نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در چهارشنبه در 22:18 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 22:18 (ویرایش شده) 《پارت ۵۰》 صدای باز شدن دوبارهی در که اومد، اولین چیزی که به ذهنم رسید، خاله بود. با خودم گفتم حتماً برگشته و تازه یادش افتاده با خودش فلاکس نبرده. احتمالاً نصف راه رو رفته، بعد وسط حیاط وایساده و با خودش گفته: «خب حالا آبجوشو تو چی بریزم؟ تو دستم؟!» همین فکر باعث شد لبخند بزنم. بدون اینکه حتی نگام رو از پنجره بگیرم، با صدای بلند گفتم: ـ رفتی با دستات آبجوش بیاری خاله خانم؟ خوبه نرفته یادت اومد دستت خالیه، وگرنه باید کل طول بیمارستانو برمیگشتی تا بالـ... همینطور که حرف میزدم، سرم رو چرخوندم سمت در و همونجا خشکم زد. حرف توی دهنم ماسید و لبخندم محو شد. چند ثانیه فقط به کسی که پشت در ایستاده بود خیره موندم. خاله نبود. اصلاً انتظار دیدن اون آدم رو نداشتم. چشمام از تعجب گرد شد و قلبم یکجور عجیبی توی سینه کوبید. خدای من... چطور ممکن بود؟ این اینجا چیکار میکرد؟ نگام از صورتش تکون نمیخورد. انگار مغزم حاضر نمیشد چیزی رو که چشمام میدیدن باور کنه. ـ تو اینجا چیکار میکنی؟ *** ـ آره دیگه خاله جان، داشتم میگفتم این بیمارستان هرچی هست از بیمارستانهای دولتی بهتره. صبحونهشو نگاه، چه لاکچریه! با خنده پریدم وسط خوشصحبتی خاله و گفتم: ـ صبحونهی لاکچری؟ دقیقاً به خاطر یه گردو میگی؟ خاله با لپی که از شدت پر بودن داشت میترکید، همونطور که لقمه رو به سختی میجوید، با اخم نگام کرد. ـ عه عه! دختر، مگه کوری؟ ببین چیا تو پکشون بود! یه دونه عسل، یه دونه گردو، یه دونه گوجه، یه دونه پنیر، یه دونه خیار! تازه نمک و چای نپتونم داخلش بود! ابروهام بالا رفت. ـ چای نپتون؟! خاله با دهن پر سرش رو تکون داد؛ انگار اسم یک برند خیلی معروف رو آورده. همینطور که وسایل داخل پک رو یکییکی زیر و رو میکرد، پنیر تکنفرهای رو که باز کرده بود و داشت میخورد، بالا گرفت و جلوی صورتم نشونم داد. ـ تازه ببین! پنیرشم خامهایه! یک نگاه به پنیر انداختم، یک نگاه به قیافهی خاله. ـ خب؟ خاله با تعجب گفت: ـ خب؟! فقط خب؟ بعد پنیر رو دوباره گذاشت کنار ظرفها و ادامه داد: ـ دختر، تو اصلاً قدر زندگی رو نمیدونی! پتو رو تا روی شکمم بالا کشیدم و با خنده گفتم: ـ آره، مشخصه. زندگی من از پنیر خامهای شروع میشه و به یه گردو ختم میشه. خاله انگار نه انگار مسخرهش کردم، با جدیت سر تکون داد. ـ تو هرچی میخوای بگو، من یکی که راضیم. بعد لقمهی دهنش رو قورت داد و پشتبندش یک قورت از چای خورد. بخار گرمای چای از لبهی لیوان کاغذی بالا میرفت و وقتی نزدیک صورتش میبرد، بخار گرم روی صورتش مینشست. ـ تازه ظرف پکشونم نگاه چه باکلاسه! توش چاقو و چنگال یهبار مصرفم هست. چرا واقعا دارم برات توضیح میدم؟ با انگشت به وسایل داخل پک اشاره کرد. بعد انگار لجش دراومد که با حرص توی صداش گفت: ـ شکوفه، حقت بود بیمارستان دولتی میخوابوندنت که بفهمی فرق صبحونهی لاکچری و معمولی با هم چیه. بعد با رضایت خاصی سرش رو چرخوند و به کسی که کنارم نشسته بود و تو سکوت داشت بحثمون رو تماشا میکرد گفت: ـ درست نمیگم، مهسا جان؟ مهسا که تا اون لحظه فقط خنده میخندید، شونهای بالا انداخت و گفت: ـ حق با خالهست. همیشه میگم بیلیاقتا شانس دارن. چشمام گرد شد. کم مونده بود فکم از این حجم توهین و تخریب از جاش دربیاد. با ناباوری بین خاله و مهسا نگاه کردم. خاله کم بود، حالا مهسا هم بهش اضافه شده! ـ شما دوتا از کی با هم متحد شدین؟! مهسا خندید. خاله خیلی خونسرد یک تیکه از خیار حلقه شده برداشت و خورد. ـ از وقتی فهمیدیم تو زیادی پررویی. ـ وا! انگشت اشارهم رو سمت خودم گرفتم و گفتم: ـ من؟! مهسا با شیطنت گفت: ـ خودِ خودت! اخم الکی کردم که نشون بدم ناراحت شدم. سرم رو به بالش تکیه دادم. باهاشون حرف میزدم و میخندیدم، ولی ته دلم هنوز از دیدن مهسا آروم نگرفته بود. هر چند دقیقه یکبار نگام ناخودآگاه سمتش میرفت؛ انگار هنوز مغزم دنبال یک توضیح منطقی میگشت. یک ربع پیش فکر میکردم خاله برگشته دنبال فلاکس، اما وقتی سرم رو چرخوندم، به جاش مهسا رو دیدم. دوست دوران بچگیم، اینجا توی کرمان. من هنوز نمیتونستم باور کنم بعد از این همه سال دوباره درست توی همچین جایی جلوی روم نشسته. آخه مادربزرگ مهسا تو استان گلستان، تو همون روستای تنگراه، خونه داشت؛ همون جایی که بیبی هم زندگی میکرد. اولین باری که دیدمش، خیلی خوب یادم بود. پنج سالم بود. اون سال تابستون کرمان، اونقدر گرم شده بود که حتی پنکه هم دیگه جواب نمیداد. هوا از صبح داغ میشد و ظهر که میرسید، حس میکردی خورشید مستقیم افتاده روی سقف خونهت. مامان و بابا تصمیم گرفتن برای سه ماه تابستون بریم پیش بیبی. هم استراحت کنیم، هم دید و بازدیدی بشه و هم من یکم از گرمای کرمان خلاص بشیم. مهسا هم از شانس من، دقیقاً همون تابستون از گرگان اومده بود خونهی مادربزرگش توی روستای تنگراه. مادربزرگهامون همسایههای دیواربهدیوار و رفیق صمیمی بودن. رفاقتی که فقط به سلام و احوالپرسی ختم نمیشد. از اون رفاقتها که درِ خونهی یکی باز میشد، اون یکی هم بدون تعارف سرش رو میانداخت پایین و میرفت داخل. گاهی ظهرها سفرههاشون یکی میشد. گاهی عصرها کنار هم چای میخوردن و از همون حرفهای مخصوص مادربزرگها میزدن که هیچکس جز خودشون نمیفهمید از کجا شروع شده و قراره کجا تموم بشه. همین هم باعث شد من و مهسا خیلی زود با هم آشنا بشیم. اولین روزی که دیدمش، یادمه پشت در خونهی بیبی ایستاده بود. موهاش رو دو طرف سرش خرگوشی بسته بود و یک پیراهن صورتی تنش بود. یک توپ کوچیک هم دستش گرفته بود و با کنجکاوی منو نگاه میکرد. منم دقیقاً همونقدر کنجکاو خیره شده بودم بهش. هیچکدوممون حرف نمیزدیم. فقط همدیگه رو نگاه میکردیم. تا اینکه مهسا بالاخره پرسید: ـ اسمت چیه؟ منم خیلی جدی جواب دادم: ـ شکوفه. لبش کج شد و دستش روی لب پایینش فشار داد. معلوم بود داشت با خودش فکر میکرد. ـ شکوفه؟ به نشونهی آره سر تکون دادم. چند بار اسمم رو زیر لب تکرار کرد. انگار اسمم رو مزهمزه میکرد. یهو نگام کرد و با لبخندی بزرگ که چشماش رو جمع میکرد گفت: ـ اسم قشنگیه. باهام بازی میکنی؟ همین یک جمله کافی بود! پنج سالم بود و خیلی راحت تصمیم گرفتم این دختر قراره دوست من باشه. بدون هیچ مراسمی. بدون اینکه حتی ازش بپرسم دوست داشت یا نه! از همون روز، من و مهسا شدیم دوستای جونجونی. هرجا من میرفتم، مهسا هم دنبالم میاومد و هرجا مهسا سرک میکشید، منم پشت سرش راه میافتادم. صبحها با هم بازی میکردیم، ظهرها کنار هم غذا میخوردیم و عصرها تا وقتی بزرگترها دنبالمون نمیاومدن، توی کوچههای روستا ول میچرخیدیم. تابستون پنج سالگیم، با همهی گرمای طاقتفرساش، برای من یک خاطرهی شیرین ساخت که سالها بعد هنوز مهسا بخش مهمی از اون خاطره بود و حالا... بعد از این همه سال، دوباره همون دختر بچهی پنجساله رو جلوی خودم میدیدم. البته دیگه پنج ساله نبود. خودم هم دیگه اون شکوفه کوچولویی نبودم که با یک جمله تصمیم میگرفت دوست جدید پیدا کنه، اما با وجود تموم سالهایی که بین اون تابستون و امروز فاصله انداخته بودن، یک چیز عجیب هنوز سر جاش مونده بود. همون حس آشنایی و علاقهی روز دوستیمون. همون حس عجیبی که انگار نه انگار سالها از آخرین دیدارمون گذشته، انگار فقط چند روز از هم دور بودیم. نگام دوباره روی مهسا ثابت موند. لبخند آرومی روی لبش نشسته بود. خاله هم بیخبر از آشوبی که توی سر من راه افتاده بود، داشت با خیال راحت آخرین تیکهی خیارش رو میخورد، اما یک سؤال مدام توی ذهنم میچرخید. «مهسا چرا بعد از این همه سال، درست امروز و درست توی این بیمارستان پیداش شده بود؟» ویرایش شده چهارشنبه در 22:19 توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل 《پارت ۵۱》 با همون ذهن شلوغ خیره به جای نامعلوم بودم که سنگینی نگاهی باعث شد به خودم بیام. متوجه شدم تموم این مدت که توی فکر خودم غرق بودم، در اصل زل زده بودم به صورت مهسا و این بیچاره هم از نگاه خیرهم ترسیده بود. - چته شکوفه؟ رو صورتم چیزیه اینطوری خیره شدی بهم؟ چند بار پشت سرهم تند پلک زدم تا حواسم برگشت سرجاش. در جواب سوالش خندیدم و گفتم: - هیچی بابا. به تو کاری ندارم، تو فکر بودم. خاله که بیتفاوت به بحث بینمون بود، لقمهی پنیری درست کرد، یک تیکه گوجه و خیار و گردو ریزشده هم گذاشت روش و گرفت به سمت مهسا و گفت: - حداقل تو بخور جون بگیری سر صبحی. اون دختره که ناز میاد. مهسا لبخند بزرگی به خاله زد و لقمهی پروپیمون رو از دستش گرفت. گاز کوچیکی از اون لقمهی بزرگ زد که خاله گفت: - وا تو هم مثل این ادایی؟ لقمه کوچیک گاز زدن نداره که بنداز بالا همشو. مهسا خشک شد تو جاش و با چشمای مظلومی نگام کرد؛ انگار میگفت: « دستم به دامنت، کمکم کن.» منم خونسرد لبخندی مهربون بهش زدم و سرم رو چرخوندم سمت پنجره. صدای ریزی که از سر بیتوجهیم درآورد رو شنیدم ولی بازم محلش ندادم. وقتی که با خاله دست به یکی میکرد تا به من تیکه بندازن، باید فکر اینجاها رو هم میکرد. صدای خاله که گفت «آفرین به تو گل دختر!» باعث شد سرم رو سمتشون بچرخونم. سریع پتو رو تا روی دهنم بالا کشیدم. نمیخواستم ببینن داشتم میخندیدم. مهسا با دوتا لپ پرش من رو یاد سنجابِ عصر یخبندان مینداخت. آخرش خاله کار خودش رو کرد و اون لقمهی به اون گندگی رو چپوند تو دهن مهسا. تو حال و هوای خنده و شوخی بودیم که در باز شد و شروین اومد داخل. پشت سرش هم مامان و بابا وارد اتاق شدن. با دیدنشون انقدر خوشحال شدم که کلا یادم رفت بپرسم چجوری باز بدون ساعت ملاقات، اونم صبح زود، اجازهی ورود دادن؟ چقدر پارتی شروین کلفت بود که هیچی نمیگفتن. همه مشغول سلام و صبح بخیر بودن که یهو چشم شروین خورد به مهسا. وسط بوسیدن موهای مامانش خشک شد و همونجا صاف ایستاد. - خانم کی باشن؟ با سوال شروین، مامان که تازه همراه بابا اومده بود سمتم، برگشت طرفش. وقتی مهسا رو دید اول چشماش ریز شد؛ انگار داشت سعی میکرد یادش بیاد این دختر جدید توی اتاق کی بود. یک نگاه دقیق به صورت مهسا انداخت، یهو چشماش باز شد و با لبخند شگفتزدهای گفت: - مهسا؟ خودتی خاله؟ مهسا که حالا مرکز توجه شده بود با خجالت و صدای آرومی جواب داد. - بله خاله جون خودمم. راستی سلام. بعد رو به بابا کرد و گفت: - سلام عمو جون خوب هستین؟ مامان و بابا هر دو جواب سلام مهسا رو دادن و مشغول حالو احوالپرسی از خانوادش شدن. تو همین حین شروین اومد کنارم ایستاد و با نگاه مهربونش گفت: - سلام و صبح بخیر همشیرهی خودم. بهتری؟ - سلام. صبح تو هم بخیر. خوبم. درد ندارم دیگه. شروین خم شد و موهام رو بوسید. بعد با دستش یکم موهام رو شونه زد و اینبار با صدای آرومتری گفت: - این دختره که گفت اسمش مهیاست، کیه؟ یک نگاه پر از تمسخر بهش انداختم و گفتم: - اسمش مهیا نیست که! کر بودی مگه؟ گفت مهسا. شروین چشمی چرخوند و گفت: - حالا هر چی مهسا، مهیا... بگو ببینم کیه؟ با دست راستم زدم به بازوش و با حرص گفتم: - کلا دو ساله ندیدیش، یادت رفته کیه؟ مهسا، نوهی سکینه خانمه؛ دوسته بیبی دیگه. شروین یهو چشماش گشاد شد و سریع سرش رو به سمت مهسا چرخوند. دیدم با تعجب نگاش میکرد. با همون نگاه برگشت سمتم و گفت: - نه! با «نه» کشیدهای که گفت، خندیدم و دوباره زدم رو بازوش. تنها جایی که بهش دسترسی داشتم همین بازوش بود. - آره. دهنتو ببند مگس نره توش. چیه خیلی عوض شده؟ - ناموسا آره. اون دختره پر از جوش و زشت کجا رفت؟ جادو کرده شده این؟ از لحن راحت و توهینآمیزش اخم کردم. حتی اگه میدونستم شروین هیچ قصد بدی نداشت و فقط چیزی رو که از مهسا یادش مونده بود میگفت، بازم دلیل نمیشد از حرفاش ناراحت نشم. - بیشعورِ بیتربیت. زشت چیه؟ دختر به این خوبی. خودت زشتی. بعدشم دخترا تو هر شکل و ظاهری خوشگلن. بار آخرته که به کسی میگی زشت. شروین با شنیدن لحن تندم و ناراحتی توی صدام، با تعجب نگام کرد و گفت: - بیخیال شکوفه، ناراحت شدی؟ من که قصد بدی نداشتم. خب صورتش زش... نه یعنی چیز بود. چی بگم بخوره خب؟ خب صورتش اون موقع صاف و سالم نبود. شروین جرئت نمیکرد دیگه کلمهی زشت رو به زبون بیاره. طفلک میترسید پاچهش رو بگیرم و دوباره دعواش کنم. وسط حرف زدنهامون یهو مهسا سرش رو بین ما آورد جلو و گفت: - بهبه چی میگین با هم؟ شروین خان فکر نکن نفهمیدم یه سلام خشک و خالیم بهم ندادیا. شروین با شنیدن صدای مهسا، اونم درست از کنار گوشش، ترسید و فکر کرد همهی حرفاش رو شنیده. با هول و دستپاچگی گفت: - سلام مهیا. نه چیزه مهلا... مهتا... اَه مهسا. مهسا با دیدن دستپاچگی شروین، ابروهاش بالا پرید. فکر کنم همونجا فهمید یک جای کار میلنگید؛ چون لبخند موزیانهای زد و شروع کرد به سر به سر شروین گذاشتن. داشتم به بحث و کلکل این دوتا نگاه میکردم که مامان اومد جلو. دستی به صورتم کشید و با اشکهایی که نمیدونستم از کجا دوباره توی چشماش جمع شده بودن، نگام کرد. احتمالا هنوز باورش نمیشد که من از مرگ برگشتم. انقدر درگیر اتفاقات و خوابا شدم، حتی به این فکر نکرده بودم چی به روز پدر و مادرم گذشته. مامان احساساتی و دل نازک من از مرگ ناخواستهی یک مورچه عذاب وجدان میگرفت و روزها غمگین میموند. اون موقع که شنید من مردم، چه بلایی سر قلب مهربون و مظلومش اومد؟ چه دردی رو تحمل کرده بود؟ - سلام مامان. صبحت بخیر. - الهی قربونت بشم. سلام شکوفهی قلبم، خوبی مامان؟ اشک از چشماش سرازیر شد. صحنهی عجیبی بود. اشکهای روی صورت مامان و اون لبخند بزرگی که روی لبش نشسته بود، توی یک قاب قلبم رو فشار میداد. - عه مامان گریه نکن دیگه. ببین من خوبِ خوبم. مامان سریع اشکاش رو با دستاش پاک کرد. خم شد و سفت بغلم کرد؛ یک بغل از جنس مادرانه. بغلش بوی آرامش میداد. عجیبترین پدیده بشر رو باید میذاشتن مادر. چه اکسیری این مادر داشت که بغلش حس آرامش میداد؛ کاری که هزارتا قرص و دارو گیاهی هم نمیتونست انجام بده. صداش انقدر حس خواب بهت میداد و خمارت میکرد که میتونستی چند ساعت تخت بخوابی. هر گوشهای از مادر آرامشی رو با خودش حمل میکرد که تو این دنیا هیچجای دیگهای نمیشد پیداش کرد. مامان تندتند روی موهام رو میبوسید و از خیس شدن کف سرم میفهمیدم که داشت گریه میکرد. لرزش بدنش هم لوش میداد که چقدر درد توی سینهش قایم کرده بود و تا اون موقع راهی برای تخلیهش نداشته. منم سفت بغلش کردم تا حسم کنه و باور کنه که زندم. اگه مرگ یهوییم کار مورزاخ بود. کاری میکردم تاوان گریههای پدر و مادرم رو پس بده. نشونش میدادم اون دختری که به قول خودش هزاران سال پیش قالش گذاشته بود و فکر میکرد منم، حالا که شکوفه شده، چه بلاهایی میتونست سرش بیاره. صدایی از ته وجودم داد میزد؛ صدایی که فقط یک چیز میخواست. - بکشش. نابودش کن. عذابش بده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 6 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل 《پارت ۵۲》 - ناهید جانم، اجازه میدی منم دختر بابا رو ببینم؟ با صدای بابا من و مامان از بغل هم در اومدیم. به بابا که کنار تخت ایستاده بود و ساکت تماشامون میکرد، نگاه کردیم. مامان با دیدن نگاه منتظر آرمانجانش، بالاخره یکم از تخت فاصله گرفت و جا رو برای بابا باز کرد. قبل از اینکه مامان از کنارم دور بشه، بابا خم شد و سرش رو از روی روسری بوسید. از محبت بابا لبخند روی لب مامان نشست و گونههاش سرخ شد. بابا اومد کنار تخت و درست جای مامان ایستاد. با همون محبتی که همیشه از نگاش میخوندم، نگام کرد و گفت: - دختر قوی بابا چطوره؟ امروز بهتری؟ - عالیم عالی. - خب خدا رو شکر. تو خوب باشی انگار ما خوبیم. پشت بندش خم شد و پیشونیم رو بوسید. کلا بابا معتقد بود محبت کردن به زن و بچه، هم زندگیه این دنیا رو میساخت، هم زندگیه اون دنیا رو. برای همینم توی محبت کردن خساست به خرج نمیداد.. البته خاله و بیبی دربارهی این رفتار بابا با ما نظر خودشون رو داشتن. خاله میگفت چون با عشق ازدواج کرده بود، زن و بچش براش عزیز بودن و محبت کردن بهشون براش راحت بود، ولی بیبی نظرش فرق داشت. میگفت: « زن اگه زنانگی بلد باشه، حتی اگه شوهرش عاشقشم نباشه، میتونه کاری کنه که مرد ناخواسته غرق محبتش بشه.» خلاصه هرکسی یک نظری برای خودش داشت. نگام افتاد به بقیه که ساکت شده بودن و ما دوتا پدر و دختر رو نگاه میکردن. از نگاه خاله و مامان مشخص بود احساساتی شدن ولی نگاه شروین و مهسا دلم رو خون کرد. شروین هفت سال میشد که طعم پدر داشتن رو از یاد برده بود و مهسا... مهسای عزیزم که تو این زندگی، فرزند طلاق شده بود. پدر مهسا به واسطهی فامیل با مادرش آشنا شد و ازدواج کرد. به قول امروزیها ازدواج سنتی داشتن. همه چیز خوب بود جز احساساتی که واقعی نبودن. خاله مریم تعریف میکرد ازدواجش از روی عشق نبود، ولی بیمیل هم نبود. اولین بار که برای خواستگاری رفته بودن، پدر مهسا رو پسندیده بود و برای ازدواج قبول کرده بود. همه چی خوب به نظر میرسید جز محبتی که هیچوقت واقعی نبود. تا اینکه از حرفای خواهرشوهراش فهمید همسرش قبل ازدواج، دختر دیگهای رو میخواسته و مادرشوهرش راضی نبوده. با گریه و تهدید به آق شدن راضی به ازدواج با خاله مریم شده و یک جورایی فقط نقش بازی میکرد که انگار زندگیش رو دوست داره. خاله مریم با وجود این حقیقت باز هم زندگیش رو چسبید و سکوت کرد. البته اینکه زمون قدیم خانوادهها اجازهی طلاق نمیدادن و جملهی معروف «عروس با لباس سفیده میره خونهی شوهر و با کفن سفید برمیگرده» هم بیتاثیر نبوده. با به دنیا اومدن مهسا، اخلاق پدرش با خاله مریم بهتر شد؛ انگار دخترش به زندگیش بندش کرده بود و خاله هم تصمیم گرفت همهی اون حرفهایی رو که شنیده بود، تو دلش نگه داره. من معتقد بودم ماه پشت ابر نمیموند؛ آخرش همهچی برملا میشد و تو داستان زندگی خاله، دقیقا همینطور هم شد. مهسا پونزده ساله بود که یک روز تو خونشون قیامت شد. گندش دراومد که بابای مهسا زن صیغهای داشته و مخفیش کرده. اون زن همون دختری بود که قبل ازدواج با خاله مریم میخواستش. کار به جایی کشید که تموم فامیل و آشناهاشون خبردار شدن. خاله انگار آب از سرش گذشته بود. ناراحت بود، نه برای خودش؛ برای مهسایی که به باباش وابسته بود و حالا بتِ پدر جلوی چشماش شکسته بود. برای ارثی که حالا علاوه بر مهسا، باید بین دوتا پسر دیگه تقسیم میشد. جنگ بین دو خانواده بالا گرفت. خانوادهی پدری گفتن خاله مریم کوتاهی کرده و چون پسر نیاورده، داداش عزیزشون مجبور شده زن بگیره. خانواده خاله مریم هم گفتن عرضه تربیت یک دونه پسر نداشتین که خیانت نکنه و قدر زندگی و دختر پاکشون رو بدونه. خلاصه بعد از یک سال دوندگی، طلاق رو گرفتن و مهر طلاق نسست تو شناسنامهی خاله مریم. این وسط، مهسایی که یک دخترِ بابایی به تمام معنا بود، آسیب بدی دید. طبق قانون باید پیش پدرش میموند و سرپرستیش هم با اون بود. باباشم انقدر مهسا رو میخواست که از خاله مریم گرفتش و بردش پیش خودش؛ تو همون خونهای که سالها با خاله توش زندگی کرده بودن. مجبور بود با زن دوم پدرش که بعد از طلاق خیلی سریع همسر رسمی شده بود، زندگی بکنه و البته با دوتا برادر بزرگتر... درسته، بزرگتر. چون پدرش قبل از ازدواج با خاله، مخفیانه اون دختر رو صیغه کرده بود و منتظر مونده بود که خانوادش راضی بشن؛ ولی هیچوقت راضی نشده بودن. عجیب این بود که زن باباش باهاش خوب رفتار میکرد؛ حتی برادراشم دوستش داشتن. با اینکه از نظرشون خاله مریم جای مادرشون رو گرفته بود... یا شاید هم برعکس؟ با این حال باز هم مهسا رو از خودشون میدونستن؛ ولی برای مهسا اینطور نبود. تو اوج دوران بلوغ، با اون حس نفرتی که از پدر و زن دومش پیدا کرده بود، نمیتونست محبتهای اونا رو باور کنه. بالاخره بعد از یک سال دوری از مادرش و تحمل پدر و خانوادهی جدیدش، سکوت و خودخوری کار دستش داد. یک جنون آنی گرفتش و تموم وسایل خونه رو شکست و نابود کرد؛ همون خونهای که یک روز مادرش با جهیزیهش پرش کرده بود و حالا دیگه هیچ شباهتی به اون روزا نداشت. هر کار کردن نتونستن جلوش رو بگیرن. تا اینکه یکدفعه، مثل عروسک خیمه شببازی که سیماش رو ول کرده باشن، بدنش شل شد و بیهوش افتاد. بعد از اون روز دچار افسردگی شدید شد و افتاد تو تخت. نه غذا میخورد و نه حرف میزد. همش تبش بالا میرفت و هذیون میگفت و مادرش رو صدا میزد. پدرش آخرش کوتاه اومد و زنگ زد به خاله مریم. خاله وقتی رفت دنبال مهسا و وضعیتش رو دید، عصبانی شد بعد از یک درگیری و یک سیلی که به نظرم حق اون مرد بود، مهسا رو به زور با خودش برد. بعدم سریع شکایت کرد برای گرفتن سرپرستی. خاله کم نذاشت؛ وکیل خوب گرفت، دکتر خوب پیدا کرد، حتی به دستور دادگاه، مهسا رو برد پزشکی قانونی. بالاخره روز دادگاه، قاضی با توجه به شواهد و مدارک، رأی سرپرستی رو به خاله داد. منم اون روز تو دادگاه بودم. با اینکه مامان راضی نبود، بهخاطر وضعیت مهسا رفتم خونهی جدید خاله و همونجا موندم. چهرهی پدر مهسا رو تو دادگاه هیچوقت یادم نمیرفت. وقتی وکیل خاله بلند گفت مهسا خودش گفته از پدرش و خانوادهی اون متنفره. اون روز نه تنها جلوی من که جلوی کل دادگاه کمر اون مرد خم شد. به نظرم حقش بود. دختری که لای پر قو و محبت بزرگ کرد رو به خاطر خودخواهیش نابود کرد و همونجا فهمید دیگه مهسا رو تو زندگیش نداره. مهسا تو دادگاه گفت دیگه هرگز نمیخواد هیچکس از اون خانواده رو ببینه. انتخاب مهسا روی رای قاضی تاثیر داشت. بعد از اون، خاله و مهسا از گرگان رفتن. خاله با سهمالارثی که از پدرش بهش رسیده بود، سالها پیش طلا خریده بود و حالا ارزشش چند برابر شده بود. با همون پول یه خونهی کوچیک و جمعوجور تو شهر گالیکش خرید. همون شهری که خود خاله مریم توش به دنیا اومده بود. اینطوری هم تو شهر زندگی میکرد و هم به روستای مادرش نزدیک میموند. مهسا حالش بهتر شد، ولی زخمی که تو قلبش مونده بود، ترمیم نشد. اثر اون روزها، جوشهای زیاد و لکهایی بود که روی صورتش موند. همون صورتی که تا دو سال پیش هنوز پر از لک بود و تازه درمان شده بود؛ همون چیزی که شروین داشت دربارهش حرف میزد. نگاه حسرتزدهی مهسا قلبم رو واقعا میشکست. اونم یک روزی بوسهی باباش رو روی پیشونیش هدیه میگرفت و حالا فقط آغوش مادر داشت. بابا که متوجه نگام به مهسا و شروین شد، با محبت نگام کرد، بعد دستش روی سرم کشید رفت سمت مهسا. بغلش کرد و پیشونیش رو بوسید. اشکهایی که تو چشمای مهسا جمع شد، از نگام پنهون نموند. - نبینم دخترم مهسا غصه بخورهها. من همیشه گفتم دوتا دختر دارم نگفتم؟ مهسا بغضش شکست و با صدای بلند گریه کرد. سرش رو شونهی بابا قایم کرد و یک دل سیر گریه کرد. مامان و خاله هم از ناراحتیش بغض کردن. - بابا. بابا جونم. صدای خفهی مهسا که باباش رو صدا میزد قلب هممون رو خورد کرد. شروین میخواست از اتاق بره بیرون که بابا با دست آزادش شونهش رو گرفت و بغلش کرد. حالا تو هر بغل بابا یکیشون قفل بودن. شروین گریه نمیکرد، ولی پشت سرشون میدیدم که دستش روی کتف بابا چنگ شده و محکم نگهش داشته. انگار واقعا به اون بغل نیاز داشت؛ درست مثل من و مهسا. خاله و مامان هم با دیدن این صحنه زدن زیر گریه. حالا همهمون غرق احساساتی شده بودیم که مثل تیر، قلبمون رو زخمی کرده بودن؛ زخمهایی که هنوز باز بودن، ولی برای درمونشون، خودمون رو داشتیم. صورتم خیس شد. نفهمیدم کی اشکام ریختن. هر چقدر با دست پاکشون میکردم، باز اسک تازهای راه خودش رو به صورتم پیدا میکرد. با همون نگاه تار شده از اشک به خانوادم نگاه کردم. من نباید بترسم، چون تنها نبودم. خانوادم رو داشتم. مورزاخ، سایه، اون مردِ توی کابوسم... حتی اون پادشاه خونآشامی که مورزاخ ازش گفته بود؛ هیچکدوم نمیتونستن منو بترسونن. نه وقتی خانوادم رو کنارم داشتم. حتی اگه میترسیدم، بهخاطر همین خانوادهی دوستداشتنی و قوی دیگه حاضر نبودم تن به مرگ بدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری