نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 30 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر (ویرایش شده) «به نام خداوندِ قلبها؛ آن که عشق را ماندگارتر از مرگ آفرید» نام رمان: بانوی خون و جنون نام نویسنده: نرگس رحیم آبادی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، تخیلی، معمایی خلاصه رمان: شکوفه، دختری شیطون و کنجکاو است که بهخاطر کنجکاویاش پا به جنگلی میگذارد؛ جنگلی که سر و ته ندارد. با ورود به آن، اتفاقاتی برایش رقم میخورد و با کسانی روبهرو میشود که تا به حال در تمام عمرش ندیده است. اسیر دو قبیله میشود؛ دو قبیلهای که هر کدام خود را مالک او میدانند. *** دختری هستم با گذشتهای پر از رمز و راز؛ گذشتهای که دستی در آن ندارم و ناخواسته درگیرش شدهام. به واسطهی همین گذشتهی رمزآلود، مقابل کسانی قرار میگیرم که قدرت، تمام وجودشان را خلاصه میکند و مرا به راهی میکشانند که رفتنش با من است و بازگشتنم به دست سرنوشت. من درگیر بازی سرنوشت شدهام؛ بازیای که احساساتم را نشانه گرفت و همهچیز را زیر سؤال برد. عشق یا هوس؟! وابستگی یا دلبستگی؟! ترس یا...؟ مقدمه: مرد خطاب کردن هر شخصی جایز نیست؛ زیرا گاهی به بنبستِ اشخاصی میخوریم که بویی از مردانگی نبردهاند؛ تنها نام «مرد» را یدک میکشند و به مرد نبودنِ خود افتخار میکنند. من... زادهی دنیایی هستم که مردِ واقعی در آن نایاب شده است؛ دنیایی که در آن، از مردانِ واقعی تنها بهعنوان افسانهای در قصههای شبِ کودکان یاد میشود. حالا که بزرگ شدهام، با اشتیاق در جستوجوی مردِ واقعیِ قصههای شبم هستم و ایمان دارم که روزی او را خواهم یافت. مردی که تمام سالهای رشد و بالغ شدنم، شبها را با اشتیاقِ رسیدن به او به خواب رفتهام و روزها را به امیدِ یافتنش سپری کردهام. بزرگترین معمای زندگی من تنها یک سؤال است: «مردِ واقعیِ من کیست؟» تاپیک نقد رمان: ویرایش شده 28 آبان توسط روشـنـا 6 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,385 ارسال شده در 30 مهر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 30 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مهر (ویرایش شده) ( پارت ۱) به سختی نفس میکشید. گلوش از هجوم هوای سردی که میرفت توی دهنش میسوخت و همین باعث شده بود سینهش خسخس کنه. فریادهایی که تا چند دقیقه پیش کشیده بود، گلوی خشک و زخمیش رو بدتر کرده بود. دویدنِ طولانی با پاهای برهنه، علاوه بر زخم، درد و بیحسی رو هم به پاهاش هدیه داده بود و همهی اینا امونش رو بریده بودن. دقیق نمیدونست چقدر طول کشیده بود تا خودش رو به اینجا برسونه، اما مطمئن بود که حداقل یک ربع از فرارش از عمارت جنون میگذشت. جرئت نمیکرد حتی یه لحظه پشت سرش رو نگاه کنه. دلیل زیاد داشت، ولی مهمترینش ترس از تاریکی بود. دویدن توی جنگل، حتی وسط روز هم ترسناک بود؛ چه برسه به ساعت سهی نصف شب... ساعتی که انگار اوج بیدار شدن توهمات شیطانی بود. بین زوزههای بیپایان گرگهایی که گرسنگی و درندگیشون رو تو گوش مهتاب زوزه میکشیدن، فقط میدوید. هنوزم براش غیرقابل باور بود که بالاخره بعد از یه هفتهی سخت و طاقتفرسا تونسته بود از دست اون موجود روانپریش و وحشتناک فرار کنه و کیلومترها از اون عمارت سیاه و چندشآور، که دور تا دورش با گلهای گوشتخوار احاطه شده بود، فاصله بگیره. دلتنگ بود... اونقدر دلتنگ که تاریکی مطلق جنگل، هوهوی جغدهای شوم، خرناسِ حیوانات درنده و حتی جنبوجوش موجوداتی که زیر پاهاش میلولیدن، دیگه براش اهمیتی نداشت. فقط میدوید. به امید رسیدن به آبِ خنکِ وجودش؛ آبی که آتیش شعلهورِ دلش، آتیشی که از دلتنگی برای اون چشمهای سیاه و شبنما زبونه میکشید، رو خاموش کنه. زیبایی این جنگل عظیم، که جزو جنگلهای معروف و دیدنی شمال بود، حتی تو اون تاریکی هم خودش رو به رخ میکشید. درختهای تنومند و سربهفلککشیده، با برگهای سبزی که تازه جون گرفته بودن و قطرههای ریز بارون بهاری که روی شاخوبرگها میرقصیدن، منظرهای وهمآلود و تماشایی ساخته بودن. باد خنکی از بین درختها میگذشت و شاخهها رو آروم تکون میداد. صدای خشخش برگها با زوزههای بیپایان گرگها و هوهوی جغدهای شوم توی هم گره خورده بود و سکوت سنگین، جنگل رو ترسناکتر از همیشه میکرد. بیوقفه میدوید... اونقدر با عجله پا برمیداشت که صدای برخورد سنگهای ریز و درشت زیر پاهاش، تو دل جنگل میپیچید. ناگهان یکی از همون سنگها زیر پای بیجونش لغزید. همهچی تو یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد. تعادلش رو از دست داد و با شدت به سمت جلو پرت شد. غریزی دستهاش رو جلوی صورتش گرفت تا شاید از برخورد محکم با زمین جلوگیری کنه. انگار زمان از حرکت ایستاده بود... خودش رو میدید که با سرعت به سمت سنگهای تیز و ناهموار روی خاک خیس جنگل سقوط میکنه. جیغی از ته دلش کشید؛ صدای جیغش تو دل جنگل پیچید و سکوت سنگینش رو شکست. همون لحظه گرگها زوزه کشیدن، جغدهای شوم هراسون از روی شاخهها به پرواز دراومدن و چند حیوون وحشی از بین بوتهها با وحشت فرار کردن. لحظهی بعد... با شدت روی زمین افتاد. دستهاش روی خاک و علفهای خیس کشیده شد و سوزش زخمهاش نفسش رو برید. خوششانس بود که علفهای نرم، شدت برخورد رو کمتر کرده بودن؛ وگرنه پوست دستهاش بهراحتی پاره میشد. بالای ابرو و گونهی سمت راستش میسوخت. دردی که مثل آتیش، ذرهذره تا مغز استخونش نفوذ میکرد. اشک، بیاختیار از چشمهای بلوطیش سرازیر شد و هقهق گریهش تو دل اون جنگل بیانتها گم شد. قلبش دیوونهوار به سینهش میکوبید؛ اونقدر محکم که انگار هر لحظه میخواست قفسهی سینهش رو بشکافه و بیرون بزنه. از شدت درد به خودش میپیچید که ناگهان دو دست، آروم روی شونههاش نشست و جسم بیجونش رو به عقب کشید. قبل از اینکه فرصت واکنشی داشته باشه، تو آغوشی آشنا اسیر شد. آغوشی که بوی عطر «کرید اونتوس» میداد؛ همون رایحهی شیرین آناناس و سیب که با عطر لطیف گلها در هم آمیخته بود. عطری که خودش به مرد قدرتمند زندگیش هدیه داده بود؛ چون دوست داشت همیشه بوی میوه بده و با هر بار استشمامش، لبخند رو مهمون لبهاش کنه. پلکهاش لرزید، نفسش بند اومد. صدای بم، گرم و گیرای مرد آروم کنار گوشش پیچید: ـ شکوفه؟! بهار نارنجم، بگو که خودتی... بگو بیدارم؟. ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر (ویرایش شده) 《پارت ۲》 (*شکوفه*) «...شکوفه... بهار نارنجم... بگو که خودتی... بگو بیدارم...» با نفسنفس زدن از جام پریدم. دستم بیاختیار روی سینهم نشست. قلبم دیوونهوار میکوبید؛ انقدر محکم که انگار میخواست از بین استخونهای قفسهی سینهم بیرون بزنه. چند نفس عمیق کشیدم، اما هنوزم بوی خاک خیس، زوزههای بیپایان گرگها و سرمای استخونسوز اون جنگل لعنتی دور سرم میچرخید. دستم رو روی صورتم کشیدم و با کلافگی زیر لب غر زدم: ـ لعنت به این کابوسای سریالی و... صاحب اون صدای لعنتی! هر شب... دقیقاً هر شب... همون جنگل. همون فرار. همون آغوش و همون صدای مردی که حتی یک بار هم صورتش رو ندیده بودم؛ اما صداش، عجیبتر از هر چیزی، تو ذهنم حک شده بود. نگاهم هراسون دور اتاق چرخید. دیوارهای سفید، کتابخونهی چوبی کنار پنجره، پردهی کرم استخونی رنگی که با نسیم آروم صبح تکون میخورد. همهچی سر جاش بود. _ فقط یه خواب بود. زیر لب زمزمه کردم، اما خودمم حرفم رو باور نداشتم. آخه کدوم خواب انقدر واقعی میشه که هنوز بوی خاک خیسش توی نفسات مونده باشه؟ با پشت دست، عرق سردی که روی پیشونیم نشسته بود رو پاک کردم و از روی تخت پایین اومدم. کف پاهای برهنهم با پارکتهای خنک اتاق برخورد کرد و لرز ریزی تا ستون فقراتم دوی بیاختیار جلوی آینهی قدیِ کنار در ایستادم. چند تار موی خرمایی، به خاطر عرق، دور صورتم چسبیده بود و چشمهای بلوطیم هنوز از کابوس دقایقی پیش برق عجیبی میزد. مثل همیشه، نگاهم روی دماغم ثابت موند. ـ دست سازندش درد نکنه... جا داشت واسهی ادامه دادنش یه کم بیشتر وقت بذاره! پفیلا انگار ته دماغم کاشتن. با گفتن اون جمله، خودم خندم گرفت. همین که لبخند روی لبم نشست، حس کردم کمکم از حال و هوای اون خواب لعنتی فاصله میگیرم. صدای مامان از بیرون اتاق، رشتهی افکارم رو پاره کرد. ـ شکوفه! بیدار شدی؟ زود بیا بیرون، مهمونا هر لحظه میرسن. همین یک جمله کافی بود تا یادم بیاد امروز جمعهست؛ یعنی روز شلوغ خونهی ما. روز دورهمیهای همیشگی. روز اومدن خاله و بچههاش. لبخندم این بار واقعیتر شد. هرچقدر خوابم ترسناک بود، میدونستم بیرون از اتاق، بوی چای تازهدم، صدای غر زدنهای بابا، شوخیهای خاله و گرمای یه دورهمی خانوادگی در انتظارم بود. اون موقع هنوز نمیدونستم صبحی که با یک کابوس از خواب پریدم، قراره شروع کابوسی باشه که دیگه هیچوقت ازش بیدار نمیشدم. ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر (ویرایش شده) 《پارت ۳》 با آخرین نگاه به آینه، یک نفس عمیق کشیدم و از اتاق بیرون زدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که بوی نون داغ و تخممرغ محلی توی بینیم پیچید. انگار عطر صبحونه، از آشپزخونه رد شده بود و توی همهی خونه پرسه میزد. چشمهام رو بستم و لبخند زدم. ـ فقط مامان میتونه ساعت شیش صبح بیدار شه، بره نون داغ بگیره و بعدم صبحونهای درست کنه که آدم دلش نخواد از سر سفره پاشه. همینطور که سمت هال میرفتم، صدای جلز و ولز تخممرغها از توی تابه میاومد و قلقل آروم کتری با عطر چای تازهدم قاطی میشد. صدای برخورد قاشق با استکان هم، هر از گاهی سکوت دلنشین صبح رو میشکست و بیشتر از قبل حس خونه رو زنده میکرد. از کنار آشپزخونه رد شدم که صدای آشنای بابا توی گوشم پیچید. ـ ناهید جان، اون کتاب آبی منو دیدی؟ همونی که دیشب تا نصف شب دنبالش میگشتم؟ مامان، در حالی که تخممرغهای محلی رو توی تابه برمیگردوند، بدون اینکه سرش رو برگردونه گفت: ـ آرمان جان، بال که درنیاورده! آخرین بار روی میز کارت بود. اگه مثل همیشه زیر پنجتا کتاب دیگه دفنش نکرده باشی، هنوزم همونجاست. خندهم گرفت. بابا استاد فلسفه بود؛ ولی پیدا کردن وسایل خودش، انگار بزرگترین مسئلهی فلسفی دنیا بود. چند قدم دیگه برداشتم و وارد هال شدم. نور ملایم صبح از پنجرههای هال روی فرش نفوذ کرده بود و فضای خونه رو دلبازتر از همیشه کرده بود. پنجره نیمهباز بود و نسیم خنک بهاری، پردهی نازک رو آروم تکون میداد. سفرهی گلدار وسط هال پهن شده بود و کنار پنیر، گردو، خامه، مربای بهارنارنج و نون داغ، بخار آرومی از استکانهای کمرباریک چای بالا میرفت. مامان، با تیشرت گیپور آبیِ کاربنی و موهایی که بیحوصله پشت سرش بسته بود، بین اجاق گاز و سفره در رفتوآمد بود. با همون ظاهر ساده هم خوب بلد بود برای آرمان جانِش دلبری کنه. همین که چشمش بهم افتاد، اخماش رفت تو هم. ـ وای خدا... باز با تاپ و شلوارک اومدی پایین؟ بیاراده از خستگی یک خمیازه بلندی کشیدم. ـ چقدر سخت میگیری مادر من! هنوز که نیومدن. مگه وزیر میخواد بیاد که اینهمه جنبوجوش داری؟ از شیرمرغ تا جون آدمیزاد چیدی تو سفره! مامان قاشق چوبی رو سمتم گرفت و با خندهای که سعی میکرد پنهونش کنه گفت: ـ نه، وزیر نمیاد... خالهت داره میاد. با شیطنت لبخند زدم. ـ بله دیگه... خواهر جانِش داره میاد، قوم خودش میاد! معلومه باید پذیرایی سلطنتی باشه. بابا که بالاخره کتاب گمشدهش رو پیدا کرده بود، از پشت عینکش نگاهم کرد و خندید. ـ پدرسوختهی زبونباز! الان جانبداری میکنی، مامانت ناراحت میشه. اون وقت هم تو گشنه میمونی، هم من! بعد رو به مامان گفت: ـ ولش کن ناهید جان... هنوز صبحونه نخورده. این دختر تا با یکی کلکل نکنه، صبحونه از گلوی خودش پایین نمیره. همیشه همین بود. مامان ستون نظم خونه بود، بابا پناه آرامش خونه و من... دقیقاً وسط این دو نفر زندگی میکردم. کنار سفره روی زمین نشستم. هنوز کسی حواسش به من نبود. یواشکی یه لقمه نون داغ کندم، نوک انگشتم رو به مربای بهارنارنج زدم و قبل از اینکه مامان ببینه، سریع گذاشتم دهنم. ـ شکوفه! با صدای آروم، ولی جدی مامان، با قیافهای مظلوم سرم رو بلند کردم. ـ جونم؟ مامان با نگاهش فهموند که حرکت شیطنتآمیزم رو دیده، اما چیزی نگفت. فقط سرش رو تکون داد و با لبخند ریزی که گوشهی لبش نشست، ادامه داد: ـ دوباره اون خوابو دیدی؟ لقمه توی گلوم گیر کرد. دستم وسط راه خشک شد. آروم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم. ـ از کجا فهمیدی؟ این بار قاشق رو کنار گذاشت و کامل برگشت سمتم. نگرانی از نگاهش پیدا بود. ـ چون هر وقت اون خوابو میبینی، اونقدر عرق میکنی که تا صبح تموم تنت عرقسوز میشه. صبح که بیدار میشی، پوستت از بس سرخ شده، انگار تب کردی. بیاختیار دستم رو روی گردنم کشیدم؛ هنوزم داغ بود. لبخندم آروم محو شد. نمیدونستم باید بخندم یا از اینکه حتی مامان هم متوجه تکرار اون کابوس شده، بترسم. مامان که سکوتم رو دید، دستهاش رو با دستمال خشک کرد و گفت: ـ شکوفه، بیخیال... بدو برو لباساتو عوض کن، یه دوش سریع هم بگیر. تنت عرقسوز شده، کهیر نزنی. ـ چشم. آروم از جام بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم؛ در حالی که هنوز صدای اون مرد، مثل یه نجوا، گوشهای از ذهنم تکرار میشد. «...بگو بیدارم...» همون لحظه صدای زنگ خونه، رشتهی افکارم رو پاره کرد. از فکر اون صدا بیرون اومدم و زیر لب غر زدم: ـ ای داد... دیدی چیشد؟ انقدر درگیر اون یاروی تو خوابم شدم که مهمونا رسیدن، من هنوز نرفتم حموم! سریع برگشتم سمت اتاق، حولهم رو از توی کمد برداشتم و مثل اسب رمکرده دویدم طرف حموم. ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر (ویرایش شده) 《پارت ۴》 ══════ ❦ ══════ از حموم که اومدم بیرون، موهام رو همونطور نمدار بستم و بعد از پوشیدن لباس، رفتم سمت هال. همه دور سفره روی زمین نشسته بودن. معلوم بود تو همین مدت، بحث حسابی گل انداخته بود. بخار چای از استکانهای کمرباریک بالا میرفت، بوی نون داغ و تخممرغ محلی هنوز توی خونه پیچیده بود و صدای قاشقهایی که به نعلبکی میخورد، بین خندهها گم میشد. هنوز کامل وارد هال نشده بودم که اولین نفر، طبق معمول، شروین بود که متوجه حضورم شد. نگاهی از سر تا پام انداخت، گوشهی لبش کج شد و گفت: ـ بهبه... بهار اومد، با خودش شکوفه هم آورد... فقط این یکی زیادی آفتاب خورده، گیلاس شده! چند جفت چشم همزمان سمتم چرخید. چشمغرهای بهش رفتم. ـ صبح بهخیر به تو هم. بیخیال شونهای بالا انداخت. ـ صبح که بخیر بود... تا وقتی گیلاس خانوم تشریف نیاورده بود. بابا خندهش گرفت. استکان چای رو آروم روی نعلبکی گذاشت که از خنده از دستش نریزه. رو به شروین گفت: ـ شروین، ولکن نیستیها! با اخم مصنوعی کنار سفره نشستم. ـ خیلی خندیدیم... تموم شد؟ شروین فقط لبخند کمرنگی زد، یک تیکه نون کند و با خونسردی گفت: ـ نه... تازه داشتم گرم میشدم. همین موقع خاله نهال از جاش بلند شد، بغلم کرد و مثل همیشه کف دستش رو روی گونههام کشید. ـ الهی قربون صورت گلانداختت برم... ببین چه ناز شدی. بعد با ذوق ادامه داد: ـ قربونت برم، هر بار میبینمت از دفعهی قبل قرمزتر میشی. مامان آهی کشید و استکان چای رو جلوی خاله گذاشت. ـ ای خواهر... بچهم آب شده از بس این خوابای عجیب و غریبو میبینه. هر بار از خواب بیدار میشه، صورت و گردنش اینجوری سرخ میشه. موندم دیگه چیکار کنم. شروین یک دستمال کاغذی از روی سفره برداشت و با همون قیافهی جدیش گفت: ـ اجازه هست یه آزمایش کنم؟ با شک نگاهش کردم. ـ باز چی تو سرت میگذره؟ دستمال رو جلوی صورتم تکون داد. ـ فقط میخوام ببینم رنگش قرمز میشه یا نه. بابا دوباره خندید. شروینا آروم با آرنج زد به بازوی برادرش. ـ بس کن دیگه... دو دقیقهست بینوا اومده. شروین بیتفاوت گفت: ـ من که کاری نکردم، دارم آزمایش میکنم. خاله نهال با اخم ساختگی گفت: ـ شروین، اون دهنتو ببند پسر! همین الان دست کشیدم رو صورتش. دستم رنگی نشد. مگه نمیبینی؟ این رنگ خودِ صورتشه. با خنده گفتم: ـ خاله جون، ولش کن. این اگه یه روز متلک نگه، شب خوابش نمیبره. شروین این بار نگاهم کرد و لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ آره... اون روز باید نگران من باشی. زیر لب غر زدم. ـ کاش یه روز از خجالت این زبونت دربیام. بدون اینکه حتی سرش رو بلند کنه، یک لقمه گرفت و گفت: ـ اول صبحونهتو بخور... بعد برو به التماس و دعا بیفت برای مقابله با من. با شیطنت شونهای بالا انداختم. ـ من که صبحونهمو خوردم. این بار سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد. ـ تو؟ سحرخیز شدی؟ تا دیروز که تا لنگ ظهر میخوابیدی! لبخندم آروم محو شد. ـ تو که یه ماه سفر بودی، خبر نداری... از وقتی این بدخوابیا دوباره شروع شده، صبحا دیگه خواب به چشمم نمیاد. شروین لقمهش رو آروم جوید. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. کمکم لبخند از روی صورتش محو شد. نگاهش بین من، مامان و خاله چرخید و با لحنی که دیگه هیچ اثری از شوخی توش نبود، گفت: ـ دقت کردین... هر سال، هر وقت پاییز میشه، خوابای شکوفه هم شروع میشه؟ دستم بیاختیار روی استکان چای خشک شد. بابا آروم نگاهش رو از شروین گرفت و به من دوخت. مامان نفس عمیقی کشید. خاله نهال لبخندی که روی لبش مونده بود، کمکم رنگ باخت. حتی شروینا هم چیزی نگفت. فقط صدای قلقل آروم کتری بود که توی سکوت خونه میپیچید و بخار چای، بیصدا از استکانها بالا میرفت. انگار همون یک جمله، تموم گرمای خونه رو با خودش برده بود. 《پارت ۵》 خاله نهال بالاخره سکوت رو شکست. لبخند آرومی زد و گفت: ـ وای شروین... خوابه دیگه مادر. از قدیم گفتن خوابِ زن چپه. انقدر بزرگش نکن. شروینا که تا اون لحظه آروم چایش رو هم میزد، استکانش رو روی نعلبکی گذاشت و با همون لحن همیشگی و آرومش گفت: ـ مامان جان... در اصل «خوابِ ظن» درسته، نه «خواب زن». منظورش خوابیه که از روی شک و گمان باشه؛ خوابی که تعبیر مشخصی نداره. کمکم بین مردم شده خواب زن. خاله نهال با تعجب ابروهاش رو بالا رفت. ـ اِ... یعنی من این همه سال اشتباه میگفتم؟ شروینا لبخند محوی زد. ـ فقط شما نیستین، خیلیها همین اشتباهو میکنن. شروین که تا اون لحظه بیحرف، یک تیکه نون بین انگشتهاش گرفته بود، آروم گفت: ـ حرف شروینا درسته. همه نگاهمون سمتش چرخید. یک لحظه مکث کرد و ادامه داد: ـ خیلی از خوابا طبیعیان؛ از استرس، خستگی، تب یا آشفتگی ذهن به وجود میان. آدم یه کابوس میبینه و تموم میشه... چشمهاش رو به من دوخت. ـ ولی خواب شکوفه فرق داره. نفس عمیقی کشید. ـ سه ساله... درست از شروع پاییز تا آخرین روزش، هر شب، بدون حتی یه شب وقفه، دقیقاً همون خواب تکرار میشه. صدای آرومش، سنگینی عجیبی داشت. ـ یه جای این ماجرا برای من درست جور درنمیاد. مامان بیاختیار آه کشید و رو به خاله گفت: ـ خواهر... بچهها راست میگن. آخه مگه میشه؟ مردم هر شب چندتا خواب میبینن، صبح که بیدار میشن نصفش یادشون نیست. اون وقت دختر من سه ساله، مو به مو، هر شب همون خواب لعنتی رو میبینه. بابا آروم عینکش رو از روی چشمش برداشت، با گوشهی دستمال شیشههاشو پاک کرد و با همون صدای همیشگی و مطمئنش گفت: ـ خانم... حتماً حکمتی توشه. اینقدر سخت نگیرین و دخترمو بیشتر از این نترسونین. لبخند زورکی زدم تا حال و هوای جمع عوض بشه. ـ قربون بابام برم... فقط اون به فکر منه. شماها انگار جلسه گذاشتین که امروز منو از خوابم بترسونین! بیاین دیگه، بحثو عوض کنیم. امروز دور هم جمع شدیم، یه کمم بخندیم. شروین نگاهش رو ازم برنداشت. ـ برای خودت میگم، شکوفه... اینبار خبری از شوخی همیشگیش نبود. ـ تا دنبال علت نگردی، چارهای هم پیدا نمیکنی. اصلاً دکتر رفتی؟ کلافه دستم رو بین موهام کشیدم. ـ رفتم، برادر من... هر دری رو زدم. روانشناس، روانپزشک، متخصص مغز و اعصاب، مشاور، امآرآی، آزمایش، چکاپ کامل. هر بار یه اسم جدید گذاشتن روی مشکلم؛ اضطراب، استرس، اختلال خواب، هر چیزی، جز همونی که واقعاً دنبالش بودم. مامان با ناراحتی سرش رو تکون داد. ـ بچهمو انقدر قرص شیمیایی دادن که آخرش معدهدرد گرفت. هر روز یه مشت قرص میخورد ولی نه خوابش بهتر شد، نه حالش. آخرشم خودش همشونو جمع کرد، ریخت دور و گفت دیگه لب بهشون نمیزنه. نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند. ـ از اون روز به بعد، فقط هر شب میشینم بالای سرش... شاید یه شب این کابوس تموم بشه. گلوم بیاختیار خشک شد. هیچ جوابی نداشتم. بابا آروم دستش رو روی دست مامان گذاشت. هیچکس چیزی نگفت. فقط صدای قلقل آروم کتری بود که توی خونه میپیچید و بخار چای، بیصدا از استکانها بالا میرفت. شروین نگاهش هنوز روی من بود؛ انگار ذهنش دنبال تیکهای از یک پازل گمشده میگشت و من، برای اولین بار، با خودم فکر کردم... نکنه واقعاً این خواب، یک کابوس معمولی نباشه؟ ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر (ویرایش شده) 《پارت ۶》 شروین که انگار خودش هم فهمیده بود بحث زیادی جدی شده، دستهاش رو به هم کوبید و با لبخند گفت: ـ باشه... بعداً براش یه فکری میکنیم. امروز فقط اومدیم دور هم خوش باشیم. نگاهش بین همه چرخید و آخر روی من ثابت موند. ـ حالا... با کباب مخصوص شروین چطورین؟ پایهاین؟ بابا بدون اینکه حتی یک ثانیه فکر کنه، اولین نفر دستش رو بالا برد. ـ من که از همین الان پایهم! همه خندیدن. شروینا با همون لبخند آروم همیشگی رو به بابا گفت: ـ عمو، انگار از قبل تو دلتون مونده بود کباب بخورین. بابا استکان سوم چایش رو روی سفره گذاشت و با ذوق گفت: ـ عموجان، روز تعطیل باشه، همهی خانواده دور هم جمع باشن، بعد برنج بخوریم؟ من عاشق کبابم... اونم کبابِ شروینپز! مامان با خنده سرش رو تکون داد. ـ اِ... رو نکرده بودی انقدر شکمویی؟ خاله ریز خندید و گفت: ـ آبجی، بعد از این همه سال زندگی هنوز شوهرتو نشناختی؟ مامان شونهای بالا انداخت. ـ خواهر، این مردا هربار یه روی جدید از خودشون نشون میدن. خیلی آبزیرکاهن. بابا با قیافهای حقبهجانب دستش رو روی سینهش گذاشت. ـ عه... داشتیم دلبر؟ آبزیرکاه اونم من؟ صدای خنده دوباره توی خونه پیچید. برای اولین بار از وقتی بیدار شده بودم، حس کردم اون کابوس لعنتی چند قدم از ذهنم فاصله گرفته بود. انگار خندههای این خونه بلد بودن هر غمی رو، هرچند موقت، گوشهای پنهون کنن. شروین فرصت رو غنیمت شمرد و نگاهم کرد. ـ نظر تو چیه همشیره؟ امروز کباب مخصوص خودمو برات بزنم، بلکه یه کم این بدخوابیات جبران بشه. اخم الکی کردم و دست به سینه ایستادم. ـ همشیره و کوفت! مگه زمان قدیمه؟ آبجی بگو، خواهر بگو... این همشیره چیه هی میگی؟ همه منتظر جوابش شدن. شروین با همون قیافهی مرموز همیشگی گفت: ـ آبجی یکم لاتیه، به پرستیژ من نمیخوره. بعد با سر به شروینا اشاره کرد. ـ اون دختری که اونجا نشسته، خواهر اصلیمه. انگشتش رو به سمتم گرفت. ـ ولی تو سهم شیر منو دزدیدی، شدی همشیره. یک لحظه مات نگاهش کردم، بعد از جام پریدم. ـ دزد عمته! شروین بدون اینکه حتی پلک بزنه، یک تیکه نون کند، لقمهای برای خودش گرفت و با خونسردی گفت: ـ عمه ندارم... قبل از اینکه بگی خالته، یادت بیاد مامانت خالهی منه! بابا همون لحظه که جرعهای از چایش خورده بود، از شدت خنده چای توی گلوش پرید و پشت سر هم سرفه کرد. مامان چشمهاش گرد شده بود. شروینا لبخندش رو پشت استکانش قایم کرده بود. خاله هم از خجالت گونههاش گل انداخته بود. با حرص گفتم: ـ خسیس! یه ذره خاله از شیرش به من داد، هنوز بعد از این همه سال هر بار به روم میاری؟ شروین شونهای بالا انداخت. ـ واقعیت اینه که تو، اون شکمت از بچگی سیرمونی نداشت؛ سهم منم خوردی. ـ اِی بیادب! خندهی کوتاهی کرد و ادامه داد: ـ رقیبم با اینکه دختر بود، کم نمیخورد. از همون موقع تقسیم کردن سهممو یاد گرفتم. از اولم که قل داشتم، سهم اون یکی سینه مال شروینا بود؛ ولی خانم شیر مادر دوست نداشت، با شیرخشک بزرگ شد... آخرشم سهم من افتاد دست تو! چشمهام از تعجب گرد شد. ـ یعنی هنوز بعد از بیست و دو سال داری عزای اون شیر رو میگیری؟ ـ معلومه! حق گرفتنیه، فراموشکردنی نیست. همه دوباره زدند زیر خنده. شروین با شیطنت ادامه داد: ـ البته خدا بیشترش کنه... به جای یه خواهر، دوتا خواهر دارم. لقمه توی گلوی خاله پرید و شروع کرد به سرفه کردن. بابا خندهش گرفت، دستش رو آروم روی شونهی شروین زد و گفت: ـ شروین، زشته... مادرتو اذیت نکن. شروین بیخیال شونهای بالا انداخت. ـ عمو، بد میگم مگه؟ بالاخره ما هم ازدواج میکنیم. مامانم از الان باید به فکر شوهر باشه. خدا بیامرزه بابا شهابو، ولی کم نیست هفت ساله مامان مجرد مونده. ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 31 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مهر (ویرایش شده) 《پارت ۷》 صورت خاله از خجالت سرختر شد. قبل از اینکه کسی چیزی بگه، شروین سریع نگاهم کرد و با همون لبخند شیطنتآمیزش گفت: ـ حالا از این به بعد صدات کنم خواهر رضاعی یا خواهر شیری؟ یک لحظه مکث کرد و بعد یهو زد زیر خنده. ـ البته اگه فقط بگم "شیری"، ملت فکر میکنن منظورم اون شیریِ معتاد محلّهست! همه دوباره خندیدن. مامان با یک خندهی پرحرص سرش رو تکون داد. ـ شروین! خدا نکشتت... آخر اون زبونت یه روز کار دستت میده. از اینور بچهی منو حرص میدی، از اونور خواهرمو جِز میدی! خاله که هنوز گونههاش سرخ بود، آروم کوبید پشت سر شروین. ـ دفعهی آخرت باشه از این حرفا میزنی! حرف شوهر واسه من میزنی؟ عرضه داری خودت زن بگیر، بعد واسه من نسخه بپیچ! شروین دستش رو روی سرش کشید و با خنده گفت: ـ دختر کجا بود مادر من؟ همه پرتوقع شدن! بعد دوباره نگاهم کرد. ـ اگه سهم شیرمو به شکوفه نداده بودی، الان خواهرم نبود... شاید الان داشتی برام آستین بالا میزدی! چشمهام از تعجب گرد شد. ـ ببند دهنتو! شروین از خنده ریسه رفت. ـ اگه خواهرم نبودی، شک نکن مثل فیلما عاشقم میشدی! یک بالشتک مبل از کنارم برداشتم و با تموم زورم پرت کردم سمتش. ـ خوابشو ببینی! بالشتک رو راحت تو هوا گرفت و با خنده گفت: ـ دیدی؟ هنوز هیچی نشده داری ناز میکنی! ـ ناز؟! الان خودم خفت میکنم! از جام بلند شدم که خودم رو برسونم بهش. شروین هم سریع با من از سر سفره بلند شد و با خنده چند قدم عقب رفت. ـ یا خدا... کمک! خواهر رضاعیم وحشی شد! همه از خنده رودهبُر شده بودن. بابا با خنده دستش رو بالا آورد. ـ شما دوتا آشتی میکنین یا کبابو کنسل کنیم؟ همونجا وایسادم و با اخم الکی گفتم: ـ بابا، اول اینو گوش مالی بدم، بعد دربارهی کباب تصمیم بگیریم! شروینا که تا اون لحظه فقط با لبخند نگاهمون میکرد، آروم گفت: ـ به نظر من، مجازاتش این باشه که خودش کباب و تنهایی درست کنه و همه هم ازش ایراد بگیریم. شروین با ناباوری به خواهرش نگاه کرد. ـ ای بابا... تو هم علیه من کودتا کردی؟ شروینا خیلی خونسرد جرعهای از چایش خورد. ـ عدالت، عدالتِ دیگه. صدای خندهی همه دوباره توی خونه پیچید. من هم خندیدم... اونقدر که برای چند دقیقه همهی فکر و خیالای تلخ از سرم بیرون رفت. اما ته ذهنم، جایی دور از این همه خنده و شوخی، هنوز صدای اون مرد آروم زمزمه میکرد. «...بگو بیدارم...» لبخند هنوز روی لبم بود، اما ته دلم میدونستم شب که برسه، دوباره به همون جنگل برمیگردم. ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 1 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۸》 جمعه برخلاف چیزی که از اول صبح فکر میکردم، خوب گذشت. شروین طبق قولی که داده بود، خودش مسئول کباب شد؛ البته بیشتر از اینکه کباب درست کنه، دود توی حلقمون کرد. بابا از همون اول بالای سرش وایستاده بود و غر میزد. ـ پسر، گفتم کباب درست کن، نگفتم که کل حیاطو غرق دود کن! شروین هم بادبزن پلاستیکی رو با قیافهی حقبهجانب تکون داد و گفت: ـ اوستا... اینا فوتِ کوزهگریه! بابا خندهش گرفت و سرش رو تکون داد. ـ فوت کوزهگری پیشکش، حواست و جمع کن حداقل گوشتا نسوزن... میدونم آخرش گشنه میمونیم. از لحن درمونده بابا همه زدیم زیر خنده. بعد از کلی شوخی و کلکل، کباب آماده شد و همه دور سفره نشستیم. همهمون از کباب شروین ایراد گرفتیم، ولی آخرش حتی یک سیخ هم باقی نموند. انصافا به جز بوی غلیظ دودی که میداد، کبابش خیلی خوشمزه بود. برای چند ساعت، اون خواب لعنتی حتی یک بار هم خودش رو بهم یادآوری نکرد. خندیدم، شوخی کردم، با شروین کل انداختم و برای اولین بار بعد از مدتها، حس کردم شاید هنوز زندگی اونقدرها هم باهام دشمن نیست. بعدازظهر، کمکم وقت رفتن خاله و بچهها شد. خاله موقع خداحافظی جلوی در محکم بغلم کرد و گفت: ـ مواظب خودت باش عزیز خاله. به چشمای قیرگونش که همیشه با دیدنم پر از محبت میشد لبخند زدم. ـ شما هم همینطور خاله نهال. بازم بیاید خیلی خوش گذشت. خاله با محبت دستی به سرم کشید و گفت: - قربون محبتت برم خاله... شروین اگه سفرکاری نره حتما میایم. شروین هم طبق معمول موقع خداحافظی بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید. خم شد کنار گوشم و آروم گفت: ـ دفعهی بعد خواستی بزنی، بالشتو محکمتر پرت کن! آرنجم رو کوبیدم تو پهلوش که از درد خم شد. ـ دفعهی بعد خودتو از پنجره پرت میکنم بیرون. با درد دو قدم عقب رفت و دستاش رو بالا برد با خنده گفت: ـ آبجی شیری از پنجره هم پرتم کنی نهایت میوفتم تو حیاط که اونم فاصله پنجره تا زمین یه متر بیشتر نیست بازم هیچیم نمیشه. از لحن تخس و بامزهش صدای خندهی همه تو حیاط پیچید. چند دقیقه بعد خداحافظی کردن و ماشینشون از جلوی خونه دور شد. صدای موتور ماشین، کمکم بین کوچه گم شد و با رفتنشون، انگار خونه هم شادیش رو از دست داد. چند لحظه همونجا کنار در سفید حیاط ایستادم. باد ملایمی توی حیاط وزید، دیدم پردههای خونه رو تکون میداد. بوی کباب هنوز توی حیاط مونده بود. لیوانهای نیمهخالی روی سفره جا مونده بودن. چند سیخ سوخته کنار منقل افتاده بود. زغالهای منقل هنوز قرمز بودن... همهچیز نشون میداد تا چند دقیقه پیش این خونه پر از خنده و تفریح بوده اما حالا سکوت، دوباره خونه رو بلعیده بود. غروب که از راه رسید، دلم دوباره آشوب شد. آسمون کمکم نارنجی شد، بعد سرخ... و آخرش، سیاهی آروم روی شهر نشست، همون لحظه بود که قلبم شروع کرد تندتر زدن. انگار با تاریک شدن هوا، اون کابوس هم کمکم بیدار میشد. بیاختیار کف دستام عرق کرد، گلوم خشک شد، نفسم سنگینتر از همیشه بالا میاومد تا چند دقیقه پیش همهچی خوب بود... اما حالا فقط یه چیز توی ذهنم میچرخید. امشب، دوباره باید بخوابم و دوباره... همون جنگل، همون مه، همون صدای مرد ناشناس. یک آه بلند کشیدم و خودم رو روی تخت پرت کردم. تخت زیر وزنم صدایی قیژی داد، ملافهی خاکستری زیرم کمی جمع شد. دستام رو روی صورتم کشیدم. دلم نمیخواست حتی چشمام رو ببندم. نفسم رو فوت کردم و به سقف خیره شدم. کاش امشب حداقل اون خواب رو نبینم. کاش بیبی پیشم بود تا مثل همیشه برام قصههای مرموز و قدیمی بگه. از اضطراب دلپیچه گرفتم. تو همون حالت چشمم خورد به ساعت. تیک تاک. همینطوری ساعت میگذشت. ساعت نه بود، شد ده، تیک تاک، شد ده و نیم، تیک تاک... تا به خودم اومدم دیدم غرق شدم تو خیالات و خیره به ساعت خشکم زده بود. همون موقع، چند ضربهی آروم به در خورد. ـ شکوفه؟ خوابیدی مامان؟ صدای مامان بود. ـ بیدارم مامان... بیا تو. در آروم باز شد و صدای نازک لولای در تو کل اتاق پیچید. مامان با یک لیوان بزرگ شیر گرم وارد اتاق شد و کنارم روی تخت نشست. شیر روی روی پاتختی گذاشت. چند لحظه به حالت خوابیدنم فقط نگاه کرد. بعد خیلی آروم دستش رو بین موهام خرماییم کشید. ـ قشنگم اگه بخوا... اصلا میخوای امشب پیشت بخوابم مامانی؟ شاید این دفعه دیگه اون خوابو نبینی. لبخند تلخی روی لبم نشست. چقدر مامانم تردید تو صداش موج میزد، میترسید بهم بر بخوره. ـ مامان... اون اوایلو یادت نیست؟ هرشب پیشم میخوابیدی، چند شب حتی خودم میاومدم اتاق تو و بابا میخوابیدم ولی دیدی که هیچ فرقی نکرد. با نشستن اخم روی صورتش فهمیدم بازم نگرانی تو دلش موج میزد. آخه هروقت نگران بود اخم میکرد. - وقتی خوابم میبره تا وقتی اون خواب تموم نشه، اصلاً نمیتونم بیدارشم، نه با صدا، نه با تکون دادن، نه با هیچ کاری. مامان آه بلندی کشید و دستش رو روی پیشونیش گذاشت. ـ یادمه... اون شبی که بابات بغلت کرد و آوردت توی هال، انقدر صدات زد و نگران بود که صداش گرفت. خودمم هی تکونت میدادم، هی صدات میزدم، چقدر گریه کردم ولی انگار هیچی حس نمیکردی. مامان با یادآوری اون زمان دوباره چشمهای مثل شبش از اشک برق زد و ادامه داد. - انگار اصلاً اینجا نبودی... دور از جونت فکر کردیم مردی. سرم رو پایین انداختم و خیره به ناخنهای یکی بلند و یکی کوتاهم گفتم. ـ واسه همینه میگم فایده نداره. فقط پیشم بمونی از نگرانی تو هم بد خواب میشی. چند لحظه سکوت بینمون نشست. مامان انگار با خودش کلنجار میرفت. آخرش آروم گفت: ـ راستی... یه چیزی میخواستم بهت بگم. سرم رو بلند کردم و خیره به چهرهی پر تردید مامان گفتم. ـ چی؟ حالت خوبه مامان؟ دستت چرا میلرزه؟ مامان با لبخند الکی گفت: ـ خوبم مامان جان چیزی نیست حتما قندم افتاده... اره میخواستم بگم یه زن هست که خیلیا میرن پیشش... میگن دعانویسه، طالع هم درمیاره. راست و دروغشو نمیدونم ولی خیلیا ازش تعریف میکنن. صورتش رو اورد نزدیکم و گفت: _ میگن با از ما بهترون در ارتباطه واسه همین چیزایی رو میدونه که ما آدما نمیدونیم شاید... شاید بتونه کمکت کنه. یه خندهی کوتاه و ناباورانه کردم و با تعجب روی تخت نشستم. ـ مامان... تو خودت این حرفها رو باور میکنی؟ دعانویسا همشون دو تا حرف قشنگ بلدن بزنن و سر مردم و کلاه بذارن. مامان با درماندگی نگام کرد و دستی روی موهام کشید. ـ نمیدونم. شاید حق با تو باشه ولی وقتی هیچ راهی جواب نداده چیکار کنیم؟ لبم رو کج کردم با ذهنی درگیر روی ملافهی تخت اشکال بیمعنی کشیدم و گفتم: ـ نکنه به جای اینکه خوابم خوب بشه، بدتر بشه؟ بعدشم پای جن و این چیزا هم به خونه باز بشه؟ بشه درد، رو درد. مامان چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد دستم رو بین دستاش گرفت و آروم فشار داد. ـ من فقط نمیخوام هر شب اینجوری عذاب بکشی. اگه یه درصد امید هم باشه، حتی اگه بعدش دردسر بشه دلم میخواد امتحانش کنم. نگاهش کردم. میشناختمش بهخاطر آرامش خانواده هرکاری میکرد و به همین دلیل بود که بهش نگفتم خواب دیشبم با خواب شبای قبل فرق داشت. ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 1 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۹》 میدونستم مامان این حرفها رو از روی اعتقاد نمیزنه بلکه از روی استیصاره. وقتی یک مادر ببینه دخترش هر شب جلوی چشمش ذرهذره آب میشه و هیچ کاری از دستش برنمیاد به هر ریسمونی چنگ میزنه. با صدای خستهم گفتم: ـ باشه مامان بذار فردا دربارهش فکر کنیم و نظر بابا رو هم بپرسیم... نباید سر این موضوع عجله کنیم. مامان از رو موافقت پلکهاش رو بست و سرش رو تکون داد در آخر پیشونیم رو بوسید و گفت: ـ شبت بخیر عزیزم... انشالله امشب کابوس نبینی. با لبخندی درمونده جواب دادم. ـ شب بخیر مامان. مامان به سمت در رفت و دستش روی دستگیره خشک شد. پشتش به من بود ولی میتونستم صدای نفسهای آشفتهش رو بشنوم. انگار تموم درموندگی و خستگیش رو روی دستگیره نقرهای در اتاقم خالی میکرد ولی آخرش تسلیم شد و بیرون رفت. در که بسته شد دوباره سکوت، همهی اتاق رو بلعید. نگاهم دوباره روی ساعت دیواری افتاد. تیک، تاک، تیک، تاک... صدای عقربهها انگار از همیشه بلندتر شده بود. هر ثانیهای که میگذشت بیشتر حس میکردم داشتم به همون کابوس لعنتی نزدیکتر میشدم. دست و پاهام کم کم داشت سِر میشد. دستام عرق سردی کرده بودن. چراغ اتاق هنوز روشن بود. نور سفیدش همهی اتاق رو روشن کرده بود، اما عجیب بود... با این حال، سرم هنوز پر از تاریکی اون جنگل بود. باد آرومی از پنجرهی نیمهباز میوزید و پردهی حریر رو تکون میداد. شاخههای درخت انگور توی کوچه بغلی، گاهی به شیشهی پنجره میخوردن. خش، خش، خش... صدایی که توی سکوت خونه، از هر فریادی ترسناکتر بود. برای اولینبار از اینکه بابا درخت انگور توی کوچه بغلی خونمون کاشته بود بدم اومد، حتی اگه کاشت اون درخت بهخاطر به دنیا اومدن من بود. الان توی این شب، درخت انگورم شده بود سوهان روحم. سعی کردم خودم رو سرگرم کنم تا ترس ازم دور بشه. دوباره روی تخت دراز کشیدم. گوشیم رو برداشتم و چند دقیقه بیهدف بین برنامهها چرخیدم. اینستا، تیک تاک، تلگرام... بیخودی میچرخیدم و از کلیپهاش هیچی نمیفهمیدم. میدیدم ولی حواسم اینجا نبود. بیخیال کلیپ دیدن شدم و یک آهنگ گذاشتم ولی حوصلم نمیکشید... صدای خواننده بیدلیل رو اعصابم بود پس خاموشش کردم. کتاب رمانم رو از کنار پاتختی برداشتم و باز کردم. دو خط خوندم ولی حتی نفهمیدم چی نوشته بود... ذهنم جای دیگهای سیر میکرد. همهش به ساعت نگاه میکردم. انگار بیدلیل منتظر بودم ساعت بگذره و اتفاقی بیوفته. زمان انگار باهام لج کرده بود. ده و نیم... یازده... یازده و ربع... یازده و چهل... هرچی بیشتر مقاومت میکردم، پلکهام سنگینتر میشدن. برای یک لحظه خستگی زیاد باعث شد از ته دل بخوام باور کنم شاید امشب فرق داشته باشه. شاید امشب، یک خواب معمولی ببینم. شاید اصلا خواب نبینم. چشمام روی هم میرفت و هی بازش میکردم ولی انگار ذهنم داشت خاموش میشد. چشمام تار میدید و کم کم دیگه زورم بهش نمیرسید. _خیلی خستم، خدایا بزار بخوا... تق... چشمام تا ته باز شد. عصبهای چشمام شروع به سوختن کرد. بدنم بیاختیار منقبض شد. صدا... از پشت پنجره اومده بود؟ سرم آروم به سمت پنجره چرخید. پرده هنوز با باد تکون میخورد. به ساعت نگاه کردم دوازده شده بود. دوباره برگشتم به طرف پنجره. چشمام رو ریز کردم و به تاریکی بیرون پنجره خیره شدم. همهجا سیاه بود. چیزی دیده نمیشد. از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. پردهی رقصان توی هوا رو آروم کنار زدم و خیره شدم به بیرون. نور تیرِ چراغ برق کوچه، فقط تا وسطای کوچه میرسید. اون طرفتر، همهچیز توی تاریکی گم شده بود. خواستم همه چی رو بندازم گردن بیخوابی و برگردم سمت تخت که یهو... به خدا قسم برای یک لحظه چیزی دیدم... یک سایه بین درختها ایستاده بود. قدبلند، بیحرکت... درست پشت درخت نارنج همسایه روبهرویی بود. نفسم توی سینهم حبس شد. حتی پلک زدن از یادم رفته بود. سوزش چشمام انقدر زیاد شده بود انگار تو چشمام آتیش روشن کرده بودن. فقط خیره موندم. قلبم اونقدر محکم میزد که حس میکردم صداش کل اتاق رو پر کرده بود. ناخوداگاه یک قدم از پنجره دور شدم. دستم لرزون از روی پنجره پایین اومد. سرمای شیشهی پنجره لرزی تو وجودم انداخت و تا مغز استخونم رفت. چشمام از سوزش زیاد پر از اشک شد. پلک زدم تا بهتر ببینم که... دیگه چیزی اونجا نبود. فقط شاخههای درخت بودن که با باد آروم تکون میخوردن. چند بار پشت سر هم پلک زدم. - نه... حتماً خیالاتی شدم. دستی روی چشمای داغم کشیدم. دستم از خیسی چشمام تر شد. - از بس به اون خواب فکر کردم، فکر کنم دیوونه شدم. خواستم پنجره رو ببندم که دوباره... - خش. این بار صدا از روی شیشه اومد. انگار چیزی خیلی آروم روش کشیده شده باشه؛ مثل صدای ناخن. از ترس موهای تنم سیخ شد و هول کردم. با عجله دستگیره رو گرفتم و محکم پنجره رو بستم. قفلکش رو انداختم و پرده رو کشیدم. انقدر با عجله اینکار رو کردم که صدای جر خوردن گوشهای از پرده رو شنیدم. از ترس رفتم عقب ولی انقدر شوکه و بی حس بودم که افتادم روی زمین. تمام بدنم میلرزید. با خودم زمزمه کردم: ـ داری دیوونه میشی شکوفه، هیچکس اون بیرون نیست. هیچکس. اما ته دلم، یک حس عجیب آروم نجوا میکرد. «یکی اونجاست...» ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 2 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۰》 از ترس، قدرت بلند شدنم نداشتم. خودم رو روی پارکتهای سفید کشیدم و عقبعقب رفتم تا به فرش شیش متری جلوی تختم رسیدم. با خستگی و استرسی که توی تنم مونده بود تکیه زدم به پایهی تخت. پاهام رو جمع کردم و زانوهام رو بغل کردم. با خستگی سرم رو روی زانوهام گذاشتم. چند دقیقه همون طوری نشستم. نفسم هنوز به حالت عادی برنگشته بود. خسته از توهمات شبونم سر بلند کردم و به ساعت دیواری گرد سفید روی دیوار نگاه کردم... بیرحمانه ثانیهها رو میشمرد. تاری چشمام از سردرد و خستگی، نمیذاشت ببینم ساعت دقیق چند شده بود. هر چند ثانیه، بیاختیار نگاهم دوباره سمت پنجره کشیده میشد؛ انگار منتظر بودم اون سایه، دوباره پیداش بشه و پرده رو کنار بزنه. ترسم از دیدن دوبارهش روی منطقم سایه انداخته بود؛ جوری که یادم رفته بود پنجره قفل بود و کسی نمیتونست بازش کنه به جز خودم. دقایق پشت هم میگذشت. خبری نبود، فقط تاریکی بود و صدای هوهوی آروم باد. انقدر به پرده اتاق زل زدم که گاهی فکر میکردم تکون میخورد ولی دوباره که نگاه میکردم همه چی ثابت و بیحرکت میشد. یک نفس عمیق کشیدم. کف دستم رو روی صورتم کشیدم و عرقهای سردی که از شوک و وحشت روی صورتم نشسته بود رو پاک کردم. ـ آروم باش شکوفه. همهش خیال بود. از بس به اون خواب فکر کردی، مغزتم داره باهات بازی میکنه. چند بار پشت سر هم همین جمله رو زیر لب تکرار کردم. انگار با هر بار گفتنش، میخواستم خودم رو قانع کنم. اما ته دلم... خودمم حرفام رو باور نداشتم. چشمام دور اتاق چرخید و نگاهم روی در اتاق ثابت موند. رگههای دودی رنگ در بدجور وسوسهم میکرد برم سمتش تا از این اتاق فرار کنم، اگه همین الان درو باز میکردم و آروم میرفتم اتاق مامان و بابا... مطمئن بودم بدون اینکه حتی یک سؤال بپرسن، راهم میدادن؛ درست مثل همون شبهای اول، همون شبهایی که بعد از هر کابوس، با چشمهای خیس از گریه میرفتم بینشون میخوابیدم. لبخند تلخی روی لبم نشست. نه... دیگه بیستودو سالم شده بود. دیگه اون دختر بچهی دهسالهای نبودم که نصف شب، از ترس هیولای توی کمدش، عروسکش رو بغل میکرد و میرفت پیش مامانش. تا همین الانشم به اندازهی کافی نگرانم بودن. هر شب تا صبح، با کوچکترین صدایی از خواب میپریدن تا مطمئن بشن هنوز سالم بودم و نفسم بالا میاومد. اگه دوباره میرفتم اتاقشون... فقط نگرانیشون بیشتر میشد. آخرش یک روز بالاخره با خودشون فکر میکردن... «شاید شکوفه واقعاً داره دیوونه میشه...» همین فکر، بیشتر از خود کابوس میترسوندم. سرم رو دوباره به تخت تکیه دادم و چشمام رو برای چند لحظه بستم. نه... باید خودم از پسش بربیام. همیشه که قرار نیست یکی کنارم باشه. خسته از ذهن درگیر و ترس دیوونهوار توی وجودم چشمام رو باز کردم. آروم از جام بلند شدم. نگاهم دور اتاق چرخید. اتاقی که از بچگی تا همین سه سال پیش، امنترین جای دنیا برام بود. به سمت پریز رفتم. بالاخره دل رو زدم به دریا و برق رو خاموش کردم. تاریکی اتاقم رو پر کرد. هر چند نور محو کوچه از پشت پردههای حریر کرم استخونیم به اتاق راه پیدا کرده بود و نمیذاشت ظلمات، کامل اتاقم رو ببلعه. برگشتم به تخت و دوباره دراز کشیدم. صدای تیک تاک یکنواخت ساعت، بیشتر از هر چیزی سکوت اتاق رو سنگین میکرد. چشمم خورد به گوشهی سمت راست اتاق، تاب ریلکسی مشکیم خیلی وقت بود که دیگه آروم تکون نمیخورد... درست از اول پاییز. چند کتاب نیمهخونده روی بالشتکهاش تلنبار شده بود؛ کتابهایی که همیشه قبل خواب میخوندم، اما حالا مدتها بود حتی یک صفحهشونم ورق نخورده بود. دلم نمیخواست بخوابم. فقط میخواستم با نگاه کردن به در و دیوار اتاق، خودم رو سرگرم کنم تا خوابم نبره. چشمم چرخید و روی میز آرایش سفیدم نشست. شیشههای روتین پوستی، کرمهای مرطوبکننده، ضدآفتاب، سرمها و عطر یارای کوچیکم، همونطور مرتب کنار هم چیده شده بودن؛ درست همونجایی که همیشه با وسواس میذاشتمشون اما چند روز بود حتی دست به هیچکدومشون نزده بودم... این بیخوابیها پوستم رو بیحال و کدر کرده بود. نور مهتاب از پشت پرده روی دیوار افتاده بود؛ همون دیواری که قاب عکسهای بچگیم سالها بود روش جا خوش کرده بودن. یک عکس با لباس صورتی، کنار کیک تولد پنجسالگیم داشتم، تنها عکسی که زود چاپ کرده بودنش و توی دوربینهای قدیمی نسوخته بود. یک لحظه دلم خواست برگردم همون دختر پنج سالهای بشم که تنها دغدغهش فوت کردن شمعهای کیکش بود. کنارش یک عکس دیگه بود که بابا من رو روی دوشش گذاشته بود و هردومون از ته دل میخندیدیم. اونجا رو یادم بود؛ نه سالم بود و رفته بودیم جنگل. پایینتر از اونا یک عکس هم کنار مامان و بابا داشتم؛ با موهای کوتاه و دندون شیریای که تازه افتاده بود. تنها عکسهایی که قاب کرده بودم و روی دیوار بودن. بیاختیار لبخند محوی روی لبم نشست. چقدر اون دختر کوچولو بیدغدغه بود. نه از خواب میترسید. نه از تاریکی. نه از فردا. نگاهم دوباره روی ساعت افتاد... ۱۲:۵۸ بامداد بود. پلکهام دیگه از شدت خستگی میسوخت. تمام بدنم درد میکرد. هرچقدر هم با خوابیدن میجنگیدم، دیگه زورم بهش نمیرسید. نمیدونم از ترس بود یا واقعا هوا سرد شده بود. زیر پتو خزیدم و پتو رو تا روی شونههام بالا کشیدم. چشمام هنوز به سقف دوخته شده بود. لبهام بیصدا تکون خورد. ـ فقط امشب... فقط امشب نذار دوباره اون خوابو ببینم. هنوز آخرین جملهی دعا روی لبم بود که پلکهام سنگین شد... بیخبر از اینکه اون طرف خواب، کسی منتظر رسیدنم بود. ویرایش شده 25 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 3 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۱》 همین که پلکام روی هم نشست. سرمای آشنایی، تموم وجودم رو توی خودش پیچید. گرمای اتاق و پتوی گلبافت هم نمیتونست جلوی ورود سرما رو تو تنم بگیره. نفسم سنگین شد. انگار یک نفر، آروم رو سینهم نشسته بود. فشار روی قفسهی سینهم لحظه به لحظه بیشتر میشد. تو همون مرز باریکِ خواب و بیداری، یک فکری از ذهنم گذشت.《 نکنه بختک روم افتاده 》 هر چقدر تقلا کردم، نتونستم چشمام رو باز کنم بدتر از اون، حتی نمیتونستم یک بند انگشتم رو هم تکون بدم. احساس میکردم نفس آخرم رو میکشم. تمام وجودم میلرزید ولی فقط از درون حسش میکردم، از بیرون بدنم ثابت و بیحرکت بود مثل یک جنازه. شروع کردم به داد زدن. صدای گریهها و فریادهام بلند بود ولی فقط خودم و اون بختک روم میشنیدیم. وزنش هر لحظه سنگینتر میشد. هیچکس صدام رو نمیشنید، اصلا کسی تو این فضای سیاه و خالی که توش بودم نبود که به دادم برسه. تازه فهمیدم لبام حتی ذرهای تکون نمیخوردن و فریادهام فقط توی ذهنم میپیچید. هر چی بیشتر تقلا میکردم وزن روم سنگینتر میشد تا اینکه فریاد بلندی از توی ذهنم کشیدم. - خدا، خدا، خدا. الله... کمکم کن. سیاهی بیشتر و بیشتر میشد. قطره اشکی از گوشهی چشمم چکید. - خدا. با آخرین فریادی که اسم خدا رو صدا زدم، انگار یک نفر محکم من رو به سمت پایین کشید و راه نفسم باز شد. چشم که باز کردم، دوباره همون جنگل مقابلم بود؛ جنگلی که انگار هیچوقت طلوع خورشید رو به چشم ندیده بود. هنوز نمیدونستم از بختک بیشتر میترسیدم یا از این جنگل نفرینشده. مه غلیظ، مثل موجود زندهای بین درختهای تنومند میخزید. شاخههای خشک، زیر وزش باد به هم میخوردن و صدای نالهمانندی توی فضا میپیچید. بوی خاک خیس، برگهای پوسیده و عطر تلخ بارون، هوای جنگل رو پر کرده بود. انگار ذهنم تازه درک کرد، به آنی قلبم فرو ریخت. - نه... بازم اینجا. بیاختیار چند قدم عقب رفتم. دستم روی سینهم نشست. صدای نفسهای بریدهم بین درختها گم میشد. ـ نه... خواهش میکنم. دیگه نه. همون لحظه صدای خشخش برگها بلند شد. یکی داشت میاومد. بدنم انگار در اختیارم نبود. بدون اینکه حتی برگردم به عقب، شروع کردم به دویدن. شاخههای خشک درختها به دست و صورتم میخوردن. خارها و سنگهای تیز، ساق پامو میخراشیدن. چند بار نزدیک بود زمین بخورم، اما حتی جرئت نگاه کردن به پشت سرم رو نداشتم. فقط میدویدم... با تموم جونم. با تموم ترسی که توی وجودم ریشه کرده بود. «فرار کن...» فقط همین یک فکر توی سرم میچرخید. مثل یک ربات از قبل برنامهریزی شده بودم که میدونست اگه گیر میافتاد کارش تموم بود. از بین درختها گذشتم. از روی تنهی افتادهی یک درخت پریدم. یک لحظه پام به ریشهی بیرونزدهش گیر کرد. تعادلم به هم خورد اما دوباره خودم رو جمع کردم. جنگل، همون جنگل خوابهای قبلیم بود ولی یک حسی بهم میگفت اینبار فرق داشت... این خواب جدید بود. اشک، دیدم رو تار کرده بود. دیگه چیزی رو درست نمیدیدم. فقط میدویدم. کلی مسافت رفته بودم. سرعتم اجازه نمیداد حتی اطراف رو ببینم، نگاهم فقط خیره به مسیر جلو بود. ساق پاهام تیر کشید تا اینکه... محکم پام به یک سنگ بزرگ خورد. ـ آخ... تعادلم کامل از بین رفت و با صورت روی زمین افتادم. کف دستام روی سنگهای زبر کشیده شد و سوزش تندی توی پوستشون پیچید. حتی صحنهی افتادنم درست مثل خوابهای قبلیم بود. میدونستم الان اون آدم مرموز پیداش میشد. خواستم دوباره بلند بشم و زودتر فرار کنم تا شاید نتیجهی خوابم رو اینبار بتونم عوض کنم، ولی بدنم تکون نخورد. مثل یک فیلم ضبط شده دوباره همون صحنههای تکراری رو قرار بود تجربه کنم. قبل از اینکه حتی فرصت نفس کشیدن پیدا کنم.دستی محکم دو طرف شونههام رو گرفت. بدنم با قدرت به عقب کشیده شد. از ترس جیغ کشیدم. واکنشم کاملاً غریزی بود؛ حتی با اینکه میدونستم کسی که منو عقب کشید، همون مرد مرموز بود. اشک، بیامون از چشمام سرازیر شد. با وحشت برگشتم. همون موجود، همون مرد، همون چهرهی سرد و بیروح... خودش بود. از پشت پردهی اشک، فقط خطوط محوی رو ازش میدیدم. قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. نه، نه. خواهش میکنم. آخرش گیر افتادم. لعنت به اون سنگ عوضی... اگه پام بهش گیر نکرده بود الان آزاد بودم. با گریه زل زدم به صورت محوی که ازش میدیدم. حتی نفس کشیدنش هم ترسناک بود. هالهی سردی داشت که بدن زخمیم رو میلرزوند. چند لحظه فقط نگاهم کرد. برای اولین بار تونستم بخشی از صورتش رو ببینم. چشمهاش... عسلی بود؟ نه... اون رنگ، یک عسلی معمولی نبود؛ سرد بود، عجیب بود. با همون لحن خشک و سردی که با هالهش همخونی داشت گفت: ـ قبل از فرار اول سعی کن راهها رو بشناسی. اخمش عمیقتر شد. خطی وسط پیشونیش نشست. ـ ته این مسیر... به دریاچه میرسی. یادته که خونهی سلنا اونجاست. با شنیدن حرفش، انگار چیزی توی وجودم شکست. مثل شیشهای که داغ بود و با سردی حقیقت یهو پودر شد. تموم این مدت... داشتم بیخودی میدویدم؟ یعنی فقط یک مسیر اشتباه دلیل گیر افتادنهای هر شبم بود؟ هقهقی از گلوم فرار کرد. هر دو دستم رو روی صورتم گذاشتم. ـ بذار برم. خواهش میکنم. دست از سرم بردار. چرا این کابوس تموم نمیشه؟ چند لحظه سکوت بینمون افتاد. سکوتی سنگین، خفهکننده. تازه یادم افتاد چرا امشب این خواب ادامهدار شده بود؟ صداش بالاخره اومد. وقتی دوباره حرف زد، صداش از قبل هم سردتر بود. ـ پسش بده تا بذارم بری. آروم دستام رو از روی صورتم پایین آوردم. با ناباوری نگاهش کردم. یعنی... ممکن بود امشب راه تموم شدن این کابوسها رو پیدا کرده باشم؟ با صدایی که از هیجان رهایی و کشف جدید بود گفتم: ـ چیو ... چیو پس بدم؟ هر کاری لازم باشه انجام میدم... فقط این کابوسو تمومش کن. سکوت سنگینی بین درختها نشست؛ حتی باد هم انگار جرئت وزیدن نداشت. نور سرد ماه از پشت سرم روی مه میافتاد و فضای جنگل رو وهمآلودتر کرده بود. حتی جلوی دیده شدن صورت این مرد به جز چشمهاش رو هم گرفته بود. مرد، آهسته دستش رو روی سمت چپ سینهی خودش گذاشت. چشماش برای اولین بار، فقط سرد نبودن. پشت اون نگاه یخزده، چیزی موج میزد. درد؟ دلتنگی؟ خشم و احساسی که نمیتونستم اسمش رو بذارم. لبهاش آروم از هم فاصله گرفت. با صدایی جدی، آروم و لرزون گفت: ـ قلبی رو که ازم گرفتی... قلبی که تصاحبش کردی... پس بده. ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 3 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۲》 نفسم توی سینه حبس شد. از شوک زیاد، نمیتونستم واکنش نشون بدم. چشمهای براقش درست مثل اشعه خورشید انگار روحم و ذهنم رو سوراخ میکرد تا بتونه توشون رو بخونه. با ناباوری سرم رو تکون دادم و با لکنتی که زبونم رو بند آورده بود گفتم: ـ م... من...؟ ت... تو؟ قلب تو...؟ دیوونه شدی؟ من اصلا تو رو نمیشناسم! برای اولین بار، برق عجیبی توی چشمهاش نشست. نه خشم بود، نه نفرت... چیزی عمیقتر، چیزی که بیدلیل دلم رو لرزوند و روحم رو ترسوند. لباش خیلی آروم تکون خورد و نجوا کرد. ـ میشناسی... بیشتر از چیزی که فکر میکنی. چند ثانیه فقط نگام کرد. انگار منتظر بود من چیزی یادم بیاد اما من فقط از ترس، مات و بیحرکت بهش زل زده بودم. قبل از اینکه حتی فرصت کنم واکنشی نشون بدم یا حتی دوباره اعتراض کنم، تنش رو جلوتر کشید و دستش آروم کنار صورتم نشست. خشکم زده بود. نه میتونستم تکون بخورم، نه حتی نفس بکشم. دست دیگهش بازوم رو محکم نگه داشته بود و نمیذاشت حتی ذرهای تکون بخورم. قدرت بدنی بالایی داشت. صورتش آهسته به صورتم نزدیک شد. ضربان قلبم دیوونهوار توی گوشم میپیچید. چشمام از تمرکز روی صورت نزدیک شدهش خیس و تار شد. ـ نه... لبام فقط همین یک کلمه رو بیصدا ساختن، اما دیر شده بود. فایده نداشت... لباش تو یک لحظه، خیلی سریع روی لبام نشست. تموم بدنم انگار توی یخ فرو رفت. زمان ایستاد. همهچیز دور سرم چرخید و... با یک نفس بریده و هراسون از خواب پریدم. انگار از یک دره یا بلندی پرت شدم پایین. به سرعت نشستم روی تخت. از شدت هولم، ملافهی زیرم جمع شد، اما حتی حوصله نداشتم صافش کنم. حس ناخوشایندی رو زیرم ساخته بود. قلبم اونقدر محکم میزد که حس میکردم هر لحظه ممکن بود از سینهم بیرون بزنه. دستم بیاختیار روی لبام نشست. هنوز... هنوز گرمای اون بوسه رو حس میکردم. با وحشت دستم رو روی لبام کشیدم تا پاکش کنم. انگار اون بوسهی لحظهای، مثل مهر داغ روی لبام حک شده بود. ـ نه... نه این فقط یه خواب بود. فقط یه خواب. نفس عمیقی کشیدم و به اطراف اتاق نگاه کردم. همهچیز سر جاش بود. پردههای کرمرنگ حریر آروم با نسیم سحر تکون میخوردن. هالهی طلاییرنگ خورشید تازه داشت از پشت پنجره خودش رو نشون میداد. - وایسا... من مگه دیشب پنجره رو قفل نکردم؟ چجوری پرده داره تکون میخوره؟ به سرعت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. ملافه و پتو گلبافتم بهخاطر عجلهم باهام کشیده شدن روی زمین. پردهی رقصان توی هوا رو محکم کنار زدم. صدای حلقههای پرده بلند شد. پرده که کنار رفت، دیدم پنجره نیمهباز بود... و روی شیشه، رد چند دست محو، درست جلوی چشمام خودنمایی میکرد. لعنت خدا به شیطون. اینجا چه خبر بود؟ ترسیده دوباره پنجره رو قفل کردم. صدای دور خروسها، سکوت صبح رو شکست. صبحِ خروسخون بود. آفتاب خانم کمکم داشت از پشت کوهها بیرون میاومد و من... باز هم یک شب جهنمی دیگه رو پشت سر گذاشته بودم و صبحی رو با حقیقت ترسناک روی پنجرهم شروع کردم. رد دستای بزرگ روش بهم دهن کجی میکرد. با حرص پرده رو کشیدم تا پنجره رو نبینم. از شدت کشش خشمگین من گوشهی راسته پردهم از حلقهش در اومد و آویزون شد. چند دقیقه فقط همونطور جلوی پرده ایستادم و سعی کردم تلاش کنم تا نفسم آروم بشه. چند دقیقه بعد دل از پرده کندم و بالاخره گوشیم رو از روی پاتختی برداشتم. تنها کسی که مطمئن بودم این وقت صبح جوابم رو میده، بیبی بود. بیبی تنها مادربزرگ زندهای بود که به عنوان یک نوه داشتم. تنها غمخوار و رازدار من. بدون تردید شمارهش رو گرفتم. مثل همیشه قبل از اینکه زنگ سوم بخوره، جواب داد. ـ سلام دختر گلم. صبحت بخیر باشه مادر... چی شده صبح خروس خون یاد من افتادی؟ همین که صداش رو شنیدم، بغضی که از دیشب توی گلوم گیر کرده بود، شکست.. انگار صداش مرهم غم جمع شده توی سینهم بود. ـ بیبی. بیبی که از صدام فهمید خوب نیستم شروع کرد قربون صدقهم رفتن و با نگرانی حال همه رو پرسیدن. مادر بود دیگه، میترسید دختر ته تغاریش چیزیش شده باشه که نوهش زنگش زده بود، اونم صبح زودی که تا به حال نشده بود. ترسیدم اون وسط از این همه دستپاچه شدنش بلایی سرش بیاد و خدایی نکرده سکته کنه که سریع جمعش کردم و گفتم: - بیبی نترس. همه خوبن، فقط منِ بدبخت باز خواب دیدم و تا دمه مرگ رفتم. صدای نفس راحت کشیدنش رو شنیدم. تازه فهمیدم طفلک از گریههام حسابی ترسیده بوده. صدای آروم بیبی همراه با حرص ته صداش خندم انداخت. - مادر جان همچین گریه کردی که فکر کردم زبونم لال، گوش شیطون کر، بچم چیزی شده زنگ زدی خبر بدی. خواب که دیگه چیز جدیدی نیست مادرجان. تو دو،سه ساله خواب میبینی گریه نداره انشالله خیره. با خنده و حرصی که دست خودم نبود گفتم: - بیبی... میگم داشتم از ترس پس میافتادم، شما میگی خیره؟ چه خیری؟ نوهت تو خواب قبض روح شد، بعد شما میگی خیره؟ صدای خندهی آروم و مهربون بیبی از پشت گوشی اومد. ـ الهی قربون اون زبونت برم. بعد با همون لحن آروم و سالخوردهش گفت: ـ دختر جانم... خوابی که نزدیک صبح باشه، پُر از خیره، بیحکمت نیست. حتماً خدا یه نشونهای توش گذاشته. تو فقط توکل کن. پر کلافه «اَه» بلندی کشیدم و با حرص گفتم: ـ بیبی... تو از دل این کابوسم خیر درمیاری؟ بیبی خندید و گفت: ـ حرص نخور. من از خواست خدا خیر درمیارم، نه از کابوس. هر چی از طرف اون باشه، آخرش حکمتی داره مادرجان. نور خورشید آروم آروم از گوشهی پرده روی دیوار اتاق میخزید. توجهم جلب شد. فضای اتاق روشنتر از چند دقیقه قبل شد. صدای گنجشکها از پشت پنجره تو اتاق میپیچید حتما دوباره درخت انگور پر از گنجشک شده بود. صدای بیبی توی ذهنم تکرار میشد از حرفهاش هم حرصم میگرفت... هم ته دلم دوست داشتم یک روز بتونم مثل خودش اینقدر ساده به دنیا نگاه کنم. بیبی همیشه همین بود. حتی از دل بدترین اتفاقها هم، یک روزنهی امید پیدا میکرد. - بیبی خواب دیشبم فرق داشت. حرفایی که زد، چشمایی که دیدم حتی... حتی اون بوسه همه جدید بود. - شکوفه گفتی اون چی؟ بوسه؟ بوسیدت؟ یا خدا مادرجان بگو تو خواب کسی رو نبوسیدی، بگو مادر... صدای آشفتهی بیبی، مثل آب یخ، من رو از اون خاطرهی لعنتی بیرون کشید. ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۳》 صدای آشفتهی بیبی از پشت گوشی بلند شد. دستپاچه شدم. ـ شکوفه...؟ مادر؟ لالمونی گرفتی دختر؟ حرف بزن... خلاصم کن! از لحن مضطربش خودم هم استرس گرفتم. شروع کردم ناخن جویدن. هر وقت هول میکردم، ناخنام رو میکندم. ـ بیبی... هولم نکن. چی شده مگه بیبی؟ نه بابا... نبوسیدم. چند ثانیه سکوت شد. اونقدر که فقط صدای نفسهای بیبی از پشت گوشی میاومد. لب پایینم رو بین دندونام گرفتم. با خجالت و تردید خیلی آروم گفتم: ـ اون... اون منو بوسید. بیبی چیزی نگفت و همین سکوتش بیشتر از هر چیزی ترسوندم. صدای آروم موتور ماشین رفتگر، از ته کوچه میاومد. یهو صدای بلند بیبی توی گوشم پیچید. از ترس تو جام بدی تکون خوردم. ـ یا... خدا. وای خاک عالم! یا حضرت عباس! بدبخت شدیم دختر! الهی خیر نبینی! یا امام رضا خودت رحم کن! صدای جیغهای بیبی باعث شد گوشی رو از گوشم فاصله بدم. با چشمهای گرد شده گفتم: ـ بیبی! آرومتر! نفس بکش بیبی... بعدم من که کاری نکردم، اون یارو تو خواب یهو... بیبی حرفم رو برید. ـ وای وای وای... الهی زبونت لال شه... چشمام از تشر بیبی گرد شد. با حرص گفتم: ـ آخه تقصیر من چیه؟ من نکردم که! اون کرد دیگه، چرا میندازیش گردن من؟ بیبی چند بار صلوات فرستاد. صدای فوت کردنش از پشت گوشی میومد انگار داشت دور تا دور من صلوات میفرستاد. از صداش مشخص بود بدجور ترسیده بود پیرزن. بیبی بعد کلی صلوات با صدایی آرومتر، اما هنوز لرزون گفت: ـ مادرجان، قدیمیا میگفتن اگه تو خواب، موجودی، چه آدم، چه غیر آدم، چه از این دنیا، چه از اون دنیا ببوستت انگار مهرت میکنه... دیگه دلش بهت بند میشه. قدیمیا میگفتن تا آخر عمر خودشو صاحب اون آدم میدونه. میگفتن دلش از اون آدم کنده نمیشه. هرچی بیشتر حرف میزد، بیشتر حس میکردم که داشتم یکی از قصههای قدیمی خودش رو میشنیدم. اخم کردم و با صدایی که مشخص بود حرفاش رو جدی نگرفتم، گفتم: ـ بیبی... اینا خرافاته. فقط یه خواب بود. بیبی آه بلندی کشید و گفت: ـ خوابی که سه، چهار ساله خواب از چشمای تو و پدر مادرت گرفته، اسمش فقط خوابه؟ مکثی کرد و با صدایی آروم ادامه داد. ـ این چیزایی که میگم مال امروز و دیروز نیست. این حرفا از قدیم بین مردم بوده. از پیرِ پیرترها رسیده. اگه همهش دروغ بود، بعد از این همه سال هنوز سر زبون مردم نمیموند. نفسم رو با کلافگی بیرون دادم و با خستگی چشمام رو فشار دادم. ـ یعنی واقعاً باور کردی یه جن یا از ما بهترون، عاشق من شده؟ بیبی زیر لب چند آیه و ذکر خوند، بعد با نگرانی گفت: ـ خدا نکنه... الهی دردت به جون من بیوفته. شکوفه نکنه یه جن عاشق داری بچه؟ همون لحظه تموم موهای تنم سیخ شد. خواستم بخندم و بگم این حرفها فقط مال قصههای قدیمیه اما... تصویر چشمهای عسلی اون مرد، دوباره جلوی چشمم زنده شد و خنده... توی گلوم خشک شد. ناخودآگاه انگشتم روی لبم نشست... بدون اینکه خودم بفهمم. ـ اِی بیبی کلک! اگه واقعاً درد من جنِ عاشقه... الان داری زیر لب دعا میکنی به جونِ تو هم بیفته؟ دوست داری تو هم یه عاشق نامرئی داشته باشی؟ صدای «هین!» کشیدهی بیبی از پشت گوشی بلند شد. ـ اِستغفراللهِ ربی و اتوبُالیه... دختر! این چه حرفیه میزنی؟ لحن هولزده و دلخورش، با اون استغفراللهِ غلیظش، باعث شد با وجود همهی ترسی که توی دلم چنگ انداخته بود، یک خندهی کوتاه از ته دلم دربره. ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 5 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۴》 بیبی با یک «آه» کشیده از ته دل گفت: ـ دختر، الان وقت شوخیه؟ وسط این بحث جدی، تو شوخیت گرفته؟ خنده از روی لبم آروم جمع شد. فهمیدم واقعاً دلش آشوب شده بود. ـ باشه بیبی... ببخش. شوخی کردم. چند لحظه سکوت کردم و بعد آروم گفتم: ـ حالا شوخی رو بذاریم کنار... یه چیزی هست که حتی به مامانمم نتونستم بگم. صدای بیبی جدیتر شد. فهمید یک جای کارم میلنگید. ـ چی شده مادر؟ باز چیو مخفی کردی؟ یک نفس عمیق کشیدم و به سمت پرده اتاق رفتم. ـ چند شبه... خوابام فرق کرده. دیگه مثل قبل نیست که هر شب همون خواب تکراری رو ببینم. بیبی با تعجب گفت: ـ وای مادر... این چه جور حرفیه؟ مگه دفعهی قبل همین خوابو برام تعریف نکردی؟ با ناخنای کوتاهم روی پرده خط کشیدم و گفتم: ـ چرا بیبی... اولش همونه. همون جنگل، همون مه، همون فرار، همون سنگی که پام بهش گیر میکنه... همهچی تا این قسمت عین همهی خوابای قبله. مکث کردم و پرده رو کنار زدم. خورشید دیگه کامل طلوع کرده بود و همسایهها برای ورزش و کار از خونههاشون بیرون میاومدن. ـ اما از همون لحظهای که اون یارو منو میکشه عقب... دیگه خوابام با هم فرق میکنن. بیبی چند ثانیه ساکت موند. صدای نفسهاش از پشت گوشی، گوشم رو نوازش میکرد. ـ چه فرقی میکنن مادر؟ نگاهم روی پردهی کنار پنجره ثابت موند. توهم میزدم یا واقعا پرده لک شده بود؟ با حواس پرتی گفتم: ـ یه شب انقدر باهام مهربونه که انگار حاضره برام جونشو بده. یه شبم انقدر بداخلاق و سرد میشه که انگار واقعاً میخواد همونجا منو بکشه. یه شب دیگهم... مثل دیشب، یهو وسط اون همه اخم و تشر یه حرکت میزنه که اصلاً انتظارش و ندارم. بیخیال پرده و لک روش شدم. سمت تاب ریلکسی رفتم و خودم رو پرت کردم روی بالشتهاش. تاب ریلکسی از وزن و شتابم توی جاش تکون محکمی خورد. با ذهنی درگیر، آروم روی لبم دست کشیدم و گفتم: ـ میبینی بیبی؟ جدیداً خوابام عجیب شده. بیبی با ناباوری گفت: ـ وای مادر... یعنی خواب، خودش داره عوض میشه؟ واقعا هر دفعه یه جوره؟ یک دفعه بشکن زدم. ـ ایول! همینه! دقیقاً همینو میخواستم بگم. بیبی جا خورد. ـ چیو مادر؟ با هیجان گفتم: ـ انگار هر شب یه قسمت جدید از یه داستانه. همهچی تا یه جاش ثابته... بعد از اون انگار ادامهی داستان عوض میشه. حتی حرفایی که بهم میزنه، هر شب فرق دارن. هر دفعه یه چیز جدید میگه، یه چیزایی که قبلش هیچوقت نگفته بوده. صدای بیبی این بار لرز خفیفی داشت. ـ یا خدا... یعنی این فقط خواب نیست. انگار یکی داره... کمکم یه چیزی رو بهت نشون میده. - والا بیبی بیشتر انگار مرتیکه خود درگیری داره که هر شب یه چیز جدید میگه. قبل از اینکه بیبی چیزی بگه با کنجکاوی دوباره گفتم: ـ راستی بیبی گفتی داره نشون میده؟ مثلاً چی داره میگه؟ بیبی با کلافگی نفسش رو بیرون داد. ـ از کجا بدونم مادر؟ مگه من خواب میبینم؟ تو باید بشینی، یکییکی فکر کنی، یادت بیاد تو هر خواب چی دیده بودی، چی گفته، چی عوض شده. چونهم رو بین انگشتام گرفتم و رفتم تو فکر. ـ تو خوابام چی میبینم؟ یه جنگل، یه عالمه درخت، شب، ماه، مه، سنگ... بعد یه مرد محو ولی قدبلند، هیکلی... مکث کردم و ناخودآگاه لبخند شیطونی روی لبم نشست. - خوردنی! بیبی که معلوم بود تا اون لحظه غرق فکر و گوش دادن به حرفام بود، با شنیدن اون کلمه چنان «هِی!» بلندی کشید که قلبم ریخت. ـ پدرسوخته! چشمم روشن! چشم اون دختر مظلوم و باتربیتم روشن! این چه حرفی بود زدی؟ نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم. ـ بیبی، چیکار به بابام داری؟ چرا گیر دادی به دامادت؟ بعدشم خودت گفتی فکر کن ببین تو خوابات چی میبینی! خب منم دارم میگم، یه مرد میبینم که صورتش محوه، فقط قد و هیکلش معلومه. اون چشمای عسلی روشنشم... بیبی خواست چیزی بگه. ـ وایسا چ... اما دیگه خودمم افتاده بودم رو دور حرف زدن. اصلاً حواسم نبود بیبی پشت خط مونده بود و هی میخواست حرف بزنه. ـ بیبی، از چشماش نگم برات... لامصب عسله، عسل! همچین روشنه که انگار دوتا تیکه کهربا وسط تاریکی برق میزنن. یک لحظه خودم خندم گرفت. ـ نه، نه... اصلاً مثال خوبی نبود. فقط... چشماش یه جوری میدرخشید که نمیشد ازشون چشم برداشت! دوتا چشم عسلی براق، وسط شب زل بزنن بهت، بعد خیلی جدی بگن... صدام رو کلفت کردم و اداشو درآوردم. ـ «قلبمو پس بده.» خودم از ادا درآوردنم خندهم گرفت. انگار دوباره رفته بودم توی همون خواب و داشتم همهچی رو از اول زندگی میکردم. یهو از ذوق دستم رو محکم به پام زدم و گفتم: ـ تازه... یارو جوگیرم بشه، اون وسط ماچتم بکنه، دیگه عین رمانای عاشقانه میشه! صدای جیغ بیبی اونقدر بلند توی گوشی پیچید که از ترس گوشی از دستم افتاد روی فرش. ـ یا خدا! چند لحظه فقط صدای غرغرش از بلندگوی گوشی که روی فرش افتاده بود میاومد. ـ مرگ، خفه رو بچه! هی هیچی نمیگم، هی پرروتر میشی! بعد انگار با خودش غر میزد: ـ دخترهی چشمسفید! هی میگه خوردنی، هی میگه ماچم کرد... ورپریده! من باید نگران اون جن بیچاره باشم، نه نگران تو! وایسا ببینم از کجا معلوم هر شب تو خوابت تو دنبالش نمیکنی، اون از دستت در بره؟ چشمام از تعجب گرد شد. انگار همین الان بود که از حدقه بزنن بیرون. ـ بیبی...! گوشی رو دوباره برداشتم و با ناباوری گفتم: - بیبی... یعنی من شکارشم یا اون شکار منه؟ ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 6 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان (ویرایش شده) 《 پارت ۱۵》 هنوز بیبی داشت جوابم رو میداد که همون موقع صدای تق آرومی که به در خورد رو شنیدم. بیبی بیخبر از حالی که داشتم، هنوز آروم برام دلیل و منطق میآورد. ـ شکوفه... مامان؟ بیداری؟ با شنیدن صدای مامان ناهید از پشت در اتاقم از جام پریدم. قلبم دوباره شروع به تند زدن کرد. گوشی رو محکم جلوی دهنم گرفتم و گفتم: ـ بیبی، بعداً زنگ میزنم. بیبی هنوز داشت غر میزد. ـ دختر جان، حرفامو یادت نرهها... ـ باشه بیبی، خداحافظ. قبل از اینکه دوباره چیزی بگه، تماس رو قطع کردم. همون لحظه دستگیرهی در پایین رفت و مامان سرش رو از لای در آورد داخل. ـ بیداری؟ شکوفه صدات زدم نشنیدی؟ قبل از اینکه ببینه، گوشی رو روی تخت انداختم و سعی کردم عادی رفتار کنم. ـ آره. بیدارم... نه والا نشنیدم. نگاه مامان بین صورتم و گوشی روی تخت چرخید. چند ثانیه فقط نگاهم کرد بعد چشماش رو ریز کرد و مثل کسایی که دزد گرفتن پرسید: ـ با کسی حرف میزدی؟ یک لحظه مکث کردم، بعد لبخند مصنوعی زدم و گفتم: ـ نه بابا... داشتم جلوی آینه با خودم حرف میزدم. میدونی که عادت دارم به خودم تو آینه غر بزنم یا به قول خودت عیب رو خودم بزارم. مامان ابروش بالا پرید و گفت: ـ با خودت؟ جلوی آیینه؟ شکوفه تو که رو تخت نشستی جلوی آیینه نیستی؟ خراب کرده بودم. اولین چیزی که به ذهنم رسیده بود رو گفته بودم و یادم نبود رو تخت نشستم. از هول و استرس ناخواسته خندیدم. ـ آره دیگه... رو تختم چون صحبتم با آیینه تموم شده بود، اومدم نشستم خستگی بگیرم. نه اینکه گفتم با آیینه حرف بزنم یکم ذهنم سبک میشه، خوابام یادم میره یهو دیدم یه ساعته سرپام. گفتم یکم بشینم... میگم اصلا چیزه تو هم بیا مامان بشین. با دست روی تخت زدم و اشاره کردم بشینه. مامان از جلوی در اومد داخل اتاق و جلوم ایستاد. با انگشت اشارهش آروم به پیشونیم زد. ـ دخترهی خیره... از این کارای عجیب نکن. نصف جونم کردی. صدات و شنیدم فکر کردم داری تو خواب حرف میزنی. سرم رو پایین انداختم. شرمنده شدم؛ صبحی که با دروغ به مامان شروع بشه... خدا تا شبش رو بخیر کنه. ـ ببخش... دیگه تکرار نمیشه. نگاهش مهربونتر شد. حالا که استرسش کم شده بود نگاه دقیقتری بهم کرد و گفت: - گفتی دیشب خواب دیدی؟ بازم همون خواب بود؟ هول کرده با تعجب گفتم: آره دیگه هر شب خواب میبینم... همون خوابِ تکراریه. چطور مگه؟! مامان انگار بهم مشکوک شده بود که چپ چپ نگام کرد و گفت: ـ هیچی بابا همینجوری پرسیدم. گفتم شاید خوابت عوض شد. ولش کن حالا... بلند شو، برو یه دوش بگیر. بعدم بیا صبحونه سرد شد. خدا رو شکر قسر در رفتم. با خندهی شادی گفتم: ـ چشم عزیز دل آرمان. مامان از حرفم چشم غرهای بهم رفت و بعدم از اتاق بیرون رفت. در که بسته شد تازه چشمم خورد به لکهای سیاه روی درم، اخم کردم. با کدوم عقلم رنگ سفید برای در انتخاب کرده بودم؟ هر لک کوچیکی روش داد میزد. رنگ قهوهای و مشکی رو خدا ازم گرفته بود مگه؟ حالا کی اون لکهها رو تمیز کنه؟ اصلا لَکهش میرفت؟ چند ثانیه همونطور نشسته رو تخت موندم و با غصه به لک روی در نگاه کردم. با فکر مشغولم، بیاختیار دستم روی گردنم نشست. یادم اومد بازم مثل همیشه... بعد از هر کابوس، پوست گردنم داغ شده بود؛ انگار که تب کرده باشم. رفتم و جلوی آینه ایستادم، رد سرخی تا روی استخون ترقوهم کشیده شده بود. آروم زیر لب غر زدم. ـ باز صبح شد و من باید برم دوش بگیرم... با این حموم رفتنام پول آب این ماه زیاد میاد. در حال غر زدن رفتم تو حموم و شیر آب رو باز کردم. یک مشت آب سرد به صورتم زدم. فایدهای نداشت. داغی پوستم یک ذره هم کم نشد... حتی سرخی گردنمم سرجاش بود. لباسام رو در اوردم و رفتم زیر دوش. شیر آب رو باز کردم. آب ولرم آروم روی سر و صورتم میریخت که یهو دمای آب عوض شد. سرمای ناگهانی دوش، مثل شوک از سر تا پام دوید. بیاختیار از زیر آب پریدم بیرون. انقدر سردم شد که دست و پاهام میلرزید. از سرما خوابم پرید و چشمام باز شد. دندونام میخوردن بهم و صدا میدادن. دستم رو سمت شیر بردم و آب گرم رو باز کردم وقتی مطمئن شدم آب نه سرد بود و نه داغ رفتم زیر دوش. کمکم لرز بدنم خوابید. از گرمی آب چشمام رو بستم. چند دقیقه گذشت، فقط صدای برخورد آب با سرامیکهای آبی رنگ حموم رو میشنیدم. کمکم ضربان قلبم آروم شد. اما هر بار که چشمام رو میبستم... همون چشمای عسلی جلوی روم ظاهر میشدن. مغزم تصویر دیگهای رو برای یادآوری نداشت انگار. با حرص شیر آب رو بستم و مشتم رو محکم زدم به کاشی روبهروم. رد مشتم روی کاشی بخار گرفته موند. ـ ولم کن... از سرم برو گمشو بیرون... دیوونم کردی. از زور خستگی و آشفتگی ذهنم اشکام خود به خود ریخت و صدای گریهم بلند شد. برای اینکه جلوی خودم رو بگیرم مشتم رو تو دهنم گرفتم تا صدام رو گوشای تیز مامانم نشنوه. خسته شده بودم ... خسته! *** حالم بهتر شد... نمیدونم دوش آرومم کرده بود یا اون چند دقیقه گریه... اما حس میکردم یک کم سبکتر شدم. از حموم که در اومدم موهام رو فقط با حوله آبگیری کردم و با موهای نمدار وارد حال شدم. مثل هر روز بوی نون تازه، پنیر، چای و نیمرو کل خونه رو پر کرده بود. مثل همیشه سفره گلگلی مورد علاقه مامان روی زمین پهن بود. بابا یک طرف سفره نشسته بود و داشت برای خودش چای میریخت. مامان هم مشغول گذاشتن آخرین ظرف روی سفره بود. مامان همیشه میگفت راه دل مرد از شکمش میگذره. البته دربارهی بابا کاملاً جواب داده بود؛ چون عاشق غذا بود. به قول مامان، با غذا بابا رو تو مشتش داشت. مامان تا منو دید، لبخند زد و با دست اشاره کرد برم سر سفره بشینم. ـ بیا شکوفه، اتفاقا منتظر تو بودیم. از گلومون پایین نمیرفت که. با لبخند ریزی رفتم و کنار بابا نشستم. بابا با لبخند نگاهم کرد. ـ بالاخره دختر خوابالومون تشریف آوردن؟ ما مردیم از گشنگی که بابا... مامانت نذاشت تا بیای یه لقمه بخوریم. با خنده گفتم: ـ بابا، مسخره نکن... مشخصه این لیوان سوم، چهارم چاییتونه. بابا چشماش رو گرد کرد و خندید. ـ دیدی خانمم این کلکها دیگه جواب نمیده... ما نسل قدیم بودیم تا بهمون میگفتن وایستادیم شما بیاین زود باور میکردیم و خوشحال میشدیم... دختر باباش نسل جدیده گول نمیخوره. مامان که چند لحظه قبل با چشم ابرو بالا انداختن، سعی میکرد به بابا بفهمونه که چیزی نگه... با حرف بابا از حرص نمیدونست جیغ بکشه یا بخنده. - آرمان جان شما اگه نمیگفتی، نمیفهمید... یه دستی زد ببینه راست میگیم یا نه. گول خوردی. سر بابا با تعجب برگشت سمتم و گفت: - آره؟ شکوفه باهمه آره با بابایی هم آره؟ نمیدونستم چی بگم که قبلش خود بابا خم شد و پیشونیم رو بوسید. - فدا سرت دختری. گولمونم بزنی باز جیگر بابایی. مامان با تشر بابا رو صدا کرد و زن و شوهری دوباره با ایما و اشاره شروع کردن حرف زدن. حرفشون که تموم شد چند دقیقهای همه توی سکوت صبحونه خوردیم. طبق معمول، منم افتاده بودم به جون مربای بهارنارنج... آخرش من مرض قند میگرفتم. فقط صدای استکانها و قاشقها بینمون میپیچید. مامان بالاخره طاقت نیاورد و سکوت رو شکست. ـ آرمان. بابا بدون اینکه سرش رو بلند کنه در حال لقمه گرفتن گفت: ـ جانم؟ ـ درباره اون خانمی که دیروز گفتم... بابا لقمهش رو خورد و بعد خندهی کوتاهی کرد. ـ خانم استاد... از پزشکای متخصص ناامید شدی، از طب سنتی هم ناامید شدی، حالا امید بستی به جادو جنبل؟ مامان اخم کرد. جوری به بابا نگاه کرد که انگار بهش فحش داده بود. ـ آرمان... جادو جنبل چیه؟ فقط یه نگاه میکنه، دعا مینویسه که حال بچم خوب بشه. بابا با شیطنت گفت: ـ فردا هم میگی دعانویسه جواب نداد بریم فال قهوه امتحان کنیم. اونم نشد بریم دخیل ببندیمش مشهد شاید خوب بشه. درست نمیگم خانمم؟ مامان قاشق عسلش رو روی بشقاب گذاشت و با حرص و عصبانیت گفت: ـ مسخره نکن. من فقط نگران دخترمونم. وقتی هیچ دکتری نمیفهمه مشکلش چیه چیکار کنم من؟ نمیشه بشینم بچم جلوم پرپر بشه که... بابا که فهمید مامان واقعاً ناراحت شده بود و بحث جدی بود، لبخندش جمع شد. آروم دستش رو روی دست مامان گذاشت و نوازشش کرد. ـ باشه خانمم... قهر نکن. هرچی تو بگی. من فقط خواستم حالتون عوض بشه. مامان لحظهای نگاهش کرد اما چیزی نگفت. بابا با همون لحن آروم ادامه داد. ـ من این چیزا رو قبول ندارم... ولی اگه باعث میشه خیال تو راحت بشه و واقعا فکر میکنی حال دخترمون خوب میشه... چشم، یه روز میریم. قبل اینکه مامان حرفی بزنه بابا با جدیت ادامه داد. - ولی... فقط یه بار. اگه نتیجهای داشت، که هیچی اما... اگه نداشت دیگه دورش و خط میکشیم. مامان بالاخره لبخند زد و گفت: ـ قبوله. بابا دست مامان رو تو دستش گرفت، آروم بوسید و با لبخند گفت: - آ قربون لبخندش. قهر نکن... اخمات و باز کن. مگه تا حالا شده تو چیزی بگی و من نه بیارم؟ مامان خندید و با ناز گفت: - نه والا... من که از اول تا آخر بحث، فقط بین این دوتا نگاه میکردم و میخوردم. انگار فیلم عاشقانه گذاشته بودن برام. کم مونده بود از ناز مامان و نازکشی بابا شاخ دربیارم. چرا من این ناز کردنها رو از مامانم به ارث نبردم؟ قاشق مرباییم رو گذاشتم تو پیشدستی طرح گل سرخ و با تعجب گفتم: ـ ببخشید... بحث من بود یا شما دوتا؟ هنوز دو دقیقه نشده از دعوا رسیدین به ناز کشیدن؟ بابا خندید و دست دور شونهی مامان انداخت. ـ زندگی مشترک همینه باباجان. بزار ازدواج کنی از ماهم بدتر میشی. مامان با خنده آروم زد به بازوی بابا. ـ تو هم حیا کن دیگه. بعدشم لازم نکرده ازدواج کنه مگه چندسالشه بچم... هنوز کوچیکه. با چهرهی خنثی سرم رو تکون دادم و زیر لب غر زدم. ـ من این وسط دارم کابوس میبینم، اینا اینجا عشقبازی راه انداختن. نمیدونم بابا چی درگوش مامان گفت که صدای خندهی هر دوشون توی خونه پیچید. برای چند دقیقه، همهچیز عادی به نظر میرسید... اما تهِ دلم هنوز یک جمله مثل خوره افتاده بود به جونم و ول کنم نبود. «قلبی که برداشتی... پس بده.» مامان یک نگاهی به من و بابا کرد، بعد لبخند مشکوکی زد و گفت: - راستی من برای امروز از دعانویسه وقت گرفتم. - چی؟ ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 6 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۶》 *** چشم که بهم زدم، ساعت از پنج عصر گذشته بود. صدای هولزدهی مامان از توی هال کل خونه رو برداشته بود. ـ آرمان! شکوفه! بجنبین بابا... بلقیس خانم گفته رأس ساعت پنج و بیست باید اونجا باشیم، اگه دیر برسیم نوبتمون میسوزه! بابا که هنوز داشت بند ساعتش رو میبست، با خونسردی گفت: ـ خانمم، مگه مجبور بودی همین امروز وقت بگیری؟ مامان همینطور که کیفش رو زیر بغل میزد، با دست دیگهش روسریش رو با عجله روی سرش مرتب میکرد. با کلافگی جواب داد: ـ تو چی میفهمی آخه آرمان جان؟ این خانوم وقتش تا چند ماه پره. اصلاً جا خالی نداشت. خانم صفوی معرفمون شد، تازه به زور بین وقتاش برامون جا باز کرد؛ وگرنه محال بود وقت بده. بابا زیر لب غر زد. ـ انگار داریم میریم ملاقات رئیسجمهور. مامان برگشت نگاه تندی بهش انداخت. ـ اگه رییس جمهور بلد بود دخترم و خوب کنه ، پیش اونم میبردمش. بابا دیگه چیزی نگفت. چند دقیقه بعد، هر سه سوار پژو نقرهای بابا شدیم. هوای عصر هنوز سوز داشت و خیابونها مثل همیشه شلوغ بود. ماشین بابا از بین خیابونهای پرتردد مرکز شهر رد شد؛ نه بالاشهر بود، نه پایینشهر. همون قسمت قدیمی و شلوغ شهر که همهجور مغازه، مطب و دفتر اداری توش پیدا میشد، بود. بالاخره جلوی یک ساختمون اداری چهار طبقه توقف کردیم. مامان سریع پیاده شد و گفت: ـ بجنبین، دیر شد. جلوی آیفون ایستاد و دکمهی شمارهی سه رو زد. چند ثانیه بعد صدای زنی از آیفون اومد. ـ بله؟ ـ سلام مطب خانم احمدی؟ ـ بله، بفرمایید. طبقهی سوم، واحد سمت راست. در که باز شد وارد ساختمان شدیم. جلوی آسانسور جمعیت زیادی ایستاده بودن؛ طوری که حتی نزدیک شدن به درش هم سخت بود. داخل کابین حتی جای سوزن انداختن هم نبود. بابا یک نگاه به صف انداخت و گفت: ـ خب وایمیستیم نوبت بعدی میریم. اما مامان با استرس به ساعتش نگاه کرد. ـ نه، وقت نداریم. بعد بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه، راه افتاد سمت پلهها. همونطور که میرفت با دستش اشاره کرد که دنبالش بریم. ـ بیاین بریم بالا! بابا آه بلندی کشید و با درموندگی گفت: ـ خدا به داد زانوهام برسه. سه طبقه رو با نفسنفس رفتیم بالا. وقتی رسیدیم، من تقریباً داشتم جون میدادم. بابا هم دستش رو به کمرش گرفته بود و زیر لب غر میزد. ـ معلوم نیست این دعانویسا چرا همیشهی خدا طبقههای آخرن. مامان اصلاً گوشش بدهکار نبود. چشمم افتاد به یک در بزرگ با طرح چوب تیره. کنارش یک تابلوی طلایی براق نصب شده بود که نوشتههای مشکی روش از دور هم تو ذوق میزد. روی تابلو نوشته بود «خانم دکتر ساناز احمدی». اخمام رفت تو هم. با صدای آروم از مامان پرسیدم: ـ مامان... مگه اسم اون خانمی که وقت داد بلقیس نبود؟ مامان در حالی که در میزد گفت: ـ چرا... بلقیس احمدی. با تعجب یک نگاه به مامان کردم، یک نگاه به تابلو. هنوز داشتم سعی میکردم معادلهی «بلقیس» و «ساناز» رو حل کنم که در باز شد. دختری حدود بیستوچند ساله، با شومیز سرمهای و لبخند مؤدبانه پشت در ایستاده بود. ـ سلام، بفرمایید داخل... شما وقت قبلی داشتید؟ مامان که هنوز از بالا اومدن با پله نفسش کامل جا نیفتاده بود، سریع گفت: ـ بله، بله... من از بلقیس خانم وقت گرفتم، برای ساعت پنج و بیست به اسم راد. همین که اسم «بلقیس» رو شنید، دختر انگار نزدیک بود خندهش بگیره، لبش رو گاز گرفت تا خودش رو کنترل کنه و گفت: ـ بله... درسته خانم راد. ساناز جون گفته بودن تشریف میارین. بفرمایید داخل. فقط نفر قبل شما هنوز داخل اتاقه. چند دقیقه دیگه نوبتتون میشه. همه پشت سرش وارد شدیم. فضای سالن انتظارش تقریباً پنجاه متری بود. یک سالن ساده با کلی صندلی انتظار چرمی ذغالی دور تا دور چیده شده بود. منشی سریع رفت پشت میز پیشخوان و برگههایی رو جا به جا کرد. صدای قل قل کتری از آبدارخونهی کوچیک گوشهی سالن میومد. تنها اتاقی که درش بسته بود، اتاق خانم دکتر ساناز احمدی بود؛ همون دعانویسی که مامان این همه ازش تعریف میکرد و قرار بود من رو معاینه روحی کنه. نه خبری از دود اسپند بود، نه پردههای بنفش، نه جمجمه و مهره و وسایل عجیبوغریب. همهچی بیشتر شبیه مطب یک روانشناس بود تا جایی که قرار بود یک دعانویس توش کار کنه. من و بابا هم بیحرف دنبال مامان راه افتادیم و روی صندلیهای کناریش نشستیم تا نوبت ما بشه. مشخص بود یا آخر ساعت کاریشون بود یا ما خیلی زود اومدیم. با تعجب دوروبرم رو نگاه کردم و آروم زیر لب گفتم: ـ اگه مامان نمیگفت دعانویسه، خودم فکر میکردم اومدیم مطب دکتر. بابا که کنارم نشسته بود، خم شد و آروم توی گوشم گفت: ـ منم دقیقاً همین فکر و کردم... اما مامان با یک نگاه تیز هر دومون رو ساکت کرد. سالن دوباره توی سکوت فرو رفت. فقط صدای تیکتاک ساعت دیواری لوکس مطب و گاهی صدای مبهم حرف زدن آدمهای داخل اتاق، از پشت در چوبی شنیده میشد. نمیدونستم چرا... اما یک حسی، درست ته دلم، مدام زمزمه میکرد که پشت اون در، قرار نبود فقط جواب چند سؤال رو پیدا کنم؛ قرار بود با چیزی روبهرو بشم که مسیر کل زندگیم رو عوض میکرد. - فکر کنم اینبار بالاخره بفهمم چمه. ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 6 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۷》 هنوز پنج دقیقه از وقتی که نشستیم نگذشته بود که زنگ در مطب هی پشت سر هم به صدا در اومد. هر چند ثانیه یک نفر وارد میشد، پشت سرش دو نفر دیگه، بعد چند نفر دیگه... کمکم سالن انتظار پر شد. همهی صندلیها پر شده بودن و خیلیها هم سرپا، کنار دیوار یا جلوی میز منشی ایستاده بودن. با تعجب دوروبرم رو نگاه کردم. هرچی فکر کردم نفهمیدم مگه دعانویس چقدر طرفدار داشت که اینجا اندازه مطب یک دکتر واقعی شلوغ بود. ـ مامان مطمئنی پیش دعانویس اومدیم؟ اینجا صف نونوایی که نیست؟ بابا آروم خندید و دل به دلم داد. ـ انگار مشتریش از نونوایی هم بیشتره. همون موقع یک خانم مسن وارد شد و جا برای نشستن نداشت، بابا خواست از جاش بلند بشه و صندلیش رو بهش بده که نگاه مرگبار مامان باعث شد همونطور نیمخیز دوباره بشینه. بابا زیر لب گفت: ـ چشم خانم استاد... از وقتی با شما ازدواج کردم اختیار از خودم ندارم. با ناهید ملوس من چیکار کردی؟ از شیطنتهای بابا خندهم گرفت. مامان هم تو جمعیت نمیتونست جواب بابا رو بده و حرصش خالی بشه. فقط با چشم و ابرو تهدیدش میکرد که ساکت بشه. کم کم از بیحوصلگی یا توی گوشیم میچرخیدم، یا در و دیوار سالن رو نگاه میکردم. عجیب بود، نه یک تابلوی مذهبی، نه اسپند، نه مجسمه، نه حتی یک گلدون. سالن انتظار به طرز عجیبی شیک و مدرن بود. فقط یک سؤال ذهنم رو ول نمیکرد. دعانویسی کجا... دکتری کجا؟ اصلاً این ساناز احمدی دکتر چی بود؟ دکتر روح و روان؟ مگه اون کار دکترهای روانپزشک نبود که روح آدمهارو خوب میکردن؟ کمکم همهمهی آدمها بلند شد. هر کسی داشت آروم با بغلدستیش حرف میزد. منم خم شده بودم سمت بابا و یواشکی دربارهی این مطب عجیب حرف میزدیم که... تق! در اتاق باز شد. همهی نگاهها ناخودآگاه برگشت سمت در. یک زن حدوداً سیوچندساله با چشمهای قرمز و صورت بههمریخته دوید بیرون. همزمان گوشی رو روی گوشش گذاشته بود و با صدای بلند داد میزد: ـ میدونستم... به خدا میدونستم. خدا لعنتت کنه عوضی. میدونستم داری بهم خیانت میکنی! بعد بدون اینکه به کسی نگاه کنه، از کنارمون رد شد و سمت پلهها دوید. صدای گریه و دادش هنوز از توی راهپله تا بالا میاومد. ـ طلاق میگیرم. بیچارهت میکنم! مهریهمو تا قرون آخرش میگیرم! فکر کردی همه مثل من خرن بیان گردنت بگیرن؟ اون مامانته که قربون دست و پای بلوریت میره. صداش کمکم دور شد... بعد کاملاً محو شد. چند ثانیه سکوت عجیبی توی سالن نشست. حالا موضوع جدید همهمهی سالن انتظار همون خانم بود. یعنی بلقیس بهش گفته بود که شوهرش بهش خیانت کرده بود؟ مگه نگفت خودش میدونسته پس چه نیازی به دعانویس بود؟ آروم خم شدم سمت بابا و زیر گوشش گفتم: ـ زمونه برعکس شده... زنه شوهرشو گردن گرفته بود! بابا لباش رو روی هم فشار داد تا خندهش درنیاد. شونههاش از زور خنده تکون میخورد. اومد جوابم رو بده اما مامان مثل همیشه با یک چشمغرهی اساسی هر دومون رو سرجامون نشوند. بالاخره ایشون استاد دانشگاه بودن و پرستیژ داشتن... فقط من و بابا بودیم که اصلاً به اون فضای رسمی نمیخوردیم. چند لحظه بعد، منشی که رفته بود داخل از اتاق بیرون اومد. نگاهی به برگهی تو دستش انداخت و گفت: ـ خانم راد... نوبت شماست. بفرمایید برای تشکیل پرونده و پرداخت ویزیت. هر سه با هم بلند شدیم و رفتیم سمت میز پذیرش. منشی خودکارش رو برداشت. ـ اسم بیمار؟ مامان بدون مکث گفت: ـ شکوفه راد. منشی چند خط روی برگهی کوچیکی نوشت، خودکارش انگار جوهر پس میداد؛ دستش و برگه پر از لکههای آبی شده بود. برگه رو که امضا کرد، داد بهمون و با همون لبخند حرفهایش گفت: ـ لطفاً ویزیت رو پرداخت کنید. هزینهی ویزیت هفت میلیونه. بابا کارت بانکیش رو درآورد تا حساب کنه. چشمام گرد شد. نزدیک بود از تعجب سوت بزنم. هفت میلیون؟! با این پول میشد یخچال رو پر از میوه و خوراکی کرد. یک نگاه به بابا کردم. ولی بابا بیاهمیت به مبلغ، کارت رو روی دستگاه کشید و بدون اینکه چیزی بگه، مبلغ رو پرداخت کرد. روزی چند نفر میاومدن اینجا؟! رسید که چاپ شد، مامان با تشکر برگه رو گرفت و دستم رو کشید. ـ بیا مامان جان. نوبت ما شد بالاخره. هر سه خواستیم وارد اتاق بشیم. بابا هم پشت سرمون راه افتاد. منشی مؤدبانه جلوی بابا رو گرفت. ـ ببخشید آقا... همراه فقط یک نفر میتونه داخل بیاد. بابا همونجا جلوی در ایستاد. من با صدای منشی برگشتم سمتش. لبخند همیشگیش روی صورتش بود؛ همون لبخندی که همیشه وقتی میترسیدم، آرومم میکرد. با اشارهی سر گفت: ـ برو... نگران نباش. من همینجا منتظرتون میمونم. همون لبخند کوتاه، بیشتر از هزار تا جمله بهم قوت قلب داد. من و مامان وارد اتاق شدیم. درست قبل از اینکه در سفید اتاق، با برگهی «ورود ممنوع» آروم پشت سرمون بسته بشه، آخرین تصویری که از بابا دیدم لبخند حمایتگرش بود؛ همون لبخندی که همیشه موقع ترس، دلم رو قرص میکرد. ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۸》 مامان با احترام به خانمی که پشت میز نشسته بود سلام کرد و شروع کرد به معرفی خودش. منم بعد از سلام کوتاهی، حواسم رفت سمت محیط اتاق. برخلاف چیزی که تصور میکردم، اتاق هیچ شباهتی به پاتوق دعانویسها و رمالهای فیلمها نداشت. دیوارها مثل سالن انتظار سفید و ساده بودن. دو تا مبل سهنفره خاکستری روبهروی هم قرار گرفته بود و وسطشون یک میز شیشهای نسبتاً بزرگ بود. روی میز، کلی وسیلهی ریز و درشت دیده میشد؛ چند دسته کارت، چند دفتر یادداشت، چند سنگ رنگی و یک جعبهی چوبی بود. از بین همشون فقط کارتهای تاروت رو شناختم. همونهایی که تو فیلمها باهاش فال میگرفتن. نه خبری از گوی شیشهای بود، نه جمجمه، نه استخون، نه شمعهای سیاه و عجیب. تنها چیزی که واقعاً توجهم رو جلب کرد، تابلوی بزرگی بود که روی دیوار پشت میزش نصب شده بود. با خط نستعلیق خوشنویسی شده بود: «خوابها، دریچهی اسارت یا آزادیِ جهاناند.» بیاختیار چند ثانیه خیرهی جمله موندم. نگاهم رو از تابلو گرفتم. تازه چشمم افتاد به خانم دکتر... یا بهتر بود بگم بلقیس خانم! مامان از وقتی وارد شده بود، انقدر «بلقیس خانم» گفته بود که خودم بیشتر از دکتری که انگار اسمش رو عوض کرده بود.، خجالت کشیدم. خانم دکتر بلقیس احمدی، زنی حدود شصت ساله بود. برخلاف سنش، خیلی مرتب و آراسته به نظر میرسید. موهای بالیاژ شدهش تا روی شونههاش میرسید. ابروهای میکرو شده، خط چشم دائمی و لب شیدینگ شدهش، صورتش رو مرتب و شیک نشون میداد. فقط هر بار که مامان با ذوق میگفت «بلقیس خانم»، یک لحظه دستش میرفت سمت موهاش یا لب پایینش رو بین دندونهاش گاز میگرفت؛ انگار از اسم واقعی خودش چندان دل خوشی نداشت. با خودم گفتم: «اگه مامان همینجوری ادامه بده، هفت میلیونمون قبل شروع جلسه دود میشه میره هوا!» برای اینکه بحث رو عوض کنم، یک قدم جلو رفتم و گفتم: ـ خانم دکتر... تعریف شما رو خیلی شنیدم. خوشحالم از نزدیک میبینمتون. امیدوارم بتونین کمکم کنین. مامان یک نگاه راضی بهم انداخت؛ از نگاهش معلوم بود انتظار نداشت اینقدر رسمی حرف بزنم؛ انگار خودش هم از این تغییرم تعجب کرده بود. خانم دکتر هم لبخند گرمی زد؛ انگار بالاخره فرصتی پیدا کرده بود تا قبل از شروع جلسه، نفس راحتی بکشه. ـ ممنون عزیزم. لطفاً بشینین تا وسایلمو مرتب کنم، بعد با هم صحبت میکنیم. من و مامان روی مبلهای چستر نشستیم. چرم مبلها زیر نور سفید اتاق برق میزد. خم شدم و آروم توی گوش مامان گفتم: ـ مامان... از هولت همه چی رو که نگفتی؟ بذار خودش حدس بزنه. اگه واقعاً چیزی بلده، باید خودش بفهمه دیگه. مامان همونطور که دوروبر رو نگاه میکرد بدون اینکه نگاهم کنه، خیلی آروم گفت: ـ هیس... میشنوه. بعد ادامه داد: ـ نگران نباش. فقط داشتم میپرسیدم دقیقاً چی میتونه بهمون بگه... یا اصلاً چیزی میتونه نشونمون بده یا نه. با تعجب ابروهام بالا رفت. ـ نشون بده؟ یعنی چی؟ مگه پیامبره؟ یا فرشتهست که قدرت نشون دادن داشته باشه؟ خواستم چیزی بگم که صدای خانم دکتر باعث شد هر دومون ساکت بشیم. اومد و روی مبل مقابلمون نشست. جعبهی چوبی که وسط میز بود رو برداشت و یک گوشه گذاشت، کارتها رو برداشت و داخل جعبه چوبی گذاشت، بعد نگاهش آروم روی صورتم ثابت موند. لبخند روی لبش بود... اما تو نگاهش نه. حس کردم اون نگاه، چیزی رو توی من دیده بود... چیزی که هنوز خودم هم از وجودش خبر نداشتم. ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۱۹》 نگاهش چند ثانیهای روی صورتم چرخید، کمکم لبخند از روی لبش محو شد. با صدایی آروم اما جدی گفت: ـ هنوز پیدات نکرده... ولی خیلی نزدیک شده. هم من، هم مامان، خشکمون زد. ثانیهای سکوت تو اتاق پیچید. اولین نفری که به خودش اومد، من بودم. با تردید پرسیدم: ـ کی...؟ کی پیدام نکرده؟ یعنی چی؟ بلقیس خانم مستقیم توی چشمام نگاه کرد. انگار از دریچهی چشمام میتونست راز مشکلم رو بخونه. ـ همونی که سالهاست منتظرته... مکث کوتاهی کرد و با صدای آرومی گفت: ـ نشونهش... چشماشه. نفسش آروم بیرون اومد. انگار داشت حرفاش رو توی ذهنش مزهمزه میکرد تا بتونه دقیق توصیف کنه. ـ زرد... مثل عسل. گرم... مثل خورشید. مامان دیگه طاقت نیاورد. درحالیکه دستهی مبل رو زیر دستش فشار میداد تا جلوی خودش رو بگیره گفت: ـ خانم احدی ... از کجا فهمیدین یکی دنبال دخترمه؟ میدونین کیه؟ چی از جون دخترم میخواد؟ بلقیس خانم نگاهش رو از من گرفت و به مامان دوخت. ـ احمدی هستم. سرش رو به آرومی تکون داد. انگار از سر و کله زدن با مامان خسته شده بود. ـ نه... نمیدونم کیه یا شاید بهتره بگم... نمیدونم چیه. فقط اینو میدونم که دنبال دخترتونه و تا پیداش نکنه، دستبردار نیست. رنگ از صورت مامان پرید. فکر کنم ذهنش تو اون قسمت نمیدونم چیه که خانم دکتر گفت گیر کرد. ـ یعنی چی؟ لطفاً واضحتر بگین... من گیج شدم. بلقیس خانم چند ثانیه ساکت شد و لبای براقش رو به سمت پایین کج کرد. انگار داشت به صدایی گوش میداد که ما نمیشنیدیم. کمی بعد آروم گفت: ـ ناهید خانم... مگه دخترتون خواب نمیبینه؟ توی خواباش یه مرد دنبالشه. اون مرد... دخترتون رو میخواد. مامان با صدایی که از ترس میلرزید گفت: ـ بله... خواب میبینه. خیلی هم میبینه. ولی فقط حس میکنه یکی دنبالشه. هیچوقت کامل معلوم نیست طرف مرده یا زنه... آخه زود از خواب میپره. بلقیس خانم نگاه عجیبی بهم کرد. نگاهی که هم تحسین داشت، هم سرزنش. ـ دخترتون شجاعه. بعد آهسته ادامه داد: ـ ترس، برادر مرگه... اما با انسان عجین شده؛ جداشدنی نیست. شکوفه توی خواباش اون مرد رو دیده... ولی هنوز کامل نه. جوری که فهمیدم فعلاً فقط چشماشو دیده... و صداشو شنیده. دوباره خیره شد به صورت من و ادامه داد. - به احتمال زیاد... بهزودی چهرهش رو هم کامل میبینه. مامان دوباره وسط حرفش پرید. اگه به جای مبل روی صندلی نشسته بود به خاطر نشستن لبهی مبل تا الان چپه شده بود. ـ ولی چرا؟ چرا دختر من؟ چی از دخترم میخواد؟ بلقیس خانم اینبار از زور کلافگی چشماش رو بهم فشار داد و بدون توجه به سوالات مامان رو به من گفت: ـ شکوفه... از کی خوابات عوض شده؟ چرا به مادرت نگفتی؟ قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدم، خودش ادامه داد: ـ ناهید خانم... من واضح گفتم دخترتونو میخواد. این دختر دلیل خودشو داشته که چیزی نگفته بهتون... ولی اشتباه کرده. چون دلیل عوض شدن خواباش اینه که اون مرد ... بهش نزدیکتر شده و چیزی نمونده بهش برسه. مامان دستش رو روی سینهش گذاشت. ـ یا خدا... مامان ناخوداگاه دستش رو محکم دور مچم حلقه کرد. با هزار تا سؤال که توی سرم میچرخید، پرسیدم: ـ شما از کجا فهمیدین من چه خوابایی دیدم؟ حتی رنگ چشاشم دقیق گفتین. بعدشم... یعنی... داره میاد دنبالم؟ اصلاً چرا منو میخواد؟ بلقیس خانم لبخند خیلی کمرنگی بهم زد. همینطور که دستاش رو توی هم قفل میکرد و ژست دکترهای روانشناس رو میگرفت گفت: ـ هنوزم بهم شک داری... مگه نه؟ میخوای همهچیز و همین الان برات بگم. سرش رو تکون داد. ـ کاش میشد... ولی اینجور کارا صبر میخواد. چند تا از وسایل روی میز رو جابهجا کرد. لحظهای به وسایل روی میز نگاه کلی کرد و بدون توجه به وسایل دستاش رو روی میز گذاشت و تو هم قفل کرد. یاد فیلم راهبه افتادم که توش خواهر راهبهها دستاشون رو همینطوری توهم قفل میکردن و دعا میخوندن. من و مامان بادقت نگاهش میکردیم. نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست. بعد خیلی آروم گفت: ـ من نمیتونم بگم از کجا میفهمم این چیزایی که قراره بهتون بگم رو؛ چون راز کارمه. الانم یه مرد میبینم اما... انسان نیست. مامان ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشید. منم حس کردم تموم بدنم یخ کرد. لبام خشک شد. انسان نبود؟ شاید درست میگفت بالاخره تو خوابم هر چقدر سریع هم میدویدم، باز گیرش میافتادم و این عجیب بود. حتی یادم بود که چشماش بیاندازه میدرخشید و روشن بود. اصلا مگه آدمیزاد همچین چشمایی داشت؟ ـ اگه آدم نیست پس چیه؟ یا خدا... نکنه جنه؟ بلقیس خانم با شنیدن سوالات رگباری مامان چشماش رو باز کرد. از چهرهش کلافگی میبارید. ـ نمیدونم... شاید بشه این اسم رو روش بزاریم. ولی من مطمئنم هالهی انسانی نداره. فقط یه حس عجیب و سنگین ازش میاد... انگار وجودش از یه انسان معمولی نیست. هر چی هست خیلی قویه. بعد نفسش رو آروم فوت کرد بیرون و ادامه داد. - فقط سنش... اینجا برام عجیبه! نمیفهمم. ابروهاش توی هم رفت. چشماش رو آروم باز کرد. کلافه پوفی کشید. چند ثانیه نگاهمون کرد و دوباره چشماش رو بست. ـ سنش... اصلا طبیعی نیست. هرچی نگاه میکنم، عددش تموم نمیشه، انگار زمان براش معنی نداره. مامان دستش رو روی دهنش گذاشت. حس کردم کف دستام خیس عرق شد. یک موجود نامعلوم با سن زیاد دنبالم بود و من این چند سال فقط نگران بیخوابیم بودم؛ در حالیکه خطر اصلی بیخ گوشم بود. بلقیس خانم چشماش رو دوباره باز کرد و به میز خیره شد. اینبار دست دراز کرد و سنگهای رنگی رو برداشت. مثل منچ آروم روی میز پرتشون کرد. هر کدوم سمتی افتادن. بلقیس خانم اشاره کرد به سنگها و گفت: ـ نگاه کنین. یه قلب دارم میبینم. نمیدونم مال کیه ولی... به دخترتون و اون مرد ربط داره. راست میگفت نگاه که کردم تازه فهمیدم سنگهایی که بیهدف روی میز افتاده بودن، کنار هم شکل یه قلب نامنظم رو ساخته بودن. مامان با لحنی پر التماس گفت: ـ خانم احد... احمدی، خواهش میکنم کمکمون کنین. بلقیس خانم آه بلندی کشید و گفت: ـ من که خدا نیستم... تا وقتی دلیل این ارتباط رو نفهمم، دستم بستهس. کاری ازم بر نمیاد. بعد نگاهم کرد و با کنجکاوی که تو چشماش موج میزد گفت: ـ شکوفه جان... یه سؤال. توی این مدت چه تو بیداری چه توی خوابات، غیر از اون مرد... کسی یا چیزی آزارت میده اتفاقی عجیب افتاده که لازمه باشه من بدونم؟ چشمهای مامان از اشکهای ریخته نشده برق میزد و من... بین گفتن و نگفتن حقیقت گیر کرده بودم. باید قضیهی سایه و پنجره رو میگفتم؟ ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۰》 آروم زمزمه کردم. ـ دیشب حس کردم یه سایه تو کوچمون دیدم... ولی یهو غیب شد. رفتم پنجره رو بستم، انگار یکی با ناخن کشید روش. مامان ترسیده صورتش رو چنگ زد. بلقیس خانم خیلی با دقت گوش میکرد. انگار از این اتفاقات زیاد شنیده و دیده بود. ـ صبح که بیدار شدم ولی دیدم پنجره بازه. مطمئنم دیشب پنجره رو بسته بودم. تازه رد دست روی پنجرهم افتاده بود. شبشم خواب همون جنگلو دیدم، ولی اینبار فرق داشت. وقتی افتادم زمین، اون مرده سرزنشم کرد... بعدم گفت قلبشو پس بدم. خانم دکتر بهش گفتم نمیشناسمش، ولی بهم گفت خیلی خوبم میشناسمش. مامان انگار آخر دنیا رو جلوی چشماش دیده بود. رنگش مثل دیوارهای اتاق سفید شده بود. دیگه از اول صحبتهامون تا الان از اون پرستیژ استادی خبری نبود. لرزش دستاش خبر از حالش میداد. دیدن اون حالش، بیشتر از هر چیزی عذابم میداد. انگار تموم این سالها، بار ترسهای من روی دوش مامان افتاده بود. بلقیس خانم خیلی حرفهای و خونسرد گفت: ـ پس درست حدس زدم... اون قلب به اون مرد مربوط میشه. اون سایه هم احتمال داره خود همون مرد باشه... ولی ممکنه نباشه، چون هنوز چهرهش و کامل تو خواب ندیدی. به احتمال زیاد اون سایه همون خطریه که احتمال میدادم. مامان دیگه بی مهابا گریه میکرد. با ترسی که تو جونم افتاده بود، پرسیدم: ـ یعنی... میمیرم؟ لبهای مامان از شنیدن حرفم لرزید. با شوک و وحشت سرش رو چرخوند و بهم نگاه کرد. بلقیس خانم سری تکون داد. ـ خطر از طرف اون سایه شاید باشه... ولی از اون مردِ توی خوابت، نه. از چیزی که میبینم مشخصه بهت حسی داره. اون نمیخواد تو بمیری. شاید حتی دنبالته تا نجاتت بده... یا ازت محافظت کنه. با کلافگی گفتم: ـ اصلاً چرا من؟ من که حتی یه بارم ندیدمش. بلقیس خانم دستی به لبش کشید و با لبخند خیلی کمرنگی گفت: ـ دختر خوب... تو ندیدیش، ولی اون تو رو دیده. چیزی که میبینم... بیشتر شبیه علاقهست تا دشمنی. بزنم به تخته... دختر خوشگلی هم هستی. مامان که تا اون لحظه رنگش پریده بود، با خشم گفت: ـ غلط کرده خوشش اومده... از ما بهترون و چه به دختر من؟ بلقیس خانم نگاهش رو از من گرفت و با چشمهای درشت شده به مامان نگاه کرد. انگار مامان براش مسئله حل نشده بود. ـ بگو ببینم ناهید خانم... دخترت خواستگار داره؟ مامان با صدایی که هنوز لرزش و خش توش مشخص بود گفت: ـ داره... گفتنی زیاد گفتن. ـ خواستگاراش اومدن تو خونتون؟ دختر و پسر تا به حال همدیگه رو دیدن؟ مامان سرش رو تکون داد. از چهرهش مشخص بود میگرنش دوباره گرفته بود. ـ نه... یعنی قرار میذاشتیم بیان، ولی هر بار تو راه یه اتفاقی میافتاد، نمیرسیدن. بلقیس خانم کمی خودش رو جلو کشید. انگار چیز مهمی کشف کرده بود که با کنجکاوی گفت: ـ خب؟ بیشتر برام تعریف کن... تازه داره دستم میاد. مامان با گیجی نگاهی به من و بعد خانم دکتر کرد و گفت: ـ یکی خواست بیاد، تو راه تصادف کرد. یکی دیگه اومد ولی جلوی در، اشتباهی رفت خونهی همسایه و همونجا موندنی شد، دخترشون و گرفت. یکی دیگه هم قرار بود شب بیان، همون شب مادربزرگش فوت کرد و نیومدن. هر جملهای که مامان میگفت، بیشتر گیج میشدم. یعنی واقعاً هیچ خواستگاری نتونسته بود حتی قدم توی خونهمون بذاره؟ تا حالا چرا بهش فکر نکرده بودم. واقعا مامان بابای من با خودشون نگفته بودن این مسئله چقدر عجیب و مشکوک بود. بلقیس خانم چند لحظه ساکت موند. بعد خیلی آروم گفت: ـ عجیبه. نگاهش رو به مامان دوخت و با تعجبی که تو صداش مشخص بود پرسید: ـ و شما هیچوقت به این اتفاقا شک نکردین؟ مامان سریع جواب داد: ـ نه... فقط برامون مهم بود که خواستگاری به هم خورد، نه اینکه چرا. بلقیس خانم کمی تو فکر رفت و بعد گفت: - از اون خواستگارا کسی بوده که آسیب ببینه یا حتی مرده باشه؟ مامان که انگار به کلمه مردن هم آلرژی داشت با چهرهی درهم جواب داد. - الان خبر ندارم... ولی همون موقع که سالم بودن. ـ پس اون مرد توی خواب، احتمالا موجود بدی نیست... یعنی ظالم نیست. مامان با نگرانی پرسید: ـ یعنی چی بد نیست؟ اصلا اون چیزه تو خواب شکوفه، چه ربطی به خواستگاراش داره؟ بلقیس خانم نگاهش رو بین من و مامان چرخوند و خیلی آروم گفت: ـ متأسفانه اینجور که نشون میده... دخترتون از خیلی قبلتر از اینکه این خوابها شروع بشه، طلسم شده. ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۱》 مامان هنوزم تو شوک کلمهی «طلسم» بود. اول فقط نگاهش خالی شد. بعد پشت سر هم پلک زد. انگار میخواست چیزی بگه، اما صداش در نمیاومد. نفسش کوتاه و بریده شد، دستش روی سینهش نشست و کمکم رنگ صورتش از سفیدی هم گذشت. لباش رو به سمت کبودی میزد و بدنش آروم میلرزید. ترسیده خودم رو کشیدم سمتش. ـ مامان... مامان جان. منو ببین. نفس بکش... خواهش میکنم. داری کبود میشی، تروخدا نفس بکش. صدای بغضآلود و هولزدهی من باعث شد بلقیس خانم از جاش بپره. تقریباً دوید سمت در اتاق و با صدای بلند فریاد زد. ـ نسترن! زود یه لیوان آب قند بیار... سریع! حال خانم راد خوب نیست! انقدر ترسیده بودم که توجهای به اینکه بلقیس خانم فامیل مامان رو اشتباه گفت نکردم. دست و پام رو گم کرده بودم. مدام شونههای مامان رو ماساژ میدادم و صداش میکردم. قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. ـ مامان... تو رو خدا چشماتو باز کن... تقصیر منه... من نباید میگفتم. همون لحظه در اتاق با شدت باز شد. منشی با یک لیوان آب قند دوید تو و پشت سرش بابا که صدای بلقیس خانم رو شنیده بود، بدون توجه به منشی خودش رو داخل انداخت. تا چشمش به مامان افتاد، رنگ از صورتش پرید. ـ ناهید! با عجله خودش رو رسوند کنار مبل، روی زانوش نشست و صورت مامان رو بین دستهاش گرفت. ـ عزیزم... ناهید. نگام کن. آروم نفس بکش... من اینجام... چیزی نیست. با من نفس بکش. بلقیس خانم لیوان آب قند رو از منشیش گرفت و اومد سمتمون. آروم سر مامان رو بالا آورد و لیوان رو به لباش نزدیک کرد. ـ یکم بخور. فقط یه کم... آروم. مامان به زور چند جرعه آب قند خورد. بعد از چند لحظه پلکهاش لرزید و نفس عمیقی کشید. با نفس مامان انگار نفس ما هم باهاش برگشت. بابا با نگرانی موهای بهمریختهی مامان رو کنار زد. ـ خدا رو شکر. بعد محکم و با خشم گفت: ـ بسه... دیگه ادامه نمیدیم. بلندشو شکوفه به مامانت کمک کن بریم. زیر بغل مامان رو گرفتم. خواستم به بابا کمک کنم که مامان رو بلند کنه ولی مامان با وجود بیحالیش مچ دست بابا رو گرفت. ـ نه. بابا متعجب نگاهش کرد و گفت: ـ ناهید... یعنی چی نه. ـ من... از اینجا... نمیرم. بابا کلافه زل زد بهش. مامان نفس عمیقی کشید و ادامه داد. ـ میخوام... هرچی میدونه بهمون بگه... هرچی... حتی اگه تلخ باشه. بلقیس خانم که خودش هم از حال مامان ترسیده بود و معلوم بود استرس گرفته، با عجله گفت: ـ اول یه چیز رو روشن کنم... دستی به پیشونیش کشید و عرق سردی که از ترس روش نشسته بود رو پاک کرد. ـ من غیبگو نیستم. فقط میتونم چیزایی از گذشته و حال ببینم... از آینده هم نمیتونم چیزی بگم، چون آینده همیشه در حال تغییره. بابا که هنوز کنار مامان نشسته بود، با صدایی آروم اما درمونده گفت: ـ خانم... هرچی که فکر میکنین میتونه کمکمون کنه، لطفاً بگین. خانومم از روی ناچاری اومده اینجا. بلقیس خانم با کلافگی رفت و پشت میزش نشست. چند ثانیه ساکت موند، بعد نگاهش رو به من دوخت. ـ دختر شما... اولین مورده. بابا اخم کرد. ـ یعنی چی؟ بلقیس خانم نفس عمیقی کشید. انگار داشت بین چیزی که دیده بود و چیزی که باید میگفت، یکی رو انتخاب میکرد. ـ توی این سالها آدمهای زیادی پیش من اومدن. نگاهش بین من و مامان چرخید. چشمهاش پر از اضطراب بود. انگار هنوز میترسید حال مامان وخیم بشه. ـ بعضیا فقط حضور یه موجود رو حس میکردن. بعضیا صداشو میشنیدن. بعضیا سایهشو میدیدن... بعضیا هم ادعا میکردن که خودشو از نزدیک دیدن. نفس عمیقی کشید و ادامه داد. ـ اما مورد دختر شما... با همهشون فرق داره. بابا با ناباوری فقط نگاهش میکرد. معلوم بود هنوز نصف حرفهایی که شنیده بود براش قابل باور نبود. اگه همهچی رو از اول میشنید فکر کنم مثل مامان پس میافتاد. بلقیس خانم نگاهش رو به ساعت روی دیوار دوخت و ادامه داد: ـ اون موجود ... با اون قدرتی که من ازش حس میکنم، نمیدونم چیه و نمیدونم چطور باید از زندگیتون بیرونش کرد. نگاه از ساعت گرفت و رو به مامان گفت: ـ حالتون بهتره؟ مامان آهسته سر تکون داد. هنوزم رنگش مثل گچ سفید بود. ـ خوبم بلقیس جون... فقط بگو چیکار کنیم... دیگه دارم دیوونه میشم. این بار بلقیس خانم حتی به صدا زدن اسم قبلیش واکنشی نشون نداد. انگار خودش هم ذهنش بدجور درگیر این موضوع شده بود. بابا از رو زانوهاش بلند شد و کنار مامان روی مبل نشست. دست مامان رو توی دستش گرفت و نوازش کرد. بلقیس خانم انگشتهاش رو روی میز به هم قفل کرد و گفت: ـ تا الان از زمان حال شکوفه براتون گفتم. چند لحظه سکوت کرد. ـ حالا میخوام کمی از زمان گذشتهی شکوفه بگم. بلقیس خانم اینبار به من نگاه کرد. انگار چیزی توی صورت من بود که فقط خودش میدید. ـ هر بار میخوام گذشتهی شکوفه رو ببینم... چند ثانیه سکوت کرد و چشماش رو ثانیهای بست. وقتی دوباره نگاهم کرد گفت: ـ یه روح میبینم. دستم ناخودآگاه مشت شد. از بچگی ترس عجیبی از ارواح و موجودات ناپیدا داشتم. ـ روح یه دختر. صدای بلقیس خانم آرومتر شد. انگار میخواست رازی سر به مهر رو فاش کنه. ـ دختری که... دقیقاً شبیه خود شکوفهست. مامان و بابا شوکه فقط نگاهش کردن. منم از اطلاعات دیوونهواری که تو این مدت کوتاه فهمیدم دیگه بیحس شده بودم. بلقیس خانم اخماش توی هم رفت و دستی لای موهاش کشید... یادم اومد این نشون از کلافگیش بود. ـ اما هر بار که میخوام بیشتر از این ببینم یه چیز.. سرش رو آروم تکون داد و انگشتش رو روی صفحه چوبی میزش کشید. آسمون تاریکتر شده بود و این از سایهای که از سمت پنجره، توی اتاق کمکم میافتاد پیدا بود. ـ نه... یه نفر... نفسم توی سینه حبس شد. عرق از پشت گردنم تا تیغهی کمرم سر خورد. سر دردم داشت شروع میشد و اولین نبض زدنهای میگرنم شروع شده بود. ـ جلومو میگیره. انگار نمیذاره حقیقت گذشتهی شکوفه رو ببینم... هر بار که نزدیکتر میشم، تصویرها محو میشن. انگار کسی هست که نمیخواد راز گذشتهی دخترتون فاش بشه. ویرایش شده 26 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۲》 بلقیس خانم چند لحظه ساکت شد تا ما با حرفهاش کنار بیایم. انگشتاش آروم روی لبهی میز ضرب گرفته بودن؛ ضرب ناخنهای مانیکور شدهش تنها صدای توی اتاق بود. انگار خود بلقیس خانم هم داشت با چیزی که دیده بود کنار میاومد. چند دقیقه بعد زیر لب گفت: ـ تا حالا... هیچوقت همچین چیزی ندیده بودم. بابا اخماش توی هم رفت. استاد فلسفه بود و صبر بالایی داشت ولی اینجا و این زمان انگار صبرش رو داشت از دست میداد که سریع پرسید: ـ یعنی یکی نمیذاره شما گذشتهی دختر منو ببینین؟ بلقیس خانم خیلی آروم سر تکون داد. انگار با جواب ما داشت خودش رو قانع میکرد. ـ آره؟ مکثی کرد و با ناخنش گوشهی ابروش رو خاروند. ـ انگار هر بار که میخوام برگردم عقبتر و ببینم... یه نفر یا یه چیزی، جلوی دیدنم و میگیره. مامان در حالی که به بابا تکیه داده بود با نگرانی پرسید: ـ یعنی اون مرده؟ اونه که نمیذاره؟ ـ نمیدونم. مامان دستش رو روی شقیقهش گذاشت و چشماش رو بست. ذهنش خسته شده بود و احتمالا میگرنش عود کرده بود. ـ فقط میدونم قدرتش از هر موجودی که تا حالا دیدم بیشتره. چند لحظه سکوت بینمون افتاد. بعد بلقیس خانم دوباره چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. اینبار حتی دستاش هم میلرزیدن. انگار داشت تمرکز میکرد... چند ثانیه بعد، با اخم چشماش رو باز کرد. ـ یه تصویر... همه بیاختیار جلوتر خم شدیم. انگار چشمامونم گوش شده بود. ـ فقط یه لحظه دیدمش. آرومتر ادامه داد. ـ یه دختر کوچیکه. دلم فرو ریخت. انگار از بلندی داشتم پرت میشدم پایین. ـ حدود چهار... شایدم پنج سالشه. مامان دستش رو روی سینهش گذاشت و با تعجب گفت: ـ دختره شکوفهست؟ بلقیس خانم سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد. همین تایید کافی بود تا اشک دوباره تو چشمهای مامان جمع بشه. ـ لباس سفید تنش بود. لحظهای چشماش رو ریز کرد؛ انگار داشت تصویر رو دوباره بهخاطر میآورد. ـ کنار یه درخت نارنج بزرگ ایستاده بود. یک دفعه ساکت شد. صورتش توی هم رفت. ـ نه... درخت نارنج نبود. کمی تو فکر فرو رفت و گفت: ـ فکر کنم شبیه... تاک انگور بود. بیاختیار به مامان نگاه کردم. توی حیاط خونهی قدیمیمون، درست کنار حوض، یه درخت انگور بزرگ داشتیم. بلقیس خانم بیتوجه به حال ما ادامه داد. ـ دختره تنها نبود. قلبم تندتر زد. صدای نفسام رو میشنیدم. بیاختیار نگاهم روی پدر و مادرم نشست. انگار اونا هم شک کرده بودن به درخت انگور خونه قبلیمون. ـ یه نفر کنارش ایستاده بود. بابا با هیجان پرسید: ـ کی؟ بلقیس خانم لبش رو گاز گرفت. دوباره چشماش رو بست؛ انگار برای دیدن گذشته نیاز بود که چشماش رو ببنده. تعدادش از دستم در رفته بود که چند بار این کار رو تکرار کرده بود. اخماش که توی هم رفت پیشونیش خط افتاد. ـ نمیشه... نمیبینمش. فقط تیکههایی از تصویر بهم میرسه... بقیهش انگار عمداً پاک میشه. چشماش رو باز کرد و با ناراحتی سرش رو تکون داد. ـ هرچی سعی میکنم صورتشو ببینم، انگار یه مه سیاه جلوش و میپوشونه. هوف کلافهای کشید و با صدایی آرومتر گفت: ـ فقط دستش معلومه. بیاختیار پرسیدم: ـ دستش؟ ـ آره. چند ثانیه خیره به یک نقطهی میز موند. ـ دستش روی سر دختره بود؛ انگار داشت موهاش و نوازش میکرد. مامان با امیدی که توی صداش موج میزد گفت: ـ یعنی باباشه؟ ممکنه آرمان باشه؟ بلقیس خانم بلافاصله جواب نداد. چشماش هنوز به جایی نامعلوم خیره مونده بود. بعد خیلی آهسته گفت: ـ نه... اون حس... حس پدر نیست. بابا و مامان هر دو مات نگاش کردن. انگار تا الان امید داشتن تصویر مرد نامعلوم بابا باشه. بلقیس خانم ادامه داد. ـ حس عشق هم نیست. این حس بیشتر شبیه... مکث کرد و لبش رو به دندون کشید. ـ مالکیت بود. تنم یخ کرد. اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت. صدای تیکتاک ساعت و هوهوی باد از پشت پنجره، سکوت اتاق رو سنگینتر کرده بود. بیرون، مردی توی سالن انتظار با صدای بلند داد میزد، اما ذهنمون اونقدر درگیر حرفهای بلقیس شده بود که هیچکدوم بهش توجه نمیکردیم. بلقیس خانم نگاهش رو آروم از من گرفت. بعد به مامان و بابا نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد. ـ به نظر میرسه... از همون بچگیِ دخترتون، اونو برای خودش میدونسته. ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 9 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۳》 ذهنم بدجور درگیر بود. از یک خواب تکراری رسیده بودیم به موجودی که انسان نبود و از بچگیم من رو میخواسته. ذهنم توی معادلاتش به یک نقطهی گم شده رسیده بود. قرار بود دنبال ایکس بگرده ولی حالا که ایکس رو پیدا کرده بود انگار ایگرگ رو گم کرده بود. ـ یه چیزی هست... ولی خودمم مطمئن نیستم. با صدای بلقیس خانم، هم من، هم مامان و بابا با دقت بهش خیره شدیم. نگاهش از روی هممون رد شد و دوباره روی من ثابت موند. ـ روح اون دختر خیلی شبیهته. انگار... خود خودتی، فقط کوچیکش کردن. تازه جسم نداره فقط روحه. قبل اینکه بتونیم از شوک حرفهاش در بیایم، خیلی آروم سر تکون داد. انگار داشت دوباره به صدایی نامرئی واکنش نشون میداد. بابا خیلی وقت بود اخماش توی هم گره خورده بود و این نشون میداد که قضیه برای بابا جدی شده بود. رو به بلقیس خانم گفت: ـ منظورتون چیه؟ یعنی اون دختری که دیدین دخترمه ولی مُرده؟ بلقیس خانم نفس عمیقی کشید. دستهاش رو توی هم قفل کرد. ـ بله روح اون دختر شکوفهست ولی اینکه مُرده یا نه رو نمیدونم. عجیبترش اینجاست که هرچی عقبتر رو میبینم، از اون تصاویر تیکهتیکه حس میکنم اون مرد، قبل از اینکه شکوفه به دنیا بیاد هم روحشو میشناخته. سکوت سنگینی بینمون افتاد. صدای اذان مغرب از سمت پنجره توی اتاق پیچید. هوا کاملا تاریک شده بود. نور نارنجی چراغهای خیابون، توی اتاق نسبتا تاریکی که بودیم میافتاد و فضا رو راز آلود میکرد. عجیب بود که بلقیس خانم... هنوز لامپ اتاق رو روشن نکرده بود. مامان با صدای لرزونی گفت: ـ یعنی... قبل از اینکه شکوفه به دنیا بیاد؟ مگه میشه همچین چیزی؟ ـ بله. از نظر علمی چیزی دربارهش ثابت نشده، اما در بعضی باورها و مکتبها چنین اعتقادی وجود داره. بعد مکثی کرد و با چشمایی ریز شده نگاهمون کرد و ادامه داد. ـ انگاری از خیلی قبلترها... اون بچه روح ... یعنی شکوفه رو میخواسته. قلبم تندتر زد. گوشام برای ثانیهای زنگ زد. انگار صداها تو گوشم با صدای بلند میپیچیدن. صدای وِزوِز مگسی که از پنجره اومده بود داخل رو درست بغل گوشم میشنیدم. بلقیس خانم سرفهش گرفت و با دست اشارهای کرد که یعنی چند لحظه بهش فرصت بدیم. بعد بلند شد و رفت سمت گوشهی اتاق کنار میزش، یک آبسردکنِ کوچولو بود که به خاطر زاویهش اگه دقت نمیکردی قابل دید نبود. کمی آب که خورد صداش رو با سرفه صاف کرد و گفت: ـ نمیدونم چرا... ولی این حس شیشمم میگه که ارتباطش با شکوفه، از زمانی که شکوفه به دنیا اومده شروع نشده. همینطور که قبلا هم گفتم مربوط به خیلی قبلتر از تولدشه. بابا گیج شده بود. این رو از فشردن گردنش با دستش فهمیدم. هروقت گیج و کلافه میشد با دستش گردنش رو فشار میداد. انگار درد عصبی بود. ـ یعنی ممکنه... بلقیس خانم حرف بابا رو کامل کرد. ـ ممکنه قبل از اینکه اون روح وارد جنین بشه و بعد بشه شکوفهی شما... اون مرد باهاش ارتباط داشته. بله منظورم دقیقا همین بود. مامان ناباورانه بهش خیره شد. انگار دیگه نمیدونست چه واکنشی نشون بده. شاید اگه بلقیس خانم همون اول از اطلاعاتی که دربارهی ما میدونست و بهمون گفت استفاده نمیکرد، مامان باور میکرد که بلقیس خانم دروغگو و فریبکار بود ولی الان که هر چی دربارهمون میگفت تقریبا همهش درست بود، مامان دیگه هیچ شکی بهش نداشت. ـ یعنی... روح دختر من قبل از تولدش وجود داشته؟ بلقیس خانم آهسته و خسته نفسی بیرون داد و گفت: ـ از نظر خیلی از باورها... بله، روح قبل از تولد وجود داره. بعد همینطور که به سمت میزش رفت و بهش تکیه داد اضافه کرد. ـ اما هنوز از نظر علمی تایید نشده. این اطلاعات امروزه نسبتا رایج شده. با صدایی که از شدت هیجان میلرزید، پرسیدم: ـ یعنی... تناسخ؟ بلقیس خانم چند ثانیه نگام کرد و لبخند زد. ـ بله احتمالش هست... اما نمیتونم با قطعیت بگم. بابا ابروهاش بالا رفت و گفت: ـ تناسخ یعنی چی دقیقاً؟ بلقیس خانم هر دو دستش رو توی هم قفل کرد و توضیح داد. ـ تناسخ یه باوره؛ باوری که میگه بعد از مرگ، روح از بین نمیره و ممکنه دوباره توی جسم دیگهای متولد بشه. بعضیا معتقدن روح میتونه بارها زندگی کنه و هر بار با هویت جدیدی برگرده. نگاهش از بابا دوباره به من افتاد. ـ اگه این فرض درست باشه... اون روحی که من میبینم، ممکنه زندگی دیگهای قبل از اینکه شکوفه بشه، داشته .. و خب اون مرد هم از همون زمان، اون روحو میشناخته. مامان با ترس دستی روی لبش گذاشت و زمزمه کرد: ـ یعنی اون روح دخترم و میخواد؟ بلقیس خانم خیلی آروم جواب داد. ـ دقیقاً همین چیزیه که منو نگران کرده. بعد با صدایی پایینتر انگار که نمیخواست صداش رو کسی به غیر از خودمون بشنوه ادامه داد. ـ چون چیزی که حس میکنم... شبیه یه عشق یا دلبستگی معمولی نیست. پاشنهی کفشش رو با صدا روی زمین زد و تکیه از میز برداشت بعد اومد و روی مبل روبهرویی ما نشست. ـ مثل این میمونه که یه عهد قدیمی بین اون و روح شکوفه وجود داره؛ عهدی که حس میکنم هنوز تموم نشده. بیاختیار آب دهنم رو قورت دادم. میگرنم بدتر از قبل شده بود. فشار و درد توی سرم نمیذاشت حرفهاش رو درک کنم. گوشام هر چند دقیقه هوا میگرفت و صدایی که میشنیدم رو ضعیف میکرد. ـ ممکنه اون منو با یکی دیگه اشتباه گرفته باشه؟ بلقیس خانم سرش رو به آرامی تکان داد. ـ نه... نگاهش عمیقتر شد. ـ از نظر اون... تو همون روحی. فقط با یه زندگی جدید. دلم میخواست بگم دروغه... دلم میخواست همین الان بلند شم، از اون اتاق بزنم بیرون و وانمود کنم هیچکدوم از این حرفها رو نشنیدم ولی یک جای وجودم این حرفها رو انگار باور داشت. با گلویی که از خشکی داشت میسوخت و صدام رو خش دار کرده بود پرسیدم: - تونستین بفهمین با روحم چه عهدی بسته؟ ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نرگس رحیم آبادی 74 ارسال شده در 9 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آبان (ویرایش شده) 《پارت ۲۴》 بلقیس خانم با لبخندی آروم گفت: - نه شکوفه جان. من که قبلا گفتم فقط تصویرهای یهویی و خیلی کمی میبینم؛ تازه اونم سریع محو میشن. ولی اون عهد هرچی هست بستگی به هویت اون مرد داره. عهد، طلسم، مرد، جنگل، روح، درختِ انگور... همه و همه توی هم گره خورده بودن و عقل با منطقم رو از کار انداخته بودن. ذهنم اصلا تمرکز نمیکرد. مردمک چشمام توی حدقه میچرخیدن و نمیدونستن کجای اتاق رو نگاه کنن. تاریکی اتاق انگار فشار بیشتری روی سرم میآورد. سردردم انقدر زیاد شده بود که احساس میکردم به جای مغز توی سرم بمب درحال انفجار گذاشتن. ـ اگه... فقط اگه فرض کنیم چیزی که من دارم میبینم واقعاً درست باشه و به گذشتهی شکوفه مربوط باشه، اون وقت مشکل اصلی اینه که ارتباط اون مرد با شکوفه اصلاً مشخص نیست. بابا گردن دردش بدتر شده بود. پشت سرش رو با دستهاش گرفته بود و فشار میداد. درد داشت کمکم از گردنش به سمت سرش میرفت. مامان شونههای بابا رو ماساژ میداد و با صدای آروم در گوشش چیزی رو زمزمه میکرد. با درد چشمام رو بهم فشار دادم و پرسیدم: ـ یعنی چی مشخص نیست؟ مگه نگفتین به من حس داره؟ نفس عمیقی کشید و با خستگی که تو چهرهش نشسته بود گفت: ـ یعنی نمیتونم بگم اون مرد دقیقاً چه نسبتی با روح قبلیت داره. من گفتم یه حسی بهت داره ولی مشکل همینه که نمیدونم تو براش کی بودی. به چشمای گیج و خستهم نگاه کرد و چند ثانیه مکث کرد. شاید تو ذهنش دنبال جواب درست برای سوالم میگشت.از سکوت بلقیس خانم بابا سرش رو بالا آورد. مامان هم منتظر نگاهش کرد. بلقیس خانم پیشونیش رو ماساژ داد و گفت: ـ ممکنه توی اون زندگی پدرت بوده باشه. ممکنه برادرت بوده باشه. ممکنه پسرت بوده باشه. نگاهش بین ما سه نفر چرخید و با لبخند گفت: ـ ممکنه همسرت بوده باشه... یا حتی فقط مردی که عاشقت بوده و هیچوقت بهت نرسیده. هر چیزی ممکنه. معدم لحظهای تیر کشید و حالت تهوع بهم دست داد. همه تو فکر بودن. حرفهای بلقیس خانم کاملا منطقی بود. نسبتهای زیادی برای توجیح حس اون مرد بود... عشق فقط یک گزینه بود نه قطعیت. بلقیس خانم درست میگفت براساس گفتههاش حتی اون مرد میتونست پسرعمو، پسردایی، پسرخاله، پسرعمه و... من بوده باشه و هرچی بیشتر بهش فکر میکردم، بیشتر به بنبست میخوردم. مامان با چهرهای شوکه خندید و گفت: ـ یعنی ممکنه هر کدوم از اینا باشه؟ اینجوری که کلی نسبت میتونه داشته باشه. بلقیس خانم آروم سر تکان داد. ـ بله، درسته... هرچند هنوز نمیدونم اصلاً تناسخی در کار بوده یا نه. من فقط تیکههایی از گذشته رو میبینم، نه همهی حقیقتو. برای همین هیچوقت نمیگم قطعی اینو دیدم. بابا با تردید پرسید: ـ پس همهی این چیزایی که گفتین... قطعی نیست؟ ـ نه. بلقیس خانم خیلی جدی رو به بابا ادامه داد. ـ اگه قطعی بود، همون اول بهتون میگفتم. من چیزی رو که دروغ باشه به زبون نمیارم. راز شلوغی مطب من همینه. من هرچی ببینم همونو میگم ولی اینم میگم که قطعی نیست، ممکنه باشه یا نباشه. اگه همون که دیدم شد، خب مشتری راضی میشه. اگه نشد هم اعتراضی نمیکنه چون من قبلا آب پاکی رو روی دستش ریختم. بعد نگاهش چرخید و دوباره روی من ثابت موند. ـ تنها چیزی که تقریباً ازش مطمئنم اینه که اون مرد، شکوفه رو برای اولین بار توی این زندگی ندیده. نفسم بند اومد. این جواب قطعی یعنی حرف اون مرد توی خوابام درست بود. لحظهای صداش توی گوشم پیچید.《میشناسی... بیشتر از چیزی که فکر میکنی. 》 سرم رو تکون دادم تا صداش از ذهنم بره و برگردم به جمع توی اتاق. برای تمرکز بیشتر پرسیدم. ـ یعنی... قبل از اینکه من به دنیا بیام، منو میشناخته؟ ـ اگه این ارتباط به گذشتهی روحت برگرده... بله. صدای مامان لرزید. ـ یعنی بعد از این همه سال هنوز دنبالش میگرده؟ شکوفه الان دیگه دختر ماست. با اون ارتباطی نداره، چرا ولش نمیکنه؟ بلقیس خانم با نگاهی پر از دلسوزی و تاسف به مامان گفت: ـ بعضی از پیوندها... با مرگ از بین نمیرن. دوباره چشماش رو بست؛ انگار دوباره چیزی رو میدید یا میشنید. بعد تو همون حالت گفت: ـ اما این که اون پیوند از روی عشقه، از روی نفرت، از روی عذاب وجدان یا یه عهد قدیمی... آهسته پلکهاش رو باز کرد. ـ هنوز نمیتونم تشخیص بدم. فقط میدونم این ارتباط، خیلی قدیمیه... خیلی قدیمیتر از چیزی که شما تصور میکنین. صدای زنگ تلفن و همهمه از بیرون اتاق شنیده میشد و با صدای ماشینهای توی خیابون که از پنجره میومد قاطی میشد. بلقیس خانم هم انگار با این صداها نمیتونست تمرکز کنه، ناخودآگاه اَهی گفت و موهاش رو با دستش بالا داد. بعد با صدایی پایینتر گفت: - اونقدر قدیمی که میتونه با سن اون مرد برابری کنه. ویرایش شده 27 آبان توسط نرگس رحیم آبادی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری