رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @roman98iiia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت دوم

با صدای چرخیدن کلید در، از جا پریدم. لبخند روی لبم نشست. مطمئن بودم مامان طلا و بابا منوچهر برگشته‌اند.

با عجله به سمت در رفتم. هنوز در کاملاً باز نشده بود که کیف مامان را از دستش گرفتم و کت بابا را هم روی جالباسی آویزان کردم.

گونه‌های هر دو را بوسیدم.

مامان ناگهان اخم کرد، دستش را روی گونه‌ام گذاشت و با نگرانی گفت:

وای نیلو... الهی فدات بشم، این چیه روی صورتت؟ کی زده‌ت؟

لبخند زورکی زدم و گفتم:

_ چیزی نیست مامان. داشتم از خونه می‌رفتم بیرون که در محکم خورد توی صورتم.

معلوم بود هیچ‌کدام حرفم را باور نکرده‌اند، اما چیزی نگفتند.

بابا برای عوض کردن فضا لبخندی زد و گفت:

 

نیلو جون، امشب برای شام چی درست کردی؟

_ خورشت بادمجون.

به‌به... پس زود بیارش که از گرسنگی دارم می‌میرم.

با صدای محکم بسته شدن در، فهمیدم سیامک رسیده.

پنج بشقاب غذا کشیدم و روی سفره گذاشتم. شام را در سکوت خوردیم.

بعد از تمام شدن غذا، مشغول جمع کردن سفره بودم که صدای سیامک بلند شد.

لازم نیست جمعش کنی... خودم انجامش می‌دم. تو برو اتاقت، باهات کار دارم.

همان یک جمله کافی بود.

کف دست‌هایم عرق کرد.

پاهایم یخ زد.

و قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزند...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام. 

قرار نیست صدتا تاپیک باز کنی. همه رو توی یکی بذار لطفا @آرام

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...