رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

887223_26ChatGPT-Image-Aug-23-2026-01-20

نام رمان: وارثان خاکستر و بال

به قلم: TORMEH | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: فانتزی | حماسی | ماجراجویی

خلاصه: پسری گمنام با موجودی باستانی پیوند می‌خورد و درمی‌یابد شاید تنها کسی باشد که می‌تواند جهان را نجات دهد… یا آن را نابود کند.

ویرایش شده توسط Tormeh
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه: شب سقوط ستارگان

هزار و هفتاد و سه سال پیش، آسمان می‌سوخت. نه از آتش، از ستاره‌ها.

هزاران نقطه‌ی سفید از دل شب سقوط می‌کردند و هرکدام پیش از رسیدن به زمین خاموش می‌شدند؛ انگار آسمان، چیزی را دفن می‌کرد که دیگر تاب نگه داشتنش را نداشت. اژدهای زخمی بر فراز کوهستان پرواز می‌کرد. بال چپش پاره شده بود. خون سیاهش در هوا می‌پاشید و پیش از رسیدن به زمین به بخار تبدیل می‌شد. هر ضربه‌ی بال، او را یک لحظه دیگر در آسمان نگه می‌داشت و هر لحظه، دشمن نزدیک‌تر می‌شد.

پشت سرش، در دوردست، آسمان شکافت. نور از آن شکاف بیرون نزد، تاریکی بیرون آمد، اژدها فرود آمد. کوه زیر وزن عظیمش لرزید. پنجه‌هایش سنگ را شکافتند و بدنش برای لحظه‌ای خم شد. در دهانه‌ی غاری ایستاد.

چیزی را میان پنجه‌هایش گرفته بود، تخم نبود. حداقل، دیگر شبیه تخم نبود. پوسته‌اش سیاه بود؛ سیاه‌تر از سایه. اما در عمق آن، گاهی نوری باریک می‌تپید. اژدها سرش را پایین آورد. صدایی در ذهنش گفت:

- وقتت تمام شده.

اژدها خندید. خنده‌اش بیشتر شبیه ریزش سنگ بود.

- هزار سال است این را می‌گویی.

- این بار فرق دارد.

- همه همین را می‌گویند.

زمین لرزید، از شکاف آسمان، چیزی به پایین آمد. اژدها به عقب نگاه نکرد، پنجه‌اش را بر سنگ گذاشت. سنگ زیر دستش ذوب شد. او غرش کرد و با آخرین نیروی باقی‌مانده‌اش، جسم سیاه را در شکافی عمیق فرو برد. بعد، با خون خودش روی سنگ نوشت:

وقتی خونِ دو جهان دوباره یکی شود، دروازه بیدار خواهد شد.

صدای ذهنی دوباره برگشت. این بار نزدیک‌تر.

- اگر او بیدار شود، جهان را نجات خواهد داد؟

اژدها به آسمان نگاه کرد. ستاره‌ها همچنان سقوط می‌کردند.

- نه.

سکوت.

- اما شاید انتخاب کند که چگونه نابودش کند.

چیزی از آسمان فرود آمد. کوهستان در نور سفید غرق شد. و هزار سال بعد، هیچ‌کس به یاد نمی‌آورد که اژدها پیش از مرگش چه چیزی را پنهان کرده بود. تقریباً هیچ‌کس.

ویرایش شده توسط Tormeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 1

باران از سه روز قبل بند نیامده بود. آرِن وارک معتقد بود این اتفاق شخصاً تقصیر آسمان است. مشکل این بود که آسمان هیچ علاقه‌ای به شنیدن اعتراض‌های او نداشت. آرن یقه‌ی پالتوی کهنه‌اش را بالاتر کشید و از کنار گاری واژگون‌شده‌ای رد شد. چرخ گاری در گل گیر کرده بود و صاحبش با صدایی بلند، همزمان به اسب، باران و سه نسل از اجداد خودش فحش می‌داد.

بندر خاکستر در روزهای آفتابی هم شهر زیبایی نبود. در روزهای بارانی، فقط صادق‌تر به نظر می‌رسید. خیابان‌های سنگی به رودخانه‌هایی از گل تبدیل شده بودند. دود کارخانه‌های کوچک ماهی‌دودی و کارگاه‌های آهنگری با مه دریایی مخلوط می‌شد. در دوردست، دکل کشتی‌ها مانند جنگلی مرده از دل بندر بیرون زده بودند. آرن از کنار مردی رد شد که در حال فروش ماهی بود.

مرد فریاد می‌زد:

 - ماهی تازه! همین صبح از دریا گرفتم!

آرن بدون اینکه سرعتش را کم کند، گفت:

- چشم چپش سبز شده.

- این یعنی تازه است.

- این یعنی مرده.

- همه‌ی ماهی‌ها وقتی می‌فروشم مرده‌اند!

آرن لبخند کوتاهی زد و به راهش ادامه داد. سه کوچه بعد، لبخندش محو شد. مقابل در چوبی خانه‌ی کوچکش ایستاد. روی در، یک علامت قرمز کشیده شده بود. یک دایره، با سه خط زیر آن. آرن زیر لب گفت:

- لعنت.

صدایی از پشت سرش آمد.

- من هم معمولاً وقتی طلبکارم روی درم علامت می‌زند، همین را می‌گویم.

آرن برگشت. کائل رِوان زیر باران ایستاده بود. موهای تیره‌اش کاملاً خیس شده و شمشیر کوتاهش، که بیشتر از حقوق یک سال آرن ارزش داشت، از کمرش آویزان بود. آرن گفت:

- تو چرا اینجایی؟

- آمدم دوست قدیمی‌ام را ببینم.

- دروغ.

کائل شانه بالا انداخت.

- آمدم ببینم هنوز زنده‌ای یا نه.

- باز هم دروغ.

- آمدم چون شنیدم دِرک قمارباز دنبال توست.

آرن به علامت قرمز روی در نگاه کرد.

- بالاخره یک نفر راست گفت.

کائل نزدیک شد.

- چقدر؟

- اگر قرار بود از تو پول قرض بگیرم، از اول می‌گفتم.

- چقدر؟

آرن مکث کرد.

- پنجاه سکه.

کائل چند ثانیه چیزی نگفت. بعد پرسید:

- پنجاه؟

- بله.

- تو چطور موفق شدی پنجاه سکه بدهکار شوی؟ تو حتی وقتی پول داری، طوری خرج می‌کنی که انگار از سکه‌ها متنفر هستی.

- این یک سوءتفاهم بود.

- قمار؟

- نه.

- مشروب؟

- نه.

- زن؟

آرن اخم کرد.

- چرا فکر می‌کنی همه‌ی مشکلات زندگی من به این سه چیز مربوط می‌شود؟

کائل لحظه‌ای فکر کرد.

- چون تو هیچ‌وقت آن‌قدر خوش‌شانس نبودی که مشکل دیگری داشته باشی.

آرن در را باز کرد.

- بیا داخل.

خانه سرد بود. روی میز، کاغذها و نقشه‌ها روی هم ریخته بودند. گوشه‌ی اتاق، اجاق خاموش بود. دیوارها پر از نقشه‌هایی بودند که پدر آرن کشیده بود؛ مسیر رودخانه‌ها، کوهستان‌ها، مسیرهای تجاری و مناطقی که حتی روی نقشه‌های رسمی وجود نداشتند. کائل وارد شد و گفت:

- باز هم داری با این کاغذهای قدیمی کار می‌کنی؟

آرن به سمت میز رفت.

- این‌ها قدیمی نیستند.

- یکی‌شان دارد از دیوار جدا می‌شود.

- این به معنی قدیمی بودنش نیست. یعنی دیوار بی‌کیفیت است.

کائل خندید. آرن میان کاغذها جست‌وجو کرد. چیزی پیدا نمی‌شد. لبخندش از بین رفت. دوباره جست‌وجو کرد. بعد سریع‌تر. کائل پرسید:

- چی شده؟

- نقشه نیست.

- کدام نقشه؟

آرن جواب نداد. این بار میز را کنار زد. زیر آن را نگاه کرد. هیچ. کشوها را باز کرد. هیچ. کائل اخم کرد.

- آرن.

- نقشه‌ی پدرم.

- همان نقشه‌ای که هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادی کسی لمسش کند؟

- بله.

- آخرین بار کجا دیدیش؟

آرن ایستاد. باران به پنجره می‌کوبید. تصویری مبهم در ذهنش شکل گرفت. شب قبل، مردی با ردایی خاکستری. سایه‌ای کنار پنجره و صدایی که گفته بود: 

- اگر دنبال حقیقت پدرت هستی، به سمت شمال نرو.

آرن آهسته گفت:

- لعنت.

کائل دست به دسته‌ی شمشیرش برد.

- چه کسی آمده بود اینجا؟

- نمی‌دانم.

- چیزی دزدیده؟

- فقط همان نقشه.

کائل برای لحظه‌ای به نقشه‌های روی دیوار نگاه کرد. بعد گفت:

- پس باید پیدایش کنیم.

آرن خندید.

- باید؟

- اگر دنبال کسی بروی که خانه‌ات را شکسته، نقشه‌ات را دزدیده و احتمالاً می‌داند پدرت چه کسی بوده، تنها نمی‌روی.

- از کی تا حالا تو این‌قدر عاقل شدی؟

- از وقتی فهمیدم اگر تنها بروی، احتمالاً خودت را از یک صخره پرت می‌کنی.»

آرن می‌خواست جواب بدهد. اما صدای زنگ از بندر آمد. یک بار. بعد دو بار. بعد سه بار. کائل ناگهان ساکت شد. صدای زنگ سوم، صدای هشدار بود. هر دو به سمت پنجره رفتند. در دوردست، میان مه و باران، کشتی‌هایی دیده می‌شدند. نه کشتی‌های ماهیگیری، نه کشتی‌های تجاری، کشتی‌های جنگی، بدنه‌های سیاه، بادبان‌های خاکستری و در جلوی هر بادبان، نشانی سرخ دیده می‌شد:

یک تاج، بدون هیچ ستاره یا نشان خانوادگی.

کائل آرام گفت:

- سارک.

آرن احساس کرد چیزی در شکمش فرو ریخت. امپراتوری سارک هرگز بدون دلیل به بندر خاکستر کشتی جنگی نمی‌فرستاد. در خیابان، مردم شروع به دویدن کردند. صدای فریادها بلند شد و از دور، ناقوس بندر به صدا درآمد. آرن به کائل نگاه کرد.

- فکر می‌کنی دنبال نقشه‌اند؟

کائل جواب نداد. همین بدترین پاسخ ممکن بود. آرن به سمت میز رفت. درست زمانی که می‌خواست شمشیر قدیمی پدرش را بردارد، صدایی درون خانه پیچید. تق تق تق. هر دو بی‌حرکت ماندند. صدا از زیر کف اتاق می‌آمد. تق تق تق. کائل شمشیرش را بیرون کشید.

- آرن…

آرن آرام گفت:

- من چیزی زیر خانه ندارم.

- این را طوری گفتی که اصلاً آرامم نکرد.

صدای ضربه قطع شد. چند ثانیه سکوت. بعد تمام کف خانه لرزید. یکی از تخته‌ها شکست. گرد و خاک بالا رفت. و از زیر زمین، نوری سیاه بیرون زد. آرن برای نخستین بار در زندگی‌اش چیزی دید که مطمئن بود هیچ نقشه‌ای نمی‌تواند توضیحش دهد. روی تخته‌های شکسته، یک علامت باستانی ظاهر شده بود. همان علامتی که روی در خانه‌اش کشیده بودند. دایره، سه خط. اما این بار، از دل تاریکی، صدایی شنیده شد، نه در گوش، در ذهنش. صدایی سرد، خسته و به‌طرز عجیبی عصبانی.

- بلاخره پیدایت کردم.

آرن نفسش بند آمد. کائل شمشیرش را محکم‌تر گرفت.

- با من حرف زدی؟

آرن آرام سر تکان داد.

- نه.

صدا دوباره گفت:

- امیدوار بودم نسل بعدی کمی باهوش‌تر باشد.

آرن به شکاف سیاه خیره ماند.

- من دیوانه شده‌ام.

- نه.

مکث.

- که اگر شده بودی، برای هر دوی ما بهتر بود.

در همان لحظه، صدای شکستن در خانه آمد. سربازان امپراتوری وارد کوچه شده بودند و از زیر کف خانه، چیزی شروع به بیدار شدن کرد.

ویرایش شده توسط Tormeh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

اولین سرباز از در شکسته وارد شد. کائل بدون مکث شمشیرش را بالا آورد. آرن فریاد زد:

- صبر کن! شاید برای کمک آمده باشند!

کائل نگاهی به سربازی انداخت که نیزه‌اش را مستقیم به سمت آن‌ها گرفته بود.

- بله. از آن کمک‌هایی که بعدش مجبور می‌شوی چند روزی مرده بمانی.

سرباز قدمی جلو آمد. زره سیاهش خیس باران بود و نشان تاج بی‌ستاره‌ی سارک روی سینه‌اش برق می‌زد.

- آرن وارک؟

آرن به کائل نگاه کرد.

- فکر کنم این سؤال خوبی نیست.

- آرن وارک؟

کائل گفت:

- نه.

آرن با ناباوری برگشت.

- من کنار تو ایستاده‌ام.

- گفتم نه.

سرباز نیزه را بالا آورد. کائل سریع‌تر حرکت کرد. صدای برخورد فلز با فلز در اتاق کوچک پیچید. نیزه به دیوار خورد و کائل با شانه به سرباز کوبید. مرد به عقب پرت شد و روی میز افتاد. کاغذها در هوا پخش شدند. آرن با وحشت به نقشه‌های پدرش نگاه کرد.

- کائل!

- چی؟

- نقشه‌ها!

- الان به نقشه‌ها اهمیت می‌دهی؟

- یکی از آن‌ها شش سال طول کشید!

سرباز دوم از پنجره وارد شد. آرن یک صندلی برداشت و آن را به سمتش پرتاب کرد. صندلی از کنار سر سرباز رد شد. کائل برای لحظه‌ای مکث کرد.

- می‌خواستی او را بزنی؟

- البته.

- خوب شد جنگجو نشدی.

آرن به دنبال چیزی دیگر برای پرتاب کردن گشت. صدای موجود زیر زمین دوباره در ذهنش پیچید.

- اگر قرار است به مبارزه ادامه دهید، لطفاً اول مشخص کنید کدام‌تان توانایی مبارزه دارد.

آرن دندان‌هایش را روی هم فشار داد. در ذهنش گفت:

- تو دقیقاً چی هستی؟

چند لحظه سکوت. بعد:

- سؤال بهتری ندارید؟

- نه.

- ناامیدکننده است.

کف خانه دوباره لرزید. این بار، نه آرام با چنان شدتی که دیوارها تکان خوردند. سرباز سوم، که تازه وارد اتاق شده بود، به زمین افتاد. همه برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماندند. سپس تخته‌های کف شکستند. از شکاف، مه سیاهی بیرون زد. اما این مه به سمت بالا نمی‌رفت. روی زمین می‌خزید. سربازان عقب رفتند. یکی از آن‌ها زیر لب گفت:

- نشانه درست بود.

آرن و کائل هم شنیدن.

هر دو به سرباز نگاه کردند. آرن پرسید:

- چه نشانه‌ای؟ 

هیچ‌کس جواب نداد. فرمانده‌ای از پشت سر سربازان وارد شد. زنی بلندقد با موهای کوتاه و زره‌ای متفاوت از بقیه. روی یقه‌ی زره او، همان علامت دیده می‌شد. دایره و سه خط. او به آرن نگاه کرد.

- بالاخره.

آرن احساس کرد سرما از ستون فقراتش بالا رفت.

- من شما را می‌شناسم؟

زن گفت:

- نه.

لبخند کوچکی زد.

- اما پدرت مرا می‌شناخت.

کائل شمشیرش را محکم‌تر گرفت. آرن پرسید:

- پدر من مرده.

- می‌دانم.

زن یک قدم جلو آمد.

- من آنجا بودم.

برای لحظه‌ای، همه‌چیز ساکت شد. باران، سربازان، صدای مردم بیرون حتی صدای موجود زیر زمین. آرن فقط به او نگاه کرد.

- تو چه گفتی؟

زن آهسته گفت:

- گفتم پدرت مرده.

- نه. قبلش.

زن چیزی نگفت آرن به سمت او رفت. کائل دستش را گرفت.

- آرن.

- ولم کن.

- این همان چیزی است که می‌خواهد.

آرن با خشم دستش را کشید.

- تو نمی‌دانی چه می‌خواهد!

کائل نگاهش کرد و برای کسری از ثانیه، چیزی در چهره‌اش تغییر کرد. چیزی شبیه ترس اما نه برای خودش برای آرن. زن دستش را بالا برد. سربازان آماده شدند.

- آرن وارک، به فرمان امپراتوری سارک، تو...

زمین منفجر شد. نه با آتش با صدا غرشی چنان عمیق که پنجره‌ها شکستند. همه به عقب پرتاب شدند. آرن روی زمین افتاد و سرش به دیوار خورد. برای چند ثانیه، دنیا تار بود بعد چشم باز کرد. سقف خانه ترک برداشته بود. گرد و خاک همه‌جا را پوشانده بود کائل چند متر دورتر افتاده بود.

- کائل؟

پاسخی نیامد. آرن سعی کرد بلند شود درد از پشت سرش عبور کرد.

- کائل!

دوستش ناله کرد.

- زنده‌ام.

آرن نفس راحتی کشید.

- خوب است.

- ولی اگر دوباره چیزی از زیر خانه‌ات منفجر شود، دوستی‌مان تمام است.

آرن خواست جواب بدهد. اما چیزی حرکت کرد. در شکاف زمین یک پنجه بیرون آمد. کوچک نبود اما آن‌قدر هم بزرگ نبود که آرن انتظار داشت. چهار پنجه‌ی بلند و سیاه روی زمین قرار گرفتند بعد سر موجود بیرون آمد. برای نخستین بار، آرن او را دید. پولک‌ها سیاه بودند نه مثل زغال نه مثل شب آن‌ها نور را در خود فرو می‌بردند. هرجا نگاه آرن به بدن موجود می‌افتاد، انگار بخشی از تصویر ناپدید می‌شد. دو چشم نقره‌ای به او خیره شدند. سربازی از پشت سر فریاد زد:

- اژدها!

موجود سرش را کمی کج کرد.

- احمق.

آرن پلک زد.

- چی؟

- به او بگو اژدها نیستم.

آرن هنوز گیج بود. با صدای بلند گفت:

- می‌گوید اژدها نیست.

همه به او نگاه کردند. کائل آرام گفت:

- فکر کنم ضربه به سرت شدیدتر از چیزی است که تصور می‌کردم.

زن فرمانده، برای اولین بار، واقعاً ترسید. آرن آن را در چشمانش دید. او عقب رفت.

- غیرممکن است.

موجود از شکاف بیرون آمد. بال‌هایش جمع شده بودند. دم بلندش آرام روی زمین کشیده می‌شد. او مستقیم به آرن نگاه کرد. بعد صدایش در ذهن آرن پیچید:

- تو؟

آرن خشکش زد.

- من چی؟

موجود نزدیک‌تر شد. آن‌قدر که آرن گرمای نفسش را روی صورتش حس کرد.

- تو نباید وجود داشته باشی.

آرن با خشم گفت:

- این حرف را کسی که از زیر کف خانه‌ی من بیرون آمده می‌زند؟

چشم‌های نقره‌ای موجود باریک شد. برای چند لحظه، آرن مطمئن نبود آیا اژدها لبخند زده یا نه. بعد صدای زن فرمانده بلند شد.

- بکشیدش.

همه‌چیز دوباره حرکت کرد. سه تیر به سمت موجود پرتاب شد یکی از آن‌ها به بال او خورد. موجود غرش کرد. اما اتفاقی که افتاد، هیچ‌کس انتظارش را نداشت. تیرها در هوا متوقف نشدند. نسوختند. فقط… خالی شدند. فلز آن‌ها خاکستری شد و روی زمین افتاد. موجود سرش را بالا آورد و آرن احساس کرد چیزی از درون بدنش کشیده می‌شود. نفسش بند آمد. زانوهایش خم شدند.

- هی!

موجود با وحشت به او نگاه کرد. برای نخستین بار، صدایش دیگر مغرور نبود.

- من این کار را نکردم.

نور سیاهی میان آن‌ها شکل گرفت. آرن فریاد زد درد از قلبش عبور کرد نه درد جسم انگار کسی دستش را در ذهن او فرو کرده باشد. خاطره‌ای دید. خودش، پنج‌ساله، در کنار پدرش، روی صخره‌ای مشرف به دریا، پدرش چیزی در دست داشت، یک نقشه، اما پشت سر آن‌ها، مرد دیگری ایستاده بود. مردی جوان با لباس امپراتوری، آرن چهره‌اش را ندید فقط صدایش را شنید.

- اگر دروازه بیدار شود، پسرت باید بمیرد.

خاطره قطع شد. آرن روی زمین افتاد موجود سیاه نفس‌نفس می‌زد. کائل فریاد زد:

- آرن!

اما آرن دیگر به او نگاه نمی‌کرد. چشمش به فرمانده‌ی سارک بود. زن رنگش پریده بود او هم آن را دیده بود یا شاید چیزی را که آرن ندیده بود. زن زمزمه کرد:

- پس واقعاً تویی.

آرن با صدایی لرزان گفت:

- پدرم را چه کسی کشت؟

زن جواب نداد. آرن بلندتر گفت:

- چه کسی؟

اما قبل از آن‌که پاسخی بشنود، صدایی از بیرون آمد. صدای شلیک، بعد انفجار. یکی از دیوارهای خانه فرو ریخت. دارِم کِر از میان گرد و خاک وارد شد. یک تبر کوتاه در دست داشت و چهره‌اش به‌شدت عصبانی بود. او به آرن نگاه کرد بعد به کائل و بعد به موجود سیاه. چند ثانیه سکوت کردو سپس گفت:

- خب.

آرن گفت:

- دارم...

- نه. حرف نزن.

دارم به موجود نگاه کرد.

- هر چیزی که آن است، برمی‌داری و از این شهر می‌روی.

آرن گفت:

- من نمی‌توانم فقط...

- می‌توانی.

- ولی...

دارم تبرش را به سمت سربازی که نزدیک می‌شد پرتاب کرد. تبر به دیوار خورد، اما سرباز با وحشت عقب پرید. دارم گفت:

- دیدی؟ من هم گاهی اشتباه می‌کنم. ولی الان وقت بحث نیست.

زن فرمانده فریاد زد:

- راه خروج را ببندید! هیچ‌کس از بندر خارج نشود!

دارم زیر لب گفت:

- آه، عالی.

کائل پرسید:

- راه دیگری هست؟

دارم به شکاف زیر زمین اشاره کرد.

- هست.

آرن به تاریکی نگاه کرد.

- این راه به کجا می‌رود؟

دارم جواب داد:

- نمی‌دانم.

کائل گفت:

- این برنامه‌ی توعه؟

- برنامه‌ی من این بود که امشب در یک میخانه مست باشم.

موجود سیاه (اریش) به شکاف نگاه کرد.

- من آنجا را می‌شناسم.

آرن مکث کرد.

- چطور؟

موجود ساکت شد. بعد گفت:

- امیدوارم اشتباه کنم.

آرن آهسته گفت:

- چه چیزی؟

- اگر درست یادم باشد…

موجود به تاریکی زیر زمین خیره شد.

- آن پایین چیزی هست که حتی من از آن می‌ترسم.

کائل به آرن نگاه کرد. دارم هم نگاه کرد. آرن به سربازانی نگاه کرد که از دو طرف نزدیک می‌شدند. بعد به تونل و در نهایت گفت:

- پس پایین می‌رویم.

دارم با ناباوری خندید.

- تو یا شجاعی، یا احمق.

آرن به شکاف نزدیک شد.

- من نقشه‌کش‌ام.

دارم پلک زد.

- این جواب سؤال من نبود.

- می‌دانم.

کائل شمشیرش را برداشت.

- و تو از ارتفاع می‌ترسی.

آرن اولین پایش را در تاریکی گذاشت.

- خوشبختانه این پایین است.

پشت سرشان، سربازان سارک نزدیک می‌شدند. موجود سیاه بال‌هایش را جمع کرد و به دنبال آرن وارد تونل شد. درست پیش از آن‌که نور بیرون از بین برود، آرن یک‌بار دیگر برگشت. در میان دود و باران، فرمانده‌ی سارک را دید. زن فریاد نزد، دنبالشان نیامد، فقط ایستاده بود و با لب‌هایی رنگ‌پریده، کلمه‌ای را تکرار می‌کرد. کلمه‌ای که آرن نمی‌توانست بشنود. اما اریش شنید. و صدایش برای نخستین بار، واقعاً ترسیده بود.

- آرن…

- چی؟

- او اسم مرا می‌داند.

آرن ایستاد. در تاریکی تونل، چیزی بسیار دور غرید و بعد، صدایی از اعماق زمین پاسخ داد.

صدایی بزرگ‌تر.

قدیمی‌تر.

و گرسنه‌تر.

ویرایش شده توسط Tormeh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...