رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیستم و چهارم

سفره‌ماهی که موفق شده بود، سباستین بیاره تو آشپزخونه، نفس راحتی کشید و لیست غذا و موادغذایی آشپزخونه رو داد دست سباستین و‌ گفت:

ـ ببین چی کم و کسری داره.

سباستین با اخم به سفره ماهی نگاه کرد اما چاره‌ایی نداشت و این وظیفه به عهده خودش بود و نمی‌تونستم از زیر این ماجرا دربره. وقتی که داشت لیست مواد غذایی رو هم می‌نوشت، فکرش پیش آریل بود...از اینکه کار احمقانه‌ایی نکنه چون این بار اگه اتفاقی پیش میومد، پادشاه ترایتن، سباستین و با دستای خودش خفه می‌کرد. بعد از مرگ ملکه الیزابت، اون یجورایی نگهبان شخصی آریل محسوب می‌شد و تمام کارای آریل یجورایی با سباستین بود. این دوتا یه ریگی به کفششون بود و سباستین باید هر جوری هم که بود، درمیورد که اینا داشتن چیکار میکردن...از اونور آریل و فلاندر بی‌خبر از همه جا وارد اتاق شدم و فلاندر نفس راحتی کشید و گفت:

ـ از دست دستورات پادشاه هم خلاص بشیم، سباستین ولمون نمیکنه!

آریل تایید کرد و گفت:

ـ همینو بگو! برای اینکه شک نکنه، مجبور شدم هر کاری میگه رو انجام بدم. واقعا خسته شدم.

بعد یهو لبخند زد و گفت:

ـ اما وقتی به پرنس فکر میکنم و به این فکر می‌کنم که امروز هم قراره ببینمش، تمام خستگی از تنم بیرون می‌ره...فکرشو بکن قراره راجب زندگی آدما برام توضیح بده...همون چیزی که همیشه دلم می‌خواست راجبش بدونم. راجب اینکه اونور اقیانوس چی میگذره.

اینقدر آریل با ذوق راجب پرنس اریک و عشقش به اون صحبت می‌کرد، که فلاندر نتونست تو ذوقش بزنه و حرفای تکراری رو دوباره بهش بگه و بهش اجازه داد حداقل تو رویای شیرین لحظه‌ایی خودش شاد باشه.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و پنجم

نزدیکای ظهر دوباره از شهر خارج شدن و آریل رفت تا با پرنس اریک ملاقات کنه. پرنس اریک هم نزدیک صخره منتظرش وایستاده بود و با فلوتش آهنگ میزد. مکس هم آروم و قرار نداشت...انگار اونم دنبال این بود تا ببینه بالاخره پری دریایی میاد یا نه! اومدن آریل یکم طول کشید...پرنس اریک دست از زدن فلوت برداشت و گفت:

ـ فکر کنم دیگه بی‌فایده باشه مکس! شاید نمیتونه بیاد...

هنوز جملش تموم نشده بود که آریل سر از آب بیرون آورد. و دست براش تکون داد. چشمای پرنس اریک برق زد و گفت:

ـ آریل، بالاخره اومدی!!!

آریل با ذوق شنا کرد و پرنس اریک هم با ذوق اونو محکم بغل کرد. فلاندر به صحنه روبروش خیره شده بود و از صمیم قلب دعا کرد تا همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره چون این دوتا بیشتر از چیزی که نشون داده میشد، عاشق هم شده بودن. پرنس اریک یه تعداد گل رز سمت آریل گرفت و گفت:

ـ اینا برای توئه!

آریل با خوشحالی گفت:

ـ چقدر این گلا خوشرنگن! تابحال گل به این قشنگی ندیدم.

اریک گفت:

ـ همرنگ موهای خودته!

بعدش موهاشو نوازش کرد و گفت:

ـ فکر کردم دیگه نمیای!

آریل دستشو گذاشت زیر چونه‌اش و به اریک نگاه کرد و گفت:

ـ مگه میشه نیام؟! من همش دلم پیش توئه...

پرنس اریک دستشو بهم زد و گفت:

ـ خب برم وسایلتو بیارم بهت بگم چیان؟

آریل با ذوق گفت:

ـ آخ جون، باشه!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و ششم

یه مدت طولانی با همدیگه مشغول بودن...پرنس اریک گفت:

ـ این پیپی که پیدا کردی رو منم تو اتاقم دارم. راستی میخوای بیای قصرمون و ببینی...همین نزدیکیه.

آریل با ناراحتی گفت:

ـ من بدنم به بیرون از آب عادت نداره.

پرنس اریک که دید آریل ناراحت شده گفت:

ـ خب ناراحت نباش؛ فردا میارمش و بهت نشون میدم عزیزم...

آریل ته دل خودش میدونست این وضعیت نمیتونه اینجوری ادامه داشته باشه! و باید یه فکر اساسی راجب این موضوع کرد...با حرف پرنس اریک به خودش اومد:

ـ می‌دونی این چیه؟؟!

به فلوت توی دستش اشاره کرد. آریل موهاشو پشت گوشش جابجا کرد و گفت:

ـ نه چیه؟؟! 

پرنس اریک با سازش یکم نواخت و آریل گفت:

ـ وای چقدر قشنگه!!

پرنس اریک گفت:

ـ باهام بخون!

آریل شروع به خواندن کرد و غرق در اون لحظه قشنگ شدن. و اصلا متوجه صدای فلاندر نشد! فلاندر بلند صداش می‌کرد:

ـ آریل؟؟ آریل باید بریم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...