رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

046308_26%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7

به نام خدا

نام رمان: میان عشق و ایمان

نام نویسنده: Delven

ژانر: عاشقانه، درام اجتماعی

خلاصه:

سیاوش همیشه بلد بود چطور دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد؛ با ظاهر جذاب، اعتمادبه‌نفس و رفتاری که باعث می‌شد بیشتر آدم‌ها دیر یا زود جذبش شوند. اما نسترن از همان ابتدا فرق داشت. نه شیفته‌اش شد، نه تلاش کرد توجهش را جلب کند؛ دختری آرام از خانواده‌ای مذهبی و سنتی که برای باورها و چارچوب‌هایش ارزش زیادی قائل بود. همین فاصله، سیاوش را برای اولین بار با چیزی روبه‌رو کرد که نمی‌توانست با جذابیت و حرف‌هایش به دست بیاورد. او کم‌کم تصمیم گرفت به‌جای اینکه از نسترن بخواهد تغییر کند،خودش تغییر کند ؛ نه با وعده و حرف، بلکه با رفتارش. قدم‌به‌قدم وارد دنیایی شد که تا قبل از آن نمی‌شناخت؛ از کنار نسترن بودن در روزهای سخت گرفته تا کمک به خانواده‌اش و حتی شناختن باورها و سنت‌هایی که برای آن‌ها اهمیت داشت. رابطه‌شان آرام و بی‌سروصدا شکل گرفت؛ اما هرچه این علاقه جدی‌تر شد، تفاوت‌هایشان هم بیشتر خودش را نشان داد. چون گاهی سخت‌ترین بخش عاشق شدن، به دست آوردن کسی نیست؛این است که بفهمی برای ماندن کنار او ، تا کجا میتوانی تغییر کنی، بدون اینکه خودت را گم کنی. 

«میان ایمان و عشق» داستان عشقی است که فقط با قلب پیش نمی‌رود؛ جایی میان خواستن، باور داشتن و انتخاب کردن، هر دو نفر باید تصمیم بگیرند آینده‌شان را چگونه بسازند.

مقدمه:

بعضی آدم‌ ها را سرنوشت وارد زندگی‌ ات نمی‌ کند، آن‌ ها را میفرستد تا نسخه‌ ای را که از خودت ساخته‌ ای، ویران کنند.

و از میان همین ویرانه‌ هاست که انسانی تازه متولد می‌ شود. این داستان عاشق شدن نیست؛ داستان تغییر کردن است.

ویرایش شده توسط Yammakh
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-اول

ساعت هشت و دوازده دقیقه بود و حیاط دانشگاه آرام‌آرام از سکوت صبحگاهی فاصله می‌گرفت. سرمای آخر پاییز هنوز روی سنگفرش‌های محوطه نشسته بود و باد ملایمی میان شاخه‌های درختان بلند کنار دانشکده می‌پیچید. بوی خاک نم‌خورده از باران شب قبل با عطر قهوه‌ای که از کافه کوچک کنار ساختمان بیرون می‌آمد، در فضای دانشگاه پخش شده بود. دانشجوها با قدم‌های تند از کنار هم عبور می‌کردند؛ بعضی با چشم‌های خسته و لیوان‌های کاغذی در دست، بعضی با صدای بلند درباره امتحان و پروژه حرف می‌زدند و بعضی دیگر در سکوت، مسیر کلاس‌هایشان را طی می‌کردند. نسترن از در اصلی دانشگاه وارد شد. مقنعه‌اش را کمی مرتب کرد و بند کیف قهوه‌ای رنگش را روی شانه جابه‌جا کرد. مانتوی بلند و ساده‌ای پوشیده بود که برخلاف بسیاری از دانشجوهای اطرافش، هیچ نشانی از علاقه به جلب توجه نداشت. ظاهرش همیشه مرتب بود؛ نه به دلیل وسواس، بلکه به خاطر همان نظم آرامی که در بیشتر بخش‌های زندگی‌اش دیده می‌شد. چند تار مو از مقنعه‌اش بیرون آمده بود و با هر وزش باد آرام تکان می‌خورد، اما توجهی به آن نداشت. نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت. هشت و دوازده دقیقه.

کلاس «روش تحقیق در علوم انسانی» از ساعت هشت شروع شده بود؛ یکی از درس‌های سه‌واحدی این ترم که بین چند گرایش مشترک برگزار می‌شد و بخش مهمی از نمره‌اش به پروژه پایانی اختصاص داشت. نسترن معمولاً برای هیچ کلاسی دیر نمی‌رسید. برنامه هفتگی‌اش را از همان ابتدای ترم با دقت تنظیم کرده بود؛ دوشنبه‌ها و پنجشنبه‌ها کلاس‌های اصلی‌اش را داشت، سه‌شنبه‌ها بیشتر زمانش را به مطالعه و کتابخانه اختصاص می‌داد و آخر هفته‌ها معمولاً در خانه می‌ماند تا عقب‌ماندگی‌های درسی‌اش را جبران کند. امروز فقط چند دقیقه دیرتر از معمول رسیده بود؛ آن هم به خاطر صبحی که بیشتر از انتظارش طول کشیده بود. قدم‌هایش را تندتر کرد و از پله‌های ساختمان بالا رفت. راهرو شلوغ بود. صدای بسته شدن در کلاس‌ها، صحبت‌های کوتاه دانشجوها و صدای دستگاه کپی از انتهای راهرو، همه با هم ترکیب شده بود. جلوی کلاس چند نفر ایستاده بودند و درباره گروه‌بندی پروژه صحبت می‌کردند. نسترن بدون توقف از کنارشان رد شد. صدای استاد از داخل کلاس شنیده می‌شد. چند لحظه پشت در ایستاد، نفس آرامی کشید و وارد شد. استاد که مشغول نوشتن روی تخته بود، برگشت.

- خانم؟

نسترن کمی سرش را پایین انداخت.

- ببخشید استاد، تأخیر شد.

استاد نگاهی کوتاه به ساعت انداخت و بعد به صندلی‌های خالی اشاره کرد.

- بفرمایید.

نسترن آرام وارد کلاس شد و در ردیف سوم نشست. نه آن‌قدر جلو که جلب توجه کند و نه آن‌قدر عقب که از جریان درس فاصله بگیرد. دفترش را باز کرد، تاریخ را گوشه صفحه نوشت و چند لحظه گوش داد تا بفهمد استاد در چه بخشی از بحث قرار دارد. نسترن از آن دسته دانشجوهایی نبود که فقط برای گرفتن نمره درس بخواند. برایش مهم بود چیزی که یاد می‌گیرد، بعدها جایی در ذهنش باقی بماند. کنار بعضی نکته‌ها علامت می‌زد، منابع را در حاشیه دفترش یادداشت می‌کرد و اگر مطلبی برایش مبهم بود، بعداً خودش دنبال توضیح کامل‌ترش می‌گشت. کلاس مشترک بود و حدود سی نفر دانشجو داشت. بیشترشان چهره‌های آشنای یکدیگر بودند؛ نه دوست‌های نزدیک، بلکه همان رابطه‌های معمول دانشگاهی که با سلامی کوتاه، پرسیدن جزوه یا هماهنگی یک پروژه شکل می‌گیرد. نسترن در میان آن جمع فقط یک دوست واقعی داشت؛ مریم.

مریم دقیقاً نقطه مقابل او بود. پرانرژی، اجتماعی و همیشه در جریان اتفاق‌های دانشگاه. اگر نسترن ترجیح می‌داد ساعت‌ها در سکوت کتاب بخواند، مریم می‌توانست در یک روز با چند نفر جدید آشنا شود، در جلسه انجمن شرکت کند و بعد هم برای آخر هفته برنامه بچیند. با این حال، تفاوتشان هیچ‌وقت باعث فاصله نشده بود. شاید چون مریم تنها کسی بود که خوب می‌دانست پشت آن سکوت آرام، دختری قرار دارد که احساساتش را ساده خرج نمی‌کند. نسترن به خانواده‌اش نزدیک بود. پدرش همیشه روی درس و آینده‌اش تأکید داشت و مادرش بیشتر از هرچیز مراقب آرامش او بود. در خانه‌ای بزرگ شده بود که احترام، مسئولیت و چارچوب‌های مشخص اهمیت زیادی داشت. به همین دلیل هم هیچ‌وقت جذب رابطه‌های کوتاه و بی‌هدف نشده بود. برای او شناختن یک آدم، زمان می‌خواست.  حدود بیست دقیقه از شروع کلاس گذشته بود که در دوباره باز شد.

این بار پسری وارد شد. نه با عجله و دستپاچگی کسی که می‌داند دیر کرده و باید دنبال بهانه بگردد؛ با همان خونسردی همیشگی، انگار دیر رسیدنش بیشتر یک اتفاق قابل‌پیش‌بینی بود تا یک اشتباه بزرگ. قد بلندش باعث می‌شد حتی همان لحظه‌ی ورود هم توجه چند نفر به سمتش برگردد. موهای مشکی‌اش کمی نامرتب بود، اما نه آن‌قدر که ظاهرش شلخته به نظر برسد، و آن لبخند همیشگی هنوز گوشه‌ی لبش بود؛ همان لبخندی که معمولاً نشان می‌داد سیاوش حتی در موقعیت‌های جدی هم راهی برای سبک‌تر کردن فضا پیدا می‌کند. استاد نگاهش کرد.

- سیاوش.

سیاوش همان‌جا ایستاد و کمی سرش را کج کرد.

- بله استاد؟

استاد نگاهی به ساعت انداخت.

- ساعت رو دیدی؟

سیاوش دستش را بالا آورد و با دقتی ساختگی به ساعتش نگاه کرد.

- متأسفانه بله. حتی چند بار هم چک کردم، ولی انگار نظرش عوض نشد.

چند نفر از ته کلاس خندیدند. حتی استاد هم نتوانست کاملاً جدی بماند و لبخند کوتاهی زد.

- خیلی خوب. حالا که ساعت تأیید شد، بشین.

سیاوش لبخندش را کمی جمع کرد.

- چشم. دیگه مزاحم زمان نمی‌شم.

با چند قدم خودش را به ردیف آخر رساند. کیان که کنار پنجره نشسته بود، با دیدنش فقط سرش را تکان داد؛ آن‌طور که انگار از قبل انتظار چنین چیزی را داشته. کیان از سال اول دانشگاه نزدیک‌ترین دوست سیاوش بود. از معدود آدم‌هایی که لازم نبود برایش نقش بازی کند یا پشت شوخی‌هایش پنهان شود. کیان به‌خوبی می‌دانست سیاوش هر وقت نمی‌خواست جواب مستقیمی بدهد، یا شوخی می‌کند یا با همان اعتمادبه‌نفس همیشگی، مسیر بحث را عوض می‌کند. سیاوش کنار او نشست و کیفش را آرام روی زمین گذاشت. کیان زیر لب گفت:

- بالاخره تصمیم گرفتی ما رو با حضورت شگفت‌زده کنی؟

سیاوش بدون اینکه نگاهش کند، مشغول بیرون آوردن دفترش شد.

- می‌دونستم دلت برام تنگ شده، گفتم بیشتر از این منتظرت نذارم.

کیان پوزخند زد.

- آره، مخصوصاً که بیست دقیقه‌ست دارم با نبودنت کنار میام.

سیاوش بالاخره نگاهش کرد.

- سخت بوده، می‌فهمم.

- دارم این لحظه رو ثبت می‌کنم. شاید اولین و آخرین باری باشه که تو بعد از استاد میای کلاس.

- زیادی احساساتی نشو. مسیر شلوغ بود.

کیان ابرو بالا انداخت.

- مسیرت از خونه تا دانشگاهه، نه سفر بین‌شهری.

سیاوش لحظه‌ای مکث کرد و بعد با لحنی کاملاً جدی گفت:

- خب، مگه تو ترافیک عاطفی این شهر زندگی نکردی؟

کیان خواست چیزی بگوید که صدای استاد از جلوی کلاس بلند شد.

- اگر گفت‌وگوی ردیف آخر تمام شده، ما هم ادامه بدیم.

هر دو هم‌زمان سرشان را بالا آوردند. سیاوش با لحنی آرام گفت:

- ما که چیزی نگفتیم.

کیان بدون اینکه به او نگاه کند، زیر لب جواب داد:

- فقط ساکت شو.

سیاوش لبخند زد و به سمت تخته برگشت.

- چشم، رئیس.

این بار هر دو ساکت شدند. کلاس ادامه پیدا کرد و صدای استاد دوباره فضای اتاق را پر کرد. این بار سیاوش برخلاف چیزی که از او انتظار می‌رفت، فقط شوخی نکرد. وقتی استاد درباره بخش عملی پژوهش توضیح داد، دفترش را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. شاید خیلی‌ها او را فقط پسری راحت، اجتماعی و کمی بی‌خیال می‌دیدند، اما پشت آن ظاهر، وقتی چیزی برایش اهمیت پیدا می‌کرد، جدی می‌شد. نسترن چند ردیف جلوتر نشسته بود و هیچ توجهی به ورود او نداشت. بعد از پایان کلاس، دانشجوها آرام‌آرام بیرون رفتند. نسترن کنار حیاط ایستاد و منتظر مریم ماند. چند دقیقه بعد، مریم با عجله از ساختمان بیرون آمد. آفتاب کم‌رنگ ظهر روی سنگفرش‌های خیس محوطه افتاده بود و باد سرد آخر پاییز برگ‌های خشک را آرام روی زمین جابه‌جا می‌کرد. صدای رفت‌وآمد دانشجوها از هر طرف شنیده می‌شد؛ بعضی‌ها درباره کلاس بعدی حرف می‌زدند و بعضی‌ها کنار پله‌ها ایستاده بودند و درباره پروژه‌ها هماهنگ می‌کردند. مریم بند کیفش را روی شانه مرتب کرد و گفت:

- نسترن!

نسترن برگشت.مریم کنار او ایستاد.

- امروز کتابخونه می‌ری؟

- آره.

- باز؟

نسترن لبخند زد.

- باز.

مریم خندید.

- یه روز می‌رسه که کتابخونه به اسم تو بشه.

نسترن فقط سرش را تکان داد.

- احتمالاً تو اولین نفری هستی که اعتراض می‌کنی.

مریم خنده ریزی کرد و گفت:

- استاد گفت گروه‌ها باید زودتر مشخص بشن.

نسترن سر تکان داد.

- می‌دونم.

- پس ما دو نفر با همیم، درسته؟

نسترن لبخند کوتاهی زد.

- معلومه.

برای هر دو طبیعی بود. سال‌ها بود در درس‌ها و کارهای دانشگاهی کنار هم بودند و روش کار هم را می‌شناختند. مریم ایده‌های بیشتری داشت و راحت‌تر با آدم‌ها ارتباط می‌گرفت، اما نسترن نظم و پیگیری بیشتری داشت. تفاوتشان معمولاً باعث می‌شد کارها بهتر پیش برود. مریم نگاهی به ساختمان پشت سرشان انداخت.

- فکر کنم خیلی‌ها هنوز دنبال گروه می‌گردن.

نسترن چیزی نگفت. ذهنش بیشتر درگیر خود پروژه بود؛ موضوع، منابع و اینکه چطور باید کاری تحویل دهند که فقط برای نمره گرفتن نباشد.  سیاوش همراه کیان و نیما از ساختمان بیرون آمد. هنوز همان ظاهر همیشگی‌اش را داشت؛ راحت، اجتماعی و مطمئن. چند نفر هنگام رد شدن سلام کردند و او با همان لبخند همیشگی جوابشان را داد. کیان که برگه گروه‌بندی را در دست داشت، گفت:

- ما که سه نفریم، دیگه کامل شدیم.

سیاوش نگاهی به اسم‌ها انداخت.

- پس من باید یکی دیگه پیدا کنم.

کیان گفت:

- سخت نیست. نصف کلاس دوست دارن با تو هم‌گروه بشن.

سیاوش بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.

- پروژه‌ست، مسابقه محبوبیت نیست.

کیان خندید، اما چیزی نگفت. چند ساعت بعد، وقتی سیاوش لیست موضوعات پروژه را بررسی کرد و فهمید کار ساده‌ای نیست، برای اولین بار به این فکر افتاد که شاید بهتر باشد با کسی کار کند که دقیق و منظم باشد. اسم نسترن در ذهنش آمد؛ چون در کلاس دیده بود چطور یادداشت برمی‌دارد و چطور استاد به جواب‌های دقیقش توجه می‌کند. بعد از چند دقیقه تردید، صفحه پیام‌رسان دانشگاه را باز کرد.

گوشی نسترن داخل کیفش لرزید. در ابتدا قصد نداشت نگاه کند، اما وقتی دید پیام از سامانه پیام‌رسان دانشگاه است، گوشی را بیرون آورد. نام فرستنده برای چند لحظه روی صفحه ماند؛ سیاوش.

- سلام. برای پروژه روش تحقیق گروه تشکیل دادید؟

نسترن چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. پاسخ داد:

- سلام. با خانم فرخ‌نیا در یه گروهیم.

چند لحظه بعد، پیام دیگری آمد.

- اگر موافق باشید میشه برای پروژه هم‌گروه‌تون بشم. هنوز موضوع رو کامل بررسی نکردم، ولی فکر می‌کنم بهتره زودتر شروع کنیم.

نسترن کمی مکث کرد. چیزی در نوع نوشتن پیام توجهش را جلب کرد. انتظار داشت از کسی مثل سیاوش، که همیشه در جمع‌ها راحت و شوخ به نظر می‌رسید، پیام کوتاه‌تر و بی‌اهمیت‌تری ببیند. اما متنش ساده و مشخص بود. نوشت:

- باشه با خانم فرخ‌نیا هم صحبت میکنم، فقط بهتره قبل از تصمیم نهایی، موضوع و منابع رو بررسی کنیم.

پاسخ سیاوش سریع آمد.

- موافقم. امشب بررسی می‌کنم و خبر می‌دم.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
  • تشکر 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-دوم

بعد از آن پیام کوتاه، نسترن گوشی‌اش را داخل کیف گذاشت. مریم در حالی که بند کیفش را روی شانه جابه‌جا می‌کرد، نگاهی به نسترن انداخت.

- کی بود؟

نسترن لحظه‌ای مکث کرد.

- سیاوش.

اسم برای مریم ناآشنا نبود. تقریباً همه کسانی که کمی در دانشگاه رفت‌وآمد داشتند، او را می‌شناختند؛ نه به این دلیل که همیشه دنبال دیده شدن باشد، بلکه چون حضورش معمولاً در جمع‌ها پررنگ بود. پسری که خیلی زود با آدم‌ها ارتباط می‌گرفت، در کلاس‌ها دوستان زیادی داشت و معمولاً اطرافش شلوغ بود. مریم گفت:

- برای چی پیام داده بود؟

- پروژه روش تحقیق.

- گروه؟

نسترن سر تکان داد.

- پرسید گروه دارم یا نه.

مریم چند لحظه به او نگاه کرد.

- و تو؟

- گفتم با خانم فرخ‌نیا یه گروهیم و ازش مسپرسم که مشکلی نداره توی گروهمون باشی یا نه.

مریم لبخند کوچکی زد.

- تو حتی درباره پروژه هم طوری جواب می‌دی که انگار داری نامه رسمی می‌نویسی.

نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت.

- موضوع پروژه‌ست، مریم.

- می‌دونم، من که مشکلی ندارم.

نسترن چیزی نگفت. نگاهش روی مسیر روبه‌رو ماند. آن طرف محوطه، سیاوش همراه کیان به سمت کافه کوچک کنار دانشکده می‌رفت. صدای شلوغی دانشگاه پشت سرشان کم‌کم دور می‌شد. دانشجوهایی که روی نیمکت‌ها نشسته بودند، گروه‌هایی که درباره پروژه‌ها حرف می‌زدند و رفت‌وآمد همیشگی بین ساختمان‌ها، همان تصویری بود که هر روز جلوی چشمشان تکرار می‌شد. کیان دست‌هایش را داخل جیب هودی‌اش فرو برد.

- جواب داد؟

سیاوش گوشی‌اش را در جیب گذاشت.

- آره.

- چی گفت؟

- گفت با خانم فرخ‌نیاست فعلا و اینکه باهاش صحبت مسکنه که من و راه میدن توی گروهشون یا نه .

کیان سر تکان داد.

- خوبه.

سیاوش نگاهش کرد.

- برای چی؟

- چون خودت دنبال هم‌گروهی بودی، احتمالا هم مشکلی نداشته باشن.

سیاوش شانه بالا انداخت.

- امیدوارم همینطور باشه.

کیان لبخند زد. سال‌ها بود سیاوش را می‌شناخت و می‌دانست چه وقت‌هایی چیزی را ساده‌تر از واقعیت نشان می‌دهد. اما این بار هم چیزی نگفت. وقتی وارد کافه شدند، نیما هم چند دقیقه بعد به آنها پیوست. فضای کافه گرم‌تر از بیرون بود. بخار روی شیشه کنار پنجره نشسته بود و صدای آرام دستگاه قهوه‌ساز با صحبت‌های پراکنده دانشجوها ترکیب می‌شد. سیاوش برخلاف همیشه که بیشتر وقتش را با شوخی و حرف زدن می‌گذراند، گوشی‌اش را کنار گذاشت و فایل درس را باز کرد. کیان که متوجه شده بود، گفت:

- واقعاً داری پروژه می‌خونی؟

سیاوش بدون اینکه سر بلند کند، گفت:

- آره.

- اتفاقی افتاده؟

- نه.

چند ثانیه سکوت شد.

- فقط باید انجام بشه.

کیان لبخند زد.

- عجیبه. داری شبیه آدم‌های مسئول رفتار می‌کنی.

سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت.

- خیلی بامزه‌ای.

نیما که تازه نشسته بود، پرسید:

- چی شده؟

کیان گفت:

- سیاوش تصمیم گرفته پروژه رو قبل از شب آخر شروع کنه.

نیما با تعجب به سیاوش نگاه کرد.

- مطمئنی خودتی؟

سیاوش بی‌تفاوت شانه بالا انداخت و دوباره به صفحه گوشی برگشت. اما دلیل اصلی فقط پروژه نبود. بخشی از آن شاید به این مربوط می‌شد که برای اولین بار کسی در کلاس، بدون اینکه تحت تأثیر اسم و حضورش باشد، فقط درباره کار حرف زده بود. نسترن نه تلاش کرده بود جلب توجه کند، نه رفتارش تغییر کرده بود، نه مثل خیلی‌های دیگر وقتی اسم سیاوش می‌آمد، واکنش خاصی نشان داده بود. و همین تفاوت کوچک، در ذهن سیاوش مانده بود. ظهر، وقتی پیام استاد در گروه کلاس آمد و اعلام کرد گروه‌ها باید تا پایان روز مشخص شوند، سیاوش موضوع را جدی‌تر دنبال کرد. چند دقیقه بعد، نام گروه‌های دیگر اعلام شد. کیان و نیما از قبل گروهشان را بسته بودند.

- ما کامل شدیم.

سیاوش سر تکان داد.

- پس من باید اینو جلو ببرم.

کیان پرسید:

- با نسترن و مریم؟

سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت.

- احتمالاً.

کیان چیزی نگفت، فقط لبخند کوتاهی زد. سیاوش آن لبخند را دید.

- چی؟

- هیچی.

- پس نگو.

کیان خندید.

- باشه.

کتابخانه مرکزی دانشگاه آرام‌تر از بقیه ساختمان‌ها بود. نور کم‌رنگ ظهر از پنجره‌های بلند روی میزهای چوبی افتاده بود و صدای ورق خوردن کتاب‌ها، تایپ آرام لپ‌تاپ‌ها و حرکت صندلی‌ها فضای خاصی ساخته بود. نسترن و مریم پشت یکی از میزها نشستند. نسترن کتابش را باز کرده بود و با دقت نکته‌برداری می‌کرد. کنار دستش فقط چند وسیله ضروری بود؛ دفتر، خودکار، کتاب و یک لیوان آب. مریم مدتی به او نگاه کرد.

- تو واقعاً هیچ‌وقت خسته نمی‌شی؟

نسترن بدون اینکه از روی کتاب نگاه بردارد، گفت:

- چرا.

- پس چرا این‌قدر ادامه می‌دی؟

نسترن چند لحظه فکر کرد.

- چون باید انجامش بدم.

جواب ساده‌ای بود، اما برای مریم کافی بود. نسترن همیشه همین‌طور بود؛ آرام، منظم و اهل اینکه کاری را نصفه رها کند. نزدیک یک ساعت گذشت. وقتی بخش موردنظرش را تمام کرد، گوشی‌اش را نگاه کرد. چند پیام در گروه کلاس آمده بود. پیام سیاوش هنوز همان‌جا بود.

- موضوع رو کامل می‌خونم.

نسترن چند ثانیه صفحه را نگاه کرد و بعد گوشی را کنار گذاشت. مریم پرسید:

- جواب ندادی؟

- هنوز نه.

- چرا؟

- باید موضوع رو بررسی کنم.

مریم سر تکان داد.

- منطقیه.

نسترن دوباره مشغول نوشتن شد. عصر، سیاوش وقتی به خانه رسید، برخلاف همیشه که ممکن بود قبل از درس سراغ گوشی یا دوستانش برود، مستقیم پشت میز نشست. اتاقش مرتب بود؛ چند کتاب روی قفسه، چند برگه روی میز و برنامه هفتگی که کنار چراغ مطالعه چسبانده شده بود. لپ‌تاپ را روشن کرد و فایل پروژه را باز کرد. هرچه بیشتر می‌خواند، بیشتر متوجه می‌شد کار ساده‌ای نیست. باید موضوع محدود می‌شد، سؤال پژوهش مشخص می‌شد و روش جمع‌آوری اطلاعات انتخاب می‌شد. بعد از نزدیک یک ساعت، چند صفحه یادداشت کنار دستش بود. گوشی‌اش لرزید.

کیان.

- هنوز زنده‌ای؟

سیاوش لبخند زد.

- آره.

- گزارش آزمایشگاه؟

سکوت کوتاهی شد.

- یادم رفته بود.

خنده کیان از پشت تلفن آمد.

- می‌دونستم.

سیاوش پوشه کنار میز را برداشت.

- پیدا شد.

بعد از قطع تماس، دوباره سراغ پروژه رفت. وقتی به موضوع‌های پیشنهادی رسید، یکی را انتخاب کرد و برای نسترن نوشت:

- موضوع رو کامل خوندم. به نظرم گزینه سوم مناسب‌تره.

چند دقیقه بعد جواب آمد:

- من هم همین گزینه رو بیشتر بررسی کردم.

سیاوش کمی مکث کرد.

- پس سؤال پژوهش رو مشخص کنیم؟

پاسخ آمد:

- بهتره اول محدوده موضوع مشخص بشه. وگرنه جمع‌آوری داده سخت می‌شه.

سیاوش به صفحه نگاه کرد. جواب کوتاه بود، اما دقیق.

- درسته.

چند پیام دیگر درباره جزئیات پروژه رد و بدل شد. نه بیشتر از نیاز، نه کمتر. در پایان نوشت:

- فردا بعد از کلاس وقت دارید؟

پاسخ کمی بعد آمد:

- تا ساعت چهار کلاس ندارم.

- کتابخانه ساعت دو؟

- باشه.

سیاوش گوشی را کنار گذاشت. این فقط قرار برای انجام یک پروژه بود. اما برای اولین بار، کنجکاو شده بود بیشتر بداند دختری که حتی یک بار هم تلاش نکرد توجهش را جلب کند، واقعاً چه جور آدمی است. صبح روز بعد، نسترن زودتر از خانه بیرون آمد. مقنعه‌اش را مرتب کرد، کیفش را روی شانه انداخت و مسیر همیشگی دانشگاه را طی کرد. همان روز، سیاوش هم زودتر از معمول رسیده بود. کیان کنار ورودی دانشکده منتظرش بود.

- امروز زود اومدی.

سیاوش گفت:

- کلاس داریم.

کیان لبخند زد.

- دلیل جدیدی پیدا کردی؟

سیاوش چیزی نگفت و فقط وارد ساختمان شد. کیان پشت سرش راه افتاد. هر دو نمی‌دانستند یک پروژه ساده، قرار است آرام‌آرام مسیر بعضی چیزها را تغییر دهد.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

k938_IMG_8962.jpeg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-سوم

کلاس ساعت ده شروع شد و تا نزدیک ظهر ادامه پیدا کرد. هوای داخل دانشکده گرم‌تر از بیرون بود و نور کم‌رنگ آفتاب از پشت شیشه‌های بلند کلاس روی ردیف میزها افتاده بود. صدای استاد با سکوت سنگین دانشجوها ترکیب شده بود؛ سکوتی که هرچند دقیقه یک‌بار با ورق خوردن دفترها یا پرسشی کوتاه شکسته می‌شد. نسترن از همان ابتدای کلاس فهمید امروز قرار نیست مطالب سریع تمام شوند. استاد روی تخته، نکته پشت نکته می‌نوشت و هر مثال، بحث تازه‌ای باز می‌کرد. خودکار نسترن تقریباً متوقف نمی‌شد. کنار بعضی مطالب علامت می‌زد و برای بخش‌هایی که نیاز به مطالعه بیشتر داشت، نشانه کوچکی کنار صفحه می‌گذاشت. چند ردیف عقب‌تر، سیاوش برخلاف معمول کمتر با اطرافش شوخی می‌کرد. کیان که کنار او نشسته بود، چند بار چیزی آرام گفت، اما سیاوش فقط با لبخند کوتاهی جواب داد و دوباره به تخته برگشت. برای بیشتر دانشجوها، سیاوش همان پسری بود که همیشه در جمع دیده می‌شد؛ کسی که خیلی‌ها او را می‌شناختند، با بیشتر افراد سلام و احوالپرسی داشت و حضورش در هر جمعی زود به چشم می‌آمد. اما وقتی کاری برایش اهمیت پیدا می‌کرد، آن بخش شوخ و راحت شخصیتش کنار می‌رفت. نزدیک پایان کلاس، استاد برگه‌های روی میز را مرتب کرد.

- برای هفته آینده، هر گروه باید سؤال پژوهش و روش جمع‌آوری داده رو مشخص کرده باشه.

چند نفر شروع به نوشتن کردند.

- و یادتون باشه موضوع نباید کلی باشه. اگر از اول محدوده مشخص نباشه، در مراحل بعدی به مشکل می‌خورید.

نسترن سریع جمله را در دفترش یادداشت کرد. سیاوش هم همان لحظه نکته‌ای کوتاه در گوشی‌اش نوشت. وقتی کلاس تمام شد، صدای جمع کردن وسایل و کشیده شدن صندلی‌ها فضای کلاس را پر کرد. دانشجوها آرام‌آرام بیرون رفتند. نسترن دفترش را بست و برگه‌هایش را مرتب داخل کیف گذاشت. مریم که از راهرو برگشته بود، کنار در ایستاد.

- کتابخونه می‌ری؟

- آره.

- تا کی؟

- احتمالاً چهار یا پنج.

مریم بند کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد.

- من باید برم جلسه انجمن.

نسترن سر تکان داد.

- پس بعداً می‌بینمت.

مریم لبخند زد.

- فقط یادت باشه بین کتاب‌ها گم نشی.

نسترن لبخند کوچکی زد.

- سعی می‌کنم.

مریم رفت و نسترن آخرین برگه‌ها را داخل کیف گذاشت. وقتی از کلاس بیرون آمد، سیاوش کنار پنجره راهرو ایستاده بود. نور خورشید از شیشه روی صورتش افتاده بود و صدای رفت‌وآمد دانشجوها اطرافش جریان داشت. کیان پوشه‌ای را به او داد.

- گزارش رو تحویل دادی؟

سیاوش پوشه را گرفت.

- آره.

- خوبه. من باید برم کلاس.

سیاوش سر تکان داد.

- باشه.

کیان قبل از رفتن نگاهی کوتاه به او انداخت.

- کتابخونه؟

- آره.

کیان فقط لبخند زد و چیزی نگفت. بعد از رفتنش، سیاوش چند لحظه صبر کرد. نسترن از کنار او رد شد. این بار برخلاف قبل، خودش صدایش زد.

- خانم نیک‌زاد.

نسترن برگشت.

- بله؟

- برای پروژه آماده‌اید؟

نسترن دفترش را کمی بالا آورد.

- چند نکته نوشتم.

سیاوش سر تکان داد.

- من هم چند پیشنهاد دارم.

نسترن گفت:

- پس بهتره در کتابخانه بررسی کنیم.

کتابخانه بوی کاغذ، چوب قدیمی و قهوه‌ای می‌داد که از دورترین میز سالن بلند می‌شد و در هوای خنک و ساکن کتابخانه محو می‌شد. قفسه‌های بلند چوبی، زیر نور زرد و ملایم چراغ‌ها، سایه‌های باریکی روی کف سالن انداخته بودند و نور کم‌رنگ عصر از پنجره‌های بلند، آرام‌آرام روی میزها سر می‌خزید. بیرون هنوز روشن بود، اما داخل کتابخانه انگار زمان کمی کندتر می‌گذشت. صدای ورق خوردن کتاب‌ها، ضربه‌های آرام انگشت‌ها روی صفحه‌کلید و گاهی صدای کشیده شدن صندلی روی کف، سکوت سالن را می‌شکست و دوباره همه‌چیز به همان آرامش قبلی برمی‌گشت. حتی صدای نفس کشیدن آدم‌ها هم در آن سکوت بیشتر به گوش می‌رسید. میزی که کنار پنجره پیدا کرده بودند، در مرز میان نور و سایه قرار داشت. بخشی از دفتر نسترن در روشنایی بود و بخش دیگرش زیر سایه‌ی قفسه‌ی کناری. نور روی انگشت‌هایش می‌افتاد و هر بار که خودکار را روی کاغذ حرکت می‌داد، سایه‌ی باریکی از دستش روی صفحه جابه‌جا می‌شد. سیاوش روبه‌رویش نشسته بود. نور لپ‌تاپ روی صورتش رنگ سرد و کم‌رنگی انداخته بود و انعکاس حروف روی صفحه‌ی عینکش می‌لرزید. بین آن دو، چند برگه، دو خودکار و فاصله‌ای به اندازه‌ی عرض میز قرار داشت؛ فاصله‌ای که نه آن‌قدر زیاد بود که حضور دیگری را فراموش کنند و نه آن‌قدر کم که بتوانند راحت از آن عبور کنند. گاهی نگاهشان برای چند ثانیه روی یک جمله یا یک برگه به هم می‌رسید و دوباره هرکدام به کار خودش برمی‌گشت. هیچ‌کدام عجله‌ای برای پر کردن سکوت نداشتند. سکوت میانشان برخلاف سکوت بقیه‌ی کتابخانه، خالی به نظر نمی‌رسید؛ انگار چیزی ناآشنا و هنوز نام‌گذاری‌نشده، آرام میان آن دو شکل گرفته بود. سیاوش شروع کرد به صحبت کردن:

- اول موضوع رو محدود کنیم.

نسترن چند برگه از دفترش بیرون آورد.

- من چند حالت نوشتم.

سیاوش نگاهی به برگه‌ها انداخت.

- چند حالت؟

- سه تا.

لبخند کوتاهی زد.

- من فقط یکی نوشتم.

- پس چهار گزینه داریم.

سیاوش خندید.

- انتخاب سخت‌تر شد.

نسترن نگاهش را از روی برگه برنداشت.

- ولی احتمال انتخاب درست بیشتره.

همین تفاوت کوچک در نگاهشان باعث شد کار جلو برود. سیاوش بیشتر اهل پیدا کردن راه سریع‌تر بود؛ نسترن بیشتر به درست بودن مسیر فکر می‌کرد. بعد از چند دقیقه بررسی، روی یکی از موضوع‌ها توقف کردند. سیاوش گفت:

- این خوبه، ولی جامعه آماریش خیلی بزرگه.

نسترن سر تکان داد.

- می‌شه محدودش کرد.

- به چه گروهی؟

- دانشجوهای سال اول.

سیاوش چند لحظه فکر کرد.

- منطقی‌تر می‌شه.

شروع کردند به نوشتن. چند بار جمله‌ها را تغییر دادند، بعضی بخش‌ها را حذف کردند و دوباره از اول نوشتند. اختلاف اصلی‌شان روی روش جمع‌آوری اطلاعات بود. سیاوش گفت:

- پرسشنامه آنلاین سریع‌تره.

نسترن پاسخ داد:

- ولی ممکنه پاسخ‌ها دقیق نباشه.

- پرسش حضوری وقت بیشتری می‌گیره.

- تعداد نمونه زیاد نیست.

چند لحظه سکوت کردند. بعد سیاوش گفت:

- هر دو روش رو بررسی کنیم و ببینیم استاد کدوم رو تأیید می‌کنه.

نسترن سر تکان داد.

- بهتره.

نزدیک یک ساعت گذشته بود. نور آفتاب کم‌کم از روی میز کنار رفت و چراغ‌های داخل سالن روشن شدند. نسترن نگاهی به ساعت انداخت.

- فکر کنم چند دقیقه استراحت کنیم.

سیاوش لپ‌تاپ را بست.

- موافقم.

از جا بلند شد و بعد از چند دقیقه با دو لیوان آب برگشت. یکی را سمت نسترن گذاشت.

- این برای شما.

- ممنون.

چند لحظه سکوت بینشان بود. نسترن گفت:

- شما همیشه کارهاتون رو نزدیک زمان تحویل انجام می‌دید؟

سیاوش لبخند زد.

- همیشه نه.

مکث کوتاهی کرد.

- ولی بعضی وقت‌ها.

نسترن لبخند محوی زد.

- حدس می‌زدم.

سیاوش با تعجب نگاهش کرد.

- از کجا؟

- فقط حدس بود.

برای اولین بار، سیاوش متوجه شد نسترن برخلاف تصورش آدم سردی نیست. فقط آرام بود. کسی که برای حرف زدن عجله نداشت. کار را تا جایی که لازم بود پیش بردند و قرار گذاشتند هرکدام منابع بیشتری پیدا کنند و چند روز بعد دوباره جمع‌بندی کنند. وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، هوا تاریک شده بود. چراغ‌های مسیر دانشگاه روشن بودند و محوطه نسبت به صبح خلوت‌تر به نظر می‌رسید. صدای قدم‌هایشان روی سنگفرش‌ها پخش می‌شد. نسترن بند کیفش را مرتب کرد.

- من از این طرف می‌رم.

سیاوش سر تکان داد.

- منابع رو توی گروه بفرستیم؟

نسترن مکث کوتاهی کرد.

- هنوز گروه نساختیم.

سیاوش گوشی‌اش را بیرون آورد.

- درست می‌گید.

چند لحظه بعد گروه ساخته شد. نامش ساده بود: «پروژه روش تحقیق»

نسترن پیام ورود را دید.

- اسم خیلی ساده‌ای انتخاب کردید.

سیاوش جواب داد:

- فعلاً مهم کاره.

نسترن فقط یک لبخند کوتاه زد.

- شب بخیر.

- شب بخیر.

مسیرشان جدا شد.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-چهارم

دو روز از جلسه کتابخانه گذشته بود. گروه کوچک «پروژه روش تحقیق» هنوز شلوغ نشده بود؛ چند پیام کوتاه، چند فایل و چند یادداشت که بیشتر از هرچیز نشان می‌داد هر دو نفر طبق برنامه خودشان پیش می‌روند. نسترن همان روز عصر، منابعی را که پیدا کرده بود با دقت مرتب کرد. برای هر فایل نام مشخصی گذاشت و کنار بعضی از آنها توضیح کوتاهی نوشت تا هنگام بررسی دوباره، وقتشان گرفته نشود. چند ساعت بعد، سیاوش وقتی از کارگاه دانشگاه بیرون آمد، پیام‌ها را دید. برخلاف گذشته که ممکن بود فایل‌ها را فقط باز کند و به بعد موکول کند، این بار نشست و هرکدام را خواند. برای هر منبع چند نکته کوتاه نوشت و در گروه فرستاد.

- این مقاله برای بخش مبانی نظری مناسب‌تره.

- این یکی بیشتر به روش جمع‌آوری داده کمک می‌کنه.

قرارشان برای پنجشنبه بعد از کلاس بود؛ زمانی که قرار بود نتیجه جست‌وجوهایشان را کنار هم بگذارند و سؤال پژوهش را نهایی کنند. پنجشنبه صبح، دانشگاه حال‌وهوای متفاوتی داشت. از شب قبل باران آرامی شروع شده بود و هنوز ردش روی همه‌جا دیده می‌شد. سنگفرش‌های محوطه خیس بودند و برگ‌های زرد چسبیده به زمین، زیر قدم‌های دانشجوها جابه‌جا می‌شدند. قطره‌های باران روی شیشه‌های بلند ساختمان نشسته بود و صدای رفت‌وآمد داخل راهروها با صدای آرام بارش بیرون ترکیب می‌شد. نسترن زودتر از شروع کلاس رسیده بود. کنار پنجره ایستاده بود و پیام‌های گروه کلاس را مرور می‌کرد. برنامه یکی از کلاس‌های هفته بعد تغییر کرده بود و چند نفر درباره ساعت جدید سؤال پرسیده بودند. گوشی را کنار گذاشت و برای چند لحظه برنامه هفتگی‌اش را در ذهن مرور کرد. بعد از کلاس روش تحقیق، یک درس دیگر داشت و احتمالاً تا بعدازظهر دانشگاه می‌ماند. صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد. سیاوش با پوشه‌ای در دست نزدیک شد. موهایش کمی از رطوبت هوا نامرتب شده بود و برخلاف روزهای اول، این بار خبری از عجله یا بی‌توجهی همیشگی‌اش نبود. وقتی نسترن را دید، سلام کرد.

- سلام.

نسترن برگشت.

- سلام.

سیاوش پوشه را کمی بالا آورد.

- منابع رو آوردم.

نسترن لبخند کوتاهی زد.

- من هم آوردم.

- پس امروز باید بالاخره جمع‌بندیش کنیم.

نسترن نگاه کوتاهی به پوشه او انداخت.

- اگر دوباره موضوع رو عوض نکنیم.

سیاوش خندید.

- این بار سعی می‌کنم.

قبل از اینکه ادامه دهند، ساعت کلاس شروع شد. کلاس شلوغ‌تر از جلسه‌های قبل بود. استاد چند دقیقه بعد وارد شد و درس را شروع کرد. این بار سیاوش نه دیر رسید و نه مثل همیشه با ورودش فضای کلاس را عوض کرد. دفترش را باز کرد. یادداشت برداشت. سؤال پرسید. همان پسری بود که بیشتر دانشجوها می‌شناختند؛ اجتماعی، راحت و همیشه در مرکز جمع‌ها. اما حالا کسی که از دور نگاهش می‌کرد، می‌توانست ببیند آن تصویر فقط یک بخش از شخصیتش است. نسترن چند ردیف جلوتر نشسته بود و با دقت نکته‌های مربوط به نمونه‌گیری را می‌نوشت. نزدیک پایان کلاس، استاد برگه‌هایش را مرتب کرد.

- جلسه آینده هر گروه باید طرح اولیه کار رو ارائه بده.

چند نفر آهسته شروع به صحبت کردند. استاد ادامه داد:

- بیشتر از پنج دقیقه زمان ندارید. فقط می‌خوام بدونم موضوعتون چیه، جامعه آماری رو چطور انتخاب کردید و روش جمع‌آوری داده‌تون چیه.

بعد از پایان کلاس، دانشجوها آرام‌آرام بیرون رفتند. نسترن و سیاوش نزدیک در کلاس ماندند. سیاوش گفت:

- پنج دقیقه برای ارائه خیلی کوتاهه.

نسترن دفترش را بست.

- برای طرح اولیه کافیه.

- من با توضیح دادن مشکلی ندارم. فقط ساختن اسلاید...

مکث کرد.

- اون قسمت سخت‌تره.

نسترن گفت:

- لازم نیست زیادش کنیم. چند نکته اصلی کافی هست.

سیاوش سر تکان داد.

- شما می‌تونید آماده‌ش کنید؟

- اینجاش و به مریم میسپریم.

- پس تقسیم کنیم؟

نسترن کمی فکر کرد.

- بهتره بخش روش تحقیق و نمونه‌گیری رو شما انجام بدید. چون منابعش رو پیدا کردید.

- باشه.

- من هم موضوع و مبانی نظری رو جمع می‌کنم.

سیاوش یادداشت کوتاهی در گوشی‌اش نوشت.

- امروز بعد از کلاس می‌ریم کتابخونه؟

نسترن گفت:

- من تا سه کلاس دارم.

- من هم تا دو.

- پس سه و نیم.

- خوبه.

پیام کوتاهی در گروهشان فرستاد:

- پنجشنبه، سه‌ونیم، کتابخانه مرکزی.

نسترن فقط علامت تأیید فرستاد. کلاس دوم نسترن بیشتر از چیزی که انتظار داشت طول کشید. وقتی از ساختمان بیرون آمد، باران دوباره شروع شده بود. هوا تاریک‌تر از قبل به نظر می‌رسید و رطوبت روی شیشه‌ها نشسته بود. نسترن چند لحظه جلوی ساختمان ایستاد، بعد چتر کوچکش را از کیف بیرون آورد. مسیر کتابخانه کوتاه بود. وقتی رسید، میز کنار پنجره را انتخاب کرد. لپ‌تاپش را باز کرد و فایل‌های پروژه را آماده کرد. چند دقیقه بعد، صدای کشیده شدن صندلی روبه‌رو آمد.

- ببخشید، دیر شد.

نسترن سر بلند کرد. سیاوش بود. چند قطره باران روی موهایش مانده بود و آستین لباسش کمی نم داشت.

- مشکلی نیست.

سیاوش نشست.

- استاد کلاس ما بیشتر نگه داشت.

بعد لپ‌تاپش را باز کرد.

- شروع کنیم؟

نسترن فایل منابع را باز کرد.

- اول باید سؤال پژوهش رو مشخص کنیم.

سیاوش صفحه‌ای را باز کرد.

- من دیشب یک پیشنهاد نوشتم.

نسترن متن را خواند. چند ثانیه سکوت کرد.

- خوبه، ولی هنوز کلیه.

سیاوش به صفحه نگاه کرد.

- کدوم بخش؟

- اینجا. اگر جامعه آماری مشخص باشه، باید متغیرها هم دقیق‌تر بشن.

سیاوش سر تکان داد.

- مثلاً ارتباط استفاده از شبکه‌های اجتماعی با کیفیت خواب؟

نسترن کمی فکر کرد.

- موضوع شناخته‌شده‌ایه. ولی شاید بهتر باشه چیزی انتخاب کنیم که برای جمع‌آوری داده ساده‌تر باشه.

سیاوش خودکارش را برداشت.

- فشار درسی و رضایت از زندگی دانشجویی؟

نسترن به جمله نگاه کرد.

- بهتره محدودش کنیم.

چند دقیقه بعد، روی یک عنوان مشترک به توافق رسیدند.

- رضایت از زندگی دانشجویان سال اول بر اساس ادراک فشار تحصیلی.

سیاوش به صفحه نگاه کرد.

- این یکی بهتر شد.

نسترن سر تکان داد.

- قابل بررسی‌تره.

کارشان بیشتر از انتظار طول کشید. چند بار جمله‌ها را تغییر دادند و هرکدام از زاویه خودش به موضوع نگاه کرد. سیاوش بیشتر دنبال راهی بود که کار سریع‌تر پیش برود. نسترن بیشتر دنبال راهی بود که نتیجه دقیق‌تر باشد. و همین تفاوت باعث می‌شد هر دو مجبور شوند از نگاه دیگری هم به موضوع فکر کنند. در بین مرتب کردن منابع، سیاوش متوجه شد کنار هر فایل، تاریخ انتشار و توضیح کوتاهی نوشته شده. پرسید:

- شما همیشه منابع رو این‌طوری مرتب می‌کنید؟

نسترن نگاهش را از دفتر بلند کرد.

- چطور؟

- برای هرچیز دسته‌بندی دارید.

نسترن شانه بالا انداخت.

- وقتی مرتب باشه، بعداً کمتر زمان از دست می‌ره.

سیاوش لبخند زد.

- منطقیه.

نزدیک یک ساعت بعد، فایل اولیه آماده شد.

نسترن گفت:

- من بخش مبانی نظری رو کامل می‌کنم. شما نمونه‌گیری رو بنویسید.

- تا فردا می‌فرستم.

نسترن گفت:

- لازم نیست عجله کنید.

سیاوش سر تکان داد.

- نه، انجامش می‌دم.

نسترن چند لحظه نگاهش کرد.

- فقط چیزی که منبع نداره اضافه نکنید.

سیاوش لبخند زد.

- چشم.

وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، باران تقریباً تمام شده بود. محوطه دانشگاه خلوت‌تر از صبح بود. چراغ‌های مسیر روی زمین خیس افتاده بودند و برگ‌های خیس کنار جدول‌ها جمع شده بودند. نسترن چترش را بست. سیاوش چند قدم کنارش راه رفت؛ نه آن‌قدر نزدیک که آرامش همیشگی او را به‌هم بزند. بعد از چند لحظه، نسترن گفت:

- سیاوش؟

- بله؟

- اون روز که پیام دادید، فکر نمی‌کردم واقعاً پروژه رو جدی بگیرید.

سیاوش لبخند زد.

- چرا؟

- چون گفتید هنوز کامل نخوندید.

سیاوش نگاهش را به مسیر روبه‌رو داد.

- اون موقع نخونده بودم. بعدش خوندم.

مکث کرد.

- اگر قرار باشه کاری رو با کسی انجام بدم، بهتره درست انجامش بدم.

نسترن چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. جلوی ساختمان اصلی، مسیرشان جدا شد.

- فایل رو فردا می‌فرستم.

- باشه.

- خداحافظ.

- خداحافظ.

نسترن رفت. سیاوش چند لحظه ایستاد و بعد گوشی‌اش را بیرون آورد. آخرین پیام گروه روی صفحه بود:

- منتظرم.

ویرایش شده توسط Delven
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-پنجم

هفته بعد، با نزدیک شدن زمان ارائه اولیه پروژه، حال‌وهوای کلاس روش تحقیق تغییر کرده بود. دیگر بیشتر گروه‌ها شکل گرفته بودند و دغدغه اصلی دانشجوها از پیدا کردن هم‌گروهی، به آماده کردن ارائه منتقل شده بود. در راهروها، کنار کلاس‌ها و حتی محوطه دانشگاه، بحث‌ها بیشتر حول یک موضوع می‌چرخید؛ چه کسی ارائه بدهد، چه کسی اسلایدها را آماده کند و چه کسی بتواند بخش‌های سخت‌تر را توضیح دهد. گروه کلاس هم فعال‌تر شده بود. هر چند دقیقه پیامی جدید می‌آمد؛ سؤالی درباره قالب ارائه، درخواست نمونه پروژه‌های سال‌های قبل یا پرسشی درباره جزئیات کار. نسترن طبق عادت همیشه، زودتر از شروع کلاس به دانشگاه رسیده بود. سالن مطالعه طبقه دوم خلوت‌تر از ساعت‌های شلوغ بود. نور صبح از پنجره‌های بلند روی میز افتاده بود و صدای آرام ورق خوردن کتاب‌ها در فضا پخش می‌شد. لپ‌تاپش را باز کرده بود و آخرین تغییرات پروژه را مرور می‌کرد. بخش مبانی نظری تقریباً آماده بود، اما هنوز چند جمله نیاز به اصلاح داشت. بخش نمونه‌گیری را سیاوش قرار بود تکمیل کند. چند دقیقه مانده به شروع کلاس، گوشی نسترن لرزید. پیام از طرف سیاوش بود.

- سلام. بخش نمونه‌گیری رو کامل کردم. اگر وقت داشتید نگاه کنید.

نسترن فایل را باز کرد و با دقت خواند. چند دقیقه بعد جواب داد:

- دیدم. فقط یک بخش نیاز به تغییر داره.

پاسخ آمد:

- کدوم قسمت؟

- جامعه آماری رو همه دانشجوهای دانشگاه نوشتید. خیلی گسترده است. باید محدودتر بشه.

چند دقیقه بعد:

- درسته. باید دقیق‌ترش کنم.

نسترن کمی فکر کرد و نوشت:

- به نظرم دانشجویان سال اول رشته روان‌شناسی مناسب‌تره. هم محدوده مشخصی داره، هم دسترسی به نمونه‌ها راحت‌تره.

پاسخ سیاوش کوتاه بود.

- منطقیه. اصلاحش می‌کنم.

نسترن گوشی را کنار گذاشت. ساعت کلاس شروع شد  و دانشجوها کم‌کم وارد شدند. چند دقیقه بعد، سیاوش همراه کیان و نیما وارد کلاس شد. همان‌طور که همیشه اطرافش چند نفر سلام می‌کردند و با او حرف کوتاهی می‌زدند، وارد شد؛ همان حضور اجتماعی همیشگی. کیان وقتی نشست، نگاهی به ساعت انداخت.

- امروز به‌موقع.

سیاوش دفترش را باز کرد.

- بله.

کیان لبخند زد.

- اتفاق مهمی افتاده؟

نیما خندید.

- شاید باید ثبتش کنیم.

سیاوش سرش را بالا آورد.

- شما دو نفر چرا فکر می‌کنید من هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنم؟

کیان بدون مکث جواب داد:

- چون سه ترمه می‌شناسیمت.

سیاوش خواست جواب بدهد، اما استاد وارد کلاس شد و صحبت‌ها تمام شد. نیم ساعت اول، کلاس مثل همیشه پیش رفت. استاد درباره تفاوت روش‌های کیفی و کمی توضیح می‌داد و نمونه‌هایی از پژوهش‌های واقعی بررسی می‌کرد. نزدیک پایان کلاس، استاد زمان ارائه گروه‌ها را اعلام کرد. وقتی نام گروه مریم، نسترن و سیاوش گفته شد، هر دو زمان را یادداشت کردند. بعد از کلاس، محوطه دانشگاه شلوغ‌تر شده بود. چند گروه روی نیمکت‌ها نشسته بودند و صدای صحبت دانشجوها در فضای باز می‌پیچید. نسترن کنار ساختمان منتظر مریم ماند. وقتی مریم رسید، پرسید:

- کتابخونه می‌ری؟

نسترن سر تکان داد.

- امروز نه. باید برم آموزش.

- بعدش؟

- احتمالاً خونه. کلاس دیگه ندارم.

چند متر آن‌طرف‌تر، سیاوش با کیان و نیما صحبت می‌کرد.

- شما امروز کجا می‌رید؟

کیان گفت:

- آزمایشگاه تا چهار.

نیما هم گفت:

- من انجمن دارم.

سیاوش نگاهی به ساختمان آموزش انداخت.

- من باید یه فرم تحویل بدم.

کیان لبخند زد.

- این روزها خیلی منظم شدی.

سیاوش نگاهش کرد.

- هر کاری می‌کنم شما تحلیل می‌کنید.

کیان خندید.

- چون عادت نداریم.

سیاوش چیزی نگفت. اما واقعیت این بود که خودش هم متوجه تغییرات کوچکی شده بود. نه اینکه آدم دیگری شده باشد؛ فقط بعضی کارها را دیگر مثل قبل عقب نمی‌انداخت. آن روز، برخلاف چند روز گذشته، فرصتی برای صحبت بین سیاوش و نسترن پیش نیامد. نسترن بعد از تحویل فرم مستقیم به خانه رفت و سیاوش عصر را صرف تکمیل پروژه کرد. شب، نزدیک ساعت ده، پیام جدیدی در گروه پروژه آمد.

- بخش اصلاح‌شده رو فرستادم.

نسترن که مشغول مطالعه بود، فایل را باز کرد. بعد از چند دقیقه نوشت:

- بهتر شد. فقط در ارائه باید توضیح بدیم چرا این جامعه آماری رو انتخاب کردیم.

سیاوش پاسخ داد:

- اون قسمت رو من توضیح می‌دم.

نسترن چند لحظه مکث کرد.

- مطمئنید؟

- بله. بررسی کردم.

نسترن فقط نوشت:

- باشه.

روز بعد، استاد زمان ارائه‌ها را تغییر داد. چند نفر در گروه کلاس درباره جابه‌جایی برنامه اعتراض کردند. نسترن جدول هفتگی‌اش را باز کرد. ارائه آنها سه‌شنبه ساعت یازده بود؛ همان روزی که بعد از آن کلاس دیگری داشت و باید زمانش را دقیق تنظیم می‌کرد. سیاوش هم برنامه‌اش را بررسی کرد. سه‌شنبه برای او هم روز شلوغی بود. چند دقیقه بعد پیام داد:

- سه‌شنبه برای شما مشکلی نداره؟

نسترن جواب داد:

- نه. فقط باید قبلش آماده باشیم.

- دوشنبه عصر مرور کنیم؟

- بعد از چهار می‌تونم.

- کتابخانه؟

- بله.

دوشنبه عصر، کتابخانه مرکزی آرام‌تر از همیشه بود. تعداد دانشجوها کمتر شده بود و نور غروب از پشت پنجره‌های بلند روی میزها می‌افتاد. سیاوش زودتر رسیده بود و اسلایدها را مرور می‌کرد. وقتی نسترن رسید، سلام کرد.

- سلام.

سیاوش لپ‌تاپ را کمی چرخاند.

- آماده‌اید؟

نسترن نشست.

- ببینیم.

نزدیک یک ساعت، فقط تمرین کردند. ترتیب صحبت‌ها را مشخص کردند، زمان هر بخش را اندازه گرفتند و سؤال‌هایی را که ممکن بود استاد بپرسد مرور کردند. چند بار سیاوش توضیحی را طولانی کرد و نسترن پیشنهاد داد کوتاه‌ترش کند. چند بار هم نسترن جمله‌ای را بیش از حد رسمی گفت و سیاوش کمک کرد طبیعی‌تر شود. کارشان بیشتر شبیه هماهنگ شدن دو نفر با دو سبک متفاوت بود. وقتی تمام شد، سیاوش لپ‌تاپ را بست.

- فکر کنم آماده‌ایم.

نسترن سر تکان داد.

- فقط فردا آرام باشید.

سیاوش لبخند زد.

- من همیشه آرامم.

نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت.

- مطمئنید؟

چند ثانیه سکوت شد. بعد سیاوش خندید.

- تقریباً.

و برای اولین بار، لبخند واقعی‌تری روی صورت نسترن دیده شد. کوتاه بود. اما کافی بود که سیاوش متوجه شود. بیرون کتابخانه، هوا تاریک شده بود. چراغ‌های مسیر روشن بودند و محوطه دانشگاه آرام‌تر از ساعت‌های شلوغ روز به نظر می‌رسید. آن دو بدون عجله مسیر خروجی را طی کردند. هرکدام آرام‌آرام تصویری واقعی‌تر از دیگری ساخته بودند؛ نه از حرف‌های بزرگ، بلکه از رفتارهای کوچک روزمره.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-ششم

پنجشنبه، برخلاف روزهای بارانی هفته قبل، هوا صاف‌تر بود. آفتاب کم‌رمق پاییزی از پشت ابرهای پراکنده بیرون آمده بود و محوطه دانشگاه را با نوری سرد و ملایم روشن می‌کرد. برگ‌های زرد و نارنجی روی مسیرهای سنگفرش پخش شده بودند و هر بار که دانشجویی از کنارشان رد می‌شد، صدای خش‌خش آرامی زیر قدم‌هایش بلند می‌شد. نسترن کمی زودتر از شروع کلاس به دانشگاه رسیده بود. مثل همیشه مقنعه مشکی‌اش مرتب بود و کیفش را محکم روی شانه نگه داشته بود.

کنار پنجره راهروی دانشکده ایستاده بود و برنامه هفتگی‌اش را در دفتر کوچکش بررسی می‌کرد. این ترم برایش سبک نبود؛ بیست واحد درسی، چند درس سنگین و حالا پروژه روش تحقیق که بخشی از نمره پایان ترم را تشکیل می‌داد. از وقتی وارد دانشگاه شده بود، یاد گرفته بود برنامه‌ریزی کند. برای او دانشگاه فقط رفتن به کلاس و برگشتن نبود. هر ساعتش حساب‌شده بود؛ کلاس، مطالعه، کتابخانه و زمانی که برای خانواده‌اش کنار می‌گذاشت. مریم از دور پیدایش شد. برخلاف نسترن که همیشه آرام و بی‌حاشیه حرکت می‌کرد، مریم با انرژی همیشگی‌اش میان جمعیت جلو می‌آمد. چند نفر از بچه‌های انجمن علمی را در مسیر دیده بود و بعد از چند سلام و احوالپرسی خودش را به نسترن رساند.

- باز زود اومدی.

نسترن لبخند کوچکی زد.

- کلاس داریم.

مریم نگاهی به دفتر دستش انداخت.

- و احتمالاً بعدش کتابخونه.

نسترن جواب نداد، اما همان سکوت کوتاهش کافی بود. مریم خندید. او چند وقتی بود نسترن را می‌شناخت و می‌دانست بعضی جواب‌ها را باید از سکوتش فهمید.  کمی آن‌طرف‌تر، سیاوش وارد محوطه شد؛ طبق معمول هم تنها نبود. کیان کنارش راه می‌رفت و چیزی تعریف می‌کرد که سیاوش هر چند ثانیه یک‌بار با خنده‌ای کوتاه به آن واکنش نشان می‌داد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که یکی از دانشجوها از روبه‌رو صدایش زد.

- سیاوش! بالاخره پیدات شد.

سیاوش بدون اینکه بایستد، سرش را به نشانه‌ی سلام تکان داد.

- آره، گفتم یه سر بیام ببینم دانشگاه بدون من هنوز سرپاست یا نه.

پسر خندید و از کنارشان رد شد. کیان زیر لب گفت:

- یه روز یکی واقعاً جواب این اعتمادبه‌نفست رو می‌ده.

سیاوش نگاهی به خودش انداخت.

- چی کار کنم؟ خدا بعضیا رو با مسئولیت بزرگ به دنیا میاره.

- مسئولیت؟

- آره. تحمل کردن خودم برای بقیه.

کیان خندید و سرش را تکان داد. هر چند قدم یک‌بار کسی برای سلام کردن یا پرسیدن چیزی سراغشان می‌آمد. سیاوش تقریباً با همه راحت برخورد می‌کرد؛ با یکی شوخی می‌کرد، برای دیگری جواب کوتاهی می‌داد و گاهی هم فقط با لبخند و بالا انداختن دست از کنارشان رد می‌شد. نه خودش را به جمع‌ها تحمیل می‌کرد و نه برای دیده شدن تلاشی داشت، اما به هر حال دیده می‌شد.

لباس‌هایش مثل همیشه مرتب بود، راه رفتنش بی‌دغدغه و رفتارش طوری بود که انگار هیچ‌چیز نمی‌تواند واقعاً دستپاچه‌اش کند. در جمع، سریع با آدم‌ها ارتباط می‌گرفت و معمولاً چند دقیقه کافی بود تا توجه اطرافیان را به خودش جلب کند. کیان اما سال‌ها بود که او را می‌شناخت. برای همین می‌دانست این راحتی و شوخ‌طبعی همیشه تمام ماجرا نیست. سیاوش وقتی نمی‌خواست چیزی را جدی نشان بدهد، بیشتر شوخی می‌کرد. در همان لحظه که از کنار نیمکت‌ها رد می‌شدند، نگاه سیاوش برای لحظه‌ای سمت نسترن و مریم رفت. کیان متوجه شد. چیزی نگفت.

نسترن اما حتی سرش را هم بالا نیاورد. مشغول حرف زدن با مریم بود و بعد از چند ثانیه، دفترش را بست و همراه او به سمت کلاس رفت. سیاوش نگاهش را از آن سمت گرفت و بی‌هیچ تغییری در حالت صورتش گفت:

- فکر کنم امروز قراره استاد بالاخره ازمون اعتراف بگیره که هیچی از روش تحقیق نمی‌فهمیم. کیان نگاه معنی‌داری به او انداخت.

- عوض کردن بحث خیلی تابلو بود.

سیاوش ابرو بالا انداخت.

- کدوم بحث؟

- هیچی.

لبخند محوی گوشه‌ی لب کیان نشست، اما بیشتر از این ادامه نداد. می‌دانست اگر سیاوش نخواهد چیزی را بگوید، با شوخی و حرف‌های بی‌ربط مسیر را عوض می‌کند. چند دقیقه بعد وارد کلاس شدند. کلاس روش تحقیق آن روز، بیشتر از همیشه جدی پیش رفت. استاد از همان ابتدا با چند سؤال مستقیم سراغ دانشجوها رفت و فضای کلاس خیلی زود ساکت شد.

سیاوش هم از وقتی وارد شده بود، کمتر شوخی می‌کرد. البته هر بار که کیان چیزی زیر لب می‌گفت، گوشه‌ی لبش بالا می‌رفت؛ اما نگاهش بیشتر روی جزوه و حرف‌های استاد بود. یا دست‌کم، طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ چیز دیگری حواسش را پرت نکرده است. دانشجوها آرام‌تر از جلسات قبل بودند، چون همه فهمیده بودند پروژه پایان ترم ساده نیست. بعد از کلاس، دانشجوها آرام‌آرام از سالن بیرون رفتند.

استاد قبل از رفتن یادآوری کرد که گروه‌ها باید تا هفته آینده طرح اولیه‌شان را آماده کنند. این موضوع باعث شد چند نفر همان‌جا شروع به هماهنگی کنند. نسترن و مریم کنار خروجی کلاس ایستاده بودند که سیاوش نزدیک شد. نه با همان حالت شوخی همیشگی‌اش؛ این بار بیشتر شبیه کسی بود که درباره یک کار مشخص صحبت دارد. نسترن، مریم و سیاوش. قرار شد بخش اصلی کار بین نسترن و سیاوش تقسیم شود و مریم بیشتر در هماهنگی‌ها و جمع‌آوری اطلاعات کمک کند.

 

بعدازظهر، کتابخانه مرکزی آرام‌تر از همیشه بود. نور خورشید از پنجره‌های بلند وارد سالن شده بود و روی میزهای چوبی لکه‌های روشن ایجاد می‌کرد. بوی کاغذ و کتاب قدیمی فضای آشنا و آرامی ساخته بود. نسترن زودتر رسیده بود. لپ‌تاپش را باز کرده و منابع قبلی را مرتب می‌کرد. چند دقیقه بعد سیاوش رسید. این بار برخلاف همیشه عجله نداشت. کیفش را کنار صندلی گذاشت و قبل از نشستن، نگاهی به برگه‌های روی میز انداخت.

- منابع رو مرتب کردید؟

نسترن سر تکان داد.

- بله. چند مقاله جدید هم پیدا کردیم.

سیاوش نشست و فایل‌ها را نگاه کرد. در سکوت کار کردن با نسترن برایش عجیب بود. بیشتر آدم‌هایی که می‌شناخت، از همان چند دقیقه اول سعی می‌کردند سر صحبت را باز کنند، شوخی کنند یا توجهش را جلب کنند. اما نسترن این‌طور نبود. اگر چیزی برای گفتن داشت، می‌گفت. اگر نه، سکوت می‌کرد. و همین رفتار ساده، برای کسی مثل سیاوش که همیشه عادت داشت دیگران به سمتش بیایند، تازگی داشت. نزدیک دو ساعت روی پروژه کار کردند. سؤال پژوهش را دقیق‌تر کردند، منابع را دسته‌بندی کردند و وظایف هفته آینده را مشخص کردند.

وقتی کارشان تمام شد، بیرون کتابخانه هوا رو به تاریکی می‌رفت. چراغ‌های محوطه روشن شده بودند و سرما دوباره در هوا حس می‌شد. مریم زودتر رفته بود تا به جلسه انجمن برسد. نسترن و سیاوش مسیر خروجی دانشگاه را طی کردند. هیچ گفت‌وگوی طولانی‌ای بینشان نبود. فقط درباره زمان ارسال فایل‌ها و بخش‌های پروژه صحبت کردند. جلوی در اصلی دانشگاه، مسیرشان جدا شد. نسترن خداحافظی کوتاهی کرد و رفت. سیاوش چند لحظه همان‌جا ایستاد. کیان که از دور منتظرش بود، نزدیک آمد.

- رفت؟

سیاوش نگاهش کرد.

- آره.

کیان لبخند زد.

- عجیبه.

- چی؟

- اینکه برای اولین بار دیدم یکی انقدر راحت از کنارت رد شد.

سیاوش چیزی نگفت. فقط نگاهش به مسیر خالی‌ای بود که نسترن از آن رفته بود. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، کسی نبود که بخواهد توجهش را جلب کند. و شاید دقیقاً به همین دلیل، توجه سیاوش را جلب کرده بود.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-هفتم

چند روز بعد، بالاخره کار پروژه به مرحله‌ای رسید که فقط چند اصلاح کوچک باقی مانده بود. مریم طبق معمول از همان اول قول همکاری داده بود، اما برنامه‌اش آن‌قدر شلوغ بود که بیشتر هماهنگی‌ها بین نسترن و سیاوش انجام می‌شد. یک روز جلسه انجمن داشت، روز دیگر باید دنبال کاری برای یکی از درس‌هایش می‌رفت و چند بار هم در گروه پیام داده بود که دیرتر می‌تواند فایل‌ها را بررسی کند. نسترن اما مثل همیشه همه‌چیز را مرتب نگه می‌داشت. آن روز عصر، هر سه نفر در کتابخانه جمع شده بودند. مریم با چند دقیقه تأخیر رسید و همان‌طور که کیفش را روی صندلی می‌گذاشت، گفت:

- فقط لطفاً نگید از اول شروع کنیم.

سیاوش لبخند زد.

- خیالت راحت. این دفعه قرار نیست چیزی رو از اول بنویسیم.

مریم نشست و نگاهی به لپ‌تاپ انداخت.

- خدا رو شکر. چون من دیگه واقعاً وقت ندارم.

نسترن چند برگه را کنار هم گذاشت.

- فقط باید این بخش‌ها رو بررسی کنیم و فایل نهایی رو آماده کنیم.

مریم با خنده گفت:

- یعنی برای اولین بار می‌تونم بگم نسترن منو از مرگ نجات داد.

نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت.

- تو هم بخش خودت رو انجام دادی.

- به زور، ولی انجام دادم.

سیاوش خندید.

- مهم همینه.

این بار کارشان بیشتر از یک ساعت طول نکشید. چند جمله اصلاح شد، ترتیب بعضی بخش‌ها تغییر کرد و در آخر، نسترن فایل را بست. چند ثانیه هر سه به صفحه لپ‌تاپ نگاه کردند. مریم با ذوق گفت:

- تموم شد؟

نسترن سر تکان داد.

- تموم شد.

مریم با خیال راحت به صندلی تکیه داد.

- بالاخره.

سیاوش لبخند زد.

- فکر کنم باید جشن بگیریم.

مریم بدون مکث گفت:

- اگر منظورت کافه دانشگاهه، من هستم.

نسترن وسایلش را جمع کرد.

- من باید برم خونه.

مریم با لحنی کش‌دار گفت:

- همیشه همینو می‌گی.

نسترن لبخند کوتاهی زد.

- چون واقعاً باید برم.

سیاوش لپ‌تاپش را بست و گفت:

- فایل نهایی رو کی می‌فرستیم؟

نسترن جواب داد:

- امشب یک بار دیگه نگاه می‌کنم، بعد می‌فرستم.

سیاوش نگاهش کرد.

- باز هم بررسی؟

- فقط یک بار.

مریم خندید.

- «فقط یک بار» نسترن یعنی حداقل نیم ساعت.

نسترن این بار چیزی نگفت و فقط کیفش را روی شانه‌اش انداخت. وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، هوا رو به تاریکی می‌رفت. مریم بعد از چند قدم، با عجله به ساعتش نگاه کرد.

- وای، من واقعاً دیرم شده.

نسترن گفت:

- کجا؟

- جلسه انجمن.

بعد رو به هر دو گفت:

- خداحافظ. اگر فردا پیدام نکردید، بدونید هنوز زنده‌ام.

سیاوش خندید.

- امیدوارم.

مریم با اخم ساختگی نگاهش کرد و بعد از آنها جدا شد. چند لحظه بعد، نسترن و سیاوش تنها در مسیر خروجی دانشگاه قدم می‌زدند. این بار حرفی از پروژه نبود. کارشان تمام شده بود و برای اولین بار، سکوت میانشان به خاطر فکر کردن به فایل‌ها و منابع نبود. سیاوش دست‌هایش را داخل جیبش برد و گفت:

- پس دیگه بهونه‌ای برای پیام دادن نداریم.

نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت.

- پیام دادن برای پروژه که بهونه نبود.

سیاوش لبخند زد.

- منظورم اینه که دیگه پروژه‌ای نیست.

نسترن چند لحظه چیزی نگفت.

- خب، نیست.

جوابش ساده بود، اما سیاوش لبخندش را جمع نکرد. کمی جلوتر، نسترن گفت:

- راستش فکر نمی‌کردم این‌قدر زود تموم بشه.

- منم.

- مخصوصاً با توجه به اینکه اولش هنوز موضوع رو کامل نخونده بودید.

سیاوش خندید.

- هنوز هم اون قضیه رو فراموش نکردید؟

- نه.

- پس باید بدونید بعدش جبران کردم.

نسترن سر تکان داد.

- آره. این قسمت رو قبول دارم.

این جمله کوتاه، برای سیاوش بیشتر از چیزی که باید اهمیت داشت. جلوی در اصلی دانشگاه، نسترن ایستاد.

- من از این طرف می‌رم.

سیاوش سر تکان داد.

- باشه.

نسترن مکث کوتاهی کرد.

- خداحافظ.

- خداحافظ، نسترن.

نسترن چند لحظه به او نگاه کرد. شاید اولین بار بود که سیاوش اسمش را این‌طور، بدون شوخی و بدون مقدمه صدا می‌زد. بعد فقط سر تکان داد و رفت. سیاوش همان‌جا ماند تا وقتی که او از میان رفت‌وآمد دانشجوها دور شد.

آن شب، نسترن زودتر از همیشه به خانه رسید. بوی غذا تمام خانه را پر کرده بود؛ بوی برنج تازه و غذایی که هنوز بخارش از آشپزخانه بیرون می‌آمد، با گرمای دلنشین خانه در هم آمیخته بود. از پذیرایی صدای تلویزیون شنیده می‌شد؛ صدایی که گاهی با بالا رفتن صدای گوینده واضح‌تر می‌شد و دوباره در پس‌زمینه خانه گم می‌شد. نور زرد چراغ‌ها روی دیوارها و وسایل خانه افتاده بود و فضای خانه، بعد از شلوغی و سرمای بیرون، آرام و گرم به نظر می‌رسید. صدای برخورد آرام ظرف‌ها از آشپزخانه می‌آمد و گاهی صدای قدم‌های کسی در راهرو شنیده می‌شد. همه‌چیز آن‌قدر معمولی و آشنا بود که انگار خانه در همان ریتم همیشگی خودش جریان داشت؛ گرم، آرام و پر از نشانه‌های حضور خانواده. مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و وقتی او را دید، گفت:

- رسیدی دخترم؟

نسترن کیفش را کنار گذاشت.

- آره مامان.

- خسته نباشی. پروژه‌تون چی شد؟

نسترن مانتویش را مرتب کرد.

- تموم شد.

مادرش لبخند زد.

- بالاخره.

نسترن وارد پذیرایی شد. پدرش روی مبل نشسته بود و عینکش را روی چشمش جابه‌جا کرد.

- پروژه همون درسی که چند وقت درگیرش بودی؟

- آره.

پدرش سر تکان داد.

- خوبه. حالا وقت بیشتری برای درس‌های دیگه داری.

نسترن لبخند زد.

- دقیقاً.

چند دقیقه بعد، سر سفره شام، مادرش درباره دانشگاه پرسید. نسترن از کلاس‌ها گفت، از مریم و شلوغی همیشگی‌اش، از برنامه‌های هفته آینده و امتحان‌هایی که کم‌کم نزدیک می‌شدند. پدرش بیشتر گوش می‌داد و گاهی سؤال کوتاهی می‌پرسید.

- هم‌گروهی‌هات هم هم‌رشته خودتن؟

نسترن قاشق را کنار بشقاب گذاشت.

- مریم که آره. سیاوش هم توی همین کلاس بود.

مادرش پرسید:

- همون پسری که باهاشون پروژه داشتید؟

نسترن سر تکان داد.

- آره.

پدرش فقط گفت:

- مهم اینه که کارتون درست انجام شده باشه.

- انجام شده.

مادرش لبخند زد.

- پس دیگه امشب درس نخون. یه کم استراحت کن.

نسترن خواست چیزی بگوید، اما مادرش قبل از او ادامه داد:

- نه، این دفعه جدی می‌گم.

نسترن خندید.

- باشه.

 

چند محله آن‌طرف‌تر، سیاوش هم پشت میز شام نشسته بود. خانه‌ی آن‌ها، برخلاف خانه‌ی نسترن، به ندرت واقعاً ساکت می‌شد. صدای تلویزیون از پذیرایی می‌آمد، خواهرش هم‌زمان با غذا خوردن چیزی برای مادرش تعریف می‌کرد و مادرش میان حرف‌های او گاهی رو به سیاوش می‌کرد. سر میز شام، معمولاً هرکس یک موضوع داشت و هیچ‌کس هم منتظر نمی‌ماند تا موضوع قبلی تمام شود. مادرش گفت:

- امروز دانشگاه بودی تا این ساعت؟

سیاوش که مشغول برداشتن آب بود، سرش را بالا آورد.

- نه، رفته بودم اونجا ببینم هنوز منو دانشجو حساب می‌کنن یا نه.

خواهرش پوزخند زد.

- جوابشون چی بود؟

- گفتن با این وضع حضور و غیاب، هنوز امیدواریم.

مادرش خندید و با سر اشاره‌ای به او کرد.

- پروژه داشتی، نه؟

سیاوش این بار کمی جدی‌تر جواب داد:

- آره. داشتیم جمعش می‌کردیم.

پدرش که تا آن لحظه بیشتر مشغول غذا بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.

- همونی که این چند وقت درگیرش بودی؟

سیاوش لحظه‌ای مکث کرد، بعد لبخند کمرنگی زد.

- آره. ظاهراً این‌قدر واضح بوده که همه متوجه شدن.

مادرش گفت:

- خب معلومه. وقتی پسر من خودش داوطلبانه چند روز پشت لپ‌تاپ بشینه، باید خبرش رو به رسانه‌ها داد.

سیاوش اخم ساختگی کرد.

- خیلی ممنون. واقعاً آدم توی این خانواده احساس حمایت می‌کنه.

خواهرش گفت:

- حمایت می‌خوای؟ پروژه رو بده من انجام بدم، اسمم رو هم روش بنویس.

- نه، تو فقط بلدی بعدش نمره‌ش رو مطالبه کنی.

- پس نمره‌ش رو گرفتی یا نه؟

- هنوز نه.

خواهرش با رضایت گفت:

- پس این همه ژست پیروزی برای چی بود؟

سیاوش خندید.

- بذار حداقل تا قبل از اعلام نمره، توهم موفقیت داشته باشم.

مادرش دوباره خندید، اما پدرش این بار با لحنی آرام‌تر گفت:

- خوبه که جدی انجامش دادی. بعضی وقت‌ها خودت رو کمتر از چیزی که هستی نشون می‌دی.

لبخند سیاوش برای لحظه‌ای کمرنگ شد. قاشقش را آرام روی بشقاب گذاشت. نه اخم کرد و نه بحثی راه انداخت؛ فقط نگاهش را کوتاه به پدرش انداخت.

- شاید بعضی وقت‌ها آدم دلیل داشته باشه.

پدرش چیزی نگفت. مادرش که انگار تغییر کوچک حال‌وهوای میز را حس کرده بود، پرسید:

- دلیل چی؟

سیاوش شانه‌ای بالا انداخت و دوباره همان لحن سبک همیشگی‌اش را برگرداند.

- هیچی. ولش کنین، شام که جلسه‌ی مشاوره نیست.

خواهرش گفت:

- اگه بود، تو اولین کسی بودی که باید ثبت‌نام می‌کرد.

سیاوش فوری جواب داد:

- با تو توی یه خونه زندگی می‌کنم، فکر کنم سهمیه‌ی حمایتی ویژه باید بهم تعلق بگیره.

خواهرش چیزی به سمتش پرت نکرد، اما دستش را طوری بالا برد که سیاوش خندید و کمی خودش را عقب کشید. و چند ثانیه بعد، مثل همیشه، بحث سر میز به موضوع دیگری کشیده شد؛ مادرش چیزی درباره‌ی یکی از اقوام گفت، خواهرش وسط حرف او پرید و سیاوش هم دوباره وارد شوخی‌هایشان شد. اما با پدرش دیگر چیزی نگفت. نه از روی دلخوری آشکار، نه حتی قهر؛ فقط همان فاصله‌ی آشنایی که همیشه میانشان بود، بی‌صدا سر جایش باقی ماند.

آن شب، بعد از شام، سیاوش وارد اتاقش شد و روی تخت نشست. عادت داشت قبل از خواب چند دقیقه گوشی‌اش را نگاه کند. صفحه پیام‌رسان را باز کرد. گروه پروژه هنوز همان‌جا بود. آخرین پیام، از نسترن بود:

- فایل نهایی ارسال شد.

سیاوش چند لحظه به صفحه نگاه کرد. بعد تایپ کرد:

- عالی شد. ممنون که این‌قدر دقیق پیگیریش کردید.

چند دقیقه بعد، جواب آمد:

- وظیفه همه‌مون بود.

سیاوش لبخند زد.

- با این حال، ممنون.

این بار جواب دیرتر آمد.

- خواهش می‌کنم.

پیام تمام شد. سیاوش گوشی را کنار گذاشت، اما چند دقیقه بعد دوباره آن را برداشت. گروه پروژه دیگر بهانه‌ای برای ادامه صحبت نبود. پروژه تمام شده بود. اما برای اولین بار، سیاوش حس می‌کرد شاید بعضی چیزها تازه از همین‌جا شروع شده باشند.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت-هشتم

چند روز بعد، روز ارائه پروژه رسید. در فاصله‌ای که از تمام شدن فایل گذشته بود، نسترن و سیاوش زیاد همدیگر را ندیده بودند. برنامه کلاس‌هایشان همیشه با هم یکی نبود و هر کدام بیشتر درگیر درس‌ها و کارهای خودشان بودند. مریم هم طبق معمول از این کلاس به آن جلسه و از جلسه‌ای به برنامه‌ای دیگر می‌رفت. تنها ارتباطشان چند پیام کوتاه در گروه پروژه بود؛ بیشتر برای هماهنگی ساعت ارائه و اینکه فایل نهایی آماده باشد. صبح سه‌شنبه، نسترن زودتر از همیشه وارد دانشگاه شد. هوا سردتر شده بود و باد میان درخت‌های محوطه می‌پیچید. کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و به سمت ساختمان دانشکده رفت. مریم کمی بعد خودش را به او رساند.

- آماده‌ای؟

نسترن لبخند کوتاهی زد.

- فکر کنم.

مریم با خنده گفت:

- من از این جواب می‌ترسم.

- چرا؟

- چون تو وقتی می‌گی «فکر کنم»، یعنی ده بار همه‌چیز رو بررسی کردی.

نسترن چیزی نگفت.

مریم ادامه داد:

- سیاوش کجاست؟

نسترن نگاهی به ساعتش انداخت.

- نمی‌دونم.

- امروز هم مثل قدیما دیر نرسه فقط.

نسترن لبخند زد.

- فکر نکنم.

چند دقیقه بعد، سیاوش از انتهای راهرو پیدا شد. تنها بود و این بار نه عجله داشت و نه کسی کنارش راه می‌رفت. وقتی به آنها رسید، سلام کرد.

- سلام.

نسترن و مریم جواب دادند. مریم گفت:

- خوب شد اومدی. من داشتم فکر می‌کردم باید ارائه رو دو نفره بدیم.

سیاوش کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد.

- انقدر هم بدقول نیستم.

مریم با خنده گفت:

- مطمئن نیستم.

نسترن گفت:

- فایل رو آوردید؟

سیاوش سر تکان داد.

- آره. هم روی لپ‌تاپمه، هم روی فلش.

مریم با رضایت گفت:

- بالاخره یکی به اندازه نسترن محتاط پیدا شد.

سیاوش نگاه کوتاهی به نسترن انداخت.

- تجربه همکاری با ایشون آدم رو تغییر می‌ده.

نسترن با لحنی آرام گفت:

- حداقل باعث می‌شه آدم فایلش رو گم نکنه.

سیاوش خندید. کلاس شروع شد؛ چند گروه قبل از آنها ارائه داشتند. بعضی‌ها با استرس صحبت می‌کردند، بعضی‌ها بیشتر از زمان تعیین‌شده حرف می‌زدند و چند نفر هم وسط توضیحاتشان دنبال اسلاید بعدی می‌گشتند. مریم آرام به نسترن گفت:

- خدا کنه ما حداقل این‌طوری نشیم.

نسترن جواب داد:

- نمی‌شیم.

سیاوش که صدایشان را شنیده بود، گفت:

- اعتمادبه‌نفستون قابل تحسینه.

نسترن نگاهش کرد.

- فایل رو خودمون آماده کردیم.

- منطقیه.

چند دقیقه بعد، استاد نام گروه آنها را خواند. هر سه از جا بلند شدند. مریم لپ‌تاپ را روی میز گذاشت و فایل را باز کرد. نسترن کنار تخته ایستاد و سیاوش چند لحظه آخر، ترتیب بخش‌ها را در ذهنش مرور کرد. ارائه شروع شد. نسترن بخش اول را توضیح داد؛ آرام و بدون عجله. همان‌طور که همیشه حرف می‌زد، واضح و دقیق. بعد نوبت سیاوش شد. برخلاف نسترن، او راحت‌تر با جمع ارتباط برقرار می‌کرد و توضیحاتش حالت گفت‌وگو داشت.

مریم هم بخش خودش را کوتاه و مشخص توضیح داد. برای اولین بار از زمانی که این پروژه شروع شده بود، هر سه کنار هم ایستاده بودند و نتیجه تمام آن جلسه‌ها و پیام‌ها را ارائه می‌دادند. وقتی صحبتشان تمام شد، استاد چند سؤال کوتاه پرسید. نسترن به یکی از سؤال‌ها جواب داد و سیاوش بخش دیگری را توضیح داد. استاد چند لحظه به برگه‌هایش نگاه کرد و بعد گفت:

- مشخصه که روی کارتون وقت گذاشتید. فقط در نسخه نهایی، این بخش رو کمی اصلاح کنید.

نسترن سریع نکته را یادداشت کرد. مریم زیر لب گفت:

- فقط همین؟

سیاوش آرام جواب داد:

- فکر کنم زنده موندیم.

نسترن لبخند کوتاهی زد. بعد از پایان ارائه، هر سه به جای خودشان برگشتند. چند دقیقه بعد، مریم آرام به صندلی تکیه داد.

- تموم شد؟

سیاوش گفت:

- این دفعه واقعاً تموم شد.

نسترن دفترش را بست.

- فقط اون اصلاح کوچیک رو انجام می‌دیم و نسخه نهایی رو می‌فرستیم.

مریم سرش را به نشانه اعتراض تکان داد.

- نسترن، خواهش می‌کنم. حداقل پنج دقیقه اجازه بده فکر کنیم تموم شده.

سیاوش خندید.

- حق با مریمِ.

نسترن چند لحظه به آنها نگاه کرد و بعد گفت:

- باشه. پنج دقیقه.

مریم با رضایت گفت:

- پیشرفت بزرگیه.

بعد از پایان کلاس، هر سه از ساختمان بیرون آمدند. محوطه دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. دانشجوها از کنارشان رد می‌شدند و هر کسی درگیر کلاس، برنامه یا کار خودش بود. مریم گفت:

- خب، من دیگه برم. این پروژه هم رسماً از زندگیم حذف شد.

سیاوش گفت:

- خیلی هم خوب همکاری کردی.

مریم با تردید نگاهش کرد.

- این تعریف بود؟

- آره.

- پس ممنون.

بعد رو به نسترن گفت:

- تو هم امشب دیگه فایل رو باز نکنی.

نسترن لبخند زد.

- قول نمی‌دم.

مریم سرش را تکان داد و از آنها جدا شد. سیاوش و نسترن چند قدم در سکوت راه رفتند. این بار نه کتابخانه‌ای در کار بود، نه قرار جلسه بعدی و نه موضوعی که لازم باشد درباره‌اش تصمیم بگیرند. پروژه واقعاً تمام شده بود. سیاوش گفت:

- خب.

نسترن نگاهش کرد.

- خب؟

سیاوش لبخند زد.

- دیگه همکاری‌مون تموم شد.

نسترن برای لحظه‌ای مکث کرد.

- ظاهراً.

- تجربه بدی نبود.

نسترن لبخند محوی زد.

- نه، بد نبود.

چند قدم دیگر راه رفتند. سیاوش گفت:

- راستش اولش فکر نمی‌کردم این‌قدر جدی باشید.

نسترن نگاهش را به مسیر روبه‌رو دوخت.

- من هم اولش فکر نمی‌کردم شما این‌قدر جدی باشید.

سیاوش خندید.

- پس هر دومون اشتباه می‌کردیم.

- شاید.

جلوی مسیر جدا شدنشان، نسترن ایستاد.

- من باید برم.

سیاوش سر تکان داد.

- باشه.

نسترن چند لحظه مکث کرد.

- خداحافظ.

- خداحافظ.

این بار وقتی نسترن رفت، سیاوش فقط نگاهش نکرد که از دور شود. خودش هم راه افتاد. پروژه تمام شده بود؛ فایلی که باعث شده بود چند بار کنار هم بنشینند، پیام بدهند و کم‌کم با بخشی از اخلاق هم آشنا شوند، حالا دیگر به پایان رسیده بود.

ویرایش شده توسط Delven
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-نهم

چند روزی از ارائه پروژه گذشته بود. بعد از آن، زندگی دانشگاهی دوباره به همان روال همیشگی برگشته بود؛ کلاس‌ها، جزوه‌ها، امتحان‌هایی که کم‌کم نزدیک می‌شدند و برنامه‌هایی که هرکدامشان را درگیر خود کرده بود. نسترن بیشتر وقتش را میان دانشگاه و خانه می‌گذراند و مریم هم مثل همیشه به‌سختی برای خودش وقت خالی پیدا می‌کرد. سیاوش و نسترن هم دیگر به بهانه پروژه با هم قرار نمی‌گذاشتند. اگر در دانشگاه همدیگر را می‌دیدند، سلام کوتاهی ردوبدل می‌شد و هرکدام به سمت کار خودش می‌رفت. با این حال، بعضی آشنایی‌ها حتی وقتی دلیل اولیه‌شان تمام می‌شود، به همان‌جا ختم نمی‌شوند.

عصر یکی از روزهای آخر هفته بود. هوا از ظهر ابری‌تر شده بود و نور کم‌رنگی از پشت پنجره اتاق نسترن روی فرش افتاده بود. باد آرامی پرده سفید را تکان می‌داد و صدای گاه‌به‌گاه ماشین‌هایی که از خیابان می‌گذشتند، سکوت خانه را می‌شکست. نسترن از صبح بیشتر وقتش را در خانه گذرانده بود. برخلاف روزهایی که برای دانشگاه آماده می‌شد و همه‌چیز را با دقت از شب قبل کنار می‌گذاشت، امروز لباس راحت‌تری پوشیده بود؛ یک بلوز آستین‌بلند ساده به رنگ کرم و شلوار پارچه‌ای تیره. روسری‌اش را از سر برداشته و موهایش را با یک کش ساده پشت سرش جمع کرده بود. چند تار مو از کنار صورتش بیرون آمده بود، اما انگار حوصله مرتب کردنشان را نداشت.

روی زمین، کنار کتابخانه کوچک اتاقش نشسته بود و کتاب‌ها و جزوه‌هایی را که در طول هفته روی هم جمع شده بودند، یکی‌یکی مرتب می‌کرد. اتاق نسترن مثل بیشتر چیزهای زندگی‌اش، نظم خاص خودش را داشت. تخت‌اش کنار دیوار قرار گرفته بود و روی آن یک روتختی ساده و مرتب پهن شده بود. روبه‌روی تخت، میز مطالعه‌اش قرار داشت؛ میزی چوبی که روی آن چراغ مطالعه، چند خودکار، دفتر برنامه‌ریزی و لیوان کوچکی قرار داشت که مدادها و هایلایترهایش را داخل آن گذاشته بود. روی دیوار بالای میز، چند برگه یادداشت و برنامه هفتگی چسبانده بود.

نسترن یکی از کتاب‌ها را برداشت، چند لحظه جلدش را نگاه کرد و بعد آن را در قفسه گذاشت. جزوه بعدی را باز کرد تا مطمئن شود برگه‌ای میان صفحاتش جا نمانده باشد. صدای مادرش از پذیرایی آمد. نسترن بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:

- بله مامان؟

چند ثانیه بعد، صدای مادرش دوباره شنیده شد.

- عزیزم، بیا پایین.

نسترن کتاب را بست و روی زمین گذاشت.

- الان میام.

از جا بلند شد و با دست، لباسش را مرتب کرد. قبل از بیرون رفتن، نگاه کوتاهی به اتاق انداخت. هنوز چند کتاب روی زمین مانده بود و قرار بود بعداً دوباره برگردد و بقیه‌شان را مرتب کند. در اتاق را نیمه‌باز گذاشت و از راهرو به سمت پذیرایی رفت. هرچه جلوتر می‌رفت، صدای صحبت دو زن بیشتر به گوشش می‌رسید. ابتدا تصور کرد یکی از همسایه‌ها یا یکی از اقوام نزدیکشان آمده است، اما وقتی وارد پذیرایی شد، چند لحظه مکث کرد.  زن‌عمویش روی مبل نشسته بود. نسترن برای لحظه‌ای مکث کرد. دیدن او عجیب نبود. رفت‌وآمد خانوادگی میانشان وجود داشت، اما معمولاً دیدارهایشان در جمع‌های بزرگ‌تر اتفاق می‌افتاد؛ مهمانی، مراسم خانوادگی یا دورهمی‌هایی که همه حضور داشتند. این بار اما زن‌عمو تنها آمده بود. مادر نسترن با لبخند گفت:

- بیا نسترن جان، زن‌عموت می‌خواست ببینتت.

نسترن جلو رفت.

- سلام زن‌عمو، خوبی؟

زن‌عمو با گرمی جواب داد:

- سلام عزیزم. بیا ببینمت.

نسترن کنار او نشست. زن‌عمو نگاه دقیقی به صورتش کرد و لبخند زد. زن‌عموی نسترن زنی حدوداً چهل‌وسه ساله بود؛ از آن زن‌هایی که حتی وقتی ساده لباس می‌پوشیدند هم معلوم بود به ظاهرشان اهمیت می‌دهند. قد متوسطی داشت و اندامش لاغر و مرتب بود. موهای قهوه‌ای تیره‌اش را همیشه با دقت حالت می‌داد و معمولاً چند تار کوتاه‌تر کنار صورتش می‌ماند که ظاهرش را از حالت خشک و رسمی بیرون می‌آورد.

روسری کرم‌رنگ و خوش‌رنگی روی سرش داشت که با مانتوی بلند و تیره‌اش هماهنگ بود. کیف چرمی کوچکش را روی بازو انداخته بود و انگشتر ظریفی در دستش دیده می‌شد. آرایشش غلیظ نبود، اما صورتش همیشه مرتب و رسیدگی‌شده به نظر می‌رسید؛ کمی رژ، خط چشم باریک و پوستی که مشخص بود به آن رسیدگی می‌کند. چهره‌اش مهربون بود، اما آن مهربانی از نوعی نبود که آدم را کاملاً راحت کند.

نگاه‌هایش معمولاً دقیق‌تر از چیزی بود که نشان می‌داد. وقتی با کسی حرف می‌زد، مستقیم به صورتش نگاه می‌کرد و گاهی وسط صحبت، چند ثانیه بیشتر مکث می‌کرد؛ انگار هم‌زمان با شنیدن حرف‌های طرف مقابل، چیزهای دیگری را هم درباره‌اش بررسی می‌کرد. نسترن از کودکی او را همین‌طور به یاد داشت؛ زنی خوش‌برخورد، اجتماعی و خوش‌صحبت که در مهمانی‌ها به‌راحتی با همه گرم می‌گرفت. اما زن‌عمویش معمولاً با نسترن رابطه‌ای معمولی داشت. نه سرد بود و نه آن‌قدر صمیمی که هر بار دیدنش بخواهد مدت زیادی کنارش بنشیند و از زندگی‌اش سؤال کند.

برای همین، وقتی نسترن به پذیرایی رفت و بعد از سلام و احوالپرسی، نگاه زن‌عمویش چند لحظه روی نسترن ماند، نسترن ناخودآگاه کمی معذب شد.

- چه‌قدر بزرگ شدی.

نسترن کمی خندید.

- دیگه، بزرگ شدیم زن‌عمو.

زن‌عمو دستش را روی دست نسترن گذاشت.

- آره، ولی برای ما همیشه همون نسترن کوچولویی.

مادر نسترن از آشپزخانه صدا زد:

- چای می‌خوری؟

زن‌عمو گفت:

- مزاحم که نمی‌شم؟

مادر نسترن با خنده جواب داد:

- این چه حرفیه؟

نسترن در سکوت نشسته بود و به گفت‌وگوی آنها گوش می‌داد. زن‌عمو شروع کرد درباره دانشگاه پرسیدن.

- درست چطوره؟

- خوبه.

- این ترم سخت نیست؟

نسترن گفت:

- این ترم یکم شلوغه، ولی می‌گذره.

زن‌عمو با علاقه بیشتری پرسید:

- هنوز هم مثل قبل درس‌هات رو منظم می‌خونی؟

نسترن لحظه‌ای مکث کرد.

- سعی می‌کنم عقب نمونم.

مادرش با لحنی آشنا گفت:

- «سعی می‌کنم» یعنی از همه‌چیز برنامه داره.

نسترن لبخند زد.

- مامان...

زن‌عمو خندید.

- خوبه. آدم باید از جوونی برای زندگی‌ش برنامه داشته باشه.

نسترن چیزی نگفت و فقط سر تکان داد. مادرش از جا بلند شد تا برایشان چای بیاورد و زن‌عمو کمی بیشتر به سمت نسترن چرخید.

- دوستات هم خوبن؟

- آره.

- همون مریم هنوز باهاته؟

نسترن با کمی تعجب نگاهش کرد.

- آره، هنوزم بیشتر کلاس‌هامون با همه.

- خوبه که آدم یه دوست خوب داشته باشه.

نسترن گفت:

- آره.

زن‌عمو لبخند زد و برای چند لحظه ساکت ماند؛ انگار دنبال سؤال بعدی می‌گشت.

- این چند وقت خیلی سرت شلوغ بود؟

نسترن گفت:

- بیشتر به خاطر پروژه‌مون.

- تموم شد؟

- آره، ارائه‌ش رو هم دادیم.

- چند نفر بودید؟

نسترن بی‌آنکه به لحن سؤال دقت کند، جواب داد:

- من و مریم و یکی از بچه‌های کلاس.

زن‌عمو ابروهایش را کمی بالا برد.

- دختر بود یا پسر؟

نسترن لحظه‌ای مکث کرد.

- پسر بود.

در همان لحظه، مادرش با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:

- سیاوش هم بود.

زن‌عمو دستش را برای گرفتن استکان جلو برد، اما حرکتش برای لحظه‌ای متوقف شد. نگاه کوتاهی به مادر نسترن انداخت.

- سیاوش؟

مادر نسترن بی‌خبر از دلیل تعجبش گفت:

- آره. هم‌گروهی نسترن بود.

نسترن استکان چایش را برداشت.

- پروژه‌مون تموم شد.

زن‌عمو بعد از چند ثانیه لبخند زد.

- چه خوب.

نسترن متوجه تغییر کوتاه حالت صورت او نشد، اما نمی‌دانست چرا زن‌عمو از آن لحظه به بعد، با دقت بیشتری به حرف‌هایش گوش می‌داد. چند ساعت بعد، وقتی زن‌عمو رفت و صدای بسته شدن در خانه پیچید، نسترن در حالی که استکان‌های چای را جمع می‌کرد، رو به مادرش گفت:

- مامان؟

- جانم؟

نسترن کمی مکث کرد.

- چرا زن‌عمو امروز این‌قدر باهامون خوب بود؟

مادرش با تعجب نگاهش کرد.

- یعنی چی؟

- نمی‌دونم.

نسترن یکی از استکان‌ها را روی سینی گذاشت.

- همیشه خوبه، ولی امروز... نمی‌دونم. خیلی باهام حرف زد. هی از دانشگاه پرسید، از آینده‌م پرسید، از دوستام پرسید...

مادرش چند لحظه فکر کرد.

- شاید دلش خواسته بیشتر باهات حرف بزنه.

نسترن با تردید گفت:

- همین؟

مادرش شانه بالا انداخت.

- واقعاً نمی‌دونم نسترن. شاید چون بزرگ شدی، بیشتر دوست داشته باهات صمیمی بشه.

نسترن به سینی نگاه کرد.

- شاید.

مادرش لبخند زد.

- تو هم زیادی فکر می‌کنی.

نسترن چیزی نگفت. اما وقتی سینی را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت، سؤال‌های زن‌عمو هنوز در ذهنش مانده بود. اینکه چه رشته‌ای می‌خواند. برای آینده چه برنامه‌ای داشت. با چه کسانی رفت‌وآمد می‌کرد. و بعد، آن سؤال ساده:

- چند نفر بودید؟

نسترن دلیل این توجه را نمی‌دانست. برای او، زن‌عمو فقط کمی مهربان‌تر و صمیمی‌تر از همیشه شده بود. اما برای زن‌عمو، آن دیدار چیزی بیشتر از یک سر زدن ساده به خانواده برادرزاده‌اش بود.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-دهم

چند روزی از تمام شدن پروژه گذشته بود و برنامه‌ی دانشگاه دوباره به همان ریتم همیشگی برگشته بود. دیگر خبری از نشستن‌های طولانی در کتابخانه و باز کردن لپ‌تاپ روی میز کنار پنجره نبود. گروه پروژه هم بعد از تحویل نهایی تقریباً خاموش شده بود. آخرین پیام‌ها بین نسترن، مریم و سیاوش، مربوط به اصلاح چند بخش و فرستادن فایل نهایی بود و بعد از آن، صفحه‌ی گروه زیر پیام‌های جدیدتر باقی مانده بود.

آن عصر، نسترن کمی زودتر از معمول به خانه برگشته بود. هوای بیرون سرد شده بود. از آن سرماهایی که با وجود بسته بودن پنجره‌ها، باز هم راهی برای وارد شدن به خانه پیدا می‌کردند. آسمان از عصر گرفته بود و نور خاکستری کم‌رنگی از پشت پرده‌های پذیرایی به داخل می‌تابید. خانه بوی چای تازه‌دم و پیاز داغ می‌داد. نسترن کیفش را روی صندلی کنار در اتاق گذاشت و چند لحظه همان‌طور ایستاد. بعد شالش را از روی سرش برداشت و روی دسته‌ی صندلی انداخت. بلوز بافت کرم‌رنگی پوشیده بود که آستین‌هایش تا روی مچ دستش می‌رسید و شلوار راحتی تیره‌ای به تن داشت. موهای مشکی‌اش را بی‌حوصله پشت سرش جمع کرده بود، اما چند تار از کنار صورتش بیرون آمده بود و با هر حرکت آرام روی گونه‌اش می‌افتاد.

روی زمین کنار تخت نشست و شروع کرد به مرتب کردن چند کتاب و جزوه که از کیفش بیرون آورده بود. یکی را روی دیگری گذاشت. چند برگه را صاف کرد. بعد دوباره برداشت و ترتیبشان را عوض کرد. صدای مادرش از آشپزخانه آمد:

- نسترن، اگه گرسنه‌ای بیا یه چیزی بخور.

نسترن بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:

- باشه مامان‌جون، الان میام.

مادرش چیزی نگفت. صدای قاشق که به لبه‌ی قابلمه می‌خورد، از آشپزخانه شنیده می‌شد. چند دقیقه بعد، نسترن آخرین کتاب را داخل قفسه گذاشت و از جا بلند شد. از اتاق که بیرون آمد، مادرش کنار گاز ایستاده بود. با صورتی آرام. شالش را شل و راحت روی موهایش انداخته بود و چند تار موی جوگندمی از کنار شقیقه‌هایش بیرون زده بود. لباس بلند خانگی به رنگ آبی تیره پوشیده بود و آستین‌هایش را تا کمی پایین‌تر از آرنج بالا زده بود. قابلمه را هم می‌زد و هر چند لحظه یک‌بار درش را برمی‌داشت تا بخار جمع‌شده بیرون برود. نسترن کنار اپن ایستاد.

- بابا نیومده؟

مادرش بدون اینکه برگردد، گفت:

- زنگ زد. گفت کارش طول کشیده.

نسترن سر تکان داد.

- شام می‌خوره؟

- گفت منتظرش نباشیم.

نسترن لیوانی برداشت و برای خودش آب ریخت. مادرش نگاهی به او انداخت.

- امروز دانشگاه چطور بود؟

- مثل همیشه.

- مریم رو دیدی؟

- آره.

مادرش لبخند کوتاهی زد.

- بالاخره پروژه‌تون هم تموم شد.

نسترن لیوان را روی اپن گذاشت.

- آره.

مادرش دوباره مشغول کارش شد.

- پس دیگه کتابخونه نمی‌ری؟

نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت.

- چرا نرم؟

- هیچی، فکر کردم شاید حالا که کارت تموم شده، یکم به خودت استراحت بدی.

نسترن لبخند محوی زد.

- مامان، پروژه‌م تموم شده، دانشگاه که تموم نشده.

مادرش سر تکان داد.

- خدا بهت صبر بده.

نسترن از آشپزخانه بیرون رفت. هوا تاریک‌تر شده بود. چراغ‌های پذیرایی روشن بودند و نور زردشان روی فرش و دیوارهای روشن خانه افتاده بود. تلویزیون با صدای کم روشن بود و صدای گوینده در فضای خانه پخش می‌شد. نسترن روی مبل نشست و گوشی‌اش را برداشت. چند پیام در گروه کلاس آمده بود. دو پیام از مریم. و یک تماس از شماره‌ای که نمی‌شناخت. ابروهایش کمی در هم رفت. چند ثانیه بعد، همان شماره دوباره تماس گرفت. نسترن این بار جواب داد.

- بله؟

چند لحظه سکوت بود. بعد صدای مردانه‌ای گفت:

- سلام.

نسترن صاف‌تر نشست. صدا برایش آشنا بود.

- سیاوش؟

صدای کوتاه خنده‌ای از پشت تلفن شنید.

- این‌قدر مشخصه؟

نسترن نگاهش را از صفحه‌ی تلویزیون گرفت.

- شماره‌تون رو ندارم.

- خب، الان دارید.

نسترن چند لحظه ساکت ماند.

- کاری داشتید؟

آن طرف خط مکثی شد.

- راستش... یه سوال داشتم.

- بفرمایید.

- شما امروز با مریم بودید؟

نسترن کمی اخم کرد.

- بله.

- شماره‌ش رو دارید؟

نسترن با تعجب گفت:

- معلومه که دارم.

- خب...

سیاوش مکث کرد.

- توی گروه بودن برا همین بهش پیام دادم ولی انگار آنلاین نشده برای همین جواب نداده. یه کاری باهاش دارم.

نسترن گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و به صفحه نگاه کرد.

- الان براتون شماره‌اش می‌فرستم.

- نه.

نسترن مکث کرد.

- نه؟

- یعنی... اگه زحمتی نیست، فقط بهش بگید باهام تماس بگیره.

- باشه.

- ممنون.

تماس قطع شد. نسترن گوشی را پایین آورد. چند لحظه به صفحه خاموش نگاه کرد. از آشپزخانه صدای مادرش آمد:

- کی بود؟

- کسی نبود.

مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش کرد.

- کسی نبود، زنگ زده بود؟

نسترن لبخند کوتاهی زد.

- همکلاسی بود.

مادرش چیزی نگفت، اما نگاهش یک لحظه بیشتر روی صورت دخترش ماند. نسترن سریع سراغ گوشی رفت و برای مریم پیام نوشت.

- سیاوش گفت یه کاری باهات داره. گفت بهش زنگ بزنی.

چند دقیقه گذشت. پاسخی نیامد. نسترن گوشی را روی مبل گذاشت و بلند شد تا به اتاقش برود. در همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. مادرش گفت:

- نسترن، در رو باز کن.

نسترن با بی‌حوصلگی گفت:

- باز من؟

- آره، باز تو.

نسترن لبخند کم‌رنگی زد و شالش رو با بی حوصلگی سرش کرد و به سمت در رفت. وقتی در را باز کرد، سرمایی یک‌باره به صورتش خورد. سیاوش پشت در ایستاده بود. نسترن برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. سیاوش کاپشن سرمه‌ای تیره‌ای پوشیده بود که یقه‌اش را تا نیمه بالا کشیده بود. شلوار جین مشکی و کفش‌های تیره به پا داشت. موهایش کمی به‌هم‌ریخته بود و انگار چند بار دستش را میان آن‌ها کشیده بود. نسترن دستش روی دستگیره خشک شد.

- شما؟

سیاوش لبخند کوتاهی زد.

- سلام.

- سلام.

چند ثانیه گذشت. نسترن گفت:

- مریم اینجا نیست.

سیاوش نگاه کوتاهی به داخل خانه انداخت و بعد دوباره به نسترن نگاه کرد.

- می‌دونم.

نسترن ابروهایش را کمی بالا برد.

- پس چرا اومدید؟

سیاوش دست‌هایش را داخل جیب کاپشنش برد.

- چون جواب نداد.

- خب شاید سرش شلوغه.

- احتمالاً.

- پس؟

سیاوش چند لحظه ساکت ماند. انگار جوابش را از قبل آماده نکرده بود. از داخل خانه صدای مادر نسترن آمد:

- کیه نسترن؟

سیاوش یک قدم عقب رفت.

- ولش کنید، من می‌رم.

اما قبل از اینکه نسترن چیزی بگوید، مادرش از راهرو بیرون آمد. چشمش که به سیاوش افتاد، لحظه‌ای مکث کرد. نسترن گفت:

- مامان، ایشون سیاوشن. همکلاسی‌من.

سیاوش مؤدبانه سر تکان داد.

- سلام.

مادر نسترن لبخند زد.

- سلام پسرم.

سیاوش گفت:

- ببخشید، مزاحم شدم. من...

نسترن نگاهش کرد. سیاوش جمله‌اش را عوض کرد.

- با مریم کاری داشتم. فکر کردم شاید اینجا باشه.

مادر نسترن گفت:

- خب نیست، ولی حالا که تا اینجا اومدی، بیا داخل. بیرون خیلی سرده.

سیاوش خواست مخالفت کند.

- نه، واقعاً مزاحم نمی‌شم.

در همان لحظه صدای باز شدن در ورودی ساختمان شنیده شد. چند ثانیه بعد، پدر نسترن از پله‌ها بالا آمد. کیف چرمی تیره‌ای در دست داشت و پالتوی بلند خاکستری پوشیده بود. موهایش مرتب به عقب شانه شده بود و صورت استخوانی و جدی‌اش با وجود خستگی روز، همان حالت آرام همیشگی را داشت. با دیدن سیاوش کنار در، قدم‌هایش کند شد. نسترن گفت:

- بابا، ایشون همکلاسی‌من هستن.

سیاوش جلو آمد.

- سلام آقا.

پدر نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت.

- سلام پسرم.

بعد کلید را داخل جیبش گذاشت و گفت:

- چرا دم در ایستادید؟

سیاوش لحظه‌ای مکث کرد.

- داشتم می‌رفتم.

پدر نسترن به سمت در خانه اشاره کرد.

- حالا که اومدی، پنج دقیقه بشین. بیرون هم که یخه.

سیاوش این بار دیگر مخالفت نکرد. وارد خانه شد. نسترن در را بست. هوای گرم خانه بعد از سرمای کوچه، یک‌باره روی پوست صورتش نشست. سیاوش کاپشنش را درنیاورد، اما بند کیفش را که روی شانه‌اش بود، جابه‌جا کرد. پدر نسترن روی مبل نشست و عینکش را از جیب پیراهنش بیرون آورد.

- چه رشته‌ای می‌خونی؟

- مدیریت.

- سال چندم؟

- سوم.

پدر نسترن سر تکان داد.

- خوبه.

مادر نسترن به سمت آشپزخانه رفت تا چای بیاورد. نسترن کنار پنجره ایستاده بود و انگشت‌هایش را در هم قفل کرده بود. سیاوش نگاه کوتاهی به او انداخت. بعد دوباره رو به پدرش گفت:

- با دخترتون یه پروژه داشتیم.

پدر نسترن گفت:

- آره، تعریفش رو شنیدم.

نسترن سرش را به سمت پدرش برگرداند.

- بابا...

پدرش لبخند خیلی محوی زد.

- مگه چیزی گفتم؟

مادر نسترن با سینی چای برگشت. بخار از استکان‌ها بالا می‌رفت و بوی هل در فضای پذیرایی پخش شد. یکی را جلوی سیاوش گذاشت.

- بفرما.

- ممنون.

سیاوش استکان را برداشت. چند دقیقه بعد، گوشی نسترن لرزید. پیام مریم بود.

- من تازه رسیدم خونه. چی شده بود؟

نسترن صفحه را نگاه کرد. بعد سرش را بلند کرد. سیاوش درست روبه‌رویش نشسته بود. نگاهشان برای لحظه‌ای به هم رسید. نسترن گوشی را خاموش کرد. سیاوش استکان را روی نعلبکی گذاشت و از جا بلند شد.

- من دیگه برم.

مادر نسترن گفت:

- چایت رو که نخوردی.

- خوردم، ممنون.

پدر نسترن هم از جا بلند شد.

- مواظب خودت باش.

- چشم آقا. ممنون از شما.

نسترن تا کنار در همراهش رفت. وقتی در باز شد، سرمای بیرون دوباره به داخل خانه خزید. سیاوش چند لحظه همان‌جا ایستاد. نسترن گفت:

- پس واقعاً برای مریم اومده بودید؟

سیاوش نگاهش کرد. چند ثانیه گذشت.

- نه.

نسترن ساکت ماند. سیاوش لبخند کوتاهی زد.

- ولی فکر کردم دلیل بدی نیست.

نسترن نگاهش را از او گرفت.

- شما خیلی راحت دروغ می‌گید.

لبخند سیاوش محو نشد.

- من فقط یه دلیل پیدا کردم که زنگ بزنم.

نسترن با صدای آرامی گفت:

- لازم نبود بیاید.

سیاوش سرش را کمی کج کرد.

- واقعاً؟

نسترن جوابی نداد. سیاوش چند لحظه منتظر ماند. بعد گفت:

- شب بخیر، نسترن.

نسترن دستش را روی لبه‌ی در گذاشت.

- شب بخیر.

سیاوش از پله‌ها پایین رفت. نسترن چند لحظه همان‌جا ایستاد و بعد در را بست. وقتی برگشت، مادرش کنار پذیرایی ایستاده بود و دستمالی را آرام بین انگشت‌هایش تا می‌زد.

- رفت؟

نسترن سر تکان داد.

- آره.

پدرش روی مبل نشست و دکمه‌های سرآستین پیراهنش را باز کرد.

- پسر مؤدبیه.

نسترن نگاه کوتاهی به او انداخت.

- بابا، شما که پنج دقیقه بیشتر ندیدینش.

پدرش لبخند کمرنگی زد.

- همون پنج دقیقه هم برای بعضی چیزا کافیه.

نسترن چیزی نگفت. مادرش نگاهش کرد.

- این همونیه که باهاش پروژه داشتی؟

- آره.

- همون که زنگ زد سراغ مریم؟

نسترن چند لحظه مکث کرد.

- آره.

مادرش چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت. نسترن به اتاقش برگشت. چراغ مطالعه را روشن کرد و پشت میز نشست. چند دقیقه به کتاب باز جلویش نگاه کرد. بعد گوشی‌اش را برداشت. پیامی از سیاوش نداشت. این بار خودش هم نمی‌دانست از این موضوع باید خوشحال باشد یا نه. گوشی را آرام روی میز گذاشت و دوباره سراغ کتابش رفت. اما چند خط بیشتر نخوانده بود که صدای اعلان کوتاهی بلند شد. صفحه روشن شد. پیام از سیاوش بود. نسترن چند لحظه به نامش نگاه کرد. بعد پیام را باز کرد.

- به مریم پیام دادم. کارم راه افتاد.

نسترن به صفحه خیره ماند. چند ثانیه بعد نوشت:

- خوبه.

پاسخ خیلی زود آمد.

- آره. فقط فکر کنم دلیل اومدنم هنوز یه جا گیر کرده!

نسترن ابروهایش را در هم کشید.

چند لحظه بعد، سه نقطه‌ی تایپ کردن ظاهر شد. اما قبل از اینکه پیامی بیاید، نسترن صفحه را خاموش کرد. گوشی را برگرداند و روی میز گذاشت. بعد از پشت پنجره به کوچه‌ی تاریک نگاه کرد. بخاری روشن خانه روی شیشه‌ها بخار کم‌رنگی نشانده بود و چراغ کوچه، نور زردش را روی آسفالت خیس انداخته بود. نسترن پرده را کشید. اما تا مدتی بعد، همچنان صدای همان یک کلمه در ذهنش مانده بود. نسترن.

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...