رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

بعد از خواندن حداقل ۲۰ پارت، در نظرسنجی شرکت کنید🎀  

5 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. به نظرتون این ایده ی کلیشه ای آدمخواری، اینجا داره به طرز جدید و نوآورانه و غیر کلیشه ایی بیان میشه؟

    • خیلی
    • تقریبا
    • کم
      0
  2. 2. به نظرتون شخصیت پردازی تا چه اندازه ملموس و قابل تفکیکه؟

    • خیلی
    • تقریبا
      0
    • کم
      0


ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

 

x01879_IMG_8962.jpeg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • تشکر 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 پارت 2

فصل اول [ ویرانگر افسار گسیخته ]

فریا:

صدای قیچی را کنار گوشم شنیدم که چطور تار موهایم را می برد. دسته موی نارنجی ام پیش چشمانم آمد و پس از آن، صدای شیطنت آمیز و نچندان خوشایند تایلر.

- اوپس! موهات رو بریدم.

به متن رمان ترسناکی که می خواندم خیره ماندم. همان قیچی این بار موهای پشت سرم را برید. اما مهم تر از موهای زشت نارنجی ام، سرنوشت پسری بود که قربانی هیولای داستان میشد. البته، وقتی پشت گردنم بوسیده شد، نتوانستم به خط بعدی بروم. صدای همکلاسی هایم را می شنیدم که از ساعت استراحتشان استفاده می کنند و مانند مشتی فرومایه، با یکدیگر خوش می گذرانند.

- انگار زیادم بدت نیومده. هان؟

نمی توانستم. نمی توانستم به خط بعدی بروم. مدام همان یک خطی که رویش قفل شده بودم را دوباره و دوباره و دوباره می خواندم. احساس می کنم می خواهم تایلر را زیر پاهایم لگد کنم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- تمومش کن تایلر! اگه حوصلت سر رفته هر چه قدر که می خوای از موهام ببُر و ببَر. فقط خفه شو!

صدای نیشخند زدنش را درست کنار گوشم شنیدم. موهای بریده شده ام را روی پایم انداخت و کنارم نشست. یک دستش را روی میز گذاشت و یک دستش را درست پشت صندلی من. سرش را به نیم رخم نزدیک کرد و گفت:

- میگن برادرت رو فرستادی بیمارستان!

خبرش مدرسه را منفجر کرد. از این تعجب می کنم تایلر از پیش هم گستاخ تر شده است. نگاهم را از کلمات کتاب نگرفتم اما گفتم:

- تو هم می خوای بری؟

سر انگشت هایش وقتی روی گونه هایم نشست سرد بود. زبر بود و پوست لطیفم را می خراشید. نه! زبر بود و در برابر پوست ضخیمم مثل پارچه ی ابریشم بود. از اینکه نمی توانستم تمرکز کنم و یک پاراگراف جلوتر بروم، کلافه شدم. احساس سنگینی کردم. هوا برایم خفه شد. بوی کثیفی بینی ام را آزار می داد. از سر و صدای همکلاسی ها سردرد شده بودم. اکسیژن کافی برای تنفس نداشتم. اگر تایلر کمی دیگر به من نزدیک میشد، بوی نبضش را به مشام می کشیدم.

لبه های کتاب را آنقدر محکم گرفته بودم که سر انگشتانم سفید شده بودند. دندان هایم را به قدری روی هم می فشردم که در فکم احساس درد می کردم. سعی می کردم خونسرد باشم. سعی می کردم با نفس عمیق آرامش خودم را حفظ کنم. سعی می کردم تا جایی که می شود، پایم را به آن انفرادی های پر سر و صدایی که خوابی آرام را از من می گرفتند باز نکنم. اما صدای خنده ی تایلر، اجازه نمی داد.

پرنسس مندولیا کنار گوشم زمزمه کرد:

- چیزی رو بهش بده که به خاطرش بازی رو شروع کرده. همون چیزی رو بهش بده که می خواد. بهش بده! بهش بده!

پرنسس راست می گفت. شاید تایلر علاقه ی مفرطی به مرگ دارد. شاید می خواهد خودکشی کند اما جرعتش را ندارد. به انفرادی باز می گشتم؟ چه اهمیتی دارد؟ نجات دنیا از شر کسانی چون تایلر، ارزش گرفته شدن آزادی ام را دارد. همانطور که پرنسس مندولیا دیکته می کرد. شب و روز!

تایلر با انگشتانش روی میز ضرب گرفت. ثانیه ها مانند ساعت ها می گذشتند. هر لحظه ممکن بود این زمان استراحت لعنتی تمام بشود و من هنوز ده صفحه هم نخواندم. صدای ضرب انگشت های تایلر را می شنیدم. صدای خنده ی مضخرف و اعصاب خورد کنش را می شنیدم. بوی گند بدنش را می شنیدم. حتی صدای تنفسش را هم می شنیدم. تصمیمی برای حفظ آرامشم نداشتم.

کتاب را محکم بستم. مدادم را به دست گرفتم. قبل از آنکه تایلر بخواهد حتی نیشخندش را جمع کند، دستم را بالا بردم و آنقدر شدید و سریع نوک تیزش را روی دست تایلر فرود آوردم که خودم هم از شنیدن نعره اش غافلگیر شدم.

بالاخره همکلاسی هایم ساکت شدند. صورت تایلر سرخ شده بود. دستش را بالا گرفت و به مدادی که در دستش فرو رفته بود نگریست. چشم هایش از حدقه در آمده بودند و دهانش به قدر سوراخ توالت باز شده بود اما دیگر صدای دادش شنیده نمیشد. صدایش تحلیل رفته بود و نفسش قطع شده بود و صورتش کبود.

کتابم را روی میز گذاشتم. بلند شدم و موهای لخت و بورش را میان انگشتان پوست پوست شده ام گرفتم و به عقب کشیدم. گردنش خم شد و صورتش بالا آمد. در چشم هایش اشک جمع شده بود. کنار گوشش گفتم:

- جیغ بزن تایلر! چون جوری ساکتت می کنم که حتی نتونی مامان عزیزت رو صدا کنی.

- فریا! چیکار داری می کنی؟

بی توجه به صدای بم کارتر، معاون مدرسه، جای موهای تایلر را میان انگشت هایم محکم کردم و بعد سرش را طوری به میز کوفتم که دخترها جیغ کشیدند و حتم دارم که به همین بهانه، خود را در آغوش پسر ها انداختند. خونی که از دست تایلر جاری شده بود تمام آستین سفیدش و میز تمیزم را سرخ کرد. پیش از آنکه میلر، خانم معلم و ویلسون، مدیر امور دانش آموزان و دیویس، مشاور مدرسه به کمک تایلر بیایند، دوبار دیگر نیز سرش را به میز کوفتم.

دست مردانه ی ویلسون دور مچم فشرده شد و انگشت های ظریف دیویس لباسم را پشت کشید و بالاخره، توانستند مرا عقب بکشند. دوست های تایلر به او نزدیک شدند و حالش را پرسیدند. اما من سرخوش از شعف پرنسس مندولیا بودم که در گوشم می گفت:

- فوق العادست!

حالا می توانستم با آرامش خط بعدی داستانم را بخوانم. دیگر صداها آزارم نمی دادند. فشار دندان هایم کم، نفسم منظم و دلم نیز، آرام شد.

این اولین باری نبود که پلیس پایش را روی پارکت های بدرنگ خانه مان می گذاشت.

اتاقم بزرگ اما تنگ و تاریک و شلوغ بود. روی زمین نشسته بودم و طرح هایی انتزاعی و بامعنی برخاسته از داستان هایی که پرنسس مندولیا برایم تعریف می کرد می کشیدم. صدای جدل پدر و مادرم بلندتر شد.

- این لعنتی انتخاب تو بود! بهت هشدار داده بودم لیزا!

من انتخاب کسی نبودم. این پرنسس بود که با هوش بی نظیرش، برایم مقدر کرد که مقابل چه کسانی آن قدر خوب و نازنین به نظر برسم که انتخاب بشوم. این بار صدای مستأصل مادرم بلند شد:

- اون فقط یکم عصبیه. تو هم وقتی عصبانی میشی به بقیه آسیب میزنی!

مضحک است. خشم من و آن مرد را چطور از یک نوع می دانست؟ خشم من مفید بود. خشم من هدفی والا داشت. خشم مفید، دنیا را نجات می دهد.

این اولین باری نبود که این صدای جدی را می شنیدم:

- به هر حال ما وظیفه داریم اون رو با خودمون ببریم. زودتر!

دستم متوقف شد. به جنگل سیاه و ارواح تاریک توی دفترم نگاهی انداختم و بعد بلند شدم. خودکار و دفترم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. پدرم دوباره داشت فریاد میزد.

- تا وقتی این روانی توی این خونه باشه پسرمون امنیت نداره! به خاطر اونه که راسل بستریه. واقعا یه روانی از پسر خودت مهم تره؟!

چهار نگاه به سمتم کشیده شد. پدر و مادرم و دو افسر پلیس. پدرم با خشم نگاه تحقیرآمیز بی خودی به سرتاپایم انداخت و بعد با قدم هایی حرص آلود و محکم، از خانه بیرون زد. مادرم جلو آمد و دست سفیدش را روی شانه ام گذاشت. با جدیت و اندکی نگرانی که همیشه در پس زمینه ی نگاه هایش به من وجود داشت پرسید:

- فریا! درسته که امروز به همکلاسیت آسیب زدی؟

اوه نه! پس هنوز زنده است. چه قدر یک پسر جوان می تواند سخت جان باشد؟ فکر می کردم لااقل به کما رفته باشد. بله! زورم واقعا زیاد است. این را زمانی فهمیدم که با یک دست میزم را به طرف دیگر اتاق پرت کردم و موجب شکستن تخته ی چوبی اش شدم. دست های قدرتمندی ندارم. اما پرنسس مندولیا همیشه بابتشان به من افتخار می کند. می گوید اتصال نیرویم به نیروی اوست که چنین قدرتی دارم. پرنسس مندولیا سرشار از قدرت و درایت و نجابت است. می خواهم روزی مانند او باشم. یک قهرمان!

- فریا!

فقط گفتم:

- فکر می کردم میمیره.

آن ذره ی نحیف امید، آخرین نفس هایش را هم در چشم های مادرم کشید.

 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 7
  • هاها 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 3

این اولین باری نبود که روی صندلی ناراحت ایستگاه یونیفرم پوش ها نشسته بودم. نه حتی دومین و پنجمین بار. چهره ی عصبانی پدر تایلر را با تصور خودم-چهره ی باطنش- روی کاغذ می کشیدم. یک دلقک که کارش را از دست داده است و گریه می کند. افسری که اولین باری بود که در بازرسی بدنی می دیدم، قصد گرفتن کاغذ و خودکارم را داشت و می خواست آن ها را وارد پرونده کند. اما براون، افسر مردی که ادعا می کرد مرا خیلی خوب می شناسد، کمی پچ پچ کرد و چهره ی خشمگین و نفس های سنگینم را با بازگرداندن دفتر و خودکارم آرام کرد. نمی دانم چرا البته که می دانم. برایم به روشنی پیراهن مندولیاست- اما این کار را کرد.

عکس برداری و انگشت نگاری حالم را به هم می زند. اما افسر براون سعی کرد روندش را جلو بیاندازد. گفت:

- فقط یک دقیقه فریا. قول میدم خیلی زود تموم میشه. باشه؟ خدای من! خیلی خوشگلی.

این را در گوشم زمزمه کرد. افسر پشت سیستم که دید من همان دختر پرخاشگر دفعات پیشم، با تمسخر نگاهم کرد.

حالا در اتاق بازجویی کثیف و نقره ایشان نشسته بودم و دلقک عزیز تایلر را می کشیدم. صدای همهمه ی ایستگاه را از آن طرف درب می شنیدم. هیچ پنجره ای وجود نداشت. یک میز فلزی، دو صندلی، یک چراغ سقفی که می خواستم چشمش را کور کنم و یک دوربین و میکروفن گوشه ی اتاق.

ورق زدم. طرح آسمانی را کشیدم که پرنده هایش حین پرواز می مردند. زیر لب، با پرنسس مندولیا همخوانی می کردم.

- زامبی ها / به مدرسه رفتند. همه جا تاریک بود / صدای غرش آسمان بود یا وغ وغ سگ؟ / باید بگم که مثل زامبی ها راه می رفتند/ پوستشان فرتوت و خیلی خاکستری بود / در زمینی که بچه ها بازی می کنند / بی تعلل حفره ای کندند / تصمیم گرفتند درونش مخفی شوند / فقط وقتی که می لغزی مواظب باش! / هنگام زنگ تفریح بچه ها برای بازی آمدند / دست های زامبی ها برای طعمه جستجو می کردند / وقتی یه پسر اومد کنار سوراخ / انگشت های پای زامبی ها را دید.

از آسمانم باران سیاه بارید. آنقدر خشمگین و قدرتمند که همراه با گشوده شدن درب، کاغذم هم پاره شد.

نگاه افسر کوپر، خسته بود. کلافه نفسش را بیرون داد و سری تکان داد و با تأسف، همانطور که پرونده ام را روی میز می انداخت و صندلی اش را عقب می کشید گفت:

- نمیدونم چرا فکر کردم دفعه ی قبلی، آخرین باره.

اگر کمی رنگ چشم هایش تیره تر بود، بیشتر به پوست سفیدش می نشست. وقتی شروع به تکرارِ تکرارها کرد، نگاهش به پرونده ام و لحنش سرد و ناامید بود:

- تو حق داری سکوت کنی. هر چیزی بگی، می تونه و حتما توی دادگاه بر علیه تو استفاده میشه. حق داری وکیل داشته باشی. اگه توان پرداخت هزینه های وکیل رو نداری، یک وکیل برات تعیین میشه. متوجه حقوقی که برات خوندم شدی، فریا؟

دوباره به دفترم نگاه کردم. برگه ی سفید تازه ای گشودم و چهره ی جدی اما خنده دار افسر را روی آن کشیدم. صدای نفس عمیق افسر را شنیدم. گفت:

- فریا! دیگه نمی تونی با وثیقه آزاد بشی! می فهمی که؟ باید حرف بزنی!

نمی دانستم باید درباره ی چه چیزی حرف بزنم. پرنسس مندولیا همیشه می گفت:

- توضیح دادن چیزهایی که برای ما باارزش و مقدسه برای کسایی مثل اون ها فایده ای جز هدر رفتن وقت نداره. اون ها درکی ازش ندارن پس بهتره فقط سکوت کنی. موفقیت توی سکوت کردنه. هر چی کمتر بدونن، راحت تر فریب می خورن.

دستش را روی میز کوبید.

- فکر کردی بازی رو یاد گرفتی؟ حق سکوت؟ باشه. سکوت کن! ولی یادت باشه، هر لحظه ای که دهنت رو بسته نگه می داری، داری فقط زمان رو برای خودت کم می کنی. این بار دیگه خبری از اون مشاورهای مهربون یا اون گذارش های نیاز به درمان نیست. این بار، پروندت مستقیما میره برای دادستان. تو داری با زندگی خودت بازی می کنی و فکر می کنی با سکوت کردن، برنده ای؟ تو فقط داری خودت رو توی یه سلول تاریک تر غرق می کنی. وقت رو تلف نکن، حرف بزن یا بذار برگردم و این بار، کاملا قانونی برات سخت بگیرم.

صدای تیک تاک ساعت بلند تر شد. صداها برای من طوری بلند و آزاردهنده هستند که گویی روی تمام جهان را بلندگویی پوشانده است که هر صدایی را صدها برابر بلندتر و خشن تر و مسخره تر می کند. هنگامی که با آن خشم زشتش با حرص توبیخم می کرد، به خودکارم سرعت دادم و صورتش را برخلاف رنگ پوستش سیاه کردم.

- پس نمی خوای بگی که چرا اون بلا رو سر تایلر آوردی. درسته؟ باشه. هر چه قدر می خوای ساکت بمون. من کارم تموم شد. وقتی تصمیم گرفتی از این نقش دختر ساکت و مظلوم خارج بشی و مثل آدم عادی حرف بزنی، پیدات می کنم. فعلا برو توی همون ذهنت غرق شو! من میرم گذارش رو بنویسم. متقاضی عدم همکاری و بی میلی به ارائه هرگونه توضیح! امیدوارم اون سکوتت توی سلول های شبانه به اندازه ی...

مندولیا گفت:

- ساکتش کن فریا! فقط ساکتش...

در یک ثانیه! قبل از آن که مندولیا جمله اش را تمام کند، برخاستم و خودکار را به سمت چشم روشن و زشتش بردم. اما کوپر، افسر سریعی بود. حتما برای این سرعت عملش جایزه هم گرفته بود. مچم را آن قدر محکم فشار می داد که گویی می دانست اگر ملایم تر برخورد کند، خودکار را در چشمش فرو می کنم. در حالی که من تصمیمی برایش نداشتم. پوزخندی به عرق روی پیشانی اش و چشم گشاد و شوکه اش زدم و زمزمه کردم:

- چون صداش اذیتم می کرد.

دستم را پایین برد و خودکار را از میان انگشتانم گرفت. سپس پرونده را برداشت و با حرص از اتاق بیرون رفت. صدای فریادش را شنیدم:

- براون! بهت گفتم یا اون خودکار لعنتی رو ازش بگیر یا دستاش رو به میز ببند عوضی!

نگاهی به دوربین انداختم و بعد به دیوارها نگاه کردم. مندولیا گفت:

- اگه آواز بخونم می رقصی؟

دفترم را برداشتم و دانه دانه برگه هایش را کندم. تا جایی که می دانستم پرنسس دوست دارد، ریز ریزشان کردم و در نهایت با خورده های کاغذ به وسط اتاق رفتم. آن ها را به هوا انداختم و زیر باران کاغذ، همانطور که به صدای آواز زیبای پرنسس مندولیا گوش می دادم، شروع به رقصیدن کردم. رقصی که هم موجب خوشحالی و خنده ی او میشد هم موجب سرمستی و آزادی خیال من!

اما در نهایت، گویی صدایی نفرین شده با نفرت زمزمه می کرد:

- تو دیوونه ای!

قسمتی از من اعتقاد داشت باید سیاره ام را عوض کنم. چرا که همیشه در هر کجای این زمین، کسی هست که صدایش آزاردهنده باشد. فرار از دست انسان ها امکان نداشت. یا باید دانه دانه، نفر به نفر را می کشتم تا از تعدادشان بکاهم. یا باید...

هر چه فکر می کردم، گزینه ی دیگری نمی یافتم.

 

  • لایک 7
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 4

حتم دارم این اولین بار است که این چشم های خشمگین و دلگیر، اینطور مهربانانه و تنگاتنگ در یک مکان جمع شده اند. به محض آنکه این یونیفرم پوش غریبه، مرا وارد سالن کرد، نگاه ها به سمت من جهیده شد. پچ پچ ها و زیر لب ناسزا گفتن هایشان، باعث میشد در تصوراتم هر کدام را به یک طریق خفه کنم.

دو کت شلواری، پشت میزهایشان نشسته بودند. یکی را می شناختم و آن یکی برایم غریبه بود. کت شلواری آشنا، برگه هایش را مرور می کرد که با بالاگرفتن پچ پچ ها سرش را به سمت من چرخاند و نگاه مستأصلش را به نگاهم دوخت. کت شلواری غریبه اما آنچنان سرد و بی روح نگاهم کرد که گویی، قلبش را از سینه درآورده بودم.

هر دو اما باطن کثیفشان را با کت و شلوارهای تمیزشان پنهان کرده بودند. آدمیزادهایی در محفل حقیقت و عدالت نشسته بودند و برای واقعیت می جنگیدند که خودشان از فاش کردن حقیقت باطنشان می هراسیدند. می گریختند و خودشان را پشت پیراهن های سفیدشان مخفی می کردند. پیراهن هایی که لکه ای چرک نداشتند.

پدر و مادرم، تایلر و خانواده اش و تعدادی افسارگسیخته که شوربختانه به آنچه که سزاوارش بودند نرسیدند هم حضور داشتند. از نگاه های بیزارشان خشم و نفرت می بارید. چنان نگاهم می کردند که گویی دفتر طراحیشان را ربوده بودم. همانطور که از من ربوده شده بود.

سرمای دستبند فلزی با پوستم بازی می کرد. صندلی ای که رویش نشسته بودم چندان راحت نبود. صدای کوبش عصبی پایم به زمین را، فقط خودم می شنیدم. دو هفته ای که بدون رسم دنیای تاریک درون سرم گذشت، آنقدر طاقت فرسا بود که هر آن احتمال داشت داستان های ذهنی ام را تف کنم. دوباره به افسارگسیخته ها نگریستم. هر بار، همان لذت برایم زنده میشد. و حس آن لذت، لبخند روی لبم می نشاند.

به تایلر که دست و سرش باندپیچی شده بود نگاه کردم. سلامی نمادین با رقص انگشتانم دادم که تایلر هم بی ادبانه انگشت نشانم داد.

- همه برخیزید! دادگاه عالی اورگن در جلسه است. جناب قاضی دونالد ریاست جلسه را برعهده دارند.

این صدای افسر بود. همه برخاستند. صدای کشیده شدن صندلی ها روی کف چوبی، مغزم را خراشید. من هم به اجبار آن یونیفرم پوش غریبه، برخاستم. روزی دست هایت را قطع می کنم.

قاضی زن است! با چهره ای بی روح و خسته وارد شد و روی صندلی چرمی بزرگش نشست و عینک خود را روی بینی تنظیم کرد. کت شلواری آشنا در سمت راست او و کت شلواری غریبه در سمت چپ او قرار داشتند.

- بنشینید!

به پایین کشیده شدم و روی کف چوبی صندلی پرت شدم. روزی دست هایش را قطع می کنم و به خوردش می دهم! زنک چکش دار حتی او هم شایسته ی قاضی نامیده شدن نبود- یونیفرم مشکی پوشیده بود. عینکی به چشم داشت و برگه های پیش رویش را سرسری نگاه می کرد. سپس نگاهی به جمعیت انداخت و با لحنی رسا گفت:

- صبح بخیر همگی! ما امروز اینجا هستیم برای اعلام اتهام فریا جونز. دادستان آمادست؟

ناگهان خیره ی من شد و نگاهی سرشار از تفکر به من انداخت. پرنسس مندولیا گفت:

- لابد با خودش فکر می کنه دختری به سن و سال و جثه ی تو اینهمه سرکشی رو از کجا آورده. ببین! پوزخند زد. اونم یکی مثل بقیه. فکر میکنه تو دیوونه ای.

- آماده ایم جناب قاضی.

کت شلوار غریبه که حال می دانستم دادستان صدایش می کنند، ایستاد.

- جناب قاضی، دولت اتهامات علیه متهم، فریا جونز، به علت حمله جنایی مطرح می کند. در تاریخ...

بلا بلا بلا بلا! ترجیح می دادم به جای شنیدن خزعبلاتی که درباره ی من و سابقه های خشونت آمیزم و علت های "بی ارزشی" که از درکشان خارج بود می گفت، به صدای آواز الهام بخش پرنسس مندولیا گوش بدهم. پرنسس می خواند و من چشم بسته بودم و در رویای سیاه پشت پلک هایم، رقص نرم جثه ی کوچک و نازنینش را نگاه می کردم. تا آن که پرنسس ایستاد و متعجب نگاهم کرد. تا آن که گوش هایم شنید که مردک می گفت:

- جناب قاضی خانم فریا جونز برای جامعه خطرناکه و اگه تحت نظر نباشه افراد بیشتری آسیب می بینن. همونطور که می بینید ایشون هیچوقت اظهار پشیمونی نکردند و این مادر و پدر خانم جونز بودند که هر بار از شاکی ها رضایت می گرفتند و جریمه پرداخت می کردند! نه تعلیق از مدرسه، نه حکم منع نزدیک شدن، هیچکدوم خانم جونز رو کنترل نکردند. ما همچنین می خوایم به رفتار خشونت آمیز متهم در طول بازجویی اخیر اشاره کنیم که نشون دهنده ی خطر جدی برای امنیت عمومیه.

خدای آنها! می خواستند تحت نظر باشم؟ فکر می کردند این جلوی تلاشم را می گیرد؟

کت شلواری آشنا-وکیلم- با اجازه ی چکش دار برخاست و لب های چرکش را از هم باز کرد.

- جناب قاضی موکل بنده بیمار هستند. همونطور که می دونید روانکاو قبلی خانم جونز به مدت سه ماه برای ایشون وقت گذاشتند و تشخیص دادند که خانم فریا جونز دچار اختلال انفجاری متناوب و اسکیزوفرنی خفیف هستند. این رفتارشون رو توجیه می کنه. ایشون بیمار هستند.

بیمار؟! من؟ پرنسس چنان قهقهه ای زد که من نیز به خنده افتادم. اگر من بیمارم، پس این ها مشتی حیوان درنده خوی گرگ هستند که پوست میش پوشیده اند و عطر گل اقاقیا زده اند. هر چند، از اینکه من را از خودشان نمی دیدند و در گروه بیماران قرار می دادند راضی بودم. راضی بودم که در مجموعه ای باشم که اشتراک میان من و آنها، تهی می شود.

حالا فقط صدای خنده ی من سکوت را می شکست. تا جایی که زن چکش دار محکم و جدی گفت:

- چیز خنده داری وجود داره خانم جونز؟

پرنسس ساکت شد و من نیز. به چکش دار خیره شدم. آب دهانم را قورت دادم. سوزش پوست کنار ناخنم متوجهم کرد که خیلی وقت است مشغول کندنش هستم. پوزخندم گرفت اما جوابی ندادم. اگر صلاح بود جواب بدهم پرنسس اشاره ای می کرد.

نگاه اخم آلود چکش دار به من ادامه داشت که وکیل اجازه گرفت و گفت:

- پرورشگاهی که خانم جونز از پنج تا ده سالگی در اون زندگی می کردن، رفتار بسیار نامناسبی با کودک ها داشت. استفاده ی ابزاری از بچه ها و تنبیه های سخت و بعضا طاقت فرسا. به همین خاطر در سال دو هزار و شونزده این پرورشگاه بسته شد. درصد زیادی از اختلال خانم جونز ریشه در اون پنج سال و رفتار بد پدرخونده ی ایشون داره. طوری که در سن دوازده سالگی فریا در حین رانندگی آقای جونز، شروع به گریه کردن کرد و آقای جونز ایشون رو از ماشین در حال حرکت بیرون انداخت. البته خوشبختانه خانم فریا آسیب زیادی ندیدن.

پچ پچ ها برگشتند. اما چکش سحرآمیز ساکتشان کرد. دادستان گفت:

- جناب قاضی می خوام بدونم چرا خانم فریا جونز در برابر درمان مقاومت نشون میدن؟

چرا باید تن به "درمانی" می دادم که جز خاموش کردن چراغ راهم هیچ چیز عایدم نمی کرد؟ چرا باید تن به "درمانی" می دادم که افسار به گردنم می آویخت و چون برده ای که مطیع امر بالادستی ها بود هر چه می گفتند را به خود دیکته می کردم؟ نه! من به این آسانی ها تسلیم این جماعت شکم پرست کر و کور نمی شدم.

نگاه چکش دار و دادستان و همه ی حیوان زاده ها به وکیل بود و نگاه وکیل به من. دستپاچه، مستأصل، ویران شده و سرزنش گر. پرنسس می گفت:

- عصبیه که چرا هیچوقت جواب درستی بهش ندادی که بتونه به نفع خودش تغییرش بده. عرق روی صورتش رو ببین! سینش رو ببین! ببین چه قدر سنگین نفس میکشه! نگاهش پر از سرزنش و استیصاله. مردک!

نه من چیزی گفتم نه وکیل. اما نام خودم را از زبان چکش دار شنیدم که می خواست بایستم. دوباره نگاه های سنگین و پرسشگر روی من نشست. مندولیا با آن صدای لطیف و زیبای دخترانه اش گفت:

- چشم های زیادی اینجاست فریا. اگه همه بدونن داریم چیکار می کنیم، می فهمن که چه قدر حقیر هستن.

از این که پرنسس می خواست حرف بزنم و بالاخره جواب این سوال را بدهم، کمی تعجب کردم. اما خیره و گستاخ به چکش دار نگریستم و آب دهانم را قورت دادم.

- متوجه سوال جناب دادستان شدی خانم جونز؟ چرا نسبت به درمان مقاومت نشون میدی؟

صدای ضربان قلبم را می شنیدم. بالاخره آن پوست لعنتی کنار ناخنم را کندم. سرم را بالا گرفتم و با صدای خشدار شده از روزها سکوتم، با تمام نفرت و خشم و کینه ای که از این جماعت داشتم گفتم:

- چون پرنسس مندولیا میگه باید دنیا رو از دست آدمای بی عرضه و بی مصرفی مثل شما نجات بدم. بدون هیچ سلاحی، حتی با پوزه بند و دستبند و قفس، باز هم کارم رو تکرار می کنم. دوباره و دوباره و دوباره. حتی بعد از مرگ هم دست از سرتون بر نمی دارم. هیچوقت و هرگز.

می توانستم صدای غلتیدن اشک های مادرم روی گونه اش را بشنوم. آن زن احمق ساده لوح مادر نامیده شده! می توانستم بهت و حیرت وکیل را حس کنم. حتما با خودش گمان می کرد که چرا قبلا جوابش را نداده بودم تا حالا بتواند جواب قانع کننده ای آماده کند. خوب ساده بود! نمی خواستم. پرنسس نمی خواست.

چکش دار پرسید:

- پرنسس مندولیا کیه؟

- ناجی طرد شده ی دنیای فانی.

از من خواست بلندتر تکرار کنم. به نظرم گوشش سنگین بود. پس با افتخار بلندتر عنوان پرنسس را به لب راندم. اما این که چطور ناگهان جوی سنگین و مبهوت تمام فضا و افرادش را در بر گرفت، خودم هم نمی دانم. اما پرنسس گفت:

- نگران نباش! وقتش بود.

وکیل نفس عمیقی کشید و گفت:

- فقط یک بیمار با اختلال روانیه که یک دوست خیالی شرور داره جناب قاضی.

دوست خیالی شرور! ابله!

آخرین چیزی که شنیدم، رأی بررسی ذهنی توسط پزشک روانکاو مورد تایید دادگاه بود. یکی از همان جفتک اندازی های بیهوده.

 

  • لایک 7
  • هاها 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 5

اگر تا یک ساعت دیگر کاغذ و قلمم را بازنمی گرداندند و تصورات ذهنی ام را بیرون نمی ریختم، دیوانه تر از دیوانه ای که آن ها می دیدند می شدم. پایم را تیک وار به زمین می کوبیدم و با نفرت به آن زن بور می نگریستم. موهای بلوندش را بالای سرش جمع کرده بود و از همان کت و شلوارهایی به تن داشت که گرگ ها می پوشیدند. چنان ریز و دقیق سرتاپایم را کاوش می کرد که گویی می خواست خال های تنم را بشمارد. درست هفت خال قهوه ای ریز داشتم. هردو زانویم، هر دو آرنجم، هر دو سینه ام و فقط یک دانه روی گردنم. گردن سفیدی که تقارن خال هایم را به هم میزد! شاید یک روز آن را از روی گردنم می بریدم.

با این حال نامتقارنی خال های من از نامتقارن بودن خط چشم زن قابل تحمل تر بود. دست هایم اسیر دستبندهای چرمی متصل به سطح میز بودند که اگر این چنین نبود، از هیچ تلاشی برای پاک کردن خط چشم سیاه چشمانش دریغ نمی کردم.

پس از چند دقیقه خیره به پرونده ی کهنه ی قدیمی ام پرسید:

- همین الان چی داره اذیتت می کنه؟

چیزی نگفتم تا نگاهم کند. نگاهش را که بالا کشید جواب دادم:

- چشمات.

- چشمام؟ مگه چشم هام چه ایرادی داره؟

تیک پایم تندتر شد. پرنسسم را می خواهم. ایمان و الهام بخش روزهای تاریکم را می خواهم. پس پرنسس کجا رفته بود؟

زن لبخند مضحکی زد و گفت:

- اینجا نوشته آواز می خونی. طراحی می کنی و بوی...

محکم و عصبی میان کلامش پریدم:

- دفتر و مدادم رو می خوام!

دفتر و مدادم را می خواستم. اگر این همه فکر مبهم را بیرون نمی ریختم می مردم. من نه! پرنسس می مرد. پرنسس هم که بمیرد، من نیازی به زیستن ندارم. شاید به خاطر همین است که خبری از پرنسس نیست. پرنسس زیر ویرانه های ذهنم آخرین نفس هایش را می کشد. باید هر طور شده این بار سنگین را از رویش بر می داشتم.

زن گفت:

- تو از مدادت به عنوان سلاح استفاده می کنی پس اجازه ی داشتنش رو نداری!

ضرب پایم متوقف شد. خیره نگاهش کردم. سلاح؟ فکر می کرد بدون آن کاملا امن هستم؟ خنده دار بود. بله! خنده دار بود. آنقدر که نتوانستم جلوی قهقهه ام را بگیرم. از شدت خنده، نگاهم به سقف کشیده شد. یک لکه ی سیاه روی سقف بود که خنده ام را بلعید. از غم بلایی که بر سر مندولیای کوچکم آورده بودم سکوت کردم و سرم را پایین بردم. زن، پا روی پا انداخته بود و خونسرد و صبور نگاهم می کرد.

ابروهایش را بالا داد و با لبخند پرسید:

- حالا حس بهتری داری؟

خودم را جلو کشیدم و روی میز خم شدم. لبخند زدم و خیره در چشم های آبی کثیفش آرام گفتم:

- من برای کشتنت به سلاح نیاز ندارم. کافیه دستام رو باز کنی تا گلوت رو پاره کنم و گوشتت رو اونقدر بجوم که صداش رو بشنوی و یقه ی پیرهن سفیدت قرمز بشه.

واقعیت بدون ذره ای اغراق همین بود اما او خونسردی خودش را حفظ کرد. لبخند زد و او هم مانند من خودش را جلو کشید. بی خیال گفت:

- اما دست های تو باز نمیشن! من جلوت نشستم و نزدیک صورتت هستم. بوی عطرم به بینیت میخوره. چشم های زشتم درست جلوی چشم هاته. یقه ی پیرهنم به سفیدی رنگ پریده ی صورتته و گوشتم هنوز سر جاشه. تو هیچکاری از دستت بر نمیاد عزیزم!

عوضی! من بدون مندولیا هیچ بودم. من بدون مندولیا از پس یک تحقیر کردن ساده هم بر نمی آمدم. دفترم را می خواهم. از قلم ناخنم و از جوهر خونم استفاده می کنم اما دفترم را می خواهم. او مأمن من است! پرنسسم!

بله. همه چیز دقیقا با همان غلظتی که می گفت عصبی ام می کرد. دندان بر دندان فشردم. آن قدر که صدای خرخر گلویم بلند شد. مشت هایم آن قدر سفت بود که می دانستم رد ناخن های شکسته ام بر کف دستانم می ماند. و من، به نفرت انگیزترین فرد جهان می نگریستم.

من بدون پرنسس مندولیا هیچ بودم.

از جا برخاستم و به قصد کوفتن سرم به سر زن، خودم را جلو کشاندم که زن در خونسردی تام عقب رفت و به صندلی تکیه زد. ترسوی بزدل! غریدم:

- فرار نکن!

ابرو بالا انداخت و گفت:

- فرار نمی کنم. خواستم با تکیه زدن به صندلیم راحت تر نگاهت کنم. تو هم بشین! راحت باش! می خوای بهت آب بدم؟

با وجود زور زیادی که داشتم، میز از جایش تکان نمی خورد. گویی که به زمین میخ شده بود. هر چه زور می زدم دست هایم آزاد نمی شدند. گویی که به دستبندها چسبیده بودند. فقط، آب درون پارچ می لغزید. من بدون پرنسس مندولیا یک بی عرضه ام. داد زدم:

- بازم کن!

- متأسفم کلیدش دست من نیست!

از تقلاهایم، موهای حنایی ام روی صورتم ریخته بودند. همانقدر ژولیده و گره خورده. من بدون پرنسس مندولیا رقت انگیزم! نالیدم:

- می خوام برم خونه!

- اگه می خوای زودتر بری خونه پس آروم بشین سرجات و نفس عمیق بکش!

سکوت کردم و با خشم خیره ی آن همه خونسردی شدم. روزی این سرخوشی را از چشم هایت بیرون میکشم. زن پارچ روی میز را برداشت و در لیوان، آب ریخت. با لحن آرامی گفت:

- می خوام بیام نزدیکت و بهت آب بدم. اگه آروم نباشی گذارشت رو می فرستم دادسرا تا حکم بستری بهت بدن. اونوقت برگشتن به خونه غیر ممکن میشه.

پارچ را روی میز گذاشت. لیوان آب را برداشت و نگاهم کرد. ادامه داد:

- دو تا گزینه داری. یا این آب رو خیلی آروم مینوشی و بعد از حبس به خونه بر می گردی، یا یه حرکت اشتباه انجام میدی و به خاطر این که برای دیگران خطر محسوب میشی، بستریت می کنن و تا درمان نشی به جامعه بر نمی گردی. همه چیز به تصمیم تو و تشخیص من بستگی داره. می خوای به خودت کمک کنی یا نه؟

وقتی ایستاد متوجه ی قد بلندش شدم. با کفش های پاشنه بلند مشکینش به من نزدیک شد. می خواستم به خانه برگردم. اتاقم آن قدر دفتر داشت که می توانستم سال های سال بکشم و هرگز نگذارم بار دیگر مندولیا زیر آوار بماند. باید به خانه بر می گشتم.

نمی دانستم زن چه نقشه ای در سر دارد و چه هدفی پشت این کارش هست. من بدون پرنسس مندولیا یک کودنم که پاسخ هیچ سوال و هیچ رمزی را نمی داند. پرنسس کوچکم! قدری دیگر طاقت بیار! به خانه بر می گردیم.

زن لیوان را به لب هایم نزدیک کرد. منتظر بود جرعه ای از آن آب خنک بنوشم. تشنه بودم اما، خط چشمش! لعنت به دست ناتوان و معلولت! می توانی دانه دانه تار موهایت را جمع کنی اما نمی توانی این دو را قرینه ی هم کنی؟

نه! باید به خانه بر می گشتم.

نفس عمیق کشیدم و دست هایم را مشت کردم. به لیوان و آب زلال درونش خیره شدم. به لبه ی شفاف لیوان نگاه کردم. به ناخن های مرتب و تمیز زن. به انگشتان سفید و کشیده اش. به حلقه ای که نشان از ازدواجش می داد. به آستین پیراهن سفیدش.

به لکه ی زردی که سر آستینش نشسته بود.

مشت هایم به آرامی باز شدند. لکه ی زرد هیزمی بود که در آتش درونم افتاد. می خواستم به خانه برگردم اما دهان گشودم و چنان دست ظریف زن را میان دندان هایم گرفتم و فشردم که لیوان از دستش افتاد.

نه! اگر مندولیا اینجا بود هرگز از این که رام این جماعت بشوم خوشحال نمیشد. صدای فریاد دردناک زن و تقلایش برای آزاد کردن فقط باعث پیچیدن طعم خونش در دهانم شد. لیوان اب روی زمین افتاده و به چندین تکه ی شکسته تبدیل شده بود. بدون رها کردن دست زن که موهایم را به عقب می کشید و چنگ بر صورتم می انداخت، یک تکه ی بزرگ را با پاهایم برداشتم و آن را جایی که در نظرم امن آمد، پنهان ساختم. بله! پاهایم غرق خون و شیشه بود.

افسرهایی که شورش گرانه وارد اتاق شدند، دست خونین زن را از میان دندان های من آزاد کردند و او را بیرون بردند. آه! حالا حس بهتری داشتم. زبانم را روی لبم کشیدم و خونی که از دست او روی لب و چانه ام ریخته بود را چشیدم. یک افسر بدنم را نگاه داشت و دیگری سعی کرد تا دست هایم را دستبند فلزی بزند.

سرزنش وار، چیزهایی می گفتند که من نمی شنیدم. نه این که نتوانم، اهمیتی نمی دادم. دست راستم از بند چرمی میز آزاد شد و خیلی زود در حصار دستبند فلزی درآمد. افسر مشغول باز کردن دست چپم شد که آرام گفتم:

- یه شیشه رفته توی پام. باید درش بیارم!

یکی از آن دو نامهربان گفت:

- تحمل کن!

مصرانه گفتم:

- نمی تونم راه برم. رفته توی پام!

افسری که بدنم را نگاه داشته بود، دست از دور تنم برداشت و با حرص خم شد تا آن تکه شیشه را از پایم بیرون بکشد. خون و آب با هم درآمیخته شده بودند و تکه های ریز و درشت لیوان، دور صندلی پخش شده بود. همزمان، افسری که مشغول دست هایم بود، پس از گشودن دست چپم، دست راستم را پشتم برد و از دست چپم لحظه ای غافل شد. همان یک لحظه ای که جستجوگرانه و متمرکزانه منتظرش بودم. همان یک لحظه ای که لازم داشتم.

در یک آن، قبل از آن که افسر فرصت کند دست چپم را اسیر کند، خم شدم و تکه لیوانی که پنهان کرده بودم برداشتم و در حرکتی سریع، آن را در شاهرگ افسری که ابلهانه و احمقانه مشغول درآوردن تکه ی شیشه از پایم بود فرو بردم.

و خون، چنان از گلویش بیرون زد که روی صورتم پاشید. و تمام این ها، فقط در چند ثانیه ی لذت بخش رخ داد.

افسر فوری دست روی گلویش گذاشت و با چشمانی بیرون زده از حدقه و صورتی سرخ، نعره ی خفه شده اش را بیرون داد. با لذتی وافر عجزی که در نگاهش بود را می خوردم. خندیدم که آن یکی افسر دو دستم را پشت کمرم قفل کرد و فریاد کشید:

- مأمور چوپر! دختره ی عوضی! مأمور چوپر! کسی اونجا نیست؟

از پشت تار موهای نارنجی ام، به چهره ی خونین خود در آینه ی اتاق نگاه کردم. من همراه پرنسس مندولیا یک ناجی طرد شده ام و بدون او، یک ویرانگر افسارگسیخته!

 

  • لایک 8
  • هاها 1
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 6

فصل دوم [ محفل ناجی های طرد شده ]

هجده سال را تمام کرده بودم و به همین خاطر با من چون یک بزرگسال برخورد می کردند. رفتارشان نه اما تصمیمات و گفتارشان بله. تا دو هفته ی دیگر باید در این سلول انفرادی می ماندم. بدون هرگونه تیزی و ابزار خطرناک. در اتاقی سیاه و نم گرفته و بو دار، گوشه ای روی تخت فلزی ناراحتی که قژقژ می کرد زانوهایم را بغل کرده بودم و به تاریکی می نگریستم. گه گاهی صدای هم زندانی هایم را هم می شنیدم.

صدای آواز، صدای خنده، صدای دو نفر در دو سلول انفرادی که گویی با داد کشیدن، سعی در رساندن صدایشان به دیگری داشتند. حتی در میانشان، صدای گریه هم می شنیدم. از آن همه سر و صدا نفسم تنگ شد. پس ترجیح دادم آواز مورد علاقه ی مندولیا را بخوانم تا ساکت بمانم و به نعره های دیگران گوش بدهم. مندولیا زیر آوار ذهنم خفه شده بود و خیلی وقت بود نداشتمش. اما اگر بود حتما همراه با آوازم، سرزنده و شاد می رقصید و دور خود می چرخید و دامن سفید زیبایش را در هوا می چرخاند.

هنوز هم صدای ناز و لطیفش یادم می آید که می گفت:

- دنیا تبدیل به جای بهتری میشه، اگه تعداد آدما کمتر بشه. مگه نه فریا؟

لبخند زدم اما اشکی که روی گونه ام غلتید، کامم را شور کرد.

پشت مینی ون پلیس نشسته بودم و به جای آن که صداهای بیرون از ماشین را بشنوم، به صداهای ذهنم گوش می دادم. به سرزنش های پدر بدتر از سگم و فحش های افسارگسیخته های احمق و گریه های مادر ساده لوحم. به واق واق سگ ها و به آواز خوش دخترک رقصانی که خاطره ای بیش نیست و حرف های چکش دار که او نیز روانی بودنم را طبق گذارش آن زن "روانکاو" تایید می کرد. احساس می کردم صدای یک فرد لال را هم می شنیدم. لال مثل اولین نفری که سعی کردم دنیا را از شرش نجات بدهم.

نمی دانستم چه چیزی انتظارم را می کشد. نمی دانستم قرار است اوضاع سخت تر بشود یا آسان تر. نمی دانستم آدم های آنجا چطور زندگی می کنند. نمی دانستم آنها خطرناک تر هستند یا من. در هر صورت، فکر می کردم از دنیایی پر از حیوانات موذی، به جای تمیزتری منتقل می شوم. جایی که آدم هایش معصوم بودند.

از پاشیده شدن نور بی رحم خورشید خودخواه به صورتم متوجه ی توقف ون و باز شدن درب پشت ون شدم. چشم هایم را از شدت نور بستم و سرم را برگرداندم. پوتین های مشکی محکم بر کف آن اتاقک فلزی پشت ون کوبیده شدند و بعد دو بازویم را گرفتند. از زمانی که پرنسس مندولیا را از دست داده بودم، زورم به افسارگسیخته ها نمی رسید.

جایی که چشمان خسته ام می دید، محیط به نظر جنگلی و سرسبزی می آمد. این که کجا بودیم را نمی دانستم. اما نه جاده ی آسفالت شده ای می دیدم و نه تابلو و نه ساختمانی. در عوض، درخت های زیادی داشت. درخت هایی که با جسارت تمام دنیای معصوم ها و افسارگسیخته ها را جدا می کردند.

در میان آن دو مأمور پوتین مشکی، ون را دور زدم و چند قدمی را با دست و پاهای زنجیر خورده جلو رفتم. کنجکاو اما بی تفاوت به آن چه پیش رویم بود خیره شدم. دروازه ای بلند و سفید رنگ. با دیواره هایی به همان بلندا و سیم خاردارهایی که به سوی درون ساختمان تعبیه شده بودند. ابله های این بیرون فکر می کردند خطر اصلی آدم های درون ساختمان اند. در صورتی که باید از دست خودشان فرار می کردند.

چشم بند به چشمانم زدند و دنیا را تاریک تر از آن چه که بود کردند. هلم دادند و مرا به سمت و سویی کشاندند که فقط از صدای پوتین هایشان می فهمیدم که هنوز بیرون از ساختمان هستیم. صدای هوای آزاد را هم می شنیدم. اما بالاخره صدای هوا خفه شد و جای خودش را به سکوتی مرگبار داد. پوتین ها روی کف سخت تری کوبیده می شدند. هوا گرم تر شده بود و بوی مشمئزکننده ای در بینی ام پیچید. تا جایی که دست هایم رها شدند، هل داده شدم، افتادم و صدای کوبش درب را شنیدم. درد سختی که در زانو و آرنج ها و کف دستانم پیچید نفسم را برای لحظه ای بند آورد. می توانستم کف سیمانی و زمخت را لمس کنم. سرد بود و خشن. اما مهربان تر از آن دو مأمور.

کمی در همان حالت افتاده ماندم و به صدای دور شدن قدم هایشان گوش دادم. نفسم را بیرون دادم و دست به سمت چشم بندم بردم. آن را برداشتم و نگاهی به تاریکی انداختم. نشستم. بینی ام را بالا کشیدم و برخاستم. آن قدر ها هم تاریک نبود که نتوانم پیش رویم را ببینم. سایه ی تخت و روشویی را می دیدم. اما صدایی جز صدای تنفس آرامم، ضربان آرام قلبم و جینگ جینگ زنجیرها نمی شنیدم.

می خواستم بایستم که نور شدیدی موجب بسته شدن چشمانم شد. محکم پلک فشردم و سرم را پایین انداختم. لعنت! آرام آرام پلک هایم را باز کردم و نگاهی به آنچه که درونش بودم انداختم. درست حدس زدم!

یک تخت فلزی با تشکی که به نظر کهنه و بدجنس نمی آمد. روشویی تمیز و دیوارهای سفید براق. تنها تناقض، کف سیمانی اتاق بود که حتی به گل های صورتی ریزی که روی دیوارها نقش بسته بودند هم نمی خورد.

آب دهانم را قورت دادم و بلند شدم. چشم هایم به روشنایی عادت کرده بود. حالا دریچه ای باز شده بود که هوای تازه به داخل روان می کرد. با قدم هایی که به خاطر زنجیرها کوتاه شده بودند به سمت پنجره رفتم و بیرون را نگاهی انداختم. همان درخت های جسور که حالا برگ هایش با وزش باد می رقصیدند. آسمان خاکستری بود و قصد گریستن داشت. در همین بدو ورود، شیفته ی سکوت و آرامش اینجا شده بودم. می دانستم. می دانستم به جای بدتری نمی آیم.

از پنجره چشم گرفتم و به زن جوانی که با لبخند دم در ایستاده بود دوختم. به قدری لاغراندام بود که نمی توانستم انحناهایش را در آن یونیفرم سفید و سیاهش ببینم. صورتش استخوانی و لپ هایش آب رفته بودند. زیر چشمانش گود افتاده بود.

با صدای آرامی گفت:

- زیباست. مگه نه؟

سینی فلزی ای در دست داشت که بخار از آن بلند میشد و بوی مطبوئی به مشامم می رساند. تازه متوجه ی سوزش معده ام شدم. اسیدی در وجودم ترشح میشد که احساس می کردم پوست و گوشتم را می شکافد. احساس می کردم سال هاست لب به غذا نزده ام و اگر ثانیه ای دیگر همینطور بمانم، خواهم مرد. زبانم به سقف دهانم چسبید و کامم تلخ شد. آب! آب می خواستم. می دانستم که لب هایم از خشکی پوسته پوسته شده اند.

زن جلو آمد و با دست های ظریف اما لرزانش سینی را روی تخت گذاشت. یک لحظه هم از آن سینی چشم بر نمی داشتم. اما می توانستم از گوشه ی چشم زن را ببینم که صاف ایستاد و گفت:

- اونا میگن تو پرخاشگری.

آب دهانم را به سختی قورت دادم. کاش زودتر می رفت تا قدری آب بنوشم! اما لعنت به دهانش که بسته نمیشد.

- موهات مثل آنشرلی و جودی ابوت نارنجیه. خیلی زیباست. همیشه دلم می خواست موهای نارنجی داشته باشم.

نفس عمیقی کشیدم و دست هایم را مشت کردم. صدا، صدا، صدا! پرحرفی و صدا. می خواستم آب را لاجرعه بنوشم و لیوانش را بی محابا بشکانم و خورده شیشه ها را در حلق زن فرو کنم تا برای همیشه ساکت بشود. نیم قدمی هم سمتش برداشتم اما پایم را روی زمین سفت کردم. بهتر بود بدون پرنسس کار نسنجیده ای نکنم. فکر کن فریا! یا فکر کن یا تحمل.

- اسم من ابیگله. تو هم باید فریا باشی. درسته؟

می خواهد بگوید نام عجیبی دارم و شاید به خاطر همین است که خشمگینم. اگر حروف نامم را کمی جا به جا و دستکاری می کرد معنی آتش هم می داد. بعید نبود که چیزی هم در این باره بلغور کند.

منتظر بودم نامم را به سخره بگیرد تا حمله ور بشوم.

- چه تشابه زیبایی. رنگ موهات درست به زیبایی رنگ آتشه. و اسم تو هم از حروف آتش تشکیل شده. خدای من! حالا فهمیدم این همه زیبایی چطور به وجود اومده.

بالاخره چشم از لیوان آب گرفتم و به چشم های بی روح سیاهش خیره شدم. هنوز لبخند داشت. چه در مغز زنگ زده اش می گذشت که این چنین تعریفم را می کرد؟ اعتماد و صمیمیت می خواست؟!

ابیگل دهان برای گفتن خزعبلات دیگری گشود که زودتر گفتم:

- اگه صدات رو بشنوم قطعش می کنم.

بلافاصله دهانش را بست و تند تند پلک زد. چند ثانیه تحمل کردم و بعد رفتنش را به تماشا نشستم. به محض خروجش به سمت سینی هجوم بردم. لیوان آب را برداشتم و چنان سر کشیدم که تمام چانه و تیشرت سفید چرکینم خیس شد. نفس عمیقی از رفع تشنگی کشیدم و به لیوان که حالا فهمیده بودم پلاستیکیست نگاه کردم. از جایی که می دیدم به نظر شیشه ای می آمد. مشخص بود خاطره ی خوبی از شکستنی ها ندارند!

غذا، یک تکه گوشت کوچک و چند تکه سبزیجات بود. با دست با ولع در دهان گذاشتم و بشقاب کاغذی را برداشتم و کفش را لیس زدم.

چیزی متعجبم می کرد و آن این اتاق تمیز و در حد نو و غذای خوب بود. در رمان های ترسناک می خواندم سلول هایی که برای دیوانه ها می ساختند نمور و چندش آور و غریبانه بودند. اما اینجا، می توانست زیباترین اتاقی باشد که در عمرم داشتم.

توجهم به آینه ی روشویی جلب شد. به طرفش رفتم و خیره ی چشم های سبزم شدم. معمولا می توانستم، نه! گاهی و تنها گاهی می توانستم روح مندولیا را درون چشمانم ببینم. می توانستم غم نهانی که داشت را در چشمان خودم ببینم. اما این بار هر چه خیره ماندم، هیچ چیز جز خشکی چشمانم و پشت بندش یک پلک محکم عایدم نشد. قل و زنجیر دست و پاهایم سنگین و آزاردهنده بود اما نه به اندازه ی صدایشان. پس ترجیحا باید کمتر می جنبیدم. روی تخت دراز کشیدم و بی حرکت شدم. نفس عمیقی کشیدم و شعر زامبی ها را زمزمه کردم.

 

  • لایک 5
  • آتیش 8
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت 7

روز دوم با صدای یک جیغ دخترانه بیدار شدم. به طرف درب رفتم و از دریچه ی کوچکش به راهرو نگاه کردم. دختری جیغ میزد و دو مأمور او را به اجبار حرکت می دادند. کاش آنقدر جیغ بکشد که بی صدا بشود. تقلایش برای فرار را نگاه می کردم که ناگهان صورتی دریچه را پوشاند و باعث عقب کشیدنم شد. ابیگل و چشم های سیاه بی روحش بود.

درب را گشود و با آن لبخند مسخره ی مشکوکش گفت:

- وقت دوش گرفتنه ولی باید چشم بند بذاری!

احمق! چشم که کور شود، گوش و لامسه بینا می شود. چشم بند قدیمی را از روی زمین برداشت و با حرکات به ظاهر لطیف دستانش آن را روی چشمانم گذاشت و دستم را گرفت. پوستش گرم و نرم بود.

به راست پیچیدیم. بیست قدم برداشتیم. به چپ پیچیدیم. یازده قدم برداشتیم. دوباره راست. بیست و هفت قدم. راست. دوازده قدم و توقف. کف کاشی شده ی سرد. هوای مرطوب و گرم. بوی گل. صدای آب. زمین خیس. توقف.

- همینجا.

حتی حموم هایشان هم رفاهی بودند. درک نمی کردم این چه جایی بود که حتی از خانه هم بیشتر خوش می گذشت. بله! دفتر و قلم نداشتم. دست و پاهایم اسیر بودند. هیچ کاری در جهت تحقق هدفم نمی توانستم بکنم. پرنسس مندولیا را نداشتم. اما چیزهایی را داشتم که در آزادی ام نداشتم. نه! هنوز هم بیرون از اینجا را ترجیح میدهم. پرنسس مندولیا را می خواهم.

ابیگل و دستان ظریف و لاغرش لباس هایم را در تنم پاره کرد و گفت:

- بهت لباس نو میدم که با وجود زنجیرها هم بتونی تنت کنی. نگران نباش هیچکس جز من و تو اینجا نیست. منم که فکر نکنم ترسناک باشم. برو زیر آب.

ترسناک نبود اما اگر لال میشد کمتر از او متنفر میشدم. قطره ها که بر تنم کوفته شدند، ابیگل و وراجی هایش را از یاد بردم. زنجیرها را فراموش کردم. چشم های کورم را نادیده گرفتم. این گرمایی که روی تنم می نشست. این گرما.

تمام تنم خیس شد و ابیگل سر تا پایم را کفی کرد و آب کشید. لذتم از آب گرم به پنج دقیقه هم نکشید که تنم را خشک کرد و لباسی نخی به من پوشاند. لباسی که نفهمیدم چطور با وجود زنجیرها تنم شد. احساس طراوت و تازگی داشتم. آتشی بودم که با آب خاموش شد.

موقع برگشت، نتوانستم جهت ها و قدم ها را به خاطر بسپارم اما مطمئنم، مطمئنم اگر می خواستیم وارد اتاقم بشویم باید به چپ می پیچیدیم نه به راست. اما به راست پیچیدیم و من وقتی چشم بند از روی چشمانم برداشته شد، خود را در اتاق دیگری یافتم.

همه چیز متفاوت بود. تنها وجه تشابه، همین کف سیمانی نامهربان بود. دیوارها با پوست خاکستریشان، به سفیدی پوستم پوزخند می زدند. هیچ پنجره ای وجود نداشت اما چراغ دراز زشتش روشن بود. تخت فلزی زهواردررفته اش سوی دیگر اتاق بود. و یک چیز دیگر.

دفتر! عوضی ها! دفتر!

بی طاقت به سمت تخت و دفتر قدم برداشتم که همان قدم اول را بی ملاحظه بلند رفتم و به خاطر زنجیر بر زمین افتادم. زانوهایم خراشیده شدند اما چهاردست و پا به سمت دفتر رفتم. لایش را باز کردم که خودکاری میانش دیدم. خوشحال و راضی از موقعیتی که در آن بودم نگاه تند و مراقبی به سمت درب انداختم که صورت ابیگل را از پشت دریچه دیدم. هنوز هم لبخند داشت. لب هایش را غنچه کرد و انگشتش را جلویشان گرفت و مرا به سکوت وا داشت.

چشمک زد و دیگر صورتش را ندیدم.

بی وقفه می کشیدم. آن قدر کشیده بودم که به نصف دفتر رسیدم. تمام برگه ها سیاه شده بود و خودکار جوهرش رو به اتمام بود. بقیه اش را یا باید جیره بندی می کردم یا از ابیگل می خواستم. صدای کوچکش را می شنیدم. بله صدای مندولیا را می شنیدم. در قلبم او را با دلتنگی به خود می فشردم. نالیدم:

- پرنسس من! الهام بخش من! این مدت که نبودی احساس می کردم بخشی از وجودم رو از دست دادم.

پرنسس مندولیا خندید و نرم و زیبا گفت:

- اوه فریای بیچاره! میدونم که بهت سخت گذشته اما بهت افتخار می کنم که مطیع حیوان زاده ها نشدی. اما...

جدی شد و گفت:

- اما دیر یا زود کارشون رو شروع می کنن. احمق های زباله ای رو میگم. شرایط الان مجازاتی نیست که اون ها برات مقدر کردن. هر لحظه ممکنه از این اتاق به جایی ببرنت که مجبور به اطاعت بشی. به آب گرم و خوراک خوب و تخت راحتش دل نبند فریای من که میدونم فقط یک برزخ دلخوش کننده ی قبل از جهنمه.

صفحه ی سفیدی باز کردم. راست می گفت. آنها نمی گذاشتند به این حال باقی بمانم. داشتند یک لذت کوچک می دادند تا برای جهنمشان آماده بشوم. روی صفحه ی جدید، جهنمی که برایم ترتیب داده بودند را کشیدم. پرنسس می گفت:

- باید بفهمی چرا ابیگل بهت کمک کرد و ازت خواست مخفی نگهش داری. باید بفهمی چه نقشه ای توی سرش داره. یه راهی برای بیرون رفتن از اینجا پیدا کن فریا. دو روز گذشته و نمی دونی این شرایط چند روز ادامه داره. شاید فردا آخرین مهلتت باشه پس عزیز من! فریای شگفت انگیز من! گاهی اوقات لازمه برای یک هدف والاتر، یک هدف والا رو قربانی کنی. مطیع ابیگل شو تا مطیع حیوان زاده ها نشی!

بالای جهنمم نوشتم:

- به خانه خوش آمدی!

نمیدانم آسمان چه رنگی بود که درب باز شد و سر من تند به طرف ابیگل و سینی غذا چرخید. دیگر نمی توانستم بگویم زنک حراف. همین حراف و چهره ی عجیبش بود که مندولیایم را برگرداند. از جایم تکان نخوردم که سینی را روی تخت گذاشت و صاف ایستاد. با لبخند گفت:

- امیدوارم حالت بهتر باشه!

نیم نگاهی به دفتر انداخت و اشاره اش را دریافتم. لبخند نزدم و جوابش را ندادم. اگر ناگهان صمیمی می شدم می فهمید چه در سر دارم. با این حال گفتم:

- چرا؟

امیدوارم آن قدر باهوش باشد که بفهمد چرا چه. به نظر سی ساله می آمد. تا صبح از حرف زدنش بیزار بودم و حالا از سکوتش. حالا می خواستم تمام صداها را در دهانش بریزم تا حرف هایش را بالا بیاورد.

سرش را روی شانه اش انداخت و گفت:

- یک روز یکی مأمنم رو بهم برگردوند و حالا من برای یکی دیگه این کار رو کردم. از نظرت عیبی داره؟

آه پرنسس! حالا که به حرف هایش احتیاج داشتم مختصر و " مفید " حرف میزد! کاش می توانستم زبانش را از حلقش بیرون بکشم.

- مأمن تو؟

با مکث گفت:

- از غذات لذت ببر!

به طرف درب رفت که ایستادم و گفتم:

- چرا؟ چون کوتاه مدته؟

در جایش متوقف شد اما برنگشت. ادامه دادم:

- برای همین اینجا ساکته درسته؟ هیچکس جز من اینجا نیست. همه به جهنمی که در انتظارشونه منتقل شدن. اون دختری که صبح جیغ میزد هم یکی از اون ها بود درسته؟ بعدی منم!

چرخید. بدون لبخند.

- بعدی تویی!

تاییدت را نمی خواهم. حرف بزن! خشک و جدی گفت:

- اینجا آخرین اتاق دختریه که صبح منتقل شد. آخرین اتاق همه ی کسایی که منتقل شدن.

ابروهایم در هم گره خوردند. "آخرین" بودن افتضاح بود! اضافه کرد:

- همونطور که برای من هم آخرین اتاق بود!

جا خوردم و ابروهایم بالا پریدند. آخرین اتاقش. مأمنش. او هم...

جلو آمد و روی تخت کنار من نشست. می دانست می توانم از خودکارم به عنوان سلاح استفاده کنم. می دانست آدمی نیستم که بتواند در کنارش بنشیند و از آسیب دیدن نترسد. می دانست آن قدر کم طاقت و کم صبرم که هر آن می توانم منفجر بشوم. با این حال با آرامش و اعتماد کنارم نشست و خیره ی گوشه ی دیوار شد.

- مردم رو به شکل موجودات نفرین شده می دیدم و می کشتمشون. تشخیص روانکاو حکمم رو از حبس ابد به بستری تغییر داد. اتاقی که دیروز توش بودی همیشه اولین اتاقه و اینجا دومین و آخریشه. هیچ روز سوم خوبی برای من و تو و ما نیست. کثیف زاده ها آمادن.

نمی توانستم بگویم هیچ احساسی نسبت به آنچه که می گفت نداشتم. ترس، همذات پنداری، غم، خشم، خشم، خشم، نفرت، کینه، حرص، خشم. شک!

- بله یک جهنم در انتظارته. از هیچ شکنجه ای برای مزخرفی که اسمش رو گذاشتن "درمان" دریغ نمی کنند. روش هاشون عمداً برای زجر دادن و شکنجه کردن ایجاد شده و هیچکس قرار نیست جلوشون رو بگیره. بله فریا! کثافت زاده ها گرگی با لباس میش هستن و تیمارستانشون هم یک ظاهر امن و زیبا داره که در درونش، اتفاق های تاریک و پنهانی میوفته و تو هنوز یک درصدش رو هم نفهمیدی.

ذهنم درگیر شده بود اما بلافاصله گفتم:

- تو درمان شدی اما آزاد نیستی.

سکوت کرد. بلند شد و دامن یونیفرمش را تکانی داد. لبخند زد و گفت:

- تو هم آزاد نمیشی عزیزم.

می خواست برود. باید فرصت دیگری جور می کردم. نباید می گذاشتم کارم به فردا و روز سوم شوم بکشد. خونسرد گفتم:

- می خوام توی آخرین روز خوبم، یه دوش دیگه بگیرم.

از چشم هایش هیچ چیز نمی توانستم بخوانم. آن قدر بی روح بود که فکر می کردم با یک مجسمه حرف میزنم. مخصوصا که مدام قبل حرف زدن چند لحظه ای را فقط نگاهم می کرد. شاید از تأثیرات شکنجه ها بود. با لبخند گفت:

- حتما! شب بر می گردم.

قبل از آن که خارج بشود پرسیدم:

- چرا تا حالا فرار نکردی؟ چرا موندی تا همه رو به سمت جهنمشون بدرقه کنی؟

باز هم همان مکث لعنتی اعصاب خوردکن زجرآور!

- اونوقت می فهمن که تمام این مدت زنده بودم.

زن عوضی! سوالم هایم را با پاسخ های مبهمی جواب می داد تا در گنگی بمانم و به جایی نرسم. پرنسس مندولیا بعد از رفتن ابیگل گفت:

- انقدر با اون ها بوده که حتی اگه بخواد هم نمی تونه درست تصمیم بگیره. زن بیچاره!

مندولیا درست می گفت. او عوضی نبود. بیچاره بود.

 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 7
  • آتیش 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 8

به قولش عمل کرد. شب برگشت و من چشم بند گذاشتم و اتاق را با سینی غذای خالی ام ترک کردم. جهت ها و قدم ها را شمردم و به ذهن سپردم. با وجود مندولیا حافظه ام بهتر کار می کرد. صدای لطیفش گفت:

- نباید بهش اعتماد کنی فریا! اگه لازم شد بکشیش معطل نکن! اون هم الان یکی مثل بقیه ست. زن کثیف کوچک ترین کمکی به فرار کردن ناجی های دنیا نمی کنه. اون هم لایق مرگه!

دستم از توصیف تلخی که حقیقت داشت مشت شد. اما با لمس کف سرد و لخت حمام آرام شدم. ابیگل مشغول درآوردن لباسم شد که گفتم:

- می خوام ببینم.

ابیگل آهی کشید و گفت:

- متأسفم فریا. کاش می تونستم کمکت کنم اما اینجا...

نمیشد؟ پس چشم بسته انجامش می دادم. به ادامه ی پاسخش گوش ندادم و حواسم را متمرکز چیزهای دیگری کردم. هر دو دستش و هر ده انگشتش مشغول باز کردن بند لباسم بود. جلویم ایستاده و دست هایش را پشت گردنم برده بود. نفسش به صورتم می خورد. گرمای تنش را حس می کردم. آب دهانم را قورت دادم.

بند لباسم را باز کرد. وزن زنجیرها زیاد بود اما وقتی مندولیا را داشتم به طرز حیرت انگیزی قدرتمند می شدم. می توانستم دستانم را بالا ببرم. می توانستم. چرخید و پشت سرم ایستاد. دکمه های پشت لباسم را هم با حوصله باز کرد. لباس از تنم جدا شد و ابیگل از کنارم گذشت. رد شدنش را حس کردم. شاید فقط یک ثانیه تا برگشتنش فرصت داشتم.

فقط یک ثانیه! چشم بندم را برداشتم. پیدایش کردم. قدمی جلو رفتم. دستانم را بلند کردم. از سرش گذراندم و همان زنجیری را که به دست هایم بند بود، دور گردن باریک و ظریفش پیچاندم.

فقط همان یک ثانیه بود و از ثانیه های دیگر، ابیگل تقلا می کرد و دست و پا میزد. خر خر می کرد و به صورت و موهایم چنگ میزد. هر چه که دستش می رسید را چنگ می انداخت. می خواست جیغ بکشد اما صدایش از آن گلوی تنگ و خفه عبور نمی کرد. صورتش را نمی دیدم اما بی شک کبود شده بود.

نفس عمیقی کشیدم و همانطور که جلوی تقلای بی فایده ی مسخره اش را می گرفتم گفتم:

- دست زامبی ها برای طعمه جستجو می کرد. وقتی یک پسر کنار سوراخ اومد. انگشت های پای زامبی ها رو دید.

انرژی ابیگل تحلیل رفت و دست و پاهایش شل شدند. لیز خورد و پایین رفت و من دست هایم را از دور گردنش جدا کردم. به جثه ی لاغرش که حالا جلوی پایم افتاده بود خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم و به جایی که در آن بودم نگاه کردم. یک اتاقک کاشی شده ی بدون درب.

چند دقیقه ی پیش احمقی که الان روی زمین افتاده است می خواست لباسم را به جالباسی آویزان کند. اگر آن یک ثانیه را نداشتم باید فرصت دیگری پیدا می کردم.

زنجیر پاهایم کوتاه بود اما نه آنقدر که نتوانم از روی بدن ضعیف و بی جانش عبور کنم. صدای شرشر آب را می شنیدم اما جز آن هیچ صدای دیگری شنیده نمیشد. حالا که لباسی به تن نداشتم و تن سفیدم برهنه بود سرما را بیشتر حس می کردم. اما از سرما بیشتر از گرما خوشم می آمد. خودم به قدر کافی گرم بودم. نیاز به یک حس سرد داشتم تا از گرمای تن و وجودم بکاهد. هرچند، آب های گرم را ترجیح میدادم. مندولیا از آب های گرم لذت می برد.

ابیگل نمرده بود اما می دانستم چند دقیقه ای را بیهوش است. باید از همین چند دقیقه به خوبی استفاده می کردم و از همان مسیرهایی که به خاطر سپرده بودم بر می گشتم و ردپای پوتین ها را دنبال می کردم تا به خارج ساختمان راه پیدا کنم.

راهروها آنطور که فکر می کردم نبودند. آن بوی تعفن از چرک دیوارهای نمور و ترک خورده و تارعنکبوت بسته بود. مهتابی ها یا آخرین نفس هایشان را می کشیدند یا نفسشان بند امده بود. تاریک و ساکت و بدبو. هر چه پیش می رفتم، صدای آب خفه تر میشد و صدای زنجیر پاهایم واضح تر.

نه، ده، یازده و دوازده. به سه راهی خوردم و نمی دانستم آن دو راه دیگر به کجا می رسند. اما مسیر اولین اتاقی که دیدم از راهروی چپ بود. پرنسس با ملایمت گفت:

- شاید اگه این راه ها رو امتحان کنی زودتر برسی.

برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. دو راهروی چپ و راستم را نگاه کردم. پرسیدم:

- کدوم سمت برم؟

و پرنسس طوری پاسخ داد که می دانستم لبخندی شرورانه بر لب دارد. بله! من هم مانند او لبخند داشتم. از این که مانند ناجی های طردشده ی قبلی در تله ی کثیف زاده ها نیوفتاده بودم احساس زرنگی می کردم.

اطاعت کردم و مستقیم رفتم. اگر سمت چپ می رفتم، به اتاق اول می رسیدم و اگر به سمت راست می رفتم به دومین اتاقی که در آن بودم. پس در محل اتصال راه حمام و دو اتاق، به احتمال زیاد مسیر رو به رویی به خروج می رسید.

باید فکری هم به حال آن دروازه ی بلند و سیم خاردارها می کردم. باید فکر این که ممکن است کس دیگری مانند ابیگل سر راهم سبز بشود را هم می کردم. باید آن قدر حواسم جمع می بودم که در این همه راهرو و تقاطع های مسخره گم نشوم.

این راهروی طولانی لعنتی! هر چه می رفتم تمام نمیشد.

- چیزی نمونده. طاقت بیار عزیزم!

آب دهانم را قورت دادم و پرسیدم:

- تو مسیرها رو بلدی؟

خنده ی دلنشینی کرد و گفت:

- مسیر نجات؟ آره. بلدم!

با رضایت قدم های کوتاهم را سرعت دادم. از تقاطع دیگری رد شدم و آنقدر راه مستقیمم را ادامه دادم که به دربی در انتهای راهرو رسیدم. باید فکری هم به حال قفل و زنجیرهایم می کردم. مطمئناً این همان دری بود که از آن وارد شده بودم.

اما آن درب فلزی، هر چه می کردم باز نمیشد. لگد زدم، تنه زدم، با کف دستانم به سطحش ضربه زدم. تکان می خورد. می لرزید. اما باز نمیشد. عصبی موهایم را که مزاحم نگاهم می شدند عقب زدم که پرنسس گفت:

- ناخن هات بلنده.

به ناخن هایم نگاه کردم. شکسته و خونی بودند اما راست می گفت. بلند و چرکین هم بودند.

- اولین بارت که نیست. دوباره هم می تونی انجامش بدی. منم اینجا پیش تو هستم.

نفس عمیقی کشیدم و روی زانوهایم نشستم. به طرز احمقانه ای از آن درب های قدیمی ای بود که جای کلید داشت. اول با یک چشم داخل قفلش را نگاهی انداختم و بعد دو تا از بلندترین ناخن هایم را از درز باریک جای کلید عبور دادم.

می سوخت. ناخنم به طرز وحشتناک و سختی وارد درز شد. آنقدر سخت که از سوزش ناخنم نفسم را حبس کرده بودم. اما من مندولیایم را داشتم. او امیدبخش من بود.

دندان هایم را از درد به هم فشردم. آن قدر با قفل و ناخن هایم بازی کردم که بالاخره آن لعنتی را گیر انداختم. قلبم از درد مچاله شده بود اما قهرمان ها و ناجی ها دردها را قاب می گیرند و به دیوار اتاقشان می زنند تا هر لحظه نگاهش کنند.

می دانستم ناخنم دارد بر می گردد و خون از آن جاریست. باید قبل از آن که ابیگل بهوش بیاید این را باز می کردم. پس نفس حبس شده ام را با جیغی خفه از درد بیرون دادم و قفل را پیچاندم که درب با شدت باز شد.

فرصت نکردم ناخن هایم را بیرون بیاورم. درب باز شد و ناخن هایم گیر کردند و من از کنده شدن ناخن هایم، جیغ و فریاد سر دادم. آن قدر بلند که تا چند لحظه صدایش را در راهروها می شنیدم. با کنده شدن ناخن هایم انگشت هایم از قفل جدا شدند و به پشت افتادم. نفس نفس زنان با اشکی که گوشه ی چشمم نشسته بود به دست های خونی و گوشت ناخن هایم نگاه کردم.

بینی ام را بالا کشیدم و بلند شدم. نباید به خاطر یک درد بچگانه فرصت های طلایی ام را از دست می دادم. روی پا ایستادم و داخل شدم. راهروی دیگری بود که باید مستقیم طی می کردم. ناخن هایم می سوخت!

تند تند جلو رفتم و به تقاطع رسیدم. لعنتی! مطمئنم هرگز راهرویی به این طویلی را طی نکرده ام. 

مندولیا پاسخ داد:

- به من اعتماد کن! تو از من راه نجات رو خواستی. من هم بهت کمک می کنم. برو راست و دیگه تمومه!

نیاز نیست بخواهی که به تو اعتماد کنم پرنسس من! باورت دارم. حتی اگر بخواهی بمیرم هم باورت دارم. چون می دانم هر چه که از من بخواهی، یک گام به هدفمان نزدیک تر می شویم. شاید، شاید با مرگ من، تلنگری به هم نوعانم وارد بشود و انقلابی عظیم به جریان بیوفتد. شاید من همان جرقه ای باشم که نیاز دارند. پس نیاز نیست بخواهی که به تو اعتماد کنم.

سخت میشد چیزی را که من می بینم باور کرد. چطور می توانستم برای کسی توضیح بدهم در خراب شده ای که "دیوانه ها" را به آن منتقل می کردند، اتاق های تمیز و حمام های گرم وجود دارد و از آن عجیب تر، در جایی که پشت یک درب قفل شده ی آهنین قرار داشت، بچه هایی زندگی می کردند که سر تا پا سفید پوشیده بودند و شاد می زیستند.

 

  • لایک 6
  • ذوق زده 1
  • آتیش 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 9

چشم های کوچکشان به طرف من نشانه رفت. من این سوی سالن بزرگ سفید بودم و آنها هر کدام مانند دانه های پاشیده شده ی نمک، یک جا ایستاده بودند. من در یک تیمارستان معمولی نبودم. از همان ابتدا هیچ چیزش مانند یک تیمارستان معمولی نبود. نه دکتری وجود داشت، نه بیمار دیگری و نه فضای درمانی ای. از همان ابتدا، این یک تیمارستان نفرین شده بود.

- محفل ناجی های طرد شده فریا! جایی که افرادی مثل تو رو خیلی قبل تر از اینکه جهان کثیف رو از نزدیک ببینن، به اینجا میارن تا ذهنشون رو آماده ی فرمانبرداری کنن. اونها پرورش داده میشند.

پرورش داده می شدند! کثیف زاده ها، ناجی ها را در نطفه خفه می کردند. این بوی تعفن لعنتی اینجا شدیدتر است. چشم های متعجب و بی اعتمادشان روی تن برهنه و قفل و زنجیرهایم می چرخید. شبیه معلمی بودم که مزاحم شادی کوچکشان شده است. ناخن هایم می سوختند.

آب دهانم را قورت دادم و نگاهی به راهروی پشت سرم انداختم. فرصت زیادی نداشتم. نفسم نامنظم و گلویم خشک بود. بلند گفتم:

- عجله کنین! باید از اینجا بریم.

آنقدر گیج و ناراضی بودند که لحظه ای گمان بردم شاید زبانم را نمی فهمند. عصبی از تعلل بی موردشان اخم کردم و این بار محکم تر حرفم را تکرار نمودم. یکی از دخترها گفت:

- چرا باید از اینجا بیرون بریم؟ تو کی هستی؟ دست و پات... دست و پات قفل شدن. فکر نمی کنم بتونیم بهت اعتماد کنیم.

آنها مشتی بچه ی احمق و نفهم بودند. باید آرام می بودم تا نترسند و رام بشوند. اما نمی توانستم. در شرایط سختی بودم. هر لحظه امکان داشت ابیگل بهوش بیاید و پیدایم کند. نمی توانستم صبور باشم. بوی تعفن حالم را به هم میزد. ناخن هایم می سوختند.

قدمی جلو رفتم و رو به بچه ی ابله تشر زدم:

- وقت ندارم که توضیح بدم. می فهمی؟ لعنتی این بوی گندیده از کجاست؟

از شدت بوی تعفنی که در این اتاق بیشتر از راهروها می پیچید نمی توانستم روی مسئله ی ضروری ام تمرکز کنم. احساس می کردم گرما جانم را بلعیده است. با سوال من یکی از پسرها دستش را به طرف دربی در گوشه ی سالن گرفت اما چیزی نگفت. فرصت کافی برای گشت و گذار در این قصر سیاه را نداشتم پس کلافه موهای نارنجی ام را عقب زدم و رو به بچه ها-بیست یا بیشتر از بیست نفر بودند- با عجله غریدم:

- گوش کنین! اونا شما رو پرورش میدن تا هر وقت آماده شدید ازتون استفاده کنن. شما رو تبدیل به...

با صدای لولای درب آهنینی که قفلش را باز کرده بودم، ساکت شدم. باید جایی پنهان می شدم.

آب دهانم را قورت دادم و جلو رفتم. بچه ها با ترس خودشان را عقب کشیدند. نگاهم را سراسیمه به اطراف آن سالن بزرگ اما تمیز، مجهز و کودکانه گرداندم و دست آخر به طرف همان درب کوفتی رفتم. تند-تند گفتم:

- ابیگل رو میشناسین؟ همون زن لاغری که همیشه یه لبخند مسخره داره. نباید بذارین بفهمه اینجام. اگه می خواین نجاتتون بدم باید همکاری کنین باشه؟ این در لعنتی چطور باز میشه؟

- ما نمی خوایم از اینجا بریم.

- هیچکس هیچ بلایی سر ما نمیاره.

- دوستامون به خانواده هاشون رسیدن. ما هم اگه منتظر بمونیم بالاخره به خانواده هامون می رسیم.

- اصلا تو کی هستی؟

خشمگین از نفهمیشان، به طرف آخرین صدایی که شنیدم هجوم بردم و یقه ی سفید لباسش را گرفتم. چشم های تیله ای وحشت زده اش را به من دوخت. انگشت های لعنتی ام را یک روز قطع می کردم. داد کشیدم:

- احمق! چند بار باید بگم تا مغز پوکت بفهمه؟! فکر کردی اون بیرون همه چی زیباست؟! نه! اونقدر زشته که هیچکس نمی خواد کسایی مثل ما وجود داشته باشن و نجاتش بدن. اونقدر زشته که مردم مجبورن برای زنده موندن رام یک مشت حرومزاده بشن. به من و تو و شما میگن دیوانه و میارنمون چنین جایی تا مجازاتمون کنن. مشخصه از وقتی حرف زدن رو با اون زبون کوچیک کثیفت یاد گرفتی اینجا بودی. از همین بچگی مغز کوچیکت رو از شعارهای توخالیشون پر می کنن تا وقتی آماده شدین قلاده دور گردنتون بندازن. اون بیرون اونقدر زشته که وظیفه ی نجات دادنش به عهده ی ماست. فهمیدی؟

آنقدر تند حرف زدم که بعضی کلمات را جا انداختم و بعضی ها را تپق زدم و بعضی ها را تف کردم. با این همه دادی که می کشیدم حتما ابیگل صدایم را شنیده بود. اما نمی توانستم آرام بمانم. مندولیا! کمکم کن! خواهش می کنم! نمی توانم با این بچه های احمق سر و کله بزنم.

یقه ی قرمز شده از خون دستانم را با شدت رها کردم که بچه قدمی عقب رفت. زمزمه کردم:

- به درک!

به طرف درب مشکوک رفتم و با دندان های بر هم فشرده، تنه ی محکمی زدم که هر قفلی داشت شکست و موجی از بوی تعفن به مشامم خورد. عق زدم و دستم را جلوی بینی ام گرفتم. نمی دانستم این بو از کدام جهنمی می آید.

به سمت بچه های وحشت زده چرخیدم و انگشتم را به سمتشان گرفتم. با لحن تهدیدآمیز و عصبی ای گفتم:

- اگر فقط یک نفرتون بگه من اینجام هر جا که باشید پیداتون می کنم. از پشت ظاهر میشم و همین ناخن های شکسته رو توی حلقتون فرو می کنم. پس به نفعتونه خفه بشین.

می توانستم صدای قورت دادن آب دهانشان را بشنوم. اما وارد آن اتاق بدبو شدم و درب را پشت سرم بستم. دوباره و سه باره عق زدم و بالاخره هر آن چه که خورده بودم را بالا آوردم. چشمم به کوهی از زباله های نایلون پیچیده شده ی مشکی خورد. پس دلیلش این بود. اما دو درب هم پشت آن زباله ها قرار داشت. بعید نبود که آن کودن ها جایم را لو بدهند. اگر نمی دادند هم ممکن بود خودش سراغم را از اینجا بگیرد.

یا باید قایم می شدم، یا فرار می کردم. اما اگر پرنسس مندولیا می خواست همنوعان کم عقلم را نجات بدهم، باید خودم را قایم می کردم. شاید لا به لای همان کیسه زباله ها.

از این که بدن برهنه ام را بچه ها دیده بودند شرمی نداشتم اما متنفر بودم که پلاستیک های کثیف و سرد به پوستم می خوردند. زباله های سنگینی بودند. نمی توانستم بویشان را تحمل کنم. مدام عق میزدم. این بدن کوفتی لوس!

کیسه های سنگین را با هر قدرتی که داشتم با وجود این زنجیرهای عوضی جا به جا کردم و بینشان جای گرفتم. خواستم یک کیسه را بردارم و روی خودمبگذارم که پلاستیکش پاره شد و هر آن چه که لازم بود ببینم بر زمین ریخت. بله! هر آن چه که لازم بود ببینم.

با تمام وجود عق زدم و بالا آوردم. هر چه که خونی بود. هر چه که به نظر دل و روده و قلب می آمد. هر چه که شبیه انگشت بود. هر چه که مو داشت. هر چه گوشت و استخوان بود.

بلند شدم و از جایی که نشسته بودم با عجله بیرون آمدم و به هیکل خونین و چرکینم نگاه کردم. آن بوی تعفن اجازه ی نفس کشیدن نمی داد. آن چه که می دیدم، در عقلم نمی گنجید. زمان می خواستم تا بتوانم هضم کنم و من این زمان را نداشتم.

این کیسه ها همه جسد بودند. مندولیا بالاخره پس از این همه دقیقه به صدا در آمد:

- حتی روحشون هم خبر نداره که دوستاشون به جای رسیدن به خانواده هاشون، تیکه تیکه شدن و تمام این مدت کنارشون زندگی کردن. بدبخت ها! به زودی سزای حماقتشون رو می بینن.

صدایی شنیدم. چرخیدم. چشم های ابیگل را دیدم و...!

 

  • لایک 6
  • ذوق زده 1
  • آتیش 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 10

زلودی:

تحقیر آمیز است. آنقدر تحقیرآمیز است که می خواهم سمینار چطور یک همبرگر سالم آماده کنیم راه بیاندازم و تمام همکارانم را تهدید کنم که اگر شرکت نکنند، جایی در عمق زمین، مدفونشان می کنم.

این دلپیچه ی لعنتی تحقیر آمیز است. آشپز هستم، گرسنه بودم، پرمشغله بودم، نصف شب بود و تن به همبرگرهای آماده دادم و حالا یک آشپز احمق کودنم.

همان جای همشگی زیر سایه ی آن درخت فرتوت نگاه داشتم و به سرعت از ماشین پیاده شدم. باید هر چه سریع تر خود را به دستشویی می رساندم. گوشت ها می توانستند کمی معطلم بمانند. نمی خواستم میان جا به جا کردنشان، شلوار عزیزم را کثیف کنم.

با قدم هایی کوتاه و مراقب اما سریع، جلو رفتم. بدون آن که مانند همیشه فقط جلوی دوربین بایستم تا چهره ام را تشخیص بدهد و درب احمق را باز کند، کارتم را روی سنسور کشیدم و وارد شدم. این یک موقعیت اضطراری بود. حتما ابیگل درک می کرد.

درب انتهای راهرو را هم باز کردم که موج بدبوی آن پنج کیسه به بینی ام خورد. نفسم را حبس کردم و از کنارشان گذشتم. لعنتی!

دختر برهنه و غرق خونی مانند یک جنازه درست وسط اتاق افتاده بود. انحناهای زیبایی داشت -انحنای استخوان هایش! البته که من یک مرد مریض نیستم.- یکی از کیسه ها پاره شده بود. دخترک دست و پاهایش در قفل و زنجیر بودند. قدمی جلو رفتم و با اخم زانو زدم. تار موهای نارنجی چسبناکش را از روی صورتش کنار زدم و به صورت بی رمقش نگریستم. پوستش سفید و لب و بینی اش کوچک بود. هنوز نفس می کشید. اما تمام تنش زخم و خونین بود.

درد در دلم پیچید که کم طاقت برخاستم. خطاب به دخترک خوش انحنا گفتم:

- من رو ببخش عزیزم. بر می گردم.

صدایم از تلاشی که برای حفظ شأن خود می کردم خفه شد. با عجله از درب دیگری که در اتاق بود بیرون رفتم. آنقدر بدبخت بودم که اگر کمی صدایم را بلند می کردم از مقاومتم کاسته میشد. این ابیگل لعنتی زیبا کجا بود؟!

من یک مرد سی ساله هستم که مانند بچه ها در راهروها گم شده است چون تا به حال از آن اتاق پیش تر نرفته بودم. چشمم روی تابلویی قفل شد.

- اتاق دو.

دستگیره اش برق نمیزد. ابیگل تمام عمرش را بیکار است و نمی دانم در این ساختمان چرک چه می کند که همه جا کثیف است. دندان هایم را روی هم فشردم و در گلو غریدم و مشتم را به سرم کوفتم. به خانه که برگشتم، دستم را قطع خواهم کرد.

به دستگیره ی کثیف چنگ زدم اما باز نشد. خدای من! تمام این استیصال حتی موفقیت آمیز هم نبود. همانجا نشستم و با نفس حبس شده ام به خود پیچیدم. غریدم:

- این پایان زندگی شکوهمندانه ی تو بود زلودی. تو در یک روز معمولی، توی یک مزرعه ی کثیف، از اسهال مردی!

سرم را به دیوار راهرو کوباندم و دوباره بلند شدم. تمام تنم عرق کرده بود. سوییشرت- نمیدانم چه رنگی ام- را درآوردم و پرت کردم. به تقاطع که رسیدم به سمت دیگری پناه بردم. لعنتی! در این آواره مردم دستشویی نمی کردند؟ پس بچه ها کجا بودند؟

ابیگل!

- ابیگل!

از فریاد دردناکم زانو زدم که ابیگل پس از چند لحظه گیجی به خود آمد و خودش را از آن طرف راهرو به من رساند. نگران و متعجب گفت:

- زلودی! اینجا چیکار می کنی؟ چت شده؟

دامن یونیفرم خونینش را چنگ زدم و گفتم:

- دارم میمیرم ابیگل. ده تا ژتون ویژه ی مجستیک بهت میدم فقط بگو دستشویی کجاست؟

همانطور گیج و مبهم نگاهم کرد.

- ها؟

داد زدم:

- دستشویی!

در جایش پرید. بازویم را با دست های خونی اش گرفت و بلند شدم. بازویم را از دستش کشیدم و غر زدم:

- تمام هیکلت خونی و کثیفه مگه تو قصابی؟ میدونی چه قدر به این لباس ها پول دادم؟ به گوشت مانلی قسم که خودت میدونی چه قدر دوستش داشتم ابیگل! اگه دفعه ی بعدی که اومدم این کثافت ها رو تمیز نکرده باشی تمام این تارعنکبوت ها رو به خوردت میدم. فهمیدی؟

آرام درحالی که تند تند حرکت می کرد و من هم پشت سرش راه می رفتم گفت:

- ولی اونا قشنگن.

ابیگل کثیف لعنتی زیبا! بالاخره به دستشویی رسیدم. انتظار داشتم که جشنی پر سور و صات برپا کنم. و کردم و از این که ابیگل پشت درب بود، جایی در عمق زمین مدفون شدم. این افتضاح و تحقیرآمیز بود. امروز من شکوه و عظمتم را باختم.

نفس راحت و عمیقی کشیدم و عرق پیشانی ام را پاک کردم. باید چیزی می خوردم که به این مسمویت مسخره پایان بدهد. درب را باز کردم و ابیگل را دیدم که دست هایش را محکم جلوی دهانش گرفته و صورتش سرخ بود. چشمانش اما حقیقت را می گفتند. او داشت تمام سعیش را می کرد تا نخندد. تک سرفه ای کردم و اخمی به پیشانی نشاندم.

- هیچ زلودی ای به هیچ دستشویی ای احتیاج نداشت!

دست هایش را برداشت. لب هایش می لرزیدند. تند-تند سرش را تکان داد که خنده از وسط لبانش بیرون پرید. نیم نگاهی به کبودی گردنبند مانند گلویش انداختم و بعد از کنارش رد شدم. غر زدم:

- اگه اون آشپزنمای بی وجدان رو نکشم نمی تونم راحت بخوابم. ابیگل! یه دختر اونجا افتاده بود! جریانش چیه؟

ابیگل جدی شد و همانطور که راه را نشانم می داد گفت:

- یکی از روانی های انتقالی دادگاه. دونالد گفت نمونه ی آزمایشی فوق العاده ایه. فردا قرار بود پروسه ی درمانش رو شروع کنه اما روانی تر از چیزی که فکر می کردم بود. بچه ها و کیسه ها رو دید و مجبور شدم بکشمش. به خاطر صحنه ی کثیفی که دیدی معذرت می خوام.

ابروهایم را بالا انداختم و اشاره ای به گردنش کردم.

- کار خودشه؟

با نگرانی ای پنهان در کلامش گفت:

- مجبور شدم بکشمش.

نگران بود توبیخش کنند. به جبران کمکی که کرده بود گفتم:

- نترس! هنوز فرصت داری زنده گیرش بیاری.

درب را باز کردم و داخل شدیم. نگاهی به زمین خونی و جای خالی دخترک انداختم. ابیگل گفت:

- اون هرزه!

جلو رفت و یکی از درب ها را باز کرد. خدای من! آن دختر بی جان و پر خون فرار کرده بود؟ با همان بدن زخمی و آنهمه خونریزی، تسلیم مرگ نشد و به غیر ممکن ترین حالت ممکن فرار کرده بود؟ خدای من! باید چشمانش را می دیدم. باید چشم های مسمم و گستاخی داشته باشد. بعید بود با آن خونریزی طاقت بیاورد. به احتمال زیاد به زودی دوباره بیهوش میشد. نمی توانستم از چشمان شجاعانه اش بگذرم. اشتیاق و کنجکاوی دیوانه ام کرده بود.

ابیگل سراسیمه از اتاق بیرون رفت و من رد خونی که روی زمین کشیده شده بود را دنبال کردم. از روی زمین تا روی دیوار. از روی دیوار تا کانال تهویه. چطور از دیوار بالا رفته بود؟ چطور با آن زخم و خونریزی و قفل و زنجیر؟ نمی توانم. باید چشم های این مبارز سخت جان را ببینم. همیشه، همیشه کسانی که برای زنده ماندن تقلا می کردند، گوشت های لذیذتری داشتند. و بی صبرانه مشتاق بودم گوشت چنین فردی را بچشم. خدای من! خدای من! من این دختر خوش انحنا را می خواهم!

از کیسه ها گذشتم. باید برای گنجی باارزش تر، تکه جواهراتم را فدا می کردم. پس از ساختمان بیرون رفتم و به سرعت پشت فرمان نشستم. راهش انداختم و با نگاهی تیز جاده را پاییدم. نباید خیلی دور شده باشد.

آسمان و جاده تاریکِ تاریکِ تاریک بودند. اما چراغ ماشینم جلوی راهم را روشن می کرد. چشم های من هم به قدر کافی تیز بود که بتواند تن افتاده بر زمین دخترک را کنار جاده ببیند.

ماشین را نگاه داشتم و پیاده شدم. لطفا زنده باش! کنارش زانو زدم و تنش را چرخاندم. دست روی شاهرگش گذاشتم و نفس راحتی کشیدم. اما از طرفی هم شگفت زده شده بودم. شگفت آور نیست؟ یک دختربچه چه قدر می توانست در برابر مرگ گستاخ باشد؟

خندیدم اما بعد خنده ام جمع شد. چطور باید بلندش می کردم؟ تمام تنش خونی بود. لباسم کثیف میشد. لبم را تر کردم و به طرف ماشینم رفتم. از صندوق عقب یک ملافه برداشتم و راضی از به دست آوردن چنین گنجی، تنش را حریصانه بغل گرفتم. چه انحناهایی!

 

  • لایک 5
  • هاها 4
  • آتیش 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 11

فصل سوم [ آشپز، آتش، سرخوشی ]

فریا:

از درد پیچیده در تنم نفسم را لحظه ای حبس و لحظه ای بعد بیرون دادم. سقف دهانم زبانم را در آغوش گرفته بود و بوی خوبی در مشامم می پیچید. آه لعنتی! احساس می کردم تمام عمرم را بی وقفه کتک خورده ام. احساس می کردم سال ها روی تخت های ناراحت سلول انفرادی ام خوابیده ام. حتی نمی توانستم سرم را بچرخانم.

پلک های به هم چسبیده ام را به سختی باز کردم. ابتدا تاریکی دیدم و بعد که چشم هایم عادت کرد، نور زرد آباژور که روی اجسام سایه انداخته بود را هم دیدم. این شبیه یک سلول انفرادی نبود. شبیه اتاق اول تیمارستان- مزرعه ی ناجی های طرد شده- هم نبود. گویی که به خانه برگشته بودم. تختی که روی آن بودم به نرمی یک مارشمالو بود. گرم مانند یک روز تابستانی بدون آن که رقت انگیزانه عرق کنی. به خانه برگشته بودم؟

نه! نه! نباید اینطور میشد. نباید بر می گشتم. آب دهانم را قورت دادم و با شک نیم خیز شدم. چنان دردی به یکباره در وجودم پیچید که حتی نتوانستم به حالت قبل بازگردم. نه یک اینچ جلوتر و نه یک اینچ عقب تر. قفل شدم و نفسم را حبس کردم. اشک در گوشه ی چشمم جمع شد و آه از نهادم برخاست و هیچ صدایی از پرنسس مندولیا درنیامد.

اما بلافاصله، یک دست روی سینه و یک دست پشت گردنم نشست و وادارم کرد که دراز بکشم. بار دیگر آه کشیدم و این بار اشک، گوشه ی چشمم را رها کرد و روی گوشم غلتید.

- هی هی! تکون نخور!

یک صدای بم مردانه. یک چهره ی مردانه!

چشم های درشت شده از شوکم را به صورتش که روی صورتم خم شده بود خیره گرداندم. نور آباژور روی صورتش افتاده بود. چشم های مشکی اش طوری روی چشم هایم این سو و آن سو می رفت که گویی موجود عجیب الخلقه ای هستم. لب هایش کش آمد و با لحن ذوق زده ای گفت:

- خدای من! درست همونطور که فکر می کردم. جسور، گستاخ، مبارز، سرسخت.

می خواستم تنش را هل بدهم تا نفس نعنایی اش را روی صورتم پخش نکند. می خواستم برخیزم و میانمان را یک دنیا فاصله بیاندازم. می خواستم بدانم کجا هستم و او چه کسیست. پرنسس مندولیا ساکت است. ساکت مانند کسی که دوباره ترکم کرده باشد.

پتو را رویم مرتب کرد و گفت:

- فعلا باید استراحت کنی تا زخم هات خوب بشن. چاقو خوردی و مقدار زیادی خون از دست دادی. با این وضعیت گوشتت به درد نمیخوره. بخواب!

گردنم درد می کرد اما نگاهش کردم که چطور دراز کشید و آرنجش را روی چشمانش گذاشت. هنوز لبخند روی لب هایش بود. تنفسم سنگین شد. احساس می کردم آن روز تابستانی، حالا یک روز جهنمی است. عرق روی صورتم نشست و با رد اشکم در آمیخت. یک اتاق خواب بود.

احساس گشنگی و تشنگی و ضعف حالم را به هم میزد. صدای تنفس عمیق این مرد برایم غریبانه بود. دست و پاهایم، دیگر قفل و زنجیر نداشتند.

پرنسس مندولیایم را همان لحظه ای که ابیگل به شکمم چاقو زد، از دست دادم. دوباره به یک دفتر نیاز داشتم و دوباره ناتوان بودم. این مردک! حتما وسط جاده پیدایم کرده بود. چطور وحشت نکرد؟ چرا مرا به بیمارستان نبرد؟ چرا طوری کنارم خوابیده است که گویی سال هاست مرا میشناسد؟ من هنوز از آن ساختمان دور نشده بودم. پس این مرموز عوضی آنجا چه می کرد؟ اگر یکی از کارکنان باشد چه؟ اگر دوباره اسیر شده باشم چه؟ نمی دانم. نمی دانم و می خواهم سرم را به دیوار بکوبم!

باید بی صدا بر می خواستم. اما همین که دستم را تکانی دادم، کتف احمقم تیر کشید و آه احمق ترم بلند شد. مرد هوشیارانه نگاهم کرد و آرام گفت:

- گوش کن! اگه نمیدونی یک نفر از ما فردا باید بره سرکار و امشب هم خیلی خستست. پس میشه فقط دراز بکشی و انقدر آه و ناله نکنی؟ من امشب نزدیک بود بمیرم.

مردک نفهم! دندان هایم را برهم فشردم و غریدم:

- تا حالا توی زندگی نکبت بارت چاقو خوردی؟ تا حالا بعدش سعی کردی از کانال تهویه رد بشی؟ تا حالا تنت لا به لای سیم خاردار گیر کرده؟

- اوه اوه اوه. چه دختر زبون درازی! خدا به دادم برسه.

خندید و من آنقدر که از خنده اش عصبی شدم، از حرف مضحکش نشدم. مانند یک کره اسب می خندید. دست چپم را با درد و زجر بلند کردم و مشتم را با تمام زوری که بدون مندولیا داشتم به سینه اش کوفتم که در خود جمع شد و سرفه کرد. اما آن سرفه به خنده اش پایان نداد.

- چرا ناراحت میشی؟

فحش دادم و سعی کردم از جای کوفتی ام بلند بشوم.

- بی ادب!

لودگی اش عصبی ترم می کرد. درد بار دیگر اشک به چشم های کودنم نشاند. جیغم را پشت فک فشرده ام خفه کردم و نشستم. یک پیراهن مردانه ی سفید به تن داشتم که تا روی ران هایم را می پوشاند.

لبم را به دندان گرفتم و درد پهلویم را با اشک هایم بروز دادم و سعی کردم وزنم را روی پای راستم که حالا روی زمین بود بیاندازم. از گوشه ی چشم، مرد را دیدم که خونسردانه دستانش را زیر سرش گذاشته بود و تقلایم را نگاه می کرد. برایش سرگرم کننده بودم.

وزنم را روی یک پایم انداختم و یک دستم را به پانسمان های شکمم گرفتم. یک قدم برداشتم که از درد طاقت فرسا جیغ کشیدم و سست شدم و پای تخت زانو زدم. به هق-هق افتادم که مرد نفس بلندی کشید و جدی گفت:

- ممنون از تئاتر کوتاهت. حالا دختر خوبی باش و برگرد به آغوش گرم و نرمم. اگه اصرار کنی زخم هات باز میشن و دوباره خونریزی می کنی و این بار می ذارم بعد از اینکه پارکتم رو تمیز کردی بمیری!

عوضی! عوضی کثیف! از این که جلویش یک ناتوان بی عرضه بودم احساس حماقت می کردم. نفس عمیق دیگری کشید و دوباره آرنجش را روی چشمانش گذاشت.

- صدات رو نشنوم.

پای تخت نشسته بر زمین مانده بودم. سرم را روی تخت گذاشتم و چشمانم را بستم. مندولیای عزیزم. برگرد و قدرتت را به روحم ببخش. مندولیای عزیزم. من بدون تو جز یک دختر بیچاره ی عاجز کودن، هیچ چیز نیستم.

 

  • لایک 5
  • هاها 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 12

دوباره همان سقف را هنگام باز کردن چشم هایم دیدم. دوباره زیر همان پتوی تیره ای که نمی دانستم دقیقا چه رنگی است بودم. دوباره تنم می سوخت و درد می کرد. دوباره سردرد داشتم و نمی توانستم راحت تنفس کنم. هنوز شب بود. هنوز همه جا تاریک بود. هر لحظه امکان داشت آن مردک روانی جانم را بگیرد. هنوز نمی دانستم از من چه می خواهد. صدای نفسش را نمی شنیدم.

انگشتانم زیر پانسمان خفه شده بودند. دستم را حرکت دادم و روی شکمم کشیدم. با این همه پانسمان شبیه مومیایی ها شده بودم. باید حرکت می کردم. باید از این جای-هتل- نامعلوم بیرون می رفتم.

پتو را کنار زدم و دوباره پیراهن تنم را دیدم. اگر این پیراهن مردانه متعلق به او باشد که قطعا هست، من در برابرش مانند یک موش در آغوش گربه هستم. با همان یک پیراهن شانه تا زانوهایم پوشانده شده بود. بله! جثه ی ظریفی دارم. اما آنقدر برای دیوانگان خود عاقل پندار ترسناک بودم که برای بستری کردنم حکم صادر کردند!

می خواستم بخندم اما چون درد داشتم، به جای خندیدن لبم را گاز گرفتم و آه کشیدم. هر چه درد داشتم را پس زدم و پنجه ی پاهایم را روی زمین گذاشتم. اگر مانند دیشب قدمی بر می داشتم و ناتوان زمین می خوردم چه؟

عصبی دستم را مشت کردم و قدمی برداشتم. نه! درد ندارم. می توانم قدمی هرچند ضعیف بردارم. نگاهم بین پای تخت و روی تخت جا به جا شد. از عصبانیت دندان هایم را برهم فشردم. مردک مرا جا به جا کرده بود.

نفسم را آرام بیرون دادم و به پایم خیره شدم. این که توانستم یک قدم بیشتر بردارم پیشرفت بزرگی محسوب میشد. آب دهانم را قورت دادم. تشنه ام شده بود. در تاریکی اتاق، آرام آرام با قدم هایی کوتاه جلو رفتم تا به درب برسم. احتمالا آن را قفل کرده بود تا فکر فرار به سرم نزند. ناامیدانه دستگیره اش را پیچاندم و در کمال تعجب، بازش کردم.

صدای سوت می آمد. یک صدای آرام و ملایم و ریتمیک. به آرامی صدای تنفس یک نوزاد بدبو. آب دهانم را دوباره قورت دادم و به دنبال منبع صدا، از اتاق بیرون رفتم. راهرو حتی از اتاق هم تاریک تر بود. از کنار دیوار راه می رفتم تا قسمتی از وزن بدنم را روی آن بیاندازم. نمی دانستم کجا میروم.

کم کم راهرو از آن تاریکی خفه کننده فاصله گرفت. نور زرد بیشتر شده بود و دیگر هیچ چیز مثل یک سایه دیده نمیشد. همه چیز مشخص تر بود. پله های انتهای راهرو، پارکت نقره ای، دیوارهای سورمه ای، تابلوهای نقاشی. هر چه جلوتر می رفتم، نوزاد بدبو هم با آن صدای تنفسش، پر سر و صداتر میشد.

کوبش قلبم را به سینه ام احساس می کردم. دستم را به نرده ی پله گرفتم و سرمای فلزی اش را حس کردم. حالا که به پاهایم نگاه می کنم، رد حلقه های آهنینی که به دور پاهایم پیچیده شده بود را می دیدم. روی پوست سفیدم مانند یک کبودی قدیمی جا انداخته بود. قدیمی؟

سوت قطع شد و سر من را بالا برد. از سکوت ناگهانی ای که پیش آمد، شوکه شدم. همانجا روی چندمین پله ایستادم. نباید ساکت میشد. حس خوبی نسبت به سکوتش ندارم. شاید فقط سرگرم کار دیگری شده است. اما حس خوبی ندارم. هیچ چیز جز تاریکی انتهای راه پله را نمی دیدم.

آب دهانم را دوباره قورت دادم و یک پله ی دیگر پایین رفتم. کاش می توانستم ببینمش. کاش دوباره سوت میزد! هیچوقت هیچ چیز وقتی که باید ساکت باشد ساکت نیست و وقتی که نباید ساکت باشد، ساکت می شود! این ناسازگاری احمقانه!

- می بینم که بهتری!

ایستادن قلبم، لرزش یکباره ی بدنم، ناگهان چرخیدنم، یک گام احمقانه به عقب برداشتنم، همه اش غیر ارادی و به تصمیم بدن بی مغزم بود. به مندولیا قسم که می خواستم تعادلم را حفظ کنم. می خواستم در آن یک ثانیه ی لعنتی که موجب چنین آغوشی شد تعادل خودم را حفظ کنم. اما او، اوی عوضی کثیف، طوری غافلگیرانه پشت سر من حاضر شد و کنار گوشم حرف زد که هر چه پیش آمد، غیر ارادی بود.

همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد اما با وجود دستی که پشت کمرم نشست و چشمی که با برق و شیطنت نگاهم می کرد، انگار سال هاست که در همان حالتم. اینکه چرا صدایش اینقدر بم است، برایم مهم نیست. این که چرا چشم هایش از تاریک ترین رویاهایم هم تاریک تر و عمیق تر است هم برایم مهم نیست. لبخند مضحک و تمسخرآمیزش هم مهم نیست. فقط می خواستم بدانم، از کجا و چطور پشت سرم ظاهر شد!

- لباسم چروک میشه روباه کوچولو!

به دست هایم اشاره کرد. تیشرت مشکی اش را طوری در چنگ گرفته بودم که گویی قصد پاره کردنش را دارم. فریای احمق! فوری تیشرتش را رها کردم و نرده را گرفتم. او هم دستش را از روی کمرم برداشت و بلافاصله در جیب شلوار طوسی اش کرد. با همان لبخند تمسخرآمیزش که پشتش هزاران قهقهه نهفته بود گفت:

- زبونت از کار افتاد؟

فریای بی عرضه!

احساس می کردم گرما چند برابر شده است. احساس می کردم می خواهم با نگاهم، گلویش را بدرم. غریدم:

- از کجا اومدی بالا؟

نگاهی به سرتاپایم انداخت و با دکمه ی اول پیراهنی که بر تن داشتم بازی کرد. خیره به آن دکمه گفت:

- اون طرف راهرو هم پله داره.

دستش را محکم پس زدم و نرده را محکم تر گرفتم. می دانستم! عمدا من را ترسانده بود. حتما او هم قبلا یکی از روانی های معروف شهر بوده است. شاید هم یک قاتل سریالی ناشناخته است و من یک قربانی بدشانس! این منطقی تر به نظر می آمد. حتی از قیافه ی بدقیافه اش هم مشخص بود.

حالا که در برابرم ایستاده بود، من موشی بودم در آغوش یک سگ سیاه. آنقدر بزرگ جثه بود که دستش تمام کمرم را در بر گرفته بود. آستین های پیراهنی که بر تن داشتم به اندازه ی تمام دستم اضافه آمده بود. بسیارخب! دارم اغراق می کنم. اما هنوز هم مرد گنده ای بود. نه! زورم به او نمیرسید. اگر می خواست، می توانست همین حالا و همین جا، آخرین نفس هایم را به من هدیه بدهد. مقابله و مبارزه و فرار بی فایده بود. یک دفتر می خواهم!

سکوت من طولانی شد اما مرد هنوز با لبخند به چشم هایم نگاه می کرد. نمی دانستم در چشم های من دنبال چه چیزی می گشت. از همان ابتدا نگاهش جستجوگرانه بود. مدام مردمک هایش را می لغزاند و یک درمیان دو چشمم را می کاوید.

- چی می خوای؟

لبخندش کش آمد و ابروهایش را بالا انداخت.

- واو! اینجوری تشکر می کنی؟

ذوق کرد! آه مندولیای من! پوزخند زدم و چیزی نگفتم که دست هایش را مانند مگس به هم سابید. با نفس عمیق از کنارم رد شد و پله ها را پایین رفت. خونسردانه گفت:

- حالا که بهوش اومدی بهتره غذای خوب بخوری.

از پشت هیکلش درشت تر به نظر می آمد. تیشرتش تنگ نبود اما میشد عضله هایش را تشخیص داد. نه! زورم به او نمیرسید. هر چه فکر می کردم، زورم به او نمی رسید. پشت سرش آرام و با احتیاط پله ها را پایین رفتم. هنوز هم درد داشتم. هنوز هم پهلوهایم و شکمم هنگام فشار آوردن به پاهایم درد می کرد. اما گاهی حواسم به چیزهایی پرت میشد که دردم را از یاد می بردم. مثلا، بوی مطبوعی که تا به حال با آن مواجه نشده بودم.

با سه متر فاصله پشت سر او راه می رفتم. می خواستم اگر قصد حمله کردن داشت در دسترس نباشم. هر چند که حتما می توانست تنها با سه قدم خودش را به من برساند. لعنتی! همه چیز ناامیدکننده بود. اگر مندولیا را داشتم، از درایتش استفاده می کردم. احساس خنگ بودن و بی عرضه بودن می کنم. باید یک دفتر پیدا می کردم.

در جایم ایستادم و دست هایم را مشت کردم. مرد همچنان قدم برداشت و از من بیشتر فاصله گرفت. وارد آشپزخانه شد و با وسواس، تکه سبزی ای که روی دیس غذا بود را دست زد. نمی دانم دقیقا چه کارش کرد! اما این بو و این صحنه ی زیبای غذا، آب از دهانم راه می انداخت. نه! خیلی گرسنه ام. حالا می فهمم که خیلی خیلی بیشتر از آنکه فکر می کردم گرسنه ام. می توانستم همین لحظه و همینجا از هوش بروم.

بزاق دهانم را قورت دادم و مرد صندلی ای را عقب کشید. به من نگاه کرد و گفت:

- منتظر چی هستی روباه کوچولو؟

از اینکه به خاطر موهای نارنجی و جثه ی کوچکم "روباه کوچولو" خطابم می کرد خوشم نمی آمد. گوشه ی پیراهن را در مشتم گرفتم و جلو رفتم. مرد پشت میز نشست و یک چاقو برداشت. دیگر لبخند نداشت. اما ملایم گفت:

- با اخم وارد نشوید!

او تک خنده ای کرد و من اخمم را باز نکردم. مردک مسخره! خودش به حرف های خودش می خندید. فکر می کرد بامزه است؟ چشم از صورت بدون ریش اما مردانه اش بر نداشتم تا آن که پشت میز نشستم و به گوشت و سبزی ای که جلویم بود خیره شدم. گرسنه ام بود! گرسنه ام بود! گرسنه ام بود!

 

  • لایک 5
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 13

آرام چاقو را برداشتم. با یک دستم گوشت را نگاه داشتم و با چاقو تکه ای بریدم. اگر سمی باشد چه؟ نه! چرا باید جانم را نجات بدهد و مسمومم کند؟ اگر شیوه اش باشد چه؟ همه ی قاتل های سریالی شیوه ی خاص خودشان را داشتند. نگاهم را به مرد دادم که با ولع گوشتش را می خورد. ممکن است فقط گوشت من سمی باشد؟

بدبینانه به گوشت نگاه می کردم که ناگهان مرد خم شد و تکه گوشتی که بریده بودم را با چنگالش برداشت و در دهان گذاشت. دوباره صاف نشست و بعد از جویدنش، با رضایت شستش را بالا آورد و گفت:

- سالمه!

اگر مندولیایم را پس نمی گرفتم، چاقویی در قلبم فرو می کردم.

تکه ای دیگر بریدم. چاقو را کنار نگذاشتم و با دستم، تکه گوشت را در دهان گذاشتم. جویدم. جویدم و طعم تکرارنشدنی اش را با همه جای زبان و دهانم چشیدم. آب دهانم بیشتر راه افتاد. تا به حال گوشتی به این لذیذی نخورده بودم. باید اعتراف می کردم دستپخت فوق العاده ای دارد؟ مسخره است. می خواهد قبل مرگم کمی خوش بگذرانم. او هم مانند ابیگل و بالادستی هایش.

معده ام بیشتر سوخت و من با ولع بیشتری گوشت ها را بریدم و در دهان گذاشتم. آن قدر تند می جویدم که ناگهان زبانم را گزیدم و آه از سینه ام بیرون آمد. مرد با خنده ای خوشحال گفت:

- اوه عزیزم میدونستم خوشت میاد.

مرد با چاقو می برید و با چنگال در دهان می گذاشت. بر خلاف من که تمام پانسمان دور انگشتانم چرب شده بود. شک ندارم دور لبم هم چرب شده است. بشقابم خالی شد اما هنوز می خواستم. به دیس وسط میز نگاه کردم. اگر گوشت دیگری بر می داشتم مسخره ام می کرد؟ مهم نیست. باز هم می خواهم.

گوشت دیگری برداشتم و در بشقابم گذاشتم. با همان ولع بریدم و خوردم. مرد چیزی نگفت و من آن گوشت را هم تمام کردم. سیر شدم. پرانرژی شدم. زنده شدم!

غذایم که تمام شد به مرد چشم دوختم که خیره و سنگین نگاهم می کرد. آب دهانم را که هنوز طعم لذیذ آن گوشت را می داد قورت دادم و با آستین پیراهن به لبم دست کشیدم. اما اگر می دانستم مرد چه قدر نسبت به لباسش حساس است، می گذاشتم لبم همانطور چرب و کثیف باقی بماند.

همانطور نشسته بر جایش، جدی شد و نوک چاقویش را مانند شمشیر به سمتم گرفت. با لحنی جدی تر از نگاهش گفت:

- اگه نمی خواستم اون لباس رو بندازم دور تا الان مرده بودی!

به لکه ی چربی روی آستین نگاه کردم و چیزی نگفتم. نگاهش نمی گذاشت جوابی به ذهنم برسد. با سکوت من، او خندید و دستش را در هوا تکان داد.

- شوخی کردم!

لعنتی! لعنتی لعنتی لعنتی! کاش می توانستم خفه اش کنم. کاش می توانستم همین چاقوی چرب را در چشمان خندان و شیطنت آمیزش فرو کنم. کاش می توانستم خنده های مضحکش را در گلویش بُکشم. اما تا به حال هیچکس اینقدر برایم بزرگ هیکل نبوده است.

سرفه ای کرد و دوباره جدی شد. در جایش لم داد و یک دستش را روی شکمش گذاشت و آن یکی را روی میز. گفت:

- خیله خب. اگه موافقی حالا که سیر شدیم و مغزامون بهتر کار می کنه درباره ی هزینه ی زنده نگه داشتنت صحبت کنیم.

نمی دانم چه در انتظارم است. نمی دانم چه هزینه ای باید بپردازم. امیدوارم مرگ باشد. نه! نمی دانم. امیدوارم مرگ نباشد.

- چی می خوای؟

با همان جدیتش، نفس عمیقی گرفت و خودش را جلو کشید.

- اگه به ازای هر شب فقط صد دلار ازت بگیرم هزار و دویست دلار بابت اقامت خوش شما و سیصد دلار هم هزینه ی آب و غذا و هزار دلار هم دستمزد پرستار و دویست دلار هم پیراهنی که تنته که با احترام میشه دو هزار و هفتصد دلار. قیمت ها توسط انجمن مجستیک به دلخواه زلودی مجستیک تعیین شده. نقدی یا کارت اعتباری؟

تقریبا هیچ چیز از جوابش نفهمیدم. و چون نفهمیدم، نمی دانستم باید چه بگویم.

- من... یک شب...

چهره اش متعجب شد. پوزخند عجیبی زد و گفت:

- فکر می کنی یک شبِ با اون همه زخم و خونریزی خوب شدی و می تونی راه بری؟ دختر! با این مغز فندقیت چطور تونستی فرار کنی؟!

دوازده شب اینجا بودم! آه مندولیای من! دوازده شب! مدت زیادی بود. نفس عمیقی کشید و دوباره به صندلی تکیه داد.

- خب، برگردیم سر هزینه. نقدی یا کارت اعتباری؟ اوه راستی تو پول نداری. پس متأسفم! تا وقتی تسویه نکنی نمی تونی از اینجا بری.

مردک روانی!

از جایش بلند شد و هر چه که روی میز بود را جمع کرد. می خواست با من چه کند؟ به چه دردش می خوردم؟ همه چیزش برایم سوال بود و من زبانی برای پرسیدن نداشتم.

دست هایش آنقدرها هم پر مو نبودند. برنزه با رگ های برجسته ی ساعدهایش. هیکلش چاق نبود اما به جرعت درشت و هیکلی بود. نمی دانم چه قدر عضله دارد. هر چه داشته باشد از منی که پوست و استخوانم بیشتر است. موهایش مشکی، حجیم و مجعد بود. درست همرنگ ابروهای مردانه و کشیده اش. باید بیشتر از سی سالش باشد.

- از چیزی که می بینی خوشت میاد؟ می تونی زلودی صدام کنی.

حواس پرتم با صدایش جمع شد. تکانی خوردم و به آنچه که گفته بود اندیشیدم. در طول عمرم حتی یکبار هم با این نام مواجه نشدم. اصلا نمی دانم چه معنی ای دارد.

زلودی که از چیدن ظرف ها در ماشین فارق شد، با وسواس روی میز را الکل پاشید و دستمال کشید.

- چرا کمکم کردی؟

دستمال را در سطل زباله انداخت و یک بطری و دو لیوان روی میز گذاشت. همانطور ایستاده مشغول پر کردن لیوان ها شد و گفت:

- محض رضای پدر، پسر و روح القدس!

باز هم یک جواب بی مزه. منتظر ماندم تا جدی بشود. نیشخندی از حرف مسخره ی خودش زد و یکی از لیوان ها را جلوی من گذاشت. پشت میز نشست و یک جرعه ی زرد نوشید.

- آه روباه کوچولو! تو روح...

- فریا!

- اول، وقتی حرف می زنم ساکت باش! دوم، نه ممنون من با روباه کوچولو راحت ترم. سوم، این چه اسمیه؟!

آب دهانم را قورت دادم. نمی دانم چرا اطاعت کردم. اما صدایش تحکیمی داشت که هیچ صدایی نداشت.

- به هر حال! نجاتت دادم چون می خواستم چشم های خوشگل نازت رو ببینم. حالا هم که تو پولی برای پرداخت هزینه ی اقامت کوتاهت نداری، نمی تونی از اینجا بری.

از جایش بلند شد و با دقت صندلی اش را سرجایش برگرداند. حرف هایش ذره ای اهمیت برایم نداشت. از آشپزخانه بیرون می رفت که خیره به کتف هایش گفتم:

- یه دفتر و مداد می خوام. اگه مداد نداری اهمیت نمیدم. فقط دفتر می خوام.

مندولیایم را می خواستم. زلودی ایستاد و با کنجکاوی نگاهی به سرتاپایم انداخت.

- مدادرنگی هم داریم. دوست داری؟

عوضی! عوضی کثیف!

دستانش را تسلیم وار بالا گرفت و با خنده از آشپزخانه بیرون رفت. پیشانی ام را به میز چسباندم و چشم هایم را بستم. این دومین بار بود که مندولیایم را از دست می دادم. با او برنده ی میدان منم. اما بدون او، رام و لالم. یک بار در مواجهه با آن "روانکاو روانی" توانستم خودی نشان بدهم اما من از آن جماعت متنفر بودم.

هنوز از زلودی متنفر نیستم. بله! جانم را نجات داد و به احتمال زیاد چند برابرش را از من می خواست اما چون فرصتی برای بیشتر زنده ماندن نصیبم کرد تا انجمن ناجی های طرد شده را نجات بدهم، لایق نفرت نبود. "فعلا" نبود.

با صدای برخورد چیزی روی میز سرم را بالا گرفتم و به دفتر و مدادی که جلویم بود نگاه کردم. بی توجه به دست به سینه شدن زلودی-توجهی نشان ندادم اما نمی توانستم گوشه ی چشمانم را کور کنم- عجولانه دفتر را باز کردم و مداد سیاه را به دست گرفتم.

 

  • لایک 4
  • هاها 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 14

یک جنگل سیاه، درخت های تاریک و خشک و ژولیده، آسمان شب، ماه مرده، طناب های دار، دیوانگان آویخته شده به دار، موریانه های حریص و مارهای پیچان، گل های گوشت خوار، یک پرنسس رقصان!

دامن پیراهن سفید پرنسس را آنقدر بلند کشیدم که روی سر مارها افتاد. چین هایش را بیشتر کردم. موهایش را تا زیر پای گل های گوشت خوار بلند کشیدم و سیاه ترین رنگی که دیده بودم را به تار موهای ظریفش پاشیدم. او مانند شیر در جنگل قدرتمند به نظر می رسید.

- فرشته ی مرگ؟!

مدادم روی موهای ابریشمی پرنسس مندولیا ایستاد. چطور جرئت کرده بود؟ فکم قفل شد و مردمک هایم را تا مردمک هایش بالا کشیدم. با نگاهم ابرویش را بالا داد و گفت:

- مزاحم شدم؟

نوک مداد از شدت فشار دست من شکست و برگه ی سفید آن طرف دفتر در مشت من مچاله شد. نگاه خیره اش گستاخانه و بی پروا بود. چه کار می توانستم بکنم جز سنگین تر نفس کشیدن؟

- خدای من تو اصلا روحیه ی شوخ طبعی نداری! می ترسم گوشتت هم مثل اخلاقت تلخ باشه.

سپس نفس عمیقی کشید و با بیرون رفتن از آشپزخانه تنهایم گذاشت.

- زیاد بیدار نمون! اگه می خوای بزرگ بشی باید زودتر بخوابی.

فکر می کرد یک دختربچه ی ده ساله ام؟!

روی همان صفحه ی سفید مچاله شده، قصد کردم بکشم که نوک مداد را دیدم. از جایم بلند شدم و یک چاقو برداشتم. جلوی سینک نوک مداد را تیز کردم و سر جایم برگشتم. این بار بر روی کاغذ، چهره ی مرموز و مسخره ی زلودی را کشیدم. چشم هایش را وحشت زده و دهانش را باز کردم. او در آینه، کسی که پشت سرش بود را می دید.

دو نفر را می دید. من و بهترین دوستم را. من به او نزدیک تر بودم. موهای نارنجی ام آتش گرفته بودند. پیراهن مردانه ی سفیدی که بر تن داشتم پاره بود و پانسمان های خونینم دیده میشد. از چاقویی که در دست داشتم خون می چکید اما الان نمی دانم خون چه کسی. هر وقت مندولیا برگشت از او می پرسم. او معنای نقاشی هایم را بهتر از خودم می دانست. او بهتر می دانست در اعماق ذهنم چه می گذرد.

و مندولیایی که با لبخند پشت سرم ایستاده بود. مندولیا لبخند زیبایی دارد. گوشه ی لب های سفیدش تا آخرین حد ممکن باز میشد و از لبخندش یک خط منحنی زیبا می ساخت. لبخند که میزد، سرش را کمی پایین می گرفت و مردمک هایش را تا جایی که می توانست بالا می آورد. مردمک های سیاه تر از سیاهش. آن قدر سیاه که روی صورت سفیدش می درخشید. موهای لطیف سیاهش هم تا روی زمین می رسید. گاهی که شانه می کشید، نمی توانستم محو تماشایش نشوم.

آه مندولیای من! تو آنقدر زیبا و دوست داشتنی هستی که ندیدنت مانند روزها آب و غذا نخوردن به مرور جانم را می گیرد. خواهش می کنم برگرد! خواهش می کنم برگرد! بدون تو نمی توانم از دست این مرد گنده ی احمق نجات پیدا کنم. نمی توانم از خودم دفاع کنم. هر چه بخواهی انجام می دهم و هر چه قدر بخواهی می کشم. فقط برگرد!

کاغذ دیگری باز کردم و دوباره همان تصویر را کشیدم. این بار اما زلودی وحشت زده نبود. بلکه می خندید. همان خنده ی مسخره ای که بعد از جوک های پدربزرگی اش می کرد. من و مندولیا به او نزدیک تر شده بودیم و مندولیا دیگر لبخند نداشت. نمی دانم چرا چنین چیزی را کشیدم. اما نمی توانستم درب های ذهنم را ببندم یا آن ها را به زنجیر بکشم تا چیزی که من می خواهم را به مدادم بدهند. این توصیه ی مندولیاست. مندولیا از من می خواهد راجع به چیزی که می کشم ذره ای فکر نکنم. بگذارم ذهنم هر چه را که دوست دارد به مدادم دیکته کند. می گوید حتی اگر تصویر نهایی برایم خوشایند نبود هم، مسیر ذهنم را تغییر ندهم.

اما... من از این که چنین چیزی می کشم نمی ترسم. از این که می دانم هر چه می کشم، اتفاق می افتد می ترسم. من تصویر خفه کردن ابیگل با زنجیر دست هایم را در آن دفتر کشیده بودم. کانال تهویه ای که در اتاقی نامعلوم بود را هم کشیده بودم. گیر کردن بدنم لا به لای سیم های خاردار هم همینطور. اینطور بود که توانستم راه فرار را پیدا کنم.

و تصویر چهارم، زلودی ای بود که نمی خندید اما لبخند داشت و چشم هایش برق می زدند. یک دستش روی کمر من و دست دیگرش پشت سرم بود. چاقویی که در دست داشتم این بار دست مندولیا بود. و مندولیا، پشت سر زلودی ایستاده بود و چاقو را در سینه اش فرو کرده بود. و من، اشکی روی گونه ام داشتم.

فوری مداد را رها کردم و با احساس عرقی که روی گردنم نشسته بود به آن خیره شدم. نفس-نفس میزدم. ضربات قلبم را احساس می کردم. آب دهانم را قورت دادم و با آستین لباس پشت لب عرق کرده ام را دست کشیدم.

می خواستم باز هم بکشم. احساس جنون می کردم. انگار در ذهنم آشوبی از طرح ها و تصاویر است اما مداد دیگر نوک ندارد. با عجله به طرف سینک رفتم و دوباره مداد را تیز کردم. برگشتم و کشیدم. آشپزخانه ی زلودی را کشیدم. زلودی گوشت می پخت و به خورد من می داد. من با حرص و ولع گوشت ها را می خوردم. لباسم تماما خونی بود. مندولیا کجاست؟ میز وسط آشپزخانه را کشیدم. روی میز تپه ای گوشت بود. از همان گوشت های لذیذی که امشب خوردم. و بالاخره مندولیایی که با خنده، از میان گوشت ها سرک کشیده بود.

نفس-نفس زنان بدن منقبض شده ام را شل کردم و عرق ریزان به طرحم نگریستم. از عرق انگشتانم کاغذ مرطوب شده بود و جوهر سیاه پخش. دیگر در ذهنم چیزی نمی گذرد. خالی خالیست.

- فریای من!

چشم هایم را بالا کشیدم و به رخ سفید و چشم های توخالی مندولیایم نگریستم. مداد از میان انگشت هایم لیز خورد و لبخند در تک تک اجزای صورتم جا خوش کرد. کاش می توانستم تن ظریف و کوچکش را چنان در آغوش بکشم که روحش در روح من زنده شود و دیگر از دستش ندهم.

پرنسس مندولیا با لطافت گفت:

- میدونم که دلتنگم بودی. منم همینطور. ولی الان وقت این کارا نیست. پاشو! خیلی کار داریم.

هیچ صدایی از زلودی نمی شنیدم. شاید خوابیده است. اگر مرا همینطور رها کرده باشد، پس یک ابله است. چون حالا من مندولیایم را دارم. حالا هیچ چیز نمی تواند مرا در بند نگاه دارد. آزاده خیال دفتر و مدادم را برداشتم و با پاهای برهنه ام که روی زمین سرد می نشست، از آشپزخانه بیرون رفتم. دیگر درد نداشتم.

چند چراغ خواب هال را روشن کرده بود. راه پله ها را دیدم و نگاهی به درب های بالا انداختم. نمی دانم از کدام اتاق بیرون زده ام. جز صدای ساعت، هیچ صدای دیگری نمی شنوم. صدای ساعت آنقدرها هم آزاردهنده نیست.

شاید درب را قفل کرده باشد. در هر صورت، مندولیا را دنبال کردم و دفتر را سفت در آغوش گرفتم و آب دهانم را قورت دادم. پرنسس با قدم های کوچکش به سمت یکی از درب ها رفت و از آن عبور کرد. نفس عمیقی کشیدم و دستیگره را چرخاندم و صدای تیک باز شدنش را شنیدم. درب را قفل نکرده است.

یک راهروی نیمه تاریک با فرشی قرمز و تابلوهای هنری پیش رویم بود. مندولیا را دنبال کردم و نگاه کوچکی به پشت سرم انداختم. درب را نبسته بودم.

مندولیا از درب انتهای راهرو هم عبور کرد. اما نگاه من روی برگه ای که روی آن چسبیده بود لغزید.

- چه قدر یکدنده و جسور! خوشم میاد.

حرامزاده ی عوضی! از خیلی وقت پیش می دانسته است که دیر یا زود دست به فرار می زنم. مندولیای من! اگر پشت این درب، تله ای در انتظارم باشد چه؟ اگر خود رقت انگیزش با آن لبخند مسخره اش پشت این درب ایستاده باشد چه؟

- به من اعتماد نداری؟ بیا بریم!

قلبم از هیجان سینه ام را شکافت. دستگیره ی سرد و آهنین درب را چرخاندم و نسیم شب را به ریه هایم کشیدم. سلول های پوستی ام از سرمای شب می سوختند. جز یک پیراهن مردانه چه بر تن داشتم؟ هیچ چیز. حتی یک لباس زیر!

پشت سر مندولیا شروع به دویدن کردم. گویی در جنگلی به وسعت کره ی زمین گم شده بودم. نور چراغ های پایه بلند جلوی پایم را روشن می کرد. در مسیری سنگ فرش شده می دویدم و باد لا به لای تار و پود پیراهن زلودی می پیچید.

نفس-نفس زنان، مقابل دروازه ی بزرگی به بلندای دروازه ی تیماستان ایستادم و آب دهانم را قورت دادم. آب می خواهم. احساس می کنم گلویم از خشکی ترک برداشته است. مندولیا گفت:

- می تونی از دیوار بالا بری. هنوز ناخن هات رو داری.

ناخن هایم دوباره رشد کرده اند. زشت و بدترکیب و گوشه شکسته هستند اما هنوز به درد می خوردند. دفتر را از بالای دیوار پرت کردم و بی معطلی، سر انگشت ها و ناخن هایم را در شیارهای آجرهای دیوار گیر انداختم. اگر مندولیا صلاح می دانست، با قدرتی که او به من می داد می توانستم دیوار را خورد کنم و راحت تر از آن چه که فکر می کنید فرار کنم. اما گویا عواقبی دارد. نمی دانم. به هر حال، با تحمل دردهایم به لبه ی دیوار رسیده ام. ارتفاع زیاد است. اگر بپرم، با این همه دردی که در جانم نشسته است و زخم های تازه بسته شده ام، بی شک تلف می شدم. مندولیا آن طرف دیوار انتظارم را می کشید.

- اگه بپری توی اون سطل زباله، چیزیت نمیشه.

رد اشاره اش را گرفتم و به سطل آشغالی پر از کیسه زباله های مشکی رسیدم. چهار دست و پا روی لبه ی عریض دیوار راه رفتم و با قلبی دیوانه از هیجان، بالای سر سطل بزرگ فلزی توقف کردم. نگاهی به پشت سرم و ویلای زلودی انداختم. لرز، در اندامم رخنه کرد. سایه اش پشت تنها پنجره ای که نور اتاقش روشن بود، مرا نظاره می کرد. آب دهانم را قورت دادم. دستش را بالا برد و انگشتانش را رقصاند. سپس، از جلوی پنجره کنار رفت و پرده را انداخت. بدون آن که عجله ای داشته باشد.

باید پایین می پریدم.

  • لایک 3
  • آتیش 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 15

سرمای پوستم، در گرمای کیسه ها و آشغال های گندیده خاموش شد. گرچه حاضرم بارها و بارها در آشغال های خوراکی بیوفتم اما هرگز دل و روده ی انسان روی سینه ام نلغزد.

از درد دندان فشردم و با نفسی حبس شده از همان درد، از سطل بیرون آمدم. موهایم ژولیده تر از قبل و گره خورده تر از قبل، دورم ریخت. دفتر را از روی زمین چنگ زدم و زخم بخیه شده ی پهلویم را فشردم.

- از کنار دیوار برو. تاریک تر و مخفی تره.

دستم را به دیوار گرفتم و تندتر دویدم. احساس می کنم کف پاهایم زخمی و پوسته پوسته شده است. از سرما لرزیدم و از درد چهره درهم کشیدم. نمی دانستم تا کی باید بدوم. نمی دانستم به کجا باید برسم. نمی دانستم چه قدر از شهر دور هستیم.

به محض افتادن نور روی سیاهی آسفالت، به دیوار چسبیدم و ایستادم. نفس-نفس زنان به ماشینی که به سرعت از کنارمان رد شد نگاه کردم و بعد، دوباره دویدن را از سر گرفتم.

- یکم جلوتر یه فروشگاه بین راهی هست. مطمئنم که تا اونجا دووم میاری عزیزم.

با احساس خیسی ای که روی پوستم حس کردم، به پیراهن قرمز شده از خون نگریستم. لبم را گزیدم و روی زخمم را فشردم. حتما بخیه هایم باز شده اند. شاید هم زخم جدیدی باشد. نمی دانم. هر چه که هست، خون از پهلویم سرازیر شده است و دردی دارم که اگر به دادش نرسم، میمیرم.

- نمی میری. نمیذارم که بمیری. ببین! یکم دیگه مونده. تابلوش رو می بینی؟

نفسی گرفتم و به تابلوی چشمک زن فروشگاه نگاه کردم. سرفه ای کردم و آستین لباس را به لب های خشکم کشیدم. تلو-تلوخوران قدم دیگری برداشتم اما زانویم سست شد و بر زمین زمخت و خاکی افتادم. دیواری که به آن تکیه داشتم تمام شده بود و دیگر چیزی نبود که به آن تکیه کنم. زمین بود و دشت و خیابان. اگر یک حیوان وحشی، بوی خونم را به مشام می کشید، مندولیا را از دست می دادم.

- بلندشو فریای من! چیزی نمونده.

خسته از دویدن و درد، تکیه به زمین کردم و برخاستم. مندولیا چنان لبخند اطمینان بخشی داشت که خستگی ام فراموشم شد. نفس تازه ای گرفتم و زخم را فشار دادم و قدم برداشتم.

همان ماشینی که از کنارم رد شد، حالا مقابل فروشگاه توقف کرده است. یک زن و بچه درونش نشسته بودند و پشت فرمانش هم خالی بود. برای اولین بار، از اینکه بچه گریه می کرد و حواس مادرش را به خود می گرفت، خوشحال بودم.

درب شیشه ای را هل دادم و وارد شدم. مرد فربه ای روی صندلی پشت میز لم داده بود. پاهایش را روی میز انداخته و با موبایلش بازی می کرد. اخم داشت و هیچ توجهی به من نکرد.

پشت یکی از قفسه ها رفتم و نگاهی به اقلام و اجناس انداختم. زرد، قرمز، آبی. سبز، سیاه، سفید. رنگارنگ و بی رنگ. خوردنی و پوشیدنی. یکبار مصرف و دائمی.

نیم نگاهی به دوربین بالای سرم انداختم و بعد سرم را پایین گرفتم. آب! دو بطری آب می خواهم. مهم نیست چه قدر بزرگ است. آن قدر تشنه ام که می توانم اقیانوس را با همه ی شوری اش ببلعم. آن صندل های سایز کوچک را هم می خواستم. کف پاهایم دیگر یاری ام نمی کردند. پانسمان هم همینطور. باید زخمم را می بستم. یک هودی مردانه برایم عالی است. مخصوصا اگر مشکی باشد تا در شب گم بشوم. یک حوله ی دستی کوچک هم لازم داشتم.

بیسکوییت گلویم را خشک می کرد. ولی نان می خواستم. با نان خالی هم سیر می شدم. یک نوشیدنی انرژی زا سرحالم می آورد. به همه ی این ها نیاز داشتم. با این همه جنسی که زیر پیراهن زلودی پنهان کرده بودم، مانند زن های حامله به نظر می آمدم.

با دیدن مرد راننده، سرم را پایین انداختم و سریع تر قدم برداشتم. از کنارش گذشتم و عطرش را بو کشیدم و نگاه خیره اش را حس کردم.

- هی!

توجهی به صدای مرد نکردم. مندولیا گفت:

- باید بری دستشویی.

اگر آن مرد گزارشم را به فروشنده بدهد، گلویش را می برم.

- نگران نباش! اون سیاهپوست بود و فروشنده داشت یه بازی نژادپرستانه می کرد.

نفس راحتی کشیدم و لبخند زدم. مردک احمق شانسی نداشت. درب دستشویی را با آرنجم باز کردم و داخل شدم. هر دو دستم به شکمم بود و بقچه ی اجناس را در آغوش گرفته بودم. به محض وارد شدن به دستشویی، آغوشم را باز کردم و هر چه داشتم و نداشتم، از زیر پیراهنم بیرون ریخت و بر زمین افتاد.

- در رو قفل کن.

درب دستشویی را قفل کردم و چرخیدم. نگاهم که به چهره ام در آینه ی شکسته شده افتاد، خودم را نشناختم. صورتم بی رنگ و رو است. اما قطعا تمیزتر از آن زمانم که جسد تکه تکه شده روی تن برهنه ام ریخت.

از یادآوری اش عق زدم اما نمایشی و بیهوده بود. شروع به باز کردن دکمه ها کردم. از خود درون آینه ام چشم بر نمی داشتم. دانه دانه دکمه ها را باز کردم. پیراهن آزادانه دور پاهایم روی زمین یخ زده ی دستشویی افتاد. آن قدر لاغر شده ام که استخوان لگنم را می بینم. هیچ شکمی ندارم. ترقوه هایم بسیار برجسته شده اند. گونه هایم خالی و پای چشمانم گود است. هیچوقت این قدر لاغر نبوده ام.

پانسمان هایم را باز کردم. آن ها هم روی هوا رقصیدند و کف دستشویی فرود آمدند. از زخم هایم تنها یک رد به یادگار مانده است. حالا دنده هایم را هم می بینم. از سرما موهای بور تنم سیخ شده اند.

درست حدس زدم. این یک زخم جدید است. یادم نمی آید دقیقا چه چیزی باعثش شده است. اما اهمیتی ندارد. صندل ها را پوشیدم و شیر آب را باز کردم. حوله ی آبی کوچک را زیر آب گرفتم و با رطوبت سردش، خون روی پهلویم را شستم. زخم عمیقی نیست. بیشتر یک خراش است تا یک زخم جان فرسا. شاید به سطل زباله کشیده شده است. نمی دانم.

زخم هایم را شستم و با پانسمان تمیز بستمش. خون آمیخته شده با آب، تمام روشویی را سرخ کرد. صورتم را شستم و نفسی گرفتم. کاش می توانستم به حمام بروم.

- خیلی خوشگلی.

با لبخندش لبخند زدم. پیراهن یادگار زلودی را در سطل زباله انداختم و هودی را پوشیدم. گرمای کرک درونش، روی پوست خیسم لغزید و گرمم کرد.

آن قدر آب نوشیدم که از معدم ام سرریز کرد و استخوان هایم را هم سیراب نمود. پراشتها و گشنه، نان ها را بلعیدم و در آب درون معده ام غرقشان کردم. هنوز گشنه هستم. آن قدر گشنه که هوس گوشت های زلودی را کرده ام.

با صدای دستگیره ی درب، سر چرخاندم و به درب خیره ماندم. دستگیره اش تکان می خورد. کسی سعی داشت داخل بشود. تقه ای به درب خورد. مندولیا گفت:

- یه بطری شیشه ای داری.

به شیشه ی نوشیدنی انرژی زا نگاه کردم. آن را برداشتم و بدون آن که قطره ای بنوشم، به لبه ی روشویی کوبیدم و شکاندم. آب دهانم را قورت دادم و کلاه هودی را روی سرم انداختم.

- کسی اونجاست؟

احتمالا صدای مرد فروشنده باشد.

- اوه مرد بهم اعتماد کن. اگه همین الان در رو نشکنی از چاه دستشویی فرار می کنه. مگه نه روباه کوچولو؟ درست نمیگم؟ اوه ببخشید ادبم کجا رفته؟ سلام!

این صدای لعنتی! این صدای آشنای مضحک! عصبی بطری را محکم تر گرفتم و به دیوار کنار درب چسبیدم. آماده ی حمله بودم. مندولیا از پشت درآغوشم گرفته است. چند ضربه ی محکم به درب کوفته شد و بعد، قفل شکست و مردی داخل آمد. یک ثانیه! همان یک ثانیه ی معروف که همه چیز در آن رخ می داد.

قدمی بلند کردم، یقه ی پیراهنش را چنگ زدم، سرش را پایین کشیدم، دستم را بالا گرفتم و تیغه ی شکسته ی بطری را، در شاهرگش فرو کردم.

پس از آن یک ثانیه، بی حرکت شد و به خودش در آینه خیره ماند. بطری را بیرون کشیدم که خونش فواره کرد و روی صورتم پاشید. عقب رفتم و نفس-نفس زنان به هیکل چاقش که روی زمین می افتاد خیره شدم. تمام زمین دستشویی سرخ شد. از بطری خون می چکید. از صورتم هم همینطور.

- شنیده بودم خیلی فرزی. ولی دیدنش یه لذت دیگه ای داره.

بطری را به سمت زلودی که خونسردانه به فروشنده نگاه می کرد گرفتم. حتی دیدن قیافه ی کریهش هم عصبی ام می کرد. غریدم:

- اگه کنار نری بهت نشون میدم که حس کردنش حتی از دیدنش هم لذت بخش تره.

سرش را بالا گرفت و مردمک های تاریکش را به من دوخت. نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت:

- بالاخره پیراهنم رو دور انداختی؟

دست هایش را پشت کمرش به هم قلاب کرده بود. قدمی به داخل برداشت و روی خون فروشنده ایستاد. روی کفش هایش نایلون پوشیده بود. گویی که احتمال این موقعیت را می داد. بی توجه به من که در حالت آماده باش ایستاده بودم، زانو زد و نگاهی به گلوی بریده شده ی فروشنده انداخت. نیشخندی زد و گفت:

- دست کم گرفته بودمت روباه کوچولو. چه چنگال های تیزی!

می خواستم این بطری را در چشم هایش فرو کنم تا دیگر نگاهم نکند. می خواستم لب هایش را بدرم تا دیگر لبخند نزند. می خواستم قلبش را پاره کنم تا دیگر نتپد و دنبالم نیاید. اما پرنسس مندولیا، با تکان منفی سرش، منعم کرد از هر چه که می خواستم.

زلودی نفس عمیقی کشید و بلند شد. به طرف روشویی رفت و دست هایش را شست. در آینه نگاهم کرد و گفت:

- می خوای فرار کنی؟ کجا میری؟ هر جا بری پیدات می کنن.

مسخره ام می کند و به مسخرگی می خندد. سرش را تکانی داد و گفت:

- خیلی چموشی! من عاشق شکار روباه های چموشم.

در چهارچوب درب ایستادم. هنوز بطری را به طرف او گرفته بودم. شیر آب را بست و به طرفم چرخید. در آن پیراهن مشکی و شلوار مشکی اش، رویم سایه انداخته بود. دستمالی از جیب شلوارش بیرون کشید و مشغول خشک کردن دست هایش شد. اشاره ای به بیرون کرد و گفت:

- هر جا می خوای برو! بهت نیم ساعت وقت میدم تا دور بشی.

قدمی نزدیک آمد و من بطری را محکم تر گرفتم. کمرش را خم کرد تا هم قد من بشود. خونسردانه، تیغه ی بطری را روی گلوی خودش تنظیم کرد. بدون آنکه تلاش کنم، یک قطره خون از گلویش جاری شد. سپس آرام و مرموز خیره در مردمک هایم با لبخندی گوشه ی لبش گفت:

- ولی اگه بگیرمت، فقط استخونات از اون خونه بیرون میره.

می توانستم همین الان گلویش را پاره کنم. می توانستم همه چیز را تمام کنم. می توانستم انجامش بدهم. اما پرنسس مندولیا گفت:

- بدو! الان!

بی تعلل بطری را انداختم و شروع به دویدن به سمت خروج کردم. درب شیشه ای را گشودم و نگاهی به عقب انداختم. زلودی درحالی که با دستمالش گلویش را تمیز می کرد، قدم-قدم و با بی خیالی، نزدیک می آمد. چون شکارچی ای که هیچ عجله ای برای شکار سوژه اش ندارد.

دفترم! دفترم!

مندولیا گویی که دستم را می کشید، تشر زد:

- فرار کن فریا!

با تشر پرنسس، تردید را کنار گذاشتم و از فروشگاه خارج شدم. با این که تاریک بود، ماشین گرانقیمتی که قبل از این نبود و بی شک متعلق به زلودی است را دیدم. حتی اگر یک روز هم مهلت می داشتم، چطور می خواستم با این پاهای رنجیده و خسته از دویدن، با سرعت سریع تر از رعد ماشینش رقابت کنم؟

 

  • لایک 4
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 16

همانطور که پاهایم در آن صندل های سایز کوچک، روی آسفالت کوفته می شدند و باد، خون پاشیده شده روی صورتم را خشک می کرد، سر چرخاندم و نگاهی به عقب انداختم. سایه ی مردی، به جلوی ماشین زلودی تکیه داده بود. چه نمایشی راه انداخته است!

سر برگرداندم و سریع تر دویدم. نمی دانستم به کجا می روم. نمی دانستم انتهای اینهمه دویدن به کجا ختم می شود. هیچ قدم بلند سریعی نمی توانست با چرخ های ماشینش رقابت کند.

- اتفاقی نمیوفته. باشه؟

آنقدر خیالش راحت بود که خیالم راحت شد. هر چه نگرانی داشتم فرو ریخت و تمام تنم عصاره ی شجاعت نوشید. به تابلویی که کنار جاده بود نگاه کردم. بیست و پنج مایل تا شهر بیورتون مانده بود. نمی دانستم چه قدر از پرتلند دور شده ام. نمی دانستم در بیورتون چه انتظارم را می کشید. تنها می دانستم که پرنسس مندولیا، میداند که چه می کند.

- توی نصف ساعت فقط سه مایل می تونی بدویی فریای عزیزم. ولی هر چه قدر هم دور بشی به شهر نمی رسی. ده دقیقه ی دیگه توی تاریکی دشت گمشو!

چند دقیقه دویدم؟ چند مایل دیگر باید می دویدم؟ زلودی هنوز تکیه بر ماشینش زده بود؟

روی زمین افتادم و سختی آسفالت را به پوست ظریف زانویم کشیدم. دندان هایم را برهم فشردم و دستم را به زانوی خراشیده و زخمی ام گرفتم. چنان نفس-نفس می زدم که گویی از غرق شدن نجات پیدا کرده ام. سینه ام می سوخت. گلویم از آسفالت هم زمخت تر بود. اگر یک دم دیگر می گرفتم، خفه می شدم!

پرنسس مندولیا دور سرم می چرخید و مدام تشویقم می کرد که برخیزم. اما زانوی کبودم تنبلی اش میشد. ناگهان آرام گرفت و در گوشم نجوا کرد:

- تو که نمی خوای پیدات کنه؟ می خوای؟

نگاهش کردم. نفس عمیقی گرفتم و با تکیه بر پای سالمم، بلند شدم. پشت سرم را که دیدم، چیزی جز تاریکی ندیدم. سه مایل خیلی کمتر از بیست و پنج مایل است. خیلی خیلی کمتر. آب دهانی نداشتم که قورت بدهم اما سرفه ی خشکی کردم و دویدن را از سر گرفتم.

خیابان تاریک بود. تاریکِ تاریکِ تاریک! هر جا که مندولیا می دوید، من هم می دویدم. احساس می کردم دوباره سرعتم پایین آمده است. احساس می کردم کسی دارد جانم را از سینه ام بیرون می کشد. سرعتم که کم شد، بی جان بر زمین آسفالت افتادم و با سرفه هایم، راه تنفسم را بستم و سینه ام را ذوب کردم.

- نمی تونم. دیگه نمی تونم بدوم پرنسس. دیگه نمی تونم.

- بلند شو!

- نمی تونم.

- فریا!

جیغ کشید و گلویم را در مشتش گرفت. مجبورم کرد به چشم های نداشته اش خیره شوم. با خشم غرید:

- حتی اگه تک-تک سلول های بدنت هم بمیرن، با آخرین سلولت باید بدویی.

نفس نکشیدم و آنقدر با سرخوردگی نگاهش کردم تا این که دست از گلویم برداشت و از جلوی دیدگانم کنار رفت. نفس عمیقی کشیدم و آب دهانم را قورت دادم. از زخم پهلویم ابرو در هم کشیدم و سعی کردم بلند شوم.

نور گسترده ای اطرافم را درید. صدای له شدن آسفالت در گوشم پیچید. برگشتم و از شدت نوری که به صورتم کوبیده شد چشم هایم را برهم فشردم. پیدایم کرد! با وجود تمام دویدن ها و تلاشم هایم برای فرار، آن عوضی آشغال، پیدایم کرد!

وسط خیابان ایستاده بودم. جلوی پایم توقف کرد اما پیاده نشد. امیدوار بودم به هر چه می اندیشد، در سرش به توده ی مذابی تبدیل شود که جمجمه اش را می خورد. حتی اگر پرواز هم می کردم، حتی اگر مندولیا یاری ام می داد و سرعت دویدنم را بیشتر می کرد، باز هم نمی توانستم به قدر کافی از او دور شوم.

او هنوز نشسته بود و من هنوز، درست مقابل چراغ های مسخره ی زرد رنگش بودم.

درب ماشینش را باز کرد. تنها چیزی که از او دیدم، تار موهایی که در هوا می لغزیدند و سایه ی هیکل مردانه اش بود. دستم را مشت کردم و مندولیا را صدا زدم. ولی گویی که دوباره ترکم کرده است. نه! او هنوز اینجا بود. پناه گرفته در جایی پشت سرم!

یک دستش به فرمان بود و دست دیگرش به درب. بین نشستن و پیاده شدن از ماشین مانده بود. با صدای ناآشنایش، پر از تردید و ترس و وحشت گفت:

- یه چیزی بگو که ثابت کنه انسانی!

مشتم آرام باز شد. او یک رهگذر عادی بود. آن قدر عادی که خیال می کرد یک موجود ماورالطبیعه هستم و حتی جرعت پیاده شدن هم نداشت. دسته مویی که جلوی صورت خونینم را پوشانده بود آرام کنار زدم. خوب که نگاهش کردم، تکانی خورد و به خود لرزید.

- میشه کمکم کنی؟

تمام سعیم را کردم که لحنم خصمانه و کینه توزانه نباشد.

- گفتم یه چیز انسانی بگو نه همچین درخواست کلیشه ای که همه ی موج...

مردک وراج ترسو!

- حداقل میشه من رو برسونی بیمارستان؟ فکر کنم زخمی شدم.

سکوت کرد و مات من ماند. قدمی جلو رفتم و آب دهانی قورت دادم.

- نمی دونم چطور سر از اینجا در آوردم. وقتی بیدار شدم اینجا بودم. خیلی می ترسم آقا. میشه لطفا من رو تا شهر برسونین؟ قول میدم باعث دردسر نشم.

نفسش را فوت کرد و درب را بست. جلو آمد و پشت به نور ایستاد. خم شد تا هم قدم بشود. سری تکان داد و گفت:

- آه مرد! کی این کار رو باهات کرده؟ خدای من! خونریزی داری!

خون نه تنها که روی صورت و موهایم، بلکه تا روی پاهای برهنه ام لغزیده بود. سعی کرد هودی را بالا بدهد تا رد خون را بگیرد اما فوری آن را پایین انداخت. هیچ لباس زیری نداشتم. ابله! چشم درید و شرمنده گفت:

- لعنت! متاسفم واقعا متاسفم قسم می خورم چیز زیادی ندیدم.

احمق! خودم را در آغوش گرفتم و سرم را پایین انداختم. دست روی شانه ام گذاشت و تند گفت:

- خیله خب چیزی نیست. بشین توی ماشین. تا شهر می رسونمت.

چیزی نگفتم و توی ماشینش نشستم. گرم بود و از گرمایش موهای سیخ شده از سرمایم آرام گرفتند. بوی مطبوعی توی ماشینش پیچیده بود که وقتی سوار شد و کاپشنش را روی تنم انداخت، آن را روی یقه اش هم شنیدم.

خود کوچکم را در صندلی مچاله کردم و تمام هیکلم را زیر کاپشنش بردم. قبل از رانندگی تکه پارچه ای از جایی برداشت و به دستم داد. از من می خواست آن را دور زخمم بپیچم و محکمش کنم. اما نمی دانست من زخم هایم را قبلا پانسان کرده ام و این خون، متعلق به فروشنده ی به قتل رسیده ی فروشگاه بین راهیست. حین رانندگی مدام نگاهم می کرد و سرانجام پرسید:

- میدونی چه اتفاقی افتاده؟

- نه آقا. چیزی یادم نمیاد. ولی...

نیم نگاهی به چهره ی منتظرش انداختم. با مکث کوتاهی ادامه دادم:

- سرم خیلی درد می کنه و حالت تهوع دارم.

نفسش را با کلافگی بیرون می داد و غر زد:

- لعنت! فکر کنم بهت مواد دادن. آخرین جایی که بودی رو یادت میاد؟

در موقعیت خوبی نبودم وگرنه زبان درازش را از حلقومش بیرون می کشیدم تا این قدر حرف نزند. جوابش را ندادم و به درب تکیه نهادم. چشم هایم را بستم که آرام تر زمزمه کرد:

- آره بهتره یکم استراحت کنی!

فکر نمی کردم آن قدر خسته و بی جان باشم که حتی نفهمم چطور خوابیدم و چطور جا به جا شدم و چطور در جایی گرم و نرم چشم باز کردم. چیزی مانند دژاوو از جلوی چشمانم گذشت. امیدوار بودم وقتی سر می چرخاندم، زلودی را دراز کشیده کنار خود نبینم. و ندیدم. هیچکس را ندیدم.

با کرختی و سنگینی لبه ی تخت نشستم و به دستم که به سرُم وصل شده بود نگریستم. سوزن را کندم و از پشت تار موهایم، به دور و برم نگاه کردم. گرم و تاریک است. آب دهان تلخم را قورت دادم و بلند شدم.

به محض آن که سر راهم سبز بشود گلویش را می درم و زبانش را بیرون می کشم. بی شک درباره ام کنجکاوی می کند و اگر این کار را بکند، می فهمد که به یک فراری پناه داده است. یک فراری وحشی دیوانه که از تیمارستان فرار کرده است. کافیست سوال کند تا جوابش را با خود به گور ببرد. آه مندولیای من! متاسفم که ناامیدت کردم و آن قدر ندویدم که جان از جانم خارج شود.

با بی صداترین قدم های ممکن از اتاق بیرون رفتم. صدای تلویزیون را که شنیدم فهمیدم دارد فیلم تماشا می کند و احتمالا منتظر است صحیح و سالم بیدار بشوم تا تمام سوال های مسخره ی کاراگاهی اش را بپرسد. اتاق، یک اتاق زیرپله بود.

- اوه بیدار شدی؟ سلام.

عوضی! عوضی! عوضی!

ساندویچش را با یک گاز بزرگ تمام کرد و از روی مبل بلند شد. آرام-آرام به طرفم آمد و لبخند کثیف بناگوشی زد که قدمی عقب رفتم و هودی ام را در مشت گرفتم. می خواهم سرش را در دیگ آب جوش فرو کنم. می خواهم چشم های زشتش را با ناخن هایم از حدقه در آورم. می خواهم سینه اش را بدرم و قلبش را در دهانش فرو کنم.

خندید و دست هایش را به هم سایید. هیجان زده گفت:

- خب کجا بودیم؟ آها! تقدیر! به تقدیر اعتقاد داری؟ اوه پت کوچولوی من! ما برای هم ساخته شدیم. سه بار هم رو غافلگیرانه و بدون نقشه ی قبلی ملاقات کردیم. فوق العاده نیست؟

"نقشه ی قبلی" را با غلظت ادا کرد.

آرام غریدم:

- جرعت نداری بهم نزدیک بشی! وگرنه...

دستی در هوا تکان داد و بی ادبانه میان کلامم پرید:

- بوسیدن نه جرعت می خواد نه اجازه!

مردک! دندان بر دندان ساییدم و قدمی نزدیک شدم. من حالا پرنسس مندولیا را پشت سرم داشتم! سر بالا گرفتم و به نگاه تمسخرآمیز و پرشیطنتش خیره شدم. با تنفر گفتم:

- دلت نمی خواد با من دربیوفتی! ولی خوشحال میشم اگه یک حرکت اضافی انجام بدی.

گستاخانه دست روی سرم کشید و موهایم را بر هم ریخت.

- زیاد به خودت فشار نیار عزیزم آرتروز گردن می گیری.

در یک ثانیه، دست بزرگش را گرفتم و چرخاندم و پشت کمرش قفل کردم. ضربه ای به پشت زانویش زدم و مجبورش کردم زانو بزند. خم شدم و کنار گوشش غریدم:

- اگه می خواستی می تونستی خیلی قبل تر من رو به پلیس تحویل بدی. از من چی میخوای؟

میان درد و آه و ناله صورتش را در هم کشید و گفت:

- دوستانه بهت میگم. مسواک بزن!

یک لحظه چرخید و مرا چرخاند و دستش را دور گلویم حلقه کرد. آن یکی دستش، هر دو مچ هایم را در هم فشرد. فکم را قفل کردم تا ناله نکنم. از یک ثانیه های من هم سریع تر بود. نفس گرمش روی گوشم پخش شد. بوی همبرگری که خورده بود در مشامم پیچید. کنار گوشم زمزمه کرد:

- من برای تو زیادی بزرگم.

خنده ی ریزی کرد و آرام تر پچ زد:

- همه جام!

سعی کردم خودم را از چنگالش بیرون بکشم که خودش رهایم کرد و من چند قدمی به جلو پرت شدم. فوری برگشتم و به سمتش هجوم بردم که در تاریکی پیراهنش فرو رفتم. گرمای دست هایش تنم را می سوزاند.

 

  • لایک 1
  • هاها 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت 17

بلند و خندان گفت:

- آروم باش بچه آروم باش! منم خشن دوست دارم ولی تو دیگه خیلی عجله داری.

به پیراهنش چنگ زدم و تقلا کردم. پرنسس مندولیا ساکت بود و هیچ کمکی نمی کرد. با خشم جیغ زدم:

- ولم کن!

اینبار جدی تشر زد:

- گوش کن! بهتره آروم بگیری وگرنه یه چسب بر می دارم و میزنمت به دیوار تا فقط بتونی نگاه کنی و بشنوی. باشه؟ هنوز درباره ی آشغالای مدادت توی سینک براقم صحبت نکردیم!

نفس نفس می زدم.

- گفتم ولم کن!

محکم و جدی گفت:

- ولت می کنم ولی به یک شرط! مثل یک روباه مطیع آروم یه جا می شینی و به حرف هام گوش میدی. اگه چنگالات رو ببینم جور دیگه ای باهات برخورد می کنم. فهمیدی؟

دندان هایم را با حرص بر هم فشار دادم. مکث کرد و آرام گفت:

- خیله خب. آروم...

حلقه ی دستانش را شل کرد که به عقب جهیدم و تیز نگاهش کردم. دو انگشتش را به چشم هایش نشانه گرفت و بعد به چشم های من. مندولیا سری به نفی تکان داد و من، دست هایم را مشت کردم و نفسم را بیرون دادم.

زلودی به مبل اشاره کرد که آرام عقب رفتم و روی آن نشستم. مندولیا سری به تأیید تکان داد. مردک، پشت مبل مقابلم ایستاد و با دست هایش به آن تکیه داد. لبخند زد و سر تا پایم را کاوید.

- نمی دونی چه قدر خوشحالم که باهات آشنا شدم خانم جونز! من دیدم که با اون فروشنده ی چاق چیکار کردی. پرونده هات رو هم خوندم. اخباری که از کانال های محلی پخش میشه رو هم دنبال کردم. سراغت رو از تیمارستانی که فرار کردی هم گرفتم و باید بگم خیلی تحت تاثیر قرارم دادی. من واقعا طرفدارتم. تو برای زنده موندن حاضری بمیری!

تک خنده ای کرد و ادامه داد:

- اونجوری نگاهم نکن! قصد ندارم بهت آسیب بزنم. ببین! من واقعا ازت خوشم میاد. تو مثل یک...

تکیه از مبل برداشت و همانطور که به دنبال لغت مناسبی می گشت، دور زد و رو به رویم روی همان مبل نشست.

- لعنتی دایره ی لغاتم افتضاحه! اصلا بذار برم سر اصل مطلب. نظرت چیه با هم کار کنیم؟

ابروهایم در هم پیچیدند و با شک و تردید نگاهش کردم. این مریض روانی!

- ببین! من می دونم چه کارایی از دستت بر میاد و باور کن عاشق اینم که با چشم های خودم ببینم چطور انجامش میدی. و راستش رو بخوای منم مثل تو زیاد از آدما خوشم نمیاد. یه جوری هستن. اینطور نیست؟ انگار توی یک چرخه ی احمقانه ی بی پایان گیر افتادن و با نفس کشیدن تمدیدش می کنن. هیچ کار مفیدی توی زندگیشون انجام نمیدن جز این که از منفعت خودشون بگذرن تا دیگری به منفعت برسه. منظورم اینه که چرا؟ چرا جدیدا آدما این قدر کودن شدن؟ من تعجب نمی کنم اگه دلت می خواد تک تکشون رو سلاخی کنی عزیزم. اونا حتی حاضرن زندگی خودشون رو فدای زندگی بقیه کنن. خیلی قدرنشناس هستن مگه نه؟ درک می کنم اگه بخوای با کمال میل این لطف رو در حقشون بکنی.

یک تلاش ابلهانه برای فریب دادن من؟ با جملاتی همسو؟ مانند سومین روانشناسم؟

نه! یک چیز فرق دارد. چشم هایش. نه سرزنش، نه خشم، نه انزجار، نه ناباوری و نه تنفر.

اشتیاق! اشتیاقی بی اندازه. مملو از ذوق و هیجان.

- قبلا توی یکی از مصاحبه هات گفتی باید دنیا رو از شر حیوون های آدم نما نجات بدی. فکر کنم دیشب اولین باری بود که موفق شدی یکی رو بکشی. می خوای بدونی من چند نفر رو کشتم؟

اگر چشم هایش دروغ نگفته باشند و این غرور و افتخار حقیقت داشته باشد، پس پای یک قاتل سریالی به زندگی ام باز شده است. مندولیا لبخند داشت. کشیده تر از همیشه.

- دویست و پنجاه و پنج نفر و نصفی. یکیشون معلول بود فقط با بالاتنش مقاومت می کرد. هه!

خندید و ادامه داد:

- به هر حال. سرگرمی خوبیه و خیلی خوش می گذره. نظرت چیه؟ پرنسس... اسمش چی بود؟ اوه آره. پرنسس مندولیا قبول می کنه؟

این دومین باری است که شوکه می شدم. او وجود پرنسسم را انکار یا تمسخر نکرد!

قانون اول! هیچوقت دلیل کارهای پرنسس را نپرس! حتی وقتی کمکت می کند تا از دست زلودی فرار کنی، حتی وقتی تشر می زند سریع تر بدوی تا زلودی پیدایت نکند، و حتی وقتی سر به تایید تکان می دهد و با لبخندی رضایتمند می گوید:

- قبول کن عزیزم. پیشنهاد فوق العاده وسوسه کننده ایه.

حتی از قبل هم شوکه تر شدم.

پرنسس سری کج کرد و گفت:

- اوه عزیزم! تو برای درک تصمیمات من خیلی کوچیکی. تنها کاری که باید بکنی اعتماد به منه.

قانون دوم! فدا کردن اهداف باارزش، برای اهداف باارزش والا.

پس به چشم های تاریک زلودی خیره شدم. به برق سفیدشان. نفسی گرفتم و بالاخره گفتم:

- به شرط این که طبق لیست من پیش بریم.

آن قدر لبخندش کش آمد که دندان های گرگی اش بیرون ریخت. با ذوق گفت:

- دوست داری با کی شروع کنیم عزیزم؟

برق اشتیاق در چشم هایش فریاد می کشید. نمی دانستم از میان مردها انتخاب کنم یا زن ها. از میان بچه ها یا پیرها. از میان اهلی ها یا وحشی ها. از میان دیوانه ها یا دیوانه ترها. انبوهی از چهره در یک آن به ذهنم هجوم آوردند. پرنسس یک نام گفت و من ربات وار تکرار کردم:

- تایلر مانچینی!

ابروی زلودی بالا پرید و ابروی من هم. برای شروع، بهترین گزینه است. باید قدردان پرنسس باشم. زلودی برخاست و نزدیکم آمد. نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا گرفتم تا بتوانم چشم هایش را ببینم. امیدوارم تمام این ها، یک شوخی مسخره نباشد و جدی ام گرفته باشد.

روی سرم را دست کشید. انگار واقعا یک روباه کوچکم. انگار حیوان خانگی اش هستم که مدام سرم را دست می کشد. انگار... اصلا نباید به آن فکر کنم.

در آینه ی بغل ماشین خودم را می دیدم. زلودی همراه موزیک زشتی که گذاشته بود، سوت میزد و ریتم می گرفت. هنوز مندولیا را در آینه نمی دیدم. از لحظه ای که فروشنده را کشته بودم، حضورش را قوی تر حس می کردم. او هیچوقت نمی توانست گلویم را در دست هایش بفشارد.

- این یک قدم بزرگ بود عزیزدلم. اونقدر بکش تا بالاخره من رو توی آینه ببینی!

در آینه برق چشم هایم را دیدم. بالاخره می توانی یک جسم داشته باشی. می توانیم تا ابد با هم زندگی کنیم. می توانیم دو نفرِ هر چه خوک دو پا وجود دارد از هستی حذف کنیم. می توانیم به همه نشان دهیم که بهترین دوست های هم هستیم. می توانیم یک عمر، برای هم کافی باشیم. فقط خودمان دو نفر.

خندید و گفت:

- یک زندگی زیبای شکوهمندانه.

 

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
  • لایک 1
  • هاها 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

هشدار! این پارت حاوی جنون است.

پارت 18

فصل چهارم [ هرز اول، تایلر مانچینی ]

به خانه ی خودش برگشته بودیم. گمان می بردم تا مدت طولانی ای، از این خانه خارج نمی شوم تا حواس ها از فروشنده ی خونین، به دنبال ردی از من نگردند. گمان نمی بردم زلودی، حتی از من هم مشتاق تر و عجول تر باشد. مانند دزدها، هودی و شلوار مشکی برم کرده بود. پوتین به پایم پوشاند و کلاه هودی را روی سرم کشید آنقدر که حتی یک تار موی نارنجی ام هم بیرون نریخت. گویی که می خواست از نظر همه کس و همه چیز مخفی ام کند.

هیچ برایم سوال نشد که چه بر سر راننده ی وسط خیابان آورده است. هیچ برایم سوال نشد که چطور در خانه اش حضور داشتیم بدون آن که از خودش صدایی بلند شود. هیچ برایم سوال نشد که زلودی، چطور صاحب آن خانه شد.

تنها یک سوال داشتم. او همیشه اینقدر خونسرد است؟ آن قدر خونسرد رانندگی می کرد که گویی به جای آدم کُشی، قصد ثبت نام در کلاس گلدوزی داریم. موسیقی گوش می داد و همراهش سوت میزد و گاهی هم با لبخندی مضحک، به من می نگریست. دارم از کسی کمک می گیرم که جانم را نجات داده و تصادفا-یا شاید هم برنامه ریزی شده- با من هم عقیده است.

باید مضطرب می بودم؟ البته که نه. هیجان زده چطور؟ شاید. اما هیچ احساسی نداشتم. گویی می خواستم روتین روزمره ام را انجام بدهم. زلودی هم همینطور. گویی می خواهیم غذا بخوریم. همانقدر طبیعی، همانقدر عادی.

به زلودی نگاه کردم. نیم رخ جدی ای داشت. از خمیدگی بینی اش غرور چکه می کرد. موهایش در تاریکی شب گم شده بود. گفت پیدا کردن آدرس تایلر اصلا برایش سخت نبوده است. گفت دزدیدنش از آن هم راحت تر بوده است. گفت یکسره فحش می دهد. گفت می خواهد قبل از آن که بکشیمش، دهانش را گوش تا گوش ببرد، زبانش را از حلقومش بیرون بکشد و مجبورش کند زبان خودش را قورت بدهد تا دیگر نتواند فحاشی کند. تا کشتنش لذت بخش تر باشد. اگر من هم بودم، همین ایده را می داشتم.

اما هرگز فکر نمی کردم همچین ایده ای به ذهنش حتی خطور کند. چون او شبیه مردهاییست که گوشی هایشان را می شویند و تا صدای چریک چریک لیوان را نشنوند، آرام نمی گیرند. چنین قتل خونینی، برای کسی که نایلون دور کفشش می پیچد و روی خون قدم می گذارد، باید یک عذاب وحشتناک باشد.

جلوی چشم هایم بشکن زد. ناگهان صدای موسیقی را شنیدم و سرمای هوا را درک کردم و فهمیدم خیلی وقت است که به او زل زده ام. با لبخند گفت:

- می دونم که هیپنوتیزم کنندم. ولی دیگه رسیدیم اولیاحضرت.

سرم را به سمت شیشه چرخاندم. همه جا تاریک بود. فقط یک چراغ می دیدم که دربی را روشن کرده است. نفس عمیقی کشیدم و درب ماشین را باز کردم. جواب زلودی را اینطور دادم:

- فقط داشتم فکر می کردم چطور یک نفر می تونه اینقدر زشت باشه؟

صدای معترضش بلند شد که درب ماشین را بستم و خفه اش کردم. لب هایم می خواستند بخندند اما مندولیا تمام هوش و حواس و چشمش را به آن درب آهنی دوخته بود. آن قدر مشتاق بود که نمی توانست یک جا بند بشود.

زلودی با غرغر جلوتر از من راه افتاد. غرغرهایش همگی چرند هستند. برایش مهم نیست که می خواهیم کسی را به هلاکت برسانیم. برایش مهم این است که چرا به چنین چهره ی جذاب و دلربایی، گفته ام زشت! که چرا این قدر بدسلیقه هستم. درکی از زیبایی ندارم و چرندیات یک پسربچه ی پنج ساله ی نق نقو!

اولین چیزی که دیدم، هیکل لاغر تایلر بود که به صندلی بسته شده و سرش از گردنش آویزان است. ناگهان تمام وجودم از خشم و کینه پر شد. آرام به طرفش قدم برداشتم و جلوی رویش ایستادم. چانه ی خونی اش را گرفتم و سرش را بلند کردم. چشم هایش نیمه باز و کم رمق بود. احساس می کردم چانه اش دارد از فشار دستم خورد می شود. دلم می خواست تک تک استخوان های صورتش را در هم بکوبم.

سرم را جلو بردم و خیره در چشم های گیجش غریدم:

- باید همونموقع که هشدار دادم دست از سرم بر می داشتی.

دهانش با چسبی خاکستری رنگ بسته شده بود. ناله ای کرد. پلکی زد. اما جانی برای تقلا نداشت. دست بزرگ و مردانه ای روی دستم نشست و وادارم کرد چانه ی تایلر را رها کنم. زلودی خونسرد گفت:

- اوه عزیزم بیا عجله نکنیم.

بالاخره پرنسس خندید. او که خندید، دنیایم هم تازه شد. من هم خندیدم و از خنده ی ریز و کوچکم، تایلر به خود لرزید. زلودی یک میز چرخدار را تا کنار تایلر کشید. رویش انواع وسیله های تیز وجود داشت. نمی دانم. انگار انواع مختلفی از چاقو و گیره و قیچی بود. از تمیزی برق می زدند. زلودی دستکش پوشید. معلوم است که می پوشد!

تیشرت سفید و چرک شده و خونین تایلر را تقریبا پاره کرد. دو مدل چاقو برداشت و گفت:

- مطمئنی که نمی خوای روت رو برگردونی؟

هشدار داد. اما چیزی برای ترسیدن وجود نداشت. می خواست سینه اش را بشکافد و قلبش را بیرون بکشد؟ چه مرگ حوصله سربری!

- من خوبم.

شانه اش را با بیخیالی بالا انداخت و گفت:

- هر طور خانم مایلند.

تیزی چاقو را روی پوست برنزه ی تایلر کشید و تایلر با همان کم رمقی اش، چنان نعره سر داد و به تقلا افتاد که زلودی صدا بلند کرد و گفت:

- این که هنوز یک خراش سادست. لوس!

با لذت به نعره های تایلر گوش می دادم. صورتش سرخ شده بود. از چشم هایش اشک می آمد. با نگاهش فحش می داد. زلودی تکه ای از پوست تایلر را برید و دور انداخت. نمی دانم کجا.

تایلر محکم نفس نفس می زد اما هنوز بیهوش نشده است. کاش یک جفت چشم دیگر هم داشتم تا همزمان علاوه بر دیدن آنچه که زلودی با سینه اش می کرد، به چهره ی دردآلود تایلر هم نگاه کنم.

زلودی مدل دیگری از چاقوها برداشت. تمام دستانش خونی بود. آستین هایش را تا بالا آرنج مرتب تا زده بود. خون، از روی دستکش روی شلوار تایلر می چکید. زلودی با آن مدل چاقو، سعی کرد تکه ای از گوشت سینه ی تایلر را برش دهد. هنوز کارش را تمام نکرده بود که فریادها و تکان های وحشیانه ی تایلر ناگهان آرام گرفت و سرش از گردنش آویزان شد.

زلودی کمر صاف کرد و به سمت روشویی گوشه ی این اتاقک سیمانی رفت. تکه گوشت را شست. وقتی چرخید، دستکش هایش هم از خون تمیز شده بودند. در مقابل نگاهم، گوشت را به دندان گرفت و تکه ای برید و جوید و قورت داد. مکث کرد و شانه هایش را با اکراه بالا انداخت.

- زیادم بد نیست.

هرگز تصور نمی کردم زلودی بتواند گوشت انسانی زنده را اینطور خونسردانه بجود و درباره ی طعمش نظر بدهد. نه! یک مرد فریبکار که نقشه ای برایم کشیده است، نمی تواند تا این حد پیش برود. او قطعا، همان قاتلیست که دویست و پنجاه و پنج نفر و نصفی را سلاخی کرده است. او یک ناجی است!

به نصف دیگر گوشت که میان انگشت هایش قرار داشت نگاه کردم. احساس می کردم هر لحظه ممکن است بالا بیاورد. احساس می کردم "باید" بالا بیاورد.

پرنسس تحمل ندارد. چون شیری در قفس بود که آهوی زنده ی لذیذی جلوش گذاشته اند. می غرید و آب از دهانش چکه می کرد و دست و پا میزد برای همان یک قطعه گوشتی که در دست زلودی بود.

زلودی که نگاهم را دید، گوشت را به سمتم گرفت و ابرویش را بالا داد. گوشت را بین انگشتانم گرفتم. از نظر رنگ و شکل، میان گوشت تایلر و گوشت خوکی که در کودکی شکمش را بریدم، هیچ تفاوت عجیبی وجود نداشت. دقیقا همانطور است که انتظار می رود باشد.

زلودی مشتاقانه نگاهم می کرد و من گوشت را در دهان گذاشتم. جویدم و مزه کردم. گوشت خام حیوان را نخورده بودم اما این گوشت، بافت عجیبی داشت. بوی عجیبی داشت. مزه ی عجیبی داشت. طعم عجیبی داشت. سرم را خم کردم و دستم را جلوی دهانم گرفتم و سعی کردم قورتم بدهم.

ناگهان معده ام خشمگین شد و در هم پیچید. گلویم سوخت و عوق زدم. دستم را به دهانم گرفتم و منتظر شدم تا بهتر بشوم اما زلودی دستش را پشت کمرم گذاشت و به سمت روشویی هل داد و من آنچه که سعی می کردم هضم کنم را بیرون ریختم.

معده ام آن قدر عصبانی بود که به شکمم مشت می زد. زلودی پشتم را ماساژ میداد. آرام گفت:

- چیزی نیست عزیزم عادت می کنی. وقتی بپزیمش فوق العاده میشه.

زلودی به سمت تایلر برگشت.

- اوه! این بچه هم بهوش اومد. باید به ردینگتون بگم بازم از این سرُم بهم بده. خیلی سریع بهوش میاره.

قبلا به طعم گوشت من اشاره کرده است. گفت اگر گیرم بیاندازد، تنها استخوان هایم از خانه اش خارج می شوند.

- فریا!

صدای زلودی به سرعت رویم را چرخاند. چهره اش حالا از همیشه مرموزتر بود. نگاهش سرتاپایم را به آهستگی کاوید. اگر بخواهد، می تواند من را هم بخورد. خام یا پخته برایش هیچ فرقی ندارد. شاید پخته شده ام برایش لذیذتر باشد. در نقاشی هایم، او کسی است که ساطور به دست دارد. کسی که می خواهد مندولیایم را تکه تکه کند و بخورد.

- حالت خوبه؟

آب دهانم را قورت دادم و به دیوار پشت سرم چسبیدم. سینه ام از نفس نفسم محکم بالا و پایین میشد. پرنسس مندولیا گفت:

- نمی ذارم به تو آسیبی برسه. باشه؟ آروم باش. هدفمون رو فراموش کردی؟ تو من رو داری. لازم نیست نگران باشی.

زلودی نیشخند زد و گفت:

- از سورپرایزم خوشت اومد؟

هیچ برایش مهم نبود که چه چیزی را درباره اش فهمیده ام. هیچ اهمیتی نمی داد. گویی که می دانست مخالفتی ندارم. شاید از چشم هایم می خواند. شاید علم غیب داشت. شاید ذهن خوانی بلد است. شاید او هم یک مندولیا داشت. نمی دانم. نمی دانم و می خواهم سرم را به سنگ روشویی بکوبم.

- اهمیت نده!

دیگر اهمیت نمی دهم!

نفس عمیقی کشیدم و به زلودی نزدیک شدم. به سمت تایلر چرخیدم. ناله می کرد و گریه می کرد و می خواست فحش بدهد. می خواست آن قدر کتکم بزند که بمیرم. اما این پسرک احمق! از تلاشش برای زنده ماندن خنده ام گرفت.

نگاهی به چاقوها انداختم و یکی را برداشتم. به زلودی نگاه کردم که منتظر بود ببیند می خواهم با این چاقو چه کنم. به تایلر نگریستم. طفلک عوضی از چشم هایش خون می بارید. التماس و نفرت می چکید. با اشک های داغش، جانش را ذوب می کرد. روی پیشانی اش زخمی بود که از من برایش به یادگار مانده است.

نوک چاقو را روی گونه اش گذاشتم و ذره ای فشردم که همراه نعره ی خفه اش، خونش هم مانند اشک روی گونه اش جاری شد. خیس عرق و اشک و خون بود. لرزش خفیفی داشت و شلوارش را خیس کرده بود. بیچاره ی آشغال!

چاقو را این بار روی سینه اش، درست روی قلبش گذاشتم. سرم را کج کردم و به التماس چشم هایش خیره شدم. احساس می کردم لبخند نازنینی روی لب هایم دارم. سرش را تند-تند به طرفین لرزاند. خندیدم و چاقو را از روی سینه اش برداشتم و نفسی کشیدم. مندولیا قهقهه زد. من هم زدم. این چیزی بود که می خواستم؟ بله! بی صبرانه!

زلودی آرام در گوشم زمزمه کرد:

- اوه پت کوچولو چیزای باحال تری هم داریم!

از قفسه ی پایین تر آن میز چرخدار، سینی فلزی ای برداشت و روی میز گذاشت. شبیه ترین چیزی که می توانستم برایشان مثال بزنم، انبردست بود. سوزن و گیره و هزار چیز دیگر که حتی کاربردشان را هم نمی دانستم. تایلر چنان به سینی خیره شده بود که مردمک هایش داشتند از چشم هایش بیرون می زدند.

نه! نه! چیز شکوهمندانه تری می خواستم. چیزی که تماشا کردنش مدت ها طول بکشد.

- اسید هم داری؟

نگاهش را بین من و تایلر و انبرها گرداند و لبخندش را به خنده بدل کرد. خنده ای آرام و کم سر و صدا. به گوشه ی تاریک اتاق رفت. جایی که اصلا فکر نمی کردم یک کمد وجود داشته باشد. داخلش را کمی با نگاهش گشت و گفت:

- می دونی پسرجون؟ خیلی مشتاقم بدونم چیکار کردی که این خانم کوچولو این قدر از دستت شاکیه. فقط چون موهاش رو بریدی؟ فکر نمی کنم. این دخترِ کوچک ترین ارزشی به موهاش نمیده. اوه! اینجاست.

به سمتم آمد و آن بطری کوچک را به دستم داد.

- با احتیاط لطفا! نمی خوام خودزنی کنی.

تایلر کم مانده بود از وحشت سکته کند. رنگش پریده بود و گریه می کرد. آنقدر حقیر است که نفرتش را کنار گذاشته و فقط با التماس نگاهم می کرد. درب بطری را گشودم و مراقبت کردم که "خودزنی" نکنم. زلودی لوده!

 

  • لایک 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

 

هشدار! این پارت حاوی جنون است.

 

پارت 19

زلودی از پشت صندلی تایلر، سرش را تا گوش راست تایلر پایین آورد و با اشتیاق نگاهم کرد. با لحن هیجان زده ای در گوشش زمزمه کرد:

- هیچ فکر می کردی که یک دختر پنج فوتی و شصت و شیش پوندی به همچین روزی بندازت؟ خدای من! تماشایی نیست؟

درب بطری را که باز کردم، زلودی خودش را عقب کشید و صحنه را در اختیازم گذاشت.

- بفرمایید. اوه فقط... لطفا بالاتنش رو سالم بذار. نمی خوایم گوشتش حیف بشه. می دونی که؟

سر تکان دادم و در میان فریادهای خفه شده ی تایلر و جیغ و گریه و فحش های محبوس شده اش، یک لنگ پوتینم را با کمک پای دیگرم درآوردم. پایم برهنه بود. آن را بلند کردم و روی سینه ی تایلر گذاشتم. پاچه ی شلوارم را بالا دادم. با لذتی وافر صورتش را تماشا کردم. پایم را روی گردنش و سینه اش کشیدم.

به چشم های خیس و خونی و وحشت زده ی تایلر که روی پایم نشست نگاه کردم. با تأسف گفتم:

- چه لذتی برات داشت؟ دیدن پاهای دخترا و پاهای من!

مکث کردم. گریه کرد و لرزید.

- بارها و بارها بهت هشدار دادم که سر به سرم نذاری. یه وقت هایی کنارم می نشستی و دست کثیفت رو روی پام می کشیدی و... هنوزم برات لذت داره؟

به شلوارش که خیس شده بود نگاه کردم. پوزخندی زدم و گفتم:

- اگه تحریک بشی از دستش میدی.

سعی کرد نگاه نکند. اما زلودی چنگ در موهای تایلر زد و با نیشخند مجبورش کرد تا به پایم خیره شود. تایلر چشم بست و محکم نفس زد که زلودی با دو انگشتش، لای پلک هایش را باز کرد.

- اُ-اُ-اُ! تقلب نداریم.

تایلر نگاهش به پایم خورد. زلودی هم با خیرگی پایم را از بالا تا پایین می نگریست. از نگاه تایلر منجز شدم و از نگاه خیره ی زلودی معذب. به شلوار تایلر نگاه کردم. پوزخندی زدم و پایم را از روی سینه اش برداشتم. شانه بالا انداختم و گفتم:

- متاسفم.

زلودی با لحن متعجبی گفت:

- جدی میگی؟! حتی بین مرگ و زندگی؟ حتی من هم با این که صد در صد مطمئنم آرزوشه، خودم رو کنترل کردم! رقت انگیز!

بطری را خم کردم اما چیزی مانعم شد. چیزی مانند یک مزاحم-اگر بشود خاطرات را در زمره ی مزاحم ها قرار داد- تردید به جان دستم انداخت. اخم کردم. چشم های تایلر به چشم های من زنجیر شده بود. لحظه ای خشم و تنفر و التماسش را دیدم و لحظه ای بعد برق سفید بدریخت مردمک هایش را. لحظه ای اشک روی صورتش را دیدم و لحظه ای بعد دست کوچکش را که روی پایم می نشیند. لحظه ای عرق غلتان روی شقیقه اش را دیدم و لحظه ای بعد صدای بچگانه اش که در گوشم می پیچد و می پرسد که آیا درد دارم یا نه.

بطری را عقب کشیدم و با دست آزادم به موهای تایلر چنگ زدم. سرش را عقب کشیدم و از میان دندان های برهم فشرده ام خیره در همان نگاه اشک آلودش غریدم:

- به ترحم تو نیاز ندارم.

مردمک های آبی اش لرزید. دستی روی شانه ام نشست.

- هی!

صدایش به وضوح در گوشم پیچید. گویی که قیفی در سوراخ گوشم فرو کرده است و پچ-پچ می کند. می خواستم بطری را خم کنم که این بار صدای تایلر را در پس ذهنم شنیدم:

- عیبی نداره. منم دفعه ی اولی که می خواستم اسکیت بازی کنم اونقدر افتادم و زخمی شدم که مامانم تا یک هفته اجازه نداد باهاشون بازی کنم. همه ی بچه ها دفعه ی اولشون می افتن زمین. ناراحت نباش.

صدای مندولیا را بلافاصله شنیدم:

- ترحم! همیشه همین بوده. هیچکس واقعا دوستت نداره. اون یه موجود پست فطرته. یادت رفته که چطور موهای خوشگلت رو کوتاه کرد؟ من عاشق اون موها بودم. اون باید بمیره. باید بمیره. باید بمیره.

نفس-نفس زدم و با دست آزادم موهایم را چنگ زدم. روی صورت رنگ پریده ی تایلر خم شدم و جیغ زدم:

- باید بمیری!

نصف بطری را بالافاصله از اسید خالی کردم. شلوارش ذوب شد و قطره ها خزیدند و چنگ زدند و از لباس هایش عبور کردند و سوزاندند و بلعیدند و خوردند. صدای قهقهه ام در نعره ی تایلر گم شد. او سعی کرد از پشت چسب-پوزه بندش- فریاد بکشد و فحش بدهد که با خنده موهایش را به عقب کشیدم و در نگاهش جیغ زدم:

- بلندتر، بلندتر!

پاهای تایلر به رعشه افتادند و خون از پاهایش چکید و اسید، هنوز داشت تایلر را می بلعید.

موهایش را رها کردم. سرش از گردنش آویزان شد و سکوت، اتاق را خورد. نفس عمیقی کشیدم و درب بطری را بستم و به دست زلودی سپردم. پوتینم را پوشیدم و آب دهانم را قورت دادم و به شاهکارم نگریستم. پرنسس مندولیا با لذت گفت:

- فوق العادست فریا. فوق العادست. دلم می خواد بارها و بارها این صحنه رو ببینم. هیچ لذتی بالاتر از این که می بینم چطور این زباله های احمق رو به حقشون می رسونی وجود نداره. آفرین عزیزم. آفرین.

- از سرگرمی جدیدت خوشت میاد؟

به زلودی نگاه کردم. سرم را به تایید تکان دادم و چیزی نگفتم. آهی کشید و با همان چهره ی خونسرد اما خندانش گفت:

- آه مرد! حتی تماشا کردنش هم درد داشت. گرچه که تو نمی تونی درک کنی.

آب دهانم را قورت دادم. تایلر دیگر تکان نمی خورد. عرق از تار موهایش چکه می کرد. یک قطره را دنبال کردم و به سوراخ خونی ای که روی شلوارش به وجود آمده بود رسیدم. خونش از روی پایش پایین غلتید و به زمین رسید. به دریاچه ی کوچک زیر صندلی. رودخانه ای که به پاهای من رسید و جلوی پوتینم توقف کرد.

دوباره همان مسیر را بالا رفتم. صورتش از سفید هم سفیدتر است. دستم را آرام دراز کردم و روی گونه ی خونینش گذاشتم. از چیزی که فکر می کردم هم سردتر بود. به سرعت دستم را پس کشیدم و قدمی عقب رفتم. تکان نمی خورد. نه! نه! نه!

صورتش را قاب گرفتم و تکانش دادم.

- تایلر؟

لب هایش خشک و سفید است. منتظرم چشم هایش را باز کند اما طول می کشد. کسی با صدای تایلر در گوشم می خندد و می گوید:

- هی! تقلب نکن! تو دو تا تفنگ داری. آخ! نزن!

- تایلر؟

دوباره تکانش دادم. این بار محکم تر.

- تو پسری تو قوی تری. تازشم تفنگ تو بزرگ تره بیشتر آب میشه. آی! نکن! آی!

قهقهه ام در گوش دیگرم می پیچد.

احساس می کردم قلبم بزرگ شده است و در سینه ام جای نمی گیرد. شانه های تایلر را گرفتم و تکان محکم دیگری دادم و در صورتش جیغ زدم:

- تایلر!

گلویم بسته شد. نه توانستم نفس بگیرم و نه توانستم حرف بزنم. مندولیا پشت سرم گفت:

- اون باید میمرد. اون به تو ترحم می کنه. اون یه عوضی منحرفه. اون به تو تعرض می کنه.

موهای تایلر را چنگ زدم و سرش را بالا کشیدم. در چشم های بسته اش جیغ زدم:

- چرا این کار رو کردی؟ چرا تحریک شدی؟ چرا؟

همراه جیغم، صورتم هم به دلیلی که نمی دانستم چیست، خیس شد. با خشم تایلر را هل دادم که صندلی اش تاب برداشت و بر زمین افتاد. جیغ زدم:

- تقصیر خودت بود!

مندولیا تندتر گفت:

- آره! تقصیر خودش بود. اگه اذیتت نمی کرد اینطوری نمی شد. اون اذیتت کرد. تو رو اذیت کرد. تقصیر خودش بود. اون سزاوار مجازات بود. تو کار درست رو کردی.

- مامان و بابام من رو دادن به یکی دیگه و خودشون رو کشتن. اونا من رو دوست نداشتن. اونا از من متنفر بودن. اگه من نبودم خودشون رو نمی کشتن. تقصیر من بود.

- اصلا اینطور نیست فریا. هی! به من گوش کن! تو فقط یه بچه ای. تو هیچ تقصیری نداری. مامان و بابای منم خیلی با هم دعوا می کنن و بهم میگن که به خاطر منه که دارن بدبختی می کشن. ولی مامان و بابای تو عاشقت بودن. حتما خودکشیشون دلیل دیگه ای داشته.

- اگه عاشقم بودن من رو هم با خودشون می کشتن. اونا من رو ترک کردن. تنهام گذاشتن.

- تو تنها نیستی. من هر وقت بخوای باهات بازی می کنم. باشه؟ تو تقصیری نداری.

زانوهایم را تا کردم و بغل گرفتم. به تایلر خیره شدم و با صورتی خیس و گلویی که به مسخرگی هر چه تمام تر بسته شده بود زمزمه کردم:

- ببخشید! ببخشید! ببخشید!

مندولیا در آغوشم گرفت. کنار گوشم آواز رنگین همیشگیمان را خواند و من هم با او زمزمه کردم:

- در تاریکی شب، صدای من باش / ای گمشده در عمق درد و فریاد/ دست دراز کن، به سایه ها بپیوند/ نور تو خسته است، ظلمتت آماده/ در نگاه من، حقیقتی نهفته/ رازهایی که تو را می بلعند/ آیا نمی بینی؟ در قلبت جهنم است/ من فقط آتش را شعله ور می کنم/ زنجیرهای ترس را بشکن، بیا/ آزادشو از این قفس روشن، بیا/ روح تو مرا می خواند، می دانی/ در گوشه های شب، تو نیز شیطان زاده ای/ به آوازم گوش کن، به من نگاه کن/ نجات در نیستی است، باور کن/ نه دعا، نه امید، فقط سایه ها/ بگذار سقوط آغاز شود، رها شو از خداها.

نفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را بستم. مندولیا با لحن راضی ای گفت:

- بهت افتخار می کنم کوچولوی من. تو موفق شدی. تو اولین هرز لیست رو به سزای اعمالش رسوندی. آفرین! داری دنیا رو تمیز می کنی.

خندید و از خنده اش، خندیدم. چشم هایم را باز کردم و به تایلر نگریستم. به چهره ی کثیفش پوزخندی زدم و بلند شدم. از بالا، تحقیرآمیزتر است. آن قدر حقیر و کوچک که ثابت می کرد سزاوار این مجازات بود. با نوک پوتینم صورت کجش را صاف کردم و غریدم:

- تقصیر خودت بود.

صدای تشویق سرم را به سرعت به سمت آن خرس گوشه ی اتاق جلب کرد. آنقدر ساکت بود که حضورش را فراموش کرده بودم. با لبخندی روی لب هایش و برقی در چشمانش، به دیوار تکیه زده بود و تشویق می کرد.

- خدای من همیشه می خواستم یکی از این تئاترهای رئال روان پریشانه رو از نزدیک ببینم. به جرعت میگم حتی نمی خواستم صدای نفس هام رو بشنوم. واقعا لذت بردم روباه کوچولو! اون آواز، مثل یک سمفونی وسط اجرا بود. مثل یک نمایش موزیکال. آه خدای من هر چه قدر از زیباییش بگم کافی نیست.

نه به مسخرگی اش خندیدم، نه به تشویقش سر فرود آوردم، نه از لودگی اش خشمگین شدم. فقط همینطور نگاهش کردم. خیره و ساکت. تکیه از دیوار برداشت و جلو آمد. از روی تایلر رد شد و چاقویی برداشت.

 

  • لایک 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پارت 20

- باید با برادرم آشنات کنم. باید بهش بگم بیشتر مراقب باشه. توی آزمایشگاهش هر طرف رو نگاه می کنی یه بطری اسید می بینی. دلم نمی خواد نسلمون منقرض بشه. می فهمی که؟

زلودی خندید و گلوی تایلر را کامل برید. خونش روی زمین چکه کرد.

- محض اطمینان! از پسری که حتی موقع مرگ هم سخت میشه، بعید نیست وقتی داریم توی ماهیتابه سرخش می کنیم زنده بشه!

نگاه منزجری به تایلر انداختم و به پشت زلودی خیره شدم. پرسیدم:

- خب حالا چی؟

- حالا؟

به سمت روشویی رفت و دستکش هایش را درآورد و دور انداخت. نمی دانم کجا. دست هایش را شست و با نفس عمیقی گفت:

- از اینجا به بعدش یکم دردسر داره.

- چه دردسری؟

صبورانه جواب داد:

- پروسه ی سختیه. تیکه تیکه کردنش، جدا کردن گوشت های سالم و به درد بخورش، سوزوندن چربی هاش، خورد کردن استخون هاش، حل کردن قسمت های به درد نخور بدنش توی اسید. یک مشت کار مردونه که روباه ها از پسش بر نمیان.

یک مشت کار مردانه که من از پسش بر نمی آمدم؟ مسخره ام می کرد یا جدی می گفت؟ صبر کن! قبول کرده ام که یک روباه هستم؟

مشغول باز کردن چسب های تایلر شد که ساطوری برداشتم. قبل از آن که زلودی بخواهد چیزی بگوید، جلو رفتم و ساطور را روی دست تایلر کوبیدم. زلودی با چشم های گرد نگاهم کرد. مقابل نگاهش، دست قطع شده ی تایلر را از مچ گرفتم و بلند شدم.

- تا اینجاش که خوب بود!

زلودش با دو انگشت بالای بینی اش را فشرد و آهش را بیرون داد. چسب ها را جایی که نمی دانم کجاست پرت کرد و ساطور را از دستم کشید. تشر زد:

- منظورم این بود که خودم انجامش میدم!

پرنسس مندولیا گفت:

- پس همکاری چی میشه؟

دست تایلر را روی زمین انداختم و گفتم:

- خودت گفتی با هم همکاری می کنیم! تو توی کشتنش همراهیم کردی. من هم توی پختنش همراهیت می کنم.

دست به سینه شدم و حق به جانب نگاهش کردم. در چهره ام دقیق شد و بعد، پوزخند زد.

تکه-تکه کردن تایلر لذت بخش ترین قسمت ماجرا نبود. اما فاقد لذت هم نبود. چون زلودی علی رقم اصرارهای من، اجازه اش را نداد و تنها چیزی که نصیبم شد، تماشا کردنش بود. پس خودش با حالتی وسواس گونه تایلر بی جان را از هم گسیخت و بعد سینه اش را با احتیاط شکافت. دو دستش را وسط دنده هایش گذاشت و از هم کشید و بابت این که دیدم چه قدر قدرتمند است، به خودش مغرور شد.

وقتی پرسیدم اجزای داخلی بدنش را هم می خواهد یا نه گفت:

- بعضی وقت ها ریه ها و کبد از خود گوشت خوشمزه تر میشن. البته آشپزای زیادی نیستن که بلد باشن چطور گوشت انسان رو بپزن. همینطوری هم نمی تونی به هر کی رسیدی بپرسی اینجاش رو باید چیکار کنی. می فهمی که؟

حتی جدا کردن پوست و استخوان از گوشت را هم به من نسپرد. گفت حساس تر از آن است که من بتوانم کمکی بکنم. تایلر دیگر یک عضو واحد نبود. هر تکه اش یک جا افتاده و خونش همه جا ریخته بود. حتی روی لباس هایمان. و زلودی اصلا از این بابت ناراحت نشد!

اما در نهایت، من را از نیمکت ذخیره بلند کرد و کاری سپرد. یک بشکه ی بزرگ اسید از کمد بیرون آورد تا هر چه که از تایلر باقی مانده است را در آن بریزم. هر چه که هیچ استفاده ای نمیشد. به جز، استخوان ها و سرش.

حالا صبح شده بود و به پرتلند برگشته بودیم. دوش گرفته بودیم و صبحانه می خوریدم. یک صبحانه ی ساده ی تخم مرغی. اوه تایلر؟ گوشت ها و ریه ها و کبدش در فریزر همین آشپزخانه است و استخوان ها و سرش در کیسه زباله ای پشت ماشین زلودی.

آنقدر خوابم می آمد که بدون پوشاندن دهانم و "رعایت ادب تمدن نشین ها" خمیازه کشیدم. یک لقمه در دهان گذاشتم و سعی کردم چشم هایم بسته نشوند و سرم روی گردنم نیوفتد. زلودی از خنده خس-خس کرد و گفت:

- هنوز داری مقاومت می کنی؟

پلک هایم را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم و به چشم های براق و خندانش نگریستم. جرعه ای آب خوردم و گفتم:

- بهت اعتماد ندارم.

ابروهایش بالا پرید و خنده اش شدت گرفت. اما معترض گفت:

- تا حالا دروغی از من شنیدی؟

جوابی ندادم. نمی توانستم اعتماد کنم و بخوابم تا خودش به تنهایی باقی کارهای تایلر را انجام بدهد. من هم می خواستم سهیم باشم و او حتی نگذاشت تکه تکه اش کنم. تنها حل کردن آشغال هایش را به من سپرد و من از این بابت از او دلگیرم. احساس می کردم فریب خورده ام. پس آن قدر بیدار می ماندم تا مغزم دیوانه بشود و هذیان بگویم و وحشی بشوم.

زلودی اما لجبازی می کرد. می خواست رویم را کم کند. تا می توانست، صبحانه اش را آرام می خورد. یک لقمه را پنجاه هزاربار می جوید و وقتی تیز نگاهش می کردم می گفت:

- میگن هر چی بیشتر بجوی برای سلامتی بهتره.

خندید و من کلافه نفس عمیقی کشیدم. غذایم را خورده بودم و دست به سینه نگاهش می کردم. هر لقمه ای که می خورد، یک جرعه آب هم می نوشید.

- چه قدر تشنمه!

چرند است. می خواست تسلیمم کند. او با لبخندی شیطنت آمیز آخرین لقمه اش را به بیست هزار تکه تقسیم کرد و یک بیست هزارمش را به چنگال گرفت. حرص خوردم و پایم را عصبی به زمین کوبیدم و پوست لبم را جویدم. حتی پرنسس مندولیا هم گفت:

- داره وقت تلف می کنه. مردک لجباز! تسلیم نشو فریای من! بیدار بمون!

اما اختیار جسمم دست من نبود. مردمک هایم دودو می زدند و پلک هایم بسته می شدند و گوشم هایم نمی شنیدند. پرنسس صدایم زد و سرم را تکان دادم و چشم باز کردم و دیدم که زلودی هنوز سه بیست هزارم لقمه ی آخرش را خورده است. احساس می کردم می خواهم تمام این میز را روی لقمه ی آخر لعنتی اش خورد کنم.

نگاهم کرد. اما نمی دانم در چهره ام چه دید. نمی دانم چه شکلی شده بودم که مسخره بازی اش را کنار گذاشت و غذایش را تمام کرد. سرفه ای کوتاه و بعد گفت:

- عزیزم بازم آب میل داری؟

منتظر جواب من نماند و لیوانم را پر کرد.

داری آتیش می گیری پت... منظورم... فریا!

می خواست بخندد. اما لب هایش را بر هم فشار داد تا جلویش را بگیرد. بی شک صورتم سرخ است. به همین خاطر بود که احساس گرما می کردم. آب را نوشیدم تا سرمایش خواب از سرم بپراند. زلودی ظرف ها را جمع کرد و دست هایش را شست. می خواست میز را دستمال بکشد که تشر زدم:

- میشه زودتر کارمون رو شروع کنیم؟

در عوض آن که بی خیال تمیز کردن میز بشود، سریع تر انجامش داد. احساس می کنم می خواهم موهایش را بکشم. احساس می کنم می خواهم...

پرنسس جایی کنار گوشم شروع به آواز خواندن کرد. صدایش آب شد و آتشم را خاموش کرد. نفسم را آرام بیرون و آرام تر روی صندلی لم دادم. این پرنسس مندولیا است که می داند چطور من را کنترل-راهنمایی- کند.

بالاخره زلودی رضایت داد دلقک بازی اش را تمام کند. بساط آشپزی اش را روی میز چید و ریه های تایلر را از فریزر بیرون آورد. قبلا آن ها را خوب شسته و خالی کرده است و حالا می خواست... نمی دانم می خواست چه کند.

ریه را روی تخته ای چوبی پهن کرد. ورز داد و تا چند دقیقه به همین کار ادامه داد. چاقویی بزرگ اما کوچک تر و لطیف تر از ساطور به دست گرفت. خواب از سرم پریده بود و با سلول هایم تماشایش می کردم. وقتی ریه را به تکه هایی کوچک تقسیم کرد، رگ دستش را دیدم. از انتهای دستکش بهداشتی اش تا جایی که آستین نیمه بالا زده ی پیراهن مشکی اش مزاحمم شد.

به صورتش نگاه کردم. نه لبخندی داشت و نه اخمی. نه جدی است نه خندان. یک خونسرد آرام بود که حضور من اهمیتی برایش نداشت. در کاسه هایی کوچک مواد آماده ای داشت که تکه گوشت را با آنها مزه دار کرد. سپس دستکش های بهداشتی اش را در سطل زباله انداخت و پای اجاق گاز رفت.

از صندلی ام بلند شدم و در کنارش به تماشا ایستادم. یک فوت از من بلندتر است. تا بازوهایش هستم و آن قدر ریز جثه ام که می توانست مرا در آغوشش خفه کند.

- فریا! حواست رو جمع کن!

مندولیا تشر زد و من نگاهم را از زلودی گرفتم و به ماهیتابه ی روی شعله دادم. فریای احمق!

آب دهانم را قورت دادم. زلودی گوشت ها را آرام روی ماهیتابه و روغن داغ شده اش گذاشت که صدای تیز روغن بلند شد. کفگیری به سمتم گرفت و گفت:

- اونقدر آروم و مراقب هم بزن که به هم برخورد نکنن.

صدایش ملایم بود و دوباره لبخند داشت. به ماهیتابه نگاه کردم و همانطور که گفت، سعی کردم گوشت ها را روی روغن بلغزانم. این ریه ی تایلر مانچینی، همکلاسی ابله من است که راهم را به خانه ی قصابش باز کرد.

هر دو سمت گوشت ها را کامل سرخ کردیم. رنگشان قهوه ای بود و بوی جالبی داشتند. زلودی چنگالی برداشت و یک تکه ی مکعبی کوچک را در آن فرو کرد. به سمت دهانم آورد و گفت:

- افتخارش مال تو.

دهانم را باز کردم و گوشت داغ را با دندان هایم از چنگال کشیدم. چشم از چشم های منتظر و براق زلودی برنداشتم. جویدم و مزه کردم و جویدم و جویدم و قورت دادم. بافتش مشابه گوشت خوک بود-او هم یک خوک کثیف بود- طعمش بین گوشت گاو و گوسفند می چرخید. اما شیرینی اش ملایم تر بود.

طعم شیرین و غریب، مثل خاطره ای ممنوعه در هر لقمه. احساس می کردم دارم روح صاحبش را به کام می کشم. پرنسس نفس راحتی کشید و من نیز هم.

در نظرسنجی شرکت کنید

 

  • لایک 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...