رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

بسم الله الرحمن الرحیم 

مقدمه:

نزدیک تو که می‌شوم، بویِ دریا می‌آید طوری که دلم میخواهد این حجمه را در آغوش بگیرم. 

دور که می‌شوم بویِ باران می‌آید که تو را یادآوری می‌کند. به من بگو تکلیف من با

صدایت چیست؟! لنگر بیندازم و برایت عاشقی

کنم؟! یا دل به دریا بزنم و بخاطر تو در بیهوشی محض فرو بروم؟!

خلاصه داستان:

این‌بار در اعماق اقیانوس در شهر زیبای آتلانتیس، آریل برای ماجراجویی به چیزای عجیبی دست پیدا می‌کنه و برخلاف قوانین ممنوعه پادشاه اقیانوس، عاشق یک آدمیزاد میشه و  پادشاه اونو به یک آدمیزاد تبدیل می‌کنه و افسونگر دریا شکست میخوره اما در این داستان چیزه دیگری رقم خورده و ماجرا طور دیگه‌ایی پیش میره...

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 2
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o554765_IMG_8962.jpeg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت اول

ـ خورشید روی اقیانوس می‌تابه و تشعشع اون منظره زیبایی رو روی سطح اقیانوس بوجود آورده. 

لیدیا دختر قشنگم با ذوق به اقیانوس خیره شد و گفت:

ـ دارم میبینمش مامان...اوناهاش..‌اون وسط..

از ذوقش خندیدم و گفتم:

ـ آره همونجاست...می‌دونستی که یه داستان خیلی عاشقانه زیر اقیانوس وجود داره؟؟!

با قیافه‌ایی پر از سوال و تعجب بهم نگاه کرد. می‌دونستم که عاشق آب و شما کردنه و راجب هر چیزی که به اقیانوس مربوط میشه، کنجکاوه...پرسید:

ـ راست میگی؟؟ توروخدا برام تعریف کن مامان...چه داستانی هست؟ مگه نه اقیانوس آدما زندگی میکنن؟؟

خندیدم و گفتم:

ـ نه آدما زندگی نمیکنن اما نه اقیانوس یه شهر گمشده هست به اسم آتلانتیس که شهر پری‌های دریایی و موجودات دریایی و زندگی اونا فقط زیرآب جریان داره.

گفت:

ـ من...من تا الان فکر می‌کردم که پری دریایی وجود نداره! لطفاً برام قصه‌اشو تعریف کن مامان...

موهای طلاییشو پشت گوشش گذاشتم و شروع به تعریف کردن کردم:

ـ برخلاف تصورات عموم مردم، که فکر میکنن بجز حیوونای دریا و ماهی‌ها چیزه دیگه‌ایی اعماق اقیانوس وجود نداره اما یه شهر گمشده ته اقیانوس هست که توسط پادشاه دریا به اسم ترایتن هدایت میشه...پادشاه ترایتن امورات مربوط به اقیانوس رو برعهده داشت و همراه همسرش الیزابت روزگار خیلی خوبی رو سپری میکردن و هر از گاهی برای تفریح کنار ساحل میومدن و پادشاه برای ملکه از صدفای دریا، گردنبند و دستبند درست میکرد. عشق بین پادشاه و ملکه زبانزد کل موجودات اقیانوس بود. و همیشه موقع غروب خورشید، ملکه با صدای زیبایش آواز میخوند و موجودات دریا رو به سمت آتلانتیس هدایت می‌کرد. همه چیز در آتلانتیس به خوبی و خوشی پیش می‌رفت. اگه گیاهان دریا پژمرده یا مریض می‌شدن با صدای زیبای ملکه دوباره جون می‌گرفتن...

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت دوم

تا اینکه بعد از سالیان سال، ملکه باردار شد و به مناسبت خبر بارداری ملکه، سه روز جشن بزرگ در آتلانتیس برپا شد. رقص خرچنگ و دلقک ماهی‌ها، آکروبات بازی پریان دریایی، توپ بازی شیرهای دریایی و در آخر هم جشن با صدای زیبای ملکه تمام می‌شد...بعد از نه ماه ملکه الیزابت یه پری دریایی خوشگل با موهای قرمز و چشمان آبی به دنیا آورد و اسمش و آریل گذاشتن. آریل خیلی بازیگوش بود برخلاف خیلی از همسن و سالهای خودش، دلش میخواست بیشتر وقت خودشو توی خشکی سپری کنه و دنیای بیرون از اقیانوس هم بشناسه و کشف کنه و پادشاه و ملکه همیشه نگرانش بودن و سعی داشتن به هر نحوی ازش مراقبت کنن... تا اینکه وقتی ده سالش شده بود اتفاق ناگواری افتاد، اون با یه مرغ دریایی به اسم اسکاتل رفیق شده بود و قبل از اینکه ملکه آواز غروب آفتاب و بخونه اون می‌رفت نزدیک خشکی پیش اسکاتل و  کنار هم اوقات خوشی رو سپری می‌کردند و اسکاتل برای اون از جذابیت آدما و دنیای بیرون می‌گفت. آریل با دقت به تمام اون داستانا گوش میداد و ته دلش همش آرزو میکرد تا مثل آدما بجای دم ماهی، پا داشت می‌تونست مثل اونا روی شن‌ها بدوئه و روی اونا نقاشی کنه...قایق سواری کنه...غذاهای روی خشکی رو امتحان کنه اما حیف که ممکن نبود...و فقط می‌تونست مدت زمان خیلی کمی رو توی خشکی بگذرونه...آریل همون‌طور که داشت به اسکاتل گوش میداد گفت:

ـ وای اسکاتل...توروخدا بازم از دنیای بیرون برام تعریف کن! دلم میخواد تمام چیزا راجبشون و بدونم...

اسکاتل گفت:

ـ دوست داری آدما رو از نزدیک ببینی؟!

چشمای آریل برق زد و گفت:

ـ میشه؟؟!

اسکاتل گفت:

ـ شدن که میشه اما باید قبل از غروب آفتاب برگردونمت تو آب...اگه پادشاه و ملکه بفهمن که دخترشون و بیرون از آب بردم، حتما منو از اقیانوس اخراج میکنن.

آریل گفت:

ـ باشه اسکاتل...منو ببر و زود برم گردون.

هنوز جمله آریل تموم نشده بود که یه کشتی بزرگ، با شکارچی‌های صید ماهی نزدیک اونا شدن...آسمون تیره و تار شد و بارون شروع به باریدن کرد. اسکاتل پرواز کرد و گفت:

ـ آریل، زود باش فرار کن...

آریل هول شده بود و نمیدونست باید چیکار کنه! از طرفی کشتی بهش نزدیک و نزدیکتر می‌شد و راجب شکارچیای ماهی از پدر و مادرش شنیده بود و میدونست که اگه اونا بفهمن دوباره نزدیک خشکی شده حتما تنبیهی می‌کنن..میخواست مخفی بشه اما دیگه زمان نمونده بود.

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...