رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

a580344_IMG_5100.jpeg

نام‌ رمان: خاک‌زاد

نام‌ نویسنده: غزل نیک نژاد

ژانرها: عاشقانه، تراژدی، جنایی

خلاصه: 

ویهان سال‌هاست در دنیایی زندگی می‌کند که حقیقت در آن خرید و فروش می‌شود و آدم‌ها می‌توانند با یک نام جدید، گذشته‌شان را دفن کنند؛ دنیایی که گذشته را می‌شود با چند مدرک جعلی پاک کرد، اما هیچ‌کس راهی برای فرار از زخم‌هایش پیدا نمی‌کند.

بعد از مرگ همسرش، نغمه، زندگی او به دو بخش تقسیم می‌شود؛ قبل از آن شب و بعد از آن! طی شبی شریک زندگی‌اش را از دست داد و با دختری تنها ماند که تمام یادگارِ او بود.

هرچند، درست زمانی که ویهان فکر می‌کند قلبش برای همیشه زیر آوار آن فقدان دفن شده است، زنی وارد زندگی‌اش می‌شود که حضورش همه‌چیز را به هم می‌ریزد! مهوا؛ پزشکی که بیش از آن‌چه نشان می‌دهد، است.

بعضی آدم‌ها برای ساختن آینده می‌آیند و بعضی دیگر برای تسویه‌حساب با گذشته؛ و گاهی تشخیص این دو از هم، غیرممکن می‌شود.

خاک‌زاد داستان آدم‌هایی است که از خاک برخاستند، اما زخم‌هایشان هرگز در خاک دفن نشد!

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 7
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 2
  • تشکر 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت اول»

بعضی شب‌ها آن‌قدر سنگین‌اند که انگار خدا تمام غم‌های عالم را در سینه‌ی آسمان ریخته است؛ شب‌هایی که باد، میان شاخه‌های خشکیده زوزه می‌کشد و باران، شیشه‌ها را چنان می‌کوبد که گویی خبر از مصیبتی می‌آورد که هنوز اتفاق نیفتاده است.
آن شب، از همان شب‌ها بود! آسمان سیاه‌تر از همیشه روی شهر خم شده بود و رعدهایی که گاه‌ و بی‌گاه سینه‌ی ابرها را می‌شکافتند، بیمارستان را برای چند ثانیه در نوری مُرده و سرد غرق می‌کردند.
ویهان پشت درِ اتاق عمل ایستاده بود؛ برای مردی که سال‌ها مرگ را از نزدیک دیده بود، آن شب ترس معنای تازه‌ای پیدا کرد! معنایی که هیچ گلوله‌ای، هیچ تهدیدی و هیچ جنازه‌ای نتوانسته بود به او بفهماند.
صدای نغمه را از پشت در می‌شنید! بریده‌بریده و دردمند. هر بار که صدای ناله‌اش از آن سوی در بلند می‌شد، انگشت‌های به خون نشسته‌ی ویهان بی‌اختیار در هم گره می‌خوردند. تمام آستین پیراهنش لکه‌لکه‌ی قرمز بود و هنوز، هر بار که نگاهش به آن می‌افتاد، تصویر صورتِ رنگ‌پریده‌ی همسرش جلوی چشمش جان می‌گرفت؛ زنی که در آغوشش از شدت درد می‌لرزید و با هر نفس، انگار تکه‌ای از جانش را جا می‌گذاشت.
مردی که آدم‌ها از شنیدن اسمش هم حساب می‌بردند، مردی که در سخت‌ترین موقعیت‌ها حتی پلک هم نمی‌زد، حال پشت یک در ایستاده بود و از صدای درد زنی می‌ترسید که دوستش داشت! 
لب‌هایش به هم فشرده شدند؛ نگاهش روی لکه‌های خونِ خشک شده ثابت ماند که ناگه صدای نغمه بلندتر شد و پس از یک سکوتِ کوتاه که برای او همچون سال می‌گذشت، صدای گریه‌ی نوزادی در فضا پیچید!
در میان هیاهوی مغزش ناگه قلبش مداخله کرد، گویی ضربه‌ای محکم زد و همان صدای کوچک، مثل جرقه‌ای در تاریکی مطلق ذهنش را روشن کرد. برای اولین بار از لحظه‌ای که نغمه را با آن وضعیت به بیمارستان آورده بود، چیزی شبیه امید در دلش جوانه زد و لبخندی محو چهره‌اش را مزین کرد. ناگه اشک در چشم‌هایش نشست اما نه از غم؛ از امیدی که هنوز جرعت نکرده بود به آن اعتماد کند.
همان لحظه، درِ اتاق عمل باز شد و یکی از پرستار‌ها با عجله بیرون آمد. ویهان بی‌درنگ جلو رفت و پرسید:
- وضعیتشون چطوره؟ حالشون خوبه؟
پرستار با روپوشی آغشته به خون و عجله‌ای شک بر انگیز بی توجه به او پاسخ داد:
- مهلت بدین آقای محترم!
سپس هراسان از کنارِ او رد شد و پس از آن پرستارانِ دیگری با همان وضع به اتاق وارد شدند؛ ویهان که ترس عجیبی را در دلش احساس می‌کرد، رو به یکی از آن‌ها مضطرب لب زد:
- چیشده؟ کجا می‌رید؟
اما گویی وضعیت اورژانسی‌تر از آن بود که وقتِ با ارزششان را قربانیِ پاسخ دادن به او کنند.
- با شماها حرف می‌زنم… زنم طوریش شده؟
تُن صدایش اصلا مناسب فضایی همچون بیمارستان نبود؛ در نهایت پرستاری که سعی داشت وضعیت را کنترل کند، آرام اما با عجله‌ای غیر عادی پاسخش را داد:
- لطفاً آروم باشید؛ دکتر براتون توضیح میدن جناب…
ویهان که گویی پیش از او حواسش پرتِ رفتار سراسیمه‌ی آن‌ها شده بود، بی‌توجه به اخطارهای پی‌در‌پیِ آن‌ها قدم در راه نهاد و وارد اتاق شد.
- شما اجازه ندارید وارد بشید! آقا…
اما او با قلبی مضطرب و تپنده و نگاهیی که تنها یافتنِ همسرش نغمه را تمنا می‌کرد، به قدم‌هایش سرعت بخشید؛ در نهایت چشمانش روی نغمه‌ای که بی‌جان روی تخت افتاد بود ثابت ماند. موهایش به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بودند و چند تار مو کنار صورتش رها شده بود؛ پوستش رنگ باخته بود و نفس‌هایش کوتاه و سنگین بالا می‌آمدند اما هنوز بیدار بود، هنوز نفس می‌کشید و در آغوشش دختر کوچکی بود!
نوزادی سرخ‌صورت که میان پارچه‌های سفید پیچیده شده بود و با گریه‌ی ضعیف و بریده‌اش، سکوت اتاق را می‌شکست؛ نغمه، نوزاد را به سینه‌اش چسبانده بود و لب‌هایش می‌لرزید. اشک با عرق روی صورتش قاطی شده بود و خط باریکی از کنار چشما‌نش پایین می‌آمد.
ویهان بلافاصله خود را به آن‌ها رساند و با چهره‌ای مخلوط از ترس و هیجان قدری خم شد. تمام دنیا برای چند ثانیه در قاب کوچکی خلاصه شد؛ نغمه، دخترشان و آن تخت سفید که لکه‌های سرخ روی آن، آرام‌- آرام داشتند به چیزی شبیه کابوس بدل می‌شدند.
او‌ که با چشمانی محاصره شده با اشک خیره‌ی زیباترین تصویرِ زندگی‌اش شده بود، آرام دست بلند کرد و پیشانیِ خیس از عرق نغمه را نوازش و سپس عمیق و محکم بوسید.
- تموم شد زندگیم! موفق شدی…
نغمه سرش را چرخاند که چشم‌های خسته‌اش به ویهان افتاد؛ لبخند کم‌جانی روی لبش نشست و حینی که دستش را کمی بالاتر می‌آورد، بی‌توجه به خونریزیِ اندکی که هنوز قطع نشده و کل تنش را کرخت کرده بود، آرام لب زد:
- ببینش… دختره!
ویهان با نفسی لرزان آب دهانش را فروفرستاد و اصلاح کرد:
- دخترمونه!
 نغمه با همان چهره، کم‌جان خندید؛ خنده‌ای که بیشتر به سایه‌ای از شادی می‌مانست تا خودِ آن.
- آره... دخترمونه.
صدایش آن‌قدر ضعیف بود که انگار هر کلمه را از میان مردابی از درد بیرون می‌کشید؛ پرستاران دور تا دورِ او حلقه می‌زدند و گویی هرکدام مشغول کاری بودند. نفس‌های دخترک به شمارش افتاده بود گویی که انگار برای ادا کردن جمله‌اش نیروی کافی نداشت.
- اگه من نبودم…
ناگهان صدایش با صدای دستگاه‌هایی که وضعیت سلامتِ نغمه را کنترل می‌کردند عجین شد؛ قفسه‌ی سینه‌اش از فرط تنفس‌های صدادارش بالا و پایین شد و با نگاهی خیس به چهره‌ی سردرگم و حیرانِ ویهان، در میان هیاهو و صدای بوق‌های پیاپیِ دستگاه‌ها تقلا کنان لب زد:
- نذار… نبودم رو… حس کنه… خب…؟
هر کلمه‌ای که ادا می‌کرد باعث می‌شد حلقه‌ی اشکِ گرفتار شده پشت پلک ویهان حجیم‌تر شود؛ سری تکان داد و پر تحکم و عصبی لب زد:
- حق نداری این‌جوری حرف بزنی نغمه، حق نداری! فهمیدی؟
نغمه خیره به اولینِ قطره‌ی اشک که از گونه‌ی ویهان سُر خورد و مستقیماً روی دستِ نوزادِ تازه متولد شده چکید، با لبخندی کم‌جان و حینی که دستانش از دورِ نوزادِ کوچک سست می‌شدند، گفت:
- دوستتون دارم…
ویهان که دستانِ او را بی‌حس احساس کرد حیرت زده، نوزاد را به واسطه‌ی فاصله‌ی کمشان به دست گرفت و همزمان با تشدید شدن صدای بوقِ دستگاه‌ها و کاهشِ جنبشِ قفسه‌ی سینه‌ی نغمه، برای آخرین بار به صدایِ دلنشین اما خسته‌ی همسرش گوش سپرد:
- دوستت دارم…

  • لایک 3
  • ذوق زده 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوم»

“فلش بک”
بعضی آدم‌ها خانه می‌سازند، بعضی‌ها خانواده و بعضی‌ها تمام امیدشان را در اتاق کوچکی جا می‌گذارند که هنوز صاحبش به دنیا نیامده است!
نورِ نارنجیِ غروب از پشتِ پرده‌های سفید عبور کرده و روی دیوارهای صورتی‌رنگِ اتاق افتاده بود؛ عروسک‌های پارچه‌ای روی قفسه‌ها نشسته بودند و خرس نسبتا بزرگی گوشه‌ی تختِ سفید، انتظار می‌کشید.
گویی اتاق حس داشت و انگار از همین حالا حضور صاحب کوچکش را احساس می‌کرد.
نغمه، وسط اتاق ایستاده بود و با لبخندی که لحظه به لحظه عمیق‌تر می‌شد، به اطراف نگاه می‌کرد؛ دستش را روی شکم برآمده‌اش کشید و گفت:
ـ ببین دخترم...
نگاهش روی پروانه‌های چسبیده شده به دیوار لغزید و ادامه داد:
ـ ببین بابات این‌جا رو چجوری چیده!
صدای تک‌خنده‌ی کوتاهِ نسرین از داخل اتاق بلند شد؛ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و با همان نگاه مهربان همیشگی، عروسش را تماشا می‌کرد.
ـ انگار خودش قراره بیاد اینجا زندگی کنه.
نغمه آرام خندید.
ـ دقیقاً!
اشاره‌ای به خرس بزرگِ گوشه‌ی اتاق کرد و با لبخند ادامه داد:
ـ اون خرس رو دیدید؟ نصف اتاق رو گرفته. مطمئنم خودش واسه خودش خریده، نه دخترش!
نسرین لبخند زد اما لبخندی که خیلی زود رنگ باخت؛ نگاهش بی‌اختیار سمت ساعت رفت. ویهان باز هم دیر کرده بود!
سکوت کوتاهی میانشان نشست و نغمه اولین کسی بود که آن را شکست.
ـ هنوز نیومده...
نسرین آهِ کوتاه و خفه‌ای کشید و دلگرم‌کننده پاسخ داد:
ـ میاد.
اما خودش هم می‌دانست آن جمله بیشتر شبیه دلخوشیِ پوچ بود تا حقیقت؛ نغمه لبش را گاز گرفت.
ـ نمی‌دونم چرا هر بار که دیر می‌کنه، دلم شور می‌زنه.
نسرین نگاهش کرد و در ذهن اوایل رابطه‌ی نغمه و ویهان را به یاد آورد؛ در مدتی که گذشته بود نغمه را خوبی می‌شناخت و کاملا پی برده بود که برخلافِ احساسِ قلبی‌اش، هیچ‌وقت در کارِ همسرش “نه” نمی‌آورد! حتی در رابطه با دنیای تاریکی که دور او را گرفته بود.
ـ باز داری بهش فکر می‌کنی؟
نغمه نگاهش را مغموم پایین انداخت و پاسخ داد:
ـ سعی می‌کنم فکر نکنم.
ـ ولی می‌کنی.
ـ آره...
چند لحظه فقط به تخت کوچکِ کودکِ به دنیا نیامده‌اش خیره ماند؛ زمزمه‌وار لب زد:
ـ می‌ترسم…
نسرین آرام‌ و با لحنی سرشار از محبت پرسید:
ـ از چی؟
نغمه دستش را آرام روی شکمش فشرد و گفت:
ـ از اینکه یه روز گوشیم زنگ بخوره و بهم بگن ویهان دیگه برنمی‌گرده.
سکوتی سنگین و تلخی میانشان حاکم شد؛ نسرین پلک بست. این همان ترسی بود که سال‌ها در دل خودش هم زندگی کرده بود.
از همان روزی که فهمید همسرش، همایون قرار است وارد آن کار شود و بعد پسرش هم، پا جای پای پدر گذاشت.
ـ نغمه جان...
نغمه که گوشش از حرف‌های امیدوار کننده پر بود، میانِ حرف او پرید و گفت:
ـ من می‌دونم آدم بدی نیست، می‌دونم واسه ما هر کاری می‌کنه، می‌دونم دوستم داره اما این زندگی، این کار و این آدم‌هایی که دورشن...
دم عمیقی کشید و ادامه داد:
ـ اما حالا فقط خودمون نیستیم، یه بچه داریم!
نسرین سرش را پایین انداخت، حرفی برای مخالفت نداشت چون خودش سال‌ها بود همین حرف‌ها را در دلش تکرار می‌کرد. بنابراین آب دهانی فرو فرستاد و گفت:
ـ من هیچ‌وقت از کارش راضی نبودم.
نغمه سر بلند کرد که نسرین، لبخند تلخی زد و ادامه داد:
ـ فکر کردی فقط تو ناراحتی؟ من سال‌هاست دارم می‌گم این زندگی آخر و عاقبت نداره. اما ویهان...
نفسِ عمیق و صداداری کشید و در ادامه لب زد:
- ویهان شبیه پدرشه! وقتی یه چیزی رو انتخاب کنه، به این راحتیا ولش نمی‌کنه.
نغمه حینی که انگشتانش را آرام روی شکمِ برآمده‌اش می‌کشید، گفت:
ـ شاید الان فرق کنه.
ـ چرا؟
نگاهی کوتاه به شکمش انداخت و نسرین هم رد نگاه او را دنبال کرد.
ـ چون قراره بابا بشه.
نگاه نسرین نرم شد و برای لحظه‌ای امیدی کوچک از میان دل‌نگرانی‌هایش سر بیرون آورد؛ قدمی سوی نغمه برداشت و حینی که با لبخندی مادرانه نگاهش می‌کرد، گفت:
ـ خودت باهاش حرف بزن نغمه! خب؟
نغمه سکوت کرد.
ـ می‌ترسم.
نسرین که کاملا به علاقه‌ی پسرش نسبت به نغمه آگاه بود، اخمی کرد و پرسید:
ـ از ویهان؟
نغمه ناگه خنده‌ی کوتاهی کرد.
ـ نه! از جوابش؛ می‌ترسم بفهمم اون زندگی رو بیشتر از ما دوست داره.
نسرین بلافاصله پاسخ داد:
ـ هیچ‌وقت همچین فکری نکن. ویهان شاید هزار تا ایراد داشته باشه اما یه چیز رو خوب می‌دونم! هیچ‌چیز توی این دنیا براش مهم‌تر از تو نیست.
نغمه آن حرف را باور داشت اما بعضی ترس‌ها مانند سایه‌ بودند؛ حتی زیر روشن‌ترین نورها هم آدم را رها نمی‌کردند. نسرین در ادامه لبخند گرمی زد و گفت:
ـ بیا بریم پایین عزیزم! شام سرد میشه.
نغمه آرام سری تکان داد و مودبانه گفت:
ـ شما برید، منم میام.
نسرین آرام گونه‌ی او را نوازش کرد و از اتاق بیرون رفت؛ در که بسته شد، سکوت دوباره روی اتاق نشست. نغمه آرام لبه‌ی تخت کودک نشست و دستش را روی شکمش گذاشت.
ـ بابات اعصاب آدم رو خورد می‌کنه دخترم، نه؟
با احساسِ حرکتی از جانب جنینش، لبخند محوی روی لبش نشست اما بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. نگاهش سمت پنجره رفت و دید که شب کاملاً از راه رسیده بود اما هنوز خبری از ویهان نبود.
با چهره‌ای ناامید سر به زیر شد که صدای موتورِ سنگینِ یکی از خودروها از حیاط عمارت بلند شد.
نغمه بی‌اختیار از جا پرید و قلبش تندتر زد 
و بعد با دیدنِ قامت ویهانی که از ماشین پیاده شد، لبخندِ آرام اما دلگیری زد.

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سوم»

صدای قدم‌های نسرین هنوز در سالن عمارت نپیچیده بود که درِ بزرگ ورودی باز شد؛ با ورودِ ویهان، بوی باران و هوای سرد شب نیز راهش را به داخل باز کرد.
پالتوی مشکی رنگش نسبتا خیس و چند قطره‌ی باران روی موهای تیره‌اش جا خوش کرده بودند و در دست راستش، شاخه‌ای گل رز سفید قرار داشت؛ ساده و بی‌زرق‌وبرق!
در را پشت سرش بست و در همان حین که دکمه‌ی پالتو را باز می‌کرد، چشمش به مادرش افتاد؛ نسرین چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. دست به سینه و با همان نگاه مادرانه‌ای که همیشه پیش از هر حرفی، هزار حرف داشت.
ویهان لبخند زد و حینی که دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌برد، گفت:
- اوه! می‌ذاری بیام داخل یا همین‌جا دعوا میشم؟
نسرین سعی داشت جدیتِ نگاهش را حفظ کند، اما گویی خنده نمی‌ذاشت.
- امشب زود اومدی، بهونه‌ای برای دعوا کردنت ندارم؛ کاش هر شب همین‌طوری باشه!
ویهان کُت را از تنش خارج کرد و همزمان با بالا آمدن از دو پله‌ی موجود، خود را به نسرین رساند و سریع، پیشانیِ او را بوسید.
- دیدی؟ بالاخره مادرم یه شب از دستم راضی بود!
نسرین با لبخند، دستی به موهای پسرش کشید و با نگاهی مادرانه به او، گفت:
- تو هر وقت بخوای می‌تونی منو راضی کنی، پسر. فقط نمی‌دونم چرا انقدر کم دلت می‌خواد.
ویهان لبخندش را حفظ کرد و چون تمایلی به ادامه‌ی این بحث نداشت، تمامِ حواسش را سوی بوی غذایی که از آشپزخانه به مشام می‌رسید، فرستاد. 
- مثل این‌که باز طاهره خانم دست به کار شده!
دستی به بازو‌ی مادرش کشید و پس از آن، کتش را روی دست دیگر انداخت؛ راهِ آشپزخانه را در پیش گرفت و همزمان خطاب به مادرش پرسید:
- نغمه کجاست؟
نسرین دست‌هایش را آزاد کرد و موازی با بدنش قرار داد.
- بالاست، تو اتاق بچه!
ویهان هم‌زمان با دور شدن از مادرش، سری تکان داد که نسرین آرام اما پر تحکم لب زد:
- ویهان!
ویهان که با سمع صدای او، درجا از حرکت ایستاده بود، قدری تنش را مایل کرد و با نگاهی شک‌دار، منتظرِ ادامه‌ی حرفش ماند.
- بیشتر هوای نغمه رو داشته باش.
ویهان که گویی از شنیدن این جمله جا خورده بود، پس از مکثی کوتاه، سری تکان داد و آرام لب زد:
- دارم!
تایید نسرین را که حس کرد، مجدد برگشت و در مسیر آشپزخانه قرار گرفت که دوباره صدای نسرین به پرده‌ی گوشش رسید:
- و به سیب زمینی سرخ کرده‌ها دست نزن!
ویهان بدونِ بازگشت، خندید و بلندتر پاسخ داد:
- من؟ من اصلا اهل همچین کاری نیستم!
نسرین مادرانه خندید و با یادآوریِ کودکی ویهان، زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود گفت:
- از وقتی به دنیا اومدی اهل همین‌کاری!
ویهان با لبخند وارد آشپزخانه شد؛ بوی غذا آنجا گرم‌تر بود و طاهره با آن هیکل نسبتا چاق، موهای جو گندمی که از زیر روسریِ گل- گلی رنگش بیرون زده بوندند و پیشبندِ آبی رنگش، پشت اجاق گاز ایستاده بود. همان زنی که از سال‌های کودکیِ ویهان در این خانه زندگی کرده بود و برای او چیزی فراتر از یک خدمتکار بود. زنی که کودکی‌اش را دیده بود، تب‌هایش را پایین آورده بود، غذاهای مورد علاقه‌اش را از حفظ می‌دانست و هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی ویهان را می‌دید، در نگاهش همان پسربچه‌ی بازیگوش را پیدا می‌کرد.
ویهان با دیدنِ او و غذاهای روی گاز، به لبخندش عمق داد.
ـ به‌- به طاهره‌خانوم! چه خبره اینجا؟ من از دم در بوی غذا رو حس کردم! امشب یا خبریه یا شما تصمیم گرفتی ما رو رسماً شرمنده کنی.
طاهره نیز که او را همچون پسرِ نداشته‌ی خودش می‌پرستید، با دیدنش لبخندِ کش‌داری زد و گفت:
- می‌تونیم زود برگشتنِ شما رو پس از شب‌های متعدد جشن بگیریم آقا ویهان!
اندکی بیشتر روی چهره‌ی خندانِ ویهان مکث کرد و در ادامه با لحنی مهربان گفت:
- خوش اومدی پسرم.
در همان بین، نگاهِ ویهان به بشقابِ لبالب پُر از سیب زمینی که کنار گاز قرار داشت، برخورد کرد؛ با شیطنت دستش را جلو برد که طاهره، ضربه‌ای آرام پشت دستش زد.
- دست نزن! سر سفره می‌خوری.
ویهان با تظاهر به درد، پشت دستش را اندکی ماساژ داد و سپس با شیطنتی بیشتر دستش را جلو برد؛ از حواس پرتیِ طاهره استفاده کرد، فرصت را غنیمت شمرد و مشتی از سیب زمینی‌ها را برداشت. طاهره با حرص گفت:
- ویهان!
ویهان درحالی که یک سیب زمینی را در دهان می‌گذاشت، گفت:
- فقط یکی!
طاهره کفگیر چوبی را بلند کرد و با اشاره به دستِ پر از سیب زمینیِ او لب زد:
- اون مشت یکی نیست!
 ویهان دوباره خندید و پس از یافتنِ کاسه‌ای نسبتا کوچک، بقیه‌ی سیب‌زمینی‌ها را در ظرف کوچکی ریخت.
- نغمه دوست داره، برای اون می‌برم.
طاهره با شنیدنِ این جمله از زبانِ ویهان، لبخند گرمی زد و چون عصبانیتش فروکش کرده بود، با گرمی لب گشود:
- خدا حفظتون کنه!
ویهان ظرف سیب زمینی را در یک دست و شاخه‌ی گل را در دست دیگری گرفت؛ کت را روی دستش جا به جا کرد که صدای طاهره را شنیده:
- گل برای خانومت؟
- برای کسی که قراره مادرِ دخترم باشه!
صدای طاهره نرم‌تر شد؛ با لبخند عریضی به ادامه‌ی آشپزی‌اش پرداخت. مواد درون ماهیتابه را هم زد و گفت:
- خوشبختش کن پسر.
- دارم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم.
این جمله را گفت و با لبخند از آشپزخانه خارج شد؛ سوی راهرو قدم برداشت و پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت. چون پله‌ها را طی کرد و فاصله‌اش را با اتاق چندان زیاد ندید، پیش از رسیدن، با صدایی بلند نغمه را صدا زد:
- بانوی من؟
صدای خودش در راهروی نیمه‌خاموش پیچید و پیش از آن‌که پاسخی بشنود، لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست؛ چند قدم مانده به اتاق، سرش را بالا گرفت و با صدایی که عمداً بلندتر از حد معمول بود، گفت:
- نغمه خانم؟
سکوت، ابروی ویهان را بالا انداخت، چند قدم دیگر برداشت و درست پیش از رسیدن به در، مکث کرد. دستش را روی چهارچوب گذاشت و سرک کوچکی به داخل اتاق کشید.
اتاق، در نور کم‌رنگ چراغ خواب فرو رفته بود؛ همان اتاقی که هنوز بیشتر از آن‌که شبیه اتاق یک نوزاد باشد، شبیه رؤیایی بود که او با وسواس و عشق ساخته بودند.
نغمه لبه‌ی تخت نشسته بود و پیش از این‌که حضور ویهان را حس کند، صدایش را شنیده بود اما چیزی فراتر از دلتنگی در وجودش زبانه می‌کشید. با این‌حال سر بلند کرد و لبخند زد؛ یا دست‌کم تلاش کرد چیزی شبیه لبخند روی لب‌هایش بنشاند.
ویهان همان لحظه فهمید. لبخند نغمه، آن لبخند همیشگی نبود؛ آن شیطنتِ آشنای گوشه‌ی چشم‌هایش را نداشت، گرمای سابق را نداشت و بدتر از همه، آن‌قدر با دقت ساخته شده بود که بیشتر از هر گریه‌ای، دلگیریِ پنهان‌شده پشتش را لو می‌داد. انگار نغمه تمام توانش را گذاشته بود تا چیزی را از او پنهان کند و همین تلاشِ زیاد، باعث شده بود ویهان بیشتر از همیشه بفهمد که چیزی سر جای خودش نیست.
ویهان لبخندش را به صورتش برگرداند و وارد اتاق شد. گل سفید را پشت سرش پنهان کرد و چند قدم به سمت نغمه رفت؛ بعد بی‌آن‌که اجازه بخواهد یا منتظر بماند، خم شد و پیشانی‌اش را بوسید.
- سلام به قشنگ‌ترین خانمِ این خونه!
نغمه پاسخ سلام‌اش را همراه با لبخندی کوتاه داد که پس از آن، ویهان کاسه‌ی سیب زمینی را روی پایش نهاد و بعد، گل را مقابل صورتش گرفت.
- برای شما!
چشم‌های نغمه برای لحظه‌ای روی رز سفید ماند؛ انگشت‌هایش آهسته دور ساقه‌ی گل نشست، اما لبخندش هنوز همان لبخند نصفه و بی‌جان بود. 
ویهان روی زانو نشست و حینی که دستش، ملایم شکمِ برجسته‌ی او را نوازش می‌کرد، پرسید:
- فندقِ بابا چطوره؟ مامانش و که اذیت نمی‌کنه؟

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 3
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت چهارم»

نغمه آرام خندید و بی‌توجه به سوال‌هایی که ویهان از شکمِ برآمده‌اش می‌پرسید، خیره به گلبرگ‌های سفید و تازه‌ی رُزِ در دستش، زمزمه‌وار لب زد:
- قشنگه!
- مثل صاحبش.
نغمه چشم غره‌ی شیرینی رفت که ویهان بلافاصله با نگاهی گذرا به اطراف، پرسید:
- شما اتاق رو پسندیدی؟ هرچیزی رو دوست نداری می‌تونی تغییر بدی.
- پسندیدم.
ویهان مدام سعی داشت بحث را کش دهد اما از سویی دیگر پاسخ‌های تک کلمه‌ای نصیبش می‌شد. به چشم‌های سبز رنگِ نغمه خیره شد؛ چیزی در چشم‌هایش بود.
چیزی که ویهان دید، اما به روی خودش نیاورد.
آدم وقتی کسی را سال‌ها دوست داشته باشد، سکوتش را هم یاد می‌گیرد. بعضی دلخوری‌ها نیازی به اخم ندارند؛ در مکث میان دو جمله جا می‌گیرند، در لبخندی که کمی دیرتر روی لب می‌نشیند، در دستی که بی‌اختیار از دستی دیگر فاصله می‌گیرد. ویهان آن تغییرهای کوچک را خوب می‌شناخت.
همان‌طور که با مهربانی نگاهش می‌کرد، با لحنی دلگرم‌کننده پرسید:
- چی‌شده؟
نغمه بلافاصله مسیرِ نگاهش را عوض کرد؛ چشمانش را دزدید و سریع پاسخ داد:
- هیچی.
ویهان پس از سکوتی کوتاه، دوباره پرسید:
- مطمئنی؟
- آره.
ویهان که پاسخِ او را جدی نگرفته بود، تنها به «باشه»ای کوتاه اکتفا کرد؛ نه اصرار و نه پرسشی دیگر. فقط دستش را برای بار آخر روی شکم او کشید و برخاست.
نغمه خوب می‌دانست ویهان حرفش را باور نکرده است و ویهان هم خوب می‌دانست که نغمه از چیزی دلخور است.
ویهان گلویش را صاف کرد و دستش را سوی نغمه دراز کرد.
- بریم شام؟ اگه دیر برسیم می‌ترسم مامان و طاهره دست به یکی کنن و امشب گشنه بمونیم!
نغمه حینی که با دستِ راست دستِ ویهان را می‌گرفت، دست چپش را نیز به دسته‌‌ی صندلی بند کرد و با خنده‌ای آرام گفت:
- تو فقط به فکر شِکَمتی!
ویهان حین کمک کردن به او، با شیطنت لب زد:
- من به فکر شکم سه نفرم نغمه خانم!
نغمه پس از بلند شدن، دستش را به کمرش گرفت و کنار ویهان ایستاد؛ با دیدن کت مشکی رنگی که هنوز هم روی دستِ ویهان بود، قدمی برداشت و خواست کت را از او بگیرد.
- بده من آویزونش…
اما واکنشِ عجیبِ ویهان باعث شد جمله‌اش نصفه و نیمه بماند؛ تقریبا با دستپاچگی کت را عقب کشید و از نغمه دور کرد. 
نغمه ایستاد و ابرویش بالا پرید؛ متعجب از واکنشِ او قدری پرسشی نگاهش کرد که ویهان بلافاصله گفت:
- خودم می‌ذارمش.

نغمه چیزی نگفت فقط نگاهش کرد؛ یک نگاهِ طولانی و پرسشگر. ویهان نگاهش را از او گرفت و کت را روی دستش مرتب کرد.
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا اون‌جوری نگام می‌کنی؟
نغمه لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ چون عجیب رفتار کردی.
ویهان خندید؛ خنده‌ای که کمی زیادی طبیعی به نظر می‌رسید.
- من؟ عجیب؟ خانوم، تو بارداری! من الان هرکاری کنم از نظرت عجیبه.
نغمه نگرانی‌اش را پشت چهره‌ای مزین شده با لبخند پنهان کرد و در کنار ویهان، مسیر را در پیش گرفتند. بین راه ویهان کت را سریع در اتاق خودشان نهاد و سپس هر دو آرام مشغول طی کردنِ پله‌های عمارت شدند.
پله‌ها زیر قدم‌های آرامشان یکی‌- یکی محو می‌شدند. صدای برخورد پاشنه‌ی کفش نغمه با سنگ‌های صیقلی، در سکوت نیمه‌گرم خانه می‌پیچید و ویهان بی‌آنکه حتی متوجه باشد، سرعت قدم‌هایش را با او تنظیم کرده بود؛ آن‌قدر آهسته که نغمه مجبور نباشد برای رسیدن به او قدم‌هایش را تند کند. دستش گاهی به نرده می‌رسید و گاهی بی‌اختیار روی شکمش می‌نشست؛ انگار آن موجود کوچک، حتی پیش از آنکه به دنیا بیاید، تمام حرکات مادرش را تحت فرمان خودش گرفته بود.
بوی غذا هرچه پایین‌تر می‌رفتند، غلیظ‌تر می‌شد؛ بوی برنج تازه‌دم، زعفران، خورش و ادویه‌هایی که در فضای بزرگ عمارت پیچیده و خانه را از آن سردی همیشگی بیرون کشیده بودند. خانه‌ی همایون با تمام شکوه و وسعتش، شب‌ها حال عجیبی داشت؛ انگار وقتی همه دور یک میز جمع می‌شدند، برای چند ساعت کوتاه فراموش می‌کرد که صاحبش مردی است که سال‌ها در تاریک‌ترین بخش‌های دنیا زندگی کرده و پسرش نیز همان مسیر را ادامه داده است.
وقتی به سالن غذاخوری رسیدند، همایون از قبل بالای میز نشسته بود.
مردی با قامتی استوار، موهای سفیدِ یک‌دست و صورتی که گذر سال‌ها نتوانسته بود از ابهتش کم کند. کنار او نسرین نشسته بود و نگاهش درست در همان لحظه‌ای که ویهان و نغمه وارد شدند، رویشان ثابت ماند. لبخندی آرام روی صورتش نشست.
ـ آها... بالاخره اومدن. ما داشتیم فکر می‌کردیم شام رو بدون شما شروع کنیم.
ویهان لبخند زد.
ـ ما که گفتیم میایم؛ شما چرا این‌قدر عجله دارید؟
- من عجله ندارم، غذای بیچاره از بس منتظر شما مونده سرد شده. بیا نغمه جان، بشین عزیزم.
ویهان پیش از آنکه نغمه صندلی‌اش را پیدا کند، جلو رفت و صندلی را برایش عقب کشید. نغمه نگاه کوتاهی به او انداخت و لبخند محوی زد.
ـ ممنون.
ویهان صبر کرد تا نغمه بنشیند، سپس صندلی خودش را کنار او کشید و نشست.
طاهره همان لحظه از کنار میز جلو آمد و شروع به کشیدن غذا برایشان کرد. قاشق بزرگ برنج را برداشت و با حوصله برای نغمه مقدار بیشتری کشید؛ بعد خورش را کنار بشقابش گذاشت و نگاهی مادرانه به او انداخت که نغمه با پلک زدنی از او تشکر کرد.
چند دقیقه‌ی اول، میز در سکوتی آرام غرق شد؛ سکوتی که تنها با صدای قاشق و چنگال و گاهی صدای کوتاه برخورد بشقاب‌ها شکسته می‌شد. نغمه آرام غذا می‌خورد و گاهی دستش را روی شکمش می‌کشید. ویهان بی‌اختیار حواسش به او بود؛ هر چند لقمه یک‌بار نگاهش می‌کرد، انگار مطمئن می‌شد هنوز حالش خوب است. نسرین این نگاه‌ها را می‌دید و همین نگاه‌ها، بیش از هر چیزی خوشحالش می‌کرد.
برای یک مادر، دیدن مردی که پسرش نامیده می‌شود و حالا تمام حواسش به همسر و مادر فرزندش است، چیزی شبیه آرامش بود؛ آرامشی که سال‌هاست میان ترس‌هایش دنبالش می‌گردد. اما پشت آن آرامش، نگرانی دیگری هم بود؛ نگرانی از شغلی که ویهان هنوز حاضر نبود از آن دست بکشد. نسرین خوب می‌دانست آدم وقتی وارد دنیای همایون می‌شود، بیرون آمدنش دیگر به سادگیِ قدم گذاشتن به داخلش نیست. آن دنیا شبیه باتلاق بود؛ هرچه بیشتر تقلا کنی، بیشتر فرو می‌روی.

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجم»

همایون قاشقش را کنار بشقاب گذاشت و نگاهش را به پسرش دوخت.
ـ کار چطوره؟
ویهان جرعه‌ای آب نوشید و بی‌آنکه نگاهش را بالا بیاورد، جواب داد:
ـ خوبه؛ می‌گذره.
هیچ خوش نداشت مسائل کاری را جلوی نغمه و‌ یا حتی نسرین بیان کند؛ همایون ابرویی بالا انداخت.
- همین؟
ویهان شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
ـ چیز خاصی نیست که بخوام تعریف کنم. چندتا پرونده بود، یه سری کار عقب افتاده داشتیم، جمع‌وجورشون کردیم.
نغمه قاشقش را آهسته روی بشقاب گذاشت؛ چند پرونده! همیشه همین بود. همیشه چند پرونده، چند کار، چند نفر که باید جابه‌جا می‌شدند، چند مدرک که باید ساخته می‌شدند و چند نام که قرار بود در جایی محو شوند و نام دیگری جای آن‌ها را بگیرد. نغمه هیچ‌وقت درباره‌ی جزئیات نمی‌پرسید؛ نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه چون می‌ترسید جوابش چیزی باشد که دیگر نتواند نشنیده بگیرد. بعضی حقیقت‌ها تا وقتی نام ندارند، قابل تحمل‌اند؛ کافی است یک بار شکل پیدا کنند تا دیگر نتوانی از ذهن بیرونشان کنی.
نسرین نگاه کوتاهی به نغمه انداخت و او را آنالیز کرد؛ نگاهی که بیشتر از یک جمله حرف داشت، اما چیزی نگفت.
ناگهان موبایل ویهان روی میز لرزید و صدای ویبره در سکوت میانشان پیچید. همه‌ی نگاه‌ها ناخودآگاه به سمت گوشی رفت.
ویهان دست از غذا خوردن کشید و نگاهی به صفحه‌ی موبایل انداخت. نام مخاطب همان‌طور برای چند ثانیه روی صفحه ماند.
چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ آن‌قدر کوتاه که شاید اگر کسی جز خانواده‌اش روبه‌رویش نشسته بود، متوجه نمی‌شد.
بعد تماس را قطع، سپس صفحه را خاموش کرد و گوشی را روی میز برگرداند. نغمه نگاهش کرد؛ نسرین هم همین‌طور و حتی همایون هم برای لحظه‌ای دست از غذا خوردم کشید؛ اما هیچ‌کس چیزی نگفت. سکوت، خودش سؤال شده بود.
در نهایت، همایون بالاخره پرسید:
ـ شاهین کجاست؟
ویهان قاشقش را برداشت و بدون آنکه عجله‌ای در حرکاتش دیده شود، گفت:
ـ چندتا کار بود که باید انجام می‌داد. مشغول اوناست. نمی‌دونم کی میاد.
همایون پوزخند زد.
ـ کار؟
سرش را کمی به عقب برد و خنده‌ی کوتاهی کرد.
ـ ببین کجا مشغول عیاشیه!
نسرین اخم کرد و رو به او تشر زد:
ـ همایون...
ـ چیه! پسر خودمه، می‌شناسمش.
نغمه چیزی نگفت، اما گوشه‌ی لبش از نارضایتی پایین رفت.
ویهان هم تنها لبخند محوی زد.
ـ واقعاً کار داشته بابا.
همایون خواست چیزی بگوید که دوباره صدای لرزش موبایل، میز را هم به لرزه درآورد؛ این بار بلندتر و واضح‌تر.
ویهان موبایل را در دست گرفت و چشم‌هایش آرام روی صفحه‌ی روشن گوشی نشست.
همه نگاه‌ها به سمت او برگشت اما این بار، نغمه نگاهش را از گوشی نگرفت.
انگار چیزی در آن صفحه بود که هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست چیست و ویهان، برای دومین بار، تماس را قطع کرد.
نغمه آرام قاشقش را برداشت و دوباره مشغول غذا خوردن شد؛ اما دیگر اشتهایی در کار نبود. فقط قاشق را در بشقاب جابه‌جا می‌کرد و وانمود می‌کرد حواسش به غذای روبه‌رویش است. غرور، گاهی همین است؛ آدم را وادار می‌کند حتی وقتی قلبش از سؤال پر شده، صورتش را آرام نگه دارد. نغمه از آن زن‌هایی نبود که با دیدن یک تماس ناشناس، شوهرش را بازخواست کنند یا با چند سؤال پی‌درپی پرده از چیزی بردارند. او ترجیح می‌داد سکوت کند و بگذارد آدم مقابلش خودش را لو بدهد. چون باور داشت حقیقت اگر واقعاً وجود داشته باشد، دیر یا زود از جایی بیرون می‌زند؛ حتی اگر صاحبش سال‌ها آن را پشت لبخند و دروغ پنهان کرده باشد.
همایون نگاهش را به پسرش دوخت. در چهره‌ی پیرمرد چیزی میان عصبانیت و نگرانی نشسته بود؛ آن نوع نگرانی‌ای که بیشتر از خشم آدم را پیر می‌کند. چون می‌دانست چیزی غیر عادی در پس تماس‌های پی‌در‌پی او بود، اخم‌آلود گفت:
- چند بار باید بهت بگم سر سفره، وسط شام و ناهار، تلفنت رو روی سایلنت بذار و تموم؟ کار اون‌قدر مهمه که نمی‌تونی یک وعده غذا رو بدون دغدغه با خانوادت سر کنی؟
جرعه‌ای آب نوشید و پس از تر شدن گلویش ادامه داد:
- تو الان دیگه فقط یه پسر جوون نیستی که هر کاری دلش خواست بکنه و برگرده خونه؛ زن داری، داری بچه‌دار میشی و مسئولیتت از خودت بزرگ‌تر شده. باید بفهمی کِی باید درِ کار رو ببندی و درِ خونه رو باز کنی!
ویهان آرام نفسش را بیرون داد و در جواب لب گشود:
- می‌دونم بابا! حواسم هست.
همایون با نگاه تندی گفت:
ـ امیدوارم واقعاً باشه.
ویهان این بار نگاهش را بالا آورد؛ چند لحظه پدر و پسر در سکوت به هم خیره ماندند. دو مرد از یک جنس؛ هر دو آشنا با تاریکی، اما یکی سال‌ها بود می‌خواست از آن بیرون بیاید و دیگری تازه داشت عمیق‌تر در آن فرو می‌رفت.
همایون با جدیت ادامه داد:
- حواست به شاهین هم باشه. این پسر باید بالاخره آدم بشه. تا کی می‌خواد هر شب دنبال این دختر و اون دختر راه بیفته؟ هرجا میری اسم یه نفر پشت سرشه. من نمی‌گم جوون نباشه، نمی‌گم زندگی نکنه، ولی آدمی که قرار باشه کنار تو کار کنه باید بفهمه چه موقع باید سرش به کار خودش باشه و…
صدای زنگ گوشی دوباره حرفش را برید؛ این بار ویهان حتی به صفحه نگاه هم نکرد. فقط چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست. انگار آخرین رشته‌ی صبرش هم کش آمده بود. دستش را روی میز گذاشت و گوشی را برداشت.
نغمه و همایون همزمان نگاهش کردندن؛ نسرین نیز بی‌اختیار دست از غذا کشید.
ویهان خیلی کوتاه گفت:
- ببخشید.
از جا بلند شد؛ صندلی را آرام عقب کشید و چند قدم از میز فاصله گرفت؛ آن‌قدر که خانواده‌اش، صدایش را نشنوند.
اما همین چند قدم کافی بود تا آن مردِ آرام و گرم و شوخ‌طبع، جایی پشت سر گذاشته شود.
ویهان به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد؛ نام «عرفان» روی آن افتاده بود. تماس را وصل کرد؛ صدایش پایین بود، اما خشونتی سرد و بی‌پرده در آن موج می‌زد.
ـ چند بار باید بهت بگم وقتی قطع می‌کنم، دوباره زنگ نزن؟
آن طرف خط صدای عرفان آمد:
- داداش قضیه‌ مهمه…
ویهان عصبی میان حرفش پرید:
- مهمه؟
نگاهش برای لحظه‌ای به میز شام افتاد؛ به نغمه که وانمود می‌کرد حواسش به بشقابش است، اما از آن فاصله هم می‌توانست بفهمد تمام توجهش به اوست. ویهان دوباره نگاهش را از میز گرفت.
ـ تو هنوز نمی‌دونی مهم یعنی چی، عرفان.
صدای عرفان دوباره از آن طرف خط آمد.
ـ اگه مهم نبود زنگ نمی‌زدم، به‌خدا...
ویهان فکش را منقبض کرد.
- به‌خدا و پیغمبر و هرچی که می‌پرستی قسم اگه یک‌بار دیگه بعد از قطع کردنم دوباره زنگ بزنی هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته.
- داداش جسد نیست!

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ششم»

ویهان برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.
انگار همان یک جمله، تمام عصبانیتی را که تا لحظه‌ای قبل در صدایش می‌جوشید، از ریشه خشکانده بود و جایش را به چیزی سردتر و خطرناک‌تر داده بود؛ ناباوری.
ابروهایش در هم رفت و نگاهش ناخودآگاه روی نقطه‌ای نامعلوم ثابت ماند.
ـ چی؟
عرفان آن‌طرف خط نفسش را با اضطراب بیرون داد.
ـ جسد نیست، ویهان. قبر رو کندیم، همه‌چیز آماده بود، ولی وقتی برگشتم... خالی بود.
چند ثانیه سکوت؛ صدای نفس‌های ویهان در گوشی پیچید و بعد، آرام و شمرده پرسید:
ـ یعنی چی خالیه؟
ـ یعنی هیچ‌کس اونجا نیست. نه جسد، نه شاهین.
ویهان دست آزادش را پشت گردنش کشید و سرش را پایین انداخت. آن آرامش کوتاه، بیشتر از هر فریادی ترسناک بود؛ چون خودش بهتر از هر کسی می‌دانست پشت سکوتش چه چیزی در حال شکل گرفتن است.
ـ عرفان... من این کار رو سپردم دست تو. یعنی چی نمی‌دونی جسد کجاست؟
صدای عرفان مضطرب‌تر شد.
ـ داداش، به خدا قسم کار رو درست انجام دادم. قبر کنده و آماده بود. همه‌چیز سر جاش بود. من دفن کردنش رو سپردم به شاهین. قرار بود شاهین جسد رو دفن کنه و کار…
ویهان با خشونت میان حرفش پرید:
ـ پس تو اونجا چه غلطی می‌کردی؟ کدوم گوری بودی که کار رو سپردی دست شاهین و خودت ول کردی رفتی؟ من به تو گفتم این قضیه تموم بشه، نگفتم یه تیکه‌ش رو انجام بده و بقیه‌ش رو بنداز گردن یکی دیگه!
ـ به خدا فقط یه لحظه رفتم و برگشتم. حتی فکرشم نمی‌کردم...
ـ فکر نمی‌کردی؟!
صدای ویهان بالا رفت؛ چند متر آن‌طرف‌تر، نغمه ناخودآگاه سرش را بلند کرد. حتی همایون که مشغول غذا خوردن بود، دست از حرکت نگه داشت. ویهان پشتش به آن‌ها بود و نمی‌دید که هر سه نفر حالا نگاهشان به قامتش دوخته شده است.
عرفان ادامه داد:
ـ به خدا قسم، وقتی برگشتم نه شاهین بود، نه جسد. چند بار هم به شاهین زنگ زدم، جواب نداد. اول فکر کردم شاید رفته دنبال یه کار دیگه، ولی وقتی دیدم خبری نشد، خودم برگشتم همون‌جا رو چک کردم. قبر کنده شده بود، آماده‌ی دفن... ولی خالی بود. هیچ اثری از جسد نبود.
ویهان فکش را محکم روی هم فشرد؛ در ذهنش، تکه‌های ماجرا با سرعتی دیوانه‌وار کنار هم می‌نشستند؛ جسدی که باید ناپدید می‌شد، قبری که آماده بود، شاهینی که حالا تلفنش را جواب نمی‌داد و عرفانی که ادعا می‌کرد فقط برای لحظه‌ای از محل دور شده. این دیگر یک اشتباه ساده نبود.
اشتباه، وقتی اتفاقی باشد، یک بار رخ می‌دهد؛ اما وقتی چند نفر، چند زمان و چند جای خالی کنار هم قرار بگیرند، دیگر نامش اشتباه نیست. نامش دردسر است!
ویهان آهسته پرسید:
- شاهین کجاست؟
- نمی‌دونم!
ویهان برای لحظه‌ای چشمانش را بست و سپس با خشم، اما طوری که صدایش به میز نرسد گفت:
ـ یه کار بهت سپردم، عرفان. یه کار! نه چیزی که نیاز به مغز اضافه داشته باشه. فقط قرار بود یه جسد از یه نقطه بره یه نقطه‌ی دیگه و برای همیشه دفن بشه. چطور تونستی حتی همین رو هم خراب کنی؟
ـ داداش...
ـ داداش نداریم! وقتی پای کار وسطه، من برات داداش نیستم، تو هم برای من رفیق نیستی. تو قراره کاری رو که بهت سپردم درست انجام بدی. همین!
عرفان چیزی نگفت.
ویهان برای چند لحظه سکوت کرد و سپس سرد و بی‌رحم گفت:
- قبر رو خالی نذار. دنبال شاهین هم بگرد. هرجایی که رفته، پیداش کن و اگه تا من رسیدم هنوز هیچ‌کدومتون جواب درست و حسابی برای این قضیه نداشتین، خودتون بهتر از من می‌دونین چه اتفاقی می‌افته.
ـ باشه، ولی...
ویهان دیگر گوش نداد و تماس را قطع کرد. چند ثانیه گوشی در دستش ماند؛ نگاهش روی صفحه‌ی خاموش گوشی خشک شده بود. بعد آهسته نفس عمیقی کشید و برگشت اما چیزی در چهره‌اش عوض شده بود. آن مردی که چند دقیقه پیش خندان کنارِ خانواده‌اش نشسته بود، دیگر پشت آن صورت نبود و درست همان لحظه که نگاهش به میز برگشت، چشم‌های نغمه را دید! نغمه مستقیم به او خیره شده بود؛ نگاهی پر از سؤال، پر از تردید و شاید هم کمی ترس!
ویهان چند ثانیه همان‌جا ایستاد. بعد انگار با تمام توانش آن چیزی را که در چهره‌اش نشسته بود، پس زد؛ شانه‌هایش را صاف کرد، نفس عمیقی کشید و گوشی را در جیبش گذاشت. وقتی به سمت میز برگشت، هیچ‌کس چیزی نپرسید. فقط نگاه‌ها دنبالش می‌آمدند.
ویهان صندلی‌اش را عقب کشید و نشست.
- معذرت می‌خوام.
همایون تکه گوشتی که ب چنگال زده بود را در دهان گذاشت و پرسید:
- مشکلی هست؟
ویهان قاشق و چنگالش را در دست گرفت و با اطمینان پاسخ داد:
- حل شدنیه.
نسرین که از چند دقیقه قبل سکوت کرده بود، سعی کرد فضای سنگین میز را کمی تغییر دهد.
ـ نغمه جان، غذات سرد شد.
نغمه نگاهش را از بشقاب بالا آورد.
- میل ندارم مامان.
نسرین ابروهایش را در هم کشید.
- مگه میشه دخترم؟ به فکر بچه‌ت باش! ما به یه دختر کوچولوی قوی نیاز داریم تا تیم‌مون تکمیل بشه و حریفِ سه تا مَردای این خونه بشیم.

ناگه فضای سنگین و جو ناآرام میز تغییر کرد و صدای تک‌خنده‌ی ویهان و همایون به گوش رسید؛ نغمه هم بعد از ساعاتی گوشه‌ی لب‌هایش به قصد خندیدن کش آمد.
- فقط امیدوارم به شاهین نره! اونجوری هیچکدوم از اعضای خونه حریفش نمی‌شن!
ویهان غذای جویده شده در دهانش را پایین فرستاد و در ادامه‌ی حرف نسرین لب زد:
- ورژنِ دخترونه‌ی شاهین خیلی ترسناکه!
نغمه این بار واقعاً خندید؛ خنده‌ای آرام و کوتاه، اما آن‌قدر صمیمی که برای چند ثانیه همه‌چیز را از یادِ ویهان برد. آن تماس لعنتی! حتی قبر خالی و شاهینی که معلوم نبود کجا ناپدید شده بود.
برای چند لحظه، ویهان فقط به نغمه نگاه کرد. به زنی که خنده‌اش می‌توانست تمام تاریکی‌های بیرون از این خانه را پشت در نگه دارد.
شاید برای همین بود که همیشه دلش می‌خواست وقتی وارد خانه می‌شود، هیچ‌چیز از آن دنیای بیرون را با خودش نیاورد. بیرون، آدم‌ها برای اسم و پول و رازهایشان می‌جنگیدند؛ اینجا اما نغمه بود، پدر و مادرش بودند و کودکی که هنوز به دنیا نیامده بود، اما از همین حالا جای خودش را میان قلب‌هایشان باز کرده بود.
در همان بین، ویهان هر چند ثانیه یک‌بار ناخودآگاه به ساعت نگاه می‌کرد. نغمه متوجه شد اما بار اول چیزی نگفت! بار دوم هم همین‌طور.
بار سوم، بالاخره آرام پرسید:
- منتظر چیزی هستی؟
ویهان درحالی که سعی می‌کرد آرامش چهره‌اش را حفظ کنه، تک کلمه‌ای پاسخ داد:
- نه.
نغمه تنها به تکان دادنِ سر اکتفا کرد که همان لحظه‌، خدمتکاری با لباسی مخصوص به رنگ سفید و آبی و کفش‌هایی سرمه‌ای رنگ که صدایشان پیش از خودِ او رسید، وارد سالن شد.
- ببخشید! نغمه خانم تلفن اتاق‌تون زنگ خورد؛ با شما کار دارن.

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتم»

نغمه لحظه‌ای به خدمتکار نگاه کرد؛ بعد چشم‌هایش آرام روی چهره‌ی اعضای خانواده چرخید. لبخند کم‌رنگی زد و دستش را روی لبه‌ی میز گذاشت.
ـ فکر کنم من دیگه سیر شدم. شما غذاتون رو بخورین، من یه سر میرم بالا.
نسرین بلافاصله گفت:
ـ همین؟ بازم که چیزی نخوردی!
نغمه لبخندش را کمی پررنگ‌تر کرد.
ـ خوردم مامان، جدی می‌گم. دیگه جا ندارم.
همایون هیچ این تماس‌های‌گاه و بی‌گاهِ سر میز را برای هیچکدام‌شان نمی‌پسندید، چیزی نگفت؛ تنها لحظه‌ای نگاهش را بلند کرد. 
نغمه نگاهی به ویهان انداخت و چون چهره‌ی سرشار از سوالِ او را دید، روی برگرداند؛ خیره به طاهره تشکری کوتاه بابت غذا به زبان آورد و در آخر، بلند لب زد:
- شبتون بخیر.
نسرین با مهربانی جوابش را داد و همایون هم سر تکان داد؛ اما ویهان کلافه از رفتارهایی که از نغمه بعید بود، نفسش را آهسته به بیرون فرستاد و چیزی نگفت. در نظرش نیاز بود صحبت کنند؛ هر چه سریع‌تر!
نغمه چند قدم از میز فاصله گرفته بود که پیش از رسیدن به راه پله، خدمتکار را صدا زد.
- راستی…
خدمتکار برگشت.
ـ بله خانم؟
نغمه مکث کوتاهی کرد و پرسید:
ـ کی زنگ زده؟
خدمتکار چینی به ابروهایش انداخت و‌ پاسخ داد:
- گفتن روانشناستون هستن؛ خانم رادمنش.
نغمه سری به نشانه‌ی تشکر تکان داد و در راه پله قدم نهاد؛ از کنار پله‌ها گذشت و قدم‌هایش را آرام‌تر کرد. خانه دوباره به سکوت همیشگی‌اش برگشته بود؛ همان سکوتی که شب‌ها روی راهروهای بلند می‌نشست و صدای قدم‌ها را چند برابر می‌کرد.
پس از چند دقیقه، که آرام و شمرده- شمرده پله‌ها را طی کرده بود، به اتاق رسید؛ دستش را سوی تلفنی که روی میزِ کار ویهان بود، برد و پس از نهادنِ آن نزدیک گوشش، آرام لب زد:
- الو؟
صدای زن از آن طرف خط آمد؛ آرام، رسمی و محتاط.
- سلام خانم فرهمند، بد موقع که مزاحم‌تون نشدم؟
نغمه صندلی را عقب کشید و حین نشستن پاسخ داد:
- نه، اصلا!
زن پس از مکث کوتاهی گفت:
- خودتون گفتید نیاز به صحبت دارید و هر ساعتی که اوکی بود تماس بگیرم. الان مایلید صحبت کنید؟
نغمه صدای جا به جا شدن کاغذهایی را از آن سوی خط شنید.
- بله، کاملا.
نگاهش پایین افتاد؛ روی شکمش، روی دستی که بی‌اختیار روی آن قرار گرفته بود.
- پس شروع می‌کنیم.
***
کمی دورتر از آن خانه‌ی آرام و مجلل، جایی در دل شهر بود که هیچ تابلویی نامش را فریاد نمی‌زد. ورودی باریکی در انتهای یک کوچه‌ی تاریک، راهی بود به زیرزمین؛ جایی که صدای موسیقیِ سنگین از پشت دیوارهای ضخیم بیرون می‌زد و چراغ‌های کم‌نور و چشمک‌زن، چهره‌ها را در سایه‌هایی مبهم فرو می‌بردند.
کاباره‌ای زیرزمینی و غیرقانونی؛ پناهگاهی برای آدم‌هایی که ترجیح می‌دادند بعضی شب‌ها را جایی بگذرانند که کسی درباره‌ی اسم و گذشته‌شان سؤال نکند. دود در هوا معلق بود و موسیقی، بلندتر از آن می‌نواخت که صدای فکر کردن کسی شنیده شود.
شاهین گوشه‌ای از سالن لم داده بود؛ چند دکمه‌ی بالاییِ پیرانش باز بود و لیوانی روی میز مقابلش قرار داشت. سیگار میان انگشتانش دود می‌کرد و دو دختر جوان در فاصله‌ای نزدیک کنارش نشسته بودند؛ سمتِ راستی دختری بود با لباسی کوتاه، دکلته و قرمز با موهایی باز، بلند و مشکی که تا پایین کمرش می‌رسید.
و‌ سمت چپی دختری بلوند با موهای نسبتا کوتاه و پیراهنی مشکی که تا بالای زانوانش می‌رسید. هردو با صدای موسیقیِ بلند، درباره‌ی چیزی می‌خندیدند و شاهین نیز سخاوتمندانه نگاهش را با لبخند میانِ عشوه‌های آن دو دختر تقسیم می‌کرد.
موبایلش آن طرف تر روی مبل قرمز رنگی که روی آن نشسته بودند افتاده بود اما شاهین چندان توجهی به آن نمی‌کرد. صفحه‌ی خاموشش چندین بار روشن شده بود؛ نام یک نفر، بعد دوباره همان نام، و باز هم همان نام…
با قرار گرفتنِ دست شاهین پشت کمر دخترکِ مو مشکی، اویی که شاهد روشن شدن صفحه‌ی موبایل شاهین بود، دستش را آرام به سمت موبایل برد و آن را سایلنت کرد؛ سپس آرام فاصله‌اش را با شاهینی که حال، سیگارِ نیمه سوخته‌اش به فیلتر رسیده بود، کم کرد.
دخترکِ دیگر، لیوانِ شیشه‌ای نیمه پُری که در دست داشت را سوی شاهین گرفت و با دست دیگرش، ته مانده‌ی فیلترِ سیگار را از روی لبانِ او برداشت.
شاهین با ابرویی بالا پریده و لبخندی عمیق، به رژ لب به جا مانده روی لیوان خیره شد و از همان طرف، لاجرعه محتویات تلخ و گزنده‌ی لیوان را نوشید.
عرفان از سویی دیگر، قبر را با خاک‌های کنار ریخته شده پر کرده بود و برای هزارمین بار با استرس شماره‌ی شاهین را می‌گرفت؛ پس از شنیدن بوق‌های متعدد، بیل را در خاک فرو کرد و موبایل را پایین آورد.
- خدا لعنتت کنه شاهین؛ الحق که بی‌عرضه‌ی دوعالمی!
اما شاهین در عالم دیگری سِیر می‌کرد؛ سیگارِ درون دستِ دخترکِ مو بلوند، میانِ لبانِ شاهین گرفتار شد. دختر دیگری، قدری جلوتر آمد و با نزدیک کردنِ صورتش به صورتِ او، فندک را با دل‌ربایی بالا آورد و چون دست دیگرش را برای حفظِ شعله‌ی آتش کنارِ آن نگه داشته بود، آتش را به ابتدای سیگار رساند.
شاهین بی‌آنکه نگاهش را از اجزای چهره‌ی دخترک بگیرد، پُک عمیقی زد و چون سیگار را با گوشه‌ی لبش نگه داشته بود، دود را از سویی دیگر خارج کرد؛ دستش دور کمر دختر قفل‌تر شد و نگاهش روی لبانِ قرمز رنگِ او ثابت ماند.
سر  کج کرد، سیگار را میان انگشتانش گرفت و بی‌آنکه نگاهش را بدزدد، قدری سرش را جلوتر برد اما پیش از آن‌که دخترک فرصتِ همراهی داشته باشد، موهای بلند و مشکی رنگش میانِ انگشتانِ ظریف و دخترانه‌ای اسیر شد.

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتم»

دخترک با تکانی ناگهانی عقب کشیده شد و جیغ دردمندی از میانِ لبانش خارج شد؛ صدای موسیقی هنوز بلند بود، آدم‌ها هنوز می‌خندیدند و نورهای رنگی همچنان روی دیوارها می‌رقصیدند؛ اما برای شاهین، انگار تمام آن هیاهو در یک لحظه پشت دیواری ضخیم فرو رفت.
نگاهش بالا آمد؛ دستی که موهای دختر را گرفته بود متلعق به شخصی آشنا بود. با شنیدنِ جیغِ مجدد دختر، موهایش را بیشتر کشید و محتویاتِ لیوانِ پُری که در دست دیگر داشت را رویش خالی کرد. سپس با فشاری کوتاه رو به جلو موهای او را رها کرد. شاهین که قدری از دختر فاصله گرفته بود، بی‌توجه به چهره‌ی متعجب، دهانِ باز مانده‌ و موهایی خیس که به پیشانی‌اش چسبیده بودند، آرام برخاست؛ رو به دختری که چشمان قهوه‌ای رنگش به خون نشسته بود و چهره‌اش خواهانِ توضیح بود، با آرامش لب زد: 
- به- به ببین کی اینجاست! 
با اخمی ساختگی نگاهی به دخترکِ بیچاره‌ای که کنارش نشسته بود انداخت و پرسید:
- مشکل چیه؟
دخترک که از آرامشِ او خونش به جوش آمده بود، ابرو درهم کشید و بی توجه به افرادی که کمی آن طرف‌تر مشغولِ رقص بودند، تقریبا فریاد زد:
- مشکلم اینه که هر بار چشم ازت برمی‌دارم بعدش باید از بغل یه دختر دیگه جمعت کنم شاهین!
شاهین چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ نه از آن نگاه‌هایی که آدم را به فکر فرو می‌برند، نه از آن‌هایی که نشانی از پشیمانی دارند؛ نگاهش بیشتر شبیه مردی بود که دارد بین خنده کردن و جدی گرفتنِ حرفی که شنیده، انتخاب می‌کند. گوشه‌ی لبش بالا رفت و دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد.
ـ خب... جمعم کردی دیگه.
نفس با ناباوری پلک زد. به دلیل صدای بلندِ آهنگ، هردو مجبور بودند قدری بلندتر از حالت معمول صحبت کنند.
- همین؟! من دارم بهت می‌گم هر بار میام سراغت، یه نفر دیگه کنارت نشسته، بعد تو وایسادی جلوم جوری نگاهم می‌کنی که انگار دارم درباره‌ی آب‌ وهوای امشب حرف می‌زنم!
شاهین لبخندش را محوتر کرد.
ـ نفس، اومدی دعوا راه بندازی؟
ـ نه، اومدم بالاخره یک‌بار حرف بزنم.
صدایش دیگر بلند نبود؛ اما چیزی در آرام شدنش وجود داشت که از فریاد قبلی خطرناک‌تر بود. انگار تمام آن خشم، راه خودش را از میان صدایش پیدا کرده و حالا آرام‌تر، اما عمیق‌تر بیرون می‌آمد.
ـ چون خسته شدم، شاهین.
شاهین آه کوتاهی کشید و نگاهی به اطراف انداخت؛ چشمانش اندکی تار می‌دید و پاهایش سست شده بود. گویی آن ماده‌ی تلخ تاثیرش را روی او گذاشته بود.
ـ این نمایش رو تموم کن!
چشمان نفس گرد شد.
ـ نمایش؟
شاهین قدری خم شد تا صدایش میان موسیقی گم نشود.
ـ آره، نمایش! تو از اول می‌دونستی من چه آدمیم.
همین یک جمله کافی بود تا چیزی در صورت نفس فرو بریزد! چون شاهین راست می‌گفت؛ او را از روز اول می‌شناخت. می‌دانست اهل تعهدهای طولانی و حرف‌های قشنگ نیست. می‌دانست دلش برای ماندن در یک جا ساخته نشده. می‌دانست هر شبش می‌تواند شبیه شب قبل نباشد و با این حال، هر بار که نفس برمی‌گشت، شاهین همان آدمی بود که می‌توانست با چند کلمه، تمام دلخوری‌هایش را تبدیل به شک و عذاب وجدان کند؛ طوری که آخر شب، به جای آن‌که از شاهین ناراحت باشد، خودش را سرزنش کند که شاید زیادی توقع داشته است. نفس لب‌هایش را روی هم فشرد.
ـ آره... می‌دونستم چه آدمی هستی.
- پس داری سختش می‌کنی نفس!
نفس، دندان‌هایش را روی هم فشرد؛ دم عمیقی کشید و همه‌ی جسارتش را یک‌جا جمع کرد.
- فکر می‌کردم برای من تغییر می‌کنی، اما اشتباه می‌کردم؛ دیگه تموم شد!
این بار لبخند شاهین برای یک لحظه محو شد، اما فقط برای یک لحظه. بعد دوباره همان چهره‌ی بی‌خیال را به خودش گرفت.
- نفس!
نفس بی توجه به او، چرخید تا برود؛ اما هنوز دو قدم برنداشته بود که انگشتان شاهین دور مچ دستش نشست.
- صبر کن.
نفس سعی کرد دستش را عقب بکشد اما چندان موفق نشد.
- ولم کن!
شاهین بی‌توجه به مقاومتش، او را چند قدم به سمت راهروی خلوت‌تری کشاند؛ جایی که نورهای سالن کمتر به آن می‌رسید و صدای موسیقی، دورتر و خفه‌تر شنیده می‌شد. سپس او را سمت دیوار هدایت کرد و چون کمر دخترک به دیوار رسید، دستش را رها کرد و رو‌به‌روی او ایستاد.
- چی‌کار می‌کنی؟
- داری اشتباه می‌کنی!
نفس همان‌طور که برای دیدن چهره‌ی او قدری سر بلند کرده بود، خندید؛ خنده‌ای کوتاه و تلخ.
- من؟
شاهین خیره به چشمانِ درشت و تیره رنگِ او، قدمِ کوتاهی جلو آمد و پاسخ داد:
- آره، تو!
نفس خودش را بیشتر به دیوارِ پشت سر چسباند و با حرص لب زد:
- من اشتباه می‌کنم که نمی‌خوام بیشتر از این تحقیر بشم؟
- تحقیر؟
شاهین سرش را کمی کج کرد و پایین‌تر آورد؛ پس از مکثی کوتاه، درحالی که نگاهش بین تمام اجزای صورت دختر می‌چرخید، آرام پرسید:
- ـ نفس، تو واقعاً فکر می‌کنی من هر شب میام دنبال آدم جدید چون از تو بهتر پیدا کردم؟
سکوت کرد و بعد آرام‌تر ادامه داد:
ـ من کی رو پیدا کنم مثل تو؟
نفس نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
شاهین قدم دیگری جلو آمد و فاصله‌ی بینشان را تقریبا به صفر رساند.
ـ من کی رو پیدا کنم که این‌قدر منو بشناسه؟ کی رو پیدا کنم که اخلاق گندم و تحمل کنه؟ کی رو پیدا کنم که با یه نگاه بفهمه منِ احمق چه مرگمه؟
صدایش نرم شده بود؛ همان صدایی که خوب بلد بود آدم را درست در لحظه‌ای که باید می‌رفت، نگه دارد.
ـ فکر کردی من نمی‌دونم چند بار اذیتت کردم؟
فاصله‌اش به قدری کم بود که نفس‌هایش پوست صورت دخترک را قلقلک می‌داد.

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت نهم»

- می‌دونم نفس.
نفس نگاهش را از چهره‌ی او گرفت و چون قصد داشت اشکِ جمع شده در چشمانش را مخفی کند، سمتی دیگر را نگریست.
- چرا هر دفعه این‌کار رو می‌کنی؟
شاهین جواب آماده‌ای برای این سؤال نداشت. یا شاید داشت و فقط آن‌قدر برایش اهمیتی نداشت که حقیقت را بگوید. برای همین دستش را بالا آورد و با همان اعتمادبه‌نفسی که انگار تمام دنیا باید حرفش را باور کند، گفت:
ـ چون احمقم! ولی احمقی که تو هنوز دوستش داری.
نفس خواست چیزی بگوید، اما کلمات پشت لب‌هایش ماندند. شاهین همان لحظه را غنیمت شمرد.
ـ ببین، من نمیگم آدم خوبی‌ام، نیستم. خودت بهتر از هر کسی می‌دونی.
مکثی کرد و نگاهش را روی صورت نفس نگه داشت.
ـ ولی این و می‌دونم که هیچ‌کس مثل تو من و نمی‌فهمه.
و شاید بدترین قسمت ماجرا همین بود؛ شاهین می‌دانست کدام جمله را باید بگوید. می‌دانست کدام نقطه از قلب نفس هنوز سالم مانده و دقیقاً همان‌جا دست می‌گذاشت. نه از سر عشق، نه از ترس از دست دادن؛ بیشتر از سر عادت. عادت به این‌که نفس همیشه برگردد، همیشه ببخشد و همیشه جایی میان تمام بی‌قیدی‌های او، برایش یک جای امن باقی بگذارد. نفس آهسته نفسش را بیرون داد.
ـ نامرد.
شاهین لبخند کجی زد که در ادامه از او شنید.
ـ ازت متنفرم.
ـ می‌دونم.
نفس بالاخره لبخند خیلی محوی زد؛ بیشتر از سر درماندگی تا خوشحالی. شاهین نگاهش کرد و انگار مطمئن شد طوفان خوابیده است. قدری نزدیک‌تر شد که نفس ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. نفس‌ِ شاهین بوی تند الکل می‌داد.
شاهین با ابروهایی بالا پریده، این‌بار دستش را آرام بالا آورد، اما نفس ممانعتی نکرد. شاهین با پشت انگشتانش گونه‌ی او را لمس کرد و چند تار موی ریخته روی صورتش را کنار زد. نفس چشم‌هایش را پایین انداخت. همان یک حرکت کافی بود تا شاهین بفهمد دوباره توانسته است فاصله‌ای را که میانشان افتاده بود، کم کند.اما پیش از آن‌که حرف دیگری میانشان رد و بدل شود، نفس ناگهان نگاهش را بالا آورد.
- شاهین…
نگاهش روی زخم‌های نسبتا عمیق و تازه که روی گردن شاهین بود و تا زیر لباسش ادامه داشت، ثابت ماند.
- این… اینا چیه؟
شاهین رد نگاه او را دنبال کرد و بی تفاوت سری تکان داد.
- چیزی نیست، یادگارِ وثوقیه!
نفس با شنیدن این نام با چشمانی گرد شده به او نگریست.
- چی؟ 
شاهین تلو خورد و قدری عقب رفت.
- بابات امشب قصد جونم رو کرده بود، نفس وثوقی!
***
صدای خانم رادمنش از آن سوی خط، آرام‌تر از همیشه شنیده می‌شد.
ـ پس فعلاً همین کاری که گفتیم رو ادامه بدین. سعی کنین قبل از اینکه درباره‌ی هر چیزی نتیجه‌گیری کنین، به خودتون فرصت بدین که مطمئن بشین برداشتتون درست بوده.
نغمه دستش را روی دسته‌ی صندلی گذاشته بود و نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم روی فرش خیره مانده بود.
ـ فکر کنم حق با شماست.
مکث کوتاهی کرد.
ـ شاید واقعاً یه مقدار زیادی حساس شدم.
ـ حساس بودن با بی‌دلیل نگران شدن فرق داره، خانم فرهمند. مهم اینه که اجازه ندین نگرانی براتون تصمیم بگیره.
نغمه لبخند کم‌رنگی زد.
ـ متوجه شدم.
چند ثانیه سکوت میانشان ماند.
ـ پس فعلاً استراحت کنین. هر اتفاقی هم افتاد، لازم نیست همون لحظه براش جواب پیدا کنین.
نغمه آهسته گفت:
ـ ممنونم که وقت گذاشتین.
ـ خواهش می‌کنم. مراقب خودتون باشین.
ـ شما هم همین‌طور. خداحافظ.
تماس که قطع شد، نغمه گوشی را آرام روی میز گذاشت و چند لحظه همان‌طور بی‌حرکت ماند.
انگار تمام حرف‌هایی که در طول آن مکالمه گفته بود، حالا دوباره در ذهنش از اول مرور می‌شدند. شاید واقعاً زیادی حساس شده بود.
شاید آن سکوت‌های ویهان، آن تماس‌های مکرر، آن نگاه‌هایی که گاهی بی‌دلیل از او می‌دزدید، هیچ معنای خاصی نداشتند.
شاید ذهن خودش از میان اتفاقات عادی، چیزهایی می‌ساخت که وجود خارجی نداشتند.
نغمه نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد. نگاهش ناخودآگاه در اتاق چرخید. همه‌چیز سر جای خودش بود. میز کار ویهان، کتاب‌هایی که همیشه با وسواس کنار هم می‌چید، ساعت روی میز، تخت مرتب و پرده‌هایی که نسیم کمی تکانشان می‌داد. اما درست زمانی که می‌خواست از اتاق بیرون برود، چشمش روی چیزی ثابت ماند.
کت ویهان! چند قدم آن‌طرف‌تر، داخل حمام شیشه‌ای اتاق، روی روشویی افتاده بود.
نغمه ابروهایش را درهم کشید؛ همان کتی که ساعتی پیش دست ویهان دیده بود. اما چیزی در جای قرار گرفتنش عجیب بود. نغمه چند لحظه به کت خیره ماند. بعد نگاهش را به سمت در اتاق برد؛ بسته بود.
دوباره به کت نگاه کرد.
ـ نغمه... تو دیگه زیادی حساس شدی.
زیر لب این جمله را گفت؛ انگار می‌خواست با صدای خودش، فکرهایش را ساکت کند اما کنجکاوی، آرام‌تر از ترس بود و سمج‌تر از منطق.
چند قدم به سمت حمام برداشت و دستش روی دستگیره‌ی در شیشه‌ای نشست.
قدری مکث کرد و بعد در را باز کرد. هوای خنک حمام به صورتش خورد. آرام کت را از روی روشویی برداشت. سنگین نبود. همان کت همیشگی ویهان بود؛ مشکی، مرتب و بدون هیچ نشانه‌ی عجیبی. نغمه آن را کمی بالا آورد و با دقت نگاهش کرد. یقه، آستین‌ها، جیب‌ها، همه‌چیز عادی بود. حتی بوی آشنای عطر ویهان را می‌داد.
لب‌های نغمه کمی جمع شد.
ـ دیدی؟
انگار داشت خودش را سرزنش می‌کرد.
ـ هیچی نیست.
کت را پایین آورد تا سرجایش بگذارد اما درست در همان لحظه، چیزی نگاهش را متوقف کرد. چند قطره‌ی تیره روی قسمت جلویی پارچه نشسته بود. نغمه بی‌حرکت ماند و چند ثانیه فقط نگاه کرد. لکه‌ها نه آن‌قدر زیاد بودند که بتواند فوراً نتیجه‌ای بگیرد، نه آن‌قدر کم که بتواند نادیده‌شان بگیرد. انگشتش آرام به سمت پارچه رفت، اما پیش از لمس کردنش، دستش در هوا متوقف شد. قلبش یک ضربه محکم‌تر زد و نگاهش دوباره روی لکه‌ها نشست.
این بار دیگر خبری از آن اطمینان چند لحظه‌ی قبل نبود. فقط یک سؤال در ذهنش شکل گرفته بود. لکه‌های خون روی کت ویهان برای چه کسی بود؟

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت دهم»

نغمه چند ثانیه همان‌طور بی‌حرکت ماند؛ نگاهش روی لکه‌ها خشک شده بود و انگار مغزش حاضر نبود چیزی را که چشم‌هایش دیده بودند، بپذیرد. شاید اگر کمی بیشتر نگاه می‌کرد، رنگشان عوض می‌شد. شاید اگر پلک می‌زد، همه‌چیز محو می‌شد و آن چند قطره‌ی تیره دیگر آنجا نبودند.
آهسته کت را پایین آورد؛ دستش سرد شده بود. احساس ناخوشایندی از جایی نامعلوم درون سینه‌اش بالا آمد و درست همان لحظه، درد تیزی در قسمت پایین شکمش پیچید. لب‌هایش از هم باز شد و ناخودآگاه دست دیگرش را روی شکمش گذاشت.
نفسش برای چند لحظه بند آمد؛ درد کوتاه بود، اما همان اندازه کافی بود تا ترسی عمیق‌تر از قبل در وجودش بنشیند.
سعی کرد نفس عمیقی بکشد، اما نگاهش دوباره به کت برگشت؛ در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق آمد.
ـ نغمه؟
صدای ویهان بود! اما نغمه حتی با شنیدن صدای او برنگشت.
ویهان وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
ـ کجایی؟ چند دقیقه‌ست دارم صدات...
چند قدم جلو آمد اما جمله‌اش نیمه‌کاره ماند. چشم‌هایش روی کت مشکی‌رنگی ثابت ماند که میان دست نغمه قرار داشت.
برای چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند؛ ویهان همان‌جا ایستاد. تمام آرامشی که تا چند لحظه قبل در چهره‌اش بود، برای یک لحظه کنار رفت. نگاهش از کت به صورت نغمه رسید؛ به رنگِ پریده‌ی صورتش، به دستی که روی شکمش گذاشته بود و بعد دوباره به لکه‌های روی لباس خودش.
- چی‌کار می‌کنی؟
صدای ویهان آرام بود، اما آن آرامش بیش از آنکه طبیعی باشد، شبیه تلاشی برای کنترل خودش بود؛ نغمه بالاخره سرش را بلند کرد. چشم‌هایش پر از سؤال بود. کت را کمی بالا آورد.
ـ این چیه؟
ویهان تنها قدمی جلوتر آمد، اما جواب نداد.
ـ ویهان...
اما ویهان گویی در ذهنش به دنبال پاسخی مناسب می‌گشت؛ درست و منطقی.
ـ این چیه؟
ویهان در نهایت نگاهش را از کت گرفت و تنها چیزی که آن لحظه به ذهنش می‌رسید را ادا کرد:
ـ چیزی نیست.
نغمه با ناباوری خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌جان.
ـ چیزی نیست؟
ویهان قدمی دیگر جلو آمد و با ملایمت تکرار کرد:
ـ گفتم چیزی نیست، نغمه.
ـ پس اینا چیه؟
صدایش کمی بالاتر رفت.
ـ این لکه‌ها چیه؟
ویهان دستش را جلو آورد و گفت:
ـ بدش به من!
نغمه ناخودآگاه یک قدم عقب رفت که ویهان هم ایستاد.
ـ نغمه.
با لرزشی که آشکاراً در صدایش دیده می‌شد، لب زد:
ـ جوابم رو بده! این خونِ کیه؟
ویهان چیزی نگفت و همین سکوت، برای نغمه از هر جوابی ترسناک‌تر بود. نفس عمیقی کشید، چشم‌هایش را بست و دوباره باز کرد.
ـ تو...
کلمات روی لب‌هایش لرزیدند.
ـ تو به کسی آسیب زدی؟
ویهان فکش را منقبض کرد؛ هرکاری که کرده بود نمی‌توانست راجبش به نغمه دروغ بگوید.
نغمه هم، درحالی که بغض باعث لرزش صدایش می‌شد کت را قدری بالا گرفت و با لحنی بلند و سرشار از حرص ادامه داد:
ـ تو گفتی کار داری، گفتی دیر میای. من هی با خودم گفتم چیزی نیست، نباید شک کنم، نباید به هر چیزی معنی بدم...
نفسش لرزید.
ـ روانشناسم همین و گفت. گفت قبل از اینکه درباره‌ی چیزی نتیجه‌گیری کنم، مطمئن بشم برداشت درستی دارم.
کت را محکم‌تر در دست گرفت و تقریبا فریاد زد:
ـ حالا تو بهم بگو من درباره‌ی این چی رو اشتباه فهمیدم؟
ویهان، کلافه قدری جلو آمد و گفت:
- من کسی رو نکشتم!
نغمه برای لحظه‌ای خشک شد؛ همین یک جمله کافی بود تا اشک‌هایش راهِ خروج خود را پیدا کنند.
ـ من حتی نگفتم کسی رو کشتی.
ویهان چیزی نگفت که نغمه با صدایی آرام‌تر، اما پر از ترس گفت:
ـ خودت گفتی!
پس از آن سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
ویهان نگاهش را پایین انداخت و نغمه هم انگار تازه داشت تکه‌های پازل را کنار هم می‌گذاشت.
- تو یکی و کشتی.
ویهان چشمانش را لحظه‌ای بست و سرش را پایین انداخت؛ نغمه که انکاری از سوی او ندید، با لحنی آرام اما ناباور ادامه داد:
- باورم نمیشه! جونِ یه آدم رو گرفتی بعدش انقدر راحت برگشتی خونه… گل خریدی… نشستی شام می‌خوری… نمی‌فهمم، چطوری؟ من با کی ازدواج کردم ویهان؟ یه قاتل؟
ویهان کلافه نفس عمیقی کشید و در جوابِ چهره‌ی متحیرِ او لب زد:
- قرار نبود این‌جوری بشه!
نغمه چند قدیمی جلوتر آمد و با اخمی غلیظ پرسید:
- قرار نبود؟
- می‌خواست به شاهین صدمه بزنه، وظیفه‌ی من اینه که از خانواده‌ام محافظت کنم نغمه؛ و بخاطرش هرکاری می‌کنم!
نغمه در دل آرزو می‌کرد ندامتی از سوی او ببیند؛ اما ویهان با حرف‌هایی که زده بود کاملا واضح اعلام کرده بود که هیچ پشیمانی‌ای در دل حس نمی‌کند.
نغمه چشم‌هایش را بست؛ درد خفیفی دوباره در شکمش پیچید و دستش را روی آن گذاشت که ویهان فوراً متوجه شد.
- بشین نغمه!
سعی داشت سراسیمه سوی او حرکت کند اما با بلند شدنِ دستِ نغمه از حرکت ایستاد.
- نه.
ویهان با چهره‌ای مخلوط از ترس و نگرانی بلافاصله پاسخ داد:
- حالت خوب نیست!
- من منتظرت بودم.
ویهان کمی مکث کرد و با همان چهره، منتظرِ ادامه‌ی حرفش ماند؛ نغمه آب دهانش را آهسته قورت داد و درحالی که نفس کشیدن برایش دشوار شده بود، با بغض ادامه داد:
- من منتظرت بودم، ویهان! نه برای اینکه وقتی برمی‌گردی، بفهمم کجا بودی و با کی بودی. منتظرت بودم که سالم برگردی خونه؛ همین.
ویهان چیزی نگفت و تنها در سکوت به چشمانِ سبز رنگِ نغمه خیره شد.
- تو میگی کارت محافظت از خانوادته ولی من نمی‌فهمم چرا کاری که هر روز انجام میدی، باید ما رو بیشتر از همیشه تو خطر بندازه.
ویهان اخم کرد و پاسخ داد:
ـ من کاری نمی‌کنم که شما در خطر باشین.
نغمه این‌بار بی‌تردید لب زد:
ـ می‌کنی! منم هر بار که از این خونه میری بیرون، نمی‌دونم برمی‌گردی یا نه. هر بار که تلفنم زنگ می‌خوره، نمی‌دونم قراره چه خبری بشنوم. هر بار که دیر می‌کنی، باید با خودم بجنگم که فکر نکنم اتفاقی برات افتاده.
ـ نغمه...
ـ تو خودت خانواد‌ت رو وارد این زندگی کردی، ویهان.
ویهان ساکت ماند و هیچ نگفت که نغمه پس از مکث کوتاهی ادامه داد:
ـ بعد اسمش رو هم گذاشتی محافظت.

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 2
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت یازدهم»

ویهان چند ثانیه در سکوت به او نگاه کرد؛ انگار جمله‌ی آخر نغمه، جایی عمیق‌تر از تمام حرف‌های قبلی نشسته بود. اخمش هنوز میان ابروهایش بود، اما پشت آن اخم چیزی تغییر کرده بود؛ چیزی شبیه زخمی که هنوز باز نشده، اما آدم می‌داند اگر دست رویش بگذارد، درد خواهد گرفت. چند ثانیه‌ای همان‌طور ماند و سپس آرام گفت:
ـ یه جوری رفتار می‌کنی انگار منو نمی‌شناسی نغمه.
نغمه با نفس‌هایی که سخت از سینه‌اش بیرون می‌آمدند، نگاهش را از او گرفت که ویهان یک قدم جلو آمد و ادامه داد:
ـ انگار تازه امروز فهمیدی من کی‌ام، انگار تازه فهمیدی چه کاری انجام میدم، با چه آدم‌هایی سر و کله می‌زنم و چه جور زندگی‌ای دارم.
نغمه پس از فشردنِ پلک‌هایش روی هم، مسیر را برای خروج قطره‌هایش اشکش هموار کرد.
- می‌دونستم.
ویهان پس از پاسخِ نغمه با لحنی قاطع تر تایید کرد:
- می‌دونستی! معلومه می‌دونستی نغمه.
نغمه سرش را بلند کرد؛ با نگاهی خیس به چهره‌ی ویهان خیره شد و تنها به سخنانِ او‌ گوش سپرد.
- تو می‌دونستی من آدم معمولی‌ای نیستم، نغمه! می‌دونستی گذشتم تمیز نیست، می‌دونستی پدرم چه کاره بوده، می‌دونستی بعد از اون منم راهش رو انتخاب کردم! چون من هیچ‌وقت این چیزا رو ازت قایم نکردم. من همون ویهانم! پس چرا الان جوری رفتار می‌کنی که انگار یه غریبه‌ام؟
نغمه برای چند لحظه چیزی نگفت؛ چون جوابش ساده نبود. او ویهان را می‌شناخت؛ یا دست‌کم فکر می‌کرد می‌شناسد.
مردی که شب‌ها دیر به خانه برمی‌گشت اما درب اتاق را آنقدر آهسته باز می‌کرد تا خواب نغمه را به هم نزند، مردی که صبح‌ها پیش از رفتن، دستی روی موهایش می‌کشید، مردی که وقتی فهمید قرار است پدر شود، برای اولین بار آن‌قدر طولانی سکوت کرد که نغمه خیال کرد حرفی برای گفتن ندارد؛ غافل از اینکه بعضی خوشحالی‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که کلمات در برابرشان کوچک می‌شوند. آن ویهان را می‌شناخت.
اما مردی که امشب روبه‌رویش ایستاده بود، کسی بود که با خونسردی درباره‌ی گرفتن جان یک آدم حرف می‌زد و بعد نامش را «محافظت از خانواده» می‌گذاشت. نغمه آهسته گفت:
ـ من می‌دونستم کی هستی.
کمی مکث کرد و سپس خیره به چشمانِ قهوه‌ای رنگ و منتظرِ او ادامه داد:
- تا وقتی حقیقت فقط یه کلمه بود، تحملش آسون بود. تا وقتی می‌گفتی کار دارم، پرونده دارم، باید برم، می‌شد خودم و قانع کنم که اینا فقط اسم‌هاییه که تو روی کار و زندگیت گذاشتی.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
ـ ولی امشب اون کلمه‌ها شکل گرفتن.
ویهان چیزی نگفت و تنها به او اجازه‌ی صحبت داد.
ـ امشب فهمیدم پشت “کار” ممکنه یه آدم باشه. پشت “پرونده” ممکنه یه زندگی باشه. پشت “محافظت” ممکنه یه نفر باشه دیگه هیچ‌وقت به خونه‌اش برنگرده.
ویهان فکش را منقبض کرد که نغمه ادامه داد:
ـ شاید می‌دونستم تو چه گذشته‌ای داری، ویهان... ولی نمی‌دونستم قراره یه روز اون گذشته، وسط اتاق خوابمون روی یه تکه پارچه‌ی مشکی جلوی چشمام پهن بشه.
سکوت دوباره میانشان نشست؛ سنگین و کش‌دار. مثل سایه‌ای که چراغ را خاموش نکرده، اما دیگر اجازه نمی‌دهد اتاق روشن به نظر برسد.
ویهان نگاهش را پایین انداخت.
چه جالب بود که چند ساعت پیش، درست همین امشب، شاهینی که حال در ذهن ویهان معلوم نبود کجا به سر می‌برد، رو به نفس گفته بود:
- تو می‌دونستی من کی‌ام!
دو برادر! دو مرد که از یک خانه آمده بودند، اما انگار هرکدام سهم متفاوتی از تاریکی را با خودشان برده بودند. یکی تاریکی‌اش را با لبخند پنهان می‌کرد و دیگری پشت سکوت و خشونت.
یکی با آدم‌ها بازی می‌کرد و دیگری با حقیقت. اما هر دو، وقتی پای گذشته‌شان وسط می‌آمد، یک جمله را بلد بودند. شاید عجیب‌ترین قسمت ماجرا این نبود که آن دو برادر، امشب یک حرف مشترک زده بودند؛ عجیب‌تر این بود که هر دو انتظار داشتند آدم‌های روبه‌رویشان، همان‌طور که هستند آن‌ها را بپذیرند.
نغمه در نهایت، سکوتِ حاکم را شکست و گفت:
- شاید من می‌دونستم تو کی هستی ولی اون موقع فقط من بودم!
- چی؟
چشمانِ نغمه پر از اشک و صورتش کاملا خیس بود؛ اما صدایش دیگر نمی‌لرزید. دستِ لرزانش ناخودآگاه روش شکمش قرار گرفت.
- اون موقع فقط من بودم که باید با انتخابم کنار میومدم؛ الان دخترت هم هست!
نفسش را آهسته به بیرون هدایت کرد.
- هربار دیر برمیگردی یا خبری ازت نمیشه به این فکر می‌کنم که شاید یه روز... یکی دیگه مجبور بشه بیاد و به دخترت بگه بابات دیگه برنمی‌گرده.
صورت ویهان درهم رفت و بلافاصله پاسخش را داد:
ـ نغمه، من اجازه نمیدم همچین اتفاقی بیفته. 
- تو تعیین کننده‌ی همه چیز نیستی ویهان، بفهم!
این‌بار صدای نغمه بالا رفت؛ در حدی که حال افرادِ حاضر در طبقه‌ی پایین نیز متوجه‌ی جدالِ بینِ زن و شوهر شده بودند.
نغمه کت را قدری بلند کرد و آرام اضافه کرد:
- بهم حق بده دیگه نشناسمت!
- نغمه این آدمی که الان می‌بینی همونیه که همیشه بوده! 
نغمه لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر گریه‌ای درد داشت. قدری لبانش را روی هم فشرد تا بغضِ نهفته در گلویش را مهار کند.
- پس شاید من تازه دارم می‌شناسمت.

ویرایش شده توسط غـزل
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...