی کلماتی گفت که آرشا متوجه نشد. انگار از سکوت ارباب زاده فهمید که متوجه نمیشه که اول با پا روی زمین کشید و بعد به چیزی که زیر پاش بود اشاره کرد. آرشا به اون سمت نگاه کرد. اول متوجه نشد اما با یکم دقت فهمید یک بچه روی زمین افتاده. _ این چیه؟! خواست پدرش رو صدا بزنه اما نمی دونست چی باید بهش بگه، یعنی بگه پدر یا بابا؟ یا... داد کشید: _ آقا! آقا! مهرداد از صدا بیدار شد و برای پیدا کردن صدا به دور و بر نگاه کرد. چندتا از کنیز و غلام ها هم بیدار شدن. محافظ دوم سمتی رو نشونشون داد. مهرداد به اون سمت رفت. با دیدن اونها متعجب و به عربی از محافظ پرسید چه خبره. اون هم چیزهایی گفت. آرشا نگران پرسید: _ چی میگه؟! _ میگه این مرد میخواست این بچه رو بکشه. هر دو جا خورده بودن. _ چرا؟ مرد عربی جواب نداد. محافظ لقدی به زانوش زد و اسلحه رو روی گلوش گذاشت. مرد ترسید و به عربی چند جمله گفت. مهرداد برای آرشا ترجمه کرد: _ گفتن این پسر رو بکشم. آرشا به پسر کوچیک نگاه کرد که بنظر نمیاومد بیشتر از هشت سال داشته باشه. پسر بیهوش بود. _ ازش پرسید چرا. مهرداد پرسید و مرد جواب داد. مهرداد مکث طولانی کرد و رو به آرشا جواب رو گفت: _ این پسر دوم یک مرد پولدار و مادر پسر اولش دستور داده بکشش که جانشین مرد پسر خودش بشه. آرشا جا خورد. به سمت پسر رفت و بلندش کرد. متوجه شد سر پسر آسیب دیده و خون اومده. عمامه ای که مهرداد بهش داده بود رو باز کرد و دور سر بچه بست و بقیه ش رو با خنجره کوتاه کرد و بعد بدون اینکه به سمتی نگاه کنه گفت: _ بپرسید پسر کیه؟ با جواب هر دو خشک شدن. _ پسر معاویه. **چهار ماه بعد** به کوفه وارد شدن. مردم گفتن کاروان اونها هنوز نرسیده. آرشا اصرار داشت که بریم و پیداش کنیم اما مهرداد راضیش کرد که باید بایستیم تا بیاد و ازش بپرسیم دختری با مشخصات آوا رو کجا فروخته. این مدت آرشا احساس میکرد در برزخِ. پسر بچه هم هنوز بهوش نیومده بود و هر روز طبیب بالای سرش میآوردن. مهرداد به طبیب پولی داد و گفت: _ احدی متوجه نشود برای معاینه کودکی ناشناس به سرای من میآیی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 00:20 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 00:20 پارت سیزده اما با همه اینها نگرانیش کم نمیشد. _ این بچه ذات خوبی نداره چون از پدر خوبی نیست و معلوم نیست مادرش هم کی باشه پس بذار ببریم یکجا ولش کنیم. _ این چه حرفیه؟! امکان نداره. چند روز بعد با پیشنهاد دیگه ای برگشت. _ حداقل بذار بریم و تحویل پدرش بدیم. _ نه نمیذارم، از دست بردن توی تاریخ خوشم نمیاد. بعد هم اینکه مادر یزید دوباره برای کشتنش راه پیدا میکنه. تا اینکه ایده آخر رو پذیرفت. _ میفرستمت شهر دیگه ای برای زندگی مدتی بمون، تکلیف بچه رو که مشخص کردی برگرد. بنظر آرشا خوب بود چون توی کوفه از خیلی لحاظ اذیت بود. برای یادآوری دوباره میگم... مهرداد نوه رادوینِ پس طبیعتا توی این دوران نیست اما رادوین پیداش می کنه و با یک نسب دروغین به دوران ظهور اسلام میفرسته برای همین همه فکر می کنند که مهرداد با اسم حبیب بن رضا نسبی عربی داره. وقتی مردم میفهمند مهرداد پسری نیمه ایرانی داره مسخرش و حتی سرزنش میکنند. آرشا هم از این تمسخرها در امان نمیمونه. هرچند که زبون اونها رو بلد نیست اما از نگاهها، پوزخندها و بیمحلیهاشون متوجه نوع نگاهشون به ایرانی میشه. از طرفی آرشا هم دل خوشی ازشون نداره. مسئله دیگه ای که اذیتش میکرد خود زندگی در خونه مهرداد بود. متوجه شد مهرداد با اطلاعاتش از آینده و توانایی ساخت لوازم عجیب و پیشبینی هاش شغل رمالی یا بهتر بگیم جادوگری رو پیشه خودش کرده بود. این نوع زندگی، دروغگویی، تزیین ترسناک خونه، گول زدن افراد جاهل آرشا رو اذیت میکرد. از طرفی افراد خانواده هم برای آرشا سختی آور بودن. مهرداد بیست غلام و پونزده کنیز داشت. جز اون سه همسر هم داشت. حنانه همسر اول سه فرزند داشت: بنیامین سیزده ساله، واحد برادر دو قلوش و مریم دوازده ساله زینب همسر دوم دو فرزند داشت: محمد پونزده ساله و زینت دوازده ساله ناهید همسر سوم هم دو فرزند داشت: وحید یازده ساله و نرجس شیش ساله جز اونها دو کنیز هم از پنج کنیزی که به خلوت ارباب خودشون راه پیدا کرده بودن بچه داشتن. مبینا لیلای چهار ساله رو داشت پس آوا چی؟ مهرداد قول داد که به محض اومدن کاروان درباره آوا پرس و جو کنه. قرار شد آرشا رو به روستای همسر دومش بفرسته. پولی به آرشا داد و شیش غلام و سه کنیز در اختیارش گذاشت. _ اینها هدیه من به تو هستن اما قول بده هیچوقت آزادشون نکنی چون بهشون احتیاج پیدا میکنی. جز این دوتا واحد رو هم برات میفرستم. پسر کاری هست و با وجود اینکه نیازی نیست از پس کارهای سنگین بر میاد و در شمشیر زنی هم مهارت داره. میتونی شمشیر زنی اولیه رو ازش یاد بگیری. واحد وقتی ماجرا رو فهمیده بود با وحید صحبت کرده بود و اون رو راضی کرد باهاش بیا. _ باید از شر این پسر عجم راحت بشیم. برای اینکار به کمک تو احتیاج دارم. قرار شد شب حرکت کنند. آرشا پسرک مریض رو توی کالسکه ای گذاشت و به پشت اسب بست. بقیه هم جاگیر شدن. _ تا اونجا چقدر راهِ؟ _ سه شبانه روز فقط. پس میشد شیش روز. کاروان حرکت کرد. آرشا خودش سوار شتر بود و طبیب رو هم همراه خودشون میبردن. به اصرار آرشا کاروان هر چهار ساعت میایستاد تا طبیب پسر رو معاینه کنه. برای ناهار ایستادن. کنیزان سفره انداختن و غلامان محافظ ایستادن. همه دور سفره نشستن. سوپی که برای اول راه آماده کرده بودن رو کنار مرغ گذاشتن. آرشا به برادرهاش گفت: _ بخورید، راه طولانی ضعف میکنید. واحد نیم نگاهی به مثلا برادر انداخت و رونی برداشت و مشغول شد. آرشا اول سوپش رو خورد و بعد با مرغ خودش رو مشغول کرد اما زیاد نخورد. کنیز و غلامها هم توی سفره جداگانه میخوردن. کار آرشا که تموم شد به دور و بر نگاه کرد که با چه چیزی میتونه دستهاش رو تمیز کنه که کنیزی سریع با لگن و حوله اومدن. دستهاش رو تمیز کرد و بلند شد و رفت به پسرک سر بزنه. رنگ پسر زردتر از اونی بود که متوجه رنگ اصلی صورتش شد. چشمهاش هم بسته بود و فقط موهای بلند مشکی رنگش معلوم بود. تا شب دوباره حرکت کردن. توی تاریکی به خواب رفتن. آرشا به این طرز زندگی عادت نداشت. ترس از حیوانات درنده راحتش نمیذاشت. جز اون نگرانی از مار و عقرب و راهزنها هم اجازه خواب راحت رو بهش نمیداد. گاهی هم شن و ماسه ای به بینیش میرفت و باعث عطسهش میشد. خوابیدن غیر ممکن بود در چنین وضعیتی. ترجیح داد فردا توی کجاوه بخوابه. اما به دلیل تکونهای شتر نتونست. در نهایت تا شب حسابی خسته بود و سرش به زمین نرسیده خوابش برد. توی راه از برادرش وحید پرسید: _ چرا این زن ارباب اینجاست؟ مهرداد رو ارباب صدا میزدن. با اینکه بچهها پدر صداش میزدن اما آرشا نمیتونست اینطور باهاش راحت باشه. وحید طوری که نشون میداد علاقه به هم صحبتی با آرشا نداره گفت: _ رابطه حنانه خانم و زینب خانم بهم خورد و پدر هم برای آرامش خانه چنین کرد. در اصل بچههای مهرداد هم فارسی بلد بودن. یعنی مهرداد به عنوان مردی که چند سال در ایران بود بهشون فارسی هم یاد داده بود. _ زینب خانم چه رفتاری داره؟ وحید از لحجه آرشا بدش میاومد اما به اجبار جواب داد: _ بنظر من او بانویی است که همیشه در خواب بسر میبرد، هیچکاری از دستش بر نمیآید و هیچ خیری از او به اطرافیانش نمیرسد. تندخو است و بسیار زود نیز بهش بر میخورد. آرشا خندش گرفت و دیگه سوالی نپرسید. به فکر فرو رفت. به فکر خانواده خوشبختی که داشت. به فکر آرزوهایی که داشت. یعنی چی در انتظارش بود؟ شبش به کاروان حمله شد. غلامها تونستن راهزنها رو فراری بدن و همون شبانه در تاریکی فرار کردن. آرشا خیلی ترسیده بود. اگه بلایی سر یکی از همراهها میاومد چی؟ اگه غلامی کشته میشد یا کنیزی... کاش اصلا زن همراه خودشون نمیآوردن. فردا شبش که شد یکی از غلامها که ایرانی بود پیش آرشا که تکیه به دیوار نشسته بود رفت. _ حالتان خوب است؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 15:42 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 15:42 پارت چهارده آرشا بدون اینکه نگاهش کنه گفت: _ آره. دیشب بسیار وحشتزده بودید. آرشا سر تکون داد اما اون مرد توی تاریکی ندید. _ بهتر نیست خود را تسکین دهید؟ _ چطور؟ مرد به سه دختر که زیر درخت نشسته بودن و موهای خودشون رو شونه میکردن اشاره کرد. اون سه کنیز بودن و به کنیز حجاب وارد نبود چون ارزش زن آزاد رو نداشت و برای بدست آوردنش نیاز به سختی کشیدن راضی کردن خودش و خانوادهش و مراسمهای و سنتها نبود و فقط باید از صاحبش خریداری میشد. آرشا اول متوجه حرف غلام نشد. بعد که فهمید اومد رفتار تندی نشون بده اما یکدفعه بدنش یخ زد. آره اون کنیزها برای اون بودن. یعنی نوعی از همسر به حساب میاومدن. تازه فهمید چرا اینها رو مهرداد براش فرستاده. اون دربارهش چی فکر میکرد؟ کلافه بلند شد و رفت تا بخوابه. اون موقع مشکل آرشا چیز دیگهای بود. بخاطر آب و هوا، کثیفی، استرس یا هرچیزی موهاش در حال ریختن بود. اما از فرداش حواس آرشا بیشتر جمع کنیزها بود. تا اون موقع متوجه نشده بود اما کنیزها برای جلب توجهش هرکاری میکردن ولی آرشا فکر میکرد چون اونها خدمتکارن اینطور میکنند. حس بدی داشت و نگران آوا هم بود. یعنی اون در چه موقعیتی هست؟ آرشا از شدت نگرانی مدام می خواست خودشرو سرگرم کنه و این افراد همراهش رو گیج می کرد چون از اون ها توقع سرگرمی داشت. اون روز برای اولین بار با کمک ترجمه غلامی ایرانی اسم کنیزان رو پرسید. اونها خوشحال از اینکه بالاخره اربابشون بهشون اهمیت داده اسمها رو گفتن: _ نام من فاطمه است. نژادی رومی دارم که در شام به اسارت مسلمانان در آمدم. در روم نامی داشت به معنای خورشید. _ آیا مسلمان هستی؟ فاطمه خیلی خوشحال بود که آرشا باهاش حرف میزنه. ممکن بود بجای اون شوهر بداخلاق و پیر و زشت این پسرک جوون گیرش بیاد. _ خیر، اما اگه شما بخواهید... نه اذیت نمیخوام بزور مسلمون بشی. فاطمه سی سال سن داشت، تقریبا دو برابر سن آرشا. _ دوست داری پیش خانوادت برگردی؟ _ آری، چه کسی است که دوست نداشته باشد؟ آرشا سکوت کرد. با خودش فکر کرد بعد از رسیدن فاطمه رو با دوتا غلام میفرسته تا به کاروانی برای برگشت بپیونده. حتی با اینکه مهرداد گفته بود... از دختر دوم پرسید: _ نامم آسنات است. یهودی هستم. اهل مصر. اسیر اعراب شدم. _ دوست داری پیش خانوادت بری؟ آسنات بیست و چهار ساله بود و باز هم پر سنتر از آرشا. _ پدرم در جنگ کشته شد و مادر نیز ندارم، آشنایی هم ندارم. آرشا چیزی نگفت. آسنات دختری قد کوتاه و خوش هیکل بود که پوست سبزه تند و نرمی داشت و یکی چشم های آبیش به طور عجیبی کج بود. موهای صاف آجری رنگی داشت و فارسی دست و پا شکسته ای توی خونه مهرداد یاد گرفته بود. آرشا به نفر سوم نگاه کرد. _ دره هستم، اهل همین سرزمین. پدرم مرا به پدرتان فروخت. دل آرشا سوخت. چطور میشه کسی با دختر خودش این کار رو بکنه. دختر هم سنهای فاطمه بود. قد بلند و خوش هیکل بود و پوستی سفید داشت و صورتی قشنگ داشت و چشمهای دودی رنگش نشون می داد مهرداد روی رنگ چشمهای کنیزاش حساسِ. موهای وحشی تمام سفیدی داشت و زال بودنش بهش زیبایی عجیبتری داده بود. اون شب رو آرشا با آرامش خیال بیشتری خوابید چون فردا قرار بود این سفر نفرت آمیز تموم بشه. در خانه مهرداد هم خبر داشتن که همین روزها فرد جدید خانواده باید برسد پس خانه را هر روز تمیز و مرتب میکردن و کنیزها هر وعده غذا چیز خوبی درست میکردن که شاید در این وعده خانواده برسد. اتاقی هم مرتب و آماده شده بود و چند پارچه جدید برای عضو جدید خریداری شده بود تا به موقع یکی از کنیزها که خیاطی بلد بود برایش لباس بدوزد. روز بعد به روستا که فقط سیزده خانه کاهگی داشت رسیدن. آرشا مثل وقتهایی که مسافرت تاریخی میرفتن از دیدن این خانهها لذت میبرد. زینب به استقبالش آمد. داخل خانه که رفتن خانواده زینب هم به استقبال مهمانان آمدند. اینبار آرشا با روی بازتر با خواهر و برادرش آشنا شد. دو نوجوون داخل اومدن و کنار دیوار ایستادن. زینت سرش پایین بود اما محمد سرش رو بالا آورده بود و به برادری که زیاد تفاوت سنی باهاش نداشت خیره شد. زینب معرفی کرد: _ محمد پسرم! محمد که پسری با سیاست اما خشن بود جلو اومد و به عربی خوش آمد گفت. آرشا با اینکه متوجه معنی واژه ها نشده بود با لبخند سر تکون داد. زینب زینت رو معرفی کرد. زینت سرش رو بالا آورد و آرشا تونست چشمهای آبیش رو ببینه. تعجب کرده بود این همه زن چشم رنگی رو مهرداد از بین اعراب چطور پیدا کرده اما انگار تنها ملاک مهرداد چشم رنگی بودن بود چون هیچ تناسب دیگه بین انتخاب زنهاش وجود نداشت. یکدفعه یک خنجر به قلب آرشا خورد. مادر خودش هم چشم رنگی بود. احساس نفرت کرد. از مردی که مادرش رو به دلیل زیبایی خواست احساس نفرت کرد. به خودش اومد و فهمید که مدتی توی فکر. دوباره به زینت که دختری آروم و تیزهوش بود خیره شد. - از دیدنت خوشحالم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 15:42 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 15:42 پارت پونزده زینت که مدت زیادی با پدر زندگی نکرده بود مثل مادر فارسی بلند نبود. جلو اومد. و با احترام دست برادر رو بوسید. واحد جلو اومد و با بیخیالی به زینب چیزی گفت و زینب جوابی داد. چند دقیقه بعد پسر مریض و طبیب ساکن یک اتاق شدن و سه برادر ساکن یک اتاق و کنیزها توی سالن اصلی میخوابیدن و غلامها توی بهارخواب. آرشا اولین کاری که کرد این بود که کنیز رو به دو غلام سپرد تا به خانوادش برسونندش. حالا نه غلام و دو کنیز همراهش بود. زندگی توی روستا آغاز شد. خانواده زینب کشاورز بودن و توانایی خرج اون گروه رو نداشتن پس آرشا دستور کار به غلامهاش رو داد. بعد هم پاتوق خودش رو مسجد کرد و بیشتر وقتها اونجا بود. توی اون روستا هم توهین به ایرانی ها رواج داشت و وقتی فهمیده بودن زبون آرشا فارسی اذیت ها شروع شد. آرشا روزها توی روستا قدم میزد و از دیدن آثار و فرهنگ باستانی زنده لذت میبرد. شروع به یاد گرفتن زبان عربی کرد و در کنارش شمشیر زنی هم آموزش میدید. شمشیر براش خیلی سنگین بود. اتفاق غیر منتظره ای افتاد. یک روز روستا آتیش گرفت. آتیش به خونه اون ها هم سرایت کرد. آرشا سریع به اتاق پسرک رفت و روی شونه ش انداختش و بیرون اومد. تا شب مردم به سختی تونستن آتیش رو خاموش کنند. بعد کنار هم نشسته بودن و کاسه چه کنم چه کنم دستشون گرفته بودن. یکی شون به عربی رو به آرشا چیزی رو فریاد زنان گفت. غلام فارسی تبار جوابی داد و مناظره ای به وجود اومد. آرشا از وحید پرسید: _ چی میگن؟ - میگوید این پسرک فارس ما را به این روز انداخته چون ما نژاد پست او را یادآوری کردیم. بعد از گفتن این حرف پوزخند زد اما آرشا اصلا خودش رو ناراحت نکرد چون بنظرش اصلا نیاز به بحث نبود که سرزمین فرهنگ و هنر کدوم سرزمین و سرزمین بادیه نشین کدوم سرزمین. _ ادریس چه جوابی داد؟ ادریس اسم غلام فارسی زبان بود. _ نگران نباشید! او را سر جایش نشاند. بعد روش رو گرفت. آرشا رو به آسمون کرد و گفت: نمیتوانم به کسی بفهمانم در من چه میگذرد من حتی دیگر نمیتوانم آن را برای خودم توضیح دهم اما تو که میدانی... حواست باشد🌱 اعتماد از لحجه برادرش تعجب می کرد چون بقیه ایرانی ها این لحجه رو نداشتن اما احساس می کرد شاید برای محل زندگی اون ها هست. اون شب کسی نتونست تقصیر رو گردن آرشا بندازه نه برای اینکه دلیل نداشت که برای تندی با یک ایرانی نیازی به دلیل نبود بلکه بخاطر اینکه آرشا نه غلام مصلح داشت. نیاز به کوچ شد. هرچی لوازم و حیوون برای شون مونده بود رو آماده کردن و حرکت کردن. _ کجا میریم؟ _ یک روستا هست که سه روز با ما فاصله داره. اون سه روز مردم هرچی داشتن رو باهم خوردن. فقط یکبار یکی گفت: _ چرا باید به این برده. و به آرشا اشاره کرد. _ طعام دهیم؟ هرچند آرشا چون زبونش رو نفهمید چیزی نگفت. روستای جدید صد نفر جمعیت داشت و با پنجاه نفر اومده مشکلی نداشت. مردم اجازه خواستن که کناری شروع به ساختن خونه کنند. آرشا کلافه شد. اعراب که به مهمان نوازی معروف بودن تا تموم شدن خونه ها مهاجران رو جای دادن. آرشا و افرادش هم خونه ارباب روستا رفتن. آرشا غلامی رو فرستاد که خبر رو به پدرش بده و ساکن شد. ارباب روستا پنج پسر و چهار دختر داشت. اتاق های زیادی داشت که به آرشا داد. آرشا کمتر بیرون می اومد و بیشتر سعی در آموزش دیدن داشت. رزمی و عربی یاد می گرفت. اما چندبار ارباب به اتاقش اومد. دفعه اول آرشا خیلی تعجب کرد و بلند شد. مرد خندید و ازش خواست بشینه. آرشا سریع ادریس رو صدا زد تا ترجمه کنه. انگار مرد دلش گرفته بود و میخواست با مهمونش آشنا بشه.کم کم این دیدارها بیشتر شد. غلامش که برگشت مقدار زیادی پول به همراهش بود. این پول هم کمک هزینه به ساخت خونه برای زینب بود و هم پولی که آرشا بتونه این مدت رو اونجا بگذرونه. اما آرشا متوجه شد این پول خیلی بیشتر از اون چیزی که بدرد میخوره. فکری توی ذهنش اومد. چند روزی براش وقت گذاشت. دوست نداشت به کوفه برگرده. از کوفه متنفر بود. از طرفی هم دوست داشت یک کار مهم انجام بده تا وقتی از اینجا میره چیزی از خودش به یادگار بذاره. این مدت که فکر میکرد تصمیم دیگه ای هم گرفت. شروع به نوشتن یک نامه کرد. میدونست که اجازه نداره دیداری با ائمه داشته باشه پس نامه ای نوشت و فرستاد. توی اون نامه به خط خودش کل ماجرا رو تعریف کرد. حتی از اتفاقات دوران خودش و احساستش گفت و نامه رو به همراه یکی از غلام ها و یک هدیه کتاب که با خودش آورده بود براشون فرستاد. اون روزها اتفاق خاصی افتاد. عمر کشته شد. همهمه ایجاد شد. یک ایرانی به اسم فیروز کشته بودش و مردم، حتی اون هایی که به عمر علاقه نداشتن عصبانی شدن چون... _ این بردگان که زیر سایه ما زندگی می کنند چطور به خودشان اجازه می دیدند چنین کنند. بردگان ایرانی شان را به زیر مشت و لگد می گرفتند یا اگه خودشون این کار رو نمی کردن بقیه بردگان اون ها رو کتک می زدن و حتی خنجره توی قلب چند برده فرو کردن. زن های عرب کنیزهای ایرانی رو کتک می زدن و به داخل حیاط می انداختن. اما هنوز یک ایرانی بود که توی خونه ارباب بود. مردم به اون خونه هجوم آوردن. غلام های ارباب و آرشا برای مقابله رفتن. ارباب به آرشا گفت: _ از اتاقتان بیرون نیایید، ما از شما مراقبت می کنیم. آرشا توی اتاقش پنهان شد و ادریس هم پیشش موند. بقیه برادرها هم به اتاق خودشون رفتن. صدای همهمه زیاد بود. آرشا گفت: _ دوست ندارم کسی بخاطر من آسیب ببینه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 21:46 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 21:46 پارت شونزده این رو به پسر بزرگ ارباب گفتن و اون هم پیشنهاد داد: _ شما که بیرون رفتید به مردم می گوییم که حضور ندارید و اجازه دارند خانه را برگردند. به سمت در پشت خونه بردشون و اون ها خارج شدن. نمیدونستن کجا برن. پشت چندتا از خونه ها توی تاریکی مخفی شدن. از پشت دیوار میدیدن مردم رو که با هر سلاحی که پیدا کرده بودن در حال برگشتن بودن. بنظر می اومد مشکل حل شده که یکدفعه صدای واق واق سگی بلند شد. ادریس سعی کرد سگ رو بیصدا بترسونه اما مردم متوجه شدن و گفتن: _ انگار کسی آنجاست. به اون سمت اومدن. نفس دو مرد حبس شد. یکی شون داد کشید: _ او همان مرد عجم هست. به سمتش حمله کردن. ادریس بلند شد تا از اربابش مراقبت کنه. اون ها نمی دونستن ادریس هم ایرانی وگرنه اون رو هم نابود میکردن. به سمت آرشا خیز برداشتن. بلند شد تا خودش رو نجات بده اما دست و پاش رو گرفتن و به دیوار چسبوندنش. مردی که مشعل دستش بود آتیش رو به سمت صورت آرشا نزدیک کرد. آخرین صدایی که شنیدن این بود. _ خدا! **یک ماه بعد** بسم الله الرحمن الرحیم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله السلام علیکم و رحمت الله و برکاتو درود خدا بر بنده خوبش آرشا مدتی است که در اینجا اقامت دارید و احوالات شما را می دانیم و منتظر نامه تان بودیم از آنچه تا رسیدن نامه ما به شما خواهد گذشت نیز اطلاع داریم صبوری کنید که صبر راه مردان بزرگ است. این را نیز بدانید که رسالت شما در هرجهان و زمانی پابرجاست پس در سرزمین اعراب نیز جهاد خود را ادامه دهید کینه به دل نگیرید که قلب را سیاه میکند و به دنبال انتقام نگردید که به سوی ظلم می برتان. به زودی حقایقی را میفهمید که قلبتان را به آتش می کشد پس سخنان من را آن روز به خاطر بیارید از هدیه شما نیز متشکرم کتاب جالبی است. من نیز برای شما قبایی فرستادم زیرا شما با جامه هایی که در ایران تهیه کردید میگردید و شما را بیشتر آزار میدهند. بدان که سرزمین کنونی اسلام به زودی درگیر آشوب خواهد شد پس به کمک شما نیاز داریم سواد بیاموزید اما نگذارید کسی بفهمند که ما به شما نیاز داریم. یا حق* وقتی آرشا این نامه رو میخوند. صورتش داغ داغ بود و هنوز با پارچه بسته شده بود. سوختگی درد وحشتناکی داشت و این درد تمام این ماه ادامه پیدا کرده بود. خدا می دونست که اگه ادریس نمی رفت و غلامها رو صدا نمیزد چه بلایی سر آرشا میاومد. چون قرار نبود بمیره پس باید درد چند برابر رو تحمل می کرد. همون شب طبیب بالای سرش اومد اما اونجا دیگه امن نبود. نصف شب ارباب به روستای دیگه ای با پنج روز فاصله فرستادش. تمام این پنج روز آرشا توی کجاوه از درد فریاد میزد و طبیب به سختی با نرم کردن گیاه های دارویی و مخلوط کردن با چیزهای دیگه سعی داشت صورتش رو آروم کنه. روستای جدید پنجاه نفر جمعیت داشت اما آب رود و زمینهای کشاورزی داشت که توی مناطق عرب نشین عجیب بود. اما آرشا نمی تونست این ها رو ببینه چون درد شدید و داروهای خواب آور شب و روزش رو یکی کرده بود. مهرداد که ماجرا رو فهمید غلامهاش رو به روستا فرستاد و دستور داد خونه ضاربها رو غارت کنند و آتیش بزنند و ضارب ها هم کتک بزنند. اما این چیزی نبود که آرشا میخواست. این مدت خبر دادن که اون پسر بچه هم بهوش اومده و مهرداد خبر فرستاده بود که پسر فراموشی گرفته. آرشا که جز دوتا چشم بقیه صورتش کامل پوشونده شده با پارچه های آغشته به گیاه شفا بخش بود نامه فرستاد که به پسر بگین من برادرشم و شما پدرش و مادرشم هم فوت شده. مهرداد قبول کرد و همه رو سپرد که اینطور بگن و اسم پسر رو اعتماد گذاشتن. طبیب داخل اومد. _ حالت بهتر است؟ طبیب ایرانی بود. طب پزشکی ایران خیلی بالاتر از عرب بود پس خیلی طبیب ایرانی داشت. مرد به سمتش اومد و دستش رو گرفت. - امروز میتوانم صورتت را باز کنم. آرشا ناله ای کرد. چطور میتونست خودش رو توی اون شکل ببینه؟ اگه همیشه اینطور میموند چی؟ طبیب مشغول باز کردن صورتش شد. قبل از اون هم صورتش رو هر روز باز می کردن و دوباره میبستن و هردفعه درد قابل توجه ای داشت و از اونجایی که باید دارو رو پاک می کردن و دوباره روی صورتش میزدن زخم ها به شدت درد میگرفت. _ خودت را ببین. طبیب آینه ای که به خوبی آینه های امروز نبود به دستش داد. اما آرشا توی همون آینه هم با دیدن صورت باد کرده و پر از جوش خودش تمام صورتش سرخ بود و به لپهاش افتاده بود و لبش سیاه و باد کرده بود و بینیش از حالت طبیعی خارج شده بود. آرشا آینه رو روی زمین انداخت. به خونه برگشت. همه با دیدنش ناراحت شدن. آرشا سر بزیر به اتاقش رفت و شروع به گریه کردن کرد. چند روز آینده آرشا توی اون اتاق موند تا وقتی که خبر دادن مهرداد اومده. از اتاقش بیرون نیومد. _ بگو چیزی از پسرت برای دیدن نمونده. اما چند دقیقه بعد در باز شد و مهرداد داخل اومد. آرشا سریع روش رو گرفت. مهرداد رفت و دو زانو مقابلش نشست. دستش رو زیر چونه آرشا گذاشت و روش رو به سمت خودش برگردوند. دستش زیر چونه آرشا لرزید. _ خدای من! دوباره بغض گلوی آرشا رو فرا گرفت. وقتی سرش روی سینه مهرداد قرار گرفت صدای گریه ش به آسمون رسید. یکم در همون حال گریه کرد که صدایی اومد: _ پدر! هر دو جدا شدن و به اون سمت نگاه کردن. پسر بچه با دیدن چهره آرشا ترسید و یک قدم عقب رفت. مهرداد به پسر اشاره کرد. _ برادرت، اعتماد! یکدفعه حسی وجود آرشا رو گرفت. حسی مثل عشق و انگیزه. مهرداد همون جا موند و خونه ای برای آرشا ساخت. ساختمون خونه شصد متر بود که دویست متر بیرونی و بقیه اندرونی بود. در اندرونی هم سیصد متر خونه و بقیه حیاط بود. بیرون سنگ فرش شده بود و چهار باغچه بزرک و حوضی وسط اون داشت. اصطبل، انبار و شیش اتاق کنار دیوار بیرونی بود. اندرونی هم دو باغچه بزرگ داشت و حوض کوچیکی با بالکن بزرگ. چهار اتاق در کنار دیوارهای حیاط اندرونی بود و چهار اتاق داخل خونه. آرشا گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 21:47 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 21:47 پارت هفده _ من با خونه ای به این بزرگی چیکار کنم؟ _ خونه خودته هرجور دوست داری پرش کن. به هر دو غلام یک اتاق داد و فقط ادریس اتاق جداگانه توی بیرونی داشت که جمعا شد پنج اتاق و اتاق آخر رو کارگاه بافندگی کرد و دستور داد زن و دخترها میتونند برای آموزش بیان. البته فقط زنان بیوه و بیسرپرست جرات اومدن پیدا کردند و یک خانم هم به عنوان مربی انتخاب شد و چهارده زن در ساعت های مختلف شروع به آموزش کردن. مهرداد زمین کشاورزی بزرگی برای آرشا تهیه کرد که غلامها درش کار رو شروع کردن و انبار هم به این منظور استفاده میشد. اندرونی هم دو اتاق در حیاط رو به دو کنیز داد و خودش هم در یک اتاق در بیرون مستقر شد و اتاق آخر رو به اعتماد هشت ساله داد. از داخل خونه هم به عنوان مسافرخونه استفاده کرده بود. آرشا کمتر از اتاق بیرون می اومد و وقت خودش رو برای آموزش دیدن عربی می ذاشت و برای تمرین شمشیر بازی بیرون می اومد. اعتماد هم تنها فردی بود که جز در مواقع ضروری پیشش می اومد. اعتماد هیچ خاطره ای در ذهنش نداشت و روزی چند ساعت به خاطراتی که برادرش براش ساخته بود گوش می داد. رابطه آرشا و اعتماد خوب بود. اغلب شبها اعتماد نمیتونست تنها بخوابه. _ در عالم رویا میبینم مرا در کیسهای انداختند و بر روی زمین میکشند. برای همین کنار آرشا میخوابید. اوایل از دیدن صورت ورم کرده آرشا میترسید اما کم کم براش عادی شد. گاهی میپرسید: - برادر، هنوز درد دارید؟ و آرشا میگفت: ما زخم ترین شاخه ی این جنگل خشکیم تیغ و تبری نیست که ما را نشناسد ! مهرداد هم به شهر خودش برگشت و حتی کمتر برای آرشا نامه مینوشت. مردی که آرشا همخونه اون شده بود از ریش سفیدان قبیله خودش بود که با آرشا مهربانی می کرد. مرد خیلی زود متوجه شد آرشا استعداد تجارت داره و به دلیل ثروتی هم که در دست داشت بدش نیومد باهاش همکاری کنه. پیشنهاد با آرشا هم در میون گذاشت. آرشا گفت: _ بگذارید با پدرم مشورت کنم. نامه به پدرش داده شد و اون هم بنظرش خوب اومد اما وقتی آرشا موافقتش رو اعلام کرد مرد گفت: _ ما را رسم است برای اطمینان به اتحاد دخترهایی بین خودمان رد و بدل کنیم. شما می توانی دختری از من بگیری و من خواهری از شما. آرشا گفت: _ نه من اجازه تصرف در زندگی شخص دیگری را دارم و نه خودم قصد ازدواج دارم. مرد مدتی فکر کرد و بعد قبول کرد بدون اتحاد خانوادگی این معامله پرسود رو شروع کنند. با همه این ها کاروان به این زودی حرکت نکرد. _ به تازگی حاکم عوض شده است و وضعیت شهرها ناامن است. آرشا هم عجله ای نداشت. فکر می کرد بزودی پدرش راهی برای برگردونش پیدا می کنه. اما این انتظار بازگشت داشت طولانی میشد. بیشتر روز رو غمگین کناری مینشست و به فکر فرو میرفت. مثل پرستوی توی قفس شده بود که زمان مهاجرتش بود و دلش طاقت نمیآورد. با مرور زمان صورتش هم بهترشد. اعتماد برادر خوانده کوچک آرشا مریض شد. طبیب گفت: _ احتمالا بخاطر ضربه به سرشه. _ اما اون بالا میاره. باز هم نظر طبیب به همین بود. آرشا خودش از اعتماد مراقبت می کرد و شب ها براش داستان تعریف می کرد و شاهنامه می خوند و سعی داشت با همون عربی نصف نیمه ای که بلده به اعتماد فارسی یاد بده. آرشا چون عربی رو اونجا یاد گرفته بود راحت تر می تونست ادبی صحبت کنه، یعنی در اصل عربی رو ادبی یاد گرفته بود اما زبون فارسی رو نه. صبح اعتماد رو به حموم برد. از اتفاق قبلی ترسیده بود و توی روستا سعی می کرد زیاد آفتابی نشه اما بچه باید به حموم می رفت. _ برادر پوستم رو کندی! _ باید خوب تمیزت کنم چون بخاطر مریضی نمی تونی زیاد بیرون بری. اما هنوز بیرون نیومده بودن که حالش بد شد و خون بالا آورد. آرشا بچه رو بغل گرفت و وحشت زده تا خود مطب دوید. طبیب معاینه کرد و گفت: _ او را به خانه ببرید. زیاد زنده نمی ماند. آرشا اعتماد رو به خونه برگردوند و توی اتاقش گذاشت و خودش بیرون از اتاق گریه کرد. غذای اعتماد رو که بردن اومدن و بهش گفتن: _ نمی خورد. به اتاقش رفت. _ چرا طعام نمی خوری؟ _ دستانم توان ندارد. آرشا قاشق بزرگ و سنگین رو برداشت و توی سوپ زد و به سمت دهن اعتماد برد اما دستش می لرزید و یکم روی لباس پسر ریخت. اعتماد متوجه شد دست برادرش از ناراحتی می لرزه و نگران نگاهش کرد. آرشا گفت: _ میرم برات لباس بیارم. و بیرون رفت و دوباره گریه کرد. آرشا سعی داشت روزهای آخر مراقب بچه باشه اما احساس می کرد تنها دلخوشی که می تونست داشته باشه رو داره از دست میده. به خودش دلداری می داد: به زودی بر می گردی به دنیای خودت و این روزها رو فراموش می کنی. شروع به نوشتن نامه ای به امام علی کرد و ازشون خواست برای برادرش دعا کنند. همون روز متوجه شد باتری ساعتش که مدت ها بود از دید مردم پنهان کرده تموم شده. دوباره با خودش گفت: شاید یک مدت اینجا بمونم بهتره یک فکری برای این ها بردارم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 21:48 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 21:48 پارت هجده غلامش رو فرستاد تا صندوقی خرید و لوازمی که از دنیای خودش آورده بود رو توی صندوق گذاشت و درش رو قفل کرد. کم کم روتینی برای خودش گذاشت که در بیشترش اعتماد نقش داشت. روزی نیم ساعت به ماهیگیری میرفتن، دور میزدن، بازی میکردن، براش داستان های شاهنامه رو می خوند و براش از دنیای جادویی که همون دنیای خودش بود تعریف می کرد. اعتماد بعد از این ساعت بیحال میشد. مخصوصا روزهایی که برای قدم زدن یا ماهی گیری می رفتن. وقتی اعتماد مریض بود آرشا خودش بالای سرش مینشست و ازش مراقبت میکرد. اعتماد کمکم دوستهایی پیدا میکرد که حاضر بودن توی اتاق بشینن و باهاش حرف بزنند. دوستهایی که متوجه عشق زیاد بین اون و برادرش میشدن و به اعتماد میگفتن: - برادرت تو را بیش از آنچه پدر و مادر ما دوستمان دارند دوست دارد. یک مدت دیگه هم گذشت. آرشا به پدرش نامه می داد که چی شد کار ما و اون هم هر دو سه نامه یکبار پیام می داد که تلاش می کنم و امیدوار باش و... چند وقت بعد جواب نامه از امام هم اومد. قول سلامتی بچه رو دادن و یکم نصیحت دارویی کردن که خود آرشا درست کرد و اعتماد به سمت بهتر شدن پیش رفت. آرشا خیلی خوشحال بود. راه ها امن تر شد و اولین کاروان تجاری شون رو فرستادن. وقت بدرقه شون آرشا هم هوس سفر به سرش زد. هوس سفر به ایران. به پدرش نامه فرستاد که به زودی به اونجا میاد اما یکم بعد نامه اومد که پدر گفت خودش به دیدنش میاد. چند روز بعد مهرداد با کنیزش مبینا و دخترش لیلا به دیدنش اومد. آرشا و اعتماد به استقبالش رفتن. با خنده از کجاوه پایین اومد و گفت: _ آرشا! و پسر رو بغلش کرد. آرشا هم جواب آغوشش رو به سردی داد. مهرداد به اعتماد نگاه کرد. _ تو حالت چطور پسر؟ و دستش رو به سمت بچه گرفت. اعتماد خم شد و دست کسی که فکر می کرد پدرش هست رو بوسید. _ متشکرم پدر جان! آرشا لیلا چهار ساله رو بغل کرد و بوسید و رو به مبینا گفت: _ خوش اومدید! مبینا لبخند زد. همه داخل رفتن و از مهمون ها پذیرایی شد. آرشا تمام مدت بی قرار بود تا متوجه بشه جواب سوالش چیه اما توی جمع نمی تونست بپرسه. بعد از ناهار رو به مبینا گفت: _ اتاقی رو برای شما آماده کردن بهتره برای استراحت به اونجا برید. مبینا و لیلا رفتن. آرشا اعتماد رو هم مرخص کرد. مهرداد می خواست یکجوری از زیرش در بره. _ من هم خیلی خسته م بهتره بخوابم. _ لطفا شما بمونید. وقتی مطمئن شد کسی نزدیک نیست گفت: _ معلوم هست اینجا چه خبره؟! چرا برای رفتن من کاری نمی کنید؟ چرا جواب نامه هام رو درست نمی دید؟ _ چون روم نمیشد تا کاری از پیش نبردم بهت قول الکی بدم. ناامید نگاهش کرد. _ یعنی کاری از پیش نبردید؟! _ وقتی اومدم اینجا یعنی راحلی هست. ذوق کرد. _ چه راهی؟! _ ۱۳ روز و سیزده ماه دیگه می تونی جابجا بشی. رنگ آرشا پرید. _ اما تا اون زمان خیلی مونده. _ فعلا من فقط این زمان رو تونستم پیدا کنم. اگه زمان دیگه ای هم پیدا کردم بهت میگم. این ارباب... چطور آدمیه؟ آرشا در حالی که حسابی نگران و توی فکر بود گفت: _ آدم خیلی خوبیه! _ فردا به دیدنش بریم، باهاش کار دارم. سری تکون داد یعنی باشه. اون شب همه خوابیدن اما آرشا نخوابید. فردا باهم به دیدن ارباب رفتن. از ارباب استقبال کرد و گفت: _ نامه شما را که دیدم بسیار شاد گشتم. آرشا تعجب کرد. یعنی ارباب خبر داشت که مهرداد داره میاد؟ هر دو رو به اتاق بزرگی که برای مهمون ها بود برد و دستور پذیرایی داد. مهرداد گفت: _ ترجیح میدهم اول آن دختر را ببینم. ارباب رو به کنیزان کرد. _ بگویید سمیه بیاید. آرشا همچنان متعجب بود. چند دقیقه بعد دختر کوچیکی با عبا و نقاب داخل اومد. از زیر حجاب هم لرزیدنش از ترس معلوم بود. _ نامش سمیه است. به جسته کوچکش نگاه نکنید دختری چهارده ساله است که در زیبایی نظیر ندارد. بعد رو به دختر گفت: _ نقابت را بردار. دختر لرزید و یک قدم عقب رفت. ارباب عصبانی شد. _ مگه با تو نیستم؟! نقابت رو بردار. صدای آروم گریه دختر به گوش می رسید اما فرمانبرداری نکرد. مرد کلافه بلند شد تا سیلی به صورت دختر بزنه که آرشا به حرف اومد: _ اینجا چه خبره؟! مرد نگاهی به مهمون ها کرد و کلافه نشست و گفت: _ او دختر یکی از همسرانم از شوی قبلی اش هست. مهرداد در حالی که سر و پای دختر رو برانداز می کرد به فارسی گفت: _ و قرار همسر من بشه. آرشا از این حد وقاحت جا خورد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 21:50 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 21:50 پارت نوزده _ همسر تو بشه؟! این دختر بچه همسر تو بشه؟! _ چه ایرادی داره؟ نکنه سازمان حقوق بشر می خواد ازم شکایت کنه؟ بعد پوزخندی زد. آرشا احساس کرد کثیف ترین آدم زندگیش جلوی روش نشسته. ارباب متوجه حرف هاشون نمیشد اما از خشونت آرشا به پدرش تعجب کرده بود. _ من نمی ذارم همچین جنایتی انجام بشه، نمی ذارم. این رو با داد گفت. مرد ترسیده بود اما مهرداد خونسرد به آرشا نگاه کرد و گفت: _ بهرحال این مرد می خواد از شر این دختر خلاص بشه پس حتی اگه من نگیرمش به یک پیرمرد دیگه می ندازش چون این دختر پدر و قبیله حمایت کننده ای نداره و بدرد هیچ کس جز مردی چند زنه نمی خوره. دل آرشا از این حرف ها آتیش گرفت. به دختر نگاه کرد که صدای گریه ش تا اونجا می اومد. به سمتم ارباب برگشت. _ من این دختر را به همسری می گیرم. مرد و دختر جا خوردن اما مهرداد که از اول قصدش این بود با خونسردی به آرشا خیره موند. ارباب با لکنت گفت: _ تو... تو او را به همسری میگیری؟ _ بله، عجیب است؟ من نیز باید همسر اختیار کنم. مدتی سکوت شد. دختر امیدوار به پسر جوون چشم دوخته بود. یعنی امکانش بود؟! _ نمی توانم او را به تو بدم. اینبار مهرداد و پسرش و دختر جا خوردن. مهرداد نتونست خودش رو کنترل کنه: _ برای چی؟! _ زیرا اگر این دختر را به مرد جوان، پولدار و تک همسری بدهم دختران خودم از من آزرده خواهند شد زیرا درجه آنان بسیار بالاتر است و آنان لایق همسری کامل هستند. مدتی مکث شد. تن آرشا می لرزید. مردی که فکر می کرد شرافتمنده حالا اینطور رفتار می کرد. مهرداد به فکر فرو رفت. آرشا متعجب بود که چرا مهرداد از دختری که برای خودش می خواست به این راحتی در راه خواسته آرشا گذشته بود. مهرداد به فارسی گفت: _ فقط یک راه داری. _ چی؟! به دختر نگاه کرد. _ یکی از دخترهای ارباب رو با این دختر باهم بگیری. آرشا یک لحظه سکوت کرد. درست شنیده بود؟ از جا پرید. _ بست کن، بسته. مهرداد هم بلند شد. مرد به صندلی چسبید و دختر رو قدم عقب رفت. مهرداد سر آرشا داد کشید: _ این تنها راه اگه می خوای به این دختر کمک کنی. تو نگیریش زن چندم یک پیرمرد میشه یا زن دوم یک مرد فقیر که حتی مطمئن باش این مرد به مرد فقیری هم نمیدش چون ابروش میره. کسی نگران خوشبختی این دختر نیست بفهم. این مرد مادرش رو می خواست و حالا هم می خواد این نون خور رو از خونه ش کم کنه. اگه می خوای نجاتش بدی این تنها راحل و اگه نمی خوای من می گیرمش. آرشا سکوت کرد. به دختر نگاه کرد. دست هاش مس شده بود. یکم مشت هاش رو باز و بسته کرد تا از اون حالت در بیاد و رو به ارباب گفت: _ من دخترت رو برای خودم می گیرم. هم دخترت و هم دختر همسرت. وقتی به خونه برگشت از شدت استرس معده درد شد. خیلی زود همه چیز آماده شد. ارباب ده دختر داشت که شیش نفر اون ها ازدواج کرده بودن. چهار دختر برایش مونده بود.فائزه بیست ساله که در سیزده سالگی یکبار ازدواج کرده بود و در پونزده سالگی همسرش به دلیل صاحب فرزند نشدن طلاقش داده بود. طاهره هجده ساله که او نیز در دوازده سالگی نامزد شده بود اما داماد نامزدی رو بهم زد. سمانه هفده ساله که به دلیل داشتن نقصی در راه رفتن خواستگاری نداشت و در آخر خدیجه چهارده ساله. مرد به آرشا گفت: _ خودت انتخاب کن. آرشا خوشش نمی اومد بره و مثل برده یکی از دخترها رو انتخاب کنه پس از مبینا خواست که اطلاعاتی درباره دخترها پیدا کنه و بهش بده. مبینا اومد و گفت: _ ارباب بیست فرزند و پنج همسر دارد. همسر اول پنج فرزند دارد. یک دختر و چهار پسر. همسر دوم ۱۰ فرزند دارد. پنج دختر و دو پسر. همسر سوم دو فرزند دارد. یک دختر و یک پسر. همسر چهارم هم شیش فرزند دارد. سه دختر و سه پسر. همسر پنجم مادر سمیه است که چهار ماه است همسر او شده. آرشا می دونست سنی ها چیزی به اسم صیغه ندارن پس چیزی نگفت تا مبینا ادامه بده. _ دختر اولی که به تو معرفی کردند از همسر سوم است. دختری سر به هواست که می گویند به دلیل فرزند نیاوردن طلاقش داده اند اما در اصل به دلیل گستاخی به مادر همسر خود بیرونش انداختند. دختر دوم از همسر اول است. دختری معدب و کاردان است. دلیل اینکه نامزدش او را نخواست دعوا بین پدران بود. دختر سوم بسیار آرام و متین است و فقط نقصش او را کمی متمایز می کند. بر دختر چهارم حساب نکن زیرا او را به ایرانی نخواهند داد چون نقصی ندارد و اگر نیز پدرش به تو قولی نداده تعارف بوده و مطمئن باش زیرش خواهد زد. آرشا به فکر فرو رفت. چند روزی فکر کرد و بعد خبر داد حاضر با ازدواج با دختر دوم به شرط اینکه دختر هم اون رو قبول کنه و باهم صحبت کنند. ارباب پیغام داد که دخترهای من روی حرف پدرشون حرف نمی زنند و اینکه بیای و با دخترهای من صحبت کنی غیرت من رو زیر سوال می بره. آرشا به مهرداد گفت: _ اینجا دیگه چه جهنمیه؟! با همه این ها قبول کرد. مهرداد می خواست مراسم های مفصلی بگیره اما آرشا مخالفت کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 21:50 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 21:50 پارت بیست _ ساده باشه. _ می خوام شکوه ایران و ایرانی رو نشونشون بدم. آرشا دیگه مخالفت نکرد. مهرداد داد بهترین هدیه ها رو برای عروس ها گرفتن و با چهارده کنیز که لباس های ایرانی پوشیده بودن هلهله کنان سینی به سر هدیه ها رو فرستاد. مهریه عروس اول طاهره رو سیصد درهم و مهریه عروس دوم سمیه رو دویست درهم بستن. آرشا هنوز عروس ها رو ندیده بود. اعتماد پیش برادرش رفت. _ برادر شما می خواهید ازدواج کنید؟ _ بله. ناراحت سرش رو پایین انداخت. آرشا دستش رو زیر چونه ش گذاشت و سرش رو بالا آورد. _ تو دوست نداری من ازدواج کنم؟ ناراضی هستی؟ _ اگر شما ازدواج کنید حتما مرا به خانه پدر خواهید فرستاد من دوست ندارم به آنجا بروم. آرشا روی زانو نشست و بازوهای اعتماد رو گرفت و با محبت نگاهش کرد. اگه یک امید برای زندگی توی این دنیا داشت همین پسر بود. _ تو همیشه کنار من میمونی. صورت اعتماد با خنده شکفت. تا وقت مراسم آرشا فقط می خوابید و با خواب های طولانی سعی می کرد این استرس رو از خودش دور کنه. تمام خانه با گلدان های گل تزیین شد و چندین مشعل به دیوار زدند. حوض اب تازه شد و گل های محمدی درش ریخته شد. با پارچه های ساتن خانه را تزیین کردن و دو حجله برای دو عروس تدارک دیدن. آرشا به مهرداد گفت: _ میشه من با عروس ها به حجله نرم؟ _ می تونی این کار رو نکنی اما بدون نامردیه چون اون زن ها توی تصمیم عجیب تو دخالت ندارند و با هزار امید به زندگیت میان. آرشا فکر کرد و دید حق با پدرش. _ اما من یک سال دیگه میرم. _ اینجا زن ها چندین بار طلاق داده میشن یا شوهرهاشون توی جنگ میمیرن و دوباره همسر میگیرن. مهرداد به مناسبت عروسی آرشا به همه فقیرهای شهرشون هدیه داد. لباس های جدید آماده شد. مهرداد نمی خواست آرشا با لباس عربی به جشن بیاد و گفت: _ برای عروس ها هم دادم لباس های قشنگی بدوزن. حال آرشا هر لحظه بدتر میشد. اون فقط هفده سالش بود. حتی هنوز هفده سالش نشده بود و برای این کار خیلی کوچیک بود. _ نمیشه زن ها مدتی توی عقد بمونند؟ _ میشه اما ارباب می خواد سریع این دوتا رو به تو بچسبونه. مگه اینکه خودت مدتی توی خونه دست نخورده نگه شون داری. و با همین حرف آرشا رو آروم تر کرد. لباس هخامنشی برای آرشا درست کرد و لباس ساسانی برای هر دو زن. لباس آرشا ماشی رنگ بود و لباس زن ها یاسی گلبهی. _ کاش مادرت توی عروسیت بود. _ شما خیلی جدی گرفتی دیگه. فقط یک کار برای رضای خداست. مهرداد چیزی نگفت. آرشا از این نوع ازدواج غمگین بود. It’s so bitter to know that some feelings will always remain a dream inside you… چه قدر تلخه ک بدونی حسرت یه حسایی همیشه تو دلت میمونه… جهاز عروس زودتر از خودش اومد. کل خونه رو تزیین کردن و حال و هوای دیگه ای گرفت. کنیزها از صبح تا شب تمیزکاری می کردن و به علت رفت و آمد دوباره فردا کثیف میشد و دوباره تمیزکاری می کردن. تا مراسم یک هفته بیشتر وقت نبود و همه عجله ای کار می کردن و فقط آرشا بود که توی شرایط بد روحی بود و به بخت بد خودش لعنت می فرستاد. روز مراسم که رسید آرشا رو به حمام داماد فرستادن و بعد لباس نو رو تنش کردن. به دلیل اینکه آشنایی اونجا نداشتن همه چیز رو به خواست خودشون پیش بردن. مهرداد برای آرشا دستور دوخت یک عبای خیلی قشنگ داد اما آرشا اون رو پس داد. - لباس ایرانی رو ترجیح میدم. بگین خیاط بیاد تا طرح رو بهش بدم. اون هم نه هر لباس ایرانی. یک لباس هخامنشی با شلوار چیندار گشادش و آستین، های گشاد بلندش، در حالی که لباس و شلوار از هم جدا بود و لباس روی شلوار میافتاد به رنگ نقرهای سفارش داد. دور دوزیهای زرین لباس هم عالی شده بود. مهرداد نتونست شگفت خودش رو ابراز نکنه. - چه قشنگه! چه باشکوهِ! چه بهت میاد! مراسم عروسی از سر شب خونه خانواده عروس شروع شد. قرار بود چهار شبانه روز مراسم باشه. آرشا تا نیمه های شب به مراسم نرفت و توی اتاقش مشغول فکر بود. اعتماد گفت: _ برادر ما به مراسم نمیرویم؟ _ تو برو. کنار آرشا نشست. _ من از این ها می ترسم. _ از کی می ترسی؟ سرش رو پایین انداخت. _ از آدم ها. _ آدم ها؟ آهی کشید. _ آری، شبها خواب می بینم افرادی که صورتشان دیده نمی شود دست و پایم را می گیرند و در دهانم پارچه ای می گذراند. کتک خوردنم را، پرتاب شدنم را همه را می بینم. از آنان می ترسم برادر. شاید آن مردان در همین شهر باشند. شاید آن زنی که در خواب به من سیلی میزند در همان خانه باشد. آرشا با ناراحتی نگاهش کرد. حرف هاش که تموم شد گفت: _ ببین من رو. هیچ کس و هیچ چیز قرار نیست تو رو آزار بده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در چهارشنبه در 23:32 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 23:32 پارت بیست و یک _ در بیرون از این خانه مردم خشن هستند. آنان به ما و خودش نیز رحم نمی کنند. همانطور که صورت شما را آتش زدند جان همدیگر را هم می گیرند. آرشا سکوت کرده بود و گوش می داد. همون موقع اومدن و صداش زدن. آماده بود. به اعتماد گفت: _ اگه دوست نداری بیای بمون. اعتماد دوست نداشت بیاد و آرشا به خونه رو به رویی رفت. اعتماد روی تخت دراز کشید و بیحال بود. همهمه بلند شد. اون هم صدا برای آرشا غیر قابل تحمل بود. لبخند زوری زد و به سمت بالای مجلس رفت. دست پدرش و پدر زنش رو بوسید. دوتا صندلی برای دوتا پدر بالای مجلس گذاشته بودن و یک صندلی پایین تر برای داماد. آرشا روی صندلی نشست و عاقد اومد و شروع به خوندن خطبه عقد کرد. آرشا در خونسردی کامل به خطبه گوش داد. بنظرش هنوز همه چیز بچه بازی و الکی بود. یعنی با خودش می گفت این کار فقط بخاطر خداست و یک ازدواج واقعی نیست. اصلا من بچه رو چه به ازدواج! خطبه که خونده شد با همون آرامش گفت: _ قبلتو. سر و صدا برپا شد. انگار جواب بله از دخترهاهم گرفتن. مهرداد دم گوش آرشا گفت: _ پس فردا شب دختر اول رو برات میارن و فرداش دختر دوم رو. سر تکون داد و چیزی نگفت. یکم بعد بلند شد و اجازه خواست توی اتاقی نماز بخونه. اما اصلا حواسش به نماز نبود. نوجوون بود و ذهنش از اون دو دختر جدا نمیشد اما خودش متوجه نبود چرا از نمازش لذت نمیبره. آخر سر فهمید.... تا زمانی که دل انسان آلوده به محبت دنیا و هوس ها میباشد، نباید توقع حضور قلب در نماز و لذت بردن از عبادت داشت #استاد فاطمی نیا شام رو آوردن. دوتا پدر کم نذاشته بودن و از چند نوع حیوون و ده ها میوه برای شام آماده کرده بودن. آرشا و پدرش و پدر زنش سر میز اول نشسته بودن. برادرهاش که برای مراسم با مادرهاشون اومده بودن با برادرهای همسرش هم سر میز دوم. به یک نفر سپرد که غذای اعتماد رو ببره. بعد از شام دوباره مراسم بود. آرشا در سکوت نشست و مراسم رو نگاه کرد. هیچ وقت مکان های شلوغ رو دوست نداشت اما حالا یک حس دیگه هم داشت. یک حس عجیبی. با خودش فکر کرد: همه این ها مردن. همه این ها سال ها پیش مردن. همه این ها قرن ها پیش مردن. این یک نوع توهمه. یک نوع جن زدگی. اصلا انگار شهر ارواح ست. این ها همه روحن. این ها همه در تاریخ هستن. این ها هیچ کدوم واقعی نیستن. ایا انسان می دونه که فقط قطره ای در تاریخه؟ آیا می دونه میلیون ها انسان در هر عصر اصلا شناخته و مهم نمیشن اما هرکدوم تاثیری در جهان کنون و بعد خود دارن؟ شاید اگه انسان از چشم کسی که از چند صده بعد آمده به خودش نگاه کنه هیچ وقت مغرور نشه و هیچ چیز توی دنیای زمینی اون رو مطیع خودش نکنه. همه این هایی که الان اینجا هستن برای آرشا به مدت طولانی اصلا وجود نداشتن. همه این خنده ها، سر و صداها، اداها، شادی ها... حتی این دیگ ها، پشتی ها، کوزه ها... حتی این دوتا زنی که در اندرونی مشغول قدم گذاشتن در دنیای دیگه ای هستن. تک تک این افرادی که اینجا هستن دردهایی دارن و دردهایی به دیگران دادن. تعداد زیادی از مردان اینجا قاتل هستن و تعداد زیادی از زن های داخل اندرون بدبخت. از این ها جز استخوان های پوسیده هیچ چیز برای آرشا نمانده. اگه می دونستن چیزی رو که آرشا می دونه باهم مهربون تر رفتار می کردن. آرشا متعجب بود: این ها از چی خوشحالن؟ برای کی خوشحالن؟ برای من؟ من چند صده با این ها فاصله دارم. من یک هزار سال از این ها دورم. به افراد نزدیکش نگاه کرد که می خندیدن: این ها به چی می خندن؟ چطور صدای خندشون به گوش من میرسه؟ وقتی آرشا به خونه رسید سرش از شدت فکرهای عجیب داشت می ترکید. لباس عوض کرد و جاش رو براش پهن کردن و دراز کشید اما نخوابید: آیا فلسفه حضور من در اینجا اینه که مثل بقیه رفتار کنم؟ باید کاری کنم. باید متفاوت با دیگران باشم. اصلا چرا آوا رو فراموش کردم؟ لعنت به من! چرا اصلا درباره ش نپرسیدم؟ انقدر درد کشیدم که شدم مثل آدم های دیگه خودخواه. از جاش بلند شد. رویی لباس رو روی خودش انداخت و بیرون رفت. به سمت اتاق مهرداد رفت. می دونست با اون همه زن حتما یکی پیشش. چند ضربه به در زد. _ بله! _ آرشام. چند دقیقه طول کشید که در باز بشه و مهرداد ضد حال خورده با چشمانی سرخ و اخم هایی درهم رو به روش در بیاد. _ بله! _ از آوا خبری نشد؟ مهرداد یکم خودش رو جمع و جور کرد. _ چه عجب خبری گرفتی. نگاه منتظرم رو که دید گفت: - آوا به شهر برگشته. جا خورد. _ چرا به من نگفتی؟! _ خوب نپرسیدی. از سر آرشا دود بیرون می زد. _ یعنی چی نپرسیدی! می دونستی که چقدر دنبالشم. اصلا به سرنوشت اون دختر فکر کردی؟! _ سر من داد نزن بچه. آرشا سکوت کرد. مهرداد گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در پنجشنبه در 04:21 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 04:21 پارت بیست و دو _ خیلی خوب آماده شو فردا حرکت می کنیم. آرشا سریع بیرون رفت. یک بغچه برداشت و چند وسیله که نیاز بود و مقداری پول برداشت و به اعتماد هم گفت که آماده بشه. _ کجا می رویم؟ _ خانه پدر. اعتماد رفت آماده بشه. آرشا چندبار سعی کرد بغچه رو ببنده اما نتونست. یکی از غلام ها رو خواست که بغچه رو بست. تمام شب به آوا فکر کرد. دلش می سوخت. دلش غوغا بود. چه بلایی سر این دختر اومده بود؟ با چه رویی می دیدش؟ چی بهش میگفت؟ چطور برش می گردوند؟ چی به خانوادش می گفت؟ روز بعد آماده حرکت شدن. آرشا اعتماد رو سوار کجاوه خودش کرد. بین راه اعتماد پرسید: _ برادر! _ جان برادر! _ آیا ما تا همیشه پیش پدر می مانیم؟ آرشا مکث کرد. اعتماد دوست داشت پیش پدرش بمونه؟ با اینکه آرشا سعی کرده بود جای خالی پدر رو براش پر کنه اما مگه از یک پسر هفده ساله چقدر نقش یک پدر بر می اومد! شاید هم اعتماد دوست داشت بین بچه های همسن و سالش باشه. هرچند که اجازه داشت. با بچه های همسایه و حتی غلام بچه ها بازی کنه اما باز هم زمان مشخصی اجازه بیرون رفتن داشت و بقبه اوقات باید توی خونه خودش رو سرگرم کنه و با رفتن به اونجا زمان طولانی همبازی داشت. _ دوست داری بمونیم؟ با خودش فکر کرد اگه اعتماد بگه دوست دارم بمونم تو می مونی؟ با خودش فکر کرد که نه نمی مونه. با اینکه به خودش قبولونده بود که مهرداد پدرش اما اصلا حس خوبی بهش نداشت و واقعا احساس می کرد هر لحظه دیدنش یک لحظه از عمرش رو کم می کنه. _ نه. پس اعتماد هم دوست نداشت. دستش رو دور شونه ش حلقه کرد. _ پس نمی مونیم. صورت پسرک به لبخند باز شد و آرشا هم بهش خندید. چند روز در راه بودن. وقتی که رسیدن مهرداد پیشنهاد داد که اول به خونه برن و بعد از استراحتی سراغ اون مرد برن اما آرشا گفت: _ از وقتی که اینجا بودم کابوس اتفاقاتی که برای آوا ممکن بیفته رهام نکرده. من خواب و آرامش ندارم تا بتونم پسش بگیرم و مراقبش باشم. _ خیلی خوب، اگه تو اینطور می خوای میریم. کوچه های شهر بنظر آرشا خیلی طولانی اومد تا به در خونه بزرگ اون مرد ایونی برسن. چند مشت به در زد. غلامی در رو باز کرد. نگاه بیخیالش رو از روی آرشا برداشت و به مردی که سوار شتر بود دوخت. بقیه افراد کاروان به خونه رفته بودن. _ سیدی! _ اربابت در خانه است؟ غلام داخل دوید و چند دقیقه بعد برگشت و در رو کامل باز کرد. _ از من خواست شما را به داخل راهنمایی کنم. آرشا متوجه شده بود همه احترام مهرداد رو دارن اما علاقه نه. این احترام هم از ترس جادو یا نیازشون بود. هر دو داخل رفتن. آرشا چشم چرخوند ببینه آوا رو می بینه یا نه. به یک آلاچیق مانند فرستادنشون که چهار چوب توی زمین و یک سایبان بالای سرش و حصیر و پشتی بود. مرد توی سایبان لم داده بود و با دیدن اون ها دستش رو بالا برد. _ اهلا و سهلا یا شیخ! مهرداد هم جوابش رو داد. تن آرشا از خشم و چندش می لرزید. یعنی دست کثیف این مرد به دختر عمه ش که ناموس خانوادش به حساب می اومد خورده بود. کاش می تونست این مرد تیکه تیکه کنه. اصلا اگه بفهمه که این مرد تعرضی به آوا کرده و اون رو مجبور می کشش، آره می کشش. مگه قانون تجاوز مرگ نبود؟ آوا اسیر و کنیز بود و با انتخاب خودش در اختیار این مرد قرار نگرفته بود. اصلا شاید هم اتفاقی نیفتاده باشه. بیشتر ثروتمندان کنیزان زیادی داشتن و می تونستن اصلا به اون ها دست نزنند و گاهی یک کنیز بعد از مدت طولانی در خانه ارباب خود بودن مورد استفاده قرار می گرفت. _ آوا؟ حواس آرشا جمع شد. مهرداد حرف شیخ رو تایید می کنه. شیخ با دست غلامی رو می خواد و بهش میگه که برو فلانی رو بیار. قلب آرشا توی سینه ش تند میزنه. چند دقیقه بعد می بینه از دور همون غلام با زنی داره بر می گرده. زن لباس بلند یشمی داشت که ربان های نارنجی داشت و موهای بلندش از پشت آویزون بود. اون دوران کنیز رو احتیاج به حجاب نبود. آرشا احساس کرد نفسش داره میگیره. دختر که جلوتر اومد آرشا از جا پرید. آوا بود. آرشا پا برهنه به سمتش رفت. _ آوا، خوبی؟! آوا سرش رو بالا آورد و با چشم هایی خالی از احساس به آرشا خیره شد. آرشا همچنان نگرانش بود. _ آسیب دیدی؟! چه بلایی این مدت سرت اومد؟! نترس به زودی برت می گردونم پیش خانواده ت و تا اون موقع خودم مراقبتم. آوا همچنان نگاهش می کرد. **آوا** چهره آرشا رو که دیدم همه اتفاقات این مدت توی ذهنم اومد. از عشقی که بهش داشتم و بیمحلیهاش تا رفتن خونه شون و اون اتفاق شوم و عجیب. چقدر این قسمت خاطراتم بنظر دور و مبهمه. انگار سال هاست در این دنیا دارم زندگی میکنم. بعد چی شد؟ آوارگی توی این دنیا، اسارت وای اسارت.... پاهاش تاول زده بود. تاول های بزرگ گاهی اندازه یک گردو. وقتی که از تپه و سنگ ها بالا می رفتن روی پاش فشار می اومد و تاول ها می ترکید. خسته و گرسنه بود. برای یک قطره آب التماس و گریه می کرد. چندبار اون شلاق لعنتی بالا رفت و روی بدنش فرود اومد. درد وحشتناکی داشت. تا حالا همچین دردیرو نکشیده بود. حتی تصور همچین دردی رو نداشت. اولین ضربه رو که خورد روی زمین افتاد و تصور کرد هیچ وقت نمی تونه بلند بشه. اون مرد لعنتی بالای سرش در حال داد زدن بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی ملیکا ملازاده 1,543 ارسال شده در پنجشنبه در 15:15 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 15:15 پارت بیست و سه آوا با خودش فکر کرد دیگه تموم شد. دیگه راحت شدم و مردم اما وقتی دوباره اون شلاق روی بدنش فرود اومد. فهمید که نمیمیره مگه اینکه زجر کشش کنند. فهمید انسان خیلی قدرتمندتر از اون چیزی که فکر می کنه. بلند شد و روی پاهایی که از شدت درد انگار داشتن فلج میشدن ایستاد. پاهاش می لرزید و به سختی وزن بدنش رو تحمل می کرد. ده شبانه روز توی راه بودن و فکر می کرد هیچ وقت این راه تموم نمیشه. اما اون راه هم مثل همه روزهای سخت تموم شد اما سختی دیگه ای جلوی روی آوا بود. وحشتناک ترین صحنه ای که به عمرش دیده بود. قبل از اون بازار برده فروشان رو تصور کرده بود اما نمی تونست اونطور که باید متوجه حال دخترها بشه اما حالا احساس می کرد هر لحظه صدبار میمیره و دوباره زنده میشه. نگاه سنگین آدم ها روی بدنش و چهره ش اذیتش می کرد. انگار یک کالا بود نه یک انسان. بدتر از همه انکار یک کالای جنسی بود. مردها کنار هم می ایستادن و با دست نشونشون می دادن و درباره شون نظر می دادن. زیبایی آوا خیلی زود چشم ها رو گرفت چون دختری بود که از آینده اومده بود و پوستش زیر آفتاب سوزان آسیب ندیده بود و موهاش رو مدل جالبی زده بود و ظریف هیکل بود. چونه زدن ها اذیتش می کرد. چشم هاش رو بست تا این صحنه ها رو نبینه. صداشون رو می شنید اما نمی فهمید چی میگن. بالاخره ساعد دستش که گرفته شد با انزجار چشم هاشرو باز کرد و به مرد فروشنده نگاه کرد. این مرد رو هیچ وقت نمی بخشید. مرد چیزی گفت اما آوا نفهمید مرد به مردی که رو به رو بود اشاره کرد و بنظر فرد پولداری نبود اما انگار اون رو خریده بود. مرد دست هاش رو باز کرد و به سمت خریدار هلش داد. اوا تازه فهمید چه بلایی قرار سرش بیاد. با خودش فکر کرد وضع الانم از اون وضع بهتره. برگشت و به پای فروشنده افتاد. _ تو رو خدا! تو رو به من رو نفروش! تو رو... با لقد به عقب پرتش کرد. همون مرد به کمکش اومد. آوا وحشت زده از مرد فاصله گرفت. مرد دوباره بازوش رو گرفت. وقتی دید آوا خیلی ترسیده صورتش رو جلو برد. اوا جیغ زد و دو دستی سر و صورتش رو گرفت و خودش رو به عقب کشید. مرد بزور گرفتش و سرش رو نزدیک آورد. نگاه گاه و بیگاه مردم بهشون می خورد اما اون ها هم عادت کرده بودن به این کارهای کنیزها وقت فروخته شدن. مرد بالاخره تونست آوا رو نگه داره و دم گوشش گفت: _ هیس آرام باش! تو را مولات علی خریده است. آوا سکوت کرد. یک لحظه متوجه نشد مرد چی گفت بعد ذهنش آروم شد و معجزه توی خونه ش به جریان در اومد. _ امام علی! مرد لبخند زد. انگار ابرهای تیره آسمون کنار رفت و روشن شد. با کمک مرد بلند شد. فعلا کنیز اون بود و بهش محرم. هرچند زیاد براش اهمیت نداشت. با مرد از اونجا فاصله گرفتن. به بازار رفتن. راه رفتن جلوی چشم مردم با اون حال برای آوا راحت نبود. لباسش از چند جا پاره شده بود و موهاش بهم ریخته و شپش گرفته بود و صورتش زخم و خاکی بود. پاهاش تاول زده بود و رد تازیانه ها روی کمرش هنوز درد می کرد. _ میشه... _ دارم تو را برای خرید جامه می برم. لبخند زد و چیزی نگفت. انگار زندگی هنوز روی خوش داشت. وارد بازار شهر شدن. مغازه های کاهگلی که هر کدوم چیزی می فروخت یا درست می کرد. بعضی ها هم خدمات ارائه می دادن مثل آرایشگری و پزشکی و... وارد یک خیاطی شدن و از آوا خواست که بشینه. مرد خیاط جلو اومد. مرد که تا الان به فارسی کهن صحبت می کرد اینبار با زبان عربی مشغول صحبت با مردی شد که انگار خیاط بود. مرد خیاط نگاهی به دختر انداخت و بعد اشاره کرد بلند بشه. آوا با تردید بلند شد و مرد هم با پارچه ای به سمتش اومد و اندازه ها رو گرفت و داخل اتاقکی که انتهای مغازه بود رفت. پسر اومد و کنار آوا نشست. آوا نگاهش کرد. _ ممنون! پسر لبخند زد. _ اسم من آواست؟ _ می دانم اما نامت برای اینجا مناسب نیست می خواهی آن را عوض نمایی؟ _ نه، من آوام. پسر خندید. _ بسیار خوب اگر خود مایل به آن هستی من نیز مخالفتی ندارم. _ تو ایرانی هستی؟ _ آری، من از مردمان ایرانشهر هستم که اسیر گشته و به مولایمان فروخته شدم. وی مرا قرآن و شریعت آموخت و پرورش داد. حتی مرا همسر داد. ماه پیش من و همسرم را آزاد کرد و هزینه ای به ما داد تا هم زندگی راه بندازیم و هم به این سفر بیایم، تو را بخرم و جامه ای برایت آماده کنم و به همراه خود ببرمت. آوا در حالی که از شدت ذوق نوع صحبت کردنش تفاوت پیدا کرده بود گفت: _ اصلا فکر نمی کردم به کمکم بیان. اصلا فراموششون کرده بودم. یادم نبود الان نزدیک ترین مکان بهشون هستم. راستش حتی اگه یادم می بود هیچ وقت ازشون کمک نمی خواستم چون فکر نمی کردم کمکم کنند. _ چرا فکر نمی کردی کمکت کنند؟ آوا با ساده دلی گفت: _ چون من دختر بدی بودم. _ مگر تو چه کردی؟ آوا آهی کشید و چیزی نگفت. _ به من بگو. _ راستش... من دوست پسر داشتم. _ دوست پسر چیست؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری