رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

z005448_0588C641-4463-4BEA-86D7-09943039

نام رمان: لوسیفر؛ درخششِ دوزخ

نویسنده: روشنا اسماعیل زاده

ژانر: فانتزی،معمایی، عاشقانه 

خلاصه: لوسیفر، شیطانی از رده‌ی سومِ شیاطین، از دوزخ به میانِ آدمیان سقوط کرده است تا ثابت کند تاریکی هنوز نفس می‌کشد. اما در سرزمین انسان‌ها، با حقیقتی روبه‌رو می‌شود که تمامِ نقشه‌هایش را زیر و رو می‌کند. لوسیفر شاید به دنبالِ برتریِ دوزخ باشد، اما آنچه در زمین یافته، قطعاً شروعِ یک فاجعه است. 
 

تاریخ شروع: ۱۰ مرداد ۴۰۵ 

«تمام حوادث و‌مکان‌های این رمان زاده‌ی ذهن نویسنده است و در دنیای واقعی وجود ندارد»

 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • آتیش 4
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

مقدمه:

از روزی که نخستین انسان چشم گشود،
نبردِ نور و تاریکی آغاز شد.

قرن‌هاست که همه، فرشته را نمادِ نجات
و شیطان را چهره‌ی سقوط می‌دانند.
اما هیچ‌کس از خود نپرسید،
اگر حقیقت،
آن‌گونه که روایت شده نباشد، چه؟

می‌گویند هر روح،
روزی میانِ آسمان و دوزخ
دست به انتخابی می‌زند
که سرنوشتش را رقم می‌زند.
اما گاهی…
سرنوشت را نه انسان،
که فرشته‌ای سرگردان
و شیطانی سقوط‌کرده می‌نویسند.

این، داستانِ جنگِ خیر و شر نیست.

داستانِ حقیقتی‌ست
که زیرِ خاکسترِ هزاران سال پنهان مانده؛
حقیقتی که شاید،
پس از ورق زدن آخرین صفحه،
دیگر نتوانی با اطمینان بگویی
نور همیشه پیروز است…
یا تاریکی همیشه شکست‌خورده.

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

سکانس اول

اخم‌هایم را درهم کشیدم و کتابی که صفحاتش از جنس آتش بود، روی برگ‌های خشک‌شده کوبیدم.

-خسته شدم!

فلوریا نگاه از کتاب خودش برداشت و چشمانِ بنفش‌رنگش را به صورت نزارم دوخت.

-باید لیستت رو حفظ کنی؛ بخشی از امتحان امروزته!

«آه» از نهادم بلند شد، چندبار دهان باز کردم تا حرفی به زبان بیاورم و گلایه کنم، اما کلمات نمی‌توانست خستگیِ فکریم را توصیف کند. بر روی برگ‌ها غلتی زدم که صدایِ آخِ یکی از آن‌ها بلند شد.

-هی، حواست کجاست؟

صدایِ خش‌دارِ برگِ زیرِ بدنم، ابروهایم را به آغوش هم هدایت کرد. نگاهِ آتشینم را به او دوختم و از بین دندان‌هایم طغیان کردم:

-چطور جرئت می‌کنی؟

در یک تصمیم ناگهانی، دستم را به سوی برگِ خشمگین روانه کردم و با فشاری، ریشه‌اش را سوزاندم. با فوتی، شعله‌ی نشسته بر انگشتم را خاموش کردم و به شاخ‌های کبودِ فلوریا گوشه‌چشمی انداختم. نگاهش به برگِ در حالِ سوختن بود. برقِ نشسته در آن دو گویِ سرد را نمی‌دانستم چه برداشت کنم. عصبانی است؟ یا خوشحال؟

انعکاس آتش روی چهره‌ی فلوریا، صورتش را وهم‌آلودتر از همیشه کرده بود؛ به طوری که نتوانستم چشم از چشمش بردارم. مادام بالاخره متوجه‌ی سنگینیِ نگاهم شد، سرش را به سمتم چرخاند. لب‌های کج‌شده‌اش را جمع کرد و به جایش با اخم‌های درهم به من خیره شد.

-چندبار باید بهت یادآوری کنم نباید بی‌دلیل از قدرتت استفاده کنی، لوسیفر؟

قهقهه‌ای به سمت لبم هجوم برد، نتوانستم جمعش کنم که آثار نمایان شدن ردیف دندان‌های نیش‌دارم بود. برای این‌که به فلوریا ثابت کنم حرفش چندان برایم اهمیت ندارد، مجدداً غلتی زدم و کتاب را از روی زمین برداشتم.

-قوانین دوزخ!

وقتی صدایی از فلوریا به گوشم نرسید، دستم را بر سطح شعله‌ورِ شده‌ی کتاب گذاشتم و خط‌به‌خطِ نانوشته‌ها را لمس کردم. با هر لمسِ من، جمله‌ای از بین شعله‌ها بیرون می‌زد.

-قانون مرگ: زنده کردن مردگان ممنوع است. هیچ موجودی حق ندارد روحی را که از دنیای زندگان عبور کرده، بازگرداند. شکستن این قانون مجازاتی سنگین دارد.

از گوشه‌ی چشم متوجه شدم که به من زل زده است، با چهره‌ای که این بار رنگ خنثی بودن گرفته بود؛ نگاهی که از سردیش در این محلِ آتش یخ می‌زدم. آب‌دهانم را قورت دادم و با مکثی کوتاه، ادامه را خواندم:

-قانون آرزو: هر آرزویی که برآورده شود، دیگر قابل بازگشت نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند نتیجه‌ی یک آرزوی محقق‌شده را پاک کند یا به گذشته بازگرداند.

با دیدن نوشته‌ی بعدی، پلکم پرید. کتاب را محکم بستم که غبارِ آتش تا آسمانِ قرمز‌رنگ، پرواز کرد.
-بقیه رو بخون، زودتر حفظ کن، چرا دست‌دست می‌کنی؟

چشم در محوطه چرخاندم. در دروغ گفتن استاد بودم، اما فلوریا هرکس نبود که راحت به او دروغ بگویم. پس خودم را با وارسی آسمان سرخ، سرگرم کردم.
در هر گوشه، شعله‌ای می‌درخشید؛ چند دختر و پسر با جامه‌های مشکیِ بلند به سمتِ قصر بزرگ راه می‌رفتند و با شعف مکان را کاوش می‌کردند. فلوریا ردِ نگاهِ من را گرفت و زمزمه کرد:
-دانش‌آموزهای جدیدن، به‌جای شماها قرارِ آموزش ببینن!

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

سکانس دوم

نیشخند بر چهره‌ام نمایان شد؛ از روی زمین بلند شدم و استوار ایستادم.
-آره دیگه، باید وقتی ما رو نابود کردین جانشین برامون باشه.
دستِ مشت‌شده‌ی من قطعاً برای او بازتاب خوبی نداشت. رگه‌های بنفش زیر پوستش پررنگ‌تر شدند؛ تنها نشانه‌ای که می‌گفت آرامشش در حال ترک خوردن است. با درنگی کوتاه، دستش را بر روی شانه‌ی داغم گذاشت.
-واضح حرف بزن!
بر پنجه‌ی پایم چرخیدم و رخ‌به‌رخِ فلوریا قرار گرفتم؛ از چشمانم خشم بیداد می‌کرد و از بینی‌ام دود بلند شده بود.
-منظورم واضحه!
لحنش آرام و مرموز بود:
-لوسیفر، می‌دونی که این‌جا هر حرفی تاوان داره، درسته؟
جمله‌اش بوی تهدید می‌داد، اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم.
-تاوان؟ مادام، تو که می‌دونی چه‌خبره شده تو این سرزمین، چرا این حرف رو می‌زنی؟
دست فلوریا بالا آمد و در مقابل صورت من قرار گرفت.
-بسه، نمی‌خوام بشنوم! کاری نکن مجبورت کنم از اول آموزش ببینی، لوسیفر.
به‌ناچار سکوت را پذیرفتم، یقین داشتم چشمانم سرخ‌تر از همیشه بود. لبِ پایینم را به دندان گرفتم تا در مقابلِ این زن، هر سخنی را بر زبان نیاورم!

دستِ مشت‌شده‌ام را در پشتِ پیراهنِ حریرِ مشکی‌رنگم پنهان کردم و قدمی به عقب برداشتم.

-باید برم، ممنون از وقتی که برام گذاشتی، مادام.

پرشِ پلکِ فلوریا را حس کردم؛ پس لبخندی کریه بر لبم نشاندم و با تعظیمِ کوتاهی، از او دور شدم. گام‌های خشک و محکم برمی‌داشتم تا هرچه سریع‌تر خود را به قصر برسانم، امروز آخرین آزمون‌هایم را می‌دادم و واقعاً به یک شیطان تبدیل می‌شدم!

شیطانی که هیچ‌کدام از قوانین جدیدِ این سرزمین را قبول نداشت! شیطانی که از سکوتِ سرسام‌آورِ این مکان جانش به لب رسیده بود.
از زمانِ اعلام آتش‌بس با آسمانِ سپید، اوضاع به این شکل شد؛ تمامِ دوزخ در سکوت و آتش فرو رفته بود؛ شیاطین با اکراه در مجامع و مکان‌های عمومی حاضر می‌شدند، به نوعی می‌خواستند با این کار اعتراض‌شان را نشان دهند، اما چه کسی گوشِ شنوا داشت؟ این‌جا، هرکس مخالفِ آن‌ها بود و قیام می‌کرد، به نابودیِ ابدی دچار می‌شد.
-مادام؟
شنیدنِ صدایی توأم با احترام، مرا از تصوراتِ ذهنی‌ام خارج کرد. از راه رفتن دست کشیدم و چنگی لای موهای مشکی‌رنگم زدم.

نمی‌دانستم این صدای آشنا از آنِ کیست، ولی همین که مرا مادام خطاب کرده بود، نشان می‌داد مقامِ پایین‌تری از من دارد.

سرم را از زمینِ سرخ و سیاه بلند کردم. این‌بار توانستم چهره‌اش را ببینم. حدسم درست بود!
چشمانِ آبی‌اش نشان می‌داد که یک پله از من پایین‌تر است. لبخندِ مسخره‌ی نشسته بر لبانِ سیاهش مرا یادِ لبخندِ مونالیزا می‌انداخت، تابلویی که نمونه‌ی اصلش در جهنم بود و زمینیان از وجودِ تقلبی‌اش لذت می‌بردند.

سرش به محض دیدنِ نگاهم به پایین افتاد و به نشانه‌ی تعظیم خم شد، شنلش را به پیش کشید و جلوی زانویش را پوشاند.
-امیدوارم حالتون خوب باشه، مادام. معذرت می‌خوام سدِ راهتون قرار گرفتم. بانوی ارشد تی، قصد دارن شما رو در اتاقشون ملاقات کنند.

از طرز گفتارِ دختر، چشمانم چپ شد و گوشه‌ی لبم به بالا پرید. حالا علتِ توبیخ‌های مداومِ فلوریا را درک می‌کردم، مقامِ فلوریا از من یک پله بالاتر بود و من حتی او را «شما» هم خطاب نمی‌کردم. او هم معتقد بود، خیره‌سری‌هایم آخر کار دستم می‌دهد!
-بانو؟

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

سکانس سوم‌

دندان‌هایم را برهم کوبیدم، سرتاپای دختر را برانداز کردم، لباسِ رسمی بر تنش نشان می‌داد که دانش‌آموز است. با چهره‌ای خنثی به سرِ پایین‌افتاده‌اش‌خیره شدم و لب زدم:
-نگفته با من چیکار داره؟
لبش را گزید؛ انگار با شنیدنِ صدایم بیش از قبل یادش آمد که باید تعظیم کند، سرش رفته‌رفته پایین‌تر رفت تا جایی که حوصله‌ام را سر بُرد.
مگر شیطان باید احترام‌سرش می‌شد؟ این چه طرز تربیت بود؟ شیاطین نباید حرفِ هیچ احدی را گوش می‌کردند، پس چطور ان‌قدر خار شده‌اند که سرشان را تا نزدیکِ زانوی فردِ مقابل خم می‌کنند؟
-گستاخی من رو ببخشید، اما من در جریان نیستم. فقط یک مأمور بودم که این پیغام رو به شما برسونم.
با ناخن‌های بلند و تیزم، قسمتِ ترقوه‌ام را خاراندم، پس از چند ثانیه که متوجه شدم دخترک قصد ندارد از سرِ راهم کنار برود، صدایم بلند شد:
-خیله خب، برو کنار بزارم برم به قصر!
ناگهان سرش بالا آمد و شاخ‌های آبی‌رنگش لرزید.
-با این لباس‌ها؟
سرم را پایین آوردم و از نوکِ پاهای برهنه‌ام وارسی را آغاز کردم. کمی سرم بالا آمد، پیراهنِ بلندِ مشکیِ حریر که قسمت‌هایی از آن را به سلیقه‌ی خودم سوزانده بودم، مگر چه ایرادی داشت؟
آینه‌ای کوچک در دستم احضار کردم و این بار صورتم را کاوش کردم. چتری‌هایم منظم بود و چشمانم بیش از همیشه می‌درخشید. اخمم را درهم کشیدم و صدایم را بالا بردم.
-لباس‌هام چشه؟
دختر به خود لرزید، چشمانِ دریده‌ام، آرامش را از چهره‌ی دختر ربود. آه، موراث! اسمش را فراموش کرده بودم! نامش چه بود؟ کروات؟
-من… من… قصدِ جسارت… نداشتم… مادام… اما… اما…
قدمی به سمتش برداشتم و در چند سانتی‌اش ایستادم، سرم را کمی خم کردم که لبم به گوشش نزدیک باشد.
-ولی جسارت کردی! من هرچی بخوام می‌پوشم.
لرزِ نشسته بر شانه‌های نحیفش حالی به روحم داد؛ تبسمی کوچک در گوشه‌ی لبم هویدا شد، با دست دختر را از سرِ راهم کنار زدم و قدم‌های بلند به سمتِ قصرِ اصلی برداشتم.
نگاهِ رهگذران که با حیرت به من خیره بودند، ذره‌ای برایم اهمیت نداشت. می‌دانستم ورود به قصر بدون لباسِ رسمی مجازات دارد، اما من هم لوسیفر بودم! اگر می‌خواستم با هرچه که آن‌ها می‌گویند کنار بیایم، در آسمانِ سپید جایِ ملائک را می‌گرفتم.
به پله‌های بلند و طویلِ روبه‌رویم گوشه‌چشمی انداختم، نتوانستم جلوی «آه»ی که از دهانم خارج می‌شود را بگیرم. موراث! چه می‌شد اگر سرزمینی به این بزرگی نمی‌ساختی؟ یا چه می‌شد قدرتِ پرواز را بین همه تقسیم می‌کردی؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم، دستم را به سمتِ پیراهنم بردم و کمی آن را بالا کشیدم. حالا که مطمئن بودم زیرِ پایم گیر نمی‌کند، شروع به دویدن کردم.
پله‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کردم و هربار یکی از استادان را مورد هدف قرار می‌دادم! متنفر بودم که آن شیاطینِ به‌دردنخور از هزاران قدرت برخوردار بودند و من قدرتِ پرواز نداشتم.
وقتی آخرین پله را طی کردم، لبخند بر لبم نشست. بالاخره آن مسیرِ طاقت‌فرسا تمام شده بود، گفته بودم از انتظار و طولانی بودنِ یک چیز عذاب می‌کشیدم؟
واردِ ساختمانِ اصلیِ قصر شدم، دو نگهبان با شنل‌های مشکی‌رنگ، به محض دیدنِ شاخ‌های قرمزم، سر به نشانه‌ی تعظیم پایین انداختند و درِ نرده‌ای مشکی‌رنگ را گشودند.
لبم را با زبان تر کردم و وارد شدم، در ابتدای ورودم، صدای فریادِ بانو تی، پلک‌هایم را برهم فشرد.
-لوسیفر؟ این چه لباسیه؟
از پشت چگونه مرا شناخته بود؟ مگر هرکس شاخِ قرمز دارد، لوسیفرِ موراث زده است؟ لب به دندان گرفتم و به‌ناچار، بر پنجه‌ی پا چرخیدم. سرم را اندکی کج کردم تا مثلاً به بانو تی احترام بگذارم.
-بانو، من که دیگه دانش‌آموز نیستم با فرمِ رسمی به قصر بیام! امروز آخرین روزمه و بعدش یک شیطانِ کامل می‌شم.
اما مگر بانو تی، با آن لباسِ رسمی و موهای همیشه شینیون‌شده‌اش، این چیزها سرش می‌شد؟
دستش را مثل همیشه پشتِ کمرش قلاب کرد و به سمتم راهی شد. صدای تق‌تقِ کفشِ پاشنه‌بلندش، باعث ضرب گرفتنِ دندان‌هایم روی یک‌دیگر شد. با این حال، چشم از نگاهِ بنفشش برنمی‌داشتم.
 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

سکانس چهارم

به صورت دورانی دورم چرخید و با هر چرخش، ضربه‌ای به شانه‌ام زد.

-تو، تا زمانی که در آن سرزمین هستی، باید قوانین رو رعایت کنی! فکر کنم تنبیه سریِ قبلی برات کافی نبوده، نه؟

دندان‌قروچه کردم؛ آخ از آن روز که این شاخ‌های قرمز را با بنفش عوض کنم! دیگر ببینم کدامشان می‌خواهد مرا تهدید کند؟ فقط او نه، همه‌ی آن‌ها…

سریِ قبل را به یاد آوردم، مرا به کاخِ مجازات برده بودند و بارانی از یخ بر سرم نازل کردند؛ هنوز پس از این همه مدت، یادآوری‌اش تنم را آتش می‌زد. چشمانم را بر هم بستم و لبخندی مصنوعی بر لب نشاندم.

-بله بانو، کافی بود.

نمی‌توانستم او را ببینم، ولی می‌دانستم چشمانش، زمانِ مطیع کردنِ من، برق می‌زند. تنها یک روز باقی مانده بود، بانو تی! قرارِ ما باشد وقتی یک شیطانِ کامل با شاخ و چشمِ کبود شدم…

گوشه‌ی لبم از تجسمِ خودم در آن لباس‌های به‌اصطلاح فارغ‌التحصیلی، بالا رفت. فردا همه‌چیز فرق می‌کرد، فردا دیگه لازم نبود برای این استادانِ افاده‌ای سر خم کنم و برایم از قوانینِ مزخرف‌شان بگویند.

-خوشحالم، بالاخره تونستی یک شیطانِ باتمدن باشی!

چشمانم تا ته باز شد؛ بانو تی مقابلم بود و با غرور مرا تماشا می‌کرد. دستِ راستم را مشت کردم، تا فردا باید صبر می‌کردم، فقط یک روز! اما مگر زبانم لال می‌شد؟

-شیطانِ باتمدن؟ بانو، متوجه هستین چی می‌گین؟ این‌جا جهنمه! شیطان اگه قرار بود با تمدن باشه، باید می‌رفت آسمانِ سپید زیرِ پایِ فرشته‌ها رو تی می‌کشید.

زمزمه‌ام به فریاد تبدیل شده بود، شیاطین دورمان جمع شده بودند و پچ‌پچ می‌کردند. اخم‌های بانو تی حسابی در آغوش هم رفتند و چینی رویِ پیشانی‌اش به جای گذاشتند، اما من تازه موتورم روشن شده بود.

-من نمی‌تونم بپذیرم! من از این تعادل بینِ آسمانِ سرخ و سپید بیزارم. مگه ما شیاطین نیستیم؟ مگه روزی موراث قسم نخورد سر جلوی فرشتگان خم نکنه؟ پس چرا ما…

با بلند شدن صدایی از پشتِ سرم، مابقی حرف‌هایم را همانند بغضم قورت دادم؛ عرقِ سردِ نشسته روی کمرم خبرهای خوشی را در پی نداشت. این صدا را خوب می‌شناختم!

-چه‌خبره این‌جا؟

حالا دیگر خبری از عصبانیت نبود. تازه نگاهم به جمعیتِ حیران و ترسیده افتاد. همه با دیدن قامتِ لرد، سر خم کردند و یک‌صدا داد زدند.

-لرد، سلامت باشن!

می‌دانستم قطعاً امروز مرا به کاخِ مجازات می‌فرستادند؛ لرد هرگز فریاد در قصرش را نمی‌پذیرفت! بالاخره ترس را در چهره‌ی بانو تی رؤیت کردم؛ با لبخندی مسخره، خود را به لرد نزدیک کرد و تا کمر برایش خم شد.

-سرورم، چه چیزی شما رو به این‌جا کشونده؟

باید برمی‌گشتم تا از عکس‌العملِ لرد باخبر شوم، اما پاهایم مرا یاری نمی‌کردند. گوشه‌ی لبم را خاراندم و بالاخره تنم را مجبور کردم به سمتِ لرد برگردد.

-عالیجناب!

سپس اندکی سرم را خم کردم تا احترام را به رئیسِ این سرزمین نشان دهم؛ از بالای چشمم دیدم مردِ رده‌ی اولِ آسمانِ دوزخ، با آن چشمانِ مشکیِ کدر به من خیره شده است. 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

سکانس پنجم

لرد قدمی به سمتم برداشت، از سرمای وجودش بدنم یخ زد، نفسم را در سینه حبس کردم و سرم را کامل بالا نیاوردم، از چشم در چشم شدن با این مرد، وحشت داشتم. می‌توانستم ارتعاش سیاهی را از وجودش حس کنم، او واقعاً لرزه بر تنم می‌انداخت.

-چطور یک شیطان دون‌پایه به خودش اجازه می‌ده نظم دوزخ رو به هم بریزه؟

از گوشه‌ی چشم به بانو تی نیم‌نگاهی انداختم که با میمیک صورت از من می‌خواست زانو بزنم و طلب بخشش کنم.

لبِ پایینم را گزیدم و سرم را بیشتر از قبل به سوی پایین خم کردم.

-عذر من رو پذیرا باشین قربان، من تنها اعتراضم رو بیان کردم.

صدای بانو تی با تشر در گوشم پیچید.

-تمومش کن، برو تو اتاقم! خودم بهش رسیدگی می‌کنم قربان.

جمله‌ی آخرش را برخلاف جمله‌ای که به من گفته بود، با احترام بیان کرد.

بالاخره به خود جرئت دادم، چشم از سطح مذاب‌شکلِ قصر برداشتم و به نرمی با لرد چشم در چشم شدم، با دیدنِ چشمانِ ترسناکش سرم را کمی پایین‌تر آوردم و بینی استخوانی‌اش را در نظر گرفتم.

شیطانین از هراسِ لرد صدایشان درنمی‌آمد؛ به نظرم هیچ‌کدام نفس هم نمی‌کشیدند!

مانده بودم من چگونه بر روی دو پا ایستاده و بدون لرزش سخن بر لب می‌آوردم. به قولِ یکی از دوستانم زیاد داشتم، جنم…

-بانو تی، عقب بایست!

نوایِ لرد آرام شده بود و من از این آرامش ظاهری بیشتر از فریادهایش وحشت داشتم. نگاهم پایین‌تر آمد و بر روی ردای سلطنتی‌اش نشست، همین که از اتاقش بیرون آمده بود نشان می‌داد که من چه گند بزرگی زده بودم و خبر نداشتم، باز هم پلکم بی‌اجازه به پایین‌تر رفت و بر روی لب‌های هشتی‌اش ایستاد، ردِ پوزخند محوی را روی آن‌ها دیدم. در همین فکرها بودم که عربده‌ی لرد مرا از جا پراند:

-نگهبان‌ها!

لحنِ لرد شبیه سرداری بود که به نگهبان‌هایش دستور می‌داد مجرم را به قتلگاه ببرند. منتظر همین طوفان بودم اما باز، چشمانم از حدقه درآمد، فوراً سرم را بلند کردم و متعجب به چشمانِ براقِ لرد خیره شدم.

-سرورم، سرورم!

صدایِ فریادم با هر قدمِ لرد به سمت مخالف، بلندتر می‌شد. نگهبان‌ها در کسری از ثانیه به سمتم هجوم آوردند و بازوهای ظریفم را در دست گرفتند. مرا از سطح زمین کمی به بالا آوردند و رو هوا نگه داشتند. پاهای معلقم را به جلو و عقب تکان می‌دادم و جیغ می‌زدم:

-قربان، من کاری نکردم، قصد بی‌حرمتی به دوزخ رو نداشتم، سرورم، لطفاً به من گوش بدین.

بانو تی چشم‌غره‌ای به من رفت و به سمت لرد دوید.

-عالیجناب این دختر قصد اذیت نداشته، بهش رحم‌کنید.

لرد برجایش مکث کرد. نمی‌دانستم آویزان شدن بانو تی از ردایش او را منصرف کرده بود یا التماس‌های پر از اضطرابِ من…

-بیارینش به اتاقم.

و این تنها لطفی بود که لرد وارِک، رئیس بی‌رحمِ امور دوزخ، برای من انجام داد.

در چشم به هم زدنی، مقابل تخت پادشاهی او بر زانو نشسته بودم، دو نگهبان بدچهره در دو طرفم منتظر دستور لرد بودند تا دمار از روزگارم دربیاورند، نامردها انگار پدرشان را کشته بودم! البته شیاطین معمولاً بی‌پدر بودند، امیدوارم آن‌ها هم بی‌پدر باشند و بی‌خیال من شوند.

با صدای مستحکم لرد افکارِ احمقانه‌ام از ذهنم پر کشیدند و رفتند.

-حرفی که تو سالن اصلی قصر فریاد می‌زدی رو دوباره تکرار کن دختر!

 

ویرایش شده توسط Roshana

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

سکانس ششم
چشمانم را در حدقه چرخاندم، یک دستم را بالا آوردم و شروع به خاراندن شاخِ سمت چپم کردم. چطور از من می‌خواست آن جملاتی را که نزدیک بود سرم برایشان به باد برود، تکرار کنم؟

از شانس خوبم، تا به دیروز سال به سال کسی لرد را نمی‌دید؛ حالا مشخص نبود از کجا پیدایش شده است.

سکوتم طولانی شده بود. نباید حوصله‌ی لرد را سر می‌بردم، پس شروع به حرف زدن کردم.

-سرورم، من قصد جسارت ندارم؛ می‌دونم حرفم ممکنه نتایج خوبی برام نداشته باشه، اما…

کاش می‌توانستم سرم را بالا بیاورم و واکنش لرد را ببینم. با هر جمله‌ام یک بار عصایش را به زمین ضرب می‌داد؛ قصد داشت با این کار ترس را در دلم پرورش دهد.  

پلک بر هم فشردم و مابقی کلمات را طوطی‌وار پشتِ سرِ هم ردیف کردم.

-ما ماه‌هاست با آسمان سپید آتش‌بس، یا نه، بهتره بگم صلح کردیم! چرا؟ چون همه‌جا پر شده از این‌که زمینیان، آسمان سپید رو بیشتر قبول دارن! من با این موضوع مخالفم.

با اتمام جملاتم، چشمانم را باز کردم و به زمین خیره شدم. طولی نکشید که لرد از جا برخاست؛ این را از سایه‌ای که هر لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد، متوجه شدم.

دیگر سخن گفتن و بلبل‌زبانی کردن جایز نبود. قطعاً لرد بابت این حرف‌ها مرا به سرزمین جن‌ها می‌فرستاد و مجبورم می‌کرد در آن تبعیدگاه زندگی کنم.

-اسمت چیه؟

آن‌قدر به من نزدیک شده بود که سایه‌اش را روی پیکرم حس می‌کردم؛ سرم کم مانده بود با سطحِ مشکی‌رنگِ اتاقِ لرد یکی شود.

-لوسیفر.

صدایم انگار از تهِ چاه درآمده بود، اما لرد تیزتر از آن بود که نجوای آرامم را نشنیده باشد.

-لوسیفر، تو معتقدی مردم تاریکی رو بیش از نور قبول دارن؟

سؤالِ لرد در گوش‌هایم زنگ زد؛ باعث شد جرئت کنم و سرم را به سوی چهره‌ی عبوسش بکشانم. از چشمانش شرارت می‌بارید و شاخ‌هایش به من دهان‌کجی می‌کردند.

دست‌به‌سینه، در چند سانتی‌متری‌ام منتظر بود تا به او پاسخی در شأنش بدهم. عجیب دلم می‌خواست تنها سرم را تکان دهم و موافقتم را اعلام کنم؛ اما مگر جلوی لرد می‌شد این کار را کرد؟

من هم با قاطعیت به صورتش چشم دوختم و با اقتدار اظهار کردم:

-معلومه! من ایمان دارم مردم در ازای خواسته‌هاشون هر کاری می‌کنن، در تاریکی غرق می‌شن؛ دیگه مهم نیست خیر باشه یا شر!

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

سکانس هفتم

ابروهای لرد به بالا پرید، دو نگهبان از تعجب دهانشان باز مانده بود. حق داشتند! همه الان می‌دانستند که من قرار است چگونه بابت این بی‌پروایی‌ام تنبیه شوم، اما من این بار هراسی نداشتم. ترس من از این بود که زنده باشم و مردم شیطان را ضعیف بشمارند.

-پس تو نظرت بر اینه که اگه قدرت دستت بود، با آسمان سپید آتش‌بس نمی‌کردی و ثابت می‌کردی تاریکی بر نور پیروزه؟

از لحنِ خونسرد لرد نمی‌توانستم تشخیص دهم عصبانی است یا برایش اهمیت ندارد. یکی از خصوصیات بارز صاحبانِ مقامِ دوزخ همین بود! رفتار و تنِ صدایشان هیچ چیز را لو نمی‌داد.

پلک چپم لرزید، اما صدایم ذره‌ای لرزش را در خود جای نداده بود؛ حتی اگر بهایش تبعید به سرزمین جن‌ها یا بارانِ یخ باشد.

-بله، سرورم.

سپس سرم را به نشانه‌ی احترام خم کردم و دوباره به حالت قبلش برگرداندم.

لرد گام‌هایی به پشت سرش برداشت و روی تختِ مشکی‌رنگش نشست، دستش را به دسته‌ی نقره‌ای‌رنگِ تخت تکیه داد.

-چقدر از آموزشت مونده؟

وای! نکند تنبیهم این باشد که از نو آموزش ببینم؟ من نمی‌توانستم دوباره با فلوریا درس بیاموزم. به نظرم او خودش لیاقت مقامش را نداشت، چه برسد به اینکه به من درس بدهد!

با ضربه‌ای که به بغلِ رانِ پایم خورد، به خود آمدم؛ نگهبان با ابروهای درهم‌رفته، به لرد اشاره زد و مرا مجبور کرد حرف بزنم.

-امروز روز آزمونم هست، قربان. بعدش جزو اساتید دوزخ قرار می‌گیرم و به رده‌ی دوم ارتقا پیدا می‌کنم.

رفته‌رفته لب‌های مردِ کچلِ مقابلم به لبخند باز شدند؛ نه از آن لبخندها که حس می‌کردی چهره‌ی زیبایی دارد، از آن‌ها که قطعاً می‌دانستی جهنمی پشتش پنهان است.

-من برات یک آزمون طراحی می‌کنم؛ اگه تونستی از پسش بربیای، می‌تونی به رده‌ی دوم برسی.

راحت می‌شد بهتم را در اجزای صورتم دید، کم‌کم چینی بر پیشانی‌ام افتاد. زبانم را بر لبم کشیدم و با دندان‌های تیزم شروع به کندن پوستِ اضافه‌ی لبم کردم.

لرد چندان منتظرم نگذاشت؛ دستش را در هوا تکان داد و فضایی را جلوی چشمم ظاهر کرد.

-می‌فرستمت به زمین، بهم ثابت کن مردم تاریکی رو انتخاب می‌کنن! اون‌وقت اجازه می‌دم به رده‌ی دوم برسی.

 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

سکانس هشتم

***

تلوخوران از اتاق بیرون آمدم؛ نفسم به شماره افتاده بود. با چشم‌های خون‌گرفته‌ام به نگهبان‌های دو طرفم نگاه انداختم و فریاد زدم:

-خودم بلدم چجوری به اتاقم برم، برین سرِ کارتون!

هردو اخمی کردند و با تعظیمی کوتاه از کنارم گذشتند.

مشتِ گره‌کرده‌ام را جلوی دهنم گرفتم تا حرفِ بدی از دهنم خارج نشود. این همه درس خوانده بودم و آموزش دیده بودم، اهمیت نداشت؟

مردک فکر می‌کرد چون مقام اول است، هرچه بخواهد باید همان شود؟ کاش می‌توانستم پادشاه موراث را ببینم، قطعاً از او می‌خواستم این مردکِ متکبر و بانو تیِ دیوانه را عزل کند.

-چرا این‌جا ایستادی، لوسیفر؟

پاره شدن رشته‌ی افکارم، برهم ریختن چهره‌ام را به همراه داشت. نگاهم به چشمانِ قرمزِ سلنا افتاد و کم‌کم به سوی لبخندِ بزرگ روی لبش رفت.

چینی بر پیشانی‌ام انداختم و از لای دندان‌های قفل‌شده‌ام گفتم:

-هیچی، مأموریت بهم داده شده.

سلنا دستی به لباس رسمی‌اش کشید و کرواتش را مرتب کرد؛ انگار لبخند قصد نداشت لحظه‌ای این چهره‌ی سپیدگونه را ترک کند.

-چی مأموریتی؟

لرد از من خواسته بود این موضوع را با هیچ‌کس در میان نگذارم، اما من از کِی حرف گوش می‌دادم که این بار دومم باشد؟

-باید برم به زمین!

برقِ نشسته بر چشمان سلنا خاموش شد و آن دو گوی بزرگ، درشت‌تر از قبل شدند. لبخندی که تا دقایقی پیش فکر می‌کردم هرگز قصد رهایی از صورتش را ندارد، به‌آسانی پر کشید.

لحنِ صدایش لرزش خاصی داشت؛ می‌شد وحشت را در تک‌تک کلمات خارج‌شده از دهانش حس کرد:

-چرا این مأموریت رو قبول کردی؟ زمین جای ما نیست، برای شیاطین رده‌ی پنج به پایینه که بخوان کارهای اون مکان مسخره رو گردن بگیرن.

می‌دانستم دلِ خوشی از زمین ندارد؛ برایم از زمانی که اوایل آموزشش به زمین رفته بود، حرف زده بود. اما هرگز نگفته بود چرا. چه چیزی در زمین وجود داشت که او را می‌ترساند؟

خواستم از او بپرسم چه چیزی در زمین بود که این‌گونه تو را غمگین کرد، اما ورودِ به‌هنگامِ یکی از اساتید، سلنا را مجبور کرد لبخند مصنوعی بر لب بنشاند و بحث را تغییر دهد:

-منم اومدم از عالیجناب بخوام مقامم رو تغییر بده، تو آزمون موفق شدم.

دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. الان من هم باید مثل او بودم! با حسرت لبم را کج کردم و به نرمی گفتم:

-برات خوشحالم، سلنا. امیدوارم روزی بانوی ارشد این قصر بشی.

سلنا خندید؛ هردو سرمان را کمی خم کردیم و به هم احترام گذاشتیم. از سرِ راهش کنار رفتم تا واردِ اتاق لرد شود، اما در لحظه‌ی آخر، فکرم درگیرِ غمِ نهفته در چهره‌اش شد؛ چشمانش چه چیزی را پنهان می‌کردند؟

 

ویرایش شده توسط روشنآ

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...