رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

بسم الله الرحمن الرحیم 

نام رمان: روایتی دیگر از پری دریایی

نام نویسنده: غزال گرائیلی 

ژانر: عاشقانه، فانتزی، هیجانی، رازآلود

خلاصه:

این‌بار در اعماق اقیانوس در شهر زیبای آتلانتیس، آریل برای ماجراجویی به چیزهای عجیبی دست پیدا می‌کنه و برخلاف قوانین ممنوعه پدرش پادشاه اقیانوس، عاشق یک آدمیزاد میشه...اما آیا این پایان ماجراست؟؟! معلومه که نه، آریل قصه‌ی من، سرنوشت و سرگذشت متفاوتی رو پیش رو داره

مقدمه:

نزدیک تو که می‌شوم، بویِ دریا می‌آید طوری که دلم میخواهد این حجمه را در آغوش بگیرم. 

دور که می‌شوم بویِ باران می‌آید که تو را یادآوری می‌کند. به من بگو تکلیف من با

صدایت چیست؟! لنگر بیندازم و برایت عاشقی

کنم؟! یا دل به دریا بزنم و بخاطر تو در بیهوشی محض فرو بروم؟!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 5
  • تشکر 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o554765_IMG_8962.jpeg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت اول

ـ خورشید روی اقیانوس می‌تابه و تشعشع اون منظره زیبایی رو روی سطح اقیانوس بوجود آورده. 

لیدیا دختر قشنگم با ذوق به اقیانوس خیره شد و گفت:

ـ دارم میبینمش مامان...اوناهاش..‌اون وسط..

از ذوقش خندیدم و گفتم:

ـ آره همونجاست...می‌دونستی که یه داستان خیلی عاشقانه زیر اقیانوس وجود داره؟؟!

با قیافه‌ایی پر از سوال و تعجب بهم نگاه کرد. می‌دونستم که عاشق آب و شنا کردنه و راجب هر چیزی که به اقیانوس مربوط میشه، کنجکاوه...پرسید:

ـ راست میگی؟؟ توروخدا برام تعریف کن مامان...چه داستانی هست؟ مگه نه اقیانوس آدما زندگی میکنن؟؟

خندیدم و گفتم:

ـ نه آدما زندگی نمیکنن اما نه اقیانوس یه شهر گمشده هست به اسم آتلانتیس که شهر پری‌های دریایی و موجودات دریایی و زندگی اونا فقط زیرآب جریان داره.

گفت:

ـ من...من تا الان فکر می‌کردم که پری دریایی وجود نداره! لطفاً برام قصه‌اشو تعریف کن مامان...

موهای طلاییشو پشت گوشش گذاشتم و شروع به تعریف کردن کردم:

ـ برخلاف تصورات عموم مردم، که فکر میکنن بجز حیوونای دریا و ماهی‌ها چیزه دیگه‌ایی اعماق اقیانوس وجود نداره اما یه شهر گمشده ته اقیانوس هست که توسط پادشاه دریا به اسم ترایتن هدایت میشه...پادشاه ترایتن امورات مربوط به اقیانوس رو برعهده داشت و همراه همسرش الیزابت روزگار خیلی خوبی رو سپری میکردن و هر از گاهی برای تفریح کنار ساحل میومدن و پادشاه برای ملکه از صدفای دریا، گردنبند و دستبند درست میکرد. عشق بین پادشاه و ملکه زبانزد کل موجودات اقیانوس بود. و همیشه موقع غروب خورشید، ملکه با صدای زیبایش آواز میخوند و موجودات دریا رو به سمت آتلانتیس هدایت می‌کرد. همه چیز در آتلانتیس به خوبی و خوشی پیش می‌رفت. اگه گیاهان دریا پژمرده یا مریض می‌شدن با صدای زیبای ملکه دوباره جون می‌گرفتن...

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دوم

تا اینکه بعد از سالیان سال، ملکه باردار شد و به مناسبت خبر بارداری ملکه، سه روز جشن بزرگ در آتلانتیس برپا شد. رقص خرچنگ و دلقک ماهی‌ها، آکروبات بازی پریان دریایی، توپ بازی شیرهای دریایی و در آخر هم جشن با صدای زیبای ملکه تمام می‌شد...بعد از نه ماه ملکه الیزابت یه پری دریایی خوشگل با موهای قرمز و چشمان آبی به دنیا آورد و اسمش و آریل گذاشتن. آریل خیلی بازیگوش بود برخلاف خیلی از همسن و سالهای خودش، دلش میخواست بیشتر وقت خودشو توی خشکی سپری کنه و دنیای بیرون از اقیانوس هم بشناسه و کشف کنه و پادشاه و ملکه همیشه نگرانش بودن و سعی داشتن به هر نحوی ازش مراقبت کنن... تا اینکه وقتی ده سالش شده بود اتفاق ناگواری افتاد، اون با یه مرغ دریایی به اسم اسکاتل رفیق شده بود و قبل از اینکه ملکه آواز غروب آفتاب و بخونه اون می‌رفت نزدیک خشکی پیش اسکاتل و  کنار هم اوقات خوشی رو سپری می‌کردند و اسکاتل برای اون از جذابیت آدما و دنیای بیرون می‌گفت. آریل با دقت به تمام اون داستانا گوش میداد و ته دلش همش آرزو میکرد تا مثل آدما بجای دم ماهی، پا داشت می‌تونست مثل اونا روی شن‌ها بدوئه و روی اونا نقاشی کنه...قایق سواری کنه...غذاهای روی خشکی رو امتحان کنه اما حیف که ممکن نبود...و فقط می‌تونست مدت زمان خیلی کمی رو توی خشکی بگذرونه...آریل همون‌طور که داشت به اسکاتل گوش میداد گفت:

ـ وای اسکاتل...توروخدا بازم از دنیای بیرون برام تعریف کن! دلم میخواد تمام چیزا راجبشون و بدونم...

اسکاتل گفت:

ـ دوست داری آدما رو از نزدیک ببینی؟!

چشمای آریل برق زد و گفت:

ـ میشه؟؟!

اسکاتل گفت:

ـ شدن که میشه اما باید قبل از غروب آفتاب برگردونمت تو آب...اگه پادشاه و ملکه بفهمن که دخترشون و بیرون از آب بردم، حتما منو از اقیانوس اخراج میکنن.

آریل گفت:

ـ باشه اسکاتل...منو ببر و زود برم گردون.

هنوز جمله آریل تموم نشده بود که یه کشتی بزرگ، با شکارچی‌های صید ماهی نزدیک اونا شدن...آسمون تیره و تار شد و بارون شروع به باریدن کرد. اسکاتل پرواز کرد و گفت:

ـ آریل، زود باش فرار کن...

آریل هول شده بود و نمیدونست باید چیکار کنه! از طرفی کشتی بهش نزدیک و نزدیکتر می‌شد و راجب شکارچیای ماهی از پدر و مادرش شنیده بود و میدونست که اگه اونا بفهمن دوباره نزدیک خشکی شده حتما تنبیهی می‌کنن..میخواست مخفی بشه اما دیگه زمان نمونده بود.

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سوم

تا اینکه همین لحظه لابلای صدای خروشان موج و باران، صدای مادرشو شنید که با نگرانی محکم بغلش کرده و داره هلش میده سمت پدرش...آریل با گریه گفت:

ـ نه مامان! تو هم بیا...

ملکه الیزابت، بدون توجه به حرفای آریل، فقط خواستم تا اونو نجات بده و می‌گفت:

ـ برو دخترم...

پادشاه دخترشون که مثل بید می‌لرزید محکم تو بغلش گرفت و ملکه خواست شیرجه‌زنان برگرده اما ناخدا تور صید ماهی رو انداخته بود و ملکه الیزابت گیر افتاده بود. پادشاه ترایتن آریل و به سربازاش سپرد و دیوانه‌وار به سمت کشتی شما کرد اما دیگه فایده‌ایی نداشت و کشتی توری که پر از ماهی های مختلف و ملکه الیزابت بود و بالا کشیده بود. پادشاه ترایتن با نگرانی صداش زد:

ـ الیزابت...

ملکه که خودش هم میدونست آخرین باریه که عشق زندگی و دخترشو میبینه گفت:

ـ مراقب دخترمون باش ترایتن...

درسته که گیر افتاده بود اما خوشحال بود که حداقل تونست دختر کوچولوشو از دست این آدمای ماهی خوار نجات بده...

آریل احساس عذاب وجدان زیادی داشت و میدونست که اگه اون روز به سمت خشکی نرفته بود، این اتفاقات نمی‌افتاد و الان مادرش در کنارشون بود. پادشاه بعد از از دست دادن همسرش، بسیار غمگین و خشن شده بود و شهر آتلانتیس بدون صدای ملکه الیزابت، توی غم و تاریکی عظیمی فرو رفت. از اون روز به بعد دیگه کسی مثل قبل نخندید و جشنی در آتلانتیس برپا نشد. بجاش پادشاه ترایتن دستور داد میله‌های سنگی بزرگی بین راه‌های اقیانوس و خشکی بذارند تا از اون روز به بعد هیچ پری دریایی به سرش نزنه از قلمرو آب خارج بشه و از این طریق بتونه از موجودات دریا محافظت کنه. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهارم

پادشاه دستور داد مجسمه‌ایی بزرگ از شکل همسرش در قسمت در ورودی آتلانتیس درست کنند و در زمان و روزی که ملکه برای همیشه اقیانوس رو ترک کرد، تمام پریان دریایی رو به مجسمه اون، ادای احترام کنند. پادشاه از اون روز جلوی در اتاق آریل میله آهنی وصل کرد که اون نتونه هر وقت که دلش خواست اقیانوس و ترک کنه و بازیگوشی کنه. این موضوع باعث شد قلب پری دریایی بشکنه و ناامید شد...برای اون ماجراجویی و کشف کردن چیزای جدید از هر چیزی بیشتر اهمیت داشت. درسته که اون آدما باعث شدن تا مادرش گیر بیفته اما بازم ته قلبش برخلاف پدرش فکر می‌کرد و حس می‌کردم تمام آدمها اون جوری که پدرش توپ گوشش خونده اونقدرام بد نیستند. 

چند سال بعد...

فلاندرز، ماهی زرد رنگ با خط‌های آبی این روزا تنها رفیق صمیمی آریل بود. روز تولدش، سربازای دریایی در اتاق آریل و براش باز کردند. آریل با دیدن رفیق صمیمیش از رو تختش بلند شد و محکم فلاندر و در آغوش گرفت و گفت:

ـ فلاندر، چقدر دیر اومدی!! خیلی دلم برات تنگ شده بود.

فلاندر به ساعت اتاق آریل نگاه کرد و گفت:

ـ واقعا دیر کردم؟؟! هنوز که تا تولدت خیلی مونده...بذار کادوت و بهت بدم!

آریل با چشماش دنبال کادوش میگشت اما چیزی پیدا نکرد...فلاندر خندید و گفت:

ـ بنظرت امسال برای تولدت چی آوردم؟!

آریل پر از حسرت بهش نگاه کرد و رفت پشت صندلی اتاقش نشسته و به بیرون خیره شد.. بعد مکثی طولانی گفت:

ـ نمی‌دونم ولی هر چی که باشه فکر نمیکنم به اندازه بیرون رفتن از این شهر بتونه خوشحالم کنه.

فلاندر آروم زیر گوشش گفت:

ـ از کجا می‌دونی؟!

آریل سریع بهش نگاه کرد و گفت:

ـ منظورت چیه؟!

فلاندر به حمام اتاق آریل اشاره کرد و گفت:

ـ با من بیا!

آریل پشت سرش راه افتاد و به حرکات فلاندر نگاه کرد. فلاندر به سوراخ داخل وان اشاره کرد و گفت:

ـ من از بیرون دور این سوراخ و کاملا خالی کردم. اگه بتونیم این قسمت و باز کنیم، میتونی بدون اینکه سربازا و پدرت بفهمن از شهر خارج بشی و مثل اون موقع ها بریم دنبال ماجراجویی...

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجم

آریل چشماش برق زد. خوشحال بود که بالاخره می‌تونه بعد از مدتها از شهرشون بیرون بره و دوباره اقیانوس و بگرده. هر چیزی که بود اون نمی‌تونستم روح بلند پرواز شو توی یه اتاق حبس کنه. آریل رو به فلاندر گفت:

ـ پس بیا شروع کنیم!

با کمک هم داشتن سوراخ داخل وان و باز میکردن که در اتاق زده شد! فلاندر با ترس گفت:

ـ آریل یکی اومده!

آریل سریع حوله حمام و دور خودش پیچید و خیلی عادی اومد بیرون و گفت:

ـ بله؟

سباستین بود. خرچنگ قصر که دوست و محرم نزدیک پادشاه هم به شمار می‌رفت و به آریل آداب و تشریفات پرنسس بودن و آموزش می‌داد. سباستین با سیاست رو به آریل گفت:

ـ آریل تو هنوز آماده نشدی؟!

آریل خندید و گفت:

ـ سباستین لطفاً مثل بابام اینقدر عجول نباش! هنوز تا شب کلی مونده.

سباستین با عصبانیت گفت:

ـ اگه پادشاه بفهمه دخترش هنوز آماده نشده...

آریل حرفشو قطع کرد و چونه سباستین و قلقلک داد و گفت:

ـ تو بهش نمی‌گی مگه نه؟!

بعد خودشو رو تختش ول کرد و کتاب داستانش و گرفت تو دستش...سباستین از این همه راحتی آریل حرصش درومده بود اما براش احترام زیادی قائل بود و دوست نداشت آریل از دستش دلخور بشه، با چنگکش رو به آریل خط و نشون کشید و گفت:

ـ من دو ساعت دیگه دوباره میام آریل، فعلا هم به پدرت چیزی نمیگم اما اگه بازم حاضر نشده باشی!

آریل با شادی رو بهش گفت:

ـ تو فوق‌العاده‌ایی سباستین! قول میدم تا دو ساعت دیگه آماده باشم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت ششم

سباستین بعید میدونست آریل راست بگه اما ترجیح داد به حرفش اعتماد کنه چون آریل حتی با اینکه الان بزرگ هم شده بود اما از بازیگوشی‌هاش چیزی کم نشده بود. بعد از رفتن سباستین، آریا رفت تا از پنجره اتاق ببینه و مطمئن بشه تا سباستین اونجا رو ترک کرده. وقتی مطمئن شد، رفت سمت حمام و دید فلاندر اون قسمت میله‌ایی رو درآورده و رو به آریل گفت:

ـ سورپرایز!!

آریل با شادی دستاشو بهم کوبید و گفت:

ـ وای خدای من! امروز بهترین روز زندگیه منه.

فلاندر گفت:

ـ آریل بجنب؛ حرفاتونو با سباستین شنیدم. اگه یه درصد دیرتر برگردیم، همه اللخصوص پادشاه از این موضوع مطلع میشه و فاتحمون خوندست!

آریل تایید کرد و گفت:

ـ حق با توئه! پس بزن بریم...سفر پر از ماجرامون شروع بشه.

اول از همه آریل از سوراخ وان رد شد و پشت بندش فلاندر از اونجا بیرون اومد. آریل احساس رهایی داشت...انگار بعد از سالیان سال از زنجیرهای دور دستش خلاص شده بود و بازم می‌تونست عین بچگیاش بره و کل اقیانوس و بگرده. اما اقیانوس دیگه مثل قبل نبود و واقعا بعد از ملکه تو تاریکی محض فرو رفته بود. آریل با دیدن اطرافش گفت:

ـ خیلی غم انگیزه.

فلاندر تایید کرد و گفت:

ـ دقیقا، پادشاه هم که بعد از ملکه آواز خواندن و ممنوع کرده! با صدای ملکه اقیانوس جون می‌گرفت اما الان دیگه نیست...کاش میشد به وضعیت قبل برگردیم...

آریل نفسشو بیرون داد و گفت:

ـ بالاخره یه روز برمیگردیم به همون دوران..

فلاندر برای اینکه بحث و عوض کنه، رو بهش گفت:

ـ زودباش آریل؛ خیلی وقت نداریم...دلت میخواد از کجا گشتن و شروع کنی؟

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتم

آریل کمی فکر کرد و گفت:

ـ بریم سمت غرب اقیانوس...

فلاندر گفت:

ـ اونجا کشتی‌های غرق شده هست!

آریل گفت:

ـ منم می‌خوام برم ببینم داخلشون چی هست  و میتونم چیزی پیدا کنم.

فلاندر آب دهنش و قورت داد و گفت:

ـ اما آریل...

آریل خندید و گفت:

ـ نگران نباش؛ این ساعتا اونجا کوسه پرسه نمیزنه.

بعدش باله فلاندر و گرفت و باهم به سمت غرب اقیانوس شنا کردند...اون سمت اقیانوس از همیشه ساکت‌تر بود! فلاندر با ترس و لرز گفت:

ـ آریل این سکوت تو رو نمیترسونه؟!

اما آریل فقط به فکر ماجراجویی بود و سریع گفت:

ـ فلاندر، اونجاست...ببین!

کشتی مشخص بود که مدت زیادی از غرق شدنش میگذره...آریل خزه های دریایی رو کنار زد و وارد عرشه کشتی شد. کلی چیزای عجیب و غریب اونجا بود که بیشترشو جمع کرد و فلاندر جلوی در کشتی نگهبانی میداد و حواسش جمع اطراف بود. مدام به آریل می‌گفت:

ـ آریل هنوز تموم نشده؟؟ به جشن نمیرسیما!

آریل با سرعت شنا کرد و کیفشو که پر از وسیله کرده بود، نشون داد و گفت:

ـ من حاضرم، بریم...

تو راه فلاندر از آریل پرسید:

ـ آریل یه موقع سباستین دنبالمون راه نیفتاده باشه؟!

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتم

آریل با خونسردی و اطمینان گفت:

ـ نه بابا، خودم دیدم که از در اتاق دور شد!

یهو فلاندر وایستاد و گفت:

ـ یه لحظه صبر کن ببینم؛ این عتیقه جات و کجا میخوای بذاری که کسی نبینه؟!

آریل که انگار به این موضوع فکر نکرده بود، لحظه‌ایی با خودش فکر کرد و گفت:

ـ حق با توئه؛ امکانش هست تو قصر یکی ببینه و به پدر خبر بده! 

جفتشون مشغول فکر کردن شدن و سرآخر آریل گفت:

ـ فهمیدم‌! میبرمش پیش اسکاتل تا توی زمان مناسب یه پناهگاه به‌خصوص براشون پیدا کنم!

فلاندر زد به سرش و گفت:

ـ مطمئنی که اون پرنده دریایی احمق می‌تونه از اینا مراقبت کنه؟!

آریل خندید و گفت:

ـ جز اون به کس دیگه‌ایی نمیتونم اعتماد کنم فلاندر! بنظرت الان سمت جزیرست؟!

فلاندر گفت:

ـ آره بابا، اصولا همش همون سمتا پرسه میزنه.

آریل تند شنا کرد و گفت:

ـ پس بجنب؛ باید زودی بریم خونه. نمی‌خوام همین اول کاری گیر بیفتم.

فلاندر تایید کرد و به سمت سطح آب شنا کردند. آریل با بازدمی عمیق، سرشو از داخل آب بیرون آورد. باورش نمیشد که بالاخره می‌تونست آسمون و ببینه! غروب خورشید و از نزدیک تماشا کنه...موج اقیانوس و از بیرون آب ببینه!! آخرین بار این صحنه‌ها رو قبل از اون اتفاق شوم تو بچگیش دیده بود و توی ذهنش حک کرده بود و فکر نمی‌کرد که یه روزی فرصتی پیش بیاد که دوباره بتونه سر از آب بیرون بیاره.

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نهم

با صدای اسکاتل به خودش اومد:

ـ وای؛ این دختر خوشگل و نگاه کنین چقدر بزرگ شده! موهاش چقدر بلند شده!

آریل با هر حرف اسکاتل مثل قبل می‌خندید. اون یه مرغ دریایی بود که خیلی خنده‌دار بود و همیشه باعث شادی و خندوندن آریل می‌شد. آریل به سمت صخره‌ایی که اسکاتل اونجا ایستاده بود، شنا کرد و گفت:

ـ وای اسکاتل، چقدر دلم برات تنگ شده بود!

اسکاتل گفت:

ـ از موجودات دریا می‌شنیدم که بعد از مرگ ملکه الیزابت، بیرون اومدن از آتلانتیس برات قدغن شده!

آریل تایید کرد و اسکاتل گفت:

ـ ببینم پس الان چجوری اومدی بیرون کلک؟!

آریل با صدای بلند خندید و فلاندر گفت:

ـ من کمکش کردم. حالا هم این وسایل پیشت باشه تا تو یه زمان مناسب بیایم و یجای مخصوص براش مهیا کنیم.

بعدش کیف آریل و داد دستش و اسکاتل با کنجکاوی داخلش و نگاه کرد و گفت:

ـ اینا دیگه چیه؟؟

آریل همینجور که می‌خندید گفت:

ـ اینا وسایل آدماست، از تو کشتی‌های غرق شده پیداش کردم. ولی اینکه هر کدومشون چین و من خودمم نمی‌دونم.

اسکاتل لپ آریل و کشید و گفت:

ـ نگران نباش عزیزم، من برات پیدا میکنم که اینا هر کدومشون چین و آدما باهاشون چیکار میکنن.

آریل با ذوق گفت:

ـ وای اسکاتل تو فوق العاده‌ایی.

فلاندر با پوزخند گفت:

ـ آره خیلی.

اسکاتل با مشت آروم به صورت فلاندر زد و گفت:

ـ خودتو مسخره کن ماهیه زرد و آبی!

داشتن باهم دعوا میفتادن که آریل گفت:

ـ بچها بس کنین. فلاندر بجنب باید زود بریم!

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دهم

اسکاتل سریع گفت:

ـ کجا؟؟!

آریل همینطور که باهاش خداحافظی می‌کرد گفت:

ـ امروز تولدمه، اگه بابام بفهمه بازم از اقیانوس بیرون اومدم، کله‌امو می‌کنه. باید هر چی سریع‌تر به قصر برگردم.

اسکاتل کیف آریل و به دندون گرفت و بالای سرشون پرواز کرد و گفت:

ـ تولدت مبارک پرنسس، بعدا همینجا میبینمت.

آریل براش دست تکون داد و گفت:

ـ فعلا اسکاتل!

بعدشم شیرجه زد زیر آب و با فلاندر تا جون داشتن با سرعت زیاد به سمت آتلانتیس شنا کردند. سریع از اون سوراخ مخفی وان وارد حمام اتاقش شد و تا درو باز کرد، دوباره سباستین وارد شد و با عصبانیت گفت:

ـ آریل تو هنوز آماده نشدی؟؟ همه منتظر توان!

فلاندر سریع گفت:

ـ خیلی خب سباستین آروم باش! راستش...راستش آریل بین لباساش مونده بود و نمیدونست کدومو انتخاب کنه!

بعدشم سریع به آریل نگاه کرد و گفت:

ـ مگه نه؟!

آریل که از شدت شنای زیاد، نفسش بند اومده بود فقط سرشو به نشونه تأیید تکون داد. سباستین چنگکاشو به کمرش زد و نزدیک آریل شد و گفت:

ـ ببینم تو چرا اینقدر نفس نفس میزنی؟

آریل خودشو عادی نشون داد و سریع پشت میز آرایش نشست و یه نیلوفر آبی به موهاش زد و گفت:

ـ وای سباستین چه حرفا میزنی!! خب امروز روز تولدمه دیگه...مشخصه هیجان زده‌ام...بعدشم هنوز نتونستم انتخاب کنم که چی بپوشم؟!

سباستین زیر لب غرغر کردن و رفت سمت کمد لباسای آریل و مشغول جستجو کردن شد. فلاندر با پانتومیم به آریل اشاره کرد که به خیر گذشت و بهتره آروم باشه تا سباستین بویی از این ماجرا نبره...

سباستین یه لباس ارغوانی براش انتخاب کرد و گفت:

ـ این خیلی برازندته! همینو سریع بپوش تا پادشاه عصبانی نشده!

آریل که در حال پوشیدن لباس بود، سباستین نکات مربوط راجب آداب و حرکات پرنسس بودن و دوباره بهش یادآوری میکرد:

ـ حواستو خوب جمع کن، موقع سوگند یاد کردن، قشنگ به چشمای موجودات دریا نگاه کن، صدات نلرزه...پر قدرت باش.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت یازدهم

آریل یه اوفی کرد و گفت:

ـ باشه سباستین همه اینارو هر سال میگی!

سباستین حق به جانب ایستاد و گفت:

ـ چون وظیفه من تو این قصر اینه!

آریل گفت:

ـ بریم من آماده‌ام.

دوتاشون همراه هم بیرون رفتن و فلاندر هم پشت سرشون راه افتاد. به مناسبت هجدهمین سال تولد پرنسس اقیانوس، تمام موجودات اقیانوس، طبق معمول اومده بودند. پادشاه ترایتن تو جایگاه خودش نشسته بود و با افتخار به تنها فرزندش نگاه می‌کرد. آریل مثل همیشه خوش برخورد برای همه اهالی آب دست تکون داد و رفت کنار پدرش ایستاد. پادشاه امسال برای هجدهمین سالگرد تولد دخترش، تاج مادرش ملکه الیزابت رو در نظر گرفته بود و وقتی اونو روی سر آریل گذاشت، رو به بقیه گفت:

ـ آهالی آتلانتیس، از امروز به بعد دخترم آریل تنها وارث اقیانوس خواهد بود و برای اداره امور دریا در کنار من خواهد بود.

تمام موجودات بعد این حرف پادشاه شروع به دست زدن کردند و پادشاه دوباره گفت:

ـ اگر موجودی اعتراض داره، همین الان اعلام کنه وگرنه تا آخر عمرش در این اقیانوس باید ساکت بمونه.

هیچکس حرفی نزد...پادشاه به سباستین اشاره کرد و سباستین گفت:

ـ خب وقت سوگند خوردنه پرنسس!

آریل جلوتر اومد و به چشمای تمام موجودات نگاه کرد. درسته که روحش فراتر از آب اقیانوسها بود و دلش میخواست دنیای بیرون رو هم کشف کنه اما دنیای درونی و زادگاه اصلیش، اقیانوس بود و موجودات دریا هم برای اون اهمیت خیلی ویژه‌ایی داشتن. و مثل پدر و مادرش حاضر بود برای آرامش آتلانتیس، هر کاری که از دستش برمیاد و انجام بده.

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم

آریل نفسشو بیرون داد و دست راستش و بالا آورد و گفت:

ـ تو روز تولدم قسم میخورم که آتلانتیس و موجودات زیرآب وفادار باشم. مطمئنم که هم شما کمکم میکنین تو این راه و هم پدرم...

بعدش به بالا نگاه کرد و دستش و روی قلبش گذاشت و گفت:

ـ هم روح مادرم که همیشه تو وجودمه...

اول از همه پادشاه تشویقش کرد و پشت بندش تمام موجودات دریا...سباستین با شادی گفت:

ـ زنده‌باد پرنسس اقیانوس...

تمام موجودات توی آب هم همین جمله رو تکرار کردند و از صمیم قلب پرنسس رو تشویق کردند. پادشاه نزدیک آریل شد و پیشونیشو بوسید و گفت:

ـ دخترم یکسال بزرگتر شدی و مسئولیتت سنگین‌تر شده. تحت هیچ شرایطی نباید قولی که به موجودات زیر اقیانوس دادی رو فراموش کنی!

آریل ته دلش احساس شرمندگی می‌کرد و نمی‌تونستم تو چشمای پادشاه نگاه کنه. چون از همین امروز ماجراجویی که مدتها دنبالش بود و بالاخره پیداش کرده بود اما به خودش قول داد که بدون سخت‌گیری هم می‌تونه جفتشو هندل کنه. یعنی هم وظیفه محافظت از موجودات و اداره امور اقیانوس و داشته باشه و هم به آرزوهای قلبش برسه...چیزی که واقعا خوشحالم می‌کرد. خودش هم نمی‌دونست که چرا دنیای بیرون از آب اینقدر براش جالب و هیجان انگیزه و دلش میخواد از زندگی آدما سر در بیاره! 

با سوت سباستین، پری دریایی های محافظ قصر، کیک تولد آریل و آوردن و آریل بعد از اینکه آرزوی دلخواه خودشو که همون ماجراجویی‌هاش بود رو کرد، شمع‌ها رو فوت کرد. بعد از تولد از جایگاه پایین اومد و تاجشو به دستش گرفت و نگاه کرد. بنظر خودش این تاج فقط لایق سر مادرش بود و حس میکرد هنوز برای مسئولیت‌های بزرگ آماده نیست! بعلاوه اینکه اونم مثل مادرش الیزابت عاشق خوندن بود اما بعد از ملکه، پادشاه هر گونه آهنگ و ملودی رو توی اقیانوس ممنوع کرده بود! دلش میخواست آواز بخونه و بتونه تو کل اقیانوس پرسه بزنه اما میدونست که این بار هم با مخالفت پدرش مواجه میشه...ترایتن نزدیک آریل شد و ازش پرسید:

ـ چی شده دخترم؟ آدم نباید تو روز تولدش اینقدر ناراحت باشه!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سیزدهم

آریل با بغض به باباش نگاه کرد و گفت:

ـ پدر میشه من امروز که روز تولدمه برم از آتلانتیس بیرون و آهنگ مادر...

اما ترایتن نذاشت حرف آریل تمام بشه و با عصبانیت حرفشو قطع کرد و گفت:

ـ آریل این موضوع رو هر سال تکرار می‌کنی. خودت می‌دونی که آهنگ خوندن تو آتلانتیس خیلی وقته ممنوع شده!

آریل اشکاش شروع به ریختن کرد و همزمان گفت:

ـ آخه چرا پدر؟؟ به اطرافت نگاه کن...اقیانوس توی قعر تاریکی و سکوت فرو رفته و دیگه کوچیکترین شادی برای مردم نیست.

ترایتن با غضب به آریل نگاه کرد و گفت:

ـ آهنگ خوندن باعث بدشگونی میشه! دیدی که چطور مادرت رو ازمون گرفت!

اما آریل قانع نشد و گفت:

ـ اما پدر اینا همش خرافاته؛ سرنوشت مادر از همون اول اینجوری نوشته شده بود...

ترایتن تن صداش و برد بالا و گفت:

ـ تمومش کن آریل! دیگه نمی‌خوام هیچی بشنوم. سباستین؟

سباستین سریع اومد و کنار پادشاه وایستاد و گفت:

ـ جانم قربان؟

ـ آریل و ببر تو اتاقش...

آریل اشکاشو پاک کرد و گفت:

ـ قبلش می‌خوام برم کنار مجسمه مادرم.

ترایتن چیز دیگه‌ایی نگفت و تنها کاری که اون لحظه تونست بکنه این بود که حداقل با این موضوع موافقت کنه. اون فکر می‌کرد صدای زیبای همسرش که زبانزد کل موجودات دریا بود، باعث بدشگونی شد و خوشبختیشون خراب شد و تنها عشق زندگیش و ازش گرفت. نمی‌خواست دوباره صدای زیبای آریل هم باعث بشه که دخترش رو هم این‌بار از دست بده. اون خیال می‌کرد که صدای همسرش حتی از اقیانوسها هم فراتر رفته و تمام انسانها روی خشکی هم صدای ملکه رو می‌شنیدن و برای ملکه از قصد، تله گذاشتن...این‌بار اون نمی‌خواست دخترش رو هم خوراک این انسانهای ماهی خوار بکنه.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم

و خیلیم تو این تصمیمش مصمم بود و اصلا قصدشو نداشت از این سخت گیریاش کوتاه بیاد! آریل همراه با سباستین رفتن و نزدیک مجسمه ملکه شدند. محکم بغلش کرد و با گریه گفت:

ـ خیلی دلم برات تنگ شده مامان! کاش تو اینجا پیشم بودی.

بعدش تاجشو گرفت توی دستش و بهش نگاه کرد و گفت:

ـ اگه تو کنارم بودی، خیلی راحت تر می‌تونستم روزامو بگذرونم! خیلی جات پیشمون خالیه! هم پیش من و هم پیش پدر. اگه بودی، به پدر میگفتی که طرز فکرش چقدر اشتباهه! به اینکه همه آدما بد نیستن و اون فقط یه اتفاق بود...میگفتی که نباید دست منو ببنده، چون من روح بلند پروازم و نمی‌تونم فقط یجا بذارم...

سباستین که تا اون لحظه ساکت بود، با ناراحتی به آریل نگاه کرد و گفت:

ـ میفهمم آریل خیلی سخته اما حداقلش اینه اینجا کنار کسایی هستی که دوستت دارن.

آریل ترجیح داد چیزی نگه! چون به سباستین هم نمی‌تونستم اونقدر اعتماد کنه و هر لحظه امکانش بود که هر چیزی و پیش پدرش لو بده. اون پدرش و مردم اقیانوس و دوست داشت اما آرزوهاشو بیشتر دوست داشت و قصد نداشت به این راحتی ازشون دست برداره. باید هر چی سریع‌تر باید وسایلی که از کشتی غرق شده پیدا کرده بود، یه پناهگاه پیدا می‌کرد و هر زمان که دلش گرفت بره اونجا و برای آینده خودش خیال‌پردازی کنه!

به سباستین گفت تا به فلاندر بگه که بیاد تو اتاقش..وقتی فلاندر اومد با باله‌هاش اشکای آریل و پاک کرد و گفت:

ـ نبینم غمتو پرنسس زیبا!

ـ ولم کن توروخدا! بازم پدرم نذاشت...هر سال امیدوار میشم اما ذره‌ایی از حرفش کوتاه نمیاد.

فلاندر شنا کرد و با شیطنت گفت:

ـ پس ما هم از آرزوهامون کوتاه نمیام!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پانزدهم

از نظر آریل حق با فلاندر بود. اون نمی‌خواست تمام عمرش و اونجا بمونه. پس آرزوهاش چی میشد؟؟! نمیتونست حسرت به دل بمونه. با اطمینان گفت:

ـ حق با توئه! 

تاج و روی میزش گذاشت و رو به فلاندر گفت:

ـ پیش به سوی آرزوها...

از سوراخ داخل وان خارج شدن و دوباره آریل فارغ از هر چیزی آزادانه تو اقیانوس شنا می‌کرد...میدونست که اسکاتل یجایی همون بالاها منتظره...شنا کردن و اسکاتل با صدای بلند گفت:

ـ آریل من اینجام...

آریل با سرعت به سمتش شنا کرد...با خنده پرسید:

ـ این چیه که روی سرت گذاشتی؟!

اسکاتل گفت:

ـ از تو وسایل گمشده آریل پیدا کردم. این یه چیزی به اسم کلاهه که آدما موقع سرما و گرما رو سرشون میذارن.

بعدشم از رو سر خودش برداشت و روی سر آریل گذاشت. فلاندر با شادی گفت:

ـ وای آریل چقدر بهت میاد!!

آریل یه چرخی زد و خودش روی آب دید و گفت:

ـ آره عالیه! بنظرم مثل تاج مادرم واقعا به موهام اومده...

دوباره شیرجه زد و برگشت پیش اسکاتل و گفت:

ـ خب اسکاتل، بقیه وسایلم کجاست؟؟ جایی برای قایم کردنش پیدا کردی؟؟!

اسکاتل دست به کمر وایستاد و گفت:

ـ معلومه که پیدا کردم!

فلاندر دوباره گفت:

ـ امیدوارم جایی که پیدا کردی، جای احمقانه‌ایی نباشه...

بعدش اسکاتل پرواز کرد و گفت:

ـ همراه من حرکت کنین.

آریل داشت سمت صخره‌های خشکی می‌رفت.آریل خیلی میترسید اما یه نیروی درونی هم توی وجودش بود که دلش نمی‌خواست به درون آب برگرده.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شانزدهم

اسکاتل پشت صخره‌ها کنار یه چادر وایستاد و بهش اشاره کرد و گفت:

ـ همینجاست!

فلاندر زد به صورت خودش و گفت:

ـ آریل توروخدا ببین این احمق کجارو پیدا کرده!!

اسکاتل با حالت شاکی گفت:

ـ خب نمی‌تونستم تو آب براش پناهگاه پیدا کنم. هر جوری بود اون سباستین بود می‌کشید و پادشاه ترایتن و خبر می‌کرد. اون وقت دیگه فاتحم خونده بود.

آریل تایید کرد و گفت:

ـ حق با اسکاتله؛ نمی‌شد ریسک کرد. تازه اینجا هم خیلی بانمکه... مطمئنی که کسی توش نیست؟؟!

اسکاتل با اطمینان گفت:

ـ آره بابا الان یک روزه که کامل اینجاست!

آریل با ذوق از آب رفت بیرون و کنار چادر روی صخره‌ها نشست...آفتاب به پوست صورتش می‌خورد و واقعا بهش حس خوبی میداد. اسکاتل کیف آریل و آورد بیرون و وسایلشو بیرون ریخت و یدونه قیچی درآورد و گفت:

ـ این اسمش قیچیه!

آریل با ذوق برای چیزایی که قرار بود یاد بگیره گفت:

ـ خب با این چیکار میکنند؟؟

اسکاتل به بالش اشاره کرد و قیچی و گرفت سمتش و گفت:

ـ هر وقت موهاشون بلند بشه، اینا رو عین این قسمت بال من کوتاه میکنن.

فلاندر گفت:

ـ چه قدر عجیب!

گفتم:

ـ ولی خیلیم جالبه!

بعد اون اسکاتل یدونه تابلو درآورد که روش عکس جنگل کشیده بود اما شیشه‌های تابلو شکسته بود. آریل گفت:

ـ این...این چقدر قشنگه!! شبیه...شبیه موزه داخل اقیانوسه.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفدهم

اسکاتل گفت:

ـ این اسمش تابلوئه! آدما برای تزیین دیوارهای خونشون ازش استفاده میکنن. بعضا طرحشم از چیزایی که دوست دارن انتخاب می‌کنن. منتها...این تقریبا غیرقابل استفاده شده برای اینکه مدت زیادی تو آب مونده...

اسکاتل داشت وسیله بعدی رو به آریل معرفی می‌کرد که یهو صدای پارس سگ اومد...فلاندر از ترس زیر آب مخفی شد و اسکاتل هم بال زد و رفت بالای صخره. آریل هم تنها کاری که تونست بکنه این بود که پشت صخره مخفی بشه! بعد از صدای پارس سگ، صدای یه آدمیزاد و شنید:

ـ مکس؟...مکس کجا رفتی پسر؟؟!

آریل از پشت صخره یواشکی داشت اون آدمه رو نگاه می‌کرد...فلاندر با صدای آروم گفت:

ـ آریل؟؟ چرا وایستادی؟؟ بپر تو آب بریم دیگه...الان ببینتمون، شکارمون میکنه.

اما آریل انگار تو دنیای خودش غرق شده بود. زل زده بود به پسره و بازی کردنش با سگش...از توی چادر، یه توپ درآورد و مشغول بازی کردن باهاش شد. آریل با لبخند عمیق به صحنه روبروش خیره شده بود...بعد کلی سکوت گفت:

ـ خیلی جذاب و خوشتیپ نیست؟

اسکاتل سرشو آورد پایین و گفت:

ـ همینطوره، منتها بعنوان یه ماهی خوار زیادی خنده روئه...

فلاندر با ترس گفت:

ـ بابا بیاین دیگه...منتظرین با تور ماهی بیاد سراغمون؟؟!

آریل گفت:

ـ فلاندر نگاش کن!! واقعا بهش میاد بخواد مارو شکار کنه؟!

فلاندر با چشمای از حدقه درومده گفت:

ـ آریل اون یه آدمیزاده! و به ما یاد دادن وقتی آدمیزاد دیدیم باید فرار کنیم. 

یه مقدار کمی از دم ماهی آریل بیرون صخره مونده بود و همین لحظه سگ پرنس اریک که مشغول بازی باهاش بود، بوی اونا رو حس کرد. دوید سمت صخره و به دنبالش پرنس اریک هم پشت سرش دوید...دیگه وقت فرار کردن نمونده بود و آریل نمی‌تونست بپره تو آب...ته دلشم نمی‌خواست اینکارو کنه چون حسی رو داشت تجربه می‌کرد که براش تازگی داشت...قلبش با دیدن یه آدمیزاد مثل یه گنجشک تو یه سینه‌اش می‌کوبید.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هجدهم

نمیدونست که دست سرنوشت قراره چه چیزی براش رقم بزنه!! مکس رفت کنار آریل وایستاد و پرنس اریک با تعجب بهش نگاه می‌کرد و زیرلب گفت:

ـ خدای من! 

آریل یکمم ترسیده بود! صحنه ‌ایی که ناخدا مادرش رو گیر انداخته بود، به چشمش میومد و دست خودش نبود...به دستش به طرف آب می‌رفت که پرنس اریک سریع گفت:

ـ لطفاً نترسید! من کاری باهاتون ندارم.

اسکاتل از پشت صخره گفت:

ـ مشخصه که واقعا پسر خوبیه!

آریل انگار به حرفش اعتماد کرده بود و با لبخند بهش نگاه می‌کرد. اریک کنارش نشست و با دم ماهیش نگاه کرد و گفت:

ـ فوق‌العاده زیباست...

آریل پرسید:

ـ چی؟!

پرنس اریک یه نگاه عمیق و طولانی بهش انداخت و گفت:

ـ من تابحال یه پری دریایی به این زیبایی از نزدیک ندیده بودم. 

آریل موهاشو پشت گوشش گذاشتم و گفت:

ـ خیلی ممنونم! منم تابحال آدمی ندیده بودم که یه پری دریایی ببینه و نخواد شکارش کنه!

پرنس اریک کنارش نشست و گفت:

ـ چیشد که اومدی سمت خشکی؟

آریل گفت:

ـ دنبال ماجراجوییم، دلم میخواد دنیای بیرون از آب و کشف کنم.

پرنس اریک از صمیم قلبش گفت:

ـ منم میتونم بهت کمک کنم اگه...

آریل حرفشو قطع کرد و با ذوق گفت:

ـ معلومه می‌خوام..

پرنس اریک با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. مکس هم مشغول بازی کردن با دم ماهی آریل شد...لحظات خوشی رو اون روز کنار هم سپری کردند.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نوزدهم

اصلا متوجه گذر زمان نشدن. پرنس اریک از آریل پرسید:

ـ اسمت چیه؟

آریل گفت:

ـ اسمم آریل.

ـ آریل ؟؟ چه اسم جالبی...خب کدوم قسمت اقیانوس زندگی می‌کنی؟ یعنی اگه بخوام بیام ببینمت...

فلاندر که دیگه ترسش ریخته بود، سر از آب بیرون آورد و گفت:

ـ نمی‌تونی بیای چون جایی که ما زندگی میکنیم واقعا عمیقه...

پرنس اریک با کنجکاوی پرسید:

ـ کجاست؟!

آریل گفت:

ـ آتلانتیس...شهر پریهای دریایی که تو عمیق‌ترین بخش اقیانوسه. 

پرنس اریک گفت:

ـ راجب آتلانتیس شنیده بودم اما فکر می‌کردم که یه افسانه است.

آریل گفت:

ـ نه واقعیه! اونجا کلی پری دریایی مثل من زندگی میکنن.

پرنس اریک به صورت زیبای آریل خیره شد و گفت:

ـ ولی فکر نکنم هیچکدومشون به اندازه تو زیبا باشن! حقیقتا این زیبایی رو از کی به ارث بردی؟!

اسکاتل از بالای سرشون اومد پایین و رو پاهای پرنس اریک نشست و گفت:

ـ از مادرش...ملکه الیزابت...ملکه اقیانوس. این خانوم زیبا هم پرنسس اقیانوسه...

پرنس اریک گفت:

ـ خدای من!! چقدر جالب و عجیب!!

آریل شروع به خندیدن کرد...

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیستم

پرنس اریک گفت:

ـ پس من چطور میتونم ببینمت؟!

آریل هم به این موضوع فکر کرده بود. جفتشون تو نگاه اول بی‌نهایت از هم خوششون اومده بود...نمیدونست در جواب پرنس اریک باید چی بگه؟! بهرحال اون یه انسان بود و نمی‌تونستم زبرآب طاقت بیاره، همون‌طور که آریل نمی‌تونست برای مدت طولانی توی خشکی بمونه! فلاندر به چهره غمگین آریل نگاه کرد و گفت:

ـ آریل غروب شده؛ باید بریم...

آریل نگاهی به پرنس اریک انداخت. پرنس اریک دلش نمی‌خواست آریل و غمگین ببینه و لپشو کشید و گفت:

ـ ناراحت نباش پرنسس زیبا! من همیشه برای تفریح میام کنار ساحل...همینجا منتظرت میمونم. اگه دوست داری بیا تا بیشتر از زندگیه آدما برات بگم. تو هم از اون شهر زیر اقیانوس برام تعریف کن.

آریل با ذوق گونه پرنس اریک و بوسید و گفت:

ـ با کمال میل...

خداحافظی کرد و شیرجه زد تو آب...پرنس اریک دستشو روی گونه‌اش گذاشت...همون قسمتی که آریل بوسیده بود. جای بوسه‌اش داغ شده بود. به شنا کردن اون پری دریایی زیبا خیره شده بود. خیلی دختر دیده بود اما تو عمرش، دختری به زیباییه اون ندیده بود. به مکس که کنارش در حال پارس کردن بود گفت:

ـ اون همون دختریه که همیشه منتظرش بودم. اما...اما یه مشکلی هست!

اسکاتل رو شونه پرنس اریک نشست و گفت:

ـ چه مشکلی هست پرنس خوشتیپ؟!

با تعجب به اسکاتل نگاه کرد و گفت:

ـ منظورت چیه چه مشکلی هست؟! مشکل از این بزرگتر که اون یه پری دریاییه و من به انسان؟!

اسکاتل گفت:

ـ غصه نخور جوون! برای هر چیزی یه راه چاره هست...اگه حس بینتون واقعی باشه، راه حلش هم پیدا میشه.

پرنس اریک آهی کشید و گفت:

ـ ببینیم و تعریف کنیم.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیستم و یکم

اون روز پرنس اریک وسایلی که آریل پیدا کرده بود و داخل چادرش گذاشت تا فردا براش همه رو توضیح بده.‌.دلش میخواست هر لحظه و همه‌جا آریل کنارش باشه و با اون چشمای قشنگ بهش نگاه کنه. اما چجوری می‌تونست به پدرش بگه که عاشق یه پری دریایی شده؟! پادشاه قطعا مخالف این ارتباط بود. ولی آریل از ذهن پرنس اریک بیرون نمی‌رفت. همینطور هم پرنس اریک از ذهن آریل خارج نمی‌شد...آریل با سرعت خودشو به اتاقش رسوند...تو مسیر با فلاندر یکسره راجب پرنس اریک صحبت می‌کرد. از ظاهرش...از نگاه کردن و طرز حرف زدنش...آریل بیشتر از اون چیزی که حتی فکرشو میکرد، عاشق پرنس اریک شده بود اما اونم ته دلش میدونست که پادشاه ترایتن حتی بفهمه که سمت خشکی رفته، گردنشو می‌شکنه چه برسه به اینکه بفهمه کنار صخره با یه آدم ملاقات کرده و قراره از این به بعد هر روز ببینتش. 

روی تختش دراز کشید و با لبخند به پرنس اریک فکر می‌کرد. گلی که پری دریایی های دیگه برای تولدش گرفته بودن و گذاشت تو گلدون کنار تختش و نگاهش کرد. گل‌برگ‌های گل و شروع به کندن کرد و می‌گفت:

ـ دوسم داره...دوسم نداره.

به آخرین گلبرگ که رسید، با ذوق گفت:

ـ وای دوسم داره. می‌دونستم...

فلاندر با ترس گفت:

ـ آریل هیچ به عاقبت کارت فکر کردی؟؟ اگه پدرت یا سباستین بفهمن که ما رفتیم سمت خشکی...

اما آریل اصلا تو این حال و هوا نبود و تو اتاقش می‌رقصید و می‌گفت:

ـ وای ولم کن فلاندر...فعلا فقط می‌خوام به لحظاتم با اون پرنس خوشتیپ فکر کنم! بنظرم اینم کار سرنوشت بود که باهاش آشنا شدم. دیدی همه آدما بد نیستن؟! من مطمئنم پدرم هم اونو ببینه می‌فهمه که اون مثل باقی آدما نیست.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیستم و دوم 

فلاندر که از این حجم بیخیالی آریل متعجب شده بود، گفت:

ـ آریل چی داری میگی؟؟ اگه یه نفر بفهمه که ما رفتیم سمت خشکی...

همین لحظه در اتاق باز شد و سباستین وارد اتاق شد. هم آریل و هم فلاندر جا خوردن اما انگار سباستین چیز خاصی متوجه نشده بود چون گفت:

ـ چیزی شده؟؟

آریل با تته پته گفت:

ـ نه...نه، هیچی!

سباستین با تردید به فلاندر نگاه کرد و فلاندر گفت:

ـ بابا چرا اینقدر پارانوییدی سباستین؟!!! من...من داشتم به آریل میگفتم نباید اینقدر بیخیال رفتار کنه ناسلامتی پرنسس اقیانوسه!

سباستین گفت:

ـ خیلی خب، کافیه!

بعدش رو به آریل گفت:

ـ آریل تاجتو روی سرت بذار، باید برای گشت و گذار تو آتلانتیس و سر زدن به پری دریایی های دیگه بریم!

آریل واسه اینکه سباستین دوباره پیله نکنه، کاری که گفت رو انجام داد و همراه سباستین راهی شد. سباستین خیلی مرموزتر از این حرفا بود! یکسری از حرفای فلاندر رو شنیده بود اما ترجیح داد به روی اونا نیاره تا دروغ بیشتری نشنوه! تصمیم گرفت خودش تاتوی این ماجرا رو دربیاره...این روزا فلاندر و آریل زیادی پیش هم بودن و اینکه آریل تقریبا کل روزشو تو اتاقش می‌گذروند و بیرون نمیومد، واقعا عجیب بود!! این نگرانی پادشاه هم بود که بارها با سباستین مطرحش کرده بود...اونم دختری مثل آریل که حتی دستاشم ببندی، روحش یجا بند نمیشه! از چهره آریل متوجه شده بود که چیزی پنهون می‌کنه و دستپاچگی فلاندر مهر تایید این موضوع بود. اونا رو اون روز کامل زیرنظر داشت اما اصلا به روی خودش نیاورد...

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیستم و سوم

آریل اون روز تمام و کمال وظیفه خودشو انجام داد و چون سباستین اونو زیرنظر داشت و چشم ازش برنمیداشت، مجبور بود جزئی تر رفتار کنه...با پری‌های دریایی حرف میزد و از مشکلاتشون می‌پرسید؛ با خیلیاشون احوالپرسی می‌کرد...مردم آتلانتیس هم مثل همیشه خوشحال بودن که پرنسس اقیانوس اینقدر بافکره و به مشکلاتشون فکر می‌کنه! گشتن دور آتلانتیس، چند ساعتی طول کشید تا بالاخره آریل با خستگی به سباستین گفت:

ـ وای خیلی خسته شدم سباستین، میتونم برم تو اتاقم؟!

سباستین که منتظره همچین فرصتی بود، سریع گفت:

ـ معلومه؛ برو تو اتاقت عزیزم...

میخواست پشت سرشون راه بیفته اما آشپز قصر که یه سفره ماهی بود، اومد سمت سباستین و گفت:

ـ سباستین برای منوی امشب، صدفهای دریایی تموم شده و دیگه تو انبار نداریم.

سباستین که تمام فکر و ذکرش پیش آریل و فلاندر بود، گفت:

ـ به هایدی بگین از بخش شمال شرق اقیانوس براتون بفرسته!

و داشت حالت تعقیب وار پشت آریل می‌رفت که سفره ماهی از پشت محکم دم سباستین و گرفت و با عصبانیت گفت:

ـ رئیس اعظم من دوباره قصد ندارم توسط پادشاه سرزنش بشم! بیا دقیق بررسی کن که چقدر لازم داریم و سفارش بده و وظایف خودتو گردن ما ننداز.

سباستین که زورش نمی‌رسید از دست سفره‌ماهی دربیاید گفت:

ـ داری چیکار می‌کنی احمق؟؟ ولم کن.

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...