نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۵》 قبل از اینکه بتونه حرف دیگهای بزنه، صدای در بلند شد و سر منشی اومد داخل. چشماش توی اتاق چرخید تا نگاهش به خانم دکترش افتاد گفت: - خانم دکتر یه آقایی اومده تو نوبته، دیوونه کرد منو انقدر که داد و قال راه انداخت. - مشکلش چیه؟ منشی در رو بیشتر باز کرد و جوری جلوی در ایستاد که داخل اتاق برای آدمهای بیرون قابل دید نباشه. پوف کلافهای کشید و با حالت گریهوار گفت: - عجوله. میگه من سر وقتی که گفتی اومدم چرا دوساعته منو منتظر گذاشتین... خانم دکتر یارو چرت میگه، کلا تایم خانم راد یه ساعت و نیم بوده که هنوز نیم ساعتش مونده. بعد با شیطنت بامزهای رو به ما لبخند زد و صداش رو آورد پایینتر و گفت: - دَکِش کنم بره؟ یا خَرش کنم تا نوبتش بشه؟ بلقیس خانم چند لحظه ساکت موند و فقط نگاهش کرد، بعد آروم با دستش اشاره کرد که بره و هم زمان گفت: - بگو اتاقم پر از جادو و موکل شده. اگه نمیترسه بمونه که الان نوبتش میشه، اگه هم عجله داره یه وقت برای فردا بده بهش. منشی با گفتن چشم بیرون رفت و در اتاق رو بست. صدای بسته شدن در با صدای منشی که داشت مراجعه کنندهی عجول رو صدا میزد، یکی شد. بلقیس خانم بیتوجه به مکالمهی پشت در، دستش رو سمت جعبهی چوبی روی میز برد و دستهای از کارتهای تاروت رو بیرون آورد؛ همون کارتهایی بود که قبلا از روی میز جمعشون کرد و مرتب داخل جعبه گذاشت. کارتها رو بین دو دستش گرفت، چشماش رو بست و زیر لب چیزهایی رو زمزمه کرد که نه من فهمیدم چی بود، نه مامان و بابا. چند ثانیه بعد چشماش رو باز کرد و کارتها رو مقابلم گرفت. ـ شکوفه... بدون فکر کردن، فقط با کمک حست... سه تا کارت بردار. با تردید نگاهش کردم. همهی کارتها پشتشون به من بود و تصویرشون رو نمیتونستم ببینم. تمرکز نداشتم. سردرد و تپش قلبم بدتر ذهنم رو بهم میریخت. دهنم خشک شده بود؛ انقدر تو حقیقتهای جدید غرق شدم که حتی وقت نکردم یک لیوان آب بخورم. نگاهم بین کارتها میچرخید؛ انگار انتخاب کارتها حکم مرگ و زندگیم رو میداد. ـ همینطوری فقط بردارم؟ ـ آره... هر کدوم دستت رفت سمتش. فکر نکن فقط بردار. نفسم رو بیرون دادم و بدون فکر اضافه سه تا کارت از وسط دسته بیرون کشیدم. بلقیس خانم یکییکی کارتها رو از دستم گرفت. اولی رو برگردوند، ابروهاش کمی توی هم رفت. دومی رو برداشت... رنگ صورتش کمکم عوض شد. سومی رو که برگردوند... یک دفعه انگار برق گرفتش، هر سه کارت از دستش افتاد روی میز. هر سه ناخودآگاه از جا نیمخیز شدیم. آماده بودیم هر لحظه اگه غش کرد، بپریم و بگیریمش. ـ خانم دکتر...؟ هر چی صداش کردیم جوابی نداد؛ اصلاً انگار صدای ما رو نمیشنید. چشماش به کارت آخری که برگردوند خیره مونده بود. لباش آروم تکون خورد. ـ اون؟ یهو سکوت کرد؛ سرش رو به سمتی از اتاق کج کرد، انگار داشت به حرف کسی گوش میداد. بعد خیلی آروم گفت: ـ نه... من فقط... دوباره ساکت شد. رنگش لحظهبهلحظه بیشتر میپرید. بابا با تعجب گفت: ـ با... با کی حرف میزنین؟ بلقیس خانم اصلاً جوابش رو نداد. چند ثانیه بعد نفسش لرزید و با صدایی گرفته گفت: ـ داره... تهدیدم میکنه. مو به تنم سیخ شد. چرا و کی تهدیدش میکرد؟ اینجا که فقط ما بودیم؟ یعنی حدسم درست بود و از اول ورودمون، یک نفر دیگه هم اینجا بود؟ اون نگاهها، گوش دادنها و ساکت شدنهای یهوییش بهخاطر اون چیز توی اتاق بود؟ تنم لرز آنی گرفت. دستام خیس عرق شد. انگار حسی از تموم وجودم داد میزد «فرار کن». منطق عقلم با اون صدا موافق بود ولی حسی از ته قلبم میگفت « اگه الان بری بیرون دیگه به جوابت نمیرسی.» مامان ترسیده و با وحشت پرسید: ـ کی؟ بلقیس خانم با دست لرزون به کارتهای روی میز اشاره کرد. ـ ببینین. یکییکی کارتها رو به سمت ما برگردوند. به کارت اول اشاره کرد و گفت: ـ این کارت... نماد خطره. بعد دومی رو نشون داد و با انگشت زد روش. ـ این... مرگه. کارت سومی رو که نشون داد انگار بغض جلوی صداش رو گرفت که با خفگی گفت: ـ و این... قدرت. نفس عمیقی کشید و آب دهنش رو قورت داد. با سرفهای خشک و کوتاه گفت: ـ جدا از هم معنی مختلفی دارن اما کنار هم... سرش رو آروم تکون داد. با نگاهی وحشتزده بهمون نگاه کرد. ـ میشن یه هشدار. از هرچی هشدار، راز و عهد بود حالم بهم میخورد. با بیحوصلگی که به جونم افتاده بود، بیاختیار پرسیدم: ـ هشدار... به من؟ سریع دستاش رو تکون داد و گفت: ـ نه. بعد با ترسی که تو حرکاتش مشخص بود ادامه داد. ـ هشدار به منه. همه ساکت موندیم. نمیدونستیم چی بهش بگیم. بدون شک اون هشدار به خاطر دخالت و سرک کشیدنش توی گذشتهی من بود. ـ اون موجود داره بهم میگه اگه بیشتر از این توی گذشته یا حال تو سرک بکشم... آب دهنش رو قورت داد. با وحشتی که از لرزش مردمکاش و ویبره رفتن انگشتهای بیقرارش معلوم بود گفت: ـ کارم تمومه. مامان ترسیده گفت: ـ یعنی... میکشتت؟ بلقیس خانم بدون مکث جواب داد. ـ نابودم میکنه. مامان شوکه یا خدایی گفت. بابا از واکنش مامان زیر لب استغفرالله گفت و دستی به موهای خاکستریش کشید. انگار تازه چشمم داشت میدید که بابام چقدر پیر شده بود. تا به حال دقت نکرده بودم که تارهای خاکستریش بیشتر از مشکیهاش بود. قطرهی عرقی از کنار شقیقهی بلقیس خانم سر خورد و به سمت چونهش رفت. صورتش کمکم سرخ شده بود. انگار که حرارت بدنش هر دقیقه زیادتر میشد. با اینکه کولر اتاق روشن بود، معلوم بود که صورتش از گرما سرخ نشده بود... از ترس بود. ـ شکوفه... اون موجود نسبت به تو حساسه. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی. حتی اجازه نمیده من چیزی ببینم. هر بار که میخوام بیشتر وارد گذشتهت بشم، حضورش قویتر میشه. انگار... با حرفهای رگباری بلقیس خانم چشم از صورتش گرفتم انگار تازه ذهنم به اتاق برگشت. منتظر بهش خیره شدم تا جملهش رو کامل کنه. اونم منتظر بود عکسالعمل من رو ببینه. صورتم احساسی نشون نمیداد؛ چون دیگه قدرتی برای نشون دادن حس شوک و ترس نداشت. بلقیس خانم وقتی واکنشی که انتظار داشت رو از من ندید، لحظهای مکث کرد. ـ انگار بخشی از قدرتش داخل وجود تو پنهون شده. بابا که تا اون لحظه فقط گوش میداد، اینبار با ناباوری پرسید: ـ ولی مگه خودتون نگفتین هنوز دخترمو پیدا نکرده؟ ـ آره. ـ پس چطور میتونه انقدر ازش محافظت کنه؟ بلقیس خانم با درماندگی شونهای بالا انداخت. با خستگی دستی روی پیشونیش کشید. از نگاهش بهم معلوم بود براش تبدیل به یک معمای لاینحل شدم. به قول خودش من اولین موردی بودم که چنین شرایطی داشتم. به عنوان یک دعانویس، زیادی صبر و وقت گذاشته بود. هر کس دیگهای بود با چندتا جمله، سر و ته داستان رو الکی در میاورد. آخرشم با چهارتا دروغ ردمون میکرد بریم. ـ همین باعث شده این پرونده با همهی پروندههایی که تا امروز دیدم فرق داشته باشه. سوال بابا رو که جواب داد، سرش رو چرخوند سمت ما و مستقیم به مامان نگاه کرد. ـ یه سؤال... تا حالا توی زندگی شکوفه، اتفاقی افتاده که نزدیک باشه جونش و از دست بده؟ فرقی نمیکنه تو بچگیش بوده یا همین چند سال اخیر. مامان که یهو مستقیم مخاطب قرار گرفته بود، اونم بعدِ کلی سوال که از بلقیس خانم پرسیده بود، هول کرده گفت: - نه... نه یعنی آره. چند لحظه تو فکر رفت و در حالی که دستهای عرق کردش رو با مانتوش خشک میکرد گفت: ـ یه... یه اتفاق یادم اومد. همه منتظر نگاهش کردیم. یعنی من تو خطر بودم و تا الان برام تعریف نکرده بودن؟ عجیب بود. اونم مامانی که جیک و پوک خانواده، قوم و خویش رو برام روی آب میریخت. ـ مال خیلی قدیمه؛ وقتی شکوفه تازه غلط زدن یاد گرفته بود، یه شب که ما خواب بودیم... نفسش لرزید. انگار داشت خاطره رو مرور میکرد. ـ شکوفه تو خواب چرخیده بود روی شکمش. اشک توی چشماش جمع شد و لباش لرزید. ـ هنوز گردنش اونقدر جون نداشت که سرشو بالا نگه داره. صداش از بغض و گریه شکست. اشک از گونههاش سر میخورد و زیر چونش گم میشد. بابا آروم اشکهای مامان رو پاک کرد. ـ صورتش کامل چسبیده بود به تشک. داشت خفه میشد. رنگش کبود شده بود. دستم ناخودآگاه مشت شد. باورم نمیشد من تو بچگیم داشتم میمردم. دربارهی کلی اتفاق هر روز میشنیدم از دور و بریهام، ولی فکرشم نمیکردم روزی هم وجود داشته که خودمم جزو اون اتفاقها بودم. مامان نفس عمیقی کشید و دست بابا رو بین دستاش فشار داد. انگار استرس و غمش رو توی اون فشار خالی میکرد. ـ نمیدونم چرا... ولی یه نفر انگار توی خواب با داد صدام زد. همون لحظه از خواب پریدم. دویدم سمت گهوارهش. وقتی بغلش کردم... دیدم داره خفه میشه. اگه یه لحظه، فقط یه لحظه دیرتر رسیده بودم بچم مرده بود. بابا با تعجب گفت: ـ تو همیشه میگفتی اون شب من صدات کردم. مامان آهسته سر تکون داد و گفت: ـ آره... فکر میکردم تو بودی ولی بعداً یادم اومد وقتی که بیدار شدم... تو هنوز خواب بودی. اونقدر هول کرده بودم که دیگه بهش فکر نکردم، فقط شکوفه رو نجات دادم. تو هم که باصدای جیغ من بیدار شده بودی و مثل خودم هول کرده بودی برای همین یادم رفت تو اون اوضاع. بابا شوکه و حیرتزده به مامان نگاه میکرد. بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، گفت: ـ منم یه چیزی یادم افتاد. همه نگاش کردیم. بلقیس خانم بلند شد و لیوان آبی برای مامان آورد. مامان تشکر کرد و یک جا آب رو سر کشید. منم احساس تشنگی کردم ولی تو اون اوضاع و وسط بحث مهم، روم نمیشد برم آب بخورم یا درخواست آب کنم. بدتر از اون میترسیدم جایی از اتاق برم و اون موجود نامرئی هم اونجا باشه. بابا انگار دیگه تو اتاق ما رو نمیدید. بیتوجه به رفت و آمد بلقیس خانم و تشکر مامان حرفش رو ادامه داد. ـ شکوفه حدود چهار سالش بود. از سر کار اومدم خونه. ناهید نبود؛ دانشگاه بود. قرار بود پرستاری که گرفته بودیم مراقب شکوفه باشه. یهو دیدم شکوفه یه گوشه نشسته و گریه میکنه. رفتم بغلش کردم. گفتم: "چی شده بابا؟" با زبون بچگونهش هی میگفت: "دادا بده... میگه دست نه." اول اصلاً نفهمیدم منظورش چیه. بعد چشمم افتاد به پریز برق کولر. درپوشش افتاده بود و سیمها کلا لخت بودن. بابا نفسش رو با صدا بیرون داد. ـ شکوفه دوباره خواست همونطور که تو بغلم بود بهش دست بزنه. خم شد سمت پریز و دست دراز کرد سیمها رو بگیره. خواستم دستش رو بگیرم و اجازه ندم که دیدم خودش دستش و عقب کشید بعد لب چید. چند بار دیگهم تکرار کرد اما هر بار که دستش و نزدیک میبرد، یهو خودش عقب میکشید و گریه میکرد. بابا اخمی کرد. دستش رو مشت کرد و زد به وسط پیشونیش. - اگه دست میزد... مطمئنم همونجا برق میگرفتش. من اون موقع فکر کردم از برق ترسیده. اما... آروم سرش چرخید و به من نگاه کرد. ـ تا مدتها تو ذهنم مونده بود که اون "دادا"یی که میگفتی... کی بود. چون فقط یه جمله رو تکرار میکردی... "دادا میگه دست نه..." موهای تنم سیخ شد... من هیچ برادری نداشتم. پس اون «دادا» کی بود؟ ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۶》 بلقیس خانم حتی پلک هم نمیزد. انگار دو تا خاطرهای که مامان و بابا براش تعریف میکردن، تیکههای گمشدهی پازل زندگی ما بود که دنبالشون میگشت. بعد از اینکه مامان بابا خاطراتشون رو تعریف کردن و تموم شد، آروم گفت: ـ نه. بعد سرش رو تکون داد. انگار داشت چیزایی که فهمیده بود رو بالا و پایین میکرد تا برامون به زبون ساده و قابل فهم بگه. ـ این دیگه نمیتونه اتفاقی باشه. مامان با نگرانی که توی حرکاتش مشخص بود پرسید: ـ یعنی چی؟ بلقیس خانم دستاش رو توی هم قفل کرد. هر وقت میخواست چیزی که ذهنش رو درگیر کرده بود توضیح بده، همیشه دستاش رو توی هم قفل میکرد. ـ توی هر دو اتفاق... یه نفر قبل از اینکه دیر بشه، شکوفه رو نجات داده. بابا سریع گفت: ـ ولی ما که کسی رو ندیدیم. ـ لازم نیست دیده باشین. بعد نگاهش رو به من دوخت. انگار چیزی رو میدونست که من از شنیدنش قرار نبود خوشحال بشم. ـ بعضی موجودات، تا وقتی نخوان، دیده نمیشن. نفسم بند اومد. برای بار هزارم تنم لرزید. معدم تیر کشید. استرس و ترس بالاخره به معدمم رسید. واکنش ترسیدهی من رو که دید ادامه داد: ـ چیزی که من حس میکنم اینه که اون موجود، سالها اطراف شکوفه بوده. نه از وقتی خوابها شروع شده... خیلی قبلتر. شاید... از همون روزی که به دنیا اومده. مامان با وحشت دستش رو روی گلوم گذاشت و گفت: ـ یعنی از نوزادی کنار دخترم بوده؟ ـ احتمال داره. بابا کمکم اخماش تو هم رفت. خودش رو روی مبل جلو کشید و دستاش رو روی زانوهاش قفل کرد. ـ یه دقیقه... اگه اون موجود این همه سال محافظ دخترم بوده... پس چرا الان این خوابای وحشتناک شروع شده؟ اصلا مگه نگفتین اون داره دنبال دخترم میگرده؟ چجوری از تولدش کنارش بوده؟ بلقیس خانم چند لحظه تو سکوت فکر کرد. از حرکت لباش میشد فهمید جواب رو میدونست ولی مونده بود چجوری برای ما بگه که ما بفهمیم. ـ ببینین، من گفتم دنبال دخترتونه. وقتی پیداش کنه، خب مسلما سریع میاد دنبالش. تا اینجاش کاملا درسته ولی دلیل اینکه چرا از تولد پیشش بوده و یهو شکوفه رو گم کرده یا به هر دلیلی ازش دور افتاده رو منم نمیدونم. فقط میدونم چون یه چیزی این وسط تغییر کرده الان شکوفه داره خواب میبینه. ـ چی تغییر کرده؟ ـ نمیدونم. اما هر طلسمی یه زمانی ضعیف میشه. هر عهدی یه زمانی شکسته میشه، هر موجودی بالاخره تصمیم میگیره خودشو نشون بده. بعد نگاهش رو از بابا گرفت و مستقیم به من نگاه کرد. ـ شکوفه... اولین باری که چشماشو دیدی کی بود؟ کمی فکر کردم. اولین باری که چشماش رو دیدم، همین شب قبل بود. شبهای قبلش فقط صداش رو میشنیدم. ـ اگه اشتباه نکنم اولین بار همون دیشب بود ولی من الان به همهچی شک دارم. شاید قبلا هم دیدم ولی یادم نیست. ـ عیبی نداره. بگو ببینم قبل از اون فقط حسش میکردی؟ ـ آره. یعنی اول فقط فرار میکردم. بعد صداش اومد. بعد چشماشو دیدم. بعد... ذهنم شروع به یادآوری خوابام کرد. برای یک لحظه حس کردم داخل همون جنگلم. مامان و بابا که دیدن من ساکت شدم، چرخیدن و منتظر نگاهم کردن. لب خشک شدهم رو با زبونم خیس کردم و گفتم: ـ بعد کمکم نزدیکتر شد. بلقیس خانم آروم زیر لب گفت: ـ دقیقاً همون چیزیه که میترسیدم. بابا کلافه شد. هم از تاریکی اتاق که با گذشت زمان بیشتر میشد و هم از گرههای کوری که هی اضافه میشد. ـ خانم محترم، لطفاً واضح حرف بزنین. بلقیس خانم اینبار بدون مکث گفت: ـ اون موجود، هر بار یه قدم به شکوفه نزدیکتر شده. اول فقط حضورش، بعد صداش، بعد چشماش، بعد لمسش... نگاهش روی صورتم ثابت موند. ـ و مرحلهی بعد... یک دفعه سکوت کرد. مامان با صدایی لرزون گفت: ـ مرحلهی بعد چیه؟ وای جون به لب شدم بگین دیگه. بلقیس خانم جواب نداد. انگار دلش نمیخواست اون جمله رو به زبون بیاره. بابا عصبانی از حال مامان و استخاره گرفتنهای زیاد خانم دکتر محکمتر پرسید: ـ خانم احمدی... مرحلهی بعد چیه؟ بلقیس خانم آه بلندی کشید. ـ دیدن کامل چهره. قلبم هری ریخت. یعنی من قرار بود امشب یا چند شب دیگه کامل صورتش رو ببینم. یعنی قرار بود بالاخره چهرهی صاحب اون چشمای عسلی برام رونمایی بشه. با اینکه باید از دیدن اون موجود مرموز میترسیدم، ته دلم کنجکاو بودم بدونم صاحب اون چشمای عسلی چه شکلی بود. ـ بعد از اون... نگاهش رو از من گرفت. دور اتاق تاریک چرخوند. ـ معمولاً دیگه فاصلهای بین دو طرف باقی نمیمونه. مامان خسته و ترسیده گفت: ـ یعنی میاد؟ ـ اگه چیزی جلوشو نگیره... بله. یک سرمای عجیبی از ستون فقراتم بالا رفت. برای اولین بار، اون جنگل لعنتی، اون چشمای زردِ عسلی، اون صدای بم... دیگه فقط یک کابوس به نظر نمیرسیدن. بلقیس خانم دوباره کارتهای تاروت رو جمع کرد اما درست لحظهای که آخرین کارت رو برداشت دستش لرزید. انگار که یک تصویر دیگه دیده باشه. رنگش دوباره پرید. خیلی آروم، طوری که انگار با خودش حرف میزد، زمزمه کرد. ـ نه. این امکان نداره. مامان که کنجکاویش جلوتر از خودش اعلام حضور میکرد فوری پرسید: ـ چی شده؟ اون چیه؟ بلقیس خانم به هیچکدوم از ما نگاه نکرد. از چیزی که فهمیده بود انگار میترسید. پام بیاختیار روی زمین ضرب گرفت. چشمام برای دیدن صورت بلقیس خانم ریز شدن. توی اون تاریکی سخت میشد چیزی دید. نور بیرون هم کمک زیادی نمیکرد. بلقیس خانم نفس عمیقی کشید. بالاخره صداش توی اتاق پیچید و بعد خیلی آرام گفت: ـ اون... انگار شکوفه رو پیدا کرده. ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 12 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۷》 قبل از اینکه بلقیس خانم فرصت بده کسی حرفی بزنه، با عجله پرسید: ـ شکوفه... خوب فکر کن. نگاهش عجیب جدی شده بود. ـ تا حالا توی خواب... اون مرد کاری باهات کرده؟ اخمام تو هم رفت. منظورش از کاری دقیقا چی بود؟ مامان و بابا با تعجب و عصبانیت بهش نگاه کردن. بابا مشتش رو گره کرد. مامان رنگش پرید. میشد فهمید از چهرهشون که با این سوال تا کجاها پیش رفته بودن. دندونهای چفت شدهی بابا، بهت و اشکهای جمع شده تو چشمای مامان بیشتر از هر زمانی خجالت زدم میکرد. ـ یعنی چی؟ ـ مثلاً... مکثی کرد و بعد با اشاره به پیشونیش گفت: ـ به پیشونیت دست زده؟ سرم رو به معنی نه تکون دادم. ـ نه. دستاش رو نشونم داد و توی هم قفل کرد. ـ دستتو گرفته؟ ـ نه. ـ بهت آسیب زده؟ زخمیت کرده؟ جای کبودی یا خراش بعد از بیدار شدن روی بدنت مونده؟ ـ نه. بلقیس خانم کلافه از «نه» گفتنهای پشت سرهم پوفی کشید و اینبار با دقت نگاهم کرد. ـ مطمئنی؟ ـ آره. چند ثانیه سکوت کرد. انگار نمیدونست چجوری من رو راضی کنه که قفل دهنم رو باز کنم و به جای جوابهای تک کلمهای، قشنگ براش توضیح بدم. مامان و بابا هم منتظر به من نگاه میکردن، انگار هر لحظه منتظر بودن چیزی که تو ذهنشون بود رو بگم و نابودشون کنم. بلقیس خانم خیلی آروم، انگار از پرسیدن سؤال بعدی خودش هم معذب باشه، گفت: ـ تا حالا... نفس عمیقی کشید. با صدای آرومتری پرسید: ـ بوسیدت؟ یک لحظه همهچی توی اتاق متوقف شد. سکوت انقدر سنگین بود که صدای نفسهامون رو میشنیدم. فضای معذب کنندهای بود. خجالت میکشیدم حتی به بغل دستم نگاه کنم. دمای بدنم رفت بالا و معدم مثل دیگ آب جوشید. آب دهنم رو به سختی قورت دادم که بهخاطر خشکی گلوم، مثل خنجر رفت پایین. مامان با تعجب نگام کرد. بابا هم ابروهاش بالا رفت. صورتم یکدفعه سرخ شد. ـ ن. نه... خواستم انکار کنم اما تصویر اون خواب لعنتی مثل برق از جلوی چشمم رد شد. دیشب وقتی توی جنگل خوردم زمین، اون بلندم کرد، بعدم صورتم رو بین دستاش گرفت و لبش نشست روی لبم... پلکهام رو روی هم فشار دادم. تا اون حس برام زنده نشه. هنوز داغی لبش رو روی لبم حس میکردم. ـ من... مامان با نگرانی گفت: ـ شکوفه؟ لب پایینم رو گاز گرفتم. از خجالت جرئت نمیکردم حتی به بابا نگاه کنم. با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم: ـ یه بار. صدای هین مامان تو صدای سرفههای بابا گم شد. - تو خواب. لبم و بوسید... هنوز جملهم تموم نشده بود که صدای نالهی بلقیس خانم بلند شد. ـ وای. دستش رو محکم روی سینهش گذاشت. رنگش پرید. ـ نه. نه... این نباید اتفاق میافتاد. مامان هراسون از جاش بلند شد. بابا انگار آماده بود همون لحظه یقهی یکی رو بگیره. از شانس قشنگم بابام روی من حساس بود و الان یکی تو خواب به دخترش دست زده بود. با اینکه بابا فرد صبور و منطقی بود ولی همونقدر روی خانوادش غیرت داشت و حساس بود. تموم نگرانیش این بود که خانوادش آسایش داشته باشن. حالا یکی آسایشش رو بهم زده بود و بدون شک دشمن شمارهی یک بابا شده بود. ـ چی شده؟ بلقیس خانم با دست لرزون به من اشاره کرد. ـ مهرت کرده. قلبم انگار یک ضربه جا انداخت. دهنم خشک شد و ناخودآگاه لبام رو روی هم فشار دادم. نفس توی سینهم حبس شد. انگشتام بیاختیار مشت شدن و سرمایی از ستون فقراتم بالا رفت. بابا با اخم گفت: ـ یعنی چی مهرش کرده؟ بلقیس خانم نفسش بند اومده بود. ـ اون بوسه... بوسهی معمولی نبوده. اگه چیزی که من فکر میکنم درست باشه، اون مرد با اون بوسه مُهرشو روی روح شکوفه گذاشته. مامان با ناباوری سریع گفت: ـ مهر... یعنی چی؟ بلقیس خانم با صدایی که هنوز میلرزید گفت: ـ یعنی دیگه فقط توی خواب دنبالش نمیگرده... دیگه جای شکوفه رو پیدا کرده. نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه. دستهای لرزونش و شونههای خمیدهش من رو میترسوند. ـ تا قبل از اون بوسه، فقط ردّ روحش رو حس میکرده. اما بعد از اون بوسه... راهش باز شده. بابا با صدای خشداری پرسید: ـ یعنی؟ بلقیس خانم آهسته سرش رو تکون داد. ـ یعنی داره میاد دنبالشو این بار... ممکنه فقط توی خواب نباشه به محض اینکه جملهش تموم شد، انگار تموم جونش خالی شد. بیرمق روی مبل نشست، دستهای لرزونش رو به هم قفل کرد و چند لحظه فقط به نقطهای نامعلوم خیره موند؛ انگار خودش هم از چیزی که به زبون آورده بود، وحشت داشت. ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 12 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۸》 بابا که هنوز شوک از صورتش نرفته بود با التماس گفت: ـ خانم دکتر... خواهش میکنم. هر کاری از دستتون برمیاد انجام بدین. حتی اگه یه درصد امید باشه، هر چقدر هزینهش باشه میدم. بلقیس خانم چند لحظه ساکت موند. نگاهش بین من و بابا چرخید. انگار با خودش میجنگید. حالا توی این اتاق تاریک، من تنها کسی نبودم که ترسیده بود. مامان هم با گریههایی که نمیتونست جلوشون رو بگیره در ادامهی حرف بابا گفت: - من و همسرم همین یهدونه بچه رو داریم. هفت سال نذر و نیاز و دعا نتیجهش شده همین بچه. تروخدا نزار از دستم بره. نذار ازم بگیرنش. بلقیس خانم که معلوم بود، دلش به حال گریههای مامان و صدای عاجز بابا سوخته ، در آخر آه بلندی کشید. ـ باشه... فقط یه بار دیگه امتحان میکنم. ولی اگه اینبار هم جلومو بگیره، دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد. از جاش بلند شد. زیر لب وردی آروم زمزمه کرد؛ کلماتی که نه من فهمیدم چی بود، نه بابا و مامان. سمت کشوی میزش رفت، از داخلش یک گوی شیشهای سفید درآورد و روی سطح صاف میز گذاشت. کف دوتا دستاش رو روی گوی گذاشت و کامل پوشوندش. بعد چشماش رو بست. سکوت اتاق رو فقط صدای زمزمههای نامفهومش پر کرده بود. هر بار وسط زمزمههاش که اخم میکرد، صدای نفسهای بریدهی ما هم بلند میشد. این آخرین فرصت من و خانوادم برای نجات بود. لبهای مامان بیصدا تکون میخورد، فکر کنم داشت آیت الکرسی میخوند. چند دقیقهی سنگین و پر از سکوت گذشت. یهو دیدم گوی سفیدِ زیر دستش کمکم داشت سیاه میشد. اولش فکر کردم تو تاریکی اشتباه دیدم ولی بعد تقـــــــــ! گویِ زیر دستش با صدای بلند و وحشتناکی ترکید. تیکههای شیشه به اطراف پرت شدن. از صدای ترکیدن گوی، مامان جیغ کشید و دستش رو حائل صورتش کرد. بابا هم چرخید و مامان رو توی بغلش قایم کرد تا آسیب نبینه. من شوکه فقط تو جام تکون محکمی خوردم. اگه با چشمای خودم نمیدیدم، فکر میکردم کار خود بلقیس خانم بود. بلقیس خانم با درد دستش رو عقب کشید. خون از کف دستش روی میز میچکید. با صدای آخ بلندش، مامان و بابا به سمتش چرخیدن و نگران از جاشون بلند شدن. همین که جلوی میزش رسیدن یهو گفت: ـ فهمید. همه با تعجب و ترس بهش نگاه کردیم. هنوز توی همون حالت قبلش با چشمای گشاد شده، به فضای روبهروش خیره مونده بود. لبهاش میلرزید. صدای نفسهاش بلند بود. ـ عصبانیه. بابا با نگرانی گفت: ـ کی؟ بلقیس خانم با وحشت زمزمه کرد. ـ اون فهمیده دارم آیندهی شکوفه رو میبینم. دیگه نمیذاره، دیگه نمیتونم. دست خونیش رو محکم روی سینهش فشار داد و با چهرهای که از درد تو هم رفته بود ادامه داد. ـ فقط یه تصویر دیدم. همین... همین یه تصویر... صداش شکست و با درد گفت: ـ شکوفه... روی زمین افتاده بود. دورش پر از خون بود. رنگ صورتش مثل مردهها سفید بود. بعد دیدم... اشکاش پشت سر هم میریختن و به خاطر نور کمی که داخل اتاق میافتاد، برق میزدن. ـ قلبش... نبود. مامان شوکه چند قدم عقب رفت. بابا دستش روی قلبش نشست. - جای قلبش خالی بود. انگار... سینهش و دریده بودن و قلبشو برداشته بودن. اتاق توی سکوت مرگباری فرو رفت. مامان چرخید به سمتم و نگاهی وحشتزده به من کرد. لبهاش تکون خورد، اما هیچ صدایی ازش در نیومد. یهو دیدم چشماش سفید شد و همونجا بیهوش روی زمین افتاد. ـ ناهید! بابا خودش رو بهش رسوند و سر مامان رو توی بغلش گرفت. ـ ناهید... چشماتو باز کن. تا اومدم بدوئم سمتشون، بابا بدون معطلی مامان رو بغل کرد و با عجله از اتاق بیرون دوید. ـ یکی آب بیاره! صدای بابا توی سالن پیچید. من مات و مبهوت پشت سرشون راه افتادم. ذهنم هنوز از شنیدن خبر اینکه با چه وضعی مردم، توی شوک بود. قلبم خیلی سریع محکم میزد. سرم گیج میرفت. نمیدونستم باید چیکار کنم. از یک طرف میترسیدم از حال مامان که یک وقت چیزیش نشده باشه و از طرف دیگه میترسیدم از اینکه قرار بود در آینده قلبم رو در بیارن. تا رسیدم به در صدای بلقیس خانم از پشت سرم بلند شد. ـ شکوفه. سریع برگشتم به سمت صداش و با نگاهی گیج بهش خیره شدم. صورتش رنگ به رو نداشت. دست خونیش رو محکم با دستمال گرفته بود. ـ یه چیزی هست که باید بدونی. نخواستم جلوی پدر و مادرت بگم. با تردید جلوتر رفتم. منتظر بهش نگاه کردم. دیگه خبری براشون بدتر از مرگم مگه بود که نباید میشنیدن؟ ـ آینده... همیشه ثابت نیست. با یه تغییر کوچیک حتی به اندازهی بال زدن یه پروانه، ممکنه همه چیز عوض بشه... پس قرار نیست که حتماً بمیری. نفس توی سینهم حبس شد. قلبی که قرار بود در آینده گم بشه، زیر دستم مثل بمب ساعتی نبض میزد. ـ پس... من چیکار کنم؟ بلقیس خانم چرخید و به تابلوی پشت سرش نگاه کرد. همون جملهی «خوابها، دریچهی اسارت یا آزادیِ جهاناند.» همونطور خیره به تابلو گفت: ـ خواباتو دستکم نگیر. رازها خودشونو توی خوابها پنهون میکنن. حتی مسخرهترین خوابها هم ذرهای حقیقت توی خودشون دارن. اگه راز خواباتو بفهمی ممکنه آزاد بشی یا برای همیشه... اسیر بشی. همینطور بهش خیره بودم و حرفاش رو توی ذهنم مرور میکردم تا بفهمم چی داشت میگفت. سر درد کلافم کرده بود. حالم بد بود و هر لحظه منتظر بودم غش کنم، ولی شانس باهام یار نبود. سرگیجه و درد توی بدنم ادامه داشت اما غرق شدن توی خوابی که لبریز از بیخبری بود نصیبم نمیشد. ـ یعنی برم دنبال خوابام؟ چرخید و به چهرهی گیج و حیرونم لبخند تلخی زد. ـ آره برو. خوابت اشاره به جنگل داره. اگه بفهمی اون جنگل کجاست، شاید بتونی راز همه چیز و بفهمی. یهو ساکت شد. آب گلوش رو قورت داد. انگار تردید داشت اما برای چی؟ ـ و یه چیز دیگه. اون مردی که توی خوابات میبینی... یا همون محافظته یا همون کسیه که یه روز قلبتو از سینهت بیرون میکشه. وقتی دید هیچ واکنشی نشون ندادم به سمتم اومد و دستاش رو دو طرف بازوهام گذاشت. بازوهام رو فشاری داد و گفت: - دخترم، شناختنش فقط دست خودته؛ فقط خودتی که میتونی حقیقتو پیدا کنی. فقط خودت میتونی جلوی مرگت و بگیری. بیحال نگاش کردم. انگار تو فضای دیگهای سیر میکردم. حرفاش رو میفهمیدم ولی ذهنم انقدر خسته بود که درک نمیکردم چی میگفت. ـ ممنون، خانم دکتر ساناز احمدی. واقعاً لایق تموم تعریفهایی که ازتون میکنن هستین. لبخند خستهای بهم زد. با شنیدن صدای بابا که اسمم رو صدا میزد و میگفت برم پیششون، دستاش رو از روی بازوهام برداشت. با قدمهای نامنظمی به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم. همین که در باز شد، همهی مراجعه کنندههایی که توی سالن پذیرش بودن چرخیدن به سمتم. بیتوجه به نگاههای کنجکاو، بدون اینکه به عقب برگردم گفتم: - خداحافظ. منتظر جوابش نشدم و از اتاق بیرون اومدم. ***** (ماهراز) ماه راز از پشت پنجرهی اتاق بلقیس، رفتن شکوفه رو تماشا کرد؛ دختری که نمیدونست آسمون، بیشتر از چیزی که فکرش رو میکرد، حواسش بهش بود. در که بسته شد، بلقیس چند لحظه بیحرکت به در بسته خیره موند. زیر لب، با صدایی که فقط خودش میشنید، زمزمه کرد. ـ حیف... حیف کاری ازم برنمیاد، وگرنه دوست داشتم کمکش کنم. هوای اتاق ناگهان چند درجه سردتر شد. نور کمرنگی که از پنجره به داخل میتابید، انگار آرومآروم بلعیده شد. سایهای سیاه از گوشهی اتاق مثل دود، روی زمین خزید. لحظه به لحظه قد کشید، پیچید و آروم شکل یک انسان رو به خودش گرفت؛ انسانی که هیچ صورتی نداشت، فقط دو چشم براق از تو دل تاریکی میدرخشید. بیصدا به سمت بلقیس قدم برداشت. تنها صدای برخورد سمهاش با کف سنگی اتاق، سکوت رو میشکست. تق... تق... تق... وقتی پشت سر بلقیس ایستاد، سایهش تموم نور مقابل اون رو بلعید. دست سرد و سیاهش رو آروم روی شونهی بلقیس گذاشت. بلقیس پلکهاش رو بست و بیاونکه برگرده عقب با صدایی لرزون زمزمه کرد. ـ به نظرت اشتباه کردم که بهش نگفتم عجله کنه؟ آخه زمان زیادی تا مرگش نمونده. ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 13 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۹》 (شکوفه) اتاقم تاریک بود. پرده رو کشیده بودم. نمیخواستم دوباره از بیرون پنجره سایهای ببینم. از وقتی فهمیدم اون موجود مرموز جام رو پیدا کرده بود و داشت میاومد دنبالم، حتی میترسیدم تو اتاقم تنها بمونم. حال بد مامان و نگرانی بابا اجازه نمیداد که برم و مزاحمشون بشم. نور کمرنگ آباژور، گوشهای از اتاق رو روشن کرده بود. میترسیدم لامپ اتاقم روشن باشه و یهو از ناکجا آباد چیزی جلوم ظاهر بشه. حداقل توی تاریکی اگه چیزی هم میاومد، من متوجه نمیشدم. با این فکرهای مسخره داشتم خودم رو گول میزدم تا حرفهای اون دعانویس از ذهنم بیرون بره. روی صندلی ریلکسی نشسته بودم و زانوهام رو بغل کرده بودم. از زمانی که از بیمارستان برگشته بودیم، حتی لباسام رو هم عوض نکرده بودم؛ جونی تو بدنم نمونده بود. بوی بیمارستان از روی لباسام تو بینیم میپیچید و حالت تهوعم رو بیشتر میکرد. حتی یادآوری اون چند ساعت توی بیمارستان و دکتری که جونش رو انگار میخواستن بگیرن تا از حال مامان خبری بهمون بده، معدم رو فشار میداد. گوشیم چند دقیقه بود که توی دستم میلرزید. از زمان بیمارستان تا الان هر کسی که از حال مامان فهمیده بود با من و بابا تماس میگرفت. بابا جواب میداد. ولی من حاضر نبودم با این اوضاع روحیم و ذهن آشفتهم زیر رگبار بازجوییهاشون له بشم. میخواستم اینبار گوشیم رو کلا خاموش کنم تا راحت بشم که چشمم خورد به اسم مخاطبم... بیبی بود. انگار نور امیدی وسط تاریکی دورم روشن شد. بالاخره دکمهی تماس رو با انگشت لرزونم زدم و کنار گوشم گرفتم. همین که صدای آشنای بیبی توی گوشی پیچید، بغضی که از مطب بلقیس خانم تا خونه قورتش داده بودم، دوباره گلوم رو گرفت. ـ الو. دختر جانم... خوبی دخترکم؟ الو؟ شکوفه؟ مادر میشنوی؟ انگار حالم رو میدونست. انگار خبر داشت بغض بزرگی اندازه سیب تو گلوم گیر کرده بود. کافی بود حرف بزنم تا بترکه و سیل راه بیوفته. - میدونم مادرجان... ترسیدی! هم مامانت، هم اون حرفای ترسناکی که بهت زدن. حق داری جونم. حق داری دخترم... حق داری. ولی اگه تسلیم ترست بشی مامان جان از همون اول بازی رو باختی. نذار دشمن شاد بشی عروسکم... نذار. نفسم رو آروم با فوت بیرون دادم. بغض توی گلوم مثل خنجر زخمیم میکرد. داشت آرومآروم خفهم میکرد. چشمام از اشکهای نریختهم میسوخت. ـ بیبی... با اولین کلمه بغضم چنان ترکید که صدای هول کرده بیبی هم نتونست جلوم رو بگیره. سریع با دستم جلوی دهنم رو گرفتم تا صدام نره بیرون. نمیخواستم مامان و بابا با اون حالشون نگران من بشن. از پشت گریههای دیوونهوارم صدای قربون صدقههای بیبی رو میشنیدم. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم انگار اشکام روی هم تلنبار شده بودن و الان که سد راهشون ترکیده بود، میخواستن تو خودشون غرقم کنن. - شکوفهی من... قربون اشکات برم مادر. چه دردی میکشی مادر. اون مامان و بابات به جای اینکه قوی باشن و به تو برسن... ای خدا بزرگیت و شکر. جاها عوض شده، اولاد باید مادر و پدرشو تیمار کنه. بعد از کلی گریه کردن بالاخره چشمهی اشکم خشک شد. چشمام پف کرده بود. سرم تیر میکشید. با اینکه تازه یک دونه آلفن خورده بودم و سر دردم آروم شده بود، به خاطر گریهم باز دوباره شروع شد. با صدایی که از ته چاه در میومد، بدون اینکه چیزی رو ازش پنهون کنم، از اول همه چیز رو براش تعریف کردم. از لحظهی ورودمون به مطب دعانویس تا همین چند دقیقهی قبل که پیش مامان بودم و قرصهای تجویز شده از طرف دکترش رو میدادم. بیبی به هر چیز جدیدی که ازم میشنید واکنش نشون میداد. به قسمت مرگم که رسیدم چنان جیغی کشید که خودم بیشتر ترسیدم. صداش از پشت گوشی فاصله گرفت، انگار تلفنش رو ول کرده بود و دور شده بود. نکنه حالش مثل مامان بد شد؟ ما زنهای خانوادهی مادری، همه دل نازک و حساس بودیم. از مامانی که حتی ناخواسته اگه مورچهای رو له میکرد، میشست براش گریه میکرد و عذاب وجدان داشت چه توقعی داشتم؟ که با شنیدن مرگم فشارش نیوفته؟ که دکترش نگه شانس آوردین زود آوردینش، سکته رو شاخش بود؟ چند ثانیه اون طرف خط سکوت شد. بعد بیبی آه بلندی کشید. ـ شکوفه بلند شو، بلند شو مادر وسایلتو جمع کن، بیا پیش خودم. لبخند تلخی روی لبم نشست. با دست آزادم چشمام رو ماساژ دادم. ـ دلم میخواد بیام بیبی... ولی فکر نکنم بذارن. ـ چرا؟ ـ چون مامان و بابام نقشههای دیگه دارن. گفتم که... از وقتی از بیمارستان برگشتیم، دیگه یه لحظه هم ولم نمیکنن. مطمئنم همین الانشم بابا هر چند دقیقه میاد پشت در اتاقم تا صدام رو بشنوه و خیالش راحت بشه. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به بالشتک پشتم تکیه دادم. ـ حال مامانم خیلی بد شد. فشارش اونقدر افتاده بود که دکتر گفت اگه چند دقیقه دیرتر میرسیدیم، احتمال سکته داشت. خدا بهمون رحم کرد. چند لحظه سکوت کردم. ـ بابامم چیزی نمیگه... ولی میشناسمش. وقتی ساکت میشه یعنی بیشتر از همیشه داره فکر میکنه. با آه جانسوزی که از ته دلم کشیدم ادامه دادم. ـ الانم همش دارن دربارهی من حرف میزنن. بیبی آروم پرسید: ـ چیزی شنیدی؟ ـ آره. نگام به در بستهی اتاقم افتاد. ـ چند دقیقه پیش رفتم به مامان قرصاشو بدم بخوره. نزدیک اتاقشون که شدم، صدای مامانم و شنیدم. با کلافگی دستی لای موهای بهم ریختم کشیدم. ـ داشت به بابا میگفت وسایلمونو جمع کنیم بریم جنوب. میگفت اون هیولا اونجا نمیتونه منو پیدا کنه. تازه میگفت اگه لازم شد، بعدش بریم غرب، شرق، حتی خارج از کشور. خندیدم. عصبی بودم. خسته بودم. میترسیدم. دلم دوباره گریه میخواست؛ اینبار با صدای بلند. انقدر توی دلم به زمین و زمان فحش دادم، که حالم از خودمم بهم میخورد. ـ انگار برنامه دارن کل دنیا ببرنم تا از یه موجودی که معلوم نیست اصلاً انسانه یا نه قایمم کنن. بیبی چیزی نگفت. دوستش داشتم مخصوصا وقتی میدونست کی و چه موقع باید سکوت کنه تا طرفش درد و دل کنه و خالی بشه. ـ ولی من نمیخوام برم. اصلا نظرمو نپرسیدن. ـ چرا دخترم؟ چشمام رو بستم و با ناله گفتم: ـ چون اگه واقعاً قرار باشه بمیرم... صدام خفهتر شد. ـ ترجیح میدم تو خونهی خودم بمیرم. تو کشور خودم، نه یه جای غریبه که حتی خاکشم برام آشنا نیست. نگام روی عکسهای قاب شدهی دیوار چرخید. تخت، پنجره، روی کتابخونه... انگار داشتم با همشون خداحافظی میکردم. بیبی با صدایی که معلوم بود که داشت گریه میکرد گفت: - زبونت و گاز بگیر. زبونم لال مگه اون زنه خداست که تا گفته میمیری باورتون شده و از زندگی بریدین؟ - بیبی مگه خودت همیشه نمیگی مرگ حقه. حقم داره میاد تا ادا بشه. کسی چه میدونه شاید اصلا اون هیولایی که میگن همون عزرائیله؟ ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 14 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۰》 بیبی سکوت کرد. فقط صدای نفسهای آرومش از پشت گوشی میاومد. وقتی متوجه شد آروم شدم و دیگه حرف نمیزنم، خیلی آهسته گفت: ـ یه چیزی ازت میخوام شکوفه. ـ چی؟ ـ از امشب... هر خوابی که دیدی، حتی اگه بیمعنی بود، حتی اگه فقط یه تیکهش یادت موند... همون لحظه که بیدار شدی بنویسش. اخم کردم. بنویسم؟ چرا باید وقت بذارم و خوابایی که ازشون متنفرم رو بنویسم؟ ـ نوشتنشون چه فایدهای داره؟ ـ خواب مثل بخاره... تا چشم باز میکنی کمکم محو میشه. اگه سریع ننویسی، اون جزئیاتی که باید یادت بمونه، از یادت میره. نگام افتاد به دفترچهی بنفش کوچیکی که روی میز آرایش، کنار چندتا کتاب افتاده بود. یعنی امکان داشت که اون خوابهای تکراری چیز مهمی توش بوده و من یادم رفته باشه؟ ـ باشه... مینویسم. بیبی با لحنی محکمتر گفت: ـ یه چیز دیگه هم قول بده بهم. متعجب گوشی رو از خودم دور کردم و نگاه کردم ببینم واقعا مخاطب بیبی بود یا کسی دیگه با صدای بیبی داشت باهام حرف میزد. خیلی داشت ازم قول میگرفت، این رفتار از طرف بیبی که فقط نصیحت میکرد مشکوک بود. ـ چه قولی؟ ـ قول بده هر اتفاقی که افتاد، هر صدایی که شنیدی، هر سایهای که دیدی... حتی اگه فکر کردی مسخرهست، بری پیش مامان و بابات. لبخند تلخی زدم. بیبی حتی با وجود این همه فاصله بین شهرهامون از اونجا من و درک میکرد. فهمیده بود که ترسیدم و روم نمیشد برم پیش مامان و بابا. ـ فکر کنم از این به بعد خوابو کامل حرومشون کنم؛ میدونم کلی اتفاق بد میافته. بیبی با تشر اسمم رو صدا کرد و گفت: - من فقط اگه بفهمم این همه بدبینیو از کی به ارث بردی. نفس عمیقی کشیدم. جوابی ندادم؛ چون جوابی نداشتم. واقعا چرا من این همه بدبین بودم؟ چرا زودتر از هر کسی تسلیم میشدم؟ حتی مامان هم قویتر از من بود اونقدر که دنبال مخفی کردن یا حتی فراری دادنم بود و نقشه میکشید. ولی من پاک مرگم رو قبول کرده بودم. شاید مشکل از من بود که دردسر بهم جذب میشد. چند ثانیه سکوت بینمون نشست. تا اینکه بیبی زمزمه کرد. ـ خدا خودش نگهدارت باشه دخترم. شب بخیر مادر. تماس که قطع شد، چند ثانیه بعد صفحه گوشی هم خاموش شد. برای چند لحظه فقط به صفحهی خاموش گوشی خیره موندم؛ انگار توی تاریکی صفحهش غرق شدم. نگاهم رو به زور از گوشی گرفتم و تو اتاق چرخوندم. اتاق بزرگتر از قبل به نظر میرسید یا من اینطور حس میکردم. بیبی واقعا نوری توی تاریکیهام بود. سکوت اتاق دوباره برگشته بود. صدای جیرجیرکی از سمت کوچه میاومد. موجود پر سروصدا حاضر نبود حتی برای یک لحظه ساکت بشه. هوا سرد بود، با اینکه شوفاژ روشن بود ولی سرما توی اتاق بیشتر میشد. یا اتاق سرد بود یا من. فکر کنم بازم مشکل از من بود. گوشی رو کنارم گذاشتم. خودم رو مثل جنین روی صندلی ریلکسی جمع کردم. خیلی خسته بودم ولی جرات نداشتم حتی به خواب فکر کنم. تیک... تاک... تیک... تاک... صدای ساعت دیواری توی اتاق میپیچید. هر ثانیهای که میگذشت، انگار من رو به همون آیندهای نزدیکتر میکرد که بلقیس خانم دیده بود. بیاختیار نگاهم به پنجره کشیده شد. پرده کامل کشیده شده بود اما باد آرومی که از لای درزهای دورِ پنجره رد میشد، پردهی حریر رو خیلی آروم تکون میداد. چشمام داشت روی هم میرفت. ذهنم دستور خاموش باش میداد. یکی تو گوشم انگار لالایی میخوند. «بخواب» نه نباید بخوابم. با عجله سرم رو تکون دادم. تند تند پلک زدم تا چشمام از خماری دربیاد. نه... نباید بخوابم. حداقل نه امشب... از جام بلند شدم تا برم یک لیوان آب سرد بخورم تا شاید خواب از سرم بپره. همین که دستم رو دستگیرهی در نشست. تق... صدای آرومی از پشت پنجره اومد. خشکم زد. موهای پشت گردنم سیخ شد. انگار یکی یک سطل آب یخ ریخت روی کمرم که تا مغز استخونم یخ کرد. نفسم توی سینه حبس شد. کنجکاوی به ترسم غلبه کرد و آروم سرم رو برگردوندم. پرده هنوز کشیده بود اما... انگار که کسی، خیلی آروم، از پشت پنجره روی شیشهش ضرب گرفته بود. تق... تق... تق... با قدمهای لرزون به سمت پنجره رفتم. جرئت نداشتم پرده رو کنار بزنم. فقط بیحرکت روبهروش ایستادم. بین کنار زدن و نزدن مونده بودم که یهو جلوی نگاه خشک شدم، پرده انگار با نیرویی نامرئی به کنار کشیده شد و تصویر پشت پنجره درست روبهروم نمایان شد. شوکه به اون چشمای وحشتناک که بهم زل زده بودن نگاه کردم. بدنم خشک شده بود. باورم نمیشد همچین چیزی جلوم وجود داشت. فاصلهی بین من و اون رو فقط یک پنجره حفظ میکرد. پاهام از ترس قفل شده بود. حتی جیغ هم نمیتونستم بکشم. دستش رو به سمتم گرفت. انگار میخواست از شیشهی پنجره رد بشه و بهم چنگ بزنه. همینکه سر انگشتش به پنجره خورد، صدای جیغ بلند و از ته دلم با صدای ترکیدن شیشههای پنجره یکی شد. - پیدات کردم. ویرایش شده 28 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 14 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۱》 همه چیز یهویی سیاه شد. نه درد شیشههای شکسته رو میکردم، نه سرمای اتاق رو. حتی صدای جیغ خودم رو هم دیگه نمیشنیدم. چشمام رو باز کردم... یا شاید فکر میکردم که باز کردم. هیچی نبود. نه سقفی بود، نه زمینی، نه دیواری، نه حتی ذرهای نور، فقط تاریکی بود؛ انگار وسط هیچ معلق بودم. خواستم نفس عمیقی بکشم، خواستم دستم رو بالا بیارم، خواستم حتی پلک بزنم اما... هیچ قسمتی از بدنم تکون نمیخورد. انگار روحم داخل جسمم زندونی شده بود و دیگه ازم فرمان نمیگرفت. وحشت، آروم از نوک انگشتام بالا خزید و توی سینهم لونه کرد. نه. نه. لطفاً نه. قدرت فکر کردنم رو انگار از دست داده بودم. فقط غریزی تلاش میکردم که حداقل ذرهای تکون بخورم. تقلا کردم. تموم زورم رو گذاشتم اما حتی انگشت کوچیکم هم تکون نخورد. اشک از گوشهی چشمم پایین ریخت، اما حتی نتونستم صورتم رو پاک کنم. «خدایا...» صدام حتی از گلوم بیرون نیومد بلکه فقط توی ذهنم پیچید. همون لحظه... صدای خندهای شنیدم. آروم، کشدار؛ خندهای که انگار از همهجا همزمان پخش میشد. موهای تنم سیخ شد. صدای خنده مثل برق تو کل وجودم پخش میشد و رعشه به دلم مینداخت. خواستم اطرافم رو ببینم، ولی هرچقدر تلاش کردم نتونستم سرم رو بچرخونم. میخواستم صاحب اون صدای خنده رو ببینم و ازش کمک بخوام. هرچند که صدایی ته ذهنم هشدار میداد که باید ازش فرار کنم. انگار صاحب خنده، خودش فهمید دنبالش میگشتم که از دل اون سیاهی... آروم نمایان شد. اول دو تا چشم بزرگ، بیشتر از حد معمول بزرگ بود و کاملا سیاه. هیچ کدوم از چشماش مردمکی نداشتن. مثل دو تا حفرهی توخالی بودن. بهشون نگاه که میکردی، حس شکاری رو میگرفتی که شکارچی بهش زل زده بود. کمکم صورتش کامل از دل تاریکی بیرون اومد. نفسم برید. چهرهش آشنا بود، خیلی آشنا. انگار سالها، هر روز و هر ساعت میدیدمش. چند ثانیه بعد فهمیدم... اون خودم بود. همون موها، همون فرم صورت، همون قد، همون لبها... انگار تصویر خودم توی آینه روبهروم ایستاده بود. فقط اندازهی چشماش خیلی درشت تر از مال من بود. غریزی نگام دوباره به اون چشمها افتاد. اون چشمها مال من نبود. ازش حس نفرت میبارید. ازش جنون میبارید. ازش لذتِ شکار میبارید. دوباره صدای خنده پیچید. اون بود که میخندید. اما... لباش اصلاً تکون نمیخورد. صداش مستقیم داخل سرم میپیچید. تقلا کردم. تموم وجودم فریاد میزد که «حرکت کن». «حرکت کن». «فرار کن» ولی هیچ فایدهای نداشت. اون موجود یا هر چیزی که بود، از تقلای من لذت میبرد. سرش رو خیلی آروم کج کرد. مثل شکارچی بود که از ترس شکارش کیف میکرد. بعد اتفاقی افتاد که آرزو کردم کاش هیچوقت چشمام رو باز نمی کردم. لبخند زد. اما لبخندش طبیعی نبود. گوشههای لبش آروم آروم، بیشتر از حد معمول کش اومدن. از دو طرف صورتش رد شدن و تا نزدیک گونههاش رسیدن. لبخندش هنوز ادامه داشت، اونقدر کش اومد که دهنش تا نزدیکی گونههای صورتش شکافته شد. ردی از خون روی شکافها دیده میشد. دندونهای سفید و براقش، یکییکی از دل اون لبخند غیرطبیعی بیرون اومدن. تیز، بلند، درخشان مثل دندونهای حیوونی که سالها منتظر شکار مونده بود. قلبم داشت از سینه بیرون میزد. اشکام بیاختیار سرازیر شدن. هوا انگار غلیظ شده بود. هر نفسی که میکشیدم، مثل قورت دادن قیر داغ پر درد بود. تقلا کردن رو رها کردم. فقط گریه میکردم. -خدایا کمکم کن. خواهش میکنم. نذار این واقعی باشه. اون موجود فقط نگام میکرد. لبخندش عمیقتر شد و صدای خندهش دوباره تموم اون خلأ بیانتها رو پر کرد. انگار قفل شدن بدنم کار اون بود. من اسیرش بودم یا شایدم شکارش. صدایی از عمق وجودم داد زد. «بدترین هیولای زندگیم... شاید خودم بودم.» ویرایش شده 28 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 14 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۲》 انگار همین فکر مثل جرقهای تو ذهنم منفجر شد. دوباره شروع کردم به جیغ کشیدن. با تموم توانی که داشتم جیغ میکشیدم. اونقدر بلند که حس کردم تارهای صوتیم داشتن پاره میشدن. بازم فایدهای نداشت هیچ صدایی از دهنم بیرون نمیاومد. تموم جیغام فقط توی ذهنم پخش میشدن. اشکام بیوقفه روی صورتم میریخت. ـ نه. نه. ولم کن. اما هیچکس صدام رو نمیشنید. هیچکس نبود. فقط من بودم و اون هیولایی که صورتم رو دزدیده بود. همونجا فهمیدم... این بود معنیِ «از خودم میترسم.» از موجودی که شبیه خودم بود، از لبخندی که روی صورت مشابه خودم نشسته بود، از چشمایی که اگه روزی مال من میشدن دیگه شکوفهای باقی نمیموند، بینهایت میترسیدم. هر چی بیشتر تقلا میکردم، بیشتر میفهمیدم که طعم اسارت چطوری بود. بدنم مثل سنگ، وسط اون خلأ بیانتها معلق مونده بود. نه میتونستم از اون همزاد فرار کنم، نه حتی پلک بزنم. همزادم قدمی به سمتم برداشت. چنگالهای بلندش آروم از کنار پاهاش روی تاریکی کشیده میشد. رعشهای از تیزی اون چنگالها تو تنم افتاد. صدای خندهش هنوزم توی این خلأ میپیچید. درست وقتی میخواست به من نزدیکتر بشه یهو صدایی بم، مردونه و قدرتمند از ناکجا آباد تموم فضای سیاه دورم رو لرزوند. ـ شکوفه. همزادم از حرکت ایستاد. انگار اونم مثل من اسمش شکوفه بود که با شنیدن اسمم ناخودآگاه میچرخید و دنبال صاحب صدا میگشت. من هم با وحشتی که تو جونم لونه کرده بود، سعی کردم سرم رو بچرخونم ولی نتونستم. ـ شکوفه. صدا از همهجا میاومد؛ نه راست، نه چپ، نه بالا، نه پایین، انگار خودِ تاریکی حرف میزد. ـ بیدار شو. پاشو... نذار گیرت بندازه. همزادم یهو با خشم سرش رو چرخوند به سمتم. دندونهای تیزش رو روی هم فشار داد. غرش کوتاهی از ته گلوش بیرون اومد. بعد با نفرت زل زد بهم. اینبار با سرعت به طرفم هجوم آورد. قلبم از حرکت ایستاد. از درون میلرزیدم. ترس تو کل وجودم نفوذ کرد. چیزی تا قبض روح شدنم نمونده بود. تموم وجودم فریاد میزد... «اگه بهم برسه... کارم تمومه.» یهو صدای همون مرد اینبار به جای خلأ مثل رعد توی ذهنم کوبیده شد. چنان نعرهای زد که احساس کردم مغزم منفجر و گوشم پاره شد. ـ بیدار شو، لعنتی! صداش پر بود از خشم و عصبانیت. صاحب این صدای مرموز، بدون شک اگه جلوش بودم خفهم میکرد. اشکام بند نمیاومد. عجیب این بود که داشتم گریه میکردم ولی هیچ اشکی روی صورتم حس نمیکردم. ناخودآگاه از ته دل تو ذهنم جوابش رو دادم و داد زدم. ـ نمیتونم. همزاد لعنتی فقط چند قدم مونده بود که بهم برسه. کینه توی چشمای پوشالیش موج میزد. چرا انقدر ازم متنفر بود؟ یعنی امکان داشت این حس همون حس تنفری که به خودم داشتم باشه؟ صدای داد خشدار و نعرهوارش اینبار بلندتر توی فضا پیچید. ـ بگو الله! بیاختیار اطاعت کردم و تا به خودم اومدم، دیدم کل ذهنم پر شده از صدام که اسم خدا رو زمزمه میکردم. حتی بین صدا زدنهام فاصله و نفسی هم نداشتم. فقط بیوقفه و پشت سر هم اسم خدا رو صدا میزدم. «الله. الله. الله...» پشت سر هم، با تموم وجود. همزاد فقط یک قدم باهام فاصله داشت. چنگالش رو بالا آورد. همین که خواست صورتم رو بدره، غریزی سعی کردم چشمام رو ببندم ولی فایدهای نداشت؛ انگار باید مرگم رو با چشمای خودم میدیدم. یهو حس کردم تموم فضای سیاه دورم لرزید. بعد خلأ دورمون مثل فرفره چرخید. احساس سرگیجه کردم. همزاد یهو جیغ کشید؛ جیغی گوشخراش. انقدر صداش تیز و نازک بود که احساس کردم پردهی گوشم پاره شد. برای یک لحظه فکر کردم این خودم بودم که داشتم جیغ میزدم. اما نه... صدای اون بود؛ همون موجودی که شبیه من بود. حس کردم مایعی خیس از گوشم بیرون اومد. حواسم جمع اون همزاد شد. دیدم مثل مار به خودش میپیچید و جیغ میزد. با چنگالاش به خودش ضربه میزد و خون سیاه از بدنش بیرون میپاشید. صحنهی وحشتناکی بود، مخصوصا که انگار خودم بودم که داشتم به خودم آسیب میزدم. میدیدم که بدن خودم رو تیکهتیکه میکردم. همزاد صورتش از درد جمع شده بود. چشمای سیاهش برای اولین بار رنگ ترس گرفته بود. چشمش که بهم افتاد دستش رو به سمتم دراز کرد. ته نگاهش انگار میگفت که نجاتش بدم. قبل از اینکه بتونم تلاشی کنم، احساس کردم زیر پام خالی شد. انگار از دره پرت شدم پایین. اینبار... واقعا صدای جیغ خودم بود که همه جا پخش میشد. بدنم دوباره جون گرفته بود. انگار از قفل و زنجیر آزاد شده بود. شروع کردم دست و پا زدن. میچرخیدم. میافتادم. میترسیدم. قلبم از زمان که پرت شدم، هری ریخته بود. هر لحظه منتظر بودم با زمین برخورد کنم و له بشم. دوباره صدای همون مرد، ولی اینبار آرومتر از قبل، وسط سقوطم پیچید. ـ آروم باش، نترس... الان برمیگردی تو بدنت. ترسیده و شوکه در حالی که هقهقزنان توی حالت سقوط بودم، پرسیدم: ـ تو... کی هستی؟ چند ثانیه سکوت شد. فکر کردم دوباره تنها شدم که صداش، نرم و غمگین، تو ذهنم پخش شد. ـ محافظتم... محافظِ روحت. هنوز حرفش رو درک نکرده بودم که احساس کردم هر لحظه به سطحی نزدیکتر میشدم. باد با شدت از کنارم رد میشد؛ انگار قرار بود به زمین برخورد کنم. ضربان قلبم بالا رفت. صدای کوبش دیوونهوارش توی گوشم میپیچید. ترس مثل ماری تو بدنم میخزید. حضور عزرائیل رو نزدیکم حس میکردم. آخرین لحظه قبل از برخوردم با زمین، با تموم وجودم داد زدم. ـ پس چرا پیشم نیستی؟ چرا کمکم نمیکنی؟ من میترسم لعنتی. صدایی که از بغض و غم خشدار شده بود توی ذهنم پیچید و مثل تیری از وسط جونم رد شد. ـ تو روح کوچولوی منی... پیدات میکنم، قول میدم هر طور که شده پیدات میکنم. درست وقتی که حرفش تموم شد به شدت به سطحی نامرئی کوبیده شدم. ترسیده چشمام رو بستم و از ته دل جیغ کشیدم. با برخورد جسم سنگینی به سینم هین بلندی کشیدم و چشمام رو با وحشت باز کردم. نور سفید و تندی مستقیم تو تخم چشمام خورد. انقدر شدید بود که واسهی چند ثانیه هیچی جز سفیدی مطلق نمیدیدم. از درد و سوزش، چشمام رو بستم. قطرهی اشکی از چشمای بستهم چکید و گونهم رو خیس کرد. ویرایش شده جمعه در 18:24 توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 15 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۳》 سرم درد میکرد؛ انگار یکی با پُتک کوبیده بود تو سرم. با هر حرکت کوچیکی، درد مثل تیر توی مغزم و جمجمهم میپیچید. صدای بوقبوق منظم دستگاهی، مثل اسب توی سرم یورتمه میرفت. تموم تنم کوفته بود. چشمام رو دوباره محکم روی هم فشار دادم و با کمی تقلا بالاخره بازشون کردم. نور سفید دوباره چشمام رو اذیت کرد و اشک توی چشمام جمع شد. اما چند لحظه بعد، وقتی اشکها روی گونههام سُر خوردن، سوزش و تاری چشمام کمتر شد و تونستم اطرافم رو ببینم. توی یک اتاق ساده با دیوارهای سفید بودم؛ اتاقی پر از دستگاههای مختلف. حس میکردم که چیزهایی به بدن و سینهم چسبیده بود. سوزش خفیفی توی دستم حس میکردم، مخصوصاً وقتی دستم رو بالا بردم؛ انگار پوست دستم کش اومد. یک لحظه آخ از دهنم بیرون پرید. دستم رو که شل کردم، دردش آروم شد. چشمم به انگشتام افتاد. وسیلهای شبیه گیرهی لباس کوچیک به انگشتم وصل بود. همین که خواستم نفس عمیق بکشم، درد از ستون فقراتم تا مغزِ استخونم دوید. نفس توی سینهم گیر کرد. بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده حالت تهوعم رو بیشتر میکرد. انگار مایعی تا پشت گلوم میاومد و دوباره برمیگشت پایین. زبونم رو که روی لبم کشیدم، مزهی شوری نمک رو حس کردم. آب دهنم رو محکم قورت دادم. برعکس مزهی لبام، داخل دهنم مزهی ترشی میداد. هنوز درگیر تقلا و دستوپا زدن بودم که در اتاق باز شد و خانمی رو دیدم. ترولی نسبتاً بزرگی رو جلوی در نگه داشت و بعد وارد اتاق شد. از لباسش و وسایل داخل ترولی مشخص بود که توی بخش نظافت و خدمات بیمارستان کار میکرد. همون لحظه... جرقهای توی ذهنم روشن شد. بیمارستان؟ من توی بیمارستان بودم؟ چرا؟ اتفاقات مثل فیلمی که روی دور تند گذاشته بودن، از جلوی چشمم رد شدن. اتاقم، بیبی، پرده، اون هیولا، پنجره، جیغم، خلأ، همزاد و محافظ. انگار برق ۲۲۰ ولت از بدنم رد شد. یهو از جام پریدم. خانم نظافتچی که تازه وارد اتاق شده بود، با دیدن نشستن ناگهانی من روی تخت، شوکه شد. با هول و ترس جیغ بلندی کشید. اما من توی اون لحظه فقط یک چیز رو میشنیدم. صدای بیبی که توی سرم تکرار میشد. «هرچی خواب میبینیو بنویس... یادت میره.» یادم میرفت! اگه نمینوشتم، همهچیز از ذهنم پاک میشد. چنان گردنم رو سمت زن چرخوندم که بیچاره از ترس یک قدم عقب رفت. ـ خانم، حالت خوبه؟ تو نباید بشینی! وایسا دکتر و خبر کنم. قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، با عجله داد زدم. ـ نه! وایسا... بهم یه برگه و خودکار بده. بدو! زن بیچاره هول کرده بود. هاج و واج مونده بود و نمیدونست باید چیکار کنه. بدنش سمت در بود ولی سرش سمت من چرخیده بود. بین رفتن و موندن مردد مونده بود. ـ خودکار و برگه میخوای چیکار؟ تو تازه بیدار شدی! باید دکتر و خبر کنم. اگه حالت بد بشه چی؟ صدام خشک و ناموزون بود. حالم بدتر از این نمیشد. تو اوج درد و کوفتگی، وسط جایی که میدونستم تا چند لحظهی دیگه دورم شلوغ میشد و فرصت نوشتن خوابام رو از دست میدادم، فقط گیج بازی و خنگبازی این مستخدم رو کم داشتم. ـ هرچقدر بخوای بهت پول میدم، فقط یه برگه و خودکار بده. اصلاً هر چی داری که بشه باهاش بنویسم، بده! زن با کلافگی و استرس دست توی جیب لباس فرم قهوهایش کرد و یک ورق دفترِ تاخورده و یک مداد بیرون آورد. اومد جلو و گذاشتشون توی دستم. همین که گرفتمشون، شروع کردم به نوشتن. چون زیر دستم صاف نبود، خطم ناخوانا و خرچنگقورباغهای شد. اما مهم نبود. مهم این بود که یادم بمونه. یادم بمونه چی دیدم، چی شنیدم و مهمتر از همه، اون محافظ رو فراموش نکنم. زن که کنجکاو شده بود ببینه دارم چی کار میکنم، نزدیکتر اومد. حتما میخواست ببینه چی انقدر واجب بود که بیمار اتاقِ کارش، مثل جنون زدهها دنبال برگه و مداد میگشت. جلوتر که اومد چشمش به دستم افتاد، یهو با وحشت گفت: ـ خاک به سرم! دختر، رگت و پاره کردی! سوزن سرم توی رگت بوده، کشیدیش بیرون، داره خون میاد! بیتوجه به حرفش، به نوشتن ادامه دادم. ذهنم اونقدر درگیر خوابی بود که دیده بودم که سوزش و درد دستم رو ته ذهنم پس زدم. فقط مینوشتم. چون برای اولین بار، میترسیدم اگر چشم از خاطراتم بردارم، محافظ هم مثل خوابام ناپدید بشه. صدایی درست کنار گوشم پیچید. «تو روح کوچولوی منی.» ویرایش شده 28 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 16 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۴》 هنوز سرم پایین بود و پشت سر هم مینوشتم که صدای قدمهای تندی از راهرو اومد. پرستاری از جلوی در اتاق گذشت، اما یهو ایستاد؛ انگار از گوشهی چشمش چیزی دیده بود، چند قدم برگشت عقب و سرش رو از در نیمهباز داخل آورد. ـ خانم یاوری خوبه دیدمت... خواست چیزی بگه که نگاهش چرخید و روی من ثابت موند. یهو چشماش گرد شد. ـ یا ابوالفضل... تو چرا بیداری؟! با عجله وارد اتاق شد و با اخم برگشت سمت مستخدم که رنگ به صورتش نمونده بود. با تشر گفت: ـ خانم یاوری! چرا خبر ندادی؟! میخوای توبیخ بشی؟ خانم یاوری هول کرد و دستاش رو جلوش تکون داد. نزدیک پرستار رفت و گفت: ـ به خدا نذاشت برم... هرچی گفتم باید دکتر و خبر کنم، نذاشت. پرستار با حرص دستش رو به کمرش زد. چپ چپ نگاهش کرد و گفت: ـ نذاشت یا نخواستی؟! بعد با عصبانیت به بالای سرم اشاره کرد. ـ این بار چندمه که از کار فرار میکنی؟ اون دکمهی لامصب بالای سر بیمار زنگ هشداره. میزدیش، لازم نبود دنبال دکتر بدویی! خانم یاوری با قیافهای مظلوم برگشت سمتم. از تشر پرستار تو چشماش اشک جمع شده بود. ـ ببین دختر... تو چه دردسری انداختی منو. بهش بگو خودت نذاشتی. بدون اینکه حتی سرم رو از روی برگه بلند کنم، درحالیکه مداد همچنان بین انگشتام حرکت میکرد گفتم: ـ من نذاشتم. هردوشون چند ثانیه ساکت نگاهم کردن. پرستار انگار باورش نمیشد. مثل کسی که موجود فضایی دیده بود، یک نگاه به من انداخت، یک نگاه به خانم یاوری. بعد زیر لب غر زد. ـ فقط دعا کن باز به وعدهی چیزی کارتو پشت گوش ننداخته باشی که حسابت با کرمالکاتبینه. همونطور که از اتاق بیرون میرفت، بلندتر گفت: ـ من میرم دکتر و خبر کنم. وظیفهت و انجام بده زود از اتاق برو بیرون. در که بسته شد، خانم یاوری هم نفس راحتی کشید و سمت تخت روبهروم که خالی و بهم ریخته بود رفت. ملافهها رو برداشت که بریزه توی ترولی و برگرده سر کارش. همون لحظه، بدون اینکه نگام از روی برگه جدا بشه، گوشهی برگه رو به طرفش گرفتم. ـ اینجا... خانم یاوری وسط راه خشکش زد. آروم چرخید سمتم و با گیجی نگام کرد. ـ هان؟ ـ شماره کارتتو بنویس، بعد برو. با تعجب پلک زد. سرش چرخید و اطراف اتاق رو نگاه کرد، بعد رو به من گفت: ـ شماره کارت من؟ ـ آره. ـ واسه چی؟ مداد رو چند بار روی برگه زدم. همون قسمتش از نقطههای سیاهی پر شد. درست مثل ذهنم که پر از نقطه سیاه نامجهول بود. ـ سِرُم دستم و کندم، کارتو خراب کردم، توبیخ شدی. پولشو میدم جبران شه. خانم یاوری با دستپاچگی سرش رو تکون داد. خجالتزده و شوکه نگام کرد و گفت: ـ نه نه دختر جون، لازم نیست... وسط حرفش پریدم. برگه رو گرفتم بالا و جلوش تکون دادم. ـ نترس... خودم درستش میکنم. بالاخره سرم رو بلند کردم و مستقیم توی چشماش نگاه کردم. تو نگاهش چیزی بین تعجب و مهربونی موج میزد. ـ تو فقط شماره کارتتو بنویس، برگرد سر کارت. هر کی هرچی پرسید، بگو دختره ترسیده بود، دستم و ول نمیکرد. خانم یاوری چند لحظه مات نگام کرد. بعد لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر از روی دلسوزی بود تا خوشحالی. با صدایی که ذوق و ارتعاش داشت گفت: ـ خدا شفات بده دختر... تو با این حالت، هنوز حواست به منم هست! برگه و مداد رو آروم ازم گرفت. شمارهی کارتش رو گوشهی برگه نوشت و بعد، قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، یک نگاه پر از ترحم و دلسوزی بهم انداخت. ـ انشالله هیچوقت محتاج این دکترا نباشی. ویرایش شده 28 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 17 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۵》 در اتاق هنوز کامل بسته نشده بود که یهو با شدت باز شد. سه پرستار خانم و مردی مسن، پشت سر هم وارد اتاق شدن. همه روپوش سفید، مجهز به گوشی پزشکی و برگه به دست اومدن سمتم. صدای برخورد کفشهاشون با زمین، توی اتاق میپیچید. مثل مور و ملخ ریختن سرم. هوای اتاق انگار یهو سنگین شد و احساس خفگی بهم دست داد. مرد مسن فکر کنم همون دکتر بود که اومد کنار تختم و به بقیه پرستارها اشاره کرد و گفت: ـ زود باشین شروع کنین. پرستارها افتادن به جون من و دستگاههای کنار تختم. یکی دستم رو گرفت و شروع کرد به بستن فشارسنج. انقدر فشارسنج رو باد کرد که بازوم سفت و بیحس شد. احساس میکردم هر لحظه ممکن بود دستم منفجر بشه و خون بپاشه روی درو دیوار. ـ فشارشو دوباره بگیرین. دکتر همچنان به اونا دستور میداد. خودشم کنارم ایستاده بود و نظارت میکرد. هرچند بیشتر از نظارت حواسش به پروندهی پزشکی من بود. ـ دستگاه و چک کنین. همه مشغول بودن. دکتر پرونده رو چک میکرد و تند تند دستور میداد. یکی از پرستارها مشغول پانسمان دستم بود چون سوزن سرم رگم رو پاره کرده بود. یکی دیگهشون هم مو به مو دستورات دکتر رو اجرا میکرد و اما آخری... امون از آخری که بهش میخورد کارآموز باشه، فقط دست و پام رو محکم فشار میداد و هی میپرسید«اینجا درد داره؟» همین بین، نگام از لای شونههای پرستارها افتاد به در اتاق. شروین... با همون قد بلند همیشگیش به چهارچوب در تکیه داده بود. دست به سینه بود. موهاش کمی بهم ریخته بود و لبخند کمرنگی هم روی لبش نشسته بود. با خودم گفتم نکنه هنوز بین خواب و بیداری بودم که از شدت تنهایی داشتم شروین رو توهم میزدم. همین که چشمش به نگاه خیرهم افتاد، نفس راحتی کشید و با همون لحن همیشگیش گفت: ـ به خشکی شانس... همشیره! زندهای که. بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبم نشست. پس بیدار بودم. هیچ خواب و توهمی نمیتونست انقدر دقیق اداش رو دربیاره. دکتر اخم کرد و با نگاه تندی بهش خیره شد. ـ آقا... لطفاً سکوت رو رعایت کنین. شروین حتی ذرهای هم از جاش تکون نخورد. این تخس بودن و بیاعتنایی به تذکر انگار به مذاق دکتر خوش نیومد که ابروهای پرپشت سفیدش رو توی هم کرد و با چشم غرهای سرش رو دوباره توی پرونده پزشکیم برد. شروین همچنان تکیه داده بود و با همون نگاه پر از محبت فقط نگاهم میکرد؛ انگار هیچکدوم از نگاههای اخمآلود دکتر و پرستارها براش اهمیتی نداشت. انگار براش به جز من کس دیگهای تو اتاق وجود نداشت . ـ میگم شکوفه وعدهی چی بهت داد عزرائیل که از بهشت و حوریاش گذشتی؟ یکی از پرستارها یهو خندید. قبل اینکه دکتر بهش تشر بزنه، سرش رو پایین انداخت. بیچاره نفهمید بود که فایدهای نداشت و لو رفته بود؛ چون شونههاش از خندهش ویبره میرفت. دکتر فقط با نگاهی پر از تاسف سری براشون تکون داد و دوباره برگشت سمت من. اینبار سرش رو خم کرد سمتم و گفت: ـ شکوفه بودی، درسته؟ صدای منو واضح میشنوی دخترم؟ ـ آره. ـ خیلیم عالی. چراغ کوچیکی رو جلوی چشمم گرفت. همین که نور به چشمم خورد از درد چشمام رو سریع بستم. اشک از چشمم پایین ریخت. ـ اینو میبینی؟ ـ کور شدم. دکتر خندید و گفت: - برعکس گفتی، خداروشکر بیناییت مشکل نداره. سه تا انگشتش رو بالا آورد و جلوم نگه داشت. ـ چندتا انگشته؟ ـ سه تا. پرستار سریع چیزی رو تو پرونده نوشت. ـ مردمکها واکنش طبیعی دارن. دکتر دوباره پرسید. ـ دست راستتو بلند کن. آروم تا نصفه دستم رو بالا آوردم. دکتر منتظر نگام میکرد. انگار تازه داشتم درد اون رگ پاره شده رو حس میکردم. احساس کردم باند روی زخمم خیس شد. دکتر اخم کمرنگی کرد و گفت: ـ خوبه... حالا پای چپ. با درد پام رو چند سانتی از تخت بلند کردم. ولی حس سنگینی پام نفسم رو گرفت. انگار روی پاهام وزن صد کیلویی گذاشته بودن. ـ خیلی خب بسه. باز صدای حرکت خودکار اومد که روی پرونده کشیده میشد. ـ علائم حیاتی پایدار، هوشیاری کامل، پاسخدهی مناسبه... همه با اصطلاحاتی حرف میزدن که نصفشون رو نمیفهمیدم. هر سه پرستار تند تند بین هم اطلاعات رو ردوبدل میکردن. ـ GCS پونزده. - فشار نرمال، اشباع اکسیژن خوبه. ـ سیتی رو دوباره بررسی میکنیم. صدای رد و بدل شدن کلمات پزشکی، مثل همهمهای دور سرم میچرخید. دلم میخواست زودتر برن بیرون از اتاق تا من بتونم یک دل سیر شروینی که عجیب مظلوم و ساکت شده بود رو ببینم. مغزم رو انگار با شن و ماسه پر کرده بودن. گوشام سوت میکشید. باید به دکتر میگفتم ولی حتی حال نداشتم که زبونم رو تکون بدم. تازه اگه دکتر میفهمید که مشکلی داشتم، دوباره موجی از سؤالات روی سرم هوار میشد. نگام مدام بین شروین و اون برگهای که روی پاهام گذاشته بودم، رفتوآمد میکرد. پرستارها هی اینطرف و اونطرف میرفتن. یکیشون اومد و سیم دستگاهها رو جابهجا کرد؛ میخواست از بدنم جداشون کنه اما تا اومد لباسم رو بزنه بالا، چنان زدم رو دستش که صدای تق تو کل اتاق پیچید. دکتر و پرستارها با چشمای درشت شده نگام کردن. پرستاری که زدمش دست قرمز شدهش رو محکم با اون یکی دستش گرفت و گفت: - چته وحشی میخوام سیما رو بکنم. دکتر از لحن بد پرستار شوکه شد و با دهنی نیمه باز نگاش کرد. با خشمی که به خاطر توهین و بیتوجهیش به وضعم کرد گفتم. - وحشی عمته، مگه کوری نمیبینی مرد تو اتاقه. پرستار چشم غرهای بهم رفت و با عصبانیت گفت: - خب مرد باشه مگه میخورنت؟ نه که خیلی تحفهای توقع داری همه نگات کنن؟ دکتر با تشر تندی پرستار رو صدا زد. قبل اینکه پرستار حرفی بزنه شروین صداش در اومد. - زود شَرتو کم کن پرستار کوچولو تا به جای بابات خودم ادب یادت ندادم. هرچند درجوابت... این دخترهی تحفه با قیافهی زخم و زیلیش از تو خوردنیتره. قبل وا کردن دهنت اول به قیافت تو آینه نگاه کن. همه از خشونت و توهین شروین شوکه بودیم. دکتر رفت کنار پرستار خشک شده ایستاد و به شروین گفت: - آروم باش آقا. پرستار اشتباه کرد. من از طرفش معذرت میخوام. شما هم لطفا ادب و رعایت کنید. شروین برگشت سر جاش و دوباره تکیه داد به قاب در. دکتر به پرستار اخمویی که حالا به خاطر توهین و تحقیر شروین اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: - شما برو اتاق استراحت یه آبی هم به صورتت بزن. بعدا به خاطره این رفتارتون حرف میزنیم. پرستار بیصدا و سر به زیر به سمت در اتاق رفت. یک لحظه چشمم خورد و دیدم پرستار چشم تو چشم شروین شد. نگاه شروین هنوز پر از خشم و تحقیر بود. پرستار از نگاش یهو زد زیر گریه و دوید بیرون. شروین بیتفاوت نگاه از پرستار در حال فرار گرفت و به ما نگاه کرد. دکتر سری تکون داد و رو به دوتا پرستار مونده گفت: - برگردین سر کارتون. یکی سرم جدید به دست سالمم زد و چکش کرد. یکی پرونده رو روی تخت گذاشته بود و هی خم میشد روش مینوشت. هر بار که دستی نزدیک برگهی یادداشتم میشد، قلبم هری میریخت که نکنه بیفته، نکنه پاره بشه، نکنه یکی برداره بخونه یا یک وقت قاطی پرونده پزشکی نشه؟ همون برگه، تنها چیزی بود که ثابت میکرد همهی اون اتفاقات فقط کابوس نبودن. یک سؤال دیگه مثل خوره افتاده بود به جونم. مامان و بابا کجا بودن؟ چرا اینجا نبودن؟ مگه وقتی به هوش اومدم، نباید اولین نفر اونا رو کنار تختم میدیدم؟ نکنه... نکنه حال مامان دوباره بد شده بود؟ یا اتفاقی برای بابا افتاده بود؟ نگام دوباره به شروین افتاد. اصلاً اون اینجا چیکار میکرد؟ از تهران تا کرمان راه کمی نبود، اونم برای شروینی که همیشه سرش شلوغ بود و خیلی وقتها شده بود که جمعهها دورهمی نمیاومد، عجیب بود که الان اینجا بود و انقدر سریع خودش رو رسونده بود. مگه اینکه یک اتفاقی افتاده بود. همین فکر باعث شد اضطراب دوباره توی دلم چنگ بندازه. دکتر که متوجه حواسپرتیم شد، جلوی چشمم دست تکون داد. ـ دخترم. نگام رو به زور از شروین گرفتم. ـ بله؟ ـ حواست با منه؟ آروم سر تکون دادم. ـ آره. ـ خیلی خب... فقط چند تا سؤال دیگه و تموم میشه. سعی کردم ذهنم رو جمع کنم. اگه الآن جواب اشتباه میدادم، مطمئن بودم یک هفتهی دیگه هم توی همین خرابشده نگهه م میداشتن و من... بیشتر از هر چیزی باید میفهمیدم اون محافظ کی بود و چرا قبل از اینکه بیدار بشم، منو «روح کوچولوی من» صدا زد. ویرایش شده 29 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 18 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۶》 دکتر بعد از اینکه معاینهم تموم شد، پرونده رو بست و عینکش رو روی بینیش بالا داد. نگاه تندی به دست باندپیچی شدهم انداخت. ـ دفعهی بعد اگه خواستی سرمتو بکنی، حداقل قبلش اینا رو صدا کن. همزمان با این حرف، به پرستارهای کنارش اشاره کرد. بعد اخماش بیشتر تو هم رفت. نوک خودکار توی دستش رو به سمتم گرفت. انگار با شمشیر تهدید میکرد. ـ استراحت مطلق. تا وقتی برای آزمایشای تکمیلی بیان دنبالت، حتی حق نداری از تخت پایین بیای. فهمیدی؟ زیر لب غر زدم. ـ پس دستشویی داشتم چی؟ میترکم که. نکنه توقع داره رو تخت کارمو کنم؟ یهو دیدم چشماش رو ریز کرده بود و داشت لبخونی میکرد. هول شده لبخندی برای ماستمالی زدم و زود گفتم: - بله فهمیدم. انگار فهمید جوابم از روی اجبار بود؛ چون با همون اخم ادامه داد. ـ «بله» یعنی واقعاً بله دیگه؛ نیام ببینم رو تختت نیستی و بیمارستان رو هواست... در ضمن به شما سوند وصله نه میترکی، نه تختو خراب میکنی. همینطور که به پرستارها اشاره میکرد برن بیرون از اتاق، به سمت شروین رفت و گفت: ـ شما هم لطفاً بیمارو تحریک نکنین بذارید استراحت کنه و لطفا پرستارای مارو هم اذیت نکنین. شروین با خونسردی دستش رو آورد بالا و گذاشت رو چشمش. ـ به روی چشم دکتر. دکتر با تردید نگاهش کرد؛ انگار خودش هم مونده بود که چطور اجازه داده بودن یک مرد وارد این بخش بشه. نفس عمیقی کشید و زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم، بعد همقدم با پرستارها از اتاق بیرون رفت. شروین بعد رفتنشون اومد داخل و در اتاق رو بست. سکوت دوباره برگشت. احساس کردم ذهنم نفس کشید. آرامشی که اون لحظه تو اتاق موج میزد رو مثل تشنهای که به آب رسیده، با تموم وجودم بغل گرفتم. شروین آروم جلو اومد. صندلی کنار تختم رو کشید و خودش رو روش انداخت. هیچی نگفت. فقط... زل زده بود بهم.یک نگاه عجیبی داشت؛ نگاهی که نمیتونستم معنیش رو بفهمم. با خودم گفتم مشکوک میزد. چند ثانیه گذشت. هیچی... هیچ عکسالعملی نداشت. نگاه خیرهش اذیتم نمیکرد ولی بدجور رو اعصابم یورتمه میرفت. الان نباید سوال پیچم میکرد؟ نباید پا پِیَم میشد تا بفهمه دیشب چیشد که من الان بیمارستانم؟ صبرم تموم شد. کمکم اخمام توهم رفت. ـ چته؟ جوابی نداد. حتی پلکم نمیزد. ـ سرت جایی خورده؟ چه مرگته؟ بازم سکوت. از این متنفر بودم که وقتی از کسی سؤال میکردم، طرفم مثل بز فقط نگام کنه و جواب نده. حرص مثل موریانه تو کل بدنم پیچید. انگشتهای پام از شدت بیقراری جمع شد. ـ چته زل زدی دو ساعته به من؟ نکنه صورتم حاجت میده و خودم خبر ندارم؟ همین که حرفم تموم شد، یهو شروین چنان زد زیر گریه که من همونطور خشک شده موندم. نه بغض بود، نه چند قطره اشک؛ گریهی واقعی بود. شونههاش میلرزید. صورتش بین دستاش گم شد. اشکهاش مثل ابر بهار، پشت سر هم از لای انگشتهاش روی زمین میچکیدن. صدای گریهش دل سنگ رو آب میکرد. هرچند که مردونه گریه میکرد، نه با جیغ و داد، ولی من خشکم زد. دومین بار بود که گریهش رو میدیدم. اولین بار... هفت، هشت سال پیش بود. وقتی عمو شهاب فوت کرد. اون شب، وقتی خبر دادن که عمو تصادف کرده بود و متاسفانه درجا هم تموم کرده بود، بابا و مامان آماده شدن که برای کمک و دلداری به خاله نهال بریم خونهشون. حتی یادم بود تا آخر مراسم هفتم هم پیششون موندیم. شب بعدِ خاکسپاری بود که نزدیکهای ساعت دوازده، تشنهم شد. آروم از اتاق مهمون بیرون اومدم تا برم آب بخورم. همون موقع بود که صدای خیلی ضعیف گریهای از اتاق کار عمو شهاب شنیدم. کنجکاو شدم. آروم در رو باز کردم. اتاق تاریک بود. فقط نور کمرنگ چراغ مطالعهی روی میز، یک گوشه از اتاق رو روشن کرده بود. اول چیزی ندیدم اما چند قدم که جلو رفتم، شروین رو دیدم که کنج اتاق نشسته بود. قاب عکس عمو شهاب رو که برای مراسم، گوشهش روبان مشکی بسته بودیم، محکم بغل گرفته بود. سرش رو روی عکس گذاشته بود و بیصدا گریه میکرد. اون موقع هجده سالش بود؛ جوون و پرغرور. ولی همون چند ساعتِ مراسم فهمیده بود که دیگه از حالا مرد خونهشون اون بود. جلوی همه، حتی یک قطره اشک هم نریخت. تموم مدت حواسش به مهمونا، مراسم، خاله نهال و خواهرش بود. بابا هر کاری میخواست انجام بده، شروین خودش جلوتر میرفت و سعی میکرد انجامش بده؛ انگار غیرتش اجازه نمیداد شوهرخالهش بار مراسم پدرش رو به دوش بکشه. اون شب، تنها جایی که اجازه داده بود خودش باشه، همون اتاق تاریک بود و حالا بعد از سالها برای دومین بار داشت گریه میکرد. اولین بار برای مرگ پدرش بود و حالا... با ناباوری بهش خیره شدم. «الان... کی مرده بود؟» ویرایش شده 28 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 18 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۷》 ترسیده خودم رو سمتش کشیدم و با دستم روی شونهی خمشدهش زدم تا سرش رو بلند کنه. ـ شروین... حرف بزن. کی مرده؟ نکنه... یا خدا مامانمه؟ شروین سرش رو سریع بلند کرد، با چشمای غرق خونش بهم خیره شد. ـ نه، نه... هول نکن. خاله خوبه. ـ پس چرا مامانم اینجا نیست؟ امکان نداره رو تخت بیمارستان باشم و اون کنارم نباشه. شروین اشکاش رو سریع پاک کرد و گفت: ـ سالمه، سالمه... خیالت راحت. فقط یکم فشارش بالا و پایین شد که اونم زود با سرم خوب شد. با شک نگاهش کردم. منطقم میگفت شروین داشت چیزی رو ازم مخفی میکرد. ـ شروین... جونِ من راستشو بگو. چیو ازم مخفی میکنی؟ با کلافگی نفسش رو بیرون داد. دستی لای موهاش کشید و گفت: ـ هیچی رو، بابا! خاله خوبه، مامانم پیششه. چهل دقیقه پیش شروینا به زور راضیش کرد بره خونه تا یه کم استراحت کنه. اتفاقاً ولت نمیکرد. داشت از بیخوابی آب میشد کنار تختت. وقتی مطمئن شدم مامان سالمه، نفسم راحت بیرون اومد. منطقی هم بود؛ خاله از وقتی جنازه عمو شهاب رو توی بیمارستان نشونش دادن، دل خوشی از اینجا نداشت. حتماً نمیذاشت مامان بیشتر از این خودش رو اذیت کنه. ولی هنوزم چهرهی کلافهی شروین مشکوک بود. احساس خوبی نداشتم، هرچقدر جلوتر میرفتم پازلم کامل نمیشد، انگار یک تیکهش کم بود. دلیل گریهی شروین همون تیکهی پازلی بود که گمش کرده بودم. اخمام بیشتر تو هم رفت. ـ پس چه مرگت بود گریه میکردی نرهخر گنده؟ سکته زدم، فکر کردم یکی مرده! یهو یاد بابا افتادم. نفس توی سینهم قفل شد. مامان که سالم بود. خاله و دخترشم که باهاش بودن، حتما خوب بودن؛ وگرنه شروین نمیتونست انقدر خونسرد اینجا بشینه. پس فقط میموند... بابا. ـ وای شروین... بابام خوبه؟ چرا اون اینجا نیست؟ نکنه بلایی سرش اومده و تو نمیگی؟ شروین که کاملاً کلافه شده بود، با حرص گفت: ـ اَه شکوفه! خیر سرت تازه چشات باز شده. یه دقیقه دهنتو ببند، استراحت کن. ـ نمیخوام. بگو بابام کو؟ لال نری از دنیا حرف بزن دیگه. شروین با دیدن حال خرابم، کلافه مشتی به پیشونیش زد و گفت: ـ آخه آیکیو! بابات رانندهشونه دیگه. مگه اونا ماشین دارن یا اصلا گواهینامه دارن؟ بابات بردشون خونه. بهشون گفتم من پیشت میمونم. پیرمرد بیچاره هم خیالش راحت شد و رفت یکم بخوابه. با تردید نگاش کردم. بهش نمیخورد دروغ بگه. پس چرا هنوز حس میکردم پازل کامل نشده بود؟ ـ راست میگی؟ لبخند کوچیکی زد. ـ آره، سلیطه جونم... راست میگم. من موندم پیشت که اگه بیدار شدی، تنها نباشی و نترسی. با خیال راحت به بالش تکیه دادم اما همون لحظه یک سؤال مثل برق از ذهنم رد شد. دوباره اخم کردم. همین که تکیهم رو از بالشت گرفتم به سمت شروین چرخیدم، دیدم با تعجب نگاهم میکرد. ـ صبر کن... تو چجوری چند ساعته خودتو از تهران رسوندی کرمان؟ از صبح زودم که خبرت کرده باشن تا وسیله جمع کنی و راه بیفتی، کمِکم با ماشین تا اینجا ده ساعتی تو راهی. لبخندی که از حرکت من روی صورتش خشک شده بود، کامل محو شد. چند ثانیه سکوت کرد، بعد آروم گفت: ـ من تازه نرسیدم. نگاهم روی صورت کلافه و عصبیش چرخید. متوجه شدم نگاهش رو از چشمام میدزدید. زنگ هشدار مغزم روشن شد. ـ یعنی چی؟ ـ من... یه هفتهست اینجام. اخمهام بیشتر تو هم رفت. ذهنم قفل کرد. گوشام چیزی رو میشنیدن که باورش نمیکردن. چشمام برای یک لحظه تیر کشیدن و مجبور شدم فشارشون بدم تا دردشون کمتر بشه. ـ چی؟ بازم نگاش رو ازم دزدید. لبی کج کرد و شروع کرد به شکستن قولنج انگشتاش. صدای انگشتاش روی مغزم خط میکشید. ـ تو یه هفتهست بیهوشی. شوکه خیره نگاش کردم. گوشام درست میشنید؟ ولی من دیشب بیهوش شدم و الان، طبق چیزی که ساعت روی دیوار نشون میداد... ظهر بود. یعنی واقعا یک هفته بیهوش بودم؟ نه... من دیشب بیهوش شدم. مگه اصلا ممکن بود؟ شروین وقتی دید گیج شدم، گوشیش رو جلو آورد. تاریخ صفحه رو که دیدم، انگار زمان یک مشت محکم کوبید توی صورتم. یک هفته... واقعاً یک هفته گذشته بود. با ناباوری زمزمه کردم. ـ یعنی... من یه هفته خواب بودم؟ شروین فقط آروم سر تکون داد. نگام افتاد به ساعت گوشیش. ـ نُه؟ سریع به دیوارهای اتاق نگاه کردم؛ هیچ پنجرهای نبود. کلافه اینبار به شروین نگاه کردم و گفتم: ـ الان شبه؟ شروین ابرویی بالا انداخت. ـ نه پس روزه. خورشید قهر کرده رفته زیر پتو. برای اولین بار بعد از اون کابوس لعنتی، با وجود همهی دردها، گوشهی لبم بالا رفت. با یادآوری ساعت اتاق که ظهر رو نشون میداد، گفتم: - مسخره، ساعته رو دیوار داره نشون میده دو ظهره. سر شروین با شنیدن حرفم چرخید و دنبال ساعت روی دیوار گشت و بعد دیدنش گفت: - آهان اونو میگی. اون ساعت خوابه. ویرایش شده 28 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 19 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۸》 شروین وقتی دید رفتم تو فکر آروم گفت: ـ شکوفه... چیزی یادت میاد؟ نگاش کردم، ولی انگار نمیدیدمش. مغزم توی پروندههای بایگانی شدهش دنبال خاطرات همون شب، قبل از اینکه بیهوش بشم میگشت. ـ آره؟ نگاش دوباره عجیب شد. انگار چیزی میدونست که من نمیدونستم. ابروهام توی هم گره خورد. خاطراتم انگار فقط تا نقطهی بیهوش شدنم بود و بس. ـ فقط یادمه پنجرهی اتاقم شکست. دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنم. انگار فشار اون ضربه دوباره روی گردنم برگشته بود. ـ پرت شدم عقب بعد... دیگه هیچی یادم نیست. شروین با کلافگی دستش رو لای موهاش کشید. از روی صندلی بلند شد. چند قدم توی اتاق راه رفت. صدای پاشنه کفشاش روی پارکت سفید اتاق، توی گوشم میپیچید. انقدر رفت تا به تخت روبهرویی رسید، بعد دوباره همون مسیر رو برگشت. اومد و کنار تختم خم شد. یک دستش رو کنار بالشتم گذاشت و مستقیم توی چشمام خیره شد. ـ شکوفه. صداش آروم بود، ولی انگار هر کلمهش چند تُن وزن داشت. ته نگاش ترس رو میدیدم. شایدم چیزی بیشتر از ترس مخفی میکرد. ـ ازم پرسیدی کی مرده. نفسم حبس شد. اینبار مغزم زنگ آماده باش داد. حسم بهم میگفت تیکهی آخر پازلم قرار بود پیدا بشه. ـ آره. چشماش پر از غم شد. تو همین مدت کوتاه دیگه راحت حرفهای نگاش رو میخوندم. چقدر چشماش حرف داشت. ـ جوابش... آرهست. قلبم هری ریخت. فکر کردم گوشام اشتباه شنیدن. گفت آره؟ یعنی واقعا کسی مرده بود؟ مگه نگفت مامان و بابام سالم بودن... پس کی مرده بود؟ لبهام لرزید. چشم راستم تیک گرفت و پرید. ـ یعنی... نفسنفس زدم. انگار مغزم تازه داشت اطلاعات جدید رو ثبت میکرد. قلبم با اولین پیام از طرف مغز چنان تیری کشید که سریع با دستم مشت کوبیدم بهش. شروین ترسیده داشت نگام میکرد. نه جلو میاومد و نه عقب میرفت... خشک شده بود. ـ بابام؟ سرش رو تکون داد. ـ نه. ـ مامانم؟ ـ نه. خداروشکر سالم بودن. پس واقعا راست گفته بود... ولی اگه اونا نبودن، کی مرده بود؟ یاخدا نکنه، بیبی از غصه دق کرده بود؟ ـ بیبی؟ بازم سرش رو به معنی نه تکون داد. سرم و قلبم حالا مسابقه گذاشته بودن. هر دوتاشون پشت سر هم تیر میکشیدن و امونم رو بریده بودن. با ترس داد زدم. ـ پس کی مرده؟ چرا از اول که پرسیدم گفتی نه؟ بنال بگو کی مرده. شروین چشماش رو بست و بلافاصله گفت: ـ تو. گوشم اشتباه شنید یا واقعا گفت من؟ دیوونه شده بود؟ من که زنده بودم! پلک زدم، نه یک بار بلکه پشتسرهم و بدون مکث تا شاید حواسم برمیگشت و زبون این بیچاره رو میفهمیدم. حرفش ترجمه لازم داشت. واقعا نمیفهمیدم چی میگفت. ـ چی؟ لبخند تلخی زد؛ از قهوه تلختر. قهوه رو میخوردی و میفهمیدی تلخ بود، ولی تلخی لبخند شروین رو بدون اینکه بچشی، میشد فهمید. با انگشتم آروم زدم به گونهش. ـ تو مغزت تاب برداشته؟ حالت انگار خوش نیست. خندهی بلندی کرد، ولی خندهش فقط ظاهری بود. خندهش بود، ولی ته صداش هنوز گریه میکرد. ـ خواهر خلم. سکوت کرد. نفس عمیقی کشید. ـ همون شبی که به قول خودت پنجره شکست... سرش رو پایین انداخت. ـ تموم شیشهها با شدت پرت شدن سمتت. انگار دوباره داشت اون صحنه رو میدید. لباش رو فشار داد اونقدر محکم که یک لحظه سفید شد. ـ موج ضربه پرتت کرد عقب. سرت محکم خورد به پایهی تخت؛ انقدر محکم که جمجمهت ترک برداشت. گلوم خشک شد. از خشکی زیاد میسوخت انگار یکی با ناخن میکشید و تا تهش میرفت. شروین کلافه دوباره توی اتاق قدم زد و همونطور ادامه داد. ـ شیشهها تموم صورتت، دستات، بدنت، حتی گلوت و بریده بودن. بیاختیار دستم رفت روی گردنم. درد میکرد ولی جای زخمی حس نمیشد. ـ عمو صدای جیغتو که میشنوه، میدوه سمت اتاقت. خاله هم پشت سرش میاد، خاله وقتی تورو اونجوری غرق خون میبینه فکر میکنه مردی، همونجا از هوش میره. نفسم بند اومده بود. مامان تازه بیمارستان بود. از خطر سکته رد شده بود. دکترش چقدر تأکید کرد که نباید بهش استرس وارد بشه... و حالا من دوباره شده بودم دلیل حال بدش. شروین روی تخت روبهرویی نشست و ادامه داد: ـ به اورژانس زنگ میزنن. خداروشکر خاله با سرم حالش جا میاد، ولی تو رو مستقیم میبرن اتاق عمل. دیدم سیب گلوش تکون خورد. فهمیدم به سختی آب دهنش رو قورت داد. پس فقط من گلوم خشک نشده بود اما من به خاطر کم آبی و بیهوشی اینطور بودم، شروین چه دلیلی داشت؟ ـ خون زیادی از دست داده بودی. ضربهی مغزی داشتی. باید فوری عمل میشدی. دکترا نگران لخته شدن خون تو مغزت بودن. چند لحظه ساکت شد. سرش رو انداخت پایین و کلافه شقیقههاش رو ماساژ داد. پس علاوه بر خشکی گلوش، سرشم درد میکرد. یکم که گذشت بعد آرومتر گفت: ـ اما... وسط عمل قلبت ایستاد. تموم بدنم یخ کرد. قلبم ایستاد؟ من مردم؟ چطور ممکن بود؟ ـ اکسیژن خونت خیلی پایین اومده بود. دکترها هر کاری کردن برنگشتی. رسماً... مرده بودی. سرش رو آورد بالا و به من خیره شد. اشک دوباره توی چشماش جمع شد. حالا داشتم حسهای پنهون تو نگاش رو درک میکردم. رفتاراش، اشکاش، کلافگیش، خستگیش. حتی مطمئن بودم اون خشکی گلوش از داد زدناش و گریههاش بود. مگه میشد به برادری بگن خواهرت مرده و اون داد نزنه؟ صدای پر بغضش رو شنیدم. ـ از خود پرستارا شنیدم. میگفتن هرچی ماساژ قلبی دادن، جواب نداده. همه ناامید شده بودن. دکتر حتی ساعت فوت و ثبت کرده بود، بعد مثل اینکه کسی توی ذهن دکتر حرف زده. با تعجب نگاهش کردم. یعنی چی؟ مگه فیلم تخیلی بود که تو ذهن دکتر حرف بزنن؟ اصلا اگه من مردم پس الان چجوری زندم؟ شروین شونهای بالا انداخت. انگار سوالایی که تو ذهنم بود رو میشنید که گفت: ـ میدونم عجیبه ولی خود دکتره میگفت که یه دفعه یه صدا تو ذهنش گفته: «محکم با مشت بزن رو قلبش.» شروین با همون بغض لبخندی بهم زد که از زهرمار بدتر بود. ـ دکتره میگفت، نمیدونم چرا انجامش دادم. دقیقا همون لحظه که زده به قلبت برگشتی. بیاختیار نفسم لرزید. ذهن سردرگم و شلوغپلوغم یک کلمه رو با تیتر بزرگ بهم نشون داد. «محافظ». صدایی که گفته بود «الان برمیگردی تو بدنت.» شروین بیتوجه به حال پریشون و ذهن مشغولم ادامه داد. ـ بعد از اینکه ضربانت برگشت، عملت و سریع تموم کردن. ولی چون یه مدت اکسیژن کافی به مغزت نرسیده بود، گفتن باید تحت نظر بمونی تا خودت به هوش بیای. یه هفته... تموم این مدت تو خواب بودی. خسته روی تخت دراز کشید و ساعدش رو روی چشماش گذاشت. ـ همون زمان عملت عمو آرمان بهم زنگ زد. همون موقعی که پشت در اتاق عمل بودن، اتفاقی شنیدن که پرستاری به همکاراش گفته دختری که تازه آوردن مرده. باباتم که پشت اتاق عمل منتظر بوده، با همون حال بدش سریع زنگ میزنه به همه تا بیان برای خداحافظی باهات. شوکه بودم از شنیدنش. مو به تنم سیخ شد. فکر اینکه مرده بودم و داشتم برای همیشه این دنیا رو ترک میکردم شوکه کننده بود ولی ترسناک نبود. ترسناک این بود که دیگه فرصتی برای دیدن عزیزانم نداشتم. حتی فکرشم من رو میترسوند. شروین تو همون حال گفت: - من، مامان و شروینا تا نیم ساعت اول اصلا باور نکردیم. بعدش تازه انگار درک کردیم عمو چی گفت. مامان جیغ میکشید. شروینا از اونور گریه میکرد. من هنوز خشک شده بودم و نگاش میکردم. اینهمه اتفاق افتاده بود برام؟ ذهنم توی تموم اطلاعاتی که شنیده بودم میچرخید تا حتی یک نشونه از این چیزایی که شروین گفت پیدا کنه. همون موقع چشمم خورد به برگهی روی پام. انگار اون برگه یک تلنگر بود؛ یهو تموم خواب ترسناکم یادم اومد. اون خلأ، همزاد شکل خودم، محافظ. نکنه من اونجا داشتم میمردم و اون همزاد در اصل عزرائیل بود که شکل خودم در اومده بود تا من رو ببره؟ صدای شروین از یک گوشم وارد میشد. مغزم همزمان داشت دو تا کار میکرد. از یک طرف حرفهای شروین رو پردازش میکرد و همزمان تیکههای خوابم رو کنار هم میذاشت، تا تحلیل خوابم کامل بشه. - به خودمون که اومدیم هر چی زنگ زدیم به عمو و خاله جواب ندادن. مامانم وضعش خیلی بد بود حتی چندبار تا مرز غش کردن رفت. مامان، بابات که جواب ندادن دیگه وسایل و قاطی پاتی جمع کردیم و راه افتادیم. یه کله تا کرمان اومدم فقط برای بنزین نگه داشتم. شب بود رسیدیم کرمان. به عمو زنگ زدم و آدرس گرفتم و مستقیم اومدم اینجا. ذهنم هنوز درحال چیدن پازل هزار تیکهی اون خواب بود. عزرائیل اگه به شکل خودم دراومده بود تا بترسونتم، کاملا حق داشت؛ چون من تو این دنیا بیشتر از هرکس از خودم میترسیدم. اگه چیزی که فکر میکردم درست بود، پس اون محافظ وقتی گفت «بیدار شو»، در اصل داشت میگفت اگه بیدار نشم، میمیرم. شروین از تخت اومد پایین و دوباره روی صندلی کنارم نشست. انگار طاقت نداشت که یک جا بند بشه. ـ از اون روز، هر روز میاومدم کنار تختت. فقط منتظر بودم، یه بار چشماتو باز کنی. - نکنه اون محافظ یه جن نیست... فرشتهست؟ ویرایش شده 29 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 22 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۳۹》 شروین انگار زمزمهم رو درست نشنید یا شاید مغزش داشت معنی حرفم رو کنار هم میچید. ابروهاش کمی بالا رفت. چشماش کمی جمع شد و با گیجی پرسید. ـ جن و فرشته چیه؟ چی میگی همشیره؟ صدای آرومش باعث شد نگام از برگه جدا بشه و به سمتش برگردم. چند لحظه فقط نگاش کردم. حالا که بالاخره کسی کنارم بود که میتونستم حرف بزنم، دلم میخواست همهچیز رو براش تعریف کنم؛ از اون خلأ سیاه و بیانتها، از خودم که روبهروی خودم ایستاده بودم؛ همون موجود عجیبی که نمیدونستم همزادم یود یا چیزی خیلی ترسناکتر و از همه مهمتر، از اون صدایی که گفته بود محافظمه. لبام باز شد تا بالاخره گوشهای از ذهن شلوغم رو براش افشا کنم. ـ شروین، من یه خوابی دیدم... هنوز جملهم تموم نشده بود که در اتاق با شدت باز شد. ـ شکوفه! صدای مامان مثل صاعقه توی کل اتاق پیچید. سرم رو به سمت در چرخوندم. مامان، بابا، خاله و شروینا تقریباً با شتاب وارد اتاق شدن. صورتهاشون از گریه سرخ بود و چشمای مامان و خاله هنوز پر از اشک نریخته بود . حتی بابا هم عجیب، نگاش برق داشت. مامان اولین نفر خودش رو به تختم رسوند. ـ شکوفه! مامانم... دخترم. دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و با گریه شروع کرد به قربونصدقه رفتن. ـ الهی من بمیرم برات... الهی مامان فدات بشه... بیدار شدی بالاخره! خاله خودش رو به طرف دیگه تختم رسوند و با دستهای لرزون موهام رو نوازش کرد. ـ دخترم... شکوفهی خاله... الهی پیش مرگت بشم عزیزم. اشکاش دوباره سرازیر شد. مامان هم که همدم اشکاش رو دید، گریهش شدیدتر شد و گفت: ـ دردت به جونم دیگه هیچوقت اینطوری منو نترسون. باشه مامانم؟ بابا هم اومد کنار تخت ایستاد. شروین به احترام خانواده عقب رفت و دوباره روی تخت روبهرویی نشست. بابا سعی میکرد خودش رو محکم نشون بده، اما چشمهای سرخش لوش میدادن. توی نگاهش برقی بود که نمیدونستم از خوشحالی بود یا اشک. آروم دستم رو گرفت و پشت دستم رو بوسید. ـ بابا فدات بشه عروسک من... خدا رو شکر. خدا رو شکر که چشماتو وا کردی. انگار دیگه طاقت نیاورد، قطره اشکی از چشمش بیرون چکید. خاله همچنان با گریه کنار مامان بود و خواهرانه دلداریش میداد، هرچند خودش بیشتر نیاز داشت. شروینا آروم اومد و جلوی تخت ایستاد، اینطوری شروین از دیدرسم خارج شد. ـ شکوفه جان، خوبی عزیزم؟ فکر کردیم دیگه... صداش شکست و نتونست جملهش رو تموم کنه. مامان و خاله که تازه آروم شده بودن با حرف شروینا دوباره زدن زیر گریه. من بین این همه دست، صدا، اشک و بوسه، فقط مات و مبهوت نگاشون میکردم. خاله، شروینای گریون رو بغل کرد و پیشونیش رو بوسید. حالا به جای مامان باید دخترش رو آروم میکرد.مامان همچنان قربونصدقهم میرفت و نوازشم میکرد. یک لحظه چشمم به شروین افتاد. روی تخت نشسته بود اما برخلاف بقیه، حواسش کامل پیش من نبود. نگاش روی صورتم ثابت مونده بود، ولی ذهنش انگار جای دیگهای گیر کرده بود. شاید روی همون جملهی نصفهای که چند ثانیه قبل گفته بودم. «شروین، من یه خوابی دیدم...» انگار منتظر بود بقیهش رو بشنوه اما حالا خانواده دورم رو گرفته بودن و وقت حرف زدن دربارهش نبود. شروین انگار از هپروت در اومد که متوجه نگام شد. چند لحظه به من نگاه کرد، بعد خیلی آروم زیر لب گفت: ـ چه خواب دیدی؟ تو هیاهوی خانواده صداش رو نمیشنیدیم، احتمالا زمزمهوار گفت ولی من با لبخونی فهمیدم که چی زمزمه کرد. حدسم درست از آب در اومد، کنجکاویش ذهنش رو مشغول کرده بود. بابا انگار بالاخره طاقتش تموم شد که به سمت دیوار پشت سرش چرخید. شونههاش تکون میخورد، داشت گریه میکرد. قلبم از ناراحتی بابا تیر کشید. چند دقیقهی بعد دکتر دوباره به اتاق برگشت، پشت در ایستاد و با تعجب به جمعیت دورم نگاه کرد. ـ چه خبره اینجا؟! آروم لطفا... دور بیمار و خلوت کنین. خاله و شروینا رفتن کنار شروین ایستادن. بابا به دکتر سلام کرد و گوشهی اتاق رفت تا جلوی کار دکتر رو نگیره. مامان سریع خودش رو جمع و جور کرد، اما باز دستم رو ول نکرد. ـ ببخشید دکتر، فقط... دکتر لبخند کوچیکی به دستپاچگی مامان زد. مامان با دست آزادش سعی میکرد اشکاش رو از صورتش پاک کنه. ـ میفهمم. طبیعیه. فقط اجازه بدین بیمار نفس بکشه. پرستاری که همراه دکتر اومد داخل چند سؤال کوتاه ازم پرسید، اما من دیگه حواسم به هیچکدوم نبود. نگام مدام بین مامان و بابا و شروین میچرخید. حرفی که میخواستم به شروین بزنم، نوک زبونم گیر کرده بود ولی دیگه نمیشد. نه وسط این همه آدم، نه وقتی مامان هنوز دستم رو محکم گرفته بود و هر چند ثانیه صورتم رو نگاه میکرد تا مطمئن بشه واقعاً زندهم. شروین هم انگار همین رو فهمیده بود. برای آخرین بار نگاهم کرد. نگاهی که هنوز پر از سؤال بود و منتظر. بعد دستش رو داخل جیب شلوارش برد و گوشیش رو بیرون آورد. همون لحظه گفت: - وای... بیبی رو یادم رفت. پیرزن بیچاره سکته نکرده باشه خوبه. مامانم و خاله همزمان با تشر بهش گفتن زبونش رو گاز بگیره. دکتر با تأسف و خنده سری به شروین تکون داد و بعد از اینکه گفت فعلاً حالم بهتره، از اتاق بیرون رفت. شروین شماره رو گرفت و چند ثانیه بعد صدای خسته و مضطرب بیبی از اون طرف خط بلند شد. پسرهی جلب گوشی رو روی بلندگو گذاشته بود تا ما هم بشنویم. ـ شروین مادرجان؟ چی شده؟ خبری شده؟ دهن وا کن بچه. با صدای بیبی لبخند روی لب همهمون نشست. شروین نگاش رو از روی من برنداشت. برای اولین بار بعد از ساعتها، لبخند واقعی روی صورتش نشست. بیبی باز هم بیصبریش رو نشون داده بود. ـ بیبی... نفسش رو آروم بیرون داد و با محبتی که توی صداش و نگاهش دیده میشد گفت: ـ مژده بده، شکوفه بیدار شده. سکوتی اون طرف خط افتاد. همه نگران شدیم که نکنه بیبی حالش بد شده بود ولی بعد صدای گریهی بیبی از پشت گوشی بلند شد. ـ چ... چی؟! بیدار شده؟! بگو جون من. شروین لبخندش عمیقتر شد. مامان تکیه داد به خاله. شروینا هم رفت و کنار شروین روی تخت نشست. بابا اومد و روی صندلی کنار تختم نشست. همه تمرکزمون روی صحبت این نوهی پسری شیطون با بیبی بود. ـ آره خوشگله من. چشاشو وا کرده. حرفم میزنه، بهتر از بلبل. صدای گریه و خندهی بیبی باهم قاطی شد. نمیدونست از شیطنت شروین بخنده یا از ذوق خبر خوش گریه کنه. از احساسات صادقانهی بیبی همهمون بغض کردیم. این زن بیمنت محبت میکرد. ـ خدایا شکرت. بچمو بهمون برگردوندی. نذرامو باید ادا کنم. وای خدا کلی کار دارم باید انجام بدم. خدایا شکرت. شروین گوشی رو آروم پایین آورد. صدای بیبی، قربون صدقهها و شکرگذاریهاش از خدا هنوز میاومد. نگاهش به نوبت از روی همهی اعضای خانواده توی اتاق چرخید و واکنش هرکس به حرفهای بیبی رو نگاه میکرد تا اینکه چشمش دوباره به من افتاد. سکوت کرده بود ولی سؤال بزرگش هنوز از نگاش معلوم بود. «اون خوابی که میخواستی تعریف کنی... چی بود شکوفه؟» و من نمیدونستم وقتی بالاخره دوباره تنها شدیم، چجوری باید بهش میگفتم که شاید چیزی که توی خواب دیدم، اصلاً خواب نبوده. ویرایش شده 29 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 23 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۴۰》 نیم ساعتی بیبی با کل خانواده صحبت کرد. همه خوشحال بودن و میخواستن حس خوب دوباره کنار هم بودن رو با بیبی شریک بشن. وقتی با بیبی حرف زدم و صدام رو شنید، اونقدر قربون صدقهم رفت که آخرش صدای شروین حسود در اومد. خیلی گشنم بود. از وقتی بیدار شده بودم، هیچی نخوردم، حتی آب. انقدر درگیر خواب و چیزهایی که فهمیدم شدم که کلا گشنگی رو حس نکردم و حالا داشتم صدای اعتراض معدم رو میشنیدم. به مامان که مشغول چیدن خوراکیها توی یخچال بود نگاه کردم و گفتم: - مامانی، گشنمه. یه چیزی میدی بخورم؟ مامان با صدای من سرش رو از یخچال کوچیک اتاق در آورد و گفت: - وای مامانم تو گشنهای؟ خدا مرگم بده تو مگه چیزی نخوردی؟ لبام رو برچیدم و با غصه گفتم: - بهم چیزی ندادن. مامان سریع آبمیوهی پاکتی با کیکی از یخچال برداشت و اومد سمتم. تا نی آبمیوه رو تو دهنم گذاشتم شروین داد زد: _ خاله چیکار میکنی؟ بگیرش، نباید چیزی بخوره. نی تو دهنم خشک شد. هنوز یک قورتم ازش نخورده بودم. مامان از صدای بلند شروین هول کرد و سریع آبمیوه رو کشید عقب. نی روی لب خشک و ترک خوردهم کشیده شد. سوزشی تو کل لبم پخش شد و صدای آخم دراومد. - وای ببخشید. لبتو زخم کردم مامان؟ دستم رو لب زخمیم نشست و در جواب مامان سرم رو به معنی نه تکون دادم. خاله از بازوی شروین نیشگونی گرفت. شروینا و بابا هم با تعجب نگاش میکردن. مامان هم عصبانی از آسیبی که ناخواسته بهم زده بود و مقصرش شروین بود گفت: - شروین چته خاله؟ سگ مگه دنبالت کرده داد میزنی؟ ببین بچم و زخمی کردم. شروین که داشت قسمت ضربه خوردهی سرش رو ماساژ میداد با اخم گفت: - چه خانوادهی خشنی بودین و نمیدونستم! خاله جان دکترش به من گفت تا قبل از آزمایشهای اصلیش به بچت چیزی ندیم. قبل اینکه مامان و خاله بتونن سوال بپرسن، دو تا پرستار جدید اومدن تو اتاق. یکیشون پرونده رو توی دستش گرفته بود و اون یکی چند تا وسیلهی کوچیک همراهش داشت. پرستار اولی بدون توجه به آدمهای داخل اتاق، اومد جای تختم و پروندهی وصل شده به جلوی تخت رو برداشت و خوند. بعد رو به پرستار دیگه گفت: ـ بیمار اتاق ۲۰۱ پنج تا آزمایش داره. با شنیدن کلمهی «آزمایش» ناخودآگاه اخم کردم. با اولین فکر آزمایش خون تو ذهنم اومد. من از خون بدم میومد. حتی از شنیدن اسم خون دلم ریش میشد. برای همینم رشتهی تجربی رو بعد از دیپلم بوسیدم و گذاشتم کنار، به جاش رفتم سراغ کنکور انسانی و شدم دانشجوی ادبیات. ـ الان؟ نمیشه بندازی فردا؟ پرستار اولی لبخند آرومی بهم زد. ـ نه عزیزم. دکتر دستور داده همین الان انجام بدی. نگران نباش، چیز خاصی نیست. فقط باید مطمئن بشن همهچی بعد از این یه هفته بیهوشی رو به راهه. نگام ناخودآگاه به سمت مامان رفت. مثل بچگیهام، وقتی میترسیدم و دنبال راه فرار میگشتم، از مامان کمک میخواستم. مامان اومد کنارم و سریع دستم رو گرفت. ـ نترس مامان منم میام. پرستار سرش رو تکون داد و درحالیکه چیزی رو تندتند توی پرونده مینوشت در جواب مامان گفت: ـ تا جلوی در میتونین بیاین، ولی داخل اتاق آزمایش نه. شروینا که نزدیک در ایستاده بود، کنار رفت تا پرستار تختم رو حرکت بده و از در خارج کنه. تخت که حرکت کرد، مامان دوید پشت سرمون. بابا هم بدون حرف پشت سرش راه افتاد. خاله دست به سینه ایستاده بود و با نگرانی تکتک حرکتهای پرستارها رو زیر نظر داشت. ـ مواظب سرش باشین. تازه بیدار شده. پرستار به نگرانی خاله لبخند زد و گفت: ـ خیالتون راحت خانم، حواسمون هست. تخت آروم از اتاق خارج شد. آخرین چیزی که قبل از پیچیدن تخت توی راهرو دیدم، شروین بود که کنار دیوار ایستاده بود و دست به سینه نگام میکرد. چشمهامون برای چند ثانیه به هم گره خورد و بعد تخت از جلوی چشمش رد شد. نگرانی توی تموم حرکات خانوادم دیده میشد. مگه چقدر از نبود من ترسیده بودن؟ **** آزمایشها یکییکی انجام شدن. فشار خون، آزمایش خون، نوار مغز، چند تست حرکتی و در نهایت تصویربرداری. هر بار که از یک اتاق به اتاق دیگه منتقل میشدم، مغزم بیشتر خسته میشد. هنوز بدنم سنگین بود و سرم انگار داخل مه شناور بود اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد، سؤالهایی بود که توی ذهنم ردیف شده بودن. محافظ، اون صدای مرموز، خلأ سیاه و مهمتر از همه، اینکه چرا دکتر دقیقاً وقتی قلبم ایستاد، صدایی رو توی ذهنش شنید که میگفت به قلبم ضربه بزنه؟ همهشون به هم مربوط بودن یا مغز خستهی من داشت بین چند اتفاق بیربط، ارتباط میساخت؟ بعد از تقریباً یک ساعت، بالاخره تختم رو به سمت بخش حرکت دادن. دکتر دستور انتقال من به بخش رو داده بود. وقتی وارد راهرو شدیم، از دور خانوادم رو دیدم که همگی منتظر ایستاده بودن. مامان تا چشمش به من افتاد، دوید و جلو اومد. ـ دخترم! پرستار از هول بودن مامان خندید. ـ آرومتر خانم، هنوز حال دخترتون کامل جا نیومده. مامان دستش رو روی دهنش گذاشت. ـ ببخشید. اما همین که تخت وارد اتاق جدید شد، دوباره همه ریختن دورم. شروینا دستم رو گرفت. با محبتی که همیشه مثل یک خواهر بزرگتر بهم داشت گفت: ـ چیزیت نشد که؟ ـ نه. خاله خم شد و صورتم رو نگاه کرد. ـ رنگ و روت خوبه. درد که نداری؟ ـ یه کم. بابا بالشت روکش آبی زیر سرم رو مرتب کرد و دستی روی موهای بیرون زده از روسریم کشید. ـ سرت اذیت نمیشه بابا جان؟ ـ نه بابا خوبه. مامان پتو گلبافت رو تا روی شونههام بالا کشید. ـ سردت نیست؟ ـ مامان. ـ جانم؟ ـ نفسم هنوز در میاد. خاله خندید و درحالیکه آبمیوه انبه رو تو لیوان میریخت گفت: ـ ولش کن ناهید، بذار نفس بکشه. برای اولین بار بعد از بیدار شدن، خندهی کوتاهی بینمون پیچید اما این آرامش خیلی طول نکشید. حدود یک ساعت بعد، داشتم سوپی که بیمارستان برای شام بهم داده بود رو میخوردم که صدای در اتاق بلند شد. همون پرستاری که شروین تشرش زده بود، با قیافهای جدی وارد شد. چشمش روی جمعیت چرخید. بعد ابروهاش رو بالا انداخت. ـ خب... فکر کنم باید یه چیزی رو بهتون یادآوری کنم. همه ساکت شدن. شروین از لحظه ورود اون پرستار اخماش توی هم بود. همه منتظر بهش نگاه کردیم. ـ اینجا بخش بیمارستانه، نه سالن دورهمی خانوادگیتون! شروینا لبش رو جمع کرد که نخنده. مامان وقتی فهمید منظور پرستار چی بود، پشت چشمی نازک کرد و برگشت سمتم. - بخور مامان جان... پوست و استخون شدی. خاله دست به کمر ایستاد و گفت: - خب که چی؟ ما خودمون میدونیم کجاییم. پرستار با رفتاری که از مامان و خاله دید، گاردش رو محکمتر کرد و ادامه داد: ـ وقت ملاقات تموم شده. تازه اصلاً وقت ملاقات نبوده که شما اومدین! بابا با تعجب گفت: ـ یعنی چی؟ پرستار دست به کمر زد و با چشمهای ریز شده گفت: ـ یعنی شما چطوری همتون اومدین بخش؟ همه ساکت موندن. سوال منم بود. چطوری اومدن؟ وقت ملاقات جدیدا تابم شب شده بود؟ اینجوری که پرستار گفت اصلا وقت ملاقاتی نبوده. پس چطوری اومدن پیشم. پرستار با نگاه مشکوکی به شروین خیره شد. انگار از قضیهی قبل، شروین براش حکم مجرم رو داشت. هرچی بود و نبود رو زیر سر شروین میدونست. ـ نکنه... شروین از نگاه خیرهی پرستار آهی کشید و گفت: ـ یکی از دوستام لطف کرد و از طرف ما با رئیس بیمارستان صحبت کرد. اجازه مدیر این بیمارستان و دارم. چشمهای شروین برای لحظهای روی زمین افتاد و اخمش غلیظتر شد. نفس عمیقی کشید. انگار جلوی خودش رو میگرفت که نره خرخرهی پرستار رو بجوه. پرستار که فهمید حرف پارتیبازی وسط بود، اخم تندتری کرد و گفت: ـ میرم چک میکنم ولی شما هم از این لطف سوءاستفاده نکنین. بیمار تازه به هوش اومده و باید استراحت کنه. مامان که انگار خیالش راحت شده بود بیرونش نمیکنن سریع گفت: ـ چشم، حتماً. پرستار به جمع نگاه کرد. ـ بیشتر از یه همراه اجازهی موندن نداره. زودتر دیدارتون و تموم کنین. همه شروع کردن به اعتراض. منظورم از همه شروین و مامان و خاله بودن. بابا که آروم نشسته بود و منتظر حکم آخر بود. شروینام اصلا آدم اعتراض کردن نبود. ـ ولی... پرستار حرف خاله رو قطع کرد و با صدای قاطعی گفت: ـ فقط یه نفر. چند ثانیه همه به هم نگاه کردن. آخرش خاله جلو اومد. ـ من میمونم. مامان سریع گفت: ـ نه، تو برو خونه. خودت از صبح اینجایی. خاله دستش رو بالا آورد و به مامان گفت: ـ نه. من میمونم. ـ نهال... ـ ناهید، گوش کن. خاله آروم دست مامان رو گرفت. ـ تو خودت از دیشب یه لحظه آروم نبودی. هر بار تقی به توقی خورد، رنگت پرید. امروز هم اگه دوباره حالت بد بشه، کی قراره مراقب شکوفه باشه؟ مامان خواست چیزی بگه، اما خاله جلوتر رفت و اجازه نداد. ـ شکوفه الان بیدار شده. خدارو شکر زندهست. دکترها بالای سرشن. تو برو یه کم بخواب و استراحت کن. فردا برگرد. مامان با چشمهای خیس نگام کرد. دلش طاقت نداشت از من دور بشه. ـ ولی... آروم لبخند زدم تا آرومش کنم. وضع مامان طوری نبود که استرس و خستگی رو بتونه دووم بیاره. خاله درست میگفت. ـ مامان برو، خاله پیشمه. خاله با رضایت لبخند زد. ـ دیدی؟ دختر گلم از تو عاقلتره. بابا خندید. انگار به پیروزی همیشگی خاله نسبت به خواهر کوچیکش عادت داشت. ـ این یکی رو قبول دارم. مامان بالاخره انگار تسلیم شد. خم شد و پیشونیم رو بوسید. ـ فقط قول بده اگه چیزی خواستی، بهم زنگ میزنی. ـ قول میدم. شروینا هم قبل از رفتن دستم رو فشار داد. ـ خوب استراحت کن . مراقب خودت باش. ـ تو هم همینطور. ـ چشم. بابا آخرین نفر بود که جلو اومد تا باهام خداحافظی کنه. چند لحظه مکث کرد، بعد دستش رو روی سرم کشید. ـ دخترم. ـ جونم؟ ـ خوش برگشتی. لبخندم محو شد. همون لحظه فهمیدم بعضی وقتها لازم نبود که کسی بگه دوستت داره؛ ترس از دست دادنت همهچیز رو لو میداد. ـ ممنون بابا. خاله در رو باز کرد و همه، به جز خودش، یکییکی از اتاق بیرون رفتن. مامان آخرین نگاهش رو قبل رفتن بهم انداخت. با چشماش انگار التماس میکرد که نره. خاله رفت کنارش و آروم بازوش رو گرفت. ـ بیا ناهید. ـ نهال. ـ فردا صبح دوباره میای. قول میدم سالم تحویلت بدم. مامان با تردید سری تکون داد و رفت. در بسته شد. سکوت دوباره اتاق رو گرفت. اینبار فقط من بودم و خالهای که روی صندلی کنار تختم نشست. خسته، اما آروم، نگاهم کرد. بعد، لبخند کوچیکی زد و گفت: ـ خب دختر عزیزم... دستش رو روی دستم گذاشت و فشاری آروم بهش داد. ـ حالا که همه رفتن، بگو ببینم این یه هفته که بیهوش بودی چه خوابی دیدی؟ با تعجب و شوک به چشمهای خاله نگاه کردم. ذهنم یک سؤال بزرگ توی تابلوی ورودیش زد و روش نوشت. «خاله از کجا میدونه؟» ویرایش شده 29 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 29 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان 《پارت ۴۱》 خاله همینطور منتظر نگام میکرد. انگار داشت از صورتم حدس میزد که دقیقاً چه چیزی از توی ذهنم میگذشت. بعد گوشهی لبش کمکم بالا رفت و گفت: ـ تعجب کردی، نه؟ از لحن مچگیرانش ابروهام بالا پرید. ـ از کجا میدونی؟ خاله آروم خندید و دستم رو بین دستاش گرفت. ـ وقتی مشغول آزمایشا بودی، همه تو راهرو منتظرت بودیم. یهو دیدم شروین کلافهست. هی راه میره، میشینه، دوباره پا میشه، انگار ذهنش بدجور درگیر بود. با شنیدن اسم شروین ناخودآگاه گوشام تیز شد. ـ چش بود؟ ـ همین دیگه، دیدم کاری نکنم پسره آخرش یه چیزیش میشه، زدم به سیم آخر و مجبورش کردم بگه چه مرگشه. از تعجب خندیدم. باورم نمیشد انقدر فضولی به شروین فشار آورده بود. خاله عجیب با شیطنت نگام میکرد، انگار منتظر بود خودم چیزی بگم و داستان رو لو بدم. ـ مجبورش کردی بگه؟ با همون نگاه عجیب مچگیرانه خندید و کشیده گفت: ـ آره. بعد با ذوق عجیبی که انگار گینس رو زده بود گفت: - توله نم پس نمیداد که... انقدر رو مغزش رفتم تا بالاخره اعتراف کرد که تو قبل اومدن ما داشتی بهش میگفتی یه خوابی دیدی و میخواستی براش تعریف کنی، ولی ما ریختیم تو اتاق و فرصت نکردی. چشمام گرد شد. خاله هنوزم اون کارآگاه کجت درونش رو داشت. مامان همیشه میگفت خاله نهال تو کل فامیلشون بیبیسی صدا میشد، انقدر که از ریز و درشت همه خبر داشت. اینجور که مشخص بود، شروین به خاله قضیهی خواب رو گفته بود. همون جملهی نصفهای که بهش گفتم دوباره توی ذهنم پخش شد. «شروین، من یه خوابی دیدم...». آروم نفس کشیدم. خاله کمی جلوتر اومد. مشخص بود دیگه نمیتونست صبر کنه تا بفهمه قضیه چی بوده. ـ حالا که همه رفتن، برام بگو ببینم چی دیدی. نگام روی صورتش ثابت موند. خاله رازدار خوبی برام میشد ولی یکم احساساتی و زود باور بود. فقط کافی بود مامان جلوش گریه کنه تا خاله ریز و درشت درد و دل کردنام رو براش بریزه رو دایره. نمیدونستم اصلا از کجا براش شروع کنم. از اون خلأ؟ از خودم؟ از موجودی که روبهروم ایستاده بود؟ از صدایی که میگفت محافظمه یا از اون لحظهای که داشتم سقوط میکردم؟ لبام رو باز کردم. ـ خاله نمیدونم چجوری بگم، من وقتی مردم... هنوز جملهم کامل از دهنم بیرون نیومده بود که... بوم! صدای مشت محکمی از دیوار پشت سرم بلند شد. صدای ضربه اونقدر ناگهانی و شدید بود که انگار یک انفجار درست کنار گوشم رخ داد. تموم بدنم از صداش بالا پرید. ـ وای! جیغ خفهای کشیدم و ناخودآگاه خودم رو به سمت جلوی تخت جمع کردم. قلبم چنان به قفسهی سینهم میکوبید که برای چند ثانیه حتی صدای نفسهای خودم رو هم نمیشنیدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم. با چشمای وحشتزده برگشتم سمت عقب و به دیوار خیره شدم. خاله هم خشک شده بود. چشماش تو درشتترین حالتش مونده بود و صورتش مثل روحها به سفیدی میزد. چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم. من هنوز مات و مبهوت خیره به دیوار بودم. آروم و بریدهبریده گفتم: ـ خا... خاله؟ خاله جواب نداد. برگشتم سمتش، نگاش روی دیوار پشت سرم قفل بود. با تردید دوباره صداش کردم: ـ خاله... تو هم شنیدی؟ آروم سرش رو به سمتم چرخوند. برای دومینبار بود که ترس رو توی چشمای خاله میدیدم. اولین بار زمان فوت عمو شهاب بود و دومین بار الان. لباش آروم لرزید. ـ آره. نفسم بند اومد. پس توهم نزده بودم، اون صدای انفجار واقعی بود. خاله با صدایی که به زور از گلوش بیرون اومد، ادامه داد: ـ منم شنیدم. چشمام دوباره به دیوار برگشت؛ همون دیواری که پشتش احتمالا اتاق بیمار بود. بود دیگه، مگه نه؟ اما من صدای اون ضربه رو خوب میشناختم. نه از این دنیا، از همون جایی که فکر میکردم فقط یک خواب بوده. از همون خلأ سیاه. از جایی که صدایی به من گفته بود: «محافظتم.» و اینبار فقط من نشنیده بودمش، خاله هم شنیده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 29 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان 《پارت ۴۲》 صورت خاله از دونههای عرق پر شد درحالیکه هوای داخل اتاق سرد بود. این اتاق برخلاف قبلی، فضای بازتری داشت. چهار تا تخت هماندازه روبهروی هم قرار گرفته بودن و من روی یکی از تختهای انتهایی، کنار پنجره، دراز کشیده بودم. تاریکی بیرون و سکوت اتاق رعشهای به تنم انداخت. خاله هنوز به دیوار خیره بود. با استرسی که تو تموم تنم میچرخید، دست لرزونم رو جلوی چشماش تکون دادم و صداش کردم. با صدای من انگار تازه به خودش اومد. دستپاچه لبخند زد و گفت: ـ چیزی نیست دخترم... حتماً اتاق بغلیه، یا پرستاران یا بیمارا. سروصداشون خیلی زیاده. باید برم تذکر بدم. نگران نباش... شاید یکیشون چیزی پرت کرده. خاله با من حرف میزد ولی تلاشش برای اینکه همه چیز رو عادی جلوه بده، موفق نبود، لرزش صداش لوش میداد. موقع حرف زدن باهام نگاش هنوز روی دیوار میچرخید. ـ میرم بهشون میگم آرومتر باشن تا تو بتونی استراحت کنی. قبل از اینکه چیزی بگم، از جاش بلند شد و با قدمهای نسبتاً تندی سمت در رفت. دستش روی دستگیره که نشست، از حرکت ایستاد. با تعجب رفتار عجیبش رو زیر نظر گرفتم. چند لحظه پشت به من بیحرکت موند. بعد انگار به خودش اومد، در رو باز کرد و رفت بیرون. چشم از در برنداشتم. نمیدونستم چرا... ولی یک چیزی توی رفتار خاله درست نبود. خیلیخیلی درست نبود. خاله همیشه از بین همه منطقیتر و خونسردتر رفتار میکرد. شاید به خاطر فرزند بزرگتر بودن یا خصلت وجودیش بود. در هر صورت خالهای که الان من دیدم هیچ شباهتی به نسخهی اصلی خودش نداشت. چند دقیقه بعد در دوباره باز شد. خاله برگشت داخل، اما اینبار... رنگ صورتش از قبل هم سفیدتر شده بود. لبهاش سفید و بیرنگ بودن و دستاش میلرزیدن. لرزششون خیلی شدید نبود، ولی برای منی که از بچگی خاله رو میشناختم، کامل به چشم میاومد. همونجا فهمیدم چیزی درست نبود. نگام رو از دستهای لرزونش گرفتم و روی صورتش ثابت کردم. ـ چی شد؟ خاله سریع لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه زور زدن برای عادی نشون دادن خودش بود. ـ هیچی دیگه... گفتم بهشون آرومتر باشن. با قدمهای آروم و کشیده سمت صندلی اومد و نشست. چند لحظه سکوت کرد بعد انگار برای اینکه خیال من رو راحت کنه، گفت: ـ گفتن بیمار بغلی درد داشته، عصبانی شده و یه وسیله رو پرت کرده سمت دیوار... از شانس ما، همین دیوار پشت سرمون بوده. چشمام باریک شد. چیزی تو این توضیح جور در نمیاومد. خاله داشت سعی میکرد خیلی معمولی حرف بزنه، اما لرزش صداش لوش میداد. نگام رو از صورتش برنداشتم. خیره به نگاه مضطربش گفتم: ـ خاله... ـ جونم؟ ـ دیوار پشت سر ما خالیه. لبخند روی صورتش ماسید. چشماش درشت شد. صدای نفسهای تند شدهش رو شنیدم. چشماش از نگام فرار میکرد. ـ چی؟ آروم به دیوار پشت سرم اشاره کردم. ـ اون طرفش اتاق نیست. خاله یهو خندید و گفت: - ها؟ نه نیست راهروی شلوغه... وسط توجیههای بیسروتهش پریدم و گفتم: ـ فضای بازه. خاله ساکت شد. آب دهنش رو قورت داد. نگاش برای بار دوم لحظهای از من فرار کرد و روی زمین افتاد. بعد خیلی آهسته گفت: ـ میدونم. ابروهام بالا رفت. ـ پس چرا گفتی اونور بیمار بوده؟ خاله نفس عمیقی کشید. چشماش رو بست و با صدایی پر از غم گفت: ـ خواستم نترسی. قلبم دوباره فرو ریخت. شمارش سقوط آزادهای امروز قلبم از دستم در رفته بود. ـ ولی از چی؟ واقعا دروغ گفتی؟ خاله چشماش رو باز کرد و بهم نگاه کرد. ـ آره، دروغ گفتم. پشت دیوار حیاطه. اتاقی نیست. باورم نمیشد. پس واقعا اتاقی نبود. پس اگه پشت دیوار اتاقی نبود و اون طرفش حیاط یا فضای باز قرار داشت، صدای اون مشت محکم از کجا اومده بود؟ چشمام چرخید و دوباره روی دیوار ثابت موند. صدای ضربه هنوز توی گوشم میپیچید. صداش اصلا شبیه چیزی که اتفاقی پرت شده باشه نبود؛ دقیقا شبیه یک مشت محکم بود. دقیقاً همان صدای تونل مانندی بود که توی خلأ اکو میشد. همون لحظه گلوم خشک شد. اصلاً دلم نمیخواست جواب این سؤالها رو بفهمم. غریزم میگفت هرچی هست، قرار نیست از جوابش خوشم بیاد. ـ پس اون صدا چی بود؟ خاله با صدایی خسته گفت: ـ نمیدونم. شکوفه زشته بگم ترسیدم؟ لبام رو به سختی تکون دادم. ترس و خاله؟ دوتا خط موازی؛ خطهایی که هیچوقت قرار نبود بهم برسن. ولی حالا این صدای مرموز قاعدهی کلی رو بهم زده بود؛ خاله و ترس بهم رسیده بودن. ـ اون صدا از اتاق بغلی نبود. از هیچ جا نبود. خاله سکوت کرد. دیگه چیزی نگفت؛ در حقیقت، راستش حرفی هم برای گفتن نداشت. منم دیگه چیزی نگفتم. اصلا ذهنم دیگه گنجایش معمای جدید رو نداشت. مگه چند درصد آدم تو دنیا وجود داشتن که شب غش کنن و فرداش بیدار بشن، بفهمن یک هفته بیهوش بودن و کلی اتفاق براشون افتاده؟ هر دومون تو فکر فرو رفتیم و به دیوار خیره شدیم. دیوار سفید و بیجونی که حالا تبدیل به یک کابوس توی بیداریمون شده بود اما برای اولین بار... دیگه مطمئن نبودم چیزی که پشتش قرار داشت، واقعاً حیاط باشه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 30 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان 《پارت ۴۳》 خاله هنوز چشم از دیوار برنمیداشت. پتوی گلبافت رو روی پام مرتب کردم و آروم گفتم: ـ ولش کن خاله، بذار بگم چی خواب دیدم. خاله سریع نگام کرد. لب باز کرد تا چیزی بگه که پریدم وسط حرفش. ـ شکوفه... ـ خواب دیدم... هنوز جملهم کامل نشده بود که... بوم! صدای مشت دوباره توی اتاق پیچید. اینبار خاله از ترس جیغ کشید. شونههاش از جا پرید و دستش رو محکم روی سینهش گذاشت. ـ شکوفه، ولش کن. نفساش میلرزید، دستاش هم آروم و قرار نداشت. با چشم و ابرو ازم میخواست که بیخیال بشم اما با وجود ترسی که ته دلم چنگ میزد، چشم از دیوار برنداشتم و محلش ندادم. ـ توی یه فضای سیاهی گیره افتاده بودم. بوم! این بار ضربه محکمتر خورد. انگار یکی اون طرف دیوار حسابی عصبانی شده بود یا... شایدم داشت هشدار میداد. خاله از ترس داد زد. - ادامه نده. بس کن. قلبم تند میزد، اما هر چی بیشتر میترسیدم، بیشتر دلم میخواست لجبازی کنم و ادامه بدم. نگام رو از دیوار گرفتم و به خاله دوختم. نه به هشدار مغزم محل دادم و نه به التماس خاله. ـ هیچی دیده نمیشد. سیاهِ سیاه بود. چند لحظه سکوت کردم. بعد با صدایی بلندتر از قبل گفتم: ـ یهو از همهجا صدای خنده اومد. بــــوم! اینبار ضربه انقدر محکم بود که انگار به جای مشت، یک پُتک آهنی به دیوار کوبیده شد. خاله با جیغ کوتاهی از روی صندلی پرید و چند قدم عقب رفت. ـ شکوفه! رنگش پریده بود. دستاش میلرزید، نفساش هم تند و بریده شده بود. حتی لبها و چشماش هم از ترس میلرزیدن؛ فقط مونده بود کل بدنش مثل ویبرهی گوشی شروع کنه به لرزیدن. ـ نگو! نگو دیگه! بس کن... خواهش میکنم. با چشمهایی که کم مونده بود در بیاد به دیوار نگاه میکرد. فکر کنم هر لحظه منتظر بود یه هیولا دیوار رو خراب کنه و بریزه رو سرمون. ثانیهای چشم از دیوار گرفت و به من نگاه کرد. ـ خاله جان، الان نگو. ولش کن. اصلا نگو. اما یکدفعه، بدون اینکه بفهمم چرا، ترسم عقب کشید و یک حس عجیب جاش نشست. ترس تو بدنم میچرخید. قلبم هنوز محکم میکوبید ولی دیگه حاضر نبودم عقب بکشم. لبهام رو به هم فشار دادم و گفتم: ـ اتفاقاً خاله... نگاهم دوباره روی دیوار ثابت شد. یک حس عجیبی بهم میگفت که موجود پشت دیوار من رو میدید. برای همین پوزخندی زدم و خیره به دیوار گفتم: ـ یهو از تاریکی، یه دختره اومد بیرون... هنوز جملهم تموم نشده بود که... قیژ، ترولی فلزی کنار تختم با شدت شروع به حرکت کرد. چرخهاش روی کف اتاق کشیده شدن و ترولی با سرعت رفت سمت دیوار روبهرو. بـــــوم! ترولی محکم به دیوار خورد. صدای برخورد فلز با دیوار مثل انفجار توی کل اتاق پیچید. خاله با وحشت جیغ زد. ـ یا خدا! سریع خودش رو به من رسوند و دستم رو گرفت. ـ شکوفه! پاشو! خواست منو از تخت بلند کنه و تا از اتاق فرار کنیم. ـ باید بریم بیرون! اما من تکون نخوردم. حتی دستم رو هم از دست خاله بیرون کشیدم. نگام روی جای خالی کنار تختم موند؛ همون جایی که ترولی چند لحظه قبل قرار گرفته بود. نفس عمیقی کشیدم. ترسیده بودم، خیلی هم ترسیده بودم. ولی اینبار، قرار نبود بترسم و ساکت بمونم. با صدایی که خودمم از شنیدنش تعجب کردم، رو به فضای خالی گفتم: ـ خودتم بکشی فایده نداره، من میگم چی خواب دیدم. پس گمشو قبل اینکه خودم گمت کنم. خاله با ناباوری نگام کرد. احتمالا باورش نمیشد که خواهرزاده کلهشق و دیوونهش داشت با یک موجودی نامرئی حرف میزد و تازه تهدیدش هم میکرد. ـ شکوفه! بیتوجه به صدای پر از التماسش ادامه دادم: ـ برام مهم نیست چه خری هستی! خاله انگار از شنیدن حرفم بیشتر ترسید. دستش رو محکم دور بازوم حلقه کرد. ـ شکوفه، دیوونه شدی؟! بیا بریم بیرون. چشماش رو به اطراف چرخوند. احتمالا دنبال باعثوبانی این اتفاقا میگشت. ـ حتماً روحه. صداش پایین اومد. زیر گوشم گفت: ـ ولش کن. باهاش حرف نزن. یه بلایی سرمون میارهها. دوباره دستم رو کشید تا از جام تکونم بده. ـ حرف نزن باهاش، بیا بریم. تکون نخوردم. ملافهی آبی زیرم رو توی مشتم مچاله کردم تا خودم رو نبازم. هنوز چشم از همون نقطهی خالی برنداشته بودم. حس میکردم یکی از همونجا داشت نگام میکرد. خاله با ترس زمزمه کرد: ـ عصبانیش نکن، دختر. درست همون لحظه که خاله داشت باهام حرف میزد، صدای یک نفس آروم کنار گوشم پیچید. خشکم زد. نه از راهرو نه از پشت در. درست کنار گوشم بود. اونقدر نزدیک که گرمای نفسش رو روی پوستم حس کردم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 30 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 آبان 《پارت ۴۴》 نفس آرومی که کنار گوشم میپیچید، یهو تغییر کرد. نفسکشیدنش یهو خشن و سنگین شد؛ انگار چیزی تهِ یک چاه عمیق، با آخرین ذرهی خشمش نفس میکشید. بعد صدایی بم و ترسناک، درست با فاصلهی یک سانت از گوشم اومد؛ صدایی که انگار از دل جهنم فرار کرده بود. ـ پس زنده موندی. خاله حتی فرصت جیغ کشیدن هم پیدا نکرد. چشماش کم مونده بود از حدقه دربیاد. بدنش شل شد و روی زمین افتاد. ـ خاله! با صدای برخورد خاله به زمین، سرم به سمتش چرخید ولی تا خواستم برم پیشش، بدنم تکون نخورد. همونجا روی تخت خشکم زد. انگار تموم ماهیچههام قفل شدن. حتی انگشتامم دیگه ازم فرمان نمیبردن. فقط چشمام، وحشتزده خاله رو میپاییدن. صدا دوباره از کنارم بلند شد؛ اینبار خشم توی تکتک کلمههاش موج میزد. ـ چیه؟ ترسیدی؟ اگه یادت باشه من کیم، بایدم بترسی یا نکنه منو یادت رفته؟ نفس توی سینهم گیر کرد. قلبم دیوانهوار میکوبید و لرزش ریزی از نوک انگشتام توی تنم پخش میشد. نه میتونستم سرم رو بچرخونم، نه جرئت داشتم از جام بلند شم. صدا با تمسخر ادامه داد: ـ معلومه که یادت رفته... حافظهی شما فانیها واقعاً رقتانگیزه. فانیها...؟ این کلمه توی سرم میچرخید. چرا من رو اینطوری صدا میکرد؟ اصلاً چی بود؟ از کجا من رو میشناخت؟ این صدای وحشتناک اگه صدای یک دیو نبود، پس صدای کی بود؟ لبهام بیاختیار شروع به تکون خوردن کردن. تنها چیزی که به ذهنم رسید، آیتالکرسی بود. شروع کردم توی دلم خوندنش. «اللّهُ لا إلهَ إلّا هُوَ الحَیُّ القَیّوم...» کلمهها رو یکییکی توی ذهنم تکرار کردم و همزمان منتظر موندم اون صدای لعنتی قطع بشه، اما... هیچی. حتی یک قدم هم عقب نرفت. برعکس، صدای خندهش کنار گوشم پیچید؛ خندهای سرد و کشدار که مو به تنم سیخ کرد. ـ قرآن خوندن روی اجنه جواب میده، نه من. قلبم هری ریخت. این چه موجودی بود که از قرآن نمیترسید؟ ـ من از دل زمین اومدم بیرون. از عمیقترین جاش. صدای خندهش دوباره بلند شد. حس یک خرگوش بیپناه رو داشتم که تو چنگال گرگ گیر افتاده. ـ واقعاً یادت رفته منو؟ چشمام از ترس روی هم رفت. تحمل این همه مشکل و ترس رو نداشتم. من که تو پر قو بزرگ شده بودم، چطوری قرار بود بار این همه مشکل رو تحمل کنم آخه؟ ناامید نشدم؛ دوباره آیتالکرسی رو از اول شروع کردم. شاید دفعهی قبل جاییش رو اشتباه خوندم. شاید ترسم اجازه نمیداد درست تمرکز کنم. شاید... اما هرچی بیشتر میخوندم، اون موجود نزدیکتر به نظر میرسید. حتی حضورش رو چسبیده به صورتم حس میکردم. دیگه همون یک سانت فاصله هم بینمون نمونده بود. پس چرا قرآن روی اون اثر نمیکرد؟ مگه از جنس چی بود؟موجود دوباره خندید. اینبار صدای خندهش آرومتر شده بود؛ انگار از درموندگی من لذت میبرد ونمیخواست به این زودی بره. ـ بذار یادت بیارم من کیم. چند ثانیه سکوت شد. بعد تن صداش پایین اومد؛ سنگین و مرموز، خشدار و بم. ـ من مورزاخ... از عالم زیرِ زمینم. عرقی از تیغهی کمرم سر خورد. تو این اتاق سرد، شرشر عرق میریختم. گلوم خشک شد. درد تیزی توی دست راستم پیچید. ـ هزاران سال قبل با شیطان عهد بستم. با کمکش از دل جهنم فرار کردم. هر کلمهش محکم توی مغزم کوبیده میشد. خاله چه خوشخیال فکر کرده بود سر و کارمون با یک جنه، درحالیکه ما گیر یک هیولای جهنمی افتاده بودیم. شیطان؟ جهنم؟ عالم زیرزمین؟ هیچکدوم برام معنی نداشت یا شاید، ذهنم هنوز نمیتونست معنیشون رو قبول کنه. من، یک دختر معمولی از یک خانوادهی ساده، چطوری سر از ماورا و هیولاهای جهنمی درآورده بودم؟ صدای موجود دوباره کنار گوشم پیچید. ـ یادت اومد؟ چشمام رو محکم بستم. اشک از گوشهی چشمم سرازیر شد. لبهام بیاختیار لرزیدن. ذکر همیشگی که بیبی تو مواقع سختی میگفت توی ذهنم نقش بست. ـ لعنت خدا به شیطون. غرشی بلند و یهویی اتاق رو پر کرد. ـ حق نداری پادشاه قدرتمند ما رو لعنت کنی، موجود ضعیف! فریادش اونقدر خشن و بلند بود که برای یک لحظه حس کردم دیوارهای اتاق زیر فشارش میلرزیدن اما وقتی چشم باز کردم، هیچچیز تکون نمیخورد. دیوارها سر جاشون بودن. پنجره هیچ لرزشی نداشت. حتی پرده هم تکون نخورده بود. فقط من، تموم تنم از ترس میلرزید. اون هیولا مورزاخ چند لحظه طولانی ساکت موند. ساده فکر کردم رفته، ولی زهی خیال باطل. اینبار که صحبت کرد، صدایش فرق داشت. دیگه خبری از اون خشم بیانتها نبود. آرومتر شده بود؛ اما همین آرامش، ترسناکترش میکرد. ـ تو باید منو یادت بیاد. صداش درست کنار گوشم پیچید. نفس داغش مثل بخار آبجوش گوشم رو سوزوند. واقعاً یک موجود فراری از جهنم کنارم نفس میکشید. ـ آخه هرچی نباشه... تو با من عهد بستی. نفسم برید. عهد؟ کدوم عهد؟ نکنه همون عهدی که بلقیس خانم میگفت همین بود؟ یعنی من تو زندگی قبلیم با این هیولای جهنمی و کافر عهد بسته بودم؟ با کدوم عقلم آخه؟ اصلاً چرا باید با این دیو عهد میبستم. ـ تا من از مرگ نجاتت بدم. چشمام ناخودآگاه باز شد. اشک هنوز روی صورتم جاری بود. عهد برای نجات؟ من واقعا برای زندگی بیشتر این کار رو کردم؟ با اون هیولا؟ مغزم دنبال یک تصویر، یک صدا، حتی یک تیکه خاطره میگشت که جواب این حرفها رو بده، اما هیچی پیدا نکردم.. حتی یک لکه از گذشتهای که به مورزاخ ربط داشته باشه، توی خاطراتم پیدا نمیکردم. مورزاخ خندهی کوتاه و مرموزی کرد. هر خندهش رعشهای تو بند بند وجودم مینداخت. هیچ آدمی نمیتونست همچین صدایی داشته باشه. دیگه هیچ شکی نداشتم؛ این موجود یک هیولای واقعی بود. فقط فکر کردن به اینکه چه شکلی میتونست داشته باشه، مو به تنم سیخ کرد. ـ حالا بگو؟ حتی فرصت نکردم به سؤالش فکر کنم یا بپرسم چی رو باید بگم. خودش ادامه داد: ـ یادت اومد؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 31 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان 《پارت ۴۵》 یادم بیاد... چی رو باید یادم میاومد؟ هیچچیزی ازش توی ذهنم نداشتم که بخوام بهخاطر بیارم . حتی اسم این موجود رو هم برای اولین بار میشنیدم. مورزاخ... این اسم اصلاً معنی داشت؟ یا ریشهش هم مثل خودش از جهنم و زیرزمین میاومد؟ هنوزم نمیتونستم باورش کنم. چطور ممکن بود با موجودی از عالم زیرزمین عهد بسته باشم؟ اصلاً من کِی همچین کاری کرده بودم؟ یک فکر یهویی توی ذهنم جرقه زد. نکنه همون موجودی که شبها توی خوابم اذیتم میکرد، همین بود؟ همون چیزی که بلقیس خانم ازش حرف زده بود؛ موجودی که میگفت آخرش قلبم رو میدزدید؟ اما یک چیز با حرفاش جور درنمیاومد. اگه واقعاً برای نجات جونم باهاش عهد بسته بودم، پس چرا باید قلبم رو دربیاره؟ بلقیس خانم گفته بود اون موجود قلبم رو میدزدید. شاید، شاید اصلاً این همون موجود نبود. آره، نمیتونست باشه. صدای توی خوابم بم بود ولی انقدر ترسناک و رعشهبرانگیز نبود. اون صدا در عین ترس، آرامش هم میداد. اون صدا کجا و این صدا کجا؟ ذهنم هنوز بین این همه سؤال گیر کرده بود که ناگهان سوزش تیزی روی گونهم پیچید. انگار ناخنی نامرئی روی پوستم کشیده شد. صورتم از درد جمع شد و دستم ناخودآگاه بالا اومد. همون لحظه انگار صدام دوباره برگشت. با تموم توانم داد زدم: ـ چی از جونم میخوای؟! کمک. یکی کمک کنه. خندهی کوتاه و تمسخرآمیزش کنار گوشم بلند شد. مورزاخ با بیتفاوتی گفت: ـ جونت؟ مکثی کرد و بعد با صدای بلند زد زیر خنده. از صدای بلندش گوشم سوت کشید. حتی تُن صداش هم تیز و زننده بود. ـ جونت هیچ ارزشی نداشته... و نداره. تازه هر چقدر هم کمک بخوای فایده نداره. انگار که میخواست حرصم رو در بیاره یا زجرم بده یا صدایی که از عمد نازک کرده بود گفت: - اونا صداتو نمیشنون کوچولو. چرا هیچکس صدام رو نمیشنید. خاله هنوز جلوی چشمم پخش زمین بود و همین بیشتر از هرچیزی نگرانم میکرد. از طرفی، استرس حضور اون هیولا کمکم خودش رو توی سرم انداخت. درد آشنایی توی شقیقههام پیچید؛ میگرنم دوباره شروع شده بود. درد میگرن مثل مار وحشی توی سرم میپیچید. دندونهام رو روی هم فشار دادم. ترس هنوز تموم تنم رو گرفته بود، ولی عصبانیت کمکم جاش رو بین ترسم باز میکرد. ـ پس چی میخوای؟! چرا نمیری گمشی؟! مورزاخ ساکت شد. انگار از جسارت و لحن بیادبانهم تعجب کرده بود. کمی که گذشت با همون صدای خونسرد و بیتفاوتش جواب داد. ـ تو با من عهد بستی. جرئت نمیکردم حتی نفس بکشم. شاید بالاخره میگفت چه کوفتی ازم میخواست تا بره گمشو. ـ من سر قولم موندم. جونتو نجات دادم... زندگیتو بهت پس دادم. جسمتو دوباره زنده کردم. اون میگفت و من وحشت میکردم. اون از کارایی میگفت که برای نجاتم کرده بود و من فقط کفر حرفاش توی گوشم میپیچید. زنده کردن مردهها کار خدا بود و بس. کسی که همچین قدرتی داشت حضرت عیسی مسیح بود، نه این هیولای بیشاخودمِ راندهشده. شاید خدا داشت مجازاتم میکرد. اگه واقعاً با همچین موجودی همدست شده بودم، خدا باهام چیکار میکرد؟ اگه واقعا من تو زندگی قبلی اینکار رو کرده بودم پس معلوم میشد که چرا خدا به دادم نمیرسید. من داشتم تاوان میدادم. لحنش برای چند لحظه آروم موند اما یهو تغییر کرد. خشم مثل موجی توی صداش پیچید. انگار صبرش تموم شد که داد زد. ـ ولی تو چی کار کردی؟! بدنم از ترس جمع شد. موج صداش که به تنم میخورد، درد تو کل تنم میپیچید. انگار استخونهای بدنم فشرده میشدن. صداش نزدیکتر شد. با اینکه ازش دور شده بود ولی باز خودش رو بهم چسبوند. ـ تو منو دور زدی! صدای غرش خفهای پشت کلماتش نشست. حرص و نفرت از تکتک کلماتش میبارید. ـ با اون فرشتهی لعنتی فرار کردی و قولیو که بهم داده بودی، زیر پا گذاشتی! فرشته؟ کدوم فرشته؟ منظورش فرشتهی تو آسمونا بود؟ از اون واقعیهاش؟ از دیو رسیدم به فرشته. اگه همینطور ادامه میداد، شاید میفهمیدم اصل قضیه چی بود. راستی گفت قول؟ چه قولی؟ من حتی نمیفهمیدم از چی حرف میزد. ذهنم با سرعت دنبال جوابی میگشت که وجود نداشت. فرشته، قول، عهد، بدن، اصلاً کدوم بدن؟ اشک از چشمام سرازیر شد. بغضی که تموم این مدت تو گلوم نشسته بود بالاخره ترکید. ـ نمیدونم چی میگی. صدام شکست. با زجه گفتم: ـ ولم کن... گمشو. از اینجا برو! صدای مورزاخ ناگهان کنار گوشم منفجر شد. ـ خفه شو! چنان فریادی کشید که ناخودآگاه دستم رو روی گوشم گذاشتم. حس کردم خون از گوشم راه افتاد. ـ تو قول دادی! صداش مثل غرش حیوونی زخمی تو اتاق پیچید. ـ قرار بود زندهت کنم، تو هم در عوض قلب پادشاه خوناشامها رو برام بیاری! چشمام از وحشت باز موند. ـ تو قول دادی! هر کلمهاش رو محکمتر از قبلی به سرم میکوبید. ـ ولی تو چیکار کردی؟ بدنتو ول کردی و مثل یه روح ترسو، با اون فرشتهی لعنتی فرار کردی! قلبم دیوانهوار میزد. پادشاه خوناشامها؟ قلبش؟ من؟ اصلاً چه ارتباطی بین من و پادشاه خوناشامها وجود داشت؟ مگه خوناشام وجود داشت؟ خدایا کمکم کن. داشتم دیوونم میشدم. هنوز داشتم دنبال جواب میگشتم که ناگهان چیزی نامرئی دور گلوم حلقه شد. نفس از سینهم برید. دستم رو با وحشت بالا آوردم و سعی کردم اون چیزی که داشت خفم میکرد رو کنار بزنم، اما چیزی زیر انگشتام نیومد. فقط فشار بود، فشاری که لحظهبهلحظه بیشتر میشد. مورزاخ با صدایی سرد و تهدیدآمیز کنار گوشم زمزمه کرد: ـ فکر کردی من احمقم؟ فشار دور گلوم بیشتر شد. ـ قلبشو بهم ندادی... سر قولت نموندی دلبر. از خفگی به خسخس افتادم. حس کردم داشتم کبود میشدم. با مشت به سینهم کوبیدم تا شاید نفسم در بیاد. مورزاخ به دستوپا زدنم خندید و بعد با نیشخندی آروم و ترسناک ادامه داد: ـ پس تا ابد... بردهی خودم میکنمت. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 31 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 آبان 《پارت ۴۶》 فشار دور گلوم هر لحظه بیشتر میشد. هوا دیگه به ریههام نمیرسید و هرچی تقلا میکردم، انگار دست نامرئی دور گردنم محکمتر میشد. همهچی جلوی چشمام داشت تار میشد. دیوار روبهروم کمکم از شکل افتاد و لکههای سیاه گوشهی دیدم پخش شدن. صدای قلبم رو توی گوشم میشنیدم؛ تند، نامنظم و وحشتزده. دستام رو به هوا چنگ زدم. هیچچیز... هیچچیز زیر انگشتام نبود. فقط اون فشار لعنتی. نفس آخرم هم انگار داشت از بین میرفت. بدنم دیگه رمقی برای تقلا نداشت. سرم سنگین شد و حس کردم عزرائیل، درست چند قدمی منه. هالهی سنگین مرگ دورم میچرخید. لبام رو با زحمت تکون دادم. صدام بیشتر شبیه هقهق خفهای شد. ـ اَل... الله... و... دستم رو روی گلوم گذاشتم. ـ اَلله... اکبر... همون لحظه فشار از روی گردنم محو شد. انگار اون دست نامرئی رهام کرد. اولین نفس رو با ولع کشیدم و از شدت سرفه خم شدم. اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم دوباره نفس بکشم، صدای نعرهای وحشی و دیوانهوار اتاق رو پر کرد. تنم از صداش جمع شد. ـ چرا؟! بگو خدا، جواب بده چرا؟ صدای مورزاخ دیگه شبیه قبل نبود. خشمش توی تکتک کلماتش میسوخت. انگار آخرین ذرهی صبرش هم سر اومده بود. انگار یکی از دیوهای شاهنامه از دل جهنم بیرون اومده بود و داشت فریاد میزد. ـ چرا منو انداختی جهنم تا تاوان بدم؟! صدای غرش بعدیش اونقدر سنگین بود که مو به تنم سیخ شد. لرز مثل یک مشت مورچه تو سلولبهسلول بدنم دوید. ـ حتی صدامو نشنیدی! من که گفته بودم پشیمونم... نفسنفس میزدم و نمیفهمیدم چرا این موجود، یهویی داشت با خدا حرف میزد. مگه هیولاهای فراری از جهنم هم خدا رو قبول داشتن؟ ـ ولی تو دیدی این دخترهی فانی گناه کرد! تاوان که نداد هیچ، مجازاتشم نکردی... الانم که من دارم مجازاتش میکنم، میای جلومو میگیری و کمکشم میکنی! صدای خندهای تلخ و عصبی بین حرفاش پیچید. گوشام اشتباه میکرد یا واقعا صداش بغض داشت. هیولاها مگه احساس داشتن؟ ـ این بود عدالتت؟! دوباره همهجا جلوی چشمام سیاه شد. دیگه توان شنیدن نداشتم. مغزم از بینفسی دیگه کشش نداشت. دیگه زورم به پلکام نمیرسید. اونقدر خسته شده بودم که حتی یک لحظه بیخبری رو به این بیداری پر از ترس ترجیح میدادم. آخرین چیزی که قبل از فرو رفتن توی تاریکی شنیدم، نعرههای مورزاخ بود؛ صدایی پر از خشم، حسرت و جنون که کمکم ازم فاصله گرفت. هنوز داشت گله میکرد ولی من دیگه چیزی از حرفاش نمیفهمیدم. میشنیدم ولی ذهنم قدرت درک و پردازش نداشت و بعد... هیچی. *** اولین چیزی که حس کردم، گزگز عجیبی تو کف پام بود. انگار هزار تا مورچه ریز زیر پوستم راه میرفتن. انگشتای پام رو تکون دادم. درد خفیفی توی ساق پام پیچید. صورتم یکم میسوخت. گلوم درد میکرد. یک طرف بدنم انگار کامل بیحس بود. چشمام هنوز بسته بودن. چند ثانیه همونطور موندم و سعی کردم بفهمم کجام. بوی آشنای بیمارستان دوباره به مشامم رسید. بوی الکل و ضدعفونیکننده همیشه حالم رو به هم میزد، درست مثل الان. تو معدم انگار اسید ریخته بودن؛ از سوزشش حس میکردم یک چیزی داشت از داخل میجوشید. شاید از گشنگی از خواب بیدار شدم. آروم پلک زدم. پلکهام به زور تکون میخوردن. همین که چشمام یکم باز شد، سرم گیج رفت. هنوز دراز کشیده بودم، ولی سرگیجه و تهوع همونجا هم ولم نمیکرد. یه کم زور زدم و بالاخره، بدون اینکه بالا بیارم، خودم رو روی بالش بالاتر کشیدم. چند بار پشت سر هم پلک زدم تا تاری چشمام کم بشه. چند بار پشت سر هم پلک زدم تا تاری چشمام کم بشه. اولین چیزی که دیدم، روشنایی اتاق بود. نور کمرنگ آفتاب صبح از پنجره میاومد و روی کف سفید اتاق میافتاد. چند لحظه طول کشید تا مغزم بفهمه صبح شده. صبح؟ یعنی دوباره بیهوش شده بودم؟ نگام رو دور اتاق چرخوندم. تختهای روبهرو خالی بودن. صندلی کنار تختم همونجا سر جاش بود و پتوی گلبافت هنوز روی پام بود. درست مثل دیشب خلوت و ساکت بود. گردنم سنگین بود. انگار یک سنگ هزار کیلویی روش گذاشته بودن. دستم رو بالا آوردم و ناخودآگاه روی گلوم کشیدم. پوستم درد داشت. خیلی کم، اما درد داشت. یاد اون فشار افتادم. یاد صدای مورزاخ. یاد نعرههاش. «چرا منو انداختی جهنم تا تاوان بدم؟» نفسم توی سینه گیر کرد. یعنی تموم اون اتفاقات واقعاً افتاده بود؟ چشمم افتاد به در سفید اتاق. یهو خاطرهی افتادن خاله از ذهنم رد شد. خاله کجا بود؟ چرا تو اتاق نبود؟ کجا رفته بود؟ نکنه بلایی سرش آورده بود؟ آخرین چیزی که یادم میاومد، افتادن خاله روی زمین بود، بعد صدای مورزاخ، خفگی و تاریکی. دستم دوباره روی گلوم نشست. از درد صورتم جمع شد. آب گلوم رو به سختی قورت دادم. نه فقط از بیرون که از داخل هم گلوم آسیب دیده بود. حتی قورت دادن آب دهنم هم برام سخت بود. زیر لب، با صدایی که هنوز میلرزید، گفتم: ـ مورزاخ. اسمش که از دهنم بیرون اومد، سرمای عجیبی از پشت گردنم تا ستون فقراتم دوید. یک حسی بهم میگفت این اسم واقعی بود؛ ساخته ذهن بیمارم نبود. اینبار دیگه مطمئن شده بودم، مورزاخ فقط یک اسم تو خوابم نبود. اون موجود کفرآمیز واقعاً من رو میشناخت و بدتر از همه... من هنوز نمیدونستم اون دقیقا کی بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 1 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آذر 《پارت ۴۷》 با گیجی دوباره دور تا دور اتاق رو نگاه کردم. دیوار سمت چپم تقریباً کامل از پنجره پوشیده شده بود؛ پنجرههایی بزرگ که رو به کوچهی پشتی بیمارستان باز میشدن. تخت من چسبیده به پنجره بود. از پشت شیشه، کوچه خلوت به نظر میرسید. فقط تکوتوک آدم رد میشدن و هر چند دقیقه صدای قدمهاشون از دور میاومد. چند درخت کنار دیوارهای کوچه قد کشیده بودن و گنجشکها روی شاخههاشون چنان چهچهای راه انداخته بودن که انگار نه انگار من توی بیمارستان از مرگ برگشته بودم. چند لحظه فقط به بیرون خیره موندم. هوای صبح از لای پنجره خودش رو به اتاق میرسوند و بوی نم و برگهای خیس رو با خودش میآورد. مثل اینکه دیشب بارون اومده. نگاهم دوباره داخل اتاق چرخید. مثل دیشب خلوت؛ خیلی خلوت. چهار تا تخت تو اتاق، همونطور بههمریخته بودن، ولی غیر از من هیچکس روی تختها نبود. ولی چیزی که بیشتر از دیشب تو ذوق میزد، همین خلوتی بیش از حد اتاق بود. هرچی بیشتر نگاه کردم، بیشتر حس کردم اینجا اصلاً شبیه بخش معمولی بیمارستان نبود. انگار بیشتر به یک اتاق خصوصی میخورد. ابروهام رو درهم کشیدم. اصلاً این بیمارستان خصوصی بود یا عمومی؟ یادم افتاد به اون دفعهای که شروین توی مسابقه آسیب دیده بود و بستریش کرده بودن، اون بار رفته بودیم یک بیمارستان دولتی. هنوز پتوهای گلبافت اونجا یادم مونده. فقط نیم ساعت روی تخت بغلی شروین دراز کشیدم و کل لباس و شلوارم پر از پرزهای پتو شد. آخرش هم هرچی تکوندم، باز یک مشت پرز به لباسام چسبیده بود. ولی اینجا همهچی زیادی تمیز و نو به نظر میرسید. حتی از همین تختهای بهمریختههم میشد فهمید چقدر نو بودن. پتوهای گلبافتش جنس نرم و مرغوبی داشتن. حتی بالشتها هم اونقدر نرم و سبک به نظر میرسیدن که شک داشتم نکنه واقعاً از پر قو پرشون کردن. نگام روی دستم افتاد و تازه سرمی که بهش وصل کرده بودن دیدم. انقدر درد تو بدنم داشتم که اصلا سوزن سرم رو حس نمیکردم. چند ثانیه به لولهی باریک سرم خیره موندم. یهویی خمیازهای بلند کشیدم. با اینکه تازه از خواب بیدار شده بودم ولی هنوزم احساس خستگی و ضعف داشتم. نگاه خمارم یهو روی ترولی کنار تخت ثابت موند. همون ترولی فلزی. همونی که دیشب جلوی چشم خودم حرکت کرد و با شدت به دیوار کوبیده شد. چشمام رو ریز کردم. ترولی سر جاش بود. ظاهراً سالم. نفس راحتی کشیدم. شاید... شاید واقعاً همهش خواب بوده. شاید مغزم بعد از اون همه اتفاق، یک کابوس عجیب ساخته بود. خواستم بچرخم سمت در اتاق تا خاله رو صدا کنم که چشمم به پایهی ترولی افتاد. خشکم زد. گوشهی پایه شکسته بود. نه فقط یک خط و خش ساده، واقعا شکسته بود. چند ثانیه بدون پلک زدن بهش خیره موندم. یک سرمای عجیب از ستون فقراتم بالا رفت. پس خواب ندیدم. مورزاخ واقعاً اینجا بود. اون صداها واقعی بودن. دیشب ترولی خودش حرکت کرد و بدتر از همه. خاله هم همهچیز رو دیده بود. حداقل خوبه این چیزها رو به خاطر داشتم؛ پس خاله میتونست همه چیز رو تأیید کنه. من دیوونه نشده بودم. حضور خاله خودش یک مدرک معتبر بود. با همین فکر نگاهم سمت در چرخید. صدای باز شدن در که بلند شد سریع برگشتم. خاله وارد اتاق شد، اما چیزی که دیدم اصلاً با تصویری که از دیشب توی ذهنم داشتم جور درنمیاومد. سالم، سرحال، حتی خوشحال. لبخند بزرگی روی صورتش داشت و با قدمهای سبکی به طرفم میاومد. همین که رسید کنار تخت، خم شد و دستی به موهام کشید. تازه اون لحظه فهمیدم روسریم باز شده و موهام روی بالش ریخته. خاله با ذوق نگام کرد. ـ شکوفه، خاله بیدار شدی؟ صبحت بخیر عزیزم. بهتری؟ چند ثانیه فقط نگاهش کردم. به صورتش، دستهاش، لبخندش، چشمهاش. هیچ نشونهای از ترس دیشب توی چهرهش ندیدم. مگه همین زن دیشب از شنیدن صدای مورزاخ از حال نرفته بود؟ مگه خودش با چشمهای وحشتزده التماسم نکرده بود حرف نزنم؟ پس چرا الان اینقدر عادی رفتار میکرد؟ حتی بیشتر از عادی، انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده. با تردید جواب دادم: ـ سلام خاله... صبح بخیر. خاله لبخندش رو پهنتر کرد. سمت پنجرهها رفت و پردهها رو بیشتر کنار زد. ـ قربونت برم. ببین چه روز قشنگیه! پنجرهها رو کامل باز کرد. هوای خنک وارد اتاق شد. خاله یک نفس عمیق کشید و با لذت گفت: ـ چه هوایی... جون میده بریم بیرون یه دوری بزنیم. بعد دستاش رو روی لبهی پنجره گذاشت و دوباره نفس کشید. ـ اکسیژن خالص فقط ساعت شیش صبح! هوا هم خنکه، هم تازه. چشمام رو ریز کردم. خاله همیشه همینقدر سرحال بود یا فقط داشت وانمود میکرد؟ چند لحظه دودل موندم. نمیدونستم سؤال رو چطور مطرح کنم. اگه واقعاً چیزی یادش نمیاومد چی؟ اگه دیشب رو فراموش کرده بود چی؟ یا اگه خدایی نکرده، مورزاخ کاری کرده بود که خاله همهچیز از یادش بره؟ اصلا چی داشتم میگفتم؟ من هنوز به وجود مورزاخ شک داشتم، بعد داشتم خیال میکردم که همچین قدرتهایی هم داشته باشه. آخرش دل رو به دریا زدم. ـ خاله. برگشت سمتم. با اون چشمهای درشت مشکیش منتظر نگام کرد و گفت: ـ جونم؟ ـ از دیشب چیزی یادت هست؟ خاله یک صدای ریز از تعجب درآورد و با چهرهای پر از سؤال ابروی میکرو شدهش رو بالا انداخت. ـ معلومه که یادمه! قلبم از هیجان تندتر زد. پس یادش مونده بود. دیوونه نشده بودم. واقعاً دیشب اون اتفاقا افتاده بود. با عجله گفتم: ـ پس خواب ندیدم! واقعاً اون اینجا بود! لبخند خاله محو شد. بینیش جمع شد. چند لحظه با تعجب نگام کرد. ـ کی اینجا بود خاله؟ ساکت موندم. خاله از لبخند بزرگش گوشههای چشماش جمع شد و گفت: ـ آهان، منظورت مامان و باباته؟ یک لحظه حتی نفهمیدم چی باید بگم. ـ چی؟ خاله موهای مواج قهوهایش رو از روی گردنش کنار زد. ـ خب گفتی «اون». من فکر کردم مامان و باباتو میگی. گلوم خشک شد. مگه دیشب خودش اون صدا رو نشنیده بود؟ با چشمهای خودش ترولی رو ندیده بود؟ از ترس روی زمین نیوفتاده بود؟ با تردید پرسیدم: ـ خاله... مگه دیشب تو غش نکردی؟ خاله چند ثانیه نگام کرد. لبای ژل زدهش رو بهم فشار داد و بعد با خجالت خندید. ـ یادت مونده؟ ـ آره. خاله دستی به صورتش کشید و گفت: ـ آره دیگه، خیلی ضایع شد. دیگه پیر شدم . پام گیر کرد به این ترولی، هم خودم افتادم زمین، هم این بدبختو داغون کردم. چشمام گرد شد. گیر کرد به ترولی؟ یعنی چی؟ خاله اصلاً به ترولی نخورده بود. من خودم دیدم. دیدم که ترولی بدون اینکه کسی بهش دست بزنه، حرکت کرد و با شدت خورد به دیوار. پس چرا خاله داشت یک چیز دیگه تعریف میکرد؟ نگاهم دوباره روی پایهی شکستهی ترولی افتاد. نه، این نمیتونست یک دروغ ساده باشه یا شاید... شاید فقط من دیشب اون اتفاق رو دیده بودم. با شک تو صدام پرسیدم: ـ خاله... یادته دیشب گفتی خوابمو برات تعریف کنم؟ خاله چند لحظه چشماش رو ریز کرد. خط چشم دائمی که ماه پیش زده بود، چشماش رو کوچیکتر نشون میداد. ـ من؟ ـ آره. ـ خواب؟ با تعجب خندید. گونههاش از خندهش لرزید. ـ مگه خواب دیدی؟ نفس توی سینهم گیر کرد. صدای خاله اینبار پر از ذوق و کنجکاوی شد. ادامه داد: ـ چه خوابی دیدی خاله؟ بگو ببینم. قول میدم به کسی نگم. بهش خیره موندم. باورم نمیشد. نه صدای مورزاخ یادش مونده بود، نه دیوار، نه ترولی، نه حتی خوابی که قرار بود براش تعریف کنم. هیچی. انگار دیشب برای خاله اصلاً وجود نداشت. خاله هنوز منتظر جواب سؤالش بود. همون نگاه کنجکاو همیشگی دوباره توی چشماش نشسته بود. انگار فضولیش گل کرده بود و حالا فقط منتظر بود یک راز تازه از زیر زبونم بکشه بیرون. لبم رو تر کردم و گفتم: ـ هیچی. یه خواب درهمبرهم و چرتوپرت بود. کلاً قاطیپاتی و مسخره. خودمم درست یادم نیست. نگام رو ازش گرفتم و دوباره به دیوار سفید روبهرو دوختم. بعد خیلی آروم پرسیدم: ـ خاله از دیشب اصلاً چیزی یادت میاد؟ خاله اینبار جواب نداد. اومد کنار تختم نشست. دستم رو از روی پتو گرفت و بین دستهای گرم و تپلش فشرد. چند لحظه نگام کرد، بعد با لبخندی که دیگه اون شیطنت همیشگی رو نداشت، گفت: ـ چرا... یه چیزایی یادمه. هیجان مثل ماری تو تنم خزید. خاله نفس عمیقی کشید و ادامه داد. ـ ولی نه اون چیزایی که تو فکر میکنی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 1 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آذر 《پارت ۴۸》 گیج شدم. مگه خاله میدونست به چی فکر میکردم؟ خاله با دیدن قیافهی گیجم، سرش رو تکون داد و آروم خندید. ـ یادمه یه صدا شنیدیم. خواستم برم ببینم صدای چی بود که... حرفش رو قطع کرد. اخماش توی هم رفت. انگار داشت صحنه رو توی ذهنش مرور میکرد. بعد با دست به سمت پنجره اشاره کرد. ـ دویدم سمت پنجره. پام گیر کرد به این ترولی. تعادلمو از دست دادم، افتادم زمین. فکر کنم سرم خورد به پایهی تخت، بعد دیگه هیچی نفهمیدم. با تعجب نگاش کردم. تموم چیزایی که از دیشب توی ذهنم مونده بود، با حرفهای خاله زمین تا آسمون فرق داشت. هنوز صدای جیغش توی گوشم بود؛ لحظهای که ترولی با شدت به دیوار کوبیده شد و خاله با وحشت خودش رو به من رسوند. خاله دستش رو روی پشت سرش کشید. فکر کنم همونجای سرش بود که محکم به زمین خورد. ـ راستش من حدودای دو، سه صبح به هوش اومدم. یاسمن، همین پرستاره رو میگم، بندهخدا بالا سرم بود. گفت اومده یه سر بهت بزنه، دیده تو خوابی، بعد چشمش افتاده به من که کف پهن شدم. خاله خندید و از خجالت گونههاش سرخ شد.. ـ طفلی خودش منو جمع کرده. بعدم منو برد روی تخت بغلیت و برام سرم وصل کرد. نفسم رو آروم بیرون دادم. حداقل این قسمت رو فهمیده بودم. خاله بیهوش افتاده، یاسمن پیداش کرده و بهش کمک کرده بود. اما نمیفهمیدم چرا خاله هیچی از مورزاخ یادش نمیاومد؟ چرا صدای ضربهها، ترولی، حتی حرفهایی که بینمون رد و بدل شد، برای خاله تبدیل به یک زمین خوردن ساده شده بود؟ نگاهم ناخودآگاه روی ترولی رفت. گوشهی پایهاش هنوز شکسته بود. خاله که متوجه نگاه من شد، گفت: ـ حالا که فکر میکنم، بدجوری هم افتادم. بیچاره یاسمن نصف شب با چه سختی منو جمع کرده. فکری از ذهنم رد شد. اگه یاسمن نصف شب اینجا بوده، شاید چیزی دیده. شاید اون میتونست ثابت کنه من هنوز دیوونه نشدم. سرم رو بالا آوردم. ـ خاله، اون پرستاری که گفتی کیه؟ خاله با تعجب نگام کرد و بعد خندید. ـ وای شکوفه! همین یاسمن دیگه. چشمام رو ریز کردم. الان خاله توقع داشت مثل خودش از جیک و پوک بیمارستان و پرسنلش خبر داشته باشم؟ ـ کدوم یاسمن؟ ـ ای بابا. همون پرستاری که دیروز با شروین چپ افتاد. به تو هم انگار تیکه انداخته بود. اسمش آشنا اومد. آهان، همون پرستاری رو میگفت که شروین سرش داد کشیده بود. فقط خاله یک جا رو اشتباه کرده بود؛ اونم اینکه پرستاره با شروین چپ نشد، شروین به خونش تشنه بود. خاله با ذوق کف دستاش رو به هم کوبید و ادامه داد: ـ دختر خیلی خوبیهها. دیروز فقط خیلی خسته بوده. اعصاب نداشته، با شروین و تو هم یه کم تند حرف زده. گوشهی لبم بالا رفت. راستی خاله که موقع جر و بحث پرستار و شروین نبود پس از کجا خبر داشت چی شده؟ خودم رو زدم به اون راه که یعنی من چیزی یادم نمیاومد. باید میفهمیدم خاله چه چیزایی از زیر زبونش کشیده. ـ با من چرا؟ خاله شونه بالا انداخت. لباش رو کج کرد و گفت: ـ تو یکم حساسی، اینم بیچاره خبر نداشته. اومده لباستو بزنه بالا این سیم میمای رو تنتو بکنه که تو ناراحت شدی و محکم زدی رو دستش. عزیزم، هر کسی باشه، کتک بخوره، ناراحت میشه یه چیزی بارت میکنه. با چشمای گشاد فقط نگاش کردم. خاله چه طرفداری هم میکرد. شک کردم من خواهرزادهش بودم یا اون دختره یاسمن. اون پرستاره چقدر دهن لق بوده که هر چی اتفاق افتاده رو دقیق و مو به مو گذاشته کف دسته خاله. چشمی رو تو حدقه چرخوندم و با نارحتی گفتم: - خاله، خب دکتر نامحرم بود. زیر لباس بیمارستان هیچی نداشتم، حتی سوتین. تازه شروینم بود؛ اونکه محرمه، تا حالا جز با تیشرت منو ندیده. خب حق داشتم دیگه. خاله با محبت نگام میکرد؛ انگار داشت لذت میبرد که چطور پشت سر هم از خودم دفاع میکردم. - البته قبول دارم، بد زدم رو دستش. اونم حق داشت، بالاخره داشت وظيفهشو انجام میداد، ولی خب... حرف که کم آوردم، خاله خندید و دستم رو تو دستش فشار داد. بعد گفت: - خب همتون حق دارید. ناراحت نشو عزیزم. ولی پسره کله خره منو بگو، سر تو غیرتی شده با اون بیچاره بد حرف زده، بعدشم تو رو که بردن آزمایش. این یاسمن یهو تو راهرو شروینو دید باز بحثشون شد. وایسا ببینم. شروین دوباره بحث کرده بود باهاش؟ واقعا باز پریده بود به پرستاره؟ خدایا چه صحنهای رو از دست دادم. یادم باشه از زیر زبون خاله بکشم ببینم چه خبر بوده. خاله کمی خم شد به سمتم و با صدای آرومتری گفت: ـ راستش منم اولش ازش خوشم نمیاومد. فکر میکردم خیلی بد اخلاقه، ولی دیشب که یکم باهاش حرف زدم، دیدم نه... دختر خوبیه. فقط وقتی خیلی خستهست، عصبی میشه. خاله با چنان اطمینانی از یاسمن تعریف میکرد که انگار سالها میشناختش. من اما فقط دنبال یک چیز بودم. دیشب یاسمن چیزی دیده بود؟ اگه مورزاخ فقط برای من ظاهر شده بود، پس چرا ترولی شکسته بود؟ اگه خاله واقعا چیزی نشنیده بود؟ پس چرا غش کرد و افتاد؟ و از همه مهمتر... یاسمن وقتی خاله رو پیدا کرد، شک نکرد؟ کلی سوال و سوراخ توی این ماجرا پیدا میکردم. اگه خاله افتاده و ترولی شکسته، پس چرا من از خواب بیدار نشدم؟ مگه خاله نمیگفت من خواب بودم. یعنی براش حتی سوال نشده بود؟ تازه چجوری صحنهی خوردنش به ترولی یادش میاومد درحالیکه اصلا اتفاق نیفتاده بود؟ یک جای کار میلنگید یا خاله اشتباه دیده بود یا من. تصمیم گرفتم هر طور شده ازش بپرسم. همین که خواستم دوباره دربارهی یاسمن سؤال کنم، خاله وسط حرفهاش یهو آه کشید و با همان حالت ذوقزده گفت: ـ شروین خاکبرسر، خر بشه همینو بگیره! من دیگه از خدا چی میخوام؟ چشمام گرد شد. خاله دوباره شروع کرده بود. اینبار بحث ازدواج پسرش با یاسمن! کلاً هر وقت خاله از یک دختری خوشش میاومد، شروین یهو میشد خر و گاو نفهمی که عرضه نداشت یک دختر خوب رو بپسنده و ازدواج کنه. شروین میشد پسر بده و خاله میشد مادر مظلومِ آرزو به دل. این بحث همیشگی خاله و شروین بود. نگاهی به صورت پرذوقش انداختم و توی دلم گفتم: «یکی نیست به خاله بگه شروین سایهی این دختر و با تیر میزنه، تو میخوای بندازیشون زیر یه سقف؟» تصور شروین و یاسمن زیر یک سقف خودش یک فاجعهی تمومعیار بود. شروین با اون اخلاق گند و قیافهی همیشه طلبکارش، احتمالاً روز اول با یاسمن سر جای کفشها دعواشون میشد. یاسمن هم با اون اخمهایی که دیروز ازش دیده بودم، قطعاً کم نمیآورد. آخرش یا یکیشون سر اون یکی رو میکوبید به دیوار، یا هر روز باید یکی میرفت وسط دعواشون میانجیگری میکرد! خاله همچنان با ذوق ادامه میداد: ـ دختره هم سر به زیره، هم کار داره، هم معلومه دلش پاکه. خدا بخواد ، شروین خر بشه، من از همین الان عروسدار شدم انگار! ـ خاله. ـ جونم؟ ـ هنوزم شروین اسم ازدواج که میاد، فرار میکنه. خاله با بیخیالی دستش رو تو هوا تکون داد. ـ پسرای این دوره همهشون همینن. تا اسم زن میاد، انگار میخوان بفرستنشون سربازی! از ذوق خاله برای عروسدار شدن، لبخند کمرنگی روی لبم نشست. بدون شک، اگه عروس دار میشد، پایه و همصحبت غیبتهای روزانهش جور بود. هر چند موضوع حلنشدهی دیشب اجازه نمیداد با حرفهای خاله همراهی کنم. ذهنم هنوز جای دیگهای گیر کرده بود. یاسمن... شاید جواب تموم سؤالهام دست اون بود. فقط کافی بود چند دقیقه باهاش حرف بزنم. شاید... چیزی که خاله فراموش کرده بود، یاسمن دیده بود. نگاهم دوباره روی پایهی شکستهی ترولی افتاد. اینبار، دیگه مطمئن بودم باید قبل از اینکه دوباره چیزی اتفاق بیفته، حقیقت دیشب رو پیدا کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 81 ارسال شده در 2 آذر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 آذر 《پارت ۴۹》 وسط حرفهای خاله و افکار شلوغپلوغی که توی سرم میچرخید، صدای باز شدن در باعث شد ناخودآگاه نگام سمتش بره. در آروم کنار رفت و خانمی با لباس خدمات بیمارستان وارد اتاق شد. ترولی فلزی بزرگی رو جلوی خودش میکشید؛ چندتا ظرف و بستهی کوچیک و بزرگ هم روی طبقههاش چیده بودن. از شکل و شمایل وسایل و ظرفهایی که روی ترولی گذاشته بودن، میشد حدس زد از بخش آشپزخونهی بیمارستان اومده. هنوز درست و حسابی نفهمیدم برای چی اومده که خاله با دیدن ترولی، انگار یک دفعه تو چشماش پرژکتور روشن کردن. لبخندش بزرگتر شد. از جاش پرید و با ذوق به طرفش رفت. ـ وای، چقدر گشنم بود! خوبه صبحونه رو آماده میدن دستت. آخه وقتی خودت میچینی اصلاً بهت مزه نمیده! مسئول بیچاره که اصلاً انتظار چنین استقبالی رو نداشت، همونطور دستش روی دستهی ترولی موند و با چشمای گرد شده، مات و مبهوت خاله رو نگاه کرد. منم از روی تخت نگاشون میکردم و لبخندم داشت کمکم در میاومد. خاله انگار نه انگار که طرف مقابلش یک کارمند بیمارستان بود و احتمالاً کلی اتاق دیگه برای صبحونه دادن داشت. خودش رو رسوند به ترولی و با کنجکاوی شروع کرد به وارسی بستهها. بعد رو به خانم مسئول صبحونه گفت: ـ بیمار ما فامیلیش راده، کدومش مال ماست؟ مسئول صبحونه یک نگاه به خاله و بعد یک نگاه به ترولی انداخت و خیلی ساده جواب داد. ـ فرقی نداره. همشون پک شده و آمادهست. همین که خاله فهمید صبحونهها از قبل کامل بستهبندی شدن، صورتش از خوشحالی باز شد. ـ وای، چه باحال! بدون اینکه منتظر بمونه مسئول صبحونه خودش پک رو بده دستش، دست دراز کرد و یک دونه برداشت. بعد هم شروع کرد به تعریف کردن خاطرهش. ـ میدونی، پسر من قبلاً یه بار افتاد رو تخت بیمارستان. خدا شاهده صبحونه آوردن، یه پیشدستی دادن دستم که توش فقط یه تیکه پنیر بود با یه کرهی کوچولو! خانمه طفلک با تعجب خاله رو نگاه میکرد. فکر کنم به عقلش شک کرد. خاله اما تازه گرم گرفته بود. کف دستش رو جلو برد و گفت: ـ نونشو بگو! نونش اندازهی کف دست بود! بچهی من ورزشکاره، حالا مریضم بود، مگه با اون سیر میشد؟! آدم صبحونه میخوره که جون بگیره، نه اینکه با دو لقمه دوباره ضعف کنه! زن بیچاره چند بار خواست چیزی بگه، ولی هر بار خاله جملهی جدیدی تحویلش میداد. من از روی تخت به صحنه نگاه میکردم و واقعاً نمیدونستم باید بخندم یا بهخاطر رفتار خاله خجالت بکشم. خاله افتاده بود رو دور حرف زدن؛ دست آزادش رو گذاشت گوشهی ترولی و وزنش رو انداخت روش. اون طفلک هم روش نمیشد حرف خاله رو قطع کنه و بگه کار داره. فقط یک لبخند زورکی گوشهی لبش نشونده بود و سر تکون میداد. خاله هنوز داشت خاطرات بیمارستان رفتن پسرش رو با جزئیات تعریف میکرد که یکدفعه چشمش به لیوانهای کنار بستهها افتاد. ابروهاش پرید بالا. ـ وا! چاییش کو؟ مسئول صبحونه یک جوری به خاله نگاه کرد که انگار توی دلش میگفت: «گرفتی مارو؟» ـ چای نداریم. خاله چند ثانیه ساکت موند. انگار جملهی «چای نداریم» یک جایی از مغزش رو به اتصال انداخته بود. بعد با اخم گفت: ـ نداریم؟! ـ نه. فقط هر کی بخواد بهش لیوان کاغذی چای میدیم. خاله دستش رو روی کمرش گذاشت. با اخمهایی که توی هم میرفت بهش نگاه کرد و گفت: ـ پس این همه ازتون تعریف کردم واسه چی؟! لیوان خالی میخوایم چیکار؟ لیوان کاغذی بخوریم؟ مسئول صبحونه با تعجب پلک زد. ـ ببخشید؟ خاله با همان جدیت ادامه داد. ـ دو ساعته دارم ازتون تعریف میکنم، الان میگی چای نداریم؟! پس ما چای از کجا بگیریم؟! نزدیک بود از خنده خفه بشم. خاله هنوز کوتاه نیومده بود. اگه بهش چای نمیدادن احتمالا کل بیمارستان رو میذاشت روی سرش یا خود مسئول توزیع رو تبدیل به چای میکرد. ـ مریض با گلوی خشک چطوری نون بخوره؟! آدم نون خشکو همینجوری بخوره که گلوش پاره میشه! مخصوصاً مریض! حالا یکی مثل این بچهی من که... با دست به من اشاره کرد. ـ صبحونه کلا نمیخوره، ولی بازم چای میخواد! خواستم بگم «من کی گفتم چای میخوام؟» اما ترجیح دادم سکوت کنم. اگه خاله به چیزی که میخواست نمیرسید احتمالا احتمالا من و چای میکرد. خانم مسئول که فهمیده بود اگر خاله رو به حال خودش بذاره، تا ظهر باید غرغرهای خاله رو بشنوه، سریع توضیح داد. ـ چای رو باید خود همراه بیمار بیاره. همه اینجا فلاکس میارن. ما فقط آب جوش میدیم. خاله هنوز اخم داشت. ـ آب جوش؟ ـ بله. ـ پولیه؟ خانم مسئول خیلی عادی جواب داد. ـ نه، رایگانه. انگار کلمهی «رایگان» طلسم خاصی داشت! اخمهای خاله همون لحظه باز شد. صورتش از این رو به اون رو شد و با محبت دستش رو روی شونهی خانمه کشید. ـ الهی خیر ببینی! چه بیمارستان خوبی دارین شما! مجهزه، مجهز! خانم مسئول لبخند نصفهنیمهای زد. خاله با ذوق پرسید: ـ این آبجوش که گفتی رایگانه، کجاست؟ ـ توی خود بیمارستان، سمت راست، انتهای حیاط. کنار ساختمون سرویس غذا یه شیر بزرگ گذاشتن، آب جوش از همون میاد. ـ آها! مرسی، ممنون عزیزم. خسته نباشی. خدا خیرت بده. و تموم! خاله حتی یک لحظه هم صبر نکرد. پک صبحونه رو که تموم این مدت توی دستش نگه داشته بود، گذاشت روی میز کوچیکه چسبیده به جلوی تخت و با سرعت از اتاق زد بیرون. من فقط مات رفتنش رو نگاه کردم. حتی فرصت نکردم بهش بگم: «خاله، فلاکس نداریم!» واقعاً نمیدونستم با دست خالی چطور میخواست آب جوش بیاره! خانم مسئول هم مثل من چند ثانیه به در بسته نگاه کرد. بعد نگاهش رو آورد سمت من. یک لبخند پر از تأسف زد؛ از اون لبخندهایی که انگار بدون حرف میگفت: «خدا بهت صبر بده با این همراهت.» بیخیالش شدم، شونهای بالا انداختم و گفتم: ـ خودمم نمیدونم باهاش چیکار کنم. از نگاه و رفتارش میشد فهمید خانم مهربونیه. خندهی کوتاهی کرد، دستش رو دوباره روی دستهی ترولی گذاشت و از اتاق بیرون رفت. در که پشت سرش بسته شد، سکوت دوباره روی اتاق نشست. اینبار اما سکوتش اذیتم نکرد. انگار تازه فرصت پیدا کردم چند دقیقه از همهچیز فاصله بگیرم. از حرفهای خاله، از یاسمن. از اتفاقات دیشب. از اون صدای لعنتی که هنوز ته گوشم میپیچید... حتی از مورزاخ. نگام رو سمت پنجره بردم. پردهها با باد ملایم صبح آروم تکون میخوردن و گوشههاشون هر چند ثانیه یک بار بالا میاومد و دوباره برمیگشت سر جاش. هوای خنک و تازه از پنجرهی باز داخل میاومد و بوی نمِ خیابون و برگهای خیس رو با خودش میآورد. یک نفس عمیق از این هوای آرامش بخش کشیدم. سلول به سلول تنم انگار آروم گرفت. صدای پرندهها از بیرون حالا واضحتر به گوش میرسید. برای چند لحظه فقط به صدای آواز و چهچهشون گوش دادم. حس عجیبی داشت... انگار دنیا بدون توجه به اتفاقات دیشب، طبق برنامهی خودش جلو میرفت. خورشید هم نسبت به نیم ساعت قبل خودش رو بیشتر نشون داده بود. نور طلاییرنگش روی لبهی پنجره و کف اتاق افتاده بود. با خودم فکر کردم: «پس خورشید خانم بالاخره کامل از خواب بیدار شده... دیگه اون گیجی اول صبحو نداره!» لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. صدای ماشینها هم کمکم بیشتر میشد. چندتا ماشین از خیابون رد میشدن، صدای بوقی از دور میاومد و گاهی صدای قدمهای آدمهایی که از پیادهرو میگذشتن، سکوت کوچه رو میشکست. مردم یکییکی از خواب بیدار شده بودن و برای شروع یه روز تازه از خونههاشون بیرون میاومدن؛ روزی که شاید برای بعضیهاشون هیچ فرقی با دیروز و فردا نداشت. یکی میرفت سر کار، یکی بچهش رو میبرد مدرسه. یکی احتمالاً عجله داشت خودش رو به اتوبوس برسونه و شاید هیچکدومشون خبر نداشتن چند متر اونطرفتر، پشت یکی از همین پنجرهها، دختری هنوز درگیر این بود که اتفاق دیشب واقعاً افتاده یا نه. چشمم خورد به آسمون آبی اول صبح؛ ابرهای سفید آروم و بیدغدغه بالای سرم حرکت میکردن، برخلاف تموم آشوبی که توی سرم میگذشت. چند ثانیه فقط خیرهش شدم. بعد خیلی آروم، طوری که انگار فقط خودم و خدا قرار بود بشنویم، زیر لب گفتم: ـ خدایا شکرت برای هرچی که دادی و هرچی که ندادی. چشمام رو چند لحظه بستم. شاید هنوز جواب خیلی از سؤالهام رو نداشتم. شاید دیشب چیزی رو دیده بودم که هیچکس جز خودم باورش نمیکرد. شاید حتی بخشی از حقیقت هنوز توی ذهنم قایم شده بود، اما با تموم این آشفتگی، با تموم ترسی که ته دلم جا خوش کرده بود، یک چیز رو خوب میفهمیدم... زنده موندم و تا وقتی زنده بودم، قرار نبود دست از پیدا کردن حقیقت بکشم. خیره به نقطهای نامعلوم گفتم: - من بردهی کسی نمیشم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری