ایلماه 189 ارسال شده در 21 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر (ویرایش شده) رمان قربانی دلدادگی نویسنده: ZPM | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام، روانشناختی سیاه خلاصه: گاهی پر آسیبترین زخمها، از دست کسانی میآیند که ادعای بیشترترین عشق را دارند. هیوا در میان خاطراتی از بیتوجهی و واقعیتی از جنون، راهی برای فرار نمییابد ویرایش شده 12 آبان توسط ایلماه 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,328 ارسال شده در 21 مهر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان مقدمه: بعضیها تو را با بیتوجهی میکشند، و بعضیها با تمام وجودشان. هیوا میان این دو مرگ، راهی برای نفس کشیدن پیدا نمیکرد. یک طرف، سکوتی که از بیرحمی خویشاوندان میآید، و طرف دیگر، فریادی که از لبهی چاقوی یک زن برمیآید. در این رقص مرگبار، تنها یک انتخاب باقی مانده است: یا باید اجازه بدهی سکوت تو را ببلعد، یا اجازه بدهی جنون، از تو یک خاطرهی خونین بسازد 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان پارت اول: نگاهم به چشمانش بود؛ چشمانی که، برعکس همیشه، حالا مصمم به چاقوی روی میز خیره بود. دستش پیش رفت؛ همان دستی که لرزش در آن مشهود بود. محکم چاقو را در مشتش گرفت. روی پاشنه پا چرخید و با نیمنگاهی به سمتم گفت: - هیوا، تو مجبوری این کار رو کنی. لرزش دستهام لحظهبهلحظه بیشتر میشد. و نگاه کردن به چاقوی داخل دست ملیکا این لرزش را بیشتر میکرد. عقلش را از دست داده بود را نمیدانم؛ فقط میدانم که مغز من قفل کرده بود. سرم را تکان دادم و نهنهای زمزمه کردم. - نه، ملیکا، این و از من نخواه. داخل چشمهاش اطمینان موج میزد. چاقو را مقابلم تکان داد و با گرفتن شانهام گفت: - مگه نگفتی از علاقهشون مطمئن نیستی؟ خب، میخوام مطمئنت کنم. من و بکش. علاقهی زیادی به داد زدن پیدا کردم؛ آنقدر بلند که میخواستم همه را از فکر ملیکا خبر کنم. - احمق، فکر میکنی من مثل توام، درسته؟ من میخوام مطمئن شم، ولی نه با کارای تو. قدمی به عقب برداشتم که متقابلاً جلو آمد. - ببین، اگر تو اینکار رو نکنی، من جوری انجامش میدم که انگار تو کردی؛ ولی نه طوری که بخوان تو رو مقصر بدونن. احمق بود؛ واقعاً احمق بود. قطرههای اشک در حدقهی چشمانم نشسته بودند و دیدهام را تار کرده بودند. دستم را گرفت. سعی کردم که بکشمشون بیرون، ولی محکم گرفته بودشون؛ درست مثل زندانیهایی که دستشون رو با زنجیر بسته بودن. سردی دستهی چاقو لرز در اندامم انداخت. هقهق میکردم و اشک روی گونههام روان بود؛ درست مثل رود. سرش را چرخاند طرف در، نگاه من را هم همینطور. - بجنب، وقت نداریم. زمزمهاش آرام بود؛ انگار میترسید از درز پوشیدهی دیوارها به بیرون برود و همه متوجه شوند که داخل این اتاق من رو مجبور به چکاری میکنه و تنها چواب من، نه زیرلبی بود که فقط اون میشنید. - باشه، خودت خواستی، هیوا. من بهت گفتم خودت اینکار رو کن، ولی تو، لجبازی. دستم را به جلو کشید؛ همزمان با تقِ در و... - ملیکا! فریاد بابا بود که از من، منِ بهتزدهای که دست روی دهانم گذاشته بودم تا فریادم به بیرون نره، هم رد شد. *** - اَه، هیوا، یچیزی بخر. خسته شدن. خسته از غرغرهای ناتمام حامی و پیدا نشدن لباس برای روز عقد حامی و ملیکا، چشمام رو چرخوندم و بدون توجه به صورت نزار حامی از بوتیک بیرون زدم. - انتظار نداری که داخل روز عقد داداشم لباس خوب نپوشم. صدای کشیدن کفشهاش روی زمین میومد. - بابا، من و ملیکا انقدر معطل نکردیم که تو میکنی. با مکثی کوتاه ایستادم و با کلافگی رو به حامی کردم: - اَه، خستهام کردی، حامی! خب چرا اومدی دنبال من؟ میگفتم عماد باهام بیاد. اما او پاسخی نداد. فقط با همان صدای کشیدن کلافهکنندهی کفشهایش، از کنارم رد شد و به سمت آسانسور رفت. انگار نه انگار که من آنجا ایستادهام؛ انگار حضور من فقط یک مزاحمت کوچک در مسیر برنامههای اوست. موبایلم را از جیب مانتوم بیرون کشیدم و در حالی که پشت سر او میدویدم، دنبال شمارهی عماد گشتم. لحظهای پشیمانی، مثل یک تیر در قلبم نشست و سرم را بالا آوردم؛ اما دیگر دیر شده بود. درِ سنگین آسانسور با بیرحمی بسته شد. حامی هیچوقت منتظر کسی نمیماند؛ قلبش فقط برای خودش میتپید. با آهی که در گلویم حبس شد، زیر لب گفتم: امیدوارم ملیکا بتونه درستت کنه… 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان در آسانسور باز شد. کنار ایستادم تا خانمهایی که داخل آسانسور مشغول گپوگفت بودند، بیرون بیایند. پس از خالی شدنِ کابین، داخل رفتم؛ دکمهی همکف را فشار دادم و به صفحهی نمایشگر اعداد خیره شدم. - طبقه همکف. قفل در باز شد. بیرون رفتم و با نگاهی به اطراف، به امید پیدا کردنِ حامی، به سمت خروجی رفتم؛ ولی نبود. لرزشِ موبایل و بانویی که نام «عماد» را بلند میخواند، باعث شد نگاهم به صفحهی گوشی بیفتد. جواب دادم و با قرار دادن موبایل، کنار گوشم گذاشتم. - سلام. صدای ویراژ موتورها و هوایی که در داخل ماشینش رد و بدل میشد، باعث ضعیفتر شدن صدایش شده بود. - سلام به روی ماهت، کجایی هیوا؟ از پلهها پایین رفتم و با نگاهی به تابلو، نام کوچهی کناری را زمزمه کردم و گفتم: - اومدم بوتیک. سرم را پایین انداختم و به سنگریزههایی که جلوی پایم و کنار جوی آب در مسیرم بودند، لگدی آرام زدم. - فعلاً داخل همون بوتیک باش. حامی بهم گفت بیام دنبالت؛ انگار کار مهمی داشت و بدون خبر دادن به تو، از اونجا زده بیرون. لبخندی روی لبم نشست؛ هرچند کششَش کم و عمرش کوتاه بود، ولی دلم خوش شد که داداشم حواسش به من هست. هرچند با گفتن دروغ برای توبیخ نشدن از طرف عماد. کمی عقلش کم بود و ماندهام که چطور ملیکا راضی به این وصله شده بود. با گفتن باشه برای اطمینان دادن به عماد، قدمهای رفته را برگشتم و روی پلهها نشستم. نمیدانم چقدر گذشته بود؛ فقط میدانم که گذر زمان، با اینکه برای من طولانی بود، اما مطمئن بودم از مرز ده دقیقه عبور نکرده که جفت کفشهای کالج سفید و بدون نقص، مقابلم قرار گرفت. سرم را بالا آوردم و به شخصی که مقابلم ایستاده بود، نگاه کردم. پسرِ بچهای، حدوداً هفتساله، با چشمهایی که ردِ اشکهای خشکشده روی گونهاش خودنمایی میکرد، با نگاهی مظلوم نگاهم کرد. لبخندی دلسوزانه به چشمهای مظلومش زدم و گفتم: - گمشدی؟ مامانت کجاست؟ مثل یک بچهی خطاکار، انگشتِ اشارهی دستِ چپش را داخل مشتِ دستِ راستش گذاشت و با تکان دادن بدنش که آن را بیشتر شبیه دختربچهها کرده بود گفت: - نمیدونم. به کنارم اشاره کردم که بنشیند؛ نشست. - شمارهی مامانت رو داری؟ من بهش زنگ بزنم؟ مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد، دوباره بلند شد، دست در کاپشنش کرد و با بیرون کشیدن برگهای مچالهشده و چروک، آن را به سمت من گرفت. برگه را باز کردم، نگاهی به صفحه سفیدش که به خاطر گذر زمان نوشتههایش کمرنگ شده بود ولی از دو خط سیاهی که در امتداد هم بودند ولی به یکدیگر نرسیده بودند انداختم و گفتم: - این که برگهی رسید عزیزم؛ شمارهی مامانت داخلش نیست. 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) دستش را گرفتم؛ اما قبل از اینکه کلمهای از دهانم خارج شود، صدای بوقهای پیاپی و ممتد، مقصد نگاهم را از معصومیت و مظلومیتی که در چشمان پسرک موج میزد، تغییر داد. بلند شدم و به ماشین پژو پارس مشکیرنگی که کنار جوی آبی — که تا دقایقی پیش کنارش بودم — متوقف شده بود، خیره شدم. لبخندم، که محو شده بود، رنگ خود را پس گرفت؛ با دیدنش که داشت از ماشین پیاده میشد، لبخندم چنان کش آمد که مرواریدهای سفیدرنگم بیرون آمدند. انگار پسرک را فراموش کرده بودم؛ دستم را از بلند کردم و با تکان دادنش و با قدمهایی تند، از کنارش رد شدم و به سمت عماد دویدم. چون که ماشین دقیقاً کنار جوی پارک شده بود، موقع پیاده شدن، پای چپش را اینور و روی لبهی جوی گذاشت. سرعتِ قدمهایم کمتر و کمتر شد، تا جایی که مقابلش، درست در دو قدمیاش، ایستادم. روی صورتم خم شد و درست پشت پلکهایم — که با خم شدنش بسته و روی هم افتاده بودند — را بوسید. لبهایش را برداشت، اما فاصله نداد؛ زمزمه کرد. زمزمهاش آنقدر آرام بود که به سختی به گوشهایم رسید، با اینکه فاصلهی لبهایش تا گوشهایم کم بود: — سلام چشمام، خوبی؟ چشمهایش بودم؛ و همین بس که تمامِ محبتهایی را که از سمتِ خانوادهام نمیگرفتم، با همین کلمه به من میبخشید. سرش را فاصله داد و پلکهای من هم از هم جدا شدند. درست است که آنها هم معشوقِ یکدیگر بودند، ولی تماشای عشق تماشایی او را به هیچ عنوان از چشمهایم دریغ نمیکردند. گلی مقابلم قرار گرفت و من، تازه حواسم را که تماماً معطوف به او بود، به نشانهی هرروزهی عشقش دادم؛ با گرفتن و قرار دادنِ گل بین انگشتهایم، جوابش را دادم: - سلام قربونت برم، عماد... تو خوبی؟ دستش را روی شانهام گذاشت و با چرخاندنم، او را به سینهاش چسباندم و دستم را دور شانهاش انداختم. - دیدی، چقدر باهاش خوب رفتار میکنه؟ - آره، ولی خیالت راحت؛ تا چند روز دیگه همینها رو میبینیم که چطور توی سر و کلهی همدیگه میزنن. البته شایدم به خاطر دادگاه رفتنشون، نبینمشون. - آره بابا، راست میگه؛ خودت که میدونی هیچ عشقی پایدار نیست. صدای زمزمههایی که بعضی خوب و تعریفی، و بعضی بد و کنایهدار بودند، به گوشم رسید. اخمهایم را به سمت پایین آوردم؛ خواستم با جوابی به آن سه زنی که کمی آنطرفتر ایستاده بودند و بیمحابا با نگاه در چشمهایم این حرفها را به زبان میآوردند، بتوپم. - آروم چشمام... اونا که نمیدونن ما ۷ ساله با هم ازدواج کردیم. برگشتم و به او نگاه کردم، اما او با چرخیدن سرم فقط محو چشمهایم بود. سرش را کج کرد و گفت: - چشمام… مگه میشه کسی، تمام جهانش رو توی دو تا چشم پیدا کنه و بعد، بخواد از این دنیا چشم برداره؟ دستم را روی دستهایش گذاشتم و آنها را به پایین کشیدم. خواستم قدمی به جلو بردارم که پالتوم کشیده شد؛ سرم را خم کردم که نگاهم به همان پسر بچه خورد، که اینبار با نگاهی مظلومتر از قبل، نگاهم میکرد. دست چپم را به کمرم زدم و با دست راستم روی پیشانیام کوبیدم: - وای ببخشید عزیزم، تو رو یادم رفته بود! دستش را داخل دستم گرفتم؛ سرد شده بود. خواستم خم شوم و پسر بچه را داخل بغلم بگیرم که... - فریاد؟ صدای بهتزدهی عماد بلند شد. اما چرا بهت زده بود؟ مگر این پسر بچه را میشناخت؟ پسرک، سرش را به سمت عماد برگرداند؛ چشمانش که تا چندی پیش در آنها جز غم و دلتنگی چیزی نبود، شروع به برق زدن کردند؛ انگار ستارهای در دل سیاهی شب، شروع به چشمک زدن کرده باشد. لبهایش از هم باز شد و دندانهای خرگوشیاش بیرون آمد؛ دستهایش را به هم میکوبید، اما صدایی از میان لبهای باز شده به خندهاش بیرون نمیآمد. نگاهم که روی آن فریادِ طولانی قفل شده بود، با صدای عماد که کنار گوشم میپیچید، پایین افتاد: - نمیتونه حرف بزنه، مادرزاد! چشمهایم تار شد؛ اشک نقش بسته بود و بین مژههایم گیر کرده بود. - خدای من... در صدایم، بهت جریان داشت: - مراقبش باش. من ببینم مامان و باباش کجان که این بچه تنهاست! عماد که داشت دور میشد، زانوهایم را خم کردم و مقابل پسرک زانو زدم. ویرایش شده 8 آبان توسط ایلماه 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 9 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آبان دستم را روی دستگیرهی سرد و کمی نمناک فشار دادم و آن را به پایین کشیدم. صدای زنگ موبایل، باعث شد در دوباره بسته شود؛ موبایل عماد بود، اما مگر موبایل در دستش نبود و به پدر و مادر فریاد زنگ نزد؟ اخمی ظریف بر پیشانیام نشست و نگاهی به بالای داشبورد انداختم؛ حتی قاب گوشی هم شبیه به قاب موبایل عماد نبود. آن را برداشتم و با نگاهی کنجکاو، انگشتم را روی دکمهی سبز رنگ گذاشتم و به سمت بالا کشیدم. با زدنِ گزینهی اسپیکر، طنینِ صدای زنانه و نازکی در فضای بسته پیچید: - الو مهتاب! کجایی تو دختر؟ مگه قرار نبود زود از جای عماد برگردی؟ نفسم در سینه حبس شد؛ چشمانم که شک نداشتم دو دو میزد، به سمت نامی لغزید که بالای صفحه موبایل و حالا در مغزم حک شده بود: (آفتاب کرامتی). - مهتاب کیه؟ صدایم لرز داشت و خنکیش، چندین درجه از هوای بیرون پایینتر بود. - شما کی هستید؟ گوشی مهتاب دست شما چکار میکند؟ سوال میپرسید، اما بیشتر حس یک بازجویی را به من منتقل میکرد. - خانم، دارم میگم مهتاب کیه؟ چرا باید پیش شوهر من بیاد؟! لحنم بالاتر رفته بود. - شوهر؟ شوهر شما کی هست؟ اصلاً بگو ببینم، تو خودت کی هستی؟! تقهای به شیشه خورد، اما نگاه من ذرهای تکان نخورد. - هیوا، چرا جواب نمیدی؟ صدای عماد بود؛ در را باز کرده بود. بدنم لرزید و با بهت و شوک، به چشمان او خیره شدم. سپس دوباره با دیدن صفحهی گوشی که حالا خاموش شده بود، به خودم آمدم. پیش از آنکه زنِپ پشت خط کلامی بگوید، گوشی را روشن کردم و دکمهی قطع تماس را فشردم. موبایل را میان دستانم فشردم تا از لرزششان جلوگیری کنم و گفتم: - جانم، حواسم نبود... 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 10 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان دستش را به لبهی سقف ماشین گرفت و با تکان دادن سر، موبایلش را سمتم گرفت: - من برم داخل مغازه، الان برمیگردم. موبایل گرفتم و چیزی نگفتم. کمی فاصله گرفت، اما دستش مقابل من باقی ماند؛ آستین لباسش تا آرنج بالا رفته بود و تتو روی دستش تا نیمه مشخص بود: «چشمام ❤ مهتاب». باز هم مهتاب! ولی چرا روی آرنجش تتو بود؟ در میان فامیلشان هم هیچ عضوی به اسم مهتاب نداشتند؛ پس این مهتاب که بود؟ چرا عماد نام مهتاب را روی دستش حک کرده بود؟ صفحهی موبایلش روشن بود و قفلش باز؛ با کنجکاوی روی آیکون مخاطبین کلیک کردم و لیست را به سمت پایین کشیدم تا تکتکِ نامهای ذخیره شده را بخوانم: - حسین... - حسام... - حمیرا... - چشمام... - چشمام ۲... روی «چشمام» کلیک کردم و شماره را نگاه کردم؛ شمارهی خودم بود. اگر میخواستم خوشبین باشم و فکر کنم که جایگزینی برایم پیدا نکرده تا شنیدنِ لقبم از زبانش را تقسیم نکند، «چشمام ۲» باید سیمکارت دومم باشد. از صفحهی «چشمام» خارج شدم و وارد اطلاعاتِ تماسِ «چشمام ۲» شدم، اما پیش از آنکه حتی چشمهام لحظهایام بر شماره بلغزد، در باز شد و عماد بر روی صندلی راننده جای گرفت. سریع دکمهی خانه (Home) را زدم؛ از آنجایی که او هیچوقت چک نمیکرد که من در چه برنامههایی هستم، برنامههای اخیر را پاک نکردم. - شما توی فامیل شخصی به اسم مهتاب دارید؟ بطری کوچک پرآبی را که به لبهایش چسبیده بود، جدا کرد و با سرفههای پشتسرهم، چند قطره آب از دهانش روی شلوارش ریخت. کمی به جلو خم شد؛ در حالی که با رگههایی از سرفه، به پشتش میزد تا راه نفسش باز شود، من هم برای کمک، به پشتش ضربه زدم. وقتی سرفهها تمام شد، انگار که سوالی نپرسیده باشم، با کشیدن دستمالی شروع به پاک کردن لبهایش کرد و مجدداً از ماشین پیاده شد. دلشورهای بیامان به جانم سرازیر شد؛ نکند دیگر دوستم ندارد؟ در حالی که تا همین دقایق پیش، رفتار و گفتارش چیز دیگری میگفت. نکند حرف آن زن راست باشد و عشقمان پایدار نباشد؟ روی داشبورد کوبیدم و با خود گفتم: - چشممون زده، وگرنه که عماد اهل این کارها نیست؛ اصلاً خیانت در کارش نیست. اما آن زن، «آفتاب»، چه میگفت؟ برای چه باید مهتاب پیش عماد میآمد؟ «زن، تو ۷ ساله ازدواج کردی، این شکها نباید داخل زندگیت باشه...» «ولی خب، بعضیا توی هفتمین سال ازدواجشون ممکنه به طلاق بکشن...» چانهام لرزید. آب دهانم را قورت دادم و با چرخاندن سرم، به عماد خیره شدم؛ او داشت به موهایش دست میکشید و هر از گاهی سرش را به سمت ماشین میچرخاند. با دیدن نگاهِ خیرهی من، دوباره سرش را برگرداند. هرچقدر خیره بودم، او تکان نمیخورد و نمیآمد تا به خانه برویم و من این شکهای بیمورد را با توضیحاتش بشورم و ببرم. برگشتم و در ماشین را باز کردم. با پیاده شدنم، باد سردی که تا آن لحظه با گرمای بخاری و فضای بسته فراری شده بود، دوباره بر تنم نشست و لرزهای به جانم انداخت؛ درست مثل همان شکهای بیمورد. به سمتش حرکت کردم. صدای پایم را شنید اما برنگشت. - عماد! صدای حامی بود؛ داشت از ماشینی پیاده میشد و دوشادوش ملیکا به این سمت حرکت میکردند. با دیدن ملیکا، گل از گلم شکفت؛ شاید میتوانستم با حرف زدن با او، از زیر زبانش بکشم که مهتاب کیست. پس به سمتش رفتم و با باز کردن دستهایم و لبخندی که به زور روی لبم نشسته بود، در آغوشش فرو رفتم. او بزرگتر و تپلتر از همیشه بود؛ گونههای قرمز رنگش که به خاطر سرمای هوا روی سفیدی پوستش بیشتر به چشم میآمد را بوسیدم و بدون حرف، دستش را گرفتم و به سمت ماشین حامی رفتیم. - هیوا! - چشمام! حامی و عماد با تعجب صدایم زدند، اما من بدون توجه به آنها، با سوار شدن در ماشین ملیکا، سوئیچ را چرخاندم و حرکت کردم. *** کلید را چرخاند و در را هل دادم. دکمههای کتم را باز کردم و داخل آشپزخانه رفتم. کتم را از بالای اپن روی مبلهای شیریرنگ پرتاب کردم. با گذاشتن چای، به سمت ملیکا رفتم و کنارش روی مبل نشستم. دستهایش روی پاهایش مشت شده بود و به خانه نگاه میکرد؛ طوری که حس کردم انگار تا به حال خانهی برادرش را ندیده یا من راهش نداده بودم. بدون مقدمه گفتم: - تو مهتاب رو میشناسی؟ رنگِ تعجب در تیلههای سبز رنگش شدت یافت و لحظهای مات ماند. - تو مهتاب رو از کجا میشناسی؟ صدایش آرام بود، انگار نمیخواست متوجه حرفش شوم؛ زمزمهاش فقط برای خودش بود. - مهتاب کیه ملیکا؟ اینبار با عجز پرسیدم و اجازه ندادم سکوتش مانعِ حرف زدنم شود. - داستان مهتاب طولانیه، بذار بعداً برات تعریف کنم، باشه هیوا؟ دستهایش را گرفتم: - توروخدا ملیکا! - یا میذاری بعداً برات قضیه رو بگم، یا به داداش میگی واست تعریف کنه. فشاری به دستهایش آوردم: - داداشت اگر میخواست با من حرف بزنه، توی این هفت سال تمام قضایا رو میگفت! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 10 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان خودش را به عقب کشید و عمیق به چشمهایم نگاه کرد؛ آنقدر عمیق که انگار میخواست بداند چه دیدهام که پیگیر مهتاب هستم. - پس اگر بهت نگفته، منم نمیگم. میدانستم که اصرار فایده ندارد و تا وقتی خودش نخواهد، کلمهای بر زبان نمیراند. پس از جایم بلند شدم و گفتم: - ببین، امشب باید بمونی؛ از خیلی وقته نیومدی خونه، باید شام رو دور هم بخوریم. چیزی نگفت؛ یا شاید هم داخل فکر فرو رفته بود که حرفم را نشنید. در کابینت را باز کردم و برای اینکه او را از فکر بیرون بیاورم، سیبزمینیای برداشتم و گفتم: - بذار قبل از اینکه عقدِ حامی باشی، یکم خواهرشوهر بازی دربیارم؛ شاید فرار کردی! تکخندهای کردم، اما باز هم پاسخی نشنیدم. صدای زنگ در بلند شد، ولی او باز هم چیزی نگفت. چاقو را روی ظرف گذاشتم و با گفتنِ «کیهای؟»، بلند به سمت در رفتم. منم، چشمام. اگر صدایش قابل تشخیص نباشد، باز هم این چشمام گفتنش متوجهم میکرد که کی پشت در است امضای حضورش؛ اما این کلمه، لبخندی بر لبم نیاورد؛ نه، تا وقتی که مشخص نشود مهتاب رقیب عشقیم یا... در کنار رفت و صورت عماد را دیدم. چشمهایش با دیدن من برق زد. پلاستیکهای خرید را تحویل دادم که باعث تعجبم شد، اما قبل از اینکه دلیلش را بپرسم، گفت: - مهمون داریم. ابروهایم بالا پرید. نگاهی به پشت سرش انداختم، اما کسی نبود. - مهمون؟ الان؟ کی هست؟ در را هل داد و گفت: - مامان و بابات، و مرجان و حامی. قلبم کمی تند زد. نمیدانستم آمدهاند تا باز تحقیرم کنند، یا برای دیدن عماد پا به جایی میگذارند که مایهی ننگشان است. به داخل رفتم؛ درست همانجایی که دیدم به من نداشته باشد. صدای خوشوبش و احوالپرسیِ عماد شروع شده بود. بعد از دقایقی وارد شدند. مامان به سمت من نگاه کرد؛ میخواستم دیده نشوم، اما دیده شدم. سرم را پایین انداختم، ولی قبل از آن دیدم که صورتش با دیدن من جمع شد؛ انگار که بوی بدِ زبالهای به بینیاش راه پیدا کرده باشد، دستش را مقابل صورتش تکان داد. اما با دیدن ملیکا، که تازه حواسش جمع شده بود، صورتش رنگ گرفت و به سمت او پا تند کرد. بابا هم داخل شد. از طرز راه رفتن و کفشهایش که مقابل من قرار گرفت، متوجه شدم... نخواستم سرم را بالا بیاورم، ولی ناخودآگاه بالا آوردم و نگاه تحقیرآمیزش را دیدم که از بالا به پایین به من خیره بود. لباسم را در مشتم گرفتم تا تمام افکارم را از سر دستانم به بلوزم منتقل کنم، اما نشد، نشد، نشد... - هه! تو که هنوز نمردی، چرا نمیمیری؟ چه طلسمی روی عماد پیاده کردی که هنوز حاضر نشده طلاقت بده؟ ولی خیالت راحت، کاری میکنم نفرت از تو، سرتاسر وجودش رو به قلقلّه بندازه؛ اونوقت که خودم خلاصت میکنم! هقهق ریز و ناخودآگاهی که از دهانم به بیرون پرید، باعث شد او پوزخندی بزند و تف را روی صورتم بیندازد. نگاه مبهوتِ مرجان به من بود و چشمهای پرخشمِ حامی، به بابا. قدمی برداشتم تا به سمت اتاقم بروم که صدای مامان، آغشته به تمسخر، به گوشم خورد: - چیه؟ ناراحت شدی؟ مگه بابات دروغ گفت؟ پات ذرهای به کاشیهای اتاقت بخوره، پات رو قلم میکنم! باید بمونی، چون تا تو هستی، مرجان و ملیکا لازم نیست کار کنن. دستی روی شانم قرار گرفت و فشار کوتاهی وارد کرد. لبی کنار گوشم متوقف شد و زمزمهاش پناهم شد: - ناراحت نشو، نه تا وقتی که من هستم. اون دوتا خانوادت نیستن، من خانوادتم. لحنش آرام نبود، عصبانی هم نبود؛ بین این دوتا بود. در آن لحظه مهم نبود که مهتاب کیست؛ مهم این بود که عماد شوهرِ من است، نه آن زن. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 10 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان - تو نحسی، از عماد فاصله بگیر! دست عماد دور کمرم حلقه شد و من را به خودش فشرد. - مامان، پری، بس کنید! چرا میخواید چشمام رو ازم دور کنید؟ اون زنم! عماد با لحنی مصمم و بلند رو به مامان و بقیه میگفت. بیشتر داخل آغوشش رفتم؛ تکیهگاهم بود. اگر از او فاصله میگرفتم و دورتر میشدند، به دستهایشان خفه و بلعیده میشدم. - اون تیغ میشه تو چشمات! بهت گفته بودم این رو نخواه، حالا ببین چطور زندگیمون رو آتیش میزنه! داخل حرفهایش فقط حرص میدیدم و آز و خشمی فروخورده؛ اگر این خشمش فروخورده بود، پس باید خدا به من رحم میکرد. - مگه من چکارتون کردم؟ چرا با من اینطوری رفتار میکنید؟ صدایم خفه بود؛ و ای کاش خفه میشدم تا حرفهایشان مثل خوره من را نخورد. - تو چکار کردی؟ تو زندگی من رو گرفتی، برادرم رو کشتی، زنم رو کشتی، بچم رو کشتی... قاتل! بابا از چی حرف میزد؟ بخاطر چی فریاد میزد؟ گوشهایم مشکل داشت؛ آره، وگرنه که نباید من را قاتل میدانستند. قاتل آنها بودند، نه من! آنها بودند که با حرفهایشان زیر پایم را خالی میکردند و باعث سقوطم میشدند. آنها بودند که خشم خودشان را روی بچهی ۴ ساله خالی میکردند. آنها قاتل بودند که شیرهی جانم را میگرفتند و روحم را به صلابهای از احساسات و مرگ میکشیدند. سرم را تکان دادم؛ ولی نه، من سرم را تکان نمیدادم، آنها بودند که دنیایم را تکان میدادند و من را زیر آوارِ زلزلهی درونیام دفن میکردند تا بسوزم. - بابا، از چی حرف میزنی؟ شما به یک دلایل نامعلوم دارید میکشید دخترتون رو و... فریادِ حامی، تنِ صدای بابا را بالا برد: - اون دختر من نیست! اون هیچیِ من نیست! به سمتم حرکت کرد. من دستهایم را بیشتر و محکمتر دور عماد مبهوت میپیچوندم. به من رسید؛ با یک دست لباسم و با یک دست آرنجم را گرفت و از بین دستهای شلشدهی عماد، بیرونم آورد. زیاد فاصله نگرفته بودم که دوباره به سمتش کشیده شدم؛ و او بود که از بین دندانهای قفلشدهاش، توی صورت بابا غرید: - شما داخل خونهی من و هیوا هستید! پس یا احترام بذارید، یا از خونهی من برید بیرون و دیگه جایی که خوش ندارید نیاید! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 10 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان بابا با نفسهای تند شده، به چشمهای قرمز عماد نگاهی انداخت و بدون حرف، به سمت درِ سالن حرکت کرد و بیرون زد. مامان هم به دنبالش راه افتاد. موقعی که داشت از کنارم عبور میکرد، با نگاهی چپچپ و سرشار از اکراه نگاهم کرد. - مرجان! تو اینجا بمون. قطعا که چشمام هنوز از حرفای بابات شوکهس... مرجان، کیفی را که روی دوشش بود پایین گذاشت و سری تکان داد. عماد آرام من را به سمت مرجان هل داد و با اشارهای ریز به سمت حامی، از جایش بلند شد. حامی با دودلی به چشمهایم خیره شد؛ ولی نمیدانم چه چیزی داخل صورتم دید که با ترحم، دستی به سرم کشید، بوسهای روی موهایم کاشت و به دنبال عماد رفت. - ببین چی شد! مثلاً امشب میخواستیم شام بخوریم، ولی نخورده کوفتم شد. ملیکا به سمت آشپزخانه رفت و با آب زدن به دستهایش سمتم برگشت و دستش را روی صورتم کشید. صورتم جمع شد، دستش را پس زدم و رو به مرجان کردم و گفتم: - تو میدونی منظور بابا چی بود؟ چرا به من گفت قاتل؟ سکوت، تنها جوابی بود که نصیبم شد؛ و این سکوت، برایم از همهچیز دردناکتر بود. این یعنی میدانست چرا بابا آن حرفها را میزند، ولی به من نمیگفت. چرایش را نمیدانستم. - پس یعنی من... ادامه ندادم. ادامهاش را میدانستم؛ همان کلمهای که مثل میخِ کوبیدهشده، توی سرم جا خوش کرده بود: قاتل. سکوت، تنها جوابی بود که نصیبم شد؛ و این سکوت، از هر جیغ و فریادی وحشتناکتر بود. یعنی مرجان میدانست... میدانست چرا بابا آن حرفها را زد؛ ولی نمیگفت. چرا هیچکس به من نمیگوید؟ مگر من چه کردهام که اسمم شده قاتل؟ قاتل کی؟ چه کسی را کشتهام که خودم هم خبر ندارم؟ آب دهانم را قورت دادم؛ بغضی که آنجا جا خوش کرده بود، پایین نرفت، فقط بزرگتر و سنگینتر شد. نگاهم روی دستهایم لغزید؛ همان دستهایی که صبح، برای عماد چای ریخته بود... همان دستهایی که شاید... نه. سرم را تکان دادم، طوری محکم که انگار با این تکان میشود فکر لعنتی را از توی مغزم بیرون ریخت. نشد. فقط توی سرم چرخید و چرخید و چرخید: قاتل... قاتل... قاتل... - چرا خودخوری میکنی آخه زن؟ اینا چه فکراییه؟ صدای ملیکا از لابهلای مهِ غلیظ ذهنم رد شد. دستش را آورد سمت صورتم، صورتم را کنار کشیدم، دستش را پس زدم و از جایش بلند شدم. پاهایم میلرزیدند، ولی جای دلم، محکمتر از همیشه بود: - میرم بیرون. ملیکا اول خندید؛ همان خندهی عصبیِ حتماً داری شوخی میکنی و گفت: - کجا بری زن؟ ساعت از هفت و نیم گذشته! میخوای تنها بری تو این تاریکی؟ خیال کردی اجازه میدم؟! قدمی به سمتم برداشت که دستم را به علامت ایست بالا آوردم؛ ولی این بار جلوی من نایستاد. آمد جلو... جلوتر... تا اینکه رسید جلوی در و کمرش را به چارچوب تکیه داد و دستهایش را باز کرد؛ سدی از گوشت و خون و اصرار: - نمیذارم بری! تو حالت خوب نیست، لرزش دستات رو خودم میبینم! بذار لااقل... نمیدونم... یه چایی داغ بخوری، یه لحظه آروم بشی، بعد هر جا خواستی برو! صدایش میلرزید؛ آنقدر که برای یک لحظه، دلم خواست همانجا بنشینم و بگذارم دنیا خودش حالم را بفهمد. اما نه؛ سقف این خانه روی شانههایم سنگینی میکرد و دیوارها یک کلمه را زمزمه میکردند: قاتل. - کنار برو، ملیکا. دستم را گرفت؛ محکم، با هر دو دست؛ انگار با این گرفتن میشد جلوی فروریختنِ من را هم گرفت: - خواهش میکنم... لطفاً... امشب نه... امشب نه! نگاهش خیس شد؛ چانهاش لرزید و برای یک ثانیه، بینِ ماندن و رفتن گیر کردم. اما صدای پدر، هنوز توی گوشم زنگ میزد: قاتل. دستش را از روی مچم باز کردم؛ آرام. محکم. آنقدر محکم که یعنی: شرمنده، ولی دیگر به من کاری نداشته باشید. کتم را از روی مبل برداشتم و شالم را که روی سرم نامرتب شده بود، مرتب کردم. یک قدم به سمت در... دو قدم... - ملیکا... بذارش بره. صدای مرجان، آرام اما قاطع، از ته سالن بلند شد. ملیکا به او نگاه کرد، بعد به من... دستش هنوز توی هوا بود؛ همان جایی که مچم را گرفته بود؛ خالی. انگشتهایش را یکییکی جمع کرد و بالا نیاورد: - پس حداقل... بذار من بیام باهات... جواب ندادم. فقط دستم را گذاشتم روی دستگیره، و همان لحظه بود که صدای عماد، پشتِ همین در، مانعی برای ادامهی کارم شد... - نمیدونم چکار کنم... حامی از یک طرف، اصرارهای مامانم و رفتوآمدهای آفتاب از یک طرف، هم رفتارهای مامان و بابات و فشاری که روی هیوا میذارن، کمرم رو شکسته. مامان از همهچیز خبر داره ولی باز هم آفتاب رو سمتم میفرسته... نمیدانم چکار کنم. دستم لرزید. حلقهی انگشتهایم را روی دستگیره سفتتر کردم تا لرزششان را خنثی کنم. نکند عماد از همان آفتابی حرف میزند که امروز به آن موبایل زنگ زده بود؟ - آفتاب... اسمش را زمزمه کردم. شاید آن زن میتوانست کمی از سوالاتم را جواب دهد. صورتم را با دست کشیدم؛ موبایل داخل ماشین عماد بود. در را باز کردم. روی زمین نشسته بودند؛ حامی قدم میزد و عماد دستش را به سرش گرفته بود. با شنیدن قدمهایم، هر دو به من نگاه کردند. دستم را مقابل عماد گرفتم: - سوئیچ. بلند شد: - جانم؟ چرا بیرون آمدی؟ چیزی میخوای برم برات بخرم؟ انگشتهایم را باز و بسته کردم. سوئیچ را کف دستم گذاشت. به سمت بیرون حرکت کردم که به دنبالم راه افتاد. - دنبالم نیا، زود برمیگردم. میدانست که نیاز به تنهایی دارم، پس دیگر دنبالم نیامد. *** بوقهای ممتد، سکوت را میشکستند. پاهایم را با ریتم کف ماشین میکوبیدم تا حالم جا بیاید. - الو... آن را روی اسپیکر گذاشتم و موبایل را به دهانم نزدیکتر کردم: - باید ببینمت... کار مهمی باهات دارم... یه کارِ... خیلی... مهم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ایلماه 189 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) لحظهای سکوت کرد، گویی نمیدانست چه جوابی به من بدهد، پس خودم ادامه دادم: ببین... قبل از اینکه حرفم را کامل کنم، به حرف آمد: - چرا باید به تو جواب بدم؟ نفس عمیقی کشیدم و با نگاهی به بیرون جواب دادم: - باید جواب بدی، چرا این مهتابنامی که میگی باید بیاد پیش عماد، همسر من؟ صدای نفسهایش شنیده نمیشد؛ انگار شوکه شده بود و نفس کشیدن از یادش رفته بود. منتظر بودم ببینم چرا شوکه شده، از چه چیزی شوکه شده؛ از اینکه گفتم مهتاب یا عماد همسر من؟ اگر آشنا بود، باید میدانست که عماد زن دارد، پس با این حساب، عماد نهفقط چیزی را از من مخفی کرده، بلکه آنها را هم بازی داده بود. عماد که نامزد مهتاب، تو چطور زنشی؟ چرا پدر و مادرش از ما همچین چیز مهمی رو مخفی کردن؟ صدایش شوکه بود، درست مثل حسی که به من دست داده بود. مهتاب که گفته بود در موردش تحقیق کنن، چطور همچین چیز مهمی رو متوجه نشدن؟ دستم را روی دهانم قرار دادم. ضربهی این حرفها برایم از بیمحبتی خانوادهام هم سنگینتر بود. مرد من، تکیهگاه من، پناه من... چرا باید همچین کاری میکرد؟ - فقط بهم بگو مهتاب کیه؟ در رو باز کردم تا شاید هوا بتواند از التهاب درونیم کم کند و قلبم را سرد کند. - ببین منم از مهتاب زیاد شناخت ندارم چشمهایم را بستم و نفسم را با حرص بیرون دادم. - پس چرا وقتی اسمش رو آوردم، اینطوری شوکه شدی؟ چند ثانیه سکوت کرد. اینبار سکوتش طولانیتر از قبل بود؛ آنقدر که صدای بوق ماشینی که از کنارم رد شد، واضحتر از نفسهایش به گوشم رسید. - چون... مکث کرد. - چون چی؟ - چون من فکر میکردم تو از همهچیز خبر داری. خندهای کوتاه و تلخ از بین لبهایم بیرون آمد. - من؟ من از چی خبر دارم آفتاب؟ از اینکه شوهرم نامزد یه زن دیگهست؟ از اینکه خانوادهش این موضوع رو از من مخفی کردن؟ یا از اینکه ظاهراً همه جز من از زندگی خودم خبر دارن؟ صدایم میلرزید. نمیخواستم گریه کنم؛ نه جلوی او، نه حتی وقتی خودم تنها بودم. - من نمیخواستم اینطوری بفهمی. - پس چطوری باید میفهمیدم؟ جوابی نداد. - آفتاب، خواهش میکنم بازی درنیار. من فقط میخوام بدونم مهتاب کیه. - گفتم که، من شناخت زیادی ازش ندارم. - پس اون حرفی که زدی چی بود؟ چرا گفتی عماد نامزد مهتابه؟ اینبار صدای نفس عمیقش را شنیدم. - چون این چیزیه که به من گفتن. دستم را روی فرمان گذاشتم و انگشتهایم را روی آن فشار دادم. - کی بهت گفته؟ سکوت، با عجز نالیدم: - آفتاب! - ببین... صدایش آرام اما پر از ترس بود و این برایم عجیب بود. - مهتاب اون زنی نیست که بخوای باهاش خودتو مقایسه کنی. ابروهایم در هم رفت. - من خودمو با هیچکس مقایسه نمیکنم. من فقط میخوام بدونم چرا یه زن دیگه اسم شوهر منو کنار اسم خودش گذاشته. - چون... باز هم مکث. - چون قرار بوده با عماد ازدواج کنه. قلبم فرو ریخت. ازدواج؟ پس فقط یک نامزدی قدیمی یا یک رابطهی پنهانی نبود، قرار بوده ازدواج کنند. دستم بیاختیار روی حلقهی ازدواجم نشست. حلقه را لمس کردم؛ همان حلقهای که هفت سال بود به آن نگاه میکردم و هر بار یادم میانداخت که عماد انتخابم کرده است. حالا برای اولینبار، همین حلقه برایم شبیه یک سؤال شده بود. - کی قرار بوده ازدواج کنن؟ - نمیدونم. - آفتاب، تو داری دیوونهم میکنی! - من واقعاً بیشتر از این نمیدونم. - پس چرا مهتاب امروز رفته پیش عماد؟ صدای آفتاب قطع شد، نه تماس را قطع کرده بود و نه جوابی داد، فقط سکوت کرد، و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ترساندم. - آفتاب؟ بالاخره صدایش آمد. - چون... باز مکث کرد. - چون شاید هنوز اون ازدواج تموم نشده. دستم که روی فرمان لغزید. - منظورت چیه؟ صدایش آرامتر شد. - من اگه جای تو بودم، قبل از اینکه دنبال مهتاب باشم، در موردش از خود عماد میپرسیدم. - چی رو؟ - اینکه چرا بعد از هفت سال زندگی با تو، هنوز اسم مهتاب توی زندگیشه. نفسم بند آمد. - هنوز؟ منظورت چیه؟ آفتاب، تو چیزی میدونی که من نمیدونم؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: - بیشتر از چیزی که فکر میکنی. تماس قطع شد. موبایل را از کنار گوشم پایین آوردم و به صفحهی خاموشش خیره شدم. تمام بدنم یخ کرده بود. او گفته بود بیشتر از چیزی که فکر میکنی، پس آفتاب میدانست، شاید نه همهچیز را، اما چیزی را میدانست که من هفت سال، حتی یک بار هم دربارهاش شک نکرده بودم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. مهتاب... نامش مثل صدای قطرهای که مدام روی یک نقطه میافتد، داخل سرم تکرار میشد. مهتاب، نامزد عماد زنی که امروز به دیدن شوهر من آمده بود، زنی که ظاهراً خانوادهی عماد هم از وجودش خبر داشتند. و من... من تنها کسی بودم که هیچچیز نمیدانستم. موبایل دوباره لرزید. چشمهایم را باز کردم. یک پیام از آفتاب بود و فقط یک جمله نسبتا بلند رویش چشمک میزد: »بهتره قبل از اینکه از عماد چیزی بپرسی، خوب فکر کنی... شاید جوابی که میگیری، همون چیزی نباشه که دلت میخواد بشنوی« ویرایش شده 12 آبان توسط ایلماه 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری