Delvin 231 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت-بیستوچهار صبح، هنوز خانه از سکوت شب فاصله نگرفته بود. نور از میان پردهی نازک اتاق امیر گذشته و روی گوشهی میز افتاده بود؛ همانجایی که پوشهی قدیمی شب قبل، بیصدا دوباره در کشوی بسته جا گرفته بود. امیر از پشت میز بلند شد و پرده را کنار زد، کوچه خلوت بود. مغازهی سر نبش تازه کرکرهاش را بالا میکشید و صدای جاروی رفتگر روی آسفالت، آرام و کشدار در خیابان میپیچید. شهر هنوز انگار بند کفشهایش را نبسته بود و برای شروع روز عجلهای نداشت. تلفنش روی میز لرزید. پیام کوتاه مادرش بود: ـ یادت نره امشب بیای. امیر چند لحظه به صفحه نگاه کرد. ـ میام. گوشی را روی میز گذاشت و به آشپزخانه رفت. صبحانهای مختصر خورد و بعد دوباره به اتاق برگشت. کت سرمهایاش را پوشید، ساعتش را بست و پیش از بیرون رفتن، نگاه کوتاهی به کشوی میز انداخت. این بار درنگ نکرد و در را بست و از خانه بیرون رفت. نسترن ظهر، وقتی برگشت، کیفش را روی صندلی انداخت و موهایش را پشت گوش زد. مادرش در آشپزخانه مشغول شستن سبزی بود و رادیو با صدایی آرام گوشهی پنجره پخش میشد. ـ مامان؟ ـ جانم؟ ـ امیر امشب میاد؟ مادرش سر بلند کرد. ـ گفت میاد خونه پدر مادرش، ما هم بریم. نسترن بطری آب را برداشت. ـ چیزی شده؟ ـ چرا؟ ـ هیچی. فقط پرسیدم. مادرش چند لحظه نگاهش کرد و دوباره مشغول کارش شد. ـ یه کاری داره. نسترن سر تکان داد، همین جواب برایش کافی بود. به اتاقش رفت و کتابی را که روی میز مانده بود برداشت. هنوز چند صفحه بیشتر نخوانده بود که گوشیاش روشن شد. این بار خودش هم نمیدانست چرا منتظر دیدن اسم او روی صفحه بوده است. گوشی را کنار گذاشت. چند دقیقه بعد، مریم تماس گرفت و درباره موضوعی معمولی حرف زد؛ قرار خرید، استادشان و چند اتفاق سادهی روز. نسترن بعد از قطع تماس، دوباره سراغ کتابش رفت. میان صفحات، تکه کاغذ کوچکی پیدا کرد که لای کتاب گذاشته بود. جملهای که سیاوش چند روز قبل درباره همان کتاب فرستاده بود، گوشهی کاغذ با خط خودش نوشته شده بود. لبخند خیلی کوتاهی زد. کاغذ را همانجا گذاشت. شب، خانهی عموی نسترن روشنتر از همیشه بود. چراغ حیاط روشن شده بود و نورش روی برگهای درخت انار میافتاد. بوی چای تازهدم از آشپزخانه میآمد و صدای باز و بسته شدن در کابینتها با حرفهای آرام بزرگترها قاطی میشد. امیر کمی دیرتر رسید. مادرش در را باز کرد. ـ بالاخره اومدی. ـ ترافیک بود. کفشهایش را کنار گذاشت و وارد شد. پدرش در پذیرایی نشسته بود. با دیدن امیر فقط سر بلند کرد و گفت: ـ بیا بشین. امیر نشست. چند دقیقه اول، صحبت از کار و مسائل روزمره بود. قرارداد جدید، یکی از ملکهایی که قرار بود بررسی شود و کاری که امیر میخواست به هفتهی بعد موکول کند. نسترن روی مبل روبهرو نشسته بود و آرام چای میخورد. بیشتر از حرفها، به رفتوآمد نگاه میکرد. امیر برخلاف همیشه کمتر شوخی میکرد. وقتی مادرش برای آوردن میوه از اتاق بیرون رفت، پدر امیر فنجانش را روی نعلبکی گذاشت. ـ بالاخره وقتشه. امیر نگاهش کرد. ـ برای چی؟ پدرش چند لحظه سکوت کرد. ـ برای اینکه بعضی چیزها رو بدونی. نسترن بیاختیار نگاهش را از بشقاب روی میز برداشت. امیر اما چشم از پدرش برنداشت. ـ درباره چی؟ پدرش دستش را روی دستهی مبل گذاشت. ـ درباره گذشته. امیر نفس آرامی کشید. ـ گذشتهی کی؟ مرد جواب نداد. مادر امیر با بشقاب میوه برگشت و همین سکوت باعث شد مکث کوتاهی کنار در داشته باشد. ـ هنوز نگفتی؟ امیر نگاهش کرد. ـ نه. ـ چرا؟ ـ چون نسترن اینجاست. مادرش به نسترن نگاه کرد. لبخندش محو شد. ـ بعضی چیزها بهتره جلوی بچهها گفته نشه. نسترن ابروهایش را کمی درهم کشید. ـ من که بچه نیستم. مادر امیر لبخند کمرنگی زد. ـ منظورم این نبود. امیر فنجانش را برداشت و قبل از نوشیدن گفت: ـ بذارید فعلاً همینجا بمونه. پدرش چیزی نگفت. موضوع دوباره عوض شد؛ آنقدر طبیعی که اگر نسترن دقت نمیکرد، شاید تصور میکرد چیزی اتفاق نیفتاده است. اما یک چیز در رفتار امیر فرق کرده بود. او دیگر شبیه کسی نبود که فقط بخواهد از گفتن یک حرف طفره برود. انگار چیزی را میدانست که هنوز تصمیم نگرفته بود با چه کسی قسمت کند. وقتی نسترن به خانه برگشت، نزدیک نیمهشب بود. اتاقش تاریک بود و تنها نور چراغ کوچه از لای پرده روی کف افتاده بود. کیفش را کنار تخت گذاشت و گوشی را برداشت. یک پیام از سیاوش داشت. ـ اون کتابی که دربارهش حرف زدیم، یه جای جالبش رو پیدا کردم. نسترن چند لحظه لبخند زد. ـ کجاش؟ جواب سیاوش کوتاه بود. ـ فردا اگه دیدمت بهت میگم. نسترن گوشی را روی میز گذاشت. این بار چیزی نپرسید. همان شب، امیر در اتاقش نشسته بود. پوشهی قدیمی دوباره روی میز قرار داشت. این بار آن را باز کرد. چند برگهی قدیمی، یک عکس و نامهای که گوشههایش از گذشت سالها کمی زرد شده بود. امیر عکس را برداشت. دو مرد جوان در قاب بودند؛ یکی را میشناخت. دیگری برایش غریبه نبود، با اینکه سالها بود چهرهاش را از نزدیک ندیده بود. نگاهش چند لحظه روی عکس ماند، بعد نامه را باز کرد. چند خط بیشتر نخوانده بود که صدای پدرش از پشت در آمد: ـ امیر؟ امیر سریع برگه را تا کرد. ـ بله؟ ـ هنوز بیداری؟ ـ آره. ـ فردا بیا پیشم. این بار باید کامل باهات حرف بزنم. امیر به پوشه نگاه کرد. ـ باشه. صدای قدمهای پدرش دور شد. امیر دوباره عکس را برداشت این بار آن را برنگرداند. فقط آرام گفت: ـ بعضی حسابها زیادی دیر میرسن... پوشه را بست و چراغ اتاق را خاموش کرد. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط Delvin لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 231 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت-بیستوپنج چند روز بعد، محوطهی دانشگاه حالوهوای دیگری پیدا کرده بود. پارچههای مشکی از نردههای کنار ساختمان آویزان شده بودند و روی چند میز که زیر سایهی درختها قرار داشتند، کارتنهای مواد غذایی و بستههای آب چیده شده بود. صدای رفتوآمد دانشجوها با همهمهی همیشگی دانشگاه قاطی میشد، اما میان آن شلوغی، نوحهای که از بلندگوی کوچکی پخش میشد، حالوهوای فضا را آرامتر کرده بود. نسترن و مریم از کنار یکی از میزها رد میشدند که چشم نسترن به برگهای روی تابلوی اعلانات افتاد. «اردوی جهادی ـ خدمترسانی ایام محرم» نسترن ایستاد. مریم هم برگشت. ـ این همونه که دیروز میگفتم. نسترن برگه را از بالا تا پایین خواند. قرار بود گروهی از دانشجوها برای دو هفته به یکی از مناطق اطراف شهر بروند و در برنامههای مختلف کمکرسانی، آمادهسازی و توزیع غذای نذری و بستههای معیشتی و فعالیتهای مربوط به هیئتهای محلی شرکت کنند. دو هفته. نسترن دوباره به برگه نگاه کرد. مریم گفت: ـ من میخوام ثبتنام کنم. نسترن لبخند کوچکی زد. ـ منم میام. ـ جدی؟ ـ آره. مریم با رضایت سر تکان داد. ـ پس بریم اسم بنویسیم. نسترن قلم را از روی میز برداشت و اسمش را روی برگهی ثبتنام نوشت. آن شب، وقتی نسترن به خانه برگشت، هنوز سفرهی شام جمع نشده بود. عطر برنج و خورش در خانه مانده بود و ظرفهای شستهشده کنار سینک، زیر نور زرد آشپزخانه برق میزدند. پدرش روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و چای میخورد. مادرش ظرف میوه را روی میز گذاشت. نسترن کیفش را کنار مبل گذاشت و نشست. چند لحظه صبر کرد و بعد گفت: ـ مامان، بابا... یه چیزی میخواستم بگم. پدرش نگاهش کرد. ـ چی شده؟ ـ دانشگاه برای محرم یه اردوی جهادی گذاشته. قراره دو هفته بریم برای کمکرسانی و کارهای هیئت و پخش بستههای معیشتی. مادرش دستمالی را که در دست داشت روی میز گذاشت. ـ کجا؟ نسترن اسم منطقه را گفت و دربارهی محل اسکان و برنامهی اردو توضیح کوتاهی داد. پدرش چند سؤال دربارهی مسئول اردو و رفتوآمد پرسید. نسترن جواب داد و بعد ساکت ماند. مادرش پرسید: ـ مریم هم میاد؟ ـ آره. پدرش بعد از مکثی کوتاه گفت: ـ اگر مسئولیتش مشخصه و رفتوآمدتون هم هماهنگه، مشکلی ندارم. نسترن نفس راحتی کشید. ـ ممنون. مادرش لبخند زد. ـ وسایلت رو از چند روز قبل آماده کن که چیزی یادت نمونه. نسترن سر تکان داد. ـ چشم. پدرش فنجان چای را برداشت. ـ دو هفته زمان کمی نیست. نسترن نگاهش کرد. ـ میدونم. ـ مراقب خودت باش. ـ باشه بابا. حرف دیگری زده نشد و صحبت شام به موضوعات معمول خانه برگشت. روز حرکت، حیاط دانشگاه از صبح زود شلوغ بود. چند ون کنار در اصلی پارک شده بودند و دانشجوها هرکدام بخشی از وسایل را در صندوق عقب میگذاشتند. کارتنهای مواد غذایی، کیسههای برنج، بطریهای آب و جعبههای مختلف در رفتوآمد بودند. نسترن کیفش را کنار پایش گذاشته بود و مریم لیست وسایل را بررسی میکرد. کیان و نیما چند متر آنطرفتر مشغول کمک به مسئول اردو بودند. سیاوش هم کنار یکی از اتوبوسها ایستاده بود و جعبهای را داخل صندوق میگذاشت. وقتی نگاهش به نسترن افتاد، مکث کوتاهی کرد. ـ سلام. ـ سلام. سیاوش نگاهش به کیف افتاد. ـ چیزی لازم نداری بذاری توی اتوبوس؟ ـ نه، خودم میذارم. ـ باشه. سیاوش برگشت سمت بچهها. نسترن چند لحظه نگاهش کرد و بعد مشغول مرتب کردن شالش شد. مسئول اردو اسمها را یکییکی خواند. فهرست بسته شد. دو هفتهای که قرار بود در کنار هم بگذرانند، از همان لحظه شروع شد، مسیر طولانی بود. هرچه از شهر دورتر میشدند، ساختمانها کمتر و زمینهای باز بیشتر میشد. گاهی جاده از میان ردیفی از درختان میگذشت و نور آفتاب روی شیشههای ماشین میلغزید. مریم بیشتر مسیر خواب بود. کیان و نیما آرام دربارهی برنامهی روزهای اردو حرف میزدند. نسترن کنار پنجره نشسته بود و بیرون را نگاه میکرد. سیاوش چند صندلی جلوتر نشسته بود. گاهی صدای خندهی کوتاه بچهها بلند میشد و دوباره سکوت جای آن را میگرفت. نزدیک ظهر، برای استراحت کوتاهی توقف کردند. نسترن از ماشین پیاده شد و کنار جاده ایستاد. باد گرمای مسیر را با خودش میبرد و بوی خاک خشکشدهی کنار جاده در هوا پخش بود. مریم هنوز دنبال کیفش میگشت که سیاوش از کنارشان رد شد. ـ آب میخواین؟ مریم گفت: ـ من دارم. نسترن بطری خودش را بالا آورد. ـ منم دارم. سیاوش سر تکان داد و رفت سمت بقیه. چند دقیقه بعد، مسئول اردو همه را صدا زد. حرکت دوباره شروع شد. روزهای اول بیشتر صرف آشنایی با محیط و تقسیم کار شد. محل اسکان ساده بود؛ حیاطی نسبتاً بزرگ با اتاقهایی در دو طرف و آشپزخانهای که از صبح زود تا شب بوی پیاز داغ، برنج و ادویه در آن میپیچید. کارها بین گروهها تقسیم شده بود. بعضیها در آشپزخانه کمک میکردند، عدهای بستههای معیشتی را مرتب میکردند و گروه دیگری برای توزیع آنها همراه مسئولان محلی میرفتند. نسترن بیشتر در بخش بستهبندی بود. صبح روز دوم، چند کارتن روی میز گذاشته بودند و قرار بود بستهها تا ظهر آماده شوند. نسترن مشغول بستن یکی از کیسهها بود که نخ از دستش سر خورد. دوباره امتحان کرد ولی گره باز شد. سیاوش که میز کناری ایستاده بود، بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را جلو آورد. ـ بده. نسترن نخ را به او داد. گره را محکم بست و کیسه را روی میز گذاشت. ـ اینطوری باز نمیشه. ـ ممنون. سیاوش فقط سر تکان داد و سراغ کار خودش رفت. بعد از آن، هر بار چیزی سنگینتر از توان نسترن بود، معمولاً پیش از اینکه بخواهد کمک بخواهد، یکی از بچهها آن را جابهجا میکرد. گاهی سیاوش بود، گاهی کیان یا نیما. همهچیز آنقدر ساده اتفاق میافتاد که کسی برایش اسم خاصی نمیگذاشت. شب، بعد از تمام شدن کارها، حیاط آرامتر شده بود. چراغی بالای در ورودی روشن بود و نورش بخشی از حیاط را روشن میکرد. صدای نوحه از کوچهی کناری میآمد و گاهی صدای ظرفهایی که در آشپزخانه شسته میشد، سکوت را میشکست. نسترن و مریم روی پلههای ورودی نشسته بودند. کیان و نیما کمی دورتر دربارهی برنامهی فردا حرف میزدند. سیاوش همراه چند نفر از بچهها کارتنهای خالی را به انبار میبرد. وقتی برگشت، بطری آبی در دستش بود. آن را کنار نسترن گذاشت. نسترن نگاهش کرد. ـ این برای چیه؟ ـ امروز زیاد راه رفتی. نسترن خواست چیزی بگوید، اما سیاوش پیش از آنکه حرفی بشنود، برگشت و سمت انبار رفت. مریم نگاه کوتاهی به بطری انداخت ولبخند محوی زد. نسترن هم در بطری را باز کرد. هوای شب خنکتر شده بود و از پشت دیوار، صدای نوحه آرامتر به گوش میرسید. فردا صبح دوباره کار شروع میشد. دو هفته هنوز راه زیادی تا پایان داشت. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط Delvin لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delvin 231 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت-بیستوشش صبح روز بعد، صدای رفتوآمد بچهها زودتر از زنگ ساعت نسترن بیدارش کرد. از حیاط صدای کشیده شدن چند کارتن روی زمین میآمد و بوی چای تازهدم، آرامآرام خودش را از زیر در اتاق به داخل میکشید. نسترن چند لحظه همانطور دراز کشید و بعد از جا بلند شد. وقتی وارد حیاط شد، بیشتر بچهها مشغول آماده شدن بودند. گوشهای چند بستهی مواد غذایی روی هم چیده شده بود و مسئول گروه، فهرستی در دست، اسامی و وظایف را بررسی میکرد. مریم با دو لیوان چای از کنار آشپزخانه بیرون آمد. ـ این برای تو. نسترن لیوان را گرفت. ـ ممنون. کیان از آن طرف حیاط صدایشان زد. ـ بچهها، امروز قراره بستهها رو ببریم محلهی پایین. هر گروه کار خودش رو انجام بده که تا ظهر تمومش کنیم. مریم نگاهی به نسترن انداخت. ـ روز اول جدیتر از چیزی بود که فکر میکردم. نسترن جرعهای از چایش نوشید. ـ خودت ثبتنام کردی. ـ هنوزم پشیمون نیستم. هر دو خندیدند کمی بعد گروهها راه افتادند. نسترن همراه مریم و چند نفر دیگر مسئول بستهبندی و تحویل اقلام شد. سیاوش هم در گروه جابهجایی بستهها بود. محلهای که به آن رفته بودند، از بخشهای قدیمیتر شهر بود؛ خانههایی با دیوارهای کوتاه، حیاطهای کوچک و درهایی که رنگشان زیر آفتاب سالها کمرنگ شده بود. بچهها گاهی از پشت پنجرهها سرک میکشیدند و با کنجکاوی گروه را نگاه میکردند. نسترن یکی از بستهها را برداشت و به سمت خانهای رفت. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای سیاوش از پشت سرش آمد: ـ سنگینه. نسترن برگشت. ـ نیست. ـ خب پس بده من. ـ خودم میبرم. سیاوش دستش را جلو آورد. ـ میدونم. نسترن لحظهای نگاهش کرد و بعد بسته را به او داد. ـ فقط چون عجله داریم. سیاوش لبخند زد. ـ قبول. بسته را گرفت و جلوتر رفت. نسترن چند قدم پشت سرش راه افتاد. ظهر، وقتی گروه برای استراحت برگشت، بیشترشان خسته بودند. حیاط محل اسکان پر از صدای حرف زدن و باز و بسته شدن ظرفها شده بود. نسترن کنار دیوار نشست و کف دستش را روی پیشانیاش گذاشت. مریم کنارش نشست. ـ خسته شدی؟ ـ یکم. کیان از جلویشان رد شد و یک بطری آب روی زمین کنار مریم گذاشت. ـ بخور. مریم بطری را برداشت. ـ ممنون. کیان رفت نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت مریم لبخند زد و چیزی نگفت. آن طرف حیاط، سیاوش کنار چند نفر از بچهها نشسته بود. گاهی در گفتوگو شرکت میکرد و گاهی فقط گوش میداد. نسترن نگاهش به او افتاد، اما خیلی زود چشم از آن سمت گرفت. عصر، کارشان سبکتر بود. قرار بود مواد غذایی برای آشپزخانهی هیئت محلی آماده شود. چند نفر مشغول شستن و خرد کردن مواد بودند و بقیه جعبهها را مرتب میکردند. نسترن کنار یک میز ایستاده بود و برچسبها را روی بستهها میچسباند. چند دقیقه بعد، سیاوش همان طرف میز ایستاد. ـ اینا رو باید جدا کنیم؟ نسترن نگاهی به برگهی کنار دستش انداخت. ـ آره. اونایی که علامت دارن برای فرداست. سیاوش یکی از بستهها را برداشت. ـ این؟ ـ فردا. ـ این یکی؟ ـ امروز. چند بار همین سؤال و جواب تکرار شد، نسترن بالاخره خندید. ـ خودت برگه رو بخون. سیاوش برگه را برداشت. ـ خواستم مطمئن شم. ـ خیلی مطمئنی. ـ الان دیگه هستم. نسترن سرش را تکان داد و دوباره مشغول کار شد. چند دقیقه بعد، متوجه شد سیاوش بدون اینکه چیزی بگوید، بستههای مربوط به فردا را یک طرف گذاشته و بقیه را مرتب کرده است. وقتی کارشان تمام شد، سیاوش برگه را روی میز گذاشت. ـ اینطوری درسته؟ نسترن نگاهی انداخت. ـ آره. ـ پس بالاخره یاد گرفتم. ـ تبریک میگم. سیاوش خندید. شب، بعد از شام، بیشتر بچهها در حیاط نشسته بودند. هوا خنکتر شده بود و از کوچهی کناری صدای نوحهای آرام میآمد. چراغهای دیوار، قسمت کوچکی از حیاط را روشن کرده بودند و بوی چای و دارچین از آشپزخانه میآمد. مریم کنار نسترن نشسته بود. کیان کمی دورتر مشغول صحبت با نیما بود. سیاوش هم آن طرف حیاط روی صندلی نشسته بود. نسترن لیوان چایش را میان دستهایش نگه داشته بود. مریم آهسته گفت: ـ فردا کارمون بیشتره. ـ میدونم. ـ پشیمون نیستی؟ نسترن به حیاط نگاه کرد. ـ نه. چند لحظه سکوت کردند. بعد مریم با لبخند گفت: ـ منم نیستم. نسترن نگاهش کرد. ـ حتی با وجود کیان؟ مریم سعی کرد خندهاش را پنهان کند. ـ تو خیلی بدجنسی. نسترن خندید. صدای خندهشان در حیاط پیچید. سیاوش ناخودآگاه نگاهش را به سمت آنها برد. چند ثانیه بیشتر نگذشت که نگاهش را برگرداند. روز اول گذشته بود؛ با خستگی، کارتنهای سنگین، چایهای کمرنگ و آدمهایی که قرار بود چهارده روز دیگر کنار هم بمانند و فردا، دوباره صبح از همین حیاط شروع میشد. صبح روز دوم، هنوز آفتاب کامل روی دیوارهای حیاط ننشسته بود که صدای باز شدن در آشپزخانه و برخورد ظرفها با هم، سکوت محل اسکان را شکست. نسترن از اتاق بیرون آمد. موهایش را زیر شال جمع کرده بود و کولهی کوچکش را روی یک شانه انداخته بود. هوای صبح خنکتر از روز قبل بود و بوی نان تازه از کوچه میآمد. مریم کنار حوض ایستاده بود و بند کفشش را میبست. ـ صبح بخیر. نسترن لیوان آبی برداشت. ـ صبح بخیر. چند دقیقه بعد، همه در حیاط جمع شدند. امروز قرار بود بخشی از وسایل به یک مدرسهی قدیمی در همان حوالی منتقل شود. تعدادی از کلاسها برای برنامههای فرهنگی آماده میشدند و گروه دیگری مسئول مرتب کردن انبار بود. نسترن و مریم در گروه مدرسه قرار گرفتند. سیاوش هم با کیان و نیما مسئول جابهجایی میز و صندلیها شد. مدرسه فاصلهی زیادی نداشت. ساختمانی قدیمی با دیوارهای آجری و پنجرههایی که رنگ قابهایشان زیر آفتاب سالها تغییر کرده بود. حیاط مدرسه پر از برگهای خشک بود. نسترن چند لحظه همانجا ایستاد. دور تا دور حیاط، دیوارهایی دیده میشد که جای توپ و بازی بچهها هنوز رویشان مانده بود. مریم جارو را برداشت. ـ خب خانم معمار، از کجا شروع کنیم؟ نسترن خندید. ـ از همینجا. مشغول کار شدند. نزدیک ظهر، هوا گرمتر شد. نسترن مشغول جابهجا کردن چند جعبهی کتاب بود که یکی از جعبهها از دستش سر خورد. قبل از اینکه به زمین بیفتد، دستی از کنار او جعبه را گرفت، سیاوش بود. ـ سنگینه. نسترن دستش را از زیر جعبه بیرون کشید. ـ خودم میبردم. جعبه را روی میز گذاشت. ـ ولی این یکی واقعاً سنگینه. نسترن نگاهی به جعبه انداخت. ـ پس چرا خودت برداشتی؟ سیاوش لبخند کوتاهی زد. ـ چون دیگه دستم بود. نسترن چیزی نگفت مشغول مرتب کردن کتابها شد. سیاوش هم چند قدم آنطرفتر رفت و سراغ کار خودش برگشت. چند دقیقه بعد، نسترن متوجه شد یکی از کتابها پاره شده است. جلد را برداشت و گوشهی آن را صاف کرد. ـ حیفه. سیاوش که نزدیک پنجره مشغول جابهجا کردن میز بود، نگاهش کرد. ـ چی؟ ـ این کتاب. کتاب را نشانش داد. ـ خیلی قدیمیه. سیاوش نزدیک آمد. ـ درست میشه. ـ چطوری؟ ـ بعداً از یکی از بچهها چسب میگیریم. نسترن کتاب را بست. ـ باشه. وقتی چند ساعت بعد، کار مدرسه تمام شد، کتاب هنوز روی میز مانده بود. بعدازظهر، گروه برای استراحت به محل اسکان برگشت. نسترن کنار پنجرهی اتاق نشست و کفشهایش را درآورد. پاهایش از صبح درد گرفته بود. مریم خودش را روی تشک انداخت. ـ من فردا دیگه نمیتونم راه برم. نسترن خندید. ـ روز دومه. ـ دقیقاً. هنوز دوازده روز مونده. صدای خندهی کیان از حیاط آمد. مریم سرش را از روی بالش بلند کرد. ـ این چرا همیشه میخنده؟ نسترن نگاهش کرد. ـ شاید چون خوشحاله. ـ به چه دلیل؟ ـ نمیدونم. مریم اخم کرد و چیزی نگفت. چند لحظه بعد صدای کیان از پشت در آمد: ـ مریم، میای؟ مریم سریع نشست. ـ کجا؟ ـ مسئول گروه کارت داره. ـ الان میام. رفت سمت در. نسترن پشت سرش گفت: ـ خیلی هم طبیعی بود. مریم برگشت و بالش کوچکی سمتش پرت کرد. غروب، دوباره همه برای جمع کردن وسایل به مدرسه برگشتند. نور نارنجی آفتاب روی دیوار آجری افتاده بود و حیاط مدرسه، بعد از ساعتها کار، شکل دیگری پیدا کرده بود. گوشهای از حیاط جارو شده بود، چند پنجره تمیز شده بودند و کتابهای مرتبشده داخل قفسههای قدیمی قرار گرفته بودند. نسترن کنار یکی از قفسهها ایستاده بود. همان کتاب قدیمی را پیدا کرد. گوشهی پارهاش ترمیم شده بود. چند لحظه به آن نگاه کرد. ـ کی اینو درست کرده؟ صدای سیاوش از پشت سرش آمد. ـ من. نسترن برگشت. ـ چرا؟ سیاوش شانه بالا انداخت. ـ گفتی حیفه. نسترن انگشتش را روی جلد کتاب کشید. ـ ممنون. ـ خواهش میکنم. سیاوش خواست برود، اما نسترن صدایش زد. ـ سیاوش؟ ـ هوم؟ ـ تو همیشه اینقدر به حرف مردم توجه میکنی؟ سیاوش چند لحظه نگاهش کرد. ـ نه. بعد نگاهش را به کتاب انداخت. ـ فقط بعضی حرفها یادم میمونه. و رفت. نسترن چند ثانیه به قفسه خیره ماند. بیرون، صدای بچههایی که تازه از مدرسه تعطیل شده بودند در کوچه پیچیده بود. شب، وقتی همه برای شام دور هم جمع شدند، خستگی روز روی چهرهها نشسته بود. مریم و کیان روبهروی هم نشسته بودند. کیان بیآنکه چیزی بگوید، ظرف سالاد را به سمت مریم هل داد. مریم هم بدون نگاه کردن به او، ظرف را برداشت. نیما که متوجه شده بود، لبخند زد. ـ شما دوتا بالاخره تصمیم گرفتین با هم حرف بزنین یا هنوز با اشاره کار میکنین؟ مریم نگاهش کرد. ـ تو غذاتو بخور. خندهی جمع بلند شد. بعد از شام، نسترن برای برداشتن لیوانش برگشت سمت آشپزخانه. در راهرو، سیاوش از روبهرو آمد. هر دو برای لحظهای کنار رفتند تا از کنار هم رد شوند. سیاوش گفت: ـ خستهای؟ نسترن لبخند زد. ـ خیلی. ـ فردا راحتتره. ـ امیدوارم. چند قدم از کنار هم رد شدند. سیاوش ایستاد. ـ نسترن. برگشت. ـ بله؟ ـ اون کتاب رو نگه دار. ـ برای مدرسهست. ـ میدونم. مکث کوتاهی کرد. ـ منظورم اینه که مواظبش باش. دوباره خرابش نکنن. نسترن لبخند زد. ـ باشه. دیگرچیزی نگفت و رفت. نسترن هم لیوانش را برداشت و به آشپزخانه برگشت. بیرون، شب آرام روی کوچه افتاده بود و صدای دور نوحه با وزش باد میان شاخههای درختها گم میشد. هنوز دوازده روز دیگر مانده بود. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط Delvin 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری