مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 1 آبان مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آبان (ویرایش شده) نام رمان: لوسیفر؛ درخششِ دوزخ نویسنده: روشنا اسماعیل زاده| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: فانتزی،معمایی، عاشقانه خلاصه: لوسیفر، شیطانی از ردهی سومِ شیاطین، از دوزخ به میانِ آدمیان سقوط کرده است تا ثابت کند تاریکی هنوز نفس میکشد. او تصمیم دارد با برآورده کردن سه آرزوی انسانها، روح آنان را بخرد و به جهنم بفرستد اما در سرزمین انسانها، با حقیقتی روبهرو میشود که تمامِ نقشههایش را زیر و رو میکند. لوسیفر شاید به دنبالِ برتریِ دوزخ باشد، اما آنچه در زمین یافته، قطعاً شروعِ یک فاجعه است. تاریخ شروع: ۱۰ مرداد ۴۰۵ «تمام حوادث ومکانهای این رمان زادهی ذهن نویسنده است و در دنیای واقعی وجود ندارد» ویرایش شده 26 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 6 1 1 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,498 ارسال شده در 3 آبان مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 3 آبان 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 4 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان (ویرایش شده) مقدمه: از روزی که نخستین انسان چشم گشود، نبردِ نور و تاریکی آغاز شد. قرنهاست که همه، فرشته را نمادِ نجات و شیطان را چهرهی سقوط میدانند. اما هیچکس از خود نپرسید، اگر حقیقت، آنگونه که روایت شده نباشد، چه؟ میگویند هر روح، روزی میانِ آسمان و دوزخ دست به انتخابی میزند که سرنوشتش را رقم میزند. اما گاهی… سرنوشت را نه انسان، که فرشتهای سرگردان و شیطانی سقوطکرده مینویسند. این، داستانِ جنگِ خیر و شر نیست. داستانِ حقیقتیست که زیرِ خاکسترِ هزاران سال پنهان مانده؛ حقیقتی که شاید، پس از ورق زدن آخرین صفحه، دیگر نتوانی با اطمینان بگویی نور همیشه پیروز است… یا تاریکی همیشه شکستخورده. ویرایش شده 26 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 5 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 5 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آبان (ویرایش شده) سکانس اول اخمهایم را درهم کشیدم و کتابی که صفحاتش از جنس آتش بود، روی برگهای خشکشده کوبیدم. -خسته شدم! فلوریا نگاه از کتاب خودش برداشت و چشمانِ بنفشرنگش را به صورت نزارم دوخت. -باید لیستت رو حفظ کنی؛ بخشی از امتحان امروزته! «آه» از نهادم بلند شد، چندبار دهان باز کردم تا حرفی به زبان بیاورم و گلایه کنم، اما کلمات نمیتوانست خستگیِ فکریم را توصیف کند. بر روی برگها غلتی زدم که صدایِ آخِ یکی از آنها بلند شد. -هی، حواست کجاست؟ صدایِ خشدارِ برگِ زیرِ بدنم، ابروهایم را به آغوش هم هدایت کرد. نگاهِ آتشینم را به او دوختم و از بین دندانهایم طغیان کردم: -چطور جرئت میکنی؟ در یک تصمیم ناگهانی، دستم را به سوی برگِ خشمگین روانه کردم و با فشاری، ریشهاش را سوزاندم. با فوتی، شعلهی نشسته بر انگشتم را خاموش کردم و به شاخهای کبودِ فلوریا گوشهچشمی انداختم. نگاهش به برگِ در حالِ سوختن بود. برقِ نشسته در آن دو گویِ سرد را نمیدانستم چه برداشت کنم. عصبانی است؟ یا خوشحال؟ انعکاس آتش روی چهرهی فلوریا، صورتش را وهمآلودتر از همیشه کرده بود؛ به طوری که نتوانستم چشم از چشمش بردارم. مادام بالاخره متوجهی سنگینیِ نگاهم شد، سرش را به سمتم چرخاند. لبهای کجشدهاش را جمع کرد و به جایش با اخمهای درهم به من خیره شد. -چندبار باید بهت یادآوری کنم نباید بیدلیل از قدرتت استفاده کنی، لوسیفر؟ قهقههای به سمت لبم هجوم برد، نتوانستم جمعش کنم که آثار نمایان شدن ردیف دندانهای نیشدارم بود. برای اینکه به فلوریا ثابت کنم حرفش چندان برایم اهمیت ندارد، مجدداً غلتی زدم و کتاب را از روی زمین برداشتم. -قوانین دوزخ! وقتی صدایی از فلوریا به گوشم نرسید، دستم را بر سطح شعلهورِ شدهی کتاب گذاشتم و خطبهخطِ نانوشتهها را لمس کردم. با هر لمسِ من، جملهای از بین شعلهها بیرون میزد. -قانون مرگ: زنده کردن مردگان ممنوع است. هیچ موجودی حق ندارد روحی را که از دنیای زندگان عبور کرده، بازگرداند. شکستن این قانون مجازاتی سنگین دارد. از گوشهی چشم متوجه شدم که به من زل زده است، با چهرهای که این بار رنگ خنثی بودن گرفته بود؛ نگاهی که از سردیش در این محلِ آتش یخ میزدم. آبدهانم را قورت دادم و با مکثی کوتاه، ادامه را خواندم: -قانون آرزو: هر آرزویی که برآورده شود، دیگر قابل بازگشت نیست. هیچکس نمیتواند نتیجهی یک آرزوی محققشده را پاک کند یا به گذشته بازگرداند. با دیدن نوشتهی بعدی، پلکم پرید. کتاب را محکم بستم که غبارِ آتش تا آسمانِ قرمزرنگ، پرواز کرد. -بقیه رو بخون، زودتر حفظ کن، چرا دستدست میکنی؟ چشم در محوطه چرخاندم. در دروغ گفتن استاد بودم، اما فلوریا هرکس نبود که راحت به او دروغ بگویم. پس خودم را با وارسی آسمان سرخ، سرگرم کردم. در هر گوشه، شعلهای میدرخشید؛ چند دختر و پسر با جامههای مشکیِ بلند به سمتِ قصر بزرگ راه میرفتند و با شعف مکان را کاوش میکردند. فلوریا ردِ نگاهِ من را گرفت و زمزمه کرد: -دانشآموزهای جدیدن، بهجای شماها قرارِ آموزش ببینن! ویرایش شده 6 آبان توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 3 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 5 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آبان (ویرایش شده) سکانس دوم نیشخند بر چهرهام نمایان شد؛ از روی زمین بلند شدم و استوار ایستادم. -آره دیگه، باید وقتی ما رو نابود کردین جانشین برامون باشه. دستِ مشتشدهی من قطعاً برای او بازتاب خوبی نداشت. رگههای بنفش زیر پوستش پررنگتر شدند؛ تنها نشانهای که میگفت آرامشش در حال ترک خوردن است. با درنگی کوتاه، دستش را بر روی شانهی داغم گذاشت. -واضح حرف بزن! بر پنجهی پایم چرخیدم و رخبهرخِ فلوریا قرار گرفتم؛ از چشمانم خشم بیداد میکرد و از بینیام دود بلند شده بود. -منظورم واضحه! لحنش آرام و مرموز بود: -لوسیفر، میدونی که اینجا هر حرفی تاوان داره، درسته؟ جملهاش بوی تهدید میداد، اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم. -تاوان؟ مادام، تو که میدونی چهخبره شده تو این سرزمین، چرا این حرف رو میزنی؟ دست فلوریا بالا آمد و در مقابل صورت من قرار گرفت. -بسه، نمیخوام بشنوم! کاری نکن مجبورت کنم از اول آموزش ببینی، لوسیفر. بهناچار سکوت را پذیرفتم، یقین داشتم چشمانم سرختر از همیشه بود. لبِ پایینم را به دندان گرفتم تا در مقابلِ این زن، هر سخنی را بر زبان نیاورم! دستِ مشتشدهام را در پشتِ پیراهنِ حریرِ مشکیرنگم پنهان کردم و قدمی به عقب برداشتم. -باید برم، ممنون از وقتی که برام گذاشتی، مادام. پرشِ پلکِ فلوریا را حس کردم؛ پس لبخندی کریه بر لبم نشاندم و با تعظیمِ کوتاهی، از او دور شدم. گامهای خشک و محکم برمیداشتم تا هرچه سریعتر خود را به قصر برسانم، امروز آخرین آزمونهایم را میدادم و واقعاً به یک شیطان تبدیل میشدم! شیطانی که هیچکدام از قوانین جدیدِ این سرزمین را قبول نداشت! شیطانی که از سکوتِ سرسامآورِ این مکان جانش به لب رسیده بود. از زمانِ اعلام آتشبس با آسمانِ سپید، اوضاع به این شکل شد؛ تمامِ دوزخ در سکوت و آتش فرو رفته بود؛ شیاطین با اکراه در مجامع و مکانهای عمومی حاضر میشدند، به نوعی میخواستند با این کار اعتراضشان را نشان دهند، اما چه کسی گوشِ شنوا داشت؟ اینجا، هرکس مخالفِ آنها بود و قیام میکرد، به نابودیِ ابدی دچار میشد. -مادام؟ شنیدنِ صدایی توأم با احترام، مرا از تصوراتِ ذهنیام خارج کرد. از راه رفتن دست کشیدم و چنگی لای موهای مشکیرنگم زدم. نمیدانستم این صدای آشنا از آنِ کیست، ولی همین که مرا مادام خطاب کرده بود، نشان میداد مقامِ پایینتری از من دارد. سرم را از زمینِ سرخ و سیاه بلند کردم. اینبار توانستم چهرهاش را ببینم. حدسم درست بود! چشمانِ آبیاش نشان میداد که یک پله از من پایینتر است. لبخندِ مسخرهی نشسته بر لبانِ سیاهش مرا یادِ لبخندِ مونالیزا میانداخت، تابلویی که نمونهی اصلش در جهنم بود و زمینیان از وجودِ تقلبیاش لذت میبردند. سرش به محض دیدنِ نگاهم به پایین افتاد و به نشانهی تعظیم خم شد، شنلش را به پیش کشید و جلوی زانویش را پوشاند. -امیدوارم حالتون خوب باشه، مادام. معذرت میخوام سدِ راهتون قرار گرفتم. بانوی ارشد تی، قصد دارن شما رو در اتاقشون ملاقات کنند. از طرز گفتارِ دختر، چشمانم چپ شد و گوشهی لبم به بالا پرید. حالا علتِ توبیخهای مداومِ فلوریا را درک میکردم، مقامِ فلوریا از من یک پله بالاتر بود و من حتی او را «شما» هم خطاب نمیکردم. او هم معتقد بود، خیرهسریهایم آخر کار دستم میدهد! -بانو؟ ویرایش شده 5 آبان توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 2 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 5 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آبان (ویرایش شده) سکانس سوم دندانهایم را برهم کوبیدم، سرتاپای دختر را برانداز کردم، لباسِ رسمی بر تنش نشان میداد که دانشآموز است. با چهرهای خنثی به سرِ پایینافتادهاشخیره شدم و لب زدم: -نگفته با من چیکار داره؟ لبش را گزید؛ انگار با شنیدنِ صدایم بیش از قبل یادش آمد که باید تعظیم کند، سرش رفتهرفته پایینتر رفت تا جایی که حوصلهام را سر بُرد. مگر شیطان باید احترامسرش میشد؟ این چه طرز تربیت بود؟ شیاطین نباید حرفِ هیچ احدی را گوش میکردند، پس چطور انقدر خار شدهاند که سرشان را تا نزدیکِ زانوی فردِ مقابل خم میکنند؟ -گستاخی من رو ببخشید، اما من در جریان نیستم. فقط یک مأمور بودم که این پیغام رو به شما برسونم. با ناخنهای بلند و تیزم، قسمتِ ترقوهام را خاراندم، پس از چند ثانیه که متوجه شدم دخترک قصد ندارد از سرِ راهم کنار برود، صدایم بلند شد: -خیله خب، برو کنار بزارم برم به قصر! ناگهان سرش بالا آمد و شاخهای آبیرنگش لرزید. -با این لباسها؟ سرم را پایین آوردم و از نوکِ پاهای برهنهام وارسی را آغاز کردم. کمی سرم بالا آمد، پیراهنِ بلندِ مشکیِ حریر که قسمتهایی از آن را به سلیقهی خودم سوزانده بودم، مگر چه ایرادی داشت؟ آینهای کوچک در دستم احضار کردم و این بار صورتم را کاوش کردم. چتریهایم منظم بود و چشمانم بیش از همیشه میدرخشید. اخمم را درهم کشیدم و صدایم را بالا بردم. -لباسهام چشه؟ دختر به خود لرزید، چشمانِ دریدهام، آرامش را از چهرهی دختر ربود. آه، موراث! اسمش را فراموش کرده بودم! نامش چه بود؟ کروات؟ -من… من… قصدِ جسارت… نداشتم… مادام… اما… اما… قدمی به سمتش برداشتم و در چند سانتیاش ایستادم، سرم را کمی خم کردم که لبم به گوشش نزدیک باشد. -ولی جسارت کردی! من هرچی بخوام میپوشم. لرزِ نشسته بر شانههای نحیفش حالی به روحم داد؛ تبسمی کوچک در گوشهی لبم هویدا شد، با دست دختر را از سرِ راهم کنار زدم و قدمهای بلند به سمتِ قصرِ اصلی برداشتم. نگاهِ رهگذران که با حیرت به من خیره بودند، ذرهای برایم اهمیت نداشت. میدانستم ورود به قصر بدون لباسِ رسمی مجازات دارد، اما من هم لوسیفر بودم! اگر میخواستم با هرچه که آنها میگویند کنار بیایم، در آسمانِ سپید جایِ ملائک را میگرفتم. به پلههای بلند و طویلِ روبهرویم گوشهچشمی انداختم، نتوانستم جلوی «آه»ی که از دهانم خارج میشود را بگیرم. موراث! چه میشد اگر سرزمینی به این بزرگی نمیساختی؟ یا چه میشد قدرتِ پرواز را بین همه تقسیم میکردی؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم، دستم را به سمتِ پیراهنم بردم و کمی آن را بالا کشیدم. حالا که مطمئن بودم زیرِ پایم گیر نمیکند، شروع به دویدن کردم. پلهها را یکی پس از دیگری طی میکردم و هربار یکی از استادان را مورد هدف قرار میدادم! متنفر بودم که آن شیاطینِ بهدردنخور از هزاران قدرت برخوردار بودند و من قدرتِ پرواز نداشتم. وقتی آخرین پله را طی کردم، لبخند بر لبم نشست. بالاخره آن مسیرِ طاقتفرسا تمام شده بود، گفته بودم از انتظار و طولانی بودنِ یک چیز عذاب میکشیدم؟ واردِ ساختمانِ اصلیِ قصر شدم، دو نگهبان با شنلهای مشکیرنگ، به محض دیدنِ شاخهای قرمزم، سر به نشانهی تعظیم پایین انداختند و درِ نردهای مشکیرنگ را گشودند. لبم را با زبان تر کردم و وارد شدم، در ابتدای ورودم، صدای فریادِ بانو تی، پلکهایم را برهم فشرد. -لوسیفر؟ این چه لباسیه؟ از پشت چگونه مرا شناخته بود؟ مگر هرکس شاخِ قرمز دارد، لوسیفرِ موراث زده است؟ لب به دندان گرفتم و بهناچار، بر پنجهی پا چرخیدم. سرم را اندکی کج کردم تا مثلاً به بانو تی احترام بگذارم. -بانو، من که دیگه دانشآموز نیستم با فرمِ رسمی به قصر بیام! امروز آخرین روزمه و بعدش یک شیطانِ کامل میشم. اما مگر بانو تی، با آن لباسِ رسمی و موهای همیشه شینیونشدهاش، این چیزها سرش میشد؟ دستش را مثل همیشه پشتِ کمرش قلاب کرد و به سمتم راهی شد. صدای تقتقِ کفشِ پاشنهبلندش، باعث ضرب گرفتنِ دندانهایم روی یکدیگر شد. با این حال، چشم از نگاهِ بنفشش برنمیداشتم. ویرایش شده 5 آبان توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 6 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان (ویرایش شده) سکانس چهارم به صورت دورانی دورم چرخید و با هر چرخش، ضربهای به شانهام زد. -تو، تا زمانی که در این سرزمین هستی، باید قوانین رو رعایت کنی! فکر کنم تنبیه سریِ قبلی برات کافی نبوده، نه؟ دندانقروچه کردم؛ آخ از آن روز که این شاخهای قرمز را با بنفش عوض کنم! دیگر ببینم کدامشان میخواهد مرا تهدید کند؟ فقط او نه، همهی آنها… سریِ قبل را به یاد آوردم، مرا به کاخِ مجازات برده بودند و بارانی از یخ بر سرم نازل کردند؛ هنوز پس از این همه مدت، یادآوریاش تنم را آتش میزد. چشمانم را بر هم بستم و لبخندی مصنوعی بر لب نشاندم. -بله بانو، کافی بود. نمیتوانستم او را ببینم، ولی میدانستم چشمانش، زمانِ مطیع کردنِ من، برق میزند. تنها یک روز باقی مانده بود، بانو تی! قرارِ ما باشد وقتی یک شیطانِ کامل با شاخ و چشمِ کبود شدم… گوشهی لبم از تجسمِ خودم در آن لباسهای بهاصطلاح فارغالتحصیلی، بالا رفت. فردا همهچیز فرق میکرد، فردا دیگر لازم نبود برای این استادانِ افادهای سر خم کنم و برایم از قوانینِ مزخرفشان بگویند. -خوشحالم، بالاخره تونستی یک شیطانِ باتمدن باشی! چشمانم تا ته باز شد؛ بانو تی مقابلم بود و با غرور مرا تماشا میکرد. رفته رفته، گوشهی چشمم به نشانهی خندهای از جنس تمسخر، چین افتاد، تا فردا باید صبر میکردم، فقط یک روز! اما مگر زبانم لال میشد؟ -شیطانِ باتمدن؟ بانو، متوجه هستین چی میگین؟ اینجا جهنمه! شیطان اگه قرار بود با تمدن باشه، باید میرفت آسمانِ سپید زیرِ پایِ فرشتهها رو تی میکشید. زمزمهی آرام و با طمانینهام به فریاد تبدیل شده بود، شیاطین دورمان جمع شده بودند و پچپچ میکردند. ابروهای بانو تی حسابی بهم نزدیک شده بودند و چینی رویِ پیشانیاش به جای گذاشتند، اما من تازه موتورم روشن شده بود. -من نمیتونم بپذیرم! من از این تعادل بینِ آسمانِ سرخ و سپید بیزارم. مگه ما شیاطین نیستیم؟ مگه روزی موراث قسم نخورد سر جلوی فرشتگان خم نکنه؟ پس چرا ما… با بلند شدن صدایی از پشتِ سرم، مابقی حرفهایم را با آب دهانم قورت دادم؛ عرقِ سردِ نشسته روی کمرم خبرهای خوشی را در پی نداشت. این صدا را خوب میشناختم! -چهخبره اینجا؟ حالا دیگر خبری از عصبانیت نبود. تازه نگاهم به جمعیتِ حیران و ترسیده افتاد. همه با دیدن قامتِ لرد، سر خم کردند و یکصدا داد زدند. -لرد، سلامت باشن! پلکهایم روی هم فشرده شدند؛ میدانستم قطعاً امروز مرا به کاخِ مجازات میفرستادند؛ لرد هرگز فریاد در قصرش را نمیپذیرفت! سرم را خم کردم و لایِ چشمم را محض کنجکاوی گشودم، بالاخره ترس را در چهرهی بانو تی رؤیت کردم؛ با لبخندی مسخره، خود را به لرد نزدیک کرد و تا کمر برایش خم شد. -سرورم، چه چیزی شما رو به اینجا کشونده؟ باید برمیگشتم تا از عکسالعملِ لرد باخبر شوم، اما پاهایم مرا یاری نمیکردند. گوشهی لبم را خاراندم و بالاخره تنم را مجبور کردم به سمتِ لرد برگردد. -عالیجناب! سپس سرم را بیشتر خم کردم تا احترام را به رئیسِ این سرزمین نشان دهم؛ از بالای چشمم دیدم مردِ ردهی اولِ آسمانِ دوزخ، با آن چشمانِ مشکیِ کدر به من خیره شده است. ویرایش شده 24 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 6 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان (ویرایش شده) سکانس پنجم لرد قدمی به سمتم برداشت، از سرمای وجودش بدنم یخ زد، نفسم را در سینه حبس کردم و سرم را کامل بالا نیاوردم، از چشم در چشم شدن با این مرد، وحشت داشتم. میتوانستم ارتعاش سیاهی را از وجودش حس کنم، او واقعاً لرزه بر تنم میانداخت. -چطور یک شیطان دونپایه به خودش اجازه میده نظم دوزخ رو به هم بریزه؟ از گوشهی چشم به بانو تی نیمنگاهی انداختم که با میمیک صورت از من میخواست زانو بزنم و طلب بخشش کنم. لبِ پایینم را گزیدم و سرم را بیشتر از قبل به سوی پایین خم کردم. کارما به این میگفتند؟ شیطانی دونپایه را برای تعظیم زیاد به سخره گرفتم و حال نوبت خودم بود در قبال لرد تا کمر خم شوم! به موراث قسم روزی حتی لرد را هم بر سرِجای خودش مینشانم و آن چشمانی که با توهین سرتاپایم را آنالیز میکند از حدقه بیرون میکشم. نگاهم غباری از نفرت را درخودش جای داده بود؛ اما زبانم کوتاه شد و تن صدایم به نازکی تغییر شکل داد. -عذر من رو پذیرا باشین قربان، من تنها اعتراضم رو بیان کردم. صدای بانو تی با تشر در گوشم پیچید. -تمومش کن، برو تو اتاقم! خودم بهش رسیدگی میکنم قربان. جملهی آخرش را برخلاف جملهای که به من گفته بود، با احترام بیان کرد. بالاخره به خود جرئت دادم، چشم از سطح مذابشکلِ قصر برداشتم و به آرامی با لرد چشم در چشم شدم، با دیدنِ چشمانِ ترسناکش سرم را کمی پایینتر آوردم و بینی استخوانیاش را در نظر گرفتم. الان وقتش نبود برای چشم در چشم شدن با لرد توبیخ شوم، باید اول با چربزبانی خود را از این مهلکه رهایی میدادم. لبخندی کوچک لبم را تسخیر کرد شیطانین از هراسِ لرد صدایشان درنمیآمد؛ به نظرم هیچکدام نفس هم نمیکشیدند! -بانو تی، عقب بایست! نوایِ لرد آرام شده بود و من به این آرامش ظاهری بیشتر از فریادهایش مشکوک بودم. نگاهم پایینتر آمد و بر روی ردای سلطنتیاش نشست، همین که از اتاقش بیرون آمده بود نشان میداد که من چه گند بزرگی زده بودم و خبر نداشتم، باز هم پلکم بیاجازه به پایینتر رفت و بر روی لبهای هشتیاش ایستاد، ردِ پوزخند محوی را روی آنها دیدم. در همین فکرها بودم که عربدهی لرد مرا از جا پراند: -نگهبانها! لحنِ لرد شبیه سرداری بود که به نگهبانهایش دستور میداد مجرم را به قتلگاه ببرند. لبخندی که بر لبم ماندگار شده بود به همان سرعت پیدایشش، از روی لبم جست زد و فرار کرد. چشمانم از حدقه درآمد، فوراً سرم را بلند کردم و متعجب به چشمانِ براقِ لرد خیره شدم. -سرورم، سرورم! صدایِ فریادم با هر قدمِ لرد به سمت مخالف، بلندتر میشد. نگهبانها در کسری از ثانیه به سمتم هجوم آوردند و بازوهای ظریفم را در دست گرفتند. مرا از سطح زمین کمی به بالا آوردند و رو هوا نگه داشتند. پاهای معلقم را به جلو و عقب تکان میدادم و جیغ میزدم: -قربان، من کاری نکردم، قصد بیحرمتی به دوزخ رو نداشتم، سرورم، به من گوش بدین. بانو تی چشمغرهای به من رفت و به سمت لرد دوید. -عالیجناب این دختر قصد اذیت نداشته، بهش رحمکنید. لرد برجایش مکث کرد. نمیدانستم آویزان شدن بانو تی از ردایش او را منصرف کرده بود یا التماسهای پر از اضطرابِ من… -بیارینش به اتاقم. و این تنها لطفی بود که لرد وارِک، رئیس بیرحمِ امور دوزخ، برای من انجام داد. در چشم به هم زدنی، مقابل تخت پادشاهی او بر زانو نشسته بودم، دو نگهبان بدچهره در دو طرفم منتظر دستور لرد بودند تا دمار از روزگارم دربیاورند، نامردها انگار پدرشان را کشته بودم! البته شیاطین معمولاً بیپدر بودند، امیدوارم آنها هم بیپدر باشند و بیخیال من شوند. با صدای مستحکم لرد افکارِ احمقانهام از ذهنم پر کشیدند و رفتند. -حرفی که تو سالن اصلی قصر فریاد میزدی رو دوباره تکرار کن دختر! ویرایش شده 24 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 6 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان (ویرایش شده) سکانس ششم چشمانم را در حدقه چرخاندم، یک دستم را بالا آوردم و شروع به خاراندن شاخِ سمت چپم کردم. چطور از من میخواست آن جملاتی را که نزدیک بود سرم برایشان به باد برود، تکرار کنم؟ از شانس خوبم، تا به دیروز سال به سال کسی لرد را نمیدید؛ حالا مشخص نبود از کجا پیدایش شده است. سکوتم طولانی شده بود. نباید حوصلهی لرد را سر میبردم، پس شروع به حرف زدن کردم. -سرورم، من قصد جسارت ندارم؛ میدونم حرفم ممکنه نتایج خوبی برام نداشته باشه، اما… کاش میتوانستم سرم را بالا بیاورم و واکنش لرد را ببینم. با هر جملهام یک بار عصایش را به زمین ضرب میداد؛ قصد داشت با این کار ترس را در دلم پرورش دهد. اما من از آن ضرب رضایت داشتم؛ حداقل سکوت اتاق را درهم میکشت. ترسم از لرد و مجازاتهای سرسامآورش، به اندازهی هراسم از این که مرا به ردهی پایین تنزل دهند، نبود! پس برای حفظ غرور و نجات جایگاهم، مابقی کلمات را طوطیوار پشتِ سرِ هم ردیف کردم. -ما ماههاست با آسمان سپید آتشبس، یا نه، بهتره بگم صلح کردیم! چرا؟ چون همهجا پر شده از اینکه زمینیان، آسمان سپید رو بیشتر قبول دارن! من با این موضوع مخالفم. با اتمام جملاتم، به زمین خیره شدم دستهایم روی همان سطح صاف مشت شده و رگهای قرمز را به نمایش گذاشت. طولی نکشید که لرد از جا برخاست؛ این را از سایهای که هر لحظه به من نزدیکتر میشد، متوجه شدم. دیگر سخن گفتن و بلبلزبانی کردن جایز نبود. قطعاً لرد بابت این حرفها مرا به سرزمین جنها میفرستاد و مجبورم میکرد در آن تبعیدگاه زندگی کنم. -اسمت چیه؟ آنقدر به من نزدیک شده بود که سایهاش را روی پیکرم حس میکردم؛ سرم کم مانده بود با سطحِ مشکیرنگِ اتاقِ لرد یکی شود. -لوسیفر. باید اعتراف میکردم کمی ترس در رگهایم به شریان افتاد؟ صدایم انگار از تهِ چاه درآمده بود، اما لرد تیزتر از آن بود که نجوای آرامم را نشنیده باشد. -لوسیفر، تو معتقدی مردم تاریکی رو بیش از نور قبول دارن؟ سؤالِ لرد در گوشهایم زنگ زد؛ باعث شد جرئت کنم و سرم را به سوی چهرهی عبوسش بکشانم. از چشمانش شرارت میبارید و شاخهایش به من دهانکجی میکردند. دستبهسینه، در چند سانتیمتریام منتظر بود تا به او پاسخی در شأنش بدهم. عجیب دلم میخواست تنها سرم را تکان دهم و موافقتم را اعلام کنم؛ اما مگر جلوی لرد میشد این کار را کرد؟ تا به الان فکر نمیکنم کسی جرئت کرده باشد مثل من با لرد سخن بگوید؛ اما نتوانستم برقِ چشمم را پنهان کنم من هم با قاطعیت به صورتش چشم دوختم و با اقتدار اظهار کردم: -معلومه! من ایمان دارم مردم در ازای خواستههاشون هر کاری میکنن، در تاریکی غرق میشن؛ دیگه مهم نیست خیر باشه یا شر! ویرایش شده 24 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 6 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان (ویرایش شده) سکانس هفتم ابروهای لرد به بالا پرید، دو نگهبان از تعجب دهانشان باز مانده بود. حق داشتند! همه الان میدانستند که من قرار است چگونه بابت این بیپرواییام تنبیه شوم، اما من این بار هراسی نداشتم. ترس من از این بود که زنده باشم و مردم شیطان را ضعیف بشمارند. -پس تو نظرت بر اینه که اگه قدرت دستت بود، با آسمان سپید آتشبس نمیکردی و ثابت میکردی تاریکی بر نور پیروزه؟ از لحنِ خونسرد لرد نمیتوانستم تشخیص دهم عصبانی است یا برایش اهمیت ندارد. یکی از خصوصیات بارز صاحبانِ مقامِ دوزخ همین بود! رفتار و تنِ صدایشان هیچ چیز را لو نمیداد. پلک چپم لرزید، اما صدایم ذرهای لرزش را در خود جای نداده بود؛ حتی اگر بهایش تبعید به سرزمین جنها یا بارانِ یخ باشد. -بله، سرورم. سپس سرم را به نشانهی احترام خم کردم و دوباره به حالت قبلش برگرداندم. لرد گامهایی به پشت سرش برداشت و روی تختِ مشکیرنگش نشست، دستش را به دستهی نقرهایرنگِ تخت تکیه داد. -چقدر از آموزشت مونده؟ وای! نکند تنبیهم این باشد که از نو آموزش ببینم؟ من نمیتوانستم دوباره با فلوریا درس بیاموزم. به نظرم او خودش لیاقت مقامش را نداشت، چه برسد به اینکه به من درس بدهد! با ضربهای که به بغلِ رانِ پایم خورد، به خود آمدم؛ نگهبان با ابروهای درهمرفته، به لرد اشاره زد و مرا مجبور کرد حرف بزنم. -امروز روز آزمونم هست، قربان. بعدش جزو اساتید دوزخ قرار میگیرم و به ردهی دوم ارتقا پیدا میکنم. رفتهرفته لبهای مردِ کچلِ مقابلم به لبخند باز شدند؛ نه از آن لبخندها که حس میکردی چهرهی زیبایی دارد، از آنها که قطعاً میدانستی جهنمی پشتش پنهان است. -من برات یک آزمون طراحی میکنم؛ اگه تونستی از پسش بربیای، میتونی به ردهی دوم برسی. راحت میشد بهت را در اجزای صورتم دید، کمکم چینی بر پیشانیام افتاد. زبانم را بر لبم کشیدم و با دندانهای تیزم شروع به کندن پوستِ اضافهی لبم کردم. لرد چندان منتظرم نگذاشت؛ دستش را در هوا تکان داد و فضایی را جلوی چشمم ظاهر کرد. -میفرستمت به زمین، بهم ثابت کن مردم تاریکی رو انتخاب میکنن! اونوقت اجازه میدم به ردهی دوم برسی. ویرایش شده 7 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 7 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان (ویرایش شده) سکانس هشتم *** تلوخوران از اتاق بیرون آمدم؛ نفسم به شمارش افتاده بود. با چشمهای خونگرفتهام به نگهبانهای دو طرفم نگاه انداختم و فریاد زدم: -خودم بلدم چجوری به اتاقم برم، برین سرِ کارتون! هردو اخمی کردند و با تعظیمی کوتاه از کنارم گذشتند. مشتِ گرهکردهام را جلوی دهنم گرفتم تا حرفِ ناپسندی از آن خارج نشود. این همه درس خوانده بودم و آموزش دیده بودم، اهمیت نداشت؟ مردک فکر میکرد چون مقام اول است، هرچه بخواهد باید همان شود؟ کاش میتوانستم پادشاه موراث را ببینم، قطعاً از او میخواستم این مردکِ متکبر و بانو تیِ دیوانه را عزل کند. -چرا اینجا ایستادی، لوسیفر؟ پاره شدن رشتهی افکارم، برهم ریختن چهرهام را به همراه داشت. نمیدانستم از کِی لنگ در هوا، در راهرویی که اتاق شیاطین قرار داشت، ایستاده بودم و فکر مانند موریانه مغزم را میخورد. سرم را بلند کردم؛ نگاهم به چشمانِ قرمزِ سلنا افتاد و کمکم به سوی لبخندِ بزرگ روی لبش رفت. چینی بر پیشانیام انداختم و از لای دندانهای قفلشدهام گفتم: -اتاق لرد بودم، انقدر ذهنم درگیر شد سر از اینجا درآوردم. سلنا قدمی به سمتم برداشت و به چشمانِ خستهام خیره شد. میتوانستم در انتهای آن دو گویِ سرخ، کنجکاوی را بخوانم. دستی به شانهام به نشانهی همدردی کوبید و متفکر گفت: -با لرد چیکار داشتی؟ چشمانم را جمع کردم؛ قصد نداشتم همهچیز را به سلنا بگویم اما او تنها دوستم بود! اگر به او نمیگفتم قطعاً دیوانگی در کمینم مینشست و موریانهها مغزم را تمام میکردند. -من به دیدنش نرفتم، قصهاش درازه، بهم مأموریت داده. سلنا دستی به لباس رسمیاش کشید و کرواتش را مرتب کرد؛ سکوتش بعد از چند لحظه که یکی از شیاطین از کنارمان گذشت، برایم منطقی شد. به محض ورود آن شیطان به اتاقش، بازویم را به دست گرفت که جیغش بلند شد. -آی سوختم! سپس دستش را درهوا تکان داد و آخ و اوخش، گوشم را آزرد. -چرا انقدر داغی؟ به بدنم نگاهی انداختم. یعنی دخترک احمق متوجهی رگهای قرمز رنگم نشده بود؟ خوب است شیاطین اولین چیزی که آموزش میبینند شناخت بدنشان است! -چون زمانِ خروجِ انرژی مثبت از بدنم و جذب انرژیِ منفیه! ردهی چندی تو؟ ویرایش شده 24 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 24 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 24 آبان (ویرایش شده) سکانس نهم تمسخر را در لحنم حس کرد؛ اخمهایش را درهم کشید، دیدم که زبانِ نارنجی رنگش را بر لبانِ مشکیاش کشید. -تازه که زدم به شونهات چرا چیزی نشد؟ دنبال زیر بغلِ مار بودن این دختر را نمیپسندیدم؛ نگاهم را دور تا دور راهرو چرخاندم، هیچ چیز جز سیاهی در آن ندیدم. دیوارهای سیاه، درهای سیاه و قلبهای سیاه! به نسبت سیاهیِ قلبت میتوانستی همهچیز را اینجا حس کنی! سلنا انقدر سیاه نبود که بتواند از هر رفتارِ شیطانِ مقابلش حالتش را حدس بزند. به چشمانِ سرخِ کنجکاوش زل زدم، شاید متفکر شاید هم با ترحم! -چون بدن خودت هم درحال جذب انرژی منفی بود. نگاهش گیج شد؛ انگار سخنم برایش مغزش سنگین بود و نمیتوانست به عصبهای گوشش دستور دهد این پیام سنگین را به مغزش برسانند. پس تنها روشی که برای حرف زدن با من انتخاب کرد، تغییر دادن بحث بود. از من فاصلهای گرفت تا گرمای وجودم باز هم را نسوزاند. دست به سینه شد و طلبکارانه نجوا کرد: -حالا اینها رو ول کن؛ چی مأموریتی؟ من هم تعویض بحث را با جان و دل پذیرفتم؛ انقدر امروز رویِ اعصابم یورش بردند که حوصلهی بحث با سلنت را نداشتم. به سوالش فکر کردم؛ لرد از من خواسته بود این موضوع را با هیچکس در میان نگذارم، در شک بودم که آیا باید در اینباره با تنها او صحبت کنم یا خیر! صدایِ وجدانم به من نهیب زد؛ من از کِی حرف گوش میدادم که این بار دومم باشد؟ -باید برم به زمین! برقِ کنجکاویِ نشسته در چشمان سلنا به ناگاه خاموش شد و آن دو گوی بزرگ، درشتتر از قبل شدند. تبسمی که تا دقایقی پیش فکر میکردم جز کریهترین لبخندهای شیاطین است، بهآسانی پر کشید. لحنِ صدایش لرزش خاصی داشت؛ میشد وحشت را در تکتک کلمات خارجشده از دهانش حس کرد: -چرا این مأموریت رو قبول کردی؟ زمین جای ما نیست، برای شیاطین ردهی پنج به پایینه که بخوان کارهای اون مکان مسخره رو گردن بگیرن. میدانستم دلِ خوشی از زمین ندارد؛ برایم از زمانی که اوایل آموزشش به زمین رفته بود، حرف زده بود. اما هرگز نگفته بود چرا. چه چیزی در زمین وجود داشت که هراس او را میطلبید؟ خواستم از او بپرسم چه چیزی در زمین بود که اینگونه تو را غمگین کرد، اما ورودِ بههنگامِ یکی از اساتید، سلنا را مجبور کرد لبخند مصنوعی بر لب بنشاند و بحث را تغییر دهد: -منم قرار برم به اتاق عالیجناب و از ایشون بخوام مقامم رو تغییر بده، تو آزمون موفق شدم. دستم را روی شانهاش گذاشتم. الان من هم باید مثل او بودم! با حسرت لبم را کج کردم و با تنِ صدایی که مصنوعی بودن آن هویدا بود لب زدم: -برات خوشحالم، سلنا. امیدوارم روزی بانوی ارشد این قصر بشی. سلنا خندید؛ اول خواست باز به بازوی دست بزند اما دقیقهی آخر پشیمان شد؛ انگار تشخیص خیلی چیزها از توان او خارج بود. پس هردویِ ما تنها به خم کردن سرمان اکتفا کردیم و به هم احترام گذاشتیم. از سرِ راهش کنار رفتم، با چشم مرا هدف گرفت و اشارهای به اتاقم زد. میتوانستم جملهی«بعداً به اتاقم بیا» را از نگاهش بخوانم. سر تکان دادم. استاد در یکی از اتاقها را زد و با بیخیالی، نیمنگاهی به ما انداخت. سلنا راهش را گرفت و آن راهروی خلوت را ترک کرد. اما در لحظهی آخر، فکرم درگیرِ غمِ نهفته در چهرهاش شد؛ چشمانش چه چیزی را پنهان میکردند؟ ویرایش شده 24 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 24 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 24 آبان سکانس دهم سرم را به چپ و راست تکان دادم؛ انگشت کوچکم را درون گوشم گذاشتم و مشغولِ تکان دادنش شدم. باید یک فکری برای ورود به زمین میکردم. به انتهای راهرو رسیدم؛ اتاقم درست آخرین اتاق در سمت چپِ راهرو بود. رمز را وارد کردم، دریچهی چشمیِ در شروع به اسکن چشمانم کرد و پس از چند ثانیه با صدای تیک باز شد. در واپسین لحظهی ورود به اتاق، از گوشهی چشم همان استاد مزاحم را دیدم که در راهرو شیطانِ ردهپایین را توبیخ میکرد. آه موراث، این سطحهای شیطانین را چطور آوردی؟ چرا نگذاشتی هرکس براساسِ خبیث بودنش ردهی بالاتری داشته باشد؟ در را پشتِ سرم به چارچوب کوبیدم که صدایِ تارسی در گوشم جولان داد. -چه عجب، دیدمت! لبخند رفتهرفته باعث کج شدن لبم شد؛ بر روی دو زانو نشستم و دستم را برای به آغوش کشیدنش باز کردم. -من هر روز میام، تو معلوم نیست کجایی! تارسی خود را به من رساند؛ حتی دمَش هم در هنگام حرکت عشوه داشت، چه برسد به لحنِ اغواگرانهاش! بر روی پایم نشست، دستم را روی پشمهای سفیدرنگش کشیدم. نوازشِ پیکرش تمامِ افکارم را از مغزم بیرون کرد و به جایش آرامش را به وجودم بخشید. -پایینتر! چشمانِ آبیاش به نشانهی لذت بسته شد و دستهای من با توجه به خواستهاش به پایینتر رفت. -مگه امروز امتحان نداشتی؟ دقایقی پیش سلنا را تنها دوستم مینامیدم، اما الان به مغزِ احمقم لعنت میفرستم. تنها دوست و همراهِ من تارسی بود. -امتحان جدید دارم الان. گوشهای پشمالوی تارسی تکانی خورد؛ انگار به شنیدهاش باور نداشت. از روی پایم به پایین پرید و خود را روی مزدابهایی که زیرِ سطح شیشهای کفِ اتاق در جریان بود، انداخت. -امتحان چی؟ سپس با پاهایش شروع به خاراندن بدنش کرد. از جایم بلند شدم و به سمت تختِ گوشهی اتاقم رفتم. نوری که از تخت ساطع میشد دلم را به قنج رفتن میانداخت. خود را روی زبانههای آتش انداختم و پتویی از جنس پر ققنوس را بر سر کشیدم. -خستم تارسی، میشه بخوابم بعدش برات بگم! تارسی با چهارپایش به سمتم دوید و خود را بر روی بدنِ دراز کشیدهام انداخت. از این فاصلهی کم، به راحتی سیبیلهای بورَش را رویت میکردم. -اگه من به جایِ گردش با تو کنار دوستای درسخونم میموندم، الان حداقل ردهی دوم شیاطین کت بودم. لحنش به قدری مفتخرانه بود که لبم را کج کند؛ میدانستم چقدر از اینکه هرگز اجازهی ورود به بالاترین ردههای شیاطین را ندارد، ناراحت بود. آن هم به چه علت؟ چون رنگش سپید بود! پتو را بیشتر به سمت صورتم کشیدم که باعث شد تارسی تعادل را از دست بدهد و با غلتی روی زمین بیفتد. -آخ! چشمم را بستم؛ انگشتم را به سمتش گرفتم و از لای دندانهایم طغیان کردم: -وقتی میگم الان لازمه بخوابم، بگو چشم بانو و دهنت رو ببند. میتوانستم از پشت ویترین بستهی چشمانم، ترس را در نگاهش بخوانم. چون میدانست اگر زیاد روی مغزم بدود، جوابش آتشی است که دودمانش را بر باد میدهد. تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 24 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 24 آبان (ویرایش شده) سکانس یازدهم پس سکوت را پذیرفت و به من اجازه داد در تفکرانم غرق شوم. در کنج ذهنم حرفهای لرد را مرور کردم. زمانی که جلوی بدنِ به زانو درآمدهام خم شد و کلمات را پشتِ هم ردیف کرد. «به زمین برو، روحِ انسانها رو بخر و به جهنم بفرست، اون موقعاست که من حرفت رو باور میکنم.» چطور باید روح انسانها را میخریدم؟ زمین چجور جایی بود؟ مثل دوزخ ردهبندی داشت؟ آن موجودات ناچیز که تنها فرقشان با ما قدرت اختیار بود را میتوانستم راحت به جهنم بیاورم؟ گرمای وجودم بیشتر شد؛ انگار پوستم در حال سوختن بود و ذوقذوق میکرد. فوراً روی تختم نشستم، از کنارِ نگاهم پریدنِ تارسی را هم رویت کردم. بیتوجه به او که با تعجب مرا در نظر داشت، با انگشتم صفحهای برای سرچ کردن ظاهر کردم و حروف را برای کامل کردن جملهام به هم چسباندم. «هرچه دربارهی انسانها باید بدانم.» کلمهی «برو» را لمس کردم که صفحات پیدرپی برایم گشوده شد. اولین صفحه را با عنوان «همهچیز دربارهی انسانها» باز کردم. با اینکه همیشه معتقد بودم این صفحاتِ سرچ با توجه به خواستهی شیطانها چیده شده است، باز در این شرایط از هیچی بهتر بود. چشمم را روی نوشتههای متوالی چرخاندم و شروع به خواندن همهچیز دربارهی انسانها کردم. وقتی به آخر صفحه رسیدم، خمیازهای ناخوانده روی دهانم نشست و حلقم را در دیدرأسِ تارسی قرار داد. -جنها سراغت اومدن؟ سعی میکرد در نجوایش، اندوهش را به نمایش بگذارد. حتماً از اینکه بر سرش فریاد زدم و او را تهدید کردم ناراحت بود. -نه، یهو فهمیدم باید برای مأموریتم تحقیق کنم. دیدم که پشمِ گوشهایش لرزیدند. لبخند لبم را دربر گرفت. کنجکاوی تمام ناراحتیهای تارسی را میدزدید و برای خود میکرد. سعی کرد چرخش گردنش ناخواسته به نظر بیاید؛ ولی من او را از هر حیوانی بهتر میشناختم! سالها او تنها همراهِ من در این اتاق بود. -از چی حرف میزنی؟ میدانستم نمیخواست من از کلامش کنجکاوی را بیرون بکشم، اما من هم لوسیفر بودم! نمیتوانستم او را به حال خودش رها کنم. پس نگاهم را به صفحهی خالی مقابلم دوختم و بیحوصله گفتم: -تو که برات مهم نیست، بیخیالش. به اصطلاح حواسم به صفحه بود، اما از گوشهی چشم تارسیِ حرصآلود را میدیدم. دیدم که پنجههای تیز و خاکآلودش را روی سطحِ پشمالویِ خانهاش کشید و با زبانِ صورتیرنگش طرحهایی روی بدنش کاشت. -حرف بزن لوسی! هرگاه مرا «لوسی» خطاب میکرد، یعنی در دیوانه کردنش موفق عمل کرده بودم. خواستم زبان به سخن گفتن باز کنم، اما انگار قسمت نبود چشمانِ براقِ تارسی رنگ آرامش بگیرند. تقههای پیدرپی به در خورد که دیدهی هر دو نفرمان را به سمت درِ اتاق کشاند. ویرایش شده 26 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 26 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 26 آبان (ویرایش شده) سکانس دوازدهم تأملم در پاسخگویی طولانی شد؛ فرد پشتِ در طاقت از کف بُرید و بهجای در زدنهای متوالی، صدایش را بالا بُرد: -مادام، لطفاً اذن ورود بدین، خبررسان هستم. تارسی «میو»ی کشداری گفت و بیشتر در خانهاش جای گرفت. حتی از در و دیوارهی اتاقک کوچک او نیز آتش زبانه میکشید. با ضربهی بعدی که به نسبت پرخاشگونهتر بود، از تخیلات بیهودهام دست کشیدم و برای صدور اجازهی ورود، از جای برخاستم. باز هم بهمحض نزدیک شدنم به در، اسکنر فعال شد و چشمانم را آنالیز کرد. نمیدیدم تارسی چه واکنشی دارد، اما خوب میدانستم هرگاه غریبهای قصد سخن گفتن با من را در سر میپروراند، او خود را پنهان میکند تا به چشم نیاید؛ باز هم به علت رنگ پوستش! آه، از نژادپرستی! ورود پیک مرا وادار کرد از فکر تارسی و خزعبلات درون ذهنم فاصله بگیرم. دستبهسینه شدم؛ حریرِ نزدیک لباسم را به بدن نحیفم فشردم تا از سرمای وجود پیک یخ نزنم. و این تنها چیزی بود که پیک بودن مرد مقابلم را تأیید میکرد؛ سرمای سرسامآور! مرد کمی خم شد و شانهاش را به جلو آورد. تنها سرم را تکان دادم تا هرچه زودتر کلمات را پشتِ هم ردیف کند و شعلههای داغِ بدنم را به من برگرداند. -مادام، من اینجا هستم تا فرمان عالیجناب، سرورم لرد، رو به خدمتتون برسونم. لرد در خوابش هم نمیدید اینگونه خطاب شود! چهرهام از پاچهخواریِ این شیطان حقیر جمع شد، اما حرفی به میان نیاوردم؛ تنها هدفم از خاموشی این بود که نمیتوانستم جلوی زبان تند و تیزم را بگیرم! سکوتم به مذاق او خوش نیامد؛ پس کمی سرش را بلند کرد و در کمال جسارتی که هرگز از او انتظار نمیرفت، به چانهام خیره شد. -فرمان ایشون این بود که شما فردا به زمین فرستاده میشید، وسایلی در اختیارتون قرار میگیره که قطعاً به کارتون میاد. سپس دستش را در هوا تکان داد و ساکی کنفی برایم ترتیب داد. لباس بیشتر از قبل به پیکرم فشرده شد؛ ابروهایم را مجبور کردم تا خط پیشانیام به بالا بپرند، ساک را با پایم به سمت پیک هُل دادم و نظارهگر چهرهی متعجبش شدم. خاموشی کافی بود! بالاخره دل از سکوت کندم و زبانم را برای هجی کردن حروف تکان دادم: -اونوقت چطور یهو این دستور از آسمونِ موراث صادر شده؟ پیک بر زانوی راستش خم شد و سرش را محکم به زمین انداخت؛ میخواست با بهانهجویی مسئله را از سر خودش باز کند. -بانوی من، من فقط یک فرمانبردار سرورمون هستم و از جزئیات آگاهی ندارم. پارچهی لباس درون دستم آتش گرفت؛ فوراً مشتی که بهسختی گوشهای از پیراهن را در خود جای داده بود، باز کردم. تبسمی تصنعی که مصنوعی بودنش را تنها خودم درک میکردم، بر لب وصله زدم و با گامی بلند خود را به پیک رساندم. بر روی پاهایم خم شدم و قد رشیدم را با او همتراز کردم. چند ضربه کافی بود تا شانههای یخبستهاش با فشار کورهی داغِ دستانم ذوب شوند و چهرهاش درهم برود. -اشکالی نداره؛ لرد شیطان مطیعی رو برای انتقال پیامش انتخاب کرده. ویرایش شده 26 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 26 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 26 آبان (ویرایش شده) سکانس سیزدهم جمع شدنِ چشمانش را بر پایهی دردش گذاشتم؛ لبم از زورآزمایی که در آن پیروز میدان بودم به حالت منحنی درآمد. برقِ شرارتِ چشمانم را بدون آینه نیز حس میکردم. -مادام… چیزی… آزارتون میده؟ ارتعاش صدایش در گوشم مانند سمفونی شیرین پخش شد؛ زبانم را با لذت بر دندانِ نیشم کشیدم و زمزمهای سر دادم: -نه، دارم از همصحبتی با پیکِ عالیجناب، سرورم لرد، لذت میبرم. بالا و پایین شدن سیب گلویش از دیدهام پنهان نماند، شانهاش را کمی عقب کشید تا جلوی عاجز شدنش را بگیرد. خندهای دلبرانه سر دادم که رعشهای بر پیکرِ درشتش انداخت. بلند کردن دستم با نفسِ خارج شده از دهانش تلاقی کرد، اگر ثانیهای دیرتر عزمم را جزم میکردم، یقین داشتم نفسش به شمار میرفت. شاید چند ثانیه درنگ کرد؛ اما دیدم که چطور تمام قوایش را به پا فرستاد و از جایش برخاست. تعظیمی سرسری نثارم کرد و عرقِ نشسته بر پیشانیاش را نامحسوس پاک کرد. -من… باید… خبرایی برای بقیه… برسونم… اگه شما اجازه بدین… از حضورتون مرخص شم. منحنی کش آمد، آنقدر که نیشم را تا بناگوش باز کرد. سرِ پایین افتادهاش به او مجوز دیدنِ عکسالعملهایم را نمیداد. دستانم را به آغوش گرفتم، دیگر تحمل سرما برای من هم وهمبرانگیز بود! -میتونی بری! به همان سرعتی که برای ورود عجله داشت؛ از اتاق خارج شد و من را با تارسیای که دورِ ساک کنفی کشیک میداد تنها گذاشت. -بازش کن شاید از اینا بفهمم اینجا چهخبره، میو! میدانستم لحنش بویِ دلخوری میدهد، اما توجهای نکردم؛ بر روی دو زانو، کنار ساک جای گرفتم و انگشتم را روی قسمت حسگرش فشردم. تیک. قفلی کنفی باز شد و نورِ درون کیف چشمم را زد. دستم را حصاری برای پلکهای جمع شدهام در نظر گرفتم تا به نور ساطع شده، عادت کردم. تارسی خود را داخل کیف جا کرد و با پاهایش چنگ انداختن را آغاز کرد. وسایل را یکی پس از دیگری از ساک خارج کرد و جلویِ پایم انداخت. هر دو در کمالِ شگفتزدگی به وسایلِ موردنیازم خیره شدیم. -اینها چیه؟ وسیلهی مستطیل شکل را به دست گرفتم و بیتوجه به سؤال تارسی شروع به وارسی کردم. دیدنِ خودم در آن صفحهی تیره، هراسم را تحریک کرد، وسیله را پرت کردم که با صدایش تارسی قالب تهی کردم. -چته؟ نژادم رو منقرض کردی زن! چشمغرهام را، با چپ کردن دیدهی تیلهاش پاسخ داد؛ دستم را خم کردم و اینبار بر کارتی کشیدم، چهرهام روی کارت بسیار خوفناک بود؛ ابروهام رفتهرفته به سوی یکدیگر جذب شدند. چهبلایی بر سر شاخهایم آورده بودند؟ چشمانم بدون اجازه از من، شروع به خواندن متون نوشتهشده روی کاغذ کرد: «لوسیرا نایتشید_lucira Nightshade» ویرایش شده 31 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 31 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان (ویرایش شده) سکانس چهاردهم تارسی خود را روی شانهام پرت کرد و پوست پشمیاش را به صورتم مالید. -چی نوشته؟ اینبار کمی نگاهم را به پایین دادم و مابقی نوشتهها را با صدای بلندتری به زبان آوردم: -تاریخ تولد: هفده اکتبر هزار و نهصد و نود و هفت. تارسی رشتهی کلامم را پاره کرد؛ با پرشی خود را بر رانِ پایم نشاند و شروع به خاراندن بدنش کرد. -اینکه سیصد و هفتاد و سه سالت باشه، اما توی زمین بیست و هشتساله ببیننت، خودِ پیشرفته! اینبار دیگر نتوانستم جلویِ خودم را بگیرم. با اشاره، تارسی را به جایِ خوابش برگرداندم که میویِ کشدارش در سرم پخش شد. تقلا میکرد که حرف بزند، اما حنجرهاش را قفل کرده بودم. حالا میتوانستم در سکوت، نوشتههای روی کارت را بخوانم که مهمترین بخشش قسمتِ عنوانش بود. «کارت شناسایی» چند جسم دیگر هم روی زمین پخشوپلا بودند، اما کارایی هیچکدام را نمیدانستم؛ حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد یکی از این چیزها به کارم بیاید. کفِ اتاق دراز کشیدم. گرمایی که ساطع میکرد، جانِ تازهای به من میبخشید؛ گرما برای من حسِ خانه داشت. هرجا گرم و آتشین بود، به من القا میکرد که انگار پس از سالها سفر، به خانه برگشته بودم. و من الان قرار بود این خانهی امن را ترک کنم و به سرزمینی وارد شوم که کوچکترین چیزی از آن نمیدانم. تنها ذهنیتم از آن جهانِ زیرزمینی این است که مردمان احمقی در خود پرورش میدهد؛ کسانی که با قدرتِ اختیار، به آیندهی خود آتش میزنند و درنهایت جایشان بینِ شعلههای دوزخ است. کاش سلنا بیشتر برایم حرف میزد؛ کاش قبل از رفتن وقت میکردم و او را میدیدم. قطعاً برایم از هراسش میگفت. اما این کاشها برایم تنها کاش ماندند. ساعتها متوالی و با سرعتِ سه ایکس گذشتند. هرچه جویایِ سلنا شدم و بو کشیدم، پیدایش نکردم. درنهایت مجبور شدم تارسی را آزاد کنم تا به دنبال سلنا بگردیم. با من کلامی سخن نگفت، اما دستِ درازشدهام را رد هم نکرد. ولیکن فایدهای در پسِ این همه گشتوگذار وجود نداشت؛ سلنا را انگار جنها به قلمروشان برده بودند. هیچ خبری از او نبود! شب از راه رسید و من صبح به پیشواز جهانی میرفتم که موراث هرگز جلویِ آنها سر خم نکرده بود. انسانهای ناچیز که حتم داشتم به راحتیِ آب خوردن طلسم و تسلیم میشدند. به تارسی که روی تخت من به خوابِ عمیق فرو رفته بود، خیره شدم؛ دستم را بینِ موهای سفیدش فرو کردم و به نرمی نوازشش دادم. مدتِ مأموریتم را نمیدانستم، تنها کسی که قطعاً کنجِ این اتاقِ تیره و تاریک منتظرم میماند، تارسی بود. نازکشیاش کار دستم داد؛ خودش را در آغوشم جای کرد و در خواب خرناسی کشید. چهرهام از چندش جمع شد؛ از تماسِ فیزیکی نفرت داشتم. انگشتم را به سختی چرخاندم و گربهی احمق را در هوا معلق کردم. در کسری از ثانیه، او در جایِ خودش بود و من چشمم را برای خواب به هم فشردم. ویرایش شده 31 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 31 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان (ویرایش شده) سکانس پانزدهم *** خمیازهای لبم را با بازی گرفت؛ دستبهسینه به ستونِ قصر تکیه زدم و رفتوآمدِ خدمتکاران را زیر نظر گرفتم. -بانوی من؟ پلکم را به هم فشردم و با شستم خطِ فرضیای کنار لبم کشیدم؛ هرکدام که مرا اینگونه خطاب میکردند، حسنِ نیتی داشتند که به ضررم تمام میشد. نگهبان جلویم خم شد و ادای احترام کرد. میدانستم تا اجازه ندهم، سرش را بالا نمیآورد؛ پس اجازه ندادم و با لذت، اذیتشدنش را به تماشا نشستم. -بانو تی به من فرمان دادن پیغامی برای شما بیارم. حتی اسمِ این زن هم باعث میشد پوستم سرد شود و اعصابم خطوخش بگیرد. با پا روی زمین ضرب گرفتم که همین کارم، شعلههای آتش را به اهتزاز درآورد. -چه فرمانی؟ هر لحظه سرِ نگهبان پایینتر میرفت و نگاهِ خدمتکاران موشکافانهتر میشد؛ پس ترجیح دادم این فضایِ تمسخرآمیز را درست کنم. -سرت رو بالا بگیر و حرف بزن! نفسِ عمیقش از دیدهی تیزم پنهان نماند. به ترقوههای بیرونزدهاش خیره شد و آبِ دهانش را قورت داد. -گفتن به اتاقشون برین. نتوانستم جلوی قهقههام را بگیرم؛ رگهای درونِ چشمم از فشار بیرون زده بودند. نگهبان که توقعِ این حرکت را نداشت، کلاهش را کمی جابهجا کرد تا چهرهام را ببیند. خندهی کلافهام رفتهرفته جمع شد و جایش را به نیشخندی غلیظ داد. -ساعتها من رو اینجا وسطِ این سالنِ شلوغ، نگه داشته که حالا بگه برم تو اتاقش؟ زنیکهی… زمزمهام به گوشِ نگهبان نرسید؛ چشمانش از تعجب نزدیک بود به کفِ پایم سقوط کنند. دستم را به سمتِ پلهها تکان دادم و نجوا کردم: -بسیار خب، میتونی بری. او مثل باد به سمتِ پلهها وزید و از دیدهام خارج شد. این حرکتِ عجولانهاش باعث شد تا هرگز فشارِ فک و مشتشدنِ دستهایم را نبیند. لباسِ سرخرنگم که با پرِ ققنوس پدید آمده بود را با دست به بالا کشیدم و پایم را بر فرقِ زمین کوفتم. باید خودم را به بانو تی میرساندم و بر سرش آوار میشدم؛ تنها این کار درونِ پرتلاطمم را آرام میکرد. ویرایش شده 31 آبان توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 31 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان (ویرایش شده) سکانس شانزدهم با هر قدمی که روی پلهها میگذاشتم، صدای پاشنهی کفشم در راهروی سنگی میپیچید. دستم را پشت کمرم قفل کرده بودم و سعی داشتم خشمم را همانجایی نگه دارم که باید میماند؛ پشت دندانهایم. لباسِ سرخرنگم پشت سرم کشیده میشد و پرهای ققنوس با هر قدم، آرام تکان میخوردند. دو خدمتکار با دیدنم سرشان را خم کردند و تعظیمی کوتاه نثارم کردند. تنها سرم را به نشانهی تفهیم تکان دادم و از کنارشان گذشتم. همین که دیدم از پلهها خارج شدند، لباسم را بالاتر گرفتم و شروع به یکیدرمیان پریدن از پلهها کردم. اتاق بانو تی بالای راهروی شیاطین قرار داشت؛ یک اتاق درست روبهروی پلهها با دری مشکیرنگ که تنها دو نگهبان جلویش کشیک میدادند. بالاخره نفسزنان به اقامتگاه بانو تی رسیدم. همین که نزدیک شدم، هردو نیزههایشان را بهصورت ضربدری جلوی در گرفتند و مانع عبورم شدند. همانجا ایستادم؛ نگاهم روی در افتاد و بهتدریج به سمت چهرهی آن دو نگهبان چرخید. بد نبود اگر کمی از حرصم را بر سرشان خالی میکردم! -چطور جرئت میکنین سد راه من بشین؟ سرشان را به اجبار برای ادای احترام خم کردند؛ میتوانستم از چشمانشان بخوانم که چندان راضی به این حرکت نیستند. -بانوی من، ما رو ببخشید، اول باید با بانو هماهنگ کنیم. لبم به شکل منحنی درآمد و تبسمی حاکی از استهزا به آنها هدیه دادم؛ قدمی به سمتشان برداشتم که صدای پاشنهی کفشم در راهروی خموش پیچید. انگشتم را بر روی زرهی فلزیاش کشیدم و خطوط فرضی رسم کردم. -میدونی میتونم همینجا آتیشت بزنم؟ آوای آرامم لرزه به تنش انداخت که آرامش زیر پوستم دوید. قدمی به عقب برداشتم و اینبار لبخندم را گسترش دادم. -در رو باز کنین. هردو نگاهی به یکدیگر انداختند؛ سپس با چپکردنِ چشمانشان راه را برایم گشودند. قرار نبود با عجله وارد اتاق زنی شوم که یک کلمهی نابهجا میتوانست سرم را بر باد دهد. سه بار آرام روی ناخن انگشت اشارهام ضرب گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. بوی عود پیش از هر چیزی به مشامم رسید؛ تلخ، سنگین و خفهکننده. چند شمع روی پایههای طلایی میسوختند و شعلههایشان روی دیوارهای تیره میرقصید. بانو تی کنار پنجره ایستاده بود. پشتش در دیدِ من قرار داشت و نمیتوانستم چهرهاش را ببینم. لباسم را مرتب و گلویم را صاف کردم. -اِهم، مادام. و سپس سرم را خم کردم و احترامی که در شأنش نبود، نثارش کردم. تکانی به خود نداد؛ انگار در انتهایِ آن حیاطِ شلوغِ قصر چیزی میدید که شعفش را زنده میکرد. من هم سکوت را برگزیدم؛ در این قصر، بعضی حرفها از هزاران سکوت خطرناکتر بودند. ویرایش شده شنبه در 19:56 توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در 31 آبان سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان (ویرایش شده) سکانس هفدهم چند ثانیه گذشت. صدای وزش باد از پنجرهی نیمهباز، پردههای بلند اتاق را تکان میداد و بوی عود را در هوا پخش میکرد. نگاه من اما همچنان روی قامت بانو تی قفل بود. بالاخره دل از آن فضا کند؛ سرش را به سمتم گرفت و سکوت را شکست. -خوب نگاه کردی؟ پلکم پرید؛ من که در باغِ کلماتی که به زبان میآورد نبودم، به طرفش گوشهچشمی انداختم و با بهت نجوا کردم: -چی رو؟ با چانهاش به پنجره اشاره کرد؛ انگار اگر دستش را تکان میداد، جانش گرفته میشد. -قصر رو. ابروهایم بهتدریج به بالا پریدند؛ طولی نکشید که همان کمانهای به بالا پریده، جذب هم شدند و یکدیگر را به آغوش کشیدند. -مگه قراره دیگه نبینمش؟ چشمهایش برای لحظهای روی صورتم نشست. -شاید. لبخند از صورتم محو شد. این «شاید» را دوست نداشتم؛ اصلاً. -یعنی چی، شاید؟ بانو تی از پنجره فاصله گرفت و به سمت میز رفت. انگشتانش را روی سطح چوبی کشید و درست مقابل جعبهای ایستاد که تا آن لحظه متوجهش نشده بودم. -وقتشه بری. قلبم یک ضربهی محکم زد. با وجود تمام چیزهایی که از دیشب در ذهنم مرور کرده بودم، شنیدن این کلمه از دهان او قلبم را به تلاطم میانداخت. تمام تلاشم را کردم که بانو تی شوک را درون چشمانم نخواند. از دیشب میدانستم که امروز عازم میشوم، اما باز هم دلم آرام نبود. -همین الان؟ ویرایش شده شنبه در 19:56 توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد روشـنـا 2,395 ارسال شده در شنبه در 20:14 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 20:14 (ویرایش شده) سکانس هجدهم به تندی از بالای چشم مرا نظاره کرد، درست شبیه فردی که به یک انسان دونپایه نگاه میکند. ابروهایم را درهم کشیدم و با پاشنهی کفشم رویِ زمین ضرب گرفتم. بانو تی کاغذی از کشویِ پشت میز بیرون آورد و گرفتن کفِ دستش روی صفحهی سفید، آتش تولید کرد. هر جرقهی روشن، کلمهای را جلوی چشمم نمایان میساخت. -این نامه مجوز خروج تو از سرزمینِ دوزخه! لوسیفر، میدونی که در زمین نباید نظم رو به هم بزنی، برهم زدن نظم برابری میکنه با جابهجا شدن خیلیچیزها… مابقیِ حرفش را اضافه دانست، چون از ادامه دادن جملهاش شانه خالی کرد. بیخیال، دستهای کشیدهام را به سمت نامه بردم و از چنگال بانو تی بیرون کشیدم. بدون فکر، با اشارهی دست، آن را زیر لباسم جاساز کردم و گوشهی چشمم را به بالا فرستادم. -مادام من فقط قرارِ ردهم تغییر کنه، برهم زدن نظم؟ مسخرهست. خندهی دلبرانهام انگار برای گوشهای تیز مادام دلخراش بود، چون چهرهای رو مستقیم در موازات صورتم قرار داد و از لای دندانهای یکدستش غرید: -یادت نره چی گفتم! هیچ چیزی رو سرسری نگیر. قوانین اینجا هم از یاد نبر. از قوانینی حرف میزد که فلوریا برای یادگیریام حنجرهاش را قرض داده بود و من خوب میدانستم چقدر رعایت کردنش پر اهمیت است. -اطاعت بانو. لبخندی گوشهی لبم کاشتم تا از نگاهِ خیرهی بانو تی در امان بمانم. او هم کم آورد، سرش را کج کرد و چیزی درون دستش اظهار کرد. به شکلِ گوی مانندش با کنجکاوی نگریستم؛ گویی بیرنگ که امواجی قرمز رنگ از درونش میگذشت و به شکل بینهایت درآمده بود. -این تورو به زمین تلپورت میکنه، کافیه تو ذهنت مکانی که قراره بری رو تجسم کنی! گوی را در هوا معلق کرد و با اشارهی انگشتش به سمتم فرستاد، چشمانِ حریصم در پی به دست آوردن گوی چرخید، آنقدر که بالاخره رویِ دستم متوقف شد. جنس جالبش مرا به وجد آورد؛ سنگینیِ خاصی نداشت و اما اگر رویش ضربه زده میشد، به هیچ عنوان خم شدن در کارش نبود. -میتونی بری، موراث به همراهت! در عمق نگاهش اضطرابی را میدیدم که برایم شگرف بود؛ چه چیزی در زمین وجود داشت که اهل دوزخ با وجود برتریشان از آن انسانهای پوچ و عبث میترسیدند؟ تعظیمی کردم و دنیای درونِ چشمانِ بانو تی را به خودش بخشیدم؛ او خود باید به فکر درمانِ حالِ بدش میگشت. من هم با دستانی عرقزده باید به زمین میرفتم. در یک چشم به هم زدن. ویرایش شده شنبه در 20:14 توسط روشـنـا تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری