مدیر ارشد Roshana 1,392 ارسال شده در جمعه در 13:32 مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 13:32 (ویرایش شده) نام رمان: لوسیفر؛ درخششِ دوزخ نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: فانتزی،معمایی، عاشقانه خلاصه: لوسیفر، شیطانی از ردهی سومِ شیاطین، از دوزخ به میانِ آدمیان سقوط کرده است تا ثابت کند تاریکی هنوز نفس میکشد. اما در سرزمین انسانها، با حقیقتی روبهرو میشود که تمامِ نقشههایش را زیر و رو میکند. لوسیفر شاید به دنبالِ برتریِ دوزخ باشد، اما آنچه در زمین یافته، قطعاً شروعِ یک فاجعه است. تاریخ شروع: ۱۰ مرداد ۴۰۵ «تمام حوادث ومکانهای این رمان زادهی ذهن نویسنده است و در دنیای واقعی وجود ندارد» ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 5 1 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,891 ارسال شده در یکشنبه در 20:46 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 20:46 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Roshana 1,392 ارسال شده در دوشنبه در 09:05 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:05 (ویرایش شده) مقدمه: از روزی که نخستین انسان چشم گشود، نبردِ نور و تاریکی آغاز شد. قرنهاست که همه، فرشته را نمادِ نجات و شیطان را چهرهی سقوط میدانند. اما هیچکس از خود نپرسید، اگر حقیقت، آنگونه که روایت شده نباشد، چه؟ میگویند هر روح، روزی میانِ آسمان و دوزخ دست به انتخابی میزند که سرنوشتش را رقم میزند. اما گاهی… سرنوشت را نه انسان، که فرشتهای سرگردان و شیطانی سقوطکرده مینویسند. این، داستانِ جنگِ خیر و شر نیست. داستانِ حقیقتیست که زیرِ خاکسترِ هزاران سال پنهان مانده؛ حقیقتی که شاید، پس از ورق زدن آخرین صفحه، دیگر نتوانی با اطمینان بگویی نور همیشه پیروز است… یا تاریکی همیشه شکستخورده. ویرایش شده دوشنبه در 09:05 توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 4 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Roshana 1,392 ارسال شده در دیروز در 11:22 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 11:22 (ویرایش شده) سکانس اول اخمهایم را درهم کشیدم و کتابی که صفحاتش از جنس آتش بود، روی برگهای خشکشده کوبیدم. -خسته شدم! فلوریا نگاه از کتاب خودش برداشت و چشمانِ بنفشرنگش را به صورت نزارم دوخت. -باید لیستت رو تا آخر شب حفظ کنی. «آه» از نهادم بلند شد، چندبار دهان باز کردم تا حرفی به زبان بیاورم و گلایه کنم، اما کلمات نمیتوانست خستگیِ فکریم را توصیف کند. بر روی برگها غلتی زدم که صدایِ آخِ یکی از آنها بلند شد. -هی، حواست کجاست؟ صدایِ خشدارِ برگِ زیرِ بدنم، ابروهایم را به آغوش هم هدایت کرد. نگاهِ آتشینم را به او دوختم و از بین دندانهایم طغیان کردم: -چطور جرئت میکنی؟ در یک تصمیم ناگهانی، دستم را به سوی برگِ خشمگین روانه کردم و با فشاری، ریشهاش را سوزاندم. با فوتی، شعلهی نشسته بر انگشتم را خاموش کردم و به شاخهای کبودِ فلوریا گوشهچشمی انداختم. نگاهش به برگِ در حالِ سوختن بود. برقِ نشسته در آن دو گویِ سرد را نمیدانستم چه برداشت کنم. عصبانی است؟ یا خوشحال؟ انعکاس آتش روی چهرهی فلوریا، صورتش را وهمآلودتر از همیشه کرده بود؛ به طوری که نتوانستم چشم از چشمش بردارم. مادام بالاخره متوجهی سنگینیِ نگاهم شد، سرش را به سمتم چرخاند. لبهای کجشدهاش را جمع کرد و به جایش با اخمهای درهم به من خیره شد. -چندبار باید بهت یادآوری کنم نباید بیدلیل از قدرتت استفاده کنی، لوسیفر؟ قهقههای به سمت لبم هجوم برد، نتوانستم جمعش کنم که آثار نمایان شدن ردیف دندانهای نیشدارم بود. برای اینکه به فلوریا ثابت کنم حرفش چندان برایم اهمیت ندارد، مجدداً غلتی زدم و کتاب را از روی زمین برداشتم. -قوانین دوزخ! وقتی صدایی از فلوریا به گوشم نرسید، دستم را بر سطح شعلهورِ شدهی کتاب گذاشتم و خطبهخطِ نانوشتهها را لمس کردم. با هر لمسِ من، جملهای از بین شعلهها بیرون میزد. -قانون مرگ: زنده کردن مردگان ممنوع است. هیچ موجودی حق ندارد روحی را که از دنیای زندگان عبور کرده، بازگرداند. شکستن این قانون مجازاتی سنگین دارد. از گوشهی چشم متوجه شدم که به من زل زده است، با چهرهای که این بار رنگ خنثی بودن گرفته بود؛ نگاهی که از سردیش در این محلِ آتش یخ میزدم. آبدهانم را قورت دادم و با مکثی کوتاه، ادامه را خواندم: -قانون آرزو: هر آرزویی که برآورده شود، دیگر قابل بازگشت نیست. هیچکس نمیتواند نتیجهی یک آرزوی محققشده را پاک کند یا به گذشته بازگرداند. با دیدن نوشتهی بعدی، پلکم پرید. کتاب را محکم بستم که غبارِ آتش تا آسمانِ قرمزرنگ، پرواز کرد. -بقیه رو بخون، زودتر حفظ کن، چرا دستدست میکنی؟ چشم در محوطه چرخاندم. در دروغ گفتن استاد بودم، اما فلوریا هرکس نبود که راحت به او دروغ بگویم. پس خودم را با وارسی آسمان سرخ، سرگرم کردم. در هر گوشه، شعلهای میدرخشید؛ چند دختر و پسر با جامههای مشکیِ بلند به سمتِ قصر بزرگ راه میرفتند و با شعف مکان را کاوش میکردند. فلوریا ردِ نگاهِ من را گرفت و زمزمه کرد: -دانشآموزهای جدیدن، بهجای شماها قرارِ آموزش ببینن! ویرایش شده 21 ساعت قبل توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Roshana 1,392 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل (ویرایش شده) سکانس دوم نیشخند بر چهرهام نمایان شد؛ از روی زمین بلند شدم و استوار ایستادم. -آره دیگه، باید وقتی ما رو نابود کردین جانشین برامون باشه. دستِ مشتشدهی من قطعاً برای او بازتاب خوبی نداشت. رگههای بنفش زیر پوستش پررنگتر شدند؛ تنها نشانهای که میگفت آرامشش در حال ترک خوردن است. با درنگی کوتاه، دستش را بر روی شانهی داغم گذاشت. -واضح حرف بزن! بر پنجهی پایم چرخیدم و رخبهرخِ فلوریا قرار گرفتم؛ از چشمانم خشم بیداد میکرد و از بینیام دود بلند شده بود. -منظورم واضحه! لحنش آرام و مرموز بود: -لوسیفر، میدونی که اینجا هر حرفی تاوان داره، درسته؟ جملهاش بوی تهدید میداد، اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم. -تاوان؟ مادام، تو که میدونی چهخبره شده تو این سرزمین، چرا این حرف رو میزنی؟ دست فلوریا بالا آمد و در مقابل صورت من قرار گرفت. -بسه، نمیخوام بشنوم! کاری نکن مجبورت کنم از اول آموزش ببینی، لوسیفر. بهناچار سکوت را پذیرفتم، یقین داشتم چشمانم سرختر از همیشه بود. لبِ پایینم را به دندان گرفتم تا در مقابلِ این زن، هر سخنی را بر زبان نیاورم! دستِ مشتشدهام را در پشتِ پیراهنِ حریرِ مشکیرنگم پنهان کردم و قدمی به عقب برداشتم. -باید برم، ممنون از وقتی که برام گذاشتی، مادام. پرشِ پلکِ فلوریا را حس کردم؛ پس لبخندی کریه بر لبم نشاندم و با تعظیمِ کوتاهی، از او دور شدم. گامهای خشک و محکم برمیداشتم تا هرچه سریعتر خود را به قصر برسانم، امروز آخرین آزمونهایم را میدادم و واقعاً به یک شیطان تبدیل میشدم! شیطانی که هیچکدام از قوانین جدیدِ این سرزمین را قبول نداشت! شیطانی که از سکوتِ سرسامآورِ این مکان جانش به لب رسیده بود. از زمانِ اعلام آتشبس با آسمانِ سپید، اوضاع به این شکل شد؛ تمامِ دوزخ در سکوت و آتش فرو رفته بود؛ شیاطین با اکراه در مجامع و مکانهای عمومی حاضر میشدند، به نوعی میخواستند با این کار اعتراضشان را نشان دهند، اما چه کسی گوشِ شنوا داشت؟ اینجا، هرکس مخالفِ آنها بود و قیام میکرد، به نابودیِ ابدی دچار میشد. -مادام؟ شنیدنِ صدایی توأم با احترام، مرا از تصوراتِ ذهنیام خارج کرد. از راه رفتن دست کشیدم و چنگی لای موهای مشکیرنگم زدم. نمیدانستم این صدای آشنا از آنِ کیست، ولی همین که مرا مادام خطاب کرده بود، نشان میداد مقامِ پایینتری از من دارد. سرم را از زمینِ سرخ و سیاه بلند کردم. اینبار توانستم چهرهاش را ببینم. حدسم درست بود! چشمانِ آبیاش نشان میداد که یک پله از من پایینتر است. لبخندِ مسخرهی نشسته بر لبانِ سیاهش مرا یادِ لبخندِ مونالیزا میانداخت، تابلویی که نمونهی اصلش در جهنم بود و زمینیان از وجودِ تقلبیاش لذت میبردند. سرش به محض دیدنِ نگاهم به پایین افتاد و به نشانهی تعظیم خم شد، شنلش را به پیش کشید و جلوی زانویش را پوشاند. -امیدوارم حالتون خوب باشه، مادام. معذرت میخوام سدِ راهتون قرار گرفتم. بانوی ارشد تی، قصد دارن شما رو در اتاقشون ملاقات کنند. از طرز گفتارِ دختر، چشمانم چپ شد و گوشهی لبم به بالا پرید. حالا علتِ توبیخهای مداومِ فلوریا را درک میکردم، مقامِ فلوریا از من یک پله بالاتر بود و من حتی او را «شما» هم خطاب نمیکردم. او هم معتقد بود، خیرهسریهایم آخر کار دستم میدهد! -بانو؟ ویرایش شده 21 ساعت قبل توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Roshana 1,392 ارسال شده در 21 ساعت قبل سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 21 ساعت قبل (ویرایش شده) سکانس سوم دندانهایم را برهم کوبیدم، سرتاپای دختر را برانداز کردم، لباسِ رسمی بر تنش نشان میداد که دانشآموز است. با چهرهای خنثی به سرِ پایینافتادهاشخیره شدم و لب زدم: -نگفته با من چیکار داره؟ لبش را گزید؛ انگار با شنیدنِ صدایم بیش از قبل یادش آمد که باید تعظیم کند، سرش رفتهرفته پایینتر رفت تا جایی که حوصلهام را سر بُرد. مگر شیطان باید احترامسرش میشد؟ این چه طرز تربیت بود؟ شیاطین نباید حرفِ هیچ احدی را گوش میکردند، پس چطور انقدر خار شدهاند که سرشان را تا نزدیکِ زانوی فردِ مقابل خم میکنند؟ -گستاخی من رو ببخشید، اما من در جریان نیستم. فقط یک مأمور بودم که این پیغام رو به شما برسونم. با ناخنهای بلند و تیزم، قسمتِ ترقوهام را خاراندم، پس از چند ثانیه که متوجه شدم دخترک قصد ندارد از سرِ راهم کنار برود، صدایم بلند شد: -خیله خب، برو کنار بزارم برم به قصر! ناگهان سرش بالا آمد و شاخهای آبیرنگش لرزید. -با این لباسها؟ سرم را پایین آوردم و از نوکِ پاهای برهنهام وارسی را آغاز کردم. کمی سرم بالا آمد، پیراهنِ بلندِ مشکیِ حریر که قسمتهایی از آن را به سلیقهی خودم سوزانده بودم، مگر چه ایرادی داشت؟ آینهای کوچک در دستم احضار کردم و این بار صورتم را کاوش کردم. چتریهایم منظم بود و چشمانم بیش از همیشه میدرخشید. اخمم را درهم کشیدم و صدایم را بالا بردم. -لباسهام چشه؟ دختر به خود لرزید، چشمانِ دریدهام، آرامش را از چهرهی دختر ربود. آه، موراث! اسمش را فراموش کرده بودم! نامش چه بود؟ کروات؟ -من… من… قصدِ جسارت… نداشتم… مادام… اما… اما… قدمی به سمتش برداشتم و در چند سانتیاش ایستادم، سرم را کمی خم کردم که لبم به گوشش نزدیک باشد. -ولی جسارت کردی! من هرچی بخوام میپوشم. لرزِ نشسته بر شانههای نحیفش حالی به روحم داد؛ تبسمی کوچک در گوشهی لبم هویدا شد، با دست دختر را از سرِ راهم کنار زدم و قدمهای بلند به سمتِ قصرِ اصلی برداشتم. نگاهِ رهگذران که با حیرت به من خیره بودند، ذرهای برایم اهمیت نداشت. میدانستم ورود به قصر بدون لباسِ رسمی مجازات دارد، اما من هم لوسیفر بودم! اگر میخواستم با هرچه که آنها میگویند کنار بیایم، در آسمانِ سپید جایِ ملائک را میگرفتم. به پلههای بلند و طویلِ روبهرویم گوشهچشمی انداختم، نتوانستم جلوی «آه»ی که از دهانم خارج میشود را بگیرم. موراث! چه میشد اگر سرزمینی به این بزرگی نمیساختی؟ یا چه میشد قدرتِ پرواز را بین همه تقسیم میکردی؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم، دستم را به سمتِ پیراهنم بردم و کمی آن را بالا کشیدم. حالا که مطمئن بودم زیرِ پایم گیر نمیکند، شروع به دویدن کردم. پلهها را یکی پس از دیگری طی میکردم و هربار یکی از استادان را مورد هدف قرار میدادم! متنفر بودم که آن شیاطینِ بهدردنخور از هزاران قدرت برخوردار بودند و من قدرتِ پرواز نداشتم. وقتی آخرین پله را طی کردم، لبخند بر لبم نشست. بالاخره آن مسیرِ طاقتفرسا تمام شده بود، گفته بودم از انتظار و طولانی بودنِ یک چیز عذاب میکشیدم؟ واردِ ساختمانِ اصلیِ قصر شدم، دو نگهبان با شنلهای مشکیرنگ، به محض دیدنِ شاخهای قرمزم، سر به نشانهی تعظیم پایین انداختند و درِ نردهای مشکیرنگ را گشودند. لبم را با زبان تر کردم و وارد شدم، در ابتدای ورودم، صدای فریادِ بانو تی، پلکهایم را برهم فشرد. -لوسیفر؟ این چه لباسیه؟ از پشت چگونه مرا شناخته بود؟ مگر هرکس شاخِ قرمز دارد، لوسیفرِ موراث زده است؟ لب به دندان گرفتم و بهناچار، بر پنجهی پا چرخیدم. سرم را اندکی کج کردم تا مثلاً به بانو تی احترام بگذارم. -بانو، من که دیگه دانشآموز نیستم با فرمِ رسمی به قصر بیام! امروز آخرین روزمه و بعدش یک شیطانِ کامل میشم. اما مگر بانو تی، با آن لباسِ رسمی و موهای همیشه شینیونشدهاش، این چیزها سرش میشد؟ دستش را مثل همیشه پشتِ کمرش قلاب کرد و به سمتم راهی شد. صدای تقتقِ کفشِ پاشنهبلندش، باعث ضرب گرفتنِ دندانهایم روی یکدیگر شد. با این حال، چشم از نگاهِ بنفشش برنمیداشتم. ویرایش شده 21 ساعت قبل توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Roshana 1,392 ارسال شده در 10 ساعت قبل سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 10 ساعت قبل (ویرایش شده) سکانس چهارم به صورت دورانی دورم چرخید و با هر چرخش، ضربهای به شانهام زد. -تو، تا زمانی که در آن سرزمین هستی، باید قوانین رو رعایت کنی! فکر کنم تنبیه سریِ قبلی برات کافی نبوده، نه؟ دندانقروچه کردم؛ آخ از آن روز که این شاخهای قرمز را با بنفش عوض کنم! دیگر ببینم کدامشان میخواهد مرا تهدید کند؟ فقط او نه، همهی آنها… سریِ قبل را به یاد آوردم، مرا به کاخِ مجازات برده بودند و بارانی از یخ بر سرم نازل کردند؛ هنوز پس از این همه مدت، یادآوریاش تنم را آتش میزد. چشمانم را بر هم بستم و لبخندی مصنوعی بر لب نشاندم. -بله بانو، کافی بود. نمیتوانستم او را ببینم، ولی میدانستم چشمانش، زمانِ مطیع کردنِ من، برق میزند. تنها یک روز باقی مانده بود، بانو تی! قرارِ ما باشد وقتی یک شیطانِ کامل با شاخ و چشمِ کبود شدم… گوشهی لبم از تجسمِ خودم در آن لباسهای بهاصطلاح فارغالتحصیلی، بالا رفت. فردا همهچیز فرق میکرد، فردا دیگه لازم نبود برای این استادانِ افادهای سر خم کنم و برایم از قوانینِ مزخرفشان بگویند. -خوشحالم، بالاخره تونستی یک شیطانِ باتمدن باشی! چشمانم تا ته باز شد؛ بانو تی مقابلم بود و با غرور مرا تماشا میکرد. دستِ راستم را مشت کردم، تا فردا باید صبر میکردم، فقط یک روز! اما مگر زبانم لال میشد؟ -شیطانِ باتمدن؟ بانو، متوجه هستین چی میگین؟ اینجا جهنمه! شیطان اگه قرار بود با تمدن باشه، باید میرفت آسمانِ سپید زیرِ پایِ فرشتهها رو تی میکشید. زمزمهام به فریاد تبدیل شده بود، شیاطین دورمان جمع شده بودند و پچپچ میکردند. اخمهای بانو تی حسابی در آغوش هم رفتند و چینی رویِ پیشانیاش به جای گذاشتند، اما من تازه موتورم روشن شده بود. -من نمیتونم بپذیرم! من از این تعادل بینِ آسمانِ سرخ و سپید بیزارم. مگه ما شیاطین نیستیم؟ مگه روزی موراث قسم نخورد سر جلوی فرشتگان خم نکنه؟ پس چرا ما… با بلند شدن صدایی از پشتِ سرم، مابقی حرفهایم را همانند بغضم قورت دادم؛ عرقِ سردِ نشسته روی کمرم خبرهای خوشی را در پی نداشت. این صدا را خوب میشناختم! -چهخبره اینجا؟ حالا دیگر خبری از عصبانیت نبود. تازه نگاهم به جمعیتِ حیران و ترسیده افتاد. همه با دیدن قامتِ لرد، سر خم کردند و یکصدا داد زدند. -لرد، سلامت باشن! میدانستم قطعاً امروز مرا به کاخِ مجازات میفرستادند؛ لرد هرگز فریاد در قصرش را نمیپذیرفت! بالاخره ترس را در چهرهی بانو تی رؤیت کردم؛ با لبخندی مسخره، خود را به لرد نزدیک کرد و تا کمر برایش خم شد. -سرورم، چه چیزی شما رو به اینجا کشونده؟ باید برمیگشتم تا از عکسالعملِ لرد باخبر شوم، اما پاهایم مرا یاری نمیکردند. گوشهی لبم را خاراندم و بالاخره تنم را مجبور کردم به سمتِ لرد برگردد. -عالیجناب! سپس اندکی سرم را خم کردم تا احترام را به رئیسِ این سرزمین نشان دهم؛ از بالای چشمم دیدم مردِ ردهی اولِ آسمانِ دوزخ، با آن چشمانِ مشکیِ کدر به من خیره شده است. ویرایش شده 10 ساعت قبل توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Roshana 1,392 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل (ویرایش شده) سکانس پنجم لرد قدمی به سمتم برداشت، از سرمای وجودش بدنم یخ زد، نفسم را در سینه حبس کردم و سرم را کامل بالا نیاوردم، از چشم در چشم شدن با این مرد، وحشت داشتم. میتوانستم ارتعاش سیاهی را از وجودش حس کنم، او واقعاً لرزه بر تنم میانداخت. -چطور یک شیطان دونپایه به خودش اجازه میده نظم دوزخ رو به هم بریزه؟ از گوشهی چشم به بانو تی نیمنگاهی انداختم که با میمیک صورت از من میخواست زانو بزنم و طلب بخشش کنم. لبِ پایینم را گزیدم و سرم را بیشتر از قبل به سوی پایین خم کردم. -عذر من رو پذیرا باشین قربان، من تنها اعتراضم رو بیان کردم. صدای بانو تی با تشر در گوشم پیچید. -تمومش کن، برو تو اتاقم! خودم بهش رسیدگی میکنم قربان. جملهی آخرش را برخلاف جملهای که به من گفته بود، با احترام بیان کرد. بالاخره به خود جرئت دادم، چشم از سطح مذابشکلِ قصر برداشتم و به نرمی با لرد چشم در چشم شدم، با دیدنِ چشمانِ ترسناکش سرم را کمی پایینتر آوردم و بینی استخوانیاش را در نظر گرفتم. شیطانین از هراسِ لرد صدایشان درنمیآمد؛ به نظرم هیچکدام نفس هم نمیکشیدند! مانده بودم من چگونه بر روی دو پا ایستاده و بدون لرزش سخن بر لب میآوردم. به قولِ یکی از دوستانم زیاد داشتم، جنم… -بانو تی، عقب بایست! نوایِ لرد آرام شده بود و من از این آرامش ظاهری بیشتر از فریادهایش وحشت داشتم. نگاهم پایینتر آمد و بر روی ردای سلطنتیاش نشست، همین که از اتاقش بیرون آمده بود نشان میداد که من چه گند بزرگی زده بودم و خبر نداشتم، باز هم پلکم بیاجازه به پایینتر رفت و بر روی لبهای هشتیاش ایستاد، ردِ پوزخند محوی را روی آنها دیدم. در همین فکرها بودم که عربدهی لرد مرا از جا پراند: -نگهبانها! لحنِ لرد شبیه سرداری بود که به نگهبانهایش دستور میداد مجرم را به قتلگاه ببرند. منتظر همین طوفان بودم اما باز، چشمانم از حدقه درآمد، فوراً سرم را بلند کردم و متعجب به چشمانِ براقِ لرد خیره شدم. -سرورم، سرورم! صدایِ فریادم با هر قدمِ لرد به سمت مخالف، بلندتر میشد. نگهبانها در کسری از ثانیه به سمتم هجوم آوردند و بازوهای ظریفم را در دست گرفتند. مرا از سطح زمین کمی به بالا آوردند و رو هوا نگه داشتند. پاهای معلقم را به جلو و عقب تکان میدادم و جیغ میزدم: -قربان، من کاری نکردم، قصد بیحرمتی به دوزخ رو نداشتم، سرورم، لطفاً به من گوش بدین. بانو تی چشمغرهای به من رفت و به سمت لرد دوید. -عالیجناب این دختر قصد اذیت نداشته، بهش رحمکنید. لرد برجایش مکث کرد. نمیدانستم آویزان شدن بانو تی از ردایش او را منصرف کرده بود یا التماسهای پر از اضطرابِ من… -بیارینش به اتاقم. و این تنها لطفی بود که لرد وارِک، رئیس بیرحمِ امور دوزخ، برای من انجام داد. در چشم به هم زدنی، مقابل تخت پادشاهی او بر زانو نشسته بودم، دو نگهبان بدچهره در دو طرفم منتظر دستور لرد بودند تا دمار از روزگارم دربیاورند، نامردها انگار پدرشان را کشته بودم! البته شیاطین معمولاً بیپدر بودند، امیدوارم آنها هم بیپدر باشند و بیخیال من شوند. با صدای مستحکم لرد افکارِ احمقانهام از ذهنم پر کشیدند و رفتند. -حرفی که تو سالن اصلی قصر فریاد میزدی رو دوباره تکرار کن دختر! ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط Roshana تاریکی زادهی نور است، ونور، در دل تاریکی میدرخشد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری