Delven 69 ارسال شده در 8 آبان اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) به نام خدا رمان میان عشق و ایمان نویسنده:Delven ژانر : عاشقانه، درام اجتماعی خلاصه سیاوش همیشه بلد بود چطور دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد؛ با ظاهر جذاب، اعتمادبهنفس و رفتاری که باعث میشد بیشتر آدمها دیر یا زود جذبش شوند. اما نسترن از همان ابتدا فرق داشت. نه شیفتهاش شد، نه تلاش کرد توجهش را جلب کند؛ دختری آرام از خانوادهای مذهبی و سنتی که برای باورها و چارچوبهایش ارزش زیادی قائل بود. همین فاصله، سیاوش را برای اولین بار با چیزی روبهرو کرد که نمیتوانست با جذابیت و حرفهایش به دست بیاورد. او کمکم تصمیم گرفت بهجای اینکه از نسترن بخواهد تغییر کند،خودش تغییر کند ؛ نه با وعده و حرف، بلکه با رفتارش. قدمبهقدم وارد دنیایی شد که تا قبل از آن نمیشناخت؛ از کنار نسترن بودن در روزهای سخت گرفته تا کمک به خانوادهاش و حتی شناختن باورها و سنتهایی که برای آنها اهمیت داشت. رابطهشان آرام و بیسروصدا شکل گرفت؛ اما هرچه این علاقه جدیتر شد، تفاوتهایشان هم بیشتر خودش را نشان داد. چون گاهی سختترین بخش عاشق شدن، به دست آوردن کسی نیست؛این است که بفهمی برای ماندن کنار او ، تا کجا میتوانی تغییر کنی، بدون اینکه خودت را گم کنی. «میان ایمان و عشق» داستان عشقی است که فقط با قلب پیش نمیرود؛ جایی میان خواستن، باور داشتن و انتخاب کردن، هر دو نفر باید تصمیم بگیرند آیندهشان را چگونه بسازند. مقدمه بعضی آدم ها را سرنوشت وارد زندگی ات نمی کند، آن ها را میفرستد تا نسخه ای را که از خودت ساخته ای، ویران کنند. و از میان همین ویرانه هاست که انسانی تازه متولد می شود. این داستان عاشق شدن نیست؛ داستان تغییر کردن است. ویرایش شده 21 ساعت قبل توسط Delven 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delven 69 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) #پارت-اول ساعت از هشت گذشته بود و حیاط دانشگاه کمکم شلوغ میشد. صدای قدمهایی که روی سنگفرشها میپیچید، خنده چند نفر از دور، رفتوآمد دانشجوهایی که هرکدام به سمتی میرفتند و صدای فروشنده کافه کوچک کنار دانشکده، همه با هم قاطی شده بود. نسترن از در اصلی وارد شد و بند کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد. هوا هنوز کمی سرد بود. دستهایش را داخل جیب مانتویش برد و نگاهی به ساعت انداخت. هشت و دوازده دقیقه بود و کلاس از هشت شروع شده بود. قدمهایش را کمی تندتر کرد. وقتی به ساختمان رسید، چند نفر جلوی در ایستاده بودند. یکی از آنها چیزی روی برگهای مینوشت و دیگری مدام ساعتش را نگاه میکرد. نسترن از کنارشان رد شد و وارد راهرو شد. صدای استاد از داخل کلاس میآمد. چند ثانیه پشت در ایستاد، نفس عمیقی کشید و دستگیره را پایین آورد. استاد لحظهای مکث کرد و نگاهش را به سمت او برگرداند. - خانم؟ نسترن سرش را پایین انداخت. - ببخشید استاد. استاد نگاهی کوتاه به ساعت انداخت. - بفرمایید. نسترن آرام وارد شد و یکی از صندلیهای خالی انتهای کلاس نشست. دفترش را باز کرد و سعی کرد خودش را با بحثی که در جریان بود هماهنگ کند. استاد درباره موضوعی صحبت میکرد که نسترن از شب قبل دربارهاش مطالعه کرده بود، برای همین خیلی زود متوجه شد کلاس در چه مرحلهای قرار دارد. کلاس مشترک چند رشته بود و تعداد دانشجوها آنقدر زیاد بود که بیشترشان فقط چهرههای آشنایی برای هم بودند. نسترن بیشتر وقتش را با مریم میگذراند و معمولاً بعد از کلاس مستقیم به کتابخانه میرفت، برای همین ارتباط چندانی با بقیه دانشجوها نداشت. تقریباً بیست دقیقه گذشته بود که در کلاس دوباره باز شد. این بار پسری وارد شد؛ با عجله و کمی نفسزنان. آنقدر عجله داشت که وقتی در را بست، صدای نسبتاً بلندی ایجاد شد و چند نفر برگشتند نگاهش کردند. استاد عینکش را پایین آورد و با نگاهی آشنا به او خیره شد. - سیاوش. پسر لبخند زد. - بله استاد. استاد نگاهی به ساعت انداخت. - ساعت رو دیدی؟ سیاوش نگاهی به ساعت انداخت و لبخندش را حفظ کرد. - متأسفانه بله. چند نفر خندیدند. استاد هم لبخند کوتاهی زد. - بشین. سیاوش سرش را تکان داد و وارد کلاس شد. چشمش دنبال صندلی خالی گشت. دو صندلی باقی مانده بود؛ یکی کنار پنجره و دیگری چند ردیف جلوتر. صندلی کنار پنجره را انتخاب کرد. نشست، نفسش را بیرون داد و آرام کیفش را روی زمین گذاشت. کیان که کنارش نشسته بود، کمی به سمت او خم شد. - باز خواب موندی؟ سیاوش خودکارش را از کیف بیرون آورد. - نه، خواب نبودم. - پس؟ - داشتم فکر میکردم. کیان ابرو بالا انداخت. - به چی؟ سیاوش خودکار را بین انگشتهایش چرخاند. - به اینکه چرا ساعتها صبحها اینقدر زودن. کیان خندهاش گرفت و سرش را پایین انداخت تا صدایش درنیاید. استاد از جلوی کلاس گفت: - اگر بحثتون تموم شده، ما هم ادامه بدیم؟ سیاوش دستش را بالا آورد. - تموم شد استاد. کیان هنوز لبخند میزد که بهنام، صندلی ردیف پشت سرشان، آرام با خودکار به شانه سیاوش زد. - حداقل امروز پروژه رو یادت نره. سیاوش بدون اینکه برگردد گفت: - من حافظه خیلی خوبی دارم. بهنام زیر لب گفت: - آره، برای همین سه بار یادآوری کردم. کیان خنده کوتاهی کرد. سیاوش لبخند زد و دوباره رو به تخته برگشت. کلاس دوباره ادامه پیدا کرد. نسترن چند ردیف جلوتر نشسته بود و حواسش به درس بود. صدای خنده کوتاه آنها را شنیده بود، اما حتی برنگشت نگاه کند. برای او، سیاوش فقط یکی از همان دانشجوهایی بود که دیر به کلاس میرسند و با یک شوخی ساده، موقعیت را عوض میکنند. سیاوش هم نسترن را نمیشناخت و اصلاً توجهی به او نداشت. آن روز برای هر دو، فقط یک روز معمولی بود؛ یکی از همان روزهایی که صبح شروع میشوند و آدم فکر میکند شب که برسد، چیز زیادی از آن در ذهنش باقی نمیماند. بعد از کلاس، دانشجوها آرامآرام از ساختمان بیرون رفتند. نسترن کنار یکی از نیمکتهای حیاط ایستاده بود و پیامهای گوشیاش را چک میکرد. چند لحظه بعد مریم از ساختمان بیرون آمد و صدایش زد. - نسترن! نسترن سرش را بلند کرد. - جانم؟ مریم کنارش ایستاد. - ناهار میای؟ نسترن گوشیاش را داخل کیف گذاشت. - نه، باید کتابخونه برم. مریم با تعجب نگاهش کرد. - باز؟ نسترن خندید. - باز. - تو اصلاً زندگی عادی نداری. - دارم. مریم سرش را تکان داد. - نه. کتابخونه، کلاس، خونه. همین. نسترن شانه بالا انداخت. - من با همینا راحتم. مریم چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت: - امروز جلسه انجمن رو هم میای؟ - نه. - چرا؟ - کار دارم. - چه کاری؟ نسترن مکث کوتاهی کرد. - کار. مریم خندید. - خیلی مرموز شدی. نسترن فقط لبخند کوچکی زد و چیزی نگفت. چند قدم آنطرفتر، سیاوش، کیان و بهنام از ساختمان بیرون آمدند. نیما هم چند لحظه بعد از در بیرون آمد و خودش را به آنها رساند. کیان دستهایش را پشت سرش برد و گفت: - بریم کافه؟ سیاوش دستهایش را داخل جیبش برد. - من هستم. بهنام نگاهی به ساعت انداخت. - امروز پروژه رو هم باید مشخص کنیم. سیاوش اخم مصنوعی کرد. - نه بابا، هنوز وقت داریم. - استاد گفت هفته بعد باید تحویل بدیم. - هفته بعد خیلی دوره. کیان خندید. - امروز دوشنبهست. سیاوش چند لحظه ساکت ماند و بعد گفت: - خب... این یه کم نگرانکنندهست. هر چهار نفر خندیدند. همان لحظه مریم و نسترن از کنارشان رد شدند. سیاوش فقط کمی کنار رفت تا راه باز شود. نسترن هم بدون اینکه نگاه خاصی به آنها بیندازد، رد شد. هیچکدام چیزی نگفتند. هیچکدام حتی نمیدانستند دیگری چه اسمی دارد. فقط دو نفر بودند که برای چند ثانیه از کنار هم عبور کردند و دوباره در مسیر خودشان قرار گرفتند. آن هفته چند بار دیگر همدیگر را دیدند، اما هیچکدام توجه خاصی نکردند. یک بار در راهرو، نسترن از کنار سیاوش رد شد؛ او مشغول بحث با کیان بود و حتی سرش را بلند نکرد. یک بار جلوی کافه از فاصله چند متری از کنار هم گذشتند. یک بار هم در کتابخانه بودند؛ در دو سمت مختلف سالن و با فاصلهای که باعث میشد هیچ دلیلی برای صحبت کردن نداشته باشند. حتی یک روز سیاوش برای چند دقیقه پشت همان میزی نشست که نسترن مشغول مطالعه بود، بدون اینکه بداند او کیست. کیان روبهرویش نشست. - من اصلاً نمیفهمم چرا باید اینهمه تحقیق کنیم. سیاوش کتاب را بست. - منم نمیفهمم. - چون اسمش پروژهست. - میتونیم یه چیز ساده تحویل بدیم. - استاد قبول نمیکنه. سیاوش آه کشید. - پس باید یه همگروهی درستحسابی پیدا کنم. کیان نگاهی به اطراف انداخت. - اول از بچههای خودمون بپرس. سیاوش شانه بالا انداخت. - همشون گروه دارن. نسترن که چند صندلی آنطرفتر نشسته بود، جمله آخر را شنید، اما اهمیتی نداد. کتابش را بست و وسایلش را داخل کیف گذاشت. هنگام رد شدن از کنار میز، برای لحظهای نگاهش با سیاوش تلاقی کرد. فقط یک نگاه کوتاه و معمولی بود. نسترن سرش را برگرداند و از کتابخانه بیرون رفت. سیاوش چند ثانیه بعد دوباره مشغول صحبت با کیان شد و حتی به ذهنش هم نرسید که همان دختر، یکی از آدمهایی است که چند بار در دانشگاه دیده است. روز پنجشنبه، استاد در پایان کلاس دوباره درباره پروژه صحبت کرد. - برای پروژه هفته آینده گروهها رو مشخص کنید. چند نفر همانجا شروع کردند به صحبت کردن و اسم همدیگر را کنار هم گذاشتند. سیاوش این بار واقعاً جدی شد. بعد از کلاس کنار کیان ایستاد. - تو با کی هستی؟ - با بهنام و نیما. - خب من چی؟ دوستش خندید. - خودت پیدا کن. سیاوش با ناباوری نگاهش کرد. - یعنی منو جا گذاشتید؟ - دیر رسیدی. بهنام که مشغول جمع کردن وسایلش بود، گفت: - از اول قرار بود چهار نفره باشیم. نیما هم خندید. - ما چهار نفر شدیم؛ تو خودت نبودی. سیاوش دستش را روی سینه گذاشت. - این خیانته. کیان خندید. - زندگی همینه. سیاوش اطرافش را نگاه کرد. بیشتر بچهها از قبل گروههایشان را مشخص کرده بودند. چند نفر از پسرهایی که سیاوش بیشتر با آنها رفتوآمد داشت هم با هم قرار گذاشته بودند و جایی برای او نمانده بود. یکی از آنها از کنارشان رد شد. سیاوش صدایش زد. - علی، تو با کی هستی؟ علی برگشت. - با بچههای خودمون. چهار نفریم. - جا ندارید؟ علی خندید. - نه داداش، از قبل بستیم. سیاوش سری تکان داد. - باشه. چند لحظه بعد یکی دیگر از بچهها را دید. - رضا، تو گروه داری؟ - آره، من با امیرم. سیاوش با تعجب به کیان نگاه کرد. - پس من دقیقاً با کی باید باشم؟ کیان خندید. - مشکل خودته. سیاوش زیر لب چیزی گفت و دوباره به کلاس نگاه کرد. چند نفر از دخترها هم مشغول جمع کردن وسایلشان بودند. یکی از آنها به سمت سیاوش و چند نفر دیگر آمد. - شما هنوز گروه ندارید؟ سیاوش نگاهش کرد. - من ندارم. - ما سه نفریم، ولی استاد گفته چهار نفره باشه. اگه خواستی میتونی با ما باشی. سیاوش چند لحظه مکث کرد. - شما موضوع رو خوندید؟ دختر لبخند زد. - آره، با هم تقسیمش کردیم. سیاوش به برگهای که در دستش بود نگاه کرد و بعد گفت: - راستش من ترجیح میدم اول موضوع رو کامل بخونم. دختر شانه بالا انداخت. - باشه، مشکلی نیست. سیاوش تشکر کرد، اما جواب قطعی نداد. وقتی آنها از کلاس بیرون رفتند، کیان گفت: - خب چرا قبول نکردی؟ سیاوش کیفش را برداشت. - نمیدونم. حس میکنم باید با یکی باشم که مطمئن باشم کار رو جدی میگیره. کیان خندید. - تو که هنوز با نصف کلاس حرف نزدی. - لازم نیست با نصف کلاس حرف بزنم. سیاوش دوباره به اطراف نگاه کرد. در آن طرف کلاس، نسترن داشت دفترش را داخل کیف میگذاشت. این بار سیاوش چهرهاش را سریعتر شناخت. همان دختری بود که چند بار در دانشگاه دیده بود؛ همان که بیشتر وقتها ساکت بود و بعد از کلاس معمولاً مستقیم به کتابخانه میرفت. نگاهش برای چند ثانیه روی دفتر نسترن ماند. یادش آمد چند روز قبل در کلاس، وقتی استاد درباره موضوع پروژه توضیح میداد، نسترن یکی از معدود کسانی بود که نکتههایش را با دقت مینوشت. حتی یک بار هم استاد از جوابی که داده بود، تعریف کرده بود. سیاوش رو به کیان کرد. - اون رو میشناسی؟ کیان برگشت. -کی؟ سیاوش با سر به سمت نسترن اشاره کرد. - همون دختره. - کدوم؟ سیاوش کمی دقیقتر اشاره کرد. - همونی که اونجاست. کیان چند ثانیه نگاه کرد. - نسترن؟ سیاوش برای اولین بار اسمش را شنید. - نسترن؟ - آره. - نسترنه. فکر کنم با مریم میگرده. سیاوش برای اولین بار اسمش را شنید. - نسترن... کیان نگاهش کرد. - چرا؟ سیاوش دوباره نگاهی به نسترن انداخت. او کیفش را روی شانهاش انداخت و از کلاس بیرون رفت. کیان با کنجکاوی پرسید: - چرا پرسیدی؟ سیاوش نگاهش را از در گرفت. - چون فکر کنم برای پروژه خوب باشه. کیان ابرو بالا انداخت. - از کجا میدونی؟ سیاوش شانه بالا انداخت. - توی کلاس حواسش به درس هست. استاد هم چند بار از جواباش راضی بود. کیان لبخند زد. - پس برو بپرس. سیاوش چند لحظه به در کلاس نگاه کرد. میتوانست دنبالش برود و درباره پروژه سؤال کند، اما صبر کرد. نه به خاطر اینکه علاقه خاصی به او پیدا کرده باشد؛ فقط هنوز نمیخواست بدون اینکه موضوع را کامل بخواند، با کسی قرار بگذارد. کیفش را برداشت و گفت: - هفته بعد. کیان با تعجب نگاهش کرد. - چرا هفته بعد؟ سیاوش شانهای بالا انداخت. - چون عجلهای نیست. خودش هم دقیقاً نمیدانست چرا ترجیح داده بود صبر کند. شاید میخواست اول موضوع پروژه را کامل بررسی کند، شاید هم میخواست مطمئن شود نسترن واقعاً همانقدر که در کلاس به نظر میرسید، جدی است. در هر حال، آن روز برای اولین بار اسم نسترن را به خاطر سپرد؛ نه به خاطر چهرهاش، نه به خاطر اینکه تنها دختری بود که گروه نداشت، بلکه به خاطر اینکه برای اولین بار به ذهنش رسید شاید بتواند روی او برای یک کار مشترک حساب کند. اما نسترن هنوز حتی نمیدانست پسری به نام سیاوش چند دقیقه قبل درباره او سؤال کرده است. داستانشان هنوز شروع نشده بود. هنوز هیچ گفتوگوی واقعی میانشان شکل نگرفته بود. فقط اسمها، خیلی آرام و بیخبر از صاحبهایشان، داشتند وارد زندگی یکدیگر میشدند. ویرایش شده 3 ساعت قبل توسط Delven 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delven 69 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) #پارت-دوم هفته بعد، دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود، اما برای سیاوش یک چیز کوچک فرق کرده بود. از وقتی اسم نسترن را شنیده بود، ناخودآگاه بیشتر متوجه حضورش میشد. نه اینکه دنبالش بگردد یا بخواهد به هر شکلی سر صحبت را باز کند؛ فقط حالا وقتی در راهرو از کنار دختری با همان چهره آرام میگذشت، میدانست اسمش چیست. همین شناخت کوچک باعث شده بود حضورش دیگر کاملاً بیاهمیت نباشد. صبح دوشنبه، سیاوش برخلاف هفته قبل تقریباً بهموقع به کلاس رسید. کیان که زودتر آمده بود، با دیدنش لبخند زد. - عجب! امروز قبل از استاد رسیدی. سیاوش کیفش را روی صندلی گذاشت. - زیادی تعجب نکن. - فکر کردم باید برای این اتفاق جشن بگیریم. - نه، فقط امروز بدشانسی آوردم و خوابم نبرد. کیان خندید. - بالاخره یه دلیل منطقی پیدا کردی. سیاوش نشست و دفترش را باز کرد. - فقط امروز حوصله شنیدن کنایههای استاد رو نداشتم. کلاس کمکم پر شد. چند دقیقه بعد نسترن هم وارد شد و طبق معمول در یکی از صندلیهای جلو نشست. سیاوش فقط برای لحظهای نگاهش کرد و دوباره مشغول مرتب کردن وسایلش شد. این بار اما میدانست اسم دختری که چند ردیف جلوتر نشسته، نسترن است. استاد وارد کلاس شد و درس را شروع کرد. تقریباً نیم ساعت از کلاس گذشته بود که استاد برگههایی را روی میز گذاشت و گفت: - قبل از اینکه ادامه بدیم، وضعیت گروههای پروژه مشخص شده؟ چند نفر جواب دادند. استاد سر تکان داد. - کسانی که هنوز گروه ندارن، تا آخر کلاس تکلیفشون رو روشن کنن. سیاوش نگاهی به دوستش انداخت. دوستش عمداً سرش را پایین انداخت و مشغول نوشتن شد. سیاوش آرام گفت: - واقعاً قراره همینطوری منو نادیده بگیری؟ دوستش بدون اینکه سر بلند کند جواب داد: - من مسئول سرنوشت بقیه نیستم. سیاوش لبخند زد. - خیلی خوبه. دوست خوب دقیقاً همینه. استاد چند دقیقه بعد دوباره درباره پروژه توضیح داد. سیاوش دفترش را بست و به اطراف نگاه کرد. چند نفر دو نفره شده بودند. بعضیها هم از قبل گروه داشتند. نگاهش برای لحظهای روی نسترن ماند. نسترن مشغول نوشتن چیزی در دفترش بود. سیاوش چند ثانیه مردد شد، اما باز هم چیزی نگفت. هنوز احساس میکرد برای نزدیک شدن به او دلیل کافی ندارد. کلاس که تمام شد، همه کمکم از جا بلند شدند. نسترن وسایلش را جمع کرد و همراه مریم از کلاس بیرون رفت. سیاوش هم از جا بلند شد. دوستش در حالی که کیفش را روی شانه میانداخت، گفت: - خب، نقشهات چیه؟ سیاوش کیفش را برداشت. - چه نقشهای؟ - همونی که از اول کلاس داشتی بهش فکر میکردی. سیاوش ابرو بالا انداخت. - من داشتم به پروژه فکر میکردم. - آره، معلومه. خیلی هم علمی نگاهش میکردی. سیاوش چیزی نگفت و از کلاس بیرون آمد. در راهرو، نسترن و مریم چند قدم جلوتر بودند. مریم مشغول صحبت بود و نسترن گاهی جواب کوتاهی میداد. سیاوش و دوستش پشت سر آنها حرکت میکردند. وقتی به انتهای راهرو رسیدند، مریم به سمت دیگری رفت. نسترن هم ایستاد تا چیزی از داخل کیفش بردارد. سیاوش چند قدم جلوتر رفت، اما بعد مکث کرد. دوستش آهسته گفت: - اگه قرار نیست بری، حداقل اینقدر دنبالش راه نرو. سیاوش نگاهش کرد. - تو هم اگه ساکت باشی، کمک بیشتری میکنی. دوستش خندید. - برو، من اینجا منتظرم. سیاوش نفسش را بیرون داد و بالاخره برگشت. چند قدم به سمت نسترن رفت. وقتی نزدیک شد، لحظهای مکث کرد. - ببخشید. نسترن سرش را بلند کرد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. انگار داشت چهرهاش را به یاد میآورد. سیاوش ادامه داد: - شما نسترن هستید، درسته؟ نسترن کمی متعجب شد، اما سر تکان داد. - بله. سیاوش لبخند کوتاهی زد. - من سیاوشم. فکر کنم همکلاسیم. نسترن نگاه کوتاهی به او کرد. - بله، میشناسمتون. سیاوش کمی جا خورد. - واقعاً؟ نسترن با لحن سادهای گفت: - خب، معمولاً وقتی دیر میرسید، همه میشناسنتون. سیاوش چند لحظه ساکت ماند و بعد خندید. - این تعریف خوبی نبود. نسترن لبخند خیلی کمرنگی زد. سیاوش برای لحظهای مکث کرد و بعد گفت: - درباره پروژه میخواستم ازتون بپرسم. گروهتون مشخص شده؟ نسترن کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد. - نه، هنوز کسی رو انتخاب نکردم. - اگه مشکلی نداشته باشید، میتونیم با هم انجامش بدیم. نسترن چند لحظه فکر کرد. نگاهش را به دفتر داخل دستش انداخت و دوباره به سیاوش نگاه کرد. - شما موضوع رو بررسی کردید؟ سیاوش لبخند زد. - یه مقدار. - یعنی هنوز کامل نخوندید؟ سیاوش دستش را پشت گردنش کشید. - راستش نه. نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - پس بهتره اول دقیق بخونیدش. سیاوش خندید. - حق با شماست. امشب کامل میخونمش. بعد بهتون خبر میدم. نسترن کمی مکث کرد و گفت: - باشه. سیاوش سر تکان داد. - پس فعلاً خداحافظ. - خداحافظ. نسترن راهش را ادامه داد. سیاوش چند لحظه همانجا ایستاد. کیان که از دور منتظر مانده بود، وقتی سیاوش به سمتش برگشت، با لبخند گفت: - خب؟ زنده موندی؟ سیاوش با بیخیالی شانه بالا انداخت. - چرا باید نمونم؟ - چون پنج دقیقه بود داشتی برای گفتن سه جمله آماده میشدی. سیاوش خندید. - خیلی حرف نزن. بیا بریم. کیان کنارش راه افتاد. - پس جوابش چی شد؟ - گفت اول موضوع رو بخونم. - یعنی هنوز قبول نکرده. - نگفتم قبول کرده. سیاوش خندید و دستهایش را داخل جیبش برد. اما برخلاف چیزی که سعی داشت نشان دهد، آن گفتوگوی کوتاه برای خودش چندان هم معمولی نبود. نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد؛ فقط برای اولین بار، صدای دختری را که چند هفته بود در دانشگاه میدید، از نزدیک شنیده بود. نسترن هم وقتی از ساختمان خارج شد، چند لحظه به گفتوگوی کوتاهشان فکر کرد. سیاوش آنطور که تصور کرده بود، آدم شلوغ و بیفکری نبود. البته هنوز شناخت کافی از او نداشت که بتواند قضاوتش کند. همین فکر را هم خیلی زود کنار گذاشت و به سمت کتابخانه رفت. عصر همان روز، سیاوش موضوع پروژه را کامل خواند. حتی بیشتر از چیزی که خودش انتظار داشت وقت گذاشت. چند صفحه یادداشت کرد و بعضی قسمتها را دوباره خواند. وقتی کارش تمام شد، برای لحظهای به شمارهای که هنوز از نسترن نداشت فکر کرد. گوشیاش را برداشت و چند ثانیه به صفحه خالی مخاطبین نگاه کرد. بعد خندید و زیر لب گفت: - اول باید شمارهاش و داشته باشم. گوشی را کنار گذاشت و دفترش را بست. تصمیم گرفت فردا دوباره با او صحبت کند. روز بعد، وقتی وارد دانشگاه شد، نسترن را در راهرو دید. این بار برخلاف روزهای قبل، دیگر برایش یک چهره ناآشنا نبود. سیاوش از کنارش رد شد، چند قدم جلو رفت و بعد برگشت. نسترن هم متوجه حضورش شد. سیاوش نزدیکتر رفت و گفت: - بالاخره موضوع رو کامل خوندم. نسترن نگاهش کرد. - به نتیجهای هم رسیدید؟ - آره. فکر کنم میتونیم از پسش بربیایم. نسترن چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: - پس میتونیم از امروز تقسیم کار رو شروع کنیم. سیاوش لبخند زد. - بعد از کلاس کتابخونه میرید؟ نسترن کمی فکر کرد. - بله، مثل همیشه. - پس منم میام. نسترن سر تکان داد. - باشه. این بار وقتی از کنار هم رد شدند، دیگر دو آدم کاملاً غریبه نبودند. هنوز شناخت زیادی از هم نداشتند، هنوز حرف مشترک زیادی میانشان نبود، اما حالا یک قرار ساده داشتند؛ چند ساعت در کتابخانه، برای کاری که قرار بود فقط یک پروژه دانشگاهی باشد. ویرایش شده 3 ساعت قبل توسط Delven 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 1,600 ارسال شده در 8 آبان مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delven 69 ارسال شده در 9 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آبان (ویرایش شده) #پارت-سه بعد از کلاس، کتابخانه مثل همیشه شلوغتر از چیزی بود که نسترن انتظار داشت. چند میز پر شده بود و صدای آرام ورق خوردن کتابها و گاهی پچپچ دانشجوها در فضای سالن میپیچید. نسترن وارد شد و چند لحظه اطرافش را نگاه کرد تا جای مناسبی پیدا کند. سیاوش چند قدم پشت سرش وارد شد و در حالی که کولهاش را روی یک شانه انداخته بود، آرام به سمت او آمد. - اینجا همیشه اینقدر شلوغه؟ نسترن بدون اینکه سرش را کامل برگرداند، گفت: - معمولاً بعد از کلاسها همینطوره. - پس انتخاب خوبی کردم که با شما قرار گذاشتم. نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت. - هنوز معلوم نیست انتخاب خوبیه یا نه. سیاوش خندید. - شروع امیدوارکنندهای بود. نسترن چیزی نگفت و به سمت یکی از میزهای گوشه سالن رفت. دو صندلی خالی بود. کیفش را روی صندلی گذاشت و نشست. سیاوش هم روبهرویش نشست و لپتاپش را روی میز گذاشت. چند ثانیه هر دو ساکت بودند. سیاوش صفحه لپتاپ را باز کرد و نگاهی به نسترن انداخت. - خب، از کجا شروع کنیم؟ نسترن دفترش را باز کرد. - اول باید موضوع رو تقسیم کنیم. هر دو چند دقیقه درباره بخشهای مختلف پروژه صحبت کردند. نسترن بیشتر روی جزئیات تمرکز داشت و سیاوش سعی میکرد کار را طوری تقسیم کند که زمان زیادی از آنها نگیرد. چند بار نظرشان متفاوت شد، اما هیچکدام بحث را کش ندادند. کمکم متوجه شدند در بعضی چیزها برخلاف تصور اولیه، شبیه هم فکر میکنند. بعد از حدود نیم ساعت، نسترن برگهای را جلو کشید و شروع کرد به نوشتن. - این قسمت رو من انجام میدم. سیاوش سرش را تکان داد. - پس این بخش با من. نسترن به نوشتههایش نگاه کرد. - فقط حواست باشه منابع معتبر باشن. سیاوش لبخند زد. - چشم، خانم سختگیر. نسترن سرش را بلند کرد. - سختگیر نیستم. فقط نمیخوام آخرش مجبور بشیم دوباره همهچیز رو انجام بدیم. - فرقش چیه؟ نسترن برای اولین بار کمی خندید. - خیلی فرق داره. سیاوش چند لحظه به لبخندش نگاه کرد، و دوباره چشمش را به لپتاپ دوخت. کارشان آرامآرام پیش رفت. گاهی سیاوش چیزی میپرسید و نسترن توضیح میداد. گاهی هم نسترن درباره چیزی که پیدا کرده بود نظر سیاوش را میپرسید. گفتوگوهایشان هنوز کاملاً مربوط به پروژه بود، اما فاصلهای که بینشان وجود داشت، کمکم کمتر میشد. بعد از مدتی سیاوش به ساعت نگاه کرد. تقریباً دو ساعت گذشته بود. - فکر کنم برای امروز کافیه. نسترن دفترش را بست. - آره. قسمت اصلی مشخص شد. سیاوش لپتاپش را جمع کرد. - برای ادامه کار باید با هم در ارتباط باشیم. نسترن سر تکان داد. - درسته. سیاوش چند لحظه مکث کرد. - پس... شمارهاتون رو میدید؟ نسترن گوشیاش را از کیف بیرون آورد. - بله. شمارهاتون رو بگید. سیاوش شمارهاش را گفت و نسترن آن را ذخیره کرد. چند ثانیه بعد گوشی سیاوش لرزید. صفحه را نگاه کرد و لبخند کوتاهی زد. - خب، حالا منم شماره شما رو دارم. نسترن کیفش را برداشت. - برای پروژه. سیاوش لبخندش را کمی بیشتر کرد. - معلومه. فقط برای پروژه. نسترن نگاه کوتاهی به او کرد، اما چیزی نگفت. هر دو از کتابخانه بیرون آمدند. جلوی ساختمان، هوا کمی خنکتر شده بود. چند لحظه کنار هم ایستادند و بعد نسترن گفت: - من از این طرف میرم. سیاوش سر تکان داد. - منم یه کم اون طرفتر کار دارم. پسفردا درباره بخشها حرف میزنیم؟ - بله، خداحافظ. - خداحافظ. نسترن چند قدم دور شد و سیاوش هم در جهت مخالف حرکت کرد. اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای کیان را از پشت سرش شنید. - آقای دانشمند! سیاوش برگشت و کیان را دید که با بهنام و نیما از سمت محوطه دانشگاه به طرفش میآمدند. کیان دستش را بالا آورد و با خنده گفت: - بالاخره پیدات کردیم. سیاوش دستهایش را داخل جیبش برد. - مگه گم شده بودم؟ نیما با خنده گفت: - تقریباً. کیان نگاهش را به سمتی که نسترن رفته بود انداخت و بعد دوباره به سیاوش نگاه کرد. - ما مزاحم شدیم؟ سیاوش اخم مصنوعی کرد. - به چیزی که بهت مربوط نیست فکر نکن. کیان خندید. - پس حتماً چیز مهمی بوده. بهنام که از شوخیهای کیان خسته شده بود، آرام گفت: - پروژه رو انجام دادید یا هنوز دارین دربارهش حرف میزنید؟ سیاوش نگاهش کرد. - انجام دادیم. تقسیم کار هم کردیم. نیما ابرو بالا انداخت. - پس بالاخره یه نفر پیدا شد که تونست تو رو وادار کنه کار کنی. سیاوش با خنده گفت: - تو زیادی حرف میزنی. کیان شانه سیاوش را گرفت و گفت: - بریم کافه، بعد هرچقدر خواستی کار کن. سیاوش چند لحظه مکث کرد. - من باید برم خونه. کیان با تعجب نگاهش کرد. - تو؟ خونه؟ بدون اینکه یکی دنبالت بفرسته؟ سیاوش خندید. - آره، عجیب نیست که! کیان با شیطنت گفت: - آره واقعا. چهار نفره به سمت خروجی دانشگاه راه افتادند. سیاوش در ظاهر مشغول حرف زدن با آنها بود، اما ذهنش هنوز چند دقیقه قبل و گفتوگوی کوتاهش با نسترن را مرور میکرد. نه اتفاق خاصی افتاده بود و نه حرف عجیبی بینشان ردوبدل شده بود، اما حالا برای اولین بار شمارهای در گوشیاش داشت که متعلق به کسی بود که تا چند روز قبل حتی اسمش را هم نمیدانست. همان شب، نسترن وقتی به خانه رسید، مشغول مرتب کردن وسایلش شد. گوشیاش را روی میز گذاشته بود که صفحه روشن شد. یک پیام از شمارهای ناشناس آمده بود. - سلام. من سیاوشم. فقط جهت اطمینان، بخش اول پروژه رو تا فردا شب آماده میکنم. نسترن چند ثانیه به پیام نگاه کرد. جواب دادن برایش چیز خاصی نبود، اما لبخند کوچکی روی صورتش نشست. تایپ کرد: - باشه. منم بخش خودم رو آماده میکنم. چند لحظه بعد جواب آمد: - پس خیالم راحت شد. نسترن گوشی را کنار گذاشت و دوباره سراغ کارهایش رفت. آن طرف شهر، سیاوش روی تخت نشسته بود و فایل پروژه را باز کرده بود. کیان چند دقیقه قبل برایش پیام فرستاده بود و هنوز جوابش را نداده بود. گوشی دوباره لرزید. پیام کیان بود: - فقط یادت نره فردا پروژه رو بیاری، استاد که بهونه قبول نمیکنه. سیاوش لبخند زد و جواب داد: - نگران نباش. چند ثانیه بعد کیان نوشت: - من نگران پروژه نیستم، نگران توام که بالاخره جدی شدی. سیاوش با دیدن پیام، سرش را تکان داد و گوشی را کنار گذاشت. فعلاً خودش هم نمیخواست درباره تغییر کوچکی که در روزهایش ایجاد شده بود فکر کند. برای او و نسترن، همهچیز هنوز ساده بود؛ یک پروژه دانشگاهی، چند گفتوگوی کوتاه و شمارهای که فقط برای هماهنگی کار در گوشی یکدیگر ذخیره شده بود. اما از همان شب، دیگر دیدن همدیگر کاملاً اتفاقی نبود. حالا هرکدام میدانست اگر چیزی برای گفتن داشته باشد، راهی برای رسیدن به دیگری دارد. و شاید همین، اولین قدم کوچک برای آشناییای بود که هنوز هیچکدام اسمش را نمیدانستند. ویرایش شده 3 ساعت قبل توسط Delven 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delven 69 ارسال شده در 9 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آبان (ویرایش شده) #پارت-چهارم صبح روز بعد، سیاوش زودتر از همیشه وارد دانشگاه شد. نه به این دلیل که تصمیم گرفته بود ناگهان آدم منظمتری شود؛ فقط شب قبل تا دیر وقت روی پروژه کار کرده بود و نمیخواست صبح، دوباره با عجله خودش را به کلاس برساند. محوطه هنوز آن شلوغی همیشگی را نداشت. چند نفر روی نیمکتهای کنار حیاط نشسته بودند و بعضیها با لیوانهای قهوه در دست، آرام به سمت ساختمانها میرفتند. سیاوش از کنار کافه رد شد و همانجا کیان را دید که روی یکی از صندلیها نشسته بود. کیان با دیدن او ابرو بالا انداخت. - تو اینجایی؟ سیاوش صندلی روبهرویش را عقب کشید و نشست. - ظاهراً. کیان نگاهی به ساعت انداخت. - هفت و چهل دقیقهست. کلاس هشت شروع میشه. سیاوش خندید. - میدونم. - پس چی شده؟ سیاوش لیوان آب روی میز را برداشت. - هیچ چی. کیان چند لحظه نگاهش کرد. - تو وقتی میگی هیچ چی، معمولاً یه چیزی هست. - خیلی منو خوب میشناسی. - متأسفانه آره. سیاوش لبخند زد و چیزی نگفت. چند دقیقه بعد بهنام و نیما هم به آنها ملحق شدند. نیما در حالی که صندلی را جلو میکشید گفت: - امروز کسی برنامه کافه داره؟ بهنام کیفش را روی صندلی گذاشت. - من بعد کلاس باید برم. نیما رو به سیاوش کرد. - تو چی؟ سیاوش بدون فکر جواب داد: - کتابخونه. کیان سریع نگاهش کرد. - کتابخونه؟ سیاوش تازه متوجه شد چه گفته است. - برای پروژه. نیما خندید. - ما چیزی نگفتیم. کیان با شیطنت گفت: - ولی لازم بود توضیح بدی؟ سیاوش نگاه تندی به او انداخت. - کیان. - جانم؟ - صبح اول وقت اعصاب ندارم. کیان خندید. - باشه، باشه. بچهها چند دقیقه بعد راه افتادند سمت کلاس. نسترن هم کمی بعد وارد دانشگاه شد. وقتی وارد راهرو شد، سیاوش از انتهای راهرو او را دید. این بار برخلاف روزهای قبل، نگاهش فقط یک لحظه نبود. ناخودآگاه متوجه شد نسترن تنهاست و کتابی را در دست گرفته. نسترن هم وقتی به نزدیکی آنها رسید، سیاوش را دید و با تکان کوچکی سر سلام کرد. سیاوش هم جوابش را داد. همین. نه بیشتر. اما کیان که کنار سیاوش ایستاده بود، آن حرکت کوتاه را دید. چیزی نگفت و فقط لبخند گوشه لبش نشست. سیاوش متوجه شد. - چی؟ کیان سرش را تکان داد. - هیچی. - پس چرا میخندی؟ - همینطوری. سیاوش نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. کلاس شروع شد و تا پایان، همه مشغول درس بودند. در اواخر کلاس، استاد چند نکته درباره پروژه گفت و از گروهها خواست هفته آینده گزارش اولیه را تحویل دهند. نسترن همه نکات را با دقت یادداشت کرد. سیاوش هم برخلاف همیشه، این بار چیزی را از قلم نینداخت. وقتی کلاس تمام شد، نسترن دفترش را بست و وسایلش را جمع کرد. سیاوش چند لحظه منتظر ماند تا اطراف خلوتتر شود. بعد کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت. کیان پشت سرش آمد. - من میرم کافه. سیاوش برگشت. - باشه. - نمیای؟ سیاوش سرش را تکان داد. - نه، باید برم کتابخونه. کیان لبخند زد. - میدونم. سیاوش چیزی نگفت و به سمت راهرو رفت. چند دقیقه بعد نسترن هم از ساختمان بیرون آمد. سیاوش کنار پلهها ایستاده بود و وقتی او را دید، گفت: - سلام. نسترن ایستاد. - سلام. - آمادهای بریم؟ نسترن سر تکان داد. - بله. این بار مسیر کتابخانه را کنار هم طی کردند. فاصلهشان زیاد بود و هر دو بیشتر به مسیر روبهرو نگاه میکردند. بعد از چند قدم، سیاوش گفت: - راستی، دیروز بخش اول رو کامل کردم. نسترن نگاهش کرد. - دیدمش. - پیامم رو؟ - بله. - فکر کردم شاید دیر فرستاده باشم. - نه، خوب بود. چند قدم دیگر سکوت کردند. سیاوش دوباره گفت: - شما همیشه بعد از کلاس میاید کتابخونه؟ - بیشتر روزها. - برای درس؟ - بیشترش برای درس. سیاوش لبخند زد. - بیشترش؟ نسترن کمی مکث کرد. - بعضی وقتها هم برای اینکه خونه شلوغه. سیاوش سر تکان داد. - پس کتابخونه برای شما جای آرومیه. - بله. شما چطور؟ سیاوش با خنده گفت: - من معمولاً برای پروژه میام. - یعنی اگر پروژه نباشه نمیاید؟ - احتمالاً نه. نسترن لبخند کوچکی زد. - معلومه. سیاوش نگاهش کرد. - چی معلومه؟ - اینکه زیاد اهل کتابخونه نیستید. - از کجا فهمیدید؟ - چون دفعه قبل ده دقیقه دنبال جای خالی میگشتید. سیاوش خندید. - پس حواستون به من بوده. نسترن لحظهای مکث کرد و بعد گفت: - منظورم این نبود. - میدونم. سیاوش با لبخند جلوتر رفت و نسترن هم چیزی نگفت. وقتی وارد کتابخانه شدند، همان میز قبلی را انتخاب کردند. این بار برخلاف روز قبل، سکوت میانشان آنقدر سنگین نبود. هرکدام مشغول کار خودشان شدند و گاهی درباره پروژه با هم صحبت میکردند. بعد از حدود یک ساعت، نسترن متوجه شد سیاوش مدتی است چیزی نمینویسد. نگاهش کرد. - مشکلی پیش اومده؟ سیاوش از روی صفحه لپتاپ سر بلند کرد. - نه. فقط دارم فکر میکنم. - درباره پروژه؟ - این بار واقعاً آره. نسترن لبخند زد. - خوبه. سیاوش چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد گفت: - میتونم یه سؤال بپرسم؟ - بله. - شما همیشه اینقدر جدی درس میخونید؟ نسترن خودکارش را روی دفتر گذاشت. - تقریباً. - چرا؟ نسترن کمی سکوت کرد. - چون برام مهمه. سیاوش سر تکان داد. - این جواب خیلی کلی بود. - سؤال شما هم خیلی کلی بود. سیاوش خندید. - درست میگید. چند ثانیه بعد نسترن خودش ادامه داد: - دوست دارم وقتی کاری رو شروع میکنم، درست انجامش بدم. همین. سیاوش به آرامی گفت: - اینو میفهمم. نسترن نگاهش کرد. - شما هم همینطوری هستید؟ سیاوش کمی فکر کرد. - قبلاً نه. نسترن چیزی نگفت. سیاوش نگاهش را به لپتاپ برگرداند. - شاید دارم کمکم یاد میگیرم. این اولین باری بود که گفتوگویشان از پروژه کمی فاصله گرفته بود. نه زیاد، نه آنقدر که بتوان اسمش را صمیمیت گذاشت؛ فقط چند سؤال ساده که باعث شد هرکدام گوشه کوچکی از شخصیت دیگری را ببینند. نزدیک غروب، وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، هوا ابری شده بود. نسترن نگاهی به آسمان انداخت. - فکر کنم بارون میاد. سیاوش هم سرش را بالا گرفت. - امیدوارم نیاد. نسترن پرسید: - چرا؟ - چون چتر ندارم. نسترن کیفش را باز کرد و چتری کوچک بیرون آورد. - من دارم. سیاوش چند لحظه به چتر نگاه کرد. - پس مشکلی ندارید. - نه. چند قدم جلو رفتند. چند قطره باران روی زمین افتاد. نسترن چتر را باز کرد و بالای سرش گرفت. سیاوش کنار او راه میرفت، اما کمی فاصله داشت. نسترن بعد از چند قدم متوجه شد شانه سیاوش بیرون از چتر مانده. کمی چتر را به سمت او گرفت. - خیس میشید. سیاوش نگاه کوتاهی به او کرد. - مهم نیست. - چرا، مهمه. سیاوش لبخند زد و کمی نزدیکتر شد تا زیر چتر قرار بگیرد. - ممنون. نسترن فقط سر تکان داد. مسیر کوتاه بود، اما برای اولین بار بدون اینکه درباره پروژه حرف بزنند، کنار هم راه رفتند. هنوز هیچ چیزی میانشان شکل نگرفته بود. فقط دو نفر بودند که کمکم داشتند متوجه میشدند آدم روبهرویشان، آنقدرها هم که در نگاه اول تصور کرده بودند، ساده و قابل پیشبینی نیست. ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط Delven 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delven 69 ارسال شده در یکشنبه در 05:43 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 05:43 (ویرایش شده) #پارت-پنجم چند روز بعد، اتفاق خاصی نیفتاده بود، اما رفتوآمدهای سیاوش و نسترن برای پروژه باعث شده بود حضور یکدیگر در دانشگاه دیگر مثل قبل ناآشنا نباشد. حالا اگر سیاوش صبحها نسترن را در راهرو میدید، بیاختیار سلام میکرد و اگر نسترن او را در کتابخانه میدید، دیگر لازم نبود برای شروع صحبت منتظر بماند. رابطهشان هنوز کاملاً در حد همکاری بود، اما میان آن همه حرف درباره پروژه، کمکم جملههای کوتاه دیگری هم پیدا شده بود. آن روز بعد از پایان کلاس، نسترن همراه مریم از ساختمان بیرون آمد. مریم از صبح متوجه شده بود نسترن حواسش کمی جای دیگری است. چند قدم که رفتند، بالاخره نتوانست جلوی کنجکاویاش را بگیرد. - تو این چند روز خیلی ساکتی. نسترن نگاهش کرد. - من همیشه ساکتم. - نه، این فرق داره. نسترن لبخند کوتاهی زد. - چه فرقی؟ - نمیدونم. انگار یه چیزی ذهنت رو مشغول کرده. نسترن کمی مکث کرد. - پروژه. مریم خندید. - اسمش پروژهست؟ نسترن ابرو بالا انداخت. - یعنی چی؟ - هیچی. فقط جالبه که این پروژه انقدر مهم شده که هر روز دربارهاش حرف میزنی. نسترن چیزی نگفت و نگاهش را به مسیر روبهرو دوخت. - فقط میخوام درست انجام بشه. مریم با شیطنت گفت: - منم همینو گفتم. نسترن خندید. - خیلی خب. مریم دستش را دور بازوی نسترن انداخت و با هم به سمت حیاط رفتند. همان موقع سیاوش، کیان، بهنام و نیما از طرف دیگر محوطه به سمت کافه میآمدند. کیان در حال تعریف کردن ماجرایی بود که نیما چند دقیقه قبل برایشان تعریف کرده بود. سیاوش اما بیشتر حواسش به گوشیاش بود. کیان یکدفعه جلوی او ایستاد. - هی، با توام. سیاوش گوشی را پایین آورد. - چی؟ - پرسیدم کافه میای یا نه؟ - آره، میام. نیما نگاهی به گوشی او انداخت. - باز پروژه؟ سیاوش گفت: - نه. کیان لبخند زد. - پس چرا انقدر به گوشی نگاه میکنی؟ سیاوش گوشی را داخل جیبش گذاشت. - چون گوشی برای نگاه کردنه. کیان خندید. - جواب خیلی قانعکنندهای بود. بهنام که جلوتر رفته بود، برگشت و گفت: - بچهها بیاید، من گرسنهام. هر چهار نفر به سمت کافه رفتند. چند دقیقه بعد، مریم و نسترن هم برای خرید چیزی وارد کافه شدند. کافه شلوغ بود و تقریباً بیشتر میزها پر شده بود. نسترن نگاهی به اطراف انداخت. مریم گفت: - فکر کنم باید بیرون وایسیم. کیان که از میز کناری متوجه حضور آنها شده بود، صندلی خالی کنار خودش را عقب کشید. - اگه خواستید اینجا بشینید، این صندلی خالیه. مریم نگاهش کرد. - ممنون. نسترن و مریم نشستند. سیاوش که روبهروی نسترن قرار گرفته بود، لبخند کوتاهی زد. - سلام. نسترن هم سر تکان داد. - سلام. چند ثانیه سکوت برقرار شد. کیان که کنار مریم نشسته بود، رو به او گفت: - شما هم همیشه بعد کلاس میاید اینجا؟ مریم جواب داد: - نه، امروز اتفاقی اومدیم. - من کیانم. مریم کمی مکث کرد و گفت: - مریم. کیان لبخند زد. - خوشبختم. مریم هم لبخند کوچکی زد. - همچنین. نیما که متوجه آشنایی تازه آنها شده بود، چیزی نگفت و فقط نگاه کوتاهی به بهنام انداخت. بهنام هم لبخند خیلی کمرنگی زد. سیاوش مشغول صحبت با نسترن شد. - بخش دوم پروژه رو دیدید؟ نسترن گفت: - بله. فکر کنم باید یه قسمت رو تغییر بدیم. - کدوم قسمت؟ نسترن دفترش را باز کرد و توضیح داد. سیاوش با دقت گوش داد. در طرف دیگر میز، کیان و مریم هم آرامآرام مشغول صحبت شده بودند. کیان پرسید: - شما همرشتهای نسترنید؟ - بله. از ترم اول با همیم. - پس حتماً اخلاقش رو خوب میشناسید. مریم خندید. - چرا؟ - چون خیلی جدیه. مریم نگاه کوتاهی به نسترن انداخت. - جدیه، ولی اونقدرها هم سخت نیست. کیان گفت: - من فکر میکردم از ما متنفره. مریم خندید. - چرا باید متنفر باشه؟ - چون هر وقت ما رو میبینه، یا داریم بلند حرف میزنیم یا دنبال یه بهانه برای فرار از کلاسیم. مریم خندید. - خب این قسمت رو قبول دارم. کیان هم خندید. گفتوگوی سادهای بود، اما هر دو متوجه شدند صحبت کردن با یکدیگر عجیب نیست. وقتی نوشیدنیهایشان را گرفتند، مریم چند بار با کیان درباره دانشگاه و استادها صحبت کرد و کیان هم برخلاف چیزی که معمولاً با بقیه داشت، این بار بیشتر گوش میداد. سیاوش از گوشه چشم متوجه این موضوع شد، اما چیزی نگفت. بعد از مدتی نسترن دفترش را بست. - من باید برم کتابخونه. سیاوش گفت: - منم میام. کیان سریع گفت: - ما هم بعداً میایم. مریم نگاهش کرد. - شما هم کتابخونه میاید؟ کیان شانه بالا انداخت. - گاهی. مریم لبخند زد. - پس شاید دوباره دیدمتون. کیان برای لحظهای مکث کرد و بعد گفت: - احتمالاً. نسترن و سیاوش از کافه بیرون رفتند. چند قدم که دور شدند، سیاوش گفت: - کیان امروز خیلی ساکت بود. نسترن پرسید: - همیشه اینطوری نیست؟ سیاوش خندید. - نه. معمولاً بیشتر حرف میزنه. نسترن گفت: - شاید امروز خسته بود. سیاوش چند لحظه به عقب نگاه کرد. کیان هنوز داخل کافه نشسته بود و با مریم صحبت میکرد. لبخند کوتاهی زد و دوباره رو به نسترن برگشت. - شاید. اما داخل کافه، کیان هنوز با مریم صحبت میکرد. نیما آرام به بهنام گفت: - به نظرت منم باید یه چیزی بگم؟ بهنام نگاهش کرد. - درباره چی؟ نیما با سر به کیان اشاره کرد. - هیچی. بهنام لبخند زد. - ولش کن. خودش میفهمه. کیان متوجه نگاه آن دو شد. - چی شده؟ نیما سریع گفت: - هیچی. کیان چشمهایش را ریز کرد. - شما دوتا خیلی مشکوکید. مریم خندید. - همیشه اینطوریان؟ کیان گفت: - متأسفانه. مریم لبخند زد. - جالبه. کیان به او نگاه کرد. - چی جالبه؟ مریم شانه بالا انداخت. - اینکه فکر میکردم فقط ما اینطوریایم. کیان خندید. - پس اشتباه فکر میکردی. گفتوگویشان ادامه پیدا کرد و هیچکدام متوجه نشدند که همان چند دقیقه ساده، قرار است باعث شود در روزهای آینده بیشتر همدیگر را ببینند. هنوز هیچکس حرفی از علاقه نزده بود و هیچ احساس خاصی میانشان وجود نداشت. فقط یک آشنایی ساده شکل گرفته بود؛ آشناییای که شاید برای بقیه هیچ اهمیتی نداشت، اما برای کیان و مریم، کمکم قرار بود تبدیل به بخشی از روزهایشان شود. ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط Delven 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delven 69 ارسال شده در چهارشنبه در 12:11 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 12:11 (ویرایش شده) #پارت-ششم صبح پنجشنبه، نسترن زودتر از همیشه به دانشگاه رسیده بود. هوا سردتر شده بود و باد آرامی میان درختهای محوطه میپیچید. مریم هنوز نیامده بود و نسترن ترجیح داده بود قبل از شروع کلاس چند دقیقه در حیاط بماند. روی یکی از نیمکتها نشسته بود و جزوهاش را مرور میکرد که صدای کسی از پشت سرش آمد. - سلام. نسترن برگشت. سیاوش بود. - سلام. سیاوش به نیمکت اشاره کرد. - میتونم بشینم؟ نسترن کمی کنار رفت. - بله. سیاوش نشست و چند لحظه سکوت کرد. بعد نگاهش به جزوه نسترن افتاد. - از الان شروع کردی؟ - امتحان نزدیکه. - هنوز دو هفته مونده. - دو هفته زود میگذره. سیاوش خندید. - من همیشه فکر میکنم دو هفته خیلی زیاده. نسترن دفترش را بست. - برای همین احتمالاً همیشه کارهاتون میمونه برای آخرین روز. سیاوش با تعجب نگاهش کرد. - شما از کجا میدونید؟ - از پروژه. سیاوش خندید. - هنوز پروندهم بازه؟ - هنوز بسته نشده. چند لحظه هر دو خندیدند. این بار سکوت بینشان راحتتر بود. دیگر مثل روزهای اول، هر جمله نیاز به فکر کردن نداشت. سیاوش دستهایش را به هم قفل کرد و گفت: - راستی، دیروز یه چیزی میخواستم بپرسم. - چی؟ - شما همیشه همینقدر زود میاید دانشگاه؟ نسترن کمی فکر کرد. - نه. امروز یه کار داشتم. - چه کاری؟ نسترن نگاه کوتاهی به او کرد. - یه کتاب باید پس میدادم. سیاوش سر تکان داد. - فهمیدم. بعد چند لحظه گفت: - مریم امروز نمیاد؟ - فکر کنم دیرتر بیاد. سیاوش لبخند زد. - کیان هم هنوز نیومده. نسترن پرسید: - کیان همیشه با شماست؟ - تقریباً. از سال اول با هم رفیقیم. خیلی وقتها بیشتر از خانوادهم میبینمش. نسترن لبخند زد. - معلومه که رفیق صمیمیایه. - از کجا فهمیدی؟ - از حرف زدنتون دربارهاش. سیاوش برای لحظهای سکوت کرد. - شما و مریم هم همینطورید؟ نسترن بدون مکث گفت: - مریم از نزدیکترین آدمهای زندگی منه. سیاوش فقط سر تکان داد. چند دقیقه بعد مریم از دور دیده شد. اما تنها نبود. کیان هم همراهش بود. نسترن با تعجب نگاه کرد. - اینا با هم اومدن؟ سیاوش هم به آنها نگاه کرد. - ظاهراً. مریم و کیان وقتی نزدیک شدند، کیان گفت: - سلام به آدمهای زودبیدار. سیاوش با خنده گفت: - تو که اصلاً شبیه آدمهای زودبیدار نیستی. کیان روی نیمکت نشست. - امروز یه استثنا بود. مریم کنار نسترن نشست و گفت: - سلام. نسترن نگاه کوتاهی به او کرد. - سلام. چرا با کیان اومدی؟ مریم کمی مکث کرد. - اتفاقی توی مسیر دیدمش. کیان سریع گفت: - اتفاقی؟ مریم نگاهش کرد. - خب... تقریباً. سیاوش لبخندش را پنهان کرد. کیان متوجه شد. - چیه؟ سیاوش گفت: - هیچی. کیان نگاهش کرد. - نخند. - نمیخندم. - داری میخندی. نسترن و مریم هم خندیدند. زنگ کلاس خورد و همه به سمت ساختمان رفتند. سر کلاس، سیاوش و کیان کنار هم نشستند و نسترن و مریم چند ردیف جلوتر بودند. استاد مشغول درس دادن بود که کیان کاغذ کوچکی را به سمت سیاوش هل داد. روی آن نوشته بود: - مریم امروز خیلی حرف زد. سیاوش نگاهی به او انداخت و زیرش نوشت: - خب؟ کیان دوباره نوشت: - هیچی. سیاوش کاغذ را برگرداند. - پس چرا نوشتی؟ کیان لبخند زد و چیزی ننوشت. بعد از کلاس، مریم منتظر نسترن ماند. نسترن وسایلش را جمع کرد و هر دو از کلاس بیرون رفتند. کیان هم کمی جلوتر ایستاده بود. وقتی مریم از کنارش رد شد، گفت: - مریم، امروز کتابخونه میری؟ مریم ایستاد. - احتمالاً. - برای چی؟ - درس. کیان خندید. - سؤال بدی بود. مریم هم خندید. - یکم. نسترن نگاهشان کرد، اما چیزی نگفت. سیاوش کنار کیان ایستاد. - ما هم میریم کتابخونه. مریم گفت: - پس میبینمتون. چهار نفره با فاصله کمی از هم راه افتادند. نسترن و سیاوش جلوتر بودند و مریم و کیان چند قدم عقبتر. کیان آرام از مریم پرسید: - شما همیشه با نسترن کتابخونه میرید؟ - بیشتر وقتها. - پس احتمالاً زیاد میبینمتون. مریم لبخند زد. - احتمالاً. کیان چند ثانیه ساکت ماند و بعد گفت: - خوبه. مریم نگاهش کرد. - چی خوبه؟ کیان کمی دستپاچه شد. - اینکه... کتابخونه شلوغ نباشه. مریم خندید. - آره، حتماً دلیلش همینه. کیان چیزی نگفت و فقط لبخند زد. جلوی کتابخانه، سیاوش در را برای نسترن باز کرد. نسترن وارد شد و قبل از اینکه جلو برود، برگشت. - ممنون. سیاوش گفت: - خواهش میکنم. مریم و کیان هم وارد شدند. چند دقیقه بعد، هر چهار نفر دور یک میز نشستند. نسترن مشغول جزوهاش شد و سیاوش لپتاپش را باز کرد. مریم کتابش را بیرون آورد. کیان اما چند ثانیه فقط به صفحه سفید دفترش نگاه کرد. مریم آرام خم شد و گفت: - چیزی نمینویسی؟ کیان لبخند زد. - دارم فکر میکنم. - به چی؟ کیان نگاه کوتاهی به او کرد. - به اینکه چرا امروز اینقدر سؤال میپرسی. مریم لبخند زد. - شاید چون جوابهات جالبه. کیان برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. چند دقیقه بعد، گوشی مریم روی میز لرزید. پیام از یک شماره ناشناس نبود؛ کیان روبهرویش نشسته بود و همان لحظه برایش پیام فرستاده بود: - اینطوری که مستقیم نگاه میکنی آدم نمیتونه درس بخونه. مریم پیام را خواند، سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. کیان لبخند زد. مریم چیزی تایپ کرد و گوشی کیان لرزید: - پس نگاه نکن. کیان پیام را خواند و زیر لب خندید. - سختگیری. مریم آرام جواب داد: - خودت شروع کردی. سیاوش از آن طرف میز نگاهی به کیان انداخت. کیان خیلی سریع مشغول نوشتن شد. سیاوش لبخند کوتاهی زد و دوباره به لپتاپش برگشت. چند دقیقه بعد، نسترن آرام گفت: - سیاوش؟ - جانم؟ نسترن مکث کرد. - بخش دوم رو با هم بررسی کنیم؟ سیاوش لپتاپش را به سمت او چرخاند. - حتماً. آنها مشغول کار شدند و روبهرویشان، کیان و مریم هم آرامتر از قبل با هم حرف میزدند. عصر که شد، وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، مریم گفت: - کیان، فردا هم میای؟ کیان لبخند زد. - اگه شما بیاید، احتمالاً. مریم چیزی نگفت، فقط لبخند زد و همراه نسترن راه افتاد. کیان چند ثانیه همانجا ایستاد. سیاوش کنارش آمد. - راه نمیای؟ کیان نگاهش را از مریم گرفت. - چرا. سیاوش لبخند زد. - پس بیا. ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط Delven لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delven 69 ارسال شده در دیروز در 08:24 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 08:24 (ویرایش شده) #پارت-هفتم غروب آرامآرام روی محوطه دانشگاه مینشست و بعد از چند ساعت باران، هوا بوی خاک خیس گرفته بود. نسترن و مریم کمی جلوتر از سیاوش و کیان حرکت میکردند و هرکدام درباره کلاس و کارهایی که برای فردا داشتند حرف میزدند. کیان چند قدم عقبتر راه میرفت و هر از گاهی نگاهش به مریم میافتاد. سیاوش که متوجه شده بود، چیزی نمیگفت؛ فقط لبخند محوی روی صورتش داشت. وقتی به خروجی دانشگاه رسیدند، مریم ایستاد و رو به نسترن گفت: - من باید یه چیزی از کافه بگیرم، تو برو جلو. نسترن نگاهی به او کرد. - منتظرت بمونم؟ - نه، خودم میام. نسترن سر تکان داد و چند قدم جلوتر رفت. سیاوش هم همان نزدیکی ایستاد. کیان که قصد رفتن داشت، مریم را دید که به سمت کافه برگشته و بیاختیار چند لحظه صبر کرد. سیاوش نگاهش کرد. - نمیای؟ کیان شانه بالا انداخت. - چرا، الان میام. سیاوش بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت نسترن رفت. کیان هم بعد از چند لحظه وارد کافه شد. مریم کنار پیشخوان ایستاده بود و منتظر سفارش خود بود. وقتی کیان را دید، لبخند زد. - تو هنوز نرفتی؟ - نه، یادم افتاد یه چیزی میخوام بگیرم. مریم نگاهی به دستهای خالیاش انداخت. - چی؟ کیان مکث کرد. - هنوز تصمیم نگرفتم. مریم خندید. - یعنی فقط اومدی اینجا که تصمیم بگیری؟ - ظاهراً. مریم سرش را تکان داد. - خیلی عجیبی. - اینو قبلاً هم بهم گفتن. سفارش مریم آماده شد. لیوانش را برداشت و رو به کیان گفت: - من میرم. - صبر کن. مریم ایستاد. - چی شده؟ کیان به منوی بالای پیشخوان نگاه کرد. - اینجا چی خوبه؟ مریم با تعجب نگاهش کرد. - تو حتی نمیدونی چی میخوای؟ - گفتم شاید شما بدونید. مریم چند لحظه به منو نگاه کرد و بعد گفت: - اگر شیرین دوست داری، اون یکی خوبه. اگر نه، قهوه بگیر. کیان لبخند زد. - پس همون چیزی که تو گرفتی. مریم ابرو بالا انداخت. - چرا؟ - چون احتمالاً خوبه. مریم چیزی نگفت، فقط لبخند کوچکی زد. چند دقیقه بعد هر دو از کافه بیرون آمدند. هوا تاریکتر شده بود و چراغهای محوطه یکییکی روشن شده بودند. نسترن کمی جلوتر ایستاده بود و منتظر مریم بود. وقتی آنها را دید، نگاه کوتاهی به کیان انداخت و بعد رو به مریم گفت: - بالاخره اومدی. مریم لیوانش را بالا آورد. - این آقا باعث شد دیر کنم. کیان خندید. - من فقط انتخاب کردم. نسترن لبخند زد. - انتخاب کردن شما خیلی طول میکشه؟ کیان گفت: - وقتی آدم مشاور خوبی داشته باشه، نه. مریم نگاهش کرد. - من که مشاور نیستم. - از امروز هستی. مریم خندید و چیزی نگفت. سیاوش کنار نسترن ایستاده بود. - شماها مسیرتون یکیه؟ مریم گفت: - تا یه قسمت. نسترن گفت: - پس با هم برید. مریم نگاهی به کیان کرد و بعد گفت: - باشه. سیاوش و نسترن هم از مسیر دیگری راه افتادند. چند دقیقه هر دو ساکت بودند. صدای ماشینها از خیابان اصلی میآمد و باد سردی میان درختها میپیچید. سیاوش بالاخره گفت: - امروز خیلی خسته شدی؟ نسترن گفت: - یکم. - از درس؟ - از همهچیز. سیاوش نگاهش کرد. - روز سختی بود؟ نسترن چند لحظه سکوت کرد. - نه، فقط بعضی روزها آدم حوصله هیچچیزی رو نداره. سیاوش آرام گفت: - میفهمم. نسترن به او نگاه کرد. - شما هم اینطوری میشید؟ - بیشتر از چیزی که فکر میکنید. - به نظر نمیاد. سیاوش خندید. - چون خوب بلدم نشونش ندم. نسترن چند لحظه به او نگاه کرد و بعد گفت: - شاید منم همینطورم. سیاوش لبخند زد. - پس خیلی چیزها هست که هنوز درباره هم نمیدونیم. نسترن نگاهش را به روبهرو دوخت. - طبیعیه. تازه داریم همدیگه رو میشناسیم. سیاوش سر تکان داد. - آره. همین بهتره. نسترن پرسید: - چرا؟ - چون شناختن یه آدم، اگه عجله نکنی، جالبتره. نسترن لبخند خیلی کوچکی زد. - این حرفتون برخلاف چیزیه که فکر میکردم. سیاوش خندید. - فکر میکردی چهجور آدمیام؟ نسترن کمی مکث کرد. - راستش اولش فکر میکردم خیلی بیخیالید. - و الان؟ نسترن جواب نداد. سیاوش منتظر ماند. بعد از چند ثانیه نسترن گفت: - هنوز دارم تصمیم میگیرم. سیاوش خندید. - پس پرونده من هنوز بسته نشده. - نه. - خوبه. نسترن نگاهش کرد. - چرا خوبه؟ سیاوش شانه بالا انداخت. - چون هنوز فرصت دارم نظرتون رو عوض کنم. نسترن چیزی نگفت، اما لبخندش این بار کمی واضحتر بود. چند قدم بعد، نسترن جلوی کوچهای که باید از آنجا میرفت ایستاد. - من از اینجا میرم. سیاوش سر تکان داد. - باشه. فردا میبینمتون. - خداحافظ. - خداحافظ. نسترن رفت و سیاوش چند لحظه همانجا ایستاد تا از جلوی چشمش دور شود. بعد برگشت و راه خودش را گرفت. کمی آنطرفتر، مریم و کیان هنوز در مسیرشان بودند. کیان لیوان نوشیدنیاش را در دست گرفته بود و هر چند قدم یکبار چیزی برای گفتن پیدا میکرد. مریم هم برخلاف همیشه، عجلهای برای تمام شدن مسیر نداشت. - راستی، فردا کتابخونه میای؟ کیان نگاهش کرد. - احتمالاً. مریم لبخند زد. - باز هم احتمالاً؟ کیان خندید. - این بار مطمئنم. - چرا؟ - چون یه نفر هست که قراره اونجا باشه. مریم چند لحظه ساکت شد و بعد نگاهش را به خیابان دوخت. - خیلی مطمئنی؟ کیان گفت: - آره. این بار مطمئنم. ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط Delven 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Delven 69 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت-هشتم صدای زنگ تلفن خانه، نسترن را از خواب عصرگاهیاش بیرون کشید. چند ثانیه طول کشید تا چشمهایش را باز کند و بفهمد کجاست. دستش را روی صورتش کشید و به ساعت نگاه کرد. نزدیک هفت بود. از اتاق بیرون آمد و گوشی خانه را برداشت. - بله؟ صدای مریم از آن طرف خط آمد. - خواب بودی؟ نسترن خندید. - آره. - معلومه. صدات شبیه آدمیه که تازه از یه سفر برگشته. - امروز خیلی خسته شدم. - منم. چند لحظه سکوت کردند. بعد مریم با لحن معمولی گفت: - راستی فردا کتابخونه میای؟ نسترن گفت: - احتمالاً. مریم خندید. - این جواب رو از کی یاد گرفتی؟ نسترن متوجه منظورش شد و لبخند زد. - از هیچکس. - باشه، منم باور کردم. نسترن روی مبل نشست. - تو چرا پرسیدی؟ - برای خودم. - یعنی چی؟ - هیچی، فقط میخواستم بدونم تنها میرم یا نه. نسترن چیزی نگفت و لبخند زد. - فردا میام. - خوبه. پس میبینمت. تماس که تمام شد، نسترن چند لحظه گوشی را در دست نگه داشت. بعد صفحه پیامها را باز کرد. چند پیام مربوط به گروه کلاس و پروژه بود. یکی از آنها از سیاوش آمده بود. - فایل ارائه رو دوباره مرتب کردم. اگه وقت داشتی نگاه کن. نسترن پیام را باز کرد و فایل را دید. جواب داد: - باشه، امشب نگاه میکنم. چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد. - لازم نیست امشب خودتو خسته کنی. نسترن کمی مکث کرد. انگشتش روی صفحه ماند و بعد نوشت: - خسته نیستم. جواب سیاوش خیلی زود آمد: - پس خوبه. نسترن لبخند کوچکی زد و گوشی را کنار گذاشت. فردای آن روز، دانشگاه حالوهوای متفاوتی داشت. باد شدیدی در محوطه میوزید و بیشتر دانشجوها ترجیح میدادند سریع وارد ساختمان شوند. نسترن وقتی از پلهها بالا میرفت، صدای کسی را پشت سرش شنید. - صبر کنید. برگشت. سیاوش بود که با چند قدم فاصله به سمتش میآمد. - صبح بخیر. نسترن گفت: - صبح بخیر. سیاوش کنار او رسید. - فایل رو دیدید؟ - بله. خوب مرتبش کرده بودید. - فقط مرتب؟ نسترن لبخند زد. - خیلی خوب بود. سیاوش با رضایت سر تکان داد. - همینو میخواستم بشنوم. نسترن خندید. - تعریف گرفتن براتون مهمه؟ - از بعضی آدمها، آره. نسترن لحظهای مکث کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، به کلاس رسیدند. هر دو وارد شدند. کلاس تا ظهر طول کشید. بعد از پایان درس، نسترن وسایلش را جمع کرد و منتظر مریم ماند. مریم کمی دیرتر از کلاس بیرون آمد. کیان هم در راهرو ایستاده بود. وقتی مریم رسید، کیان گفت: - آمادهای؟ مریم گفت: - برای چی؟ - کتابخونه. مریم لبخند زد. - شما از کجا میدونید من میام؟ - چون دیروز گفتی. - من نگفتم حتماً. کیان شانه بالا انداخت. - ولی من امیدوار بودم. مریم برای چند لحظه چیزی نگفت. نسترن نگاه کوتاهی به او کرد و لبخند زد. - بریم؟ هر چهار نفر به سمت کتابخانه رفتند. اما این بار سیاوش و نسترن کمی عقبتر از آن دو راه میرفتند. سیاوش گفت: - امروز میخواید روی پروژه کار کنیم؟ - باید ارائه رو تمرین کنیم. - میترسید؟ نسترن خندید. - از ارائه؟ نه. از اینکه شما وسط ارائه یه شوخی کنید، چرا. سیاوش دستش را روی سینهاش گذاشت. - من؟ هرگز. - دفعه قبل استاد مجبور شد سه بار صداتون کنه که حواستون باشه. - اون فرق داشت. - چه فرقی؟ - اون موقع شما کنارم نبودید. نسترن نگاهش کرد و برای لحظهای چیزی نگفت. سیاوش هم انگار تازه متوجه حرف خودش شده بود، نگاهش را به جلو برگرداند. وقتی به کتابخانه رسیدند، این بار مریم و کیان کنار هم نشستند و سیاوش و نسترن روبهروی هم. فایل ارائه باز شد. نسترن شروع کرد به خواندن قسمت خودش. چند بار مکث کرد و دوباره جملهها را تغییر داد. سیاوش آرام گفت: - این قسمت رو لازم نیست اینقدر رسمی بگی. نسترن گفت: - ولی متن همینه. - میدونم. ولی وقتی خودت توضیح میدی، بهتره طبیعی باشه. نسترن دوباره جمله را گفت. سیاوش لبخند زد. - همین بهتره. - مطمئنی؟ - آره. نسترن دوباره از اول شروع کرد. این بار روانتر بود. سیاوش بدون اینکه چیزی بگوید، چند ثانیه نگاهش کرد. نسترن متوجه شد. - چیه؟ - هیچی. - پس چرا نگاه میکنید؟ سیاوش لبخند زد. - داشتم گوش میدادم. - با نگاه کردن؟ - آره. نسترن سرش را پایین انداخت و ادامه داد. چند دقیقه بعد نوبت سیاوش شد. نسترن گوش داد و وقتی تمام کرد گفت: - خوب بود. - فقط خوب؟ - خیلی خوب. سیاوش لبخند زد. - بهتر شد. بعد از چند بار تمرین، هر دو خسته شدند. نسترن دفترش را بست و گفت: - فکر کنم برای امروز کافیه. سیاوش گفت: - موافقم. وقتی وسایلشان را جمع میکردند، گوشی نسترن زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت. مادرش بود. - بله مامان؟ چند لحظه گوش داد. - الان؟ باشه، تا نیم ساعت دیگه میرسم. تماس را قطع کرد. سیاوش پرسید: - مشکلی پیش اومده؟ - نه، فقط گفت زودتر برگردم. سیاوش سر تکان داد. - پس بریم. بیرون کتابخانه، مریم و کیان منتظرشان بودند. کیان گفت: - بالاخره اومدید. سیاوش گفت: - تو عجله داری؟ - نه، فقط گرسنهام. مریم خندید. - تو همیشه گرسنهای. کیان گفت: - شاید چون کسی نیست برام غذا درست کنه. مریم با خنده گفت: - مشکل بزرگیه. کیان نگاهش کرد. - شاید یه روز حل بشه. مریم چیزی نگفت. نسترن نگاه کوتاهی به مریم انداخت و بعد رو به سیاوش گفت: - من باید برم. سیاوش گفت: - من میرسونمتون تا خروجی. - لازم نیست. - میدونم. ولی مسیرم همونه. نسترن چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: - باشه. از بقیه جدا شدند و به سمت خروجی رفتند. چند قدم اول سکوت کردند. بعد سیاوش گفت: - امروز خیلی خوب بود. نسترن پرسید: - پروژه؟ - اونم. نسترن نگاهش کرد. - اونم؟ سیاوش لبخند زد. - کتابخونه، ارائه، حرف زدن... همهاش. نسترن چیزی نگفت. وقتی به در خروجی رسیدند، سیاوش ایستاد. - فردا میبینمتون؟ نسترن لبخند زد. - احتمالاً. سیاوش خندید. - این جواب دیگه داره معروف میشه. نسترن هم خندید. - پس فردا میبینمتون. سیاوش سر تکان داد. - این بهتره. نسترن رفت و سیاوش چند لحظه نگاهش کرد. بعد گوشیاش را بیرون آورد. پیامی از کیان آمده بود: - کجایی؟ سیاوش جواب داد: - دارم میام. چند ثانیه بعد کیان نوشت: - تنهایی؟ سیاوش لبخند زد و جواب داد: - آره. گوشی را داخل جیبش گذاشت و راه افتاد. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط Delven لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری