نویسنده اختصاصی QAZAL 5,296 ارسال شده در 17 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 ساعت قبل پارت چهل و نهم پرنس اریک که این دو روز چشمش به اقیانوس خشک شده بود، با دیدن قایق آریل اول باورش نشد که اینه اما وقتی که دید مکس پارس میکنه متوجه شد که خودشه اما تعجب کرده بود که چرا سوار قایقه و خودش شنا نکرده!! میخواست یدونه چرا این دور نیومده بود به خشکی بهش. سر نزده بود! آریل با ذوق برای اریک دست تکون داد...از نظر اون چون جفتشون عاشق هم بودند، حتی زودتر از یکماه باهم ازدواج میکردن و اون برای همیشه انسان باقی میموند. خیلیم امیدوار بود! اریک با دیدن آریل رفت سمت قایق و با دیدن پاهای آریل از تعجب چشماش وا مونده بود! به آریل نگاه کرد و گفت: ـ آریل چه اتفاقی برات افتاده؟؟! آریل حواسش بود که نباید حرفی بزنه و فقط با ذوق گفت: ـ مهم اینه که برای رسیدن به تو انسان شدم اریک، همین کافی نیست!!؟ پرنس اریک هم سعی کرد دیگه کندوکاو نکنه و با ذوق بغلش کرد و گفت: ـ خیلی خوشحالم میبینمت آریل، واقعا دلم برات تنگ شده بود عزیزم! آریل چشماشو بست و خوشحال از اینکه تو بغل عشقشه و گفت: ـ منم همینطور... بعدش وقتی پاشو روی شن گذاشت حس کرد نمیتونه اصلا وایسته!! محکم شونه اریک رو گرفت و گفت: ـ چجوری باید وایستم؟؟ نمیتونم... اریک خندید و گفت: ـ صبر کن بذار من کمکت کنم عزیزم! بهش کمک کرد تا وایسته! دستاشو گرفت تا بتونه حرکت کنه! سباستین دیگه نمیتونست برگرده چون قطعا این بار ترایتن کله جفتشون و میکند. تصمیم گرفت تو همین خشکی پیش آریل بمونه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 5,296 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل پارت پنجاهم سباستین بهتر از هر کس دیگه میدونست که ارسال با حقههاش میتونه چه بلایی سر یکی بیاره! خدا میدونه اینبار چطور آریل رو فریب داده بود...اون نمیدونست آریل زندگیش و برای رسیدن به عشقش قمار کرده بود! آریل دلتنگیش برطرف شد چون بالاخره به اریک رسید...داشت با مکس بازی میکرد که اسکاتل دوباره سر و کلهاش پیدا شد و گفت: ـ وای این دختره خوشگل و نگاه کنین!! بعد یهو چشمش به پاهای آریل افتاد و گفت: ـ آریل دم ماهیت کجاست؟؟ خدایا...آخر دنیا شده یا من دارم خواب میبینم! اریک و آریل جفتشون باهم خندیدن و اریک دست انداخت دور کمر آریل و گفت: ـ بیا بریم عزیزم؛ میخوام به پدرم معرفیت کنم! آریل خوشحال بود و هیجان داشت! اولین بارش بود که دنیای بیرون و میدید! و از نظرش آسمون، خورشید حتی شنهای ساحل و راه رفتن روی اونا چقدر حس خوبی بهش میداد! اما از طرفی هم وقتی داشتن میرفتن برمیگشت و به اقیانوس نگاه میکرد! حس میکرد یه روز دوباره عجیب دلش برای اونجا تنگ میشه بهرحال زادگاهش اونجا بود! ولی بازم خودشو از اون حال و هوا بیرون آورد و توی دلش گفت به زودی با اریک ازدواج میکنم نیمه پری دریایی بودنم از بین میره شاید بخاطر همینه که انگار هنوز خودمو متعلق به آب میدونم! اسکاتل که روی صخرهها غش کرده بود رو به سباستین گفت: ـ سباستین چه خبر شده؟؟ ترایتن خبر داره دخترش قاطی انسانها شده؟ سباستین رو بهش با اخم گفت: ـ بنظرت اگه خبر داشت آریل اینجور راحت اینجا میچرخید؟! اسکاتل یکم فکر کرد و گفت: ـ پس با طلسم تبدیل به آدم شده! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 5,296 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل پارت پنجاهم و دو سباستین با کلافگی سرشو به اینطرف و آنطرف تکون داد و اسکاتل با بیخیالی گفت: ـ اشکال نداره، من مطمئنم که تو قصر پرنس اریک هم عین یه شاهزاده میشه! یهو دیدی ترایتن هم تصمیم گرفت آتلانتیس و ول کنه و تبدیل به آدم بشه و بیاد رو خشکی! بعدش با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و سباستین با عصبانیت گفت: ـ اینقدر حرف مفت نزن کله پوک! ببینم تو میدونی قصر این پرنس اریک کجاست؟! اسکاتل رفت نزدیک سباستین وایستاد و با چشمک رو بهش گفت: ـ ببینم نکنه تو هم میخوای آب و ترک کنی؟! سباستین به اقیانوس نگاه کرد! آروم تر از هر زمان دیگه بود و با ناراحتی رو به اسکاتل گفت: ـ مگه چاره دیگهایی هم دارم؟؟! باید مواظب آریل باشم. اسکاتل یهویی سباستین انداخت پشتش و پرواز کرد و گفت: ـ پس سفت بچسب! من مطمئنم که تو هم از دنیای بیرون از آب خیلی خوشت میاد!! اسکاتل سباستین و نزدیک پنجره آشپزخونه قصر پیاده کرد و سباستین هم اونقدر از آدما میترسید یه تیکه صدف مرده روی جسمش قایم کردن تا کسی نبینتش و بتونه بره آریل رو پیدا کنه! ولی حرفای دوتا زنه و یه مرده که سر و تیپ عجیبی هم داشت توجهش و جلب کرد. یکی از اون زنا میگفت: ـ وای دیدین بالاخره اریک یه دختر و پسند کرد و با خودش به قصر آورد؟؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی QAZAL 5,296 ارسال شده در 49 دقیقه قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 49 دقیقه قبل پارت پنجاه و سوم مرده در حال اضافه کردن یکسری ادویهها به غذا بود و زنه که پاسخی نشنید رو بهش گفت: ـ چی میگی موریس؟! موریس با یه قاشق تمیز یه مقدار از غذا رو چشید و گفت: ـ نمیدونم، بنظرم دختره یه جوریه! اون یکی زنه که در حال شستن ظرفها بود گفت: ـ یعنی چجوریه؟! موریس گفت: ـ نمیدونم انگار بار اولش بود که داره آدم میبینه!! به تابلوهای قصر زیادی خیره میشد! اون زنه اولی که از لای در داشت بیرون و نگاه میکرد گفت: ـ آره یکم عجیبه بنظر منم!! بعدشم انگار راه رفتن بلد نیست! با کمک اریک رو پای خودش وایمیسته! اما از حق نگذریم واقعا دختر خوشگلیه! موریس گفت: ـ بعید میدونم نجیبزاده باشه؛ پادشاه هیوبرد عمرا قبول کنه تنها پسرش با یه دختر عجیب و غریب مو قرمز ازدواج کنه! سباستین از اینکه اونا راجب آریل اینجور حرف میزدن واقعا عصبانی میشد و زیر لب گفت: ـ اون خودشم پرنسسه مردک! اون زنه که در حال ظرف شستن بود، شیرآب و بست و دستاشو با پیشبند خشک کرد و گفت: ـ لباسشم خیلی دمده بود! موریس راست میگه بعید میدونم نجیب زاده باشه! کف پاش جلبک چسبیده بود حتی یه کفش هم پاش نبود؛ انگار از یه کشتی غرق شده نجات پیدا کرده، موها و گردنش پر از شن بود! با همدیگه شروع کردم به خندیدن که یهو آریل و اریک دست در دست هم وارد آشپزخونه شدن! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری