رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

رمان قربانی دلدادگی

نویسنده: ZPM | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:  عاشقانه، درام، روانشناختی سیاه

خلاصه: گاهی پر آسیب‌ترین زخم‌ها، از دست کسانی می‌آیند که ادعای بیشترترین عشق را دارند. هیوا در میان خاطراتی از بی‌توجهی و واقعیتی از جنون، راهی برای فرار نمی‌یابد

ویرایش شده توسط ایلماه
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

 

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

 

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

 

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

 

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

 

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

 

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

 

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

بعضی‌ها تو را با بی‌توجهی می‌کشند، و بعضی‌ها با تمام وجودشان. هیوا میان این دو مرگ، راهی برای نفس کشیدن پیدا نمی‌کرد. یک طرف، سکوتی که از بی‌رحمی خویشاوندان می‌آید، و طرف دیگر، فریادی که از لبه‌ی چاقوی یک زن برمی‌آید. در این رقص مرگبار، تنها یک انتخاب باقی مانده است: یا باید اجازه بدهی سکوت تو را ببلعد، یا اجازه بدهی جنون، از تو یک خاطره‌ی خونین بسازد

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

 

نگاهم به چشمانش بود؛ چشمانی که، برعکس همیشه، حالا مصمم به چاقوی روی میز خیره بود.

دستش پیش رفت؛ همان دستی که لرزش در آن مشهود بود. محکم چاقو را در مشتش گرفت.

روی پاشنه پا چرخید و با نیم‌نگاهی به سمتم گفت:

- هیوا، تو مجبوری این کار رو کنی.

لرزش دست‌هام لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.

و نگاه کردن به چاقوی داخل دست ملیکا این لرزش را بیشتر می‌کرد.

عقلش را از دست داده بود را نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم که مغز من قفل کرده بود.

سرم را تکان دادم و نه‌نه‌ای زمزمه کردم.

- نه، ملیکا، این و از من نخواه.

داخل چشم‌هاش اطمینان موج می‌زد. چاقو را مقابلم تکان داد و با گرفتن شانه‌ام گفت:

- مگه نگفتی از علاقه‌شون مطمئن نیستی؟ خب، می‌خوام مطمئنت کنم. من و بکش.

علاقه‌ی زیادی به داد زدن پیدا کردم؛ آن‌قدر بلند که می‌خواستم همه را از فکر ملیکا خبر کنم.

- احمق، فکر می‌کنی من مثل توام، درسته؟ من می‌خوام مطمئن شم، ولی نه با کارای تو.

قدمی به عقب برداشتم که متقابلاً جلو آمد.

- ببین، اگر تو این‌کار رو نکنی، من جوری انجامش می‌دم که انگار تو کردی؛ ولی نه طوری که بخوان تو رو مقصر بدونن.

احمق بود؛ واقعاً احمق بود. قطره‌های اشک در حدقه‌ی چشمانم نشسته بودند و دیده‌ام را تار کرده بودند. دستم را گرفت. سعی کردم که بکشمشون بیرون، ولی محکم گرفته بودشون؛ درست مثل زندانی‌هایی که دستشون رو با زنجیر بسته بودن.

سردی دسته‌ی چاقو لرز در اندامم انداخت.

هق‌هق می‌کردم و اشک روی گونه‌هام روان بود؛ درست مثل رود.

سرش را چرخاند طرف در، نگاه من را هم همین‌طور.

- بجنب، وقت نداریم.

زمزمه‌اش آرام بود؛ انگار می‌ترسید از درز پوشیده‌ی دیوار‌ها به بیرون برود و همه متوجه شوند که داخل این اتاق من رو مجبور به چکاری می‌کنه و تنها چواب من، نه زیرلبی بود که فقط اون می‌شنید.

- باشه، خودت خواستی، هیوا. من بهت گفتم خودت این‌کار رو کن، ولی تو، لجبازی.

دستم را به جلو کشید؛ هم‌زمان با تقِ در و...

- ملیکا!

فریاد بابا بود که از من، منِ بهت‌زده‌ای که دست روی دهانم گذاشته بودم تا فریادم به بیرون نره، هم رد شد.

***

- اَه، هیوا، یچیزی بخر. خسته شدن.

خسته از غرغرهای ناتمام حامی و پیدا نشدن لباس برای روز عقد حامی و ملیکا، چشمام رو چرخوندم و بدون توجه به صورت نزار حامی از بوتیک بیرون زدم.

- انتظار نداری که داخل روز عقد داداشم لباس خوب نپوشم.

صدای کشیدن کفش‌هاش روی زمین میومد.

- بابا، من و ملیکا انقدر معطل نکردیم که تو می‌کنی.

با مکثی کوتاه ایستادم و با کلافگی رو به حامی کردم:

- اَه، خسته‌ام کردی، حامی! خب چرا اومدی دنبال من؟ می‌گفتم عماد باهام بیاد.

اما او پاسخی نداد. فقط با همان صدای کشیدن کلافه‌کننده‌ی کفش‌هایش، از کنارم رد شد و به سمت آسانسور رفت.

انگار نه انگار که من آنجا ایستاده‌ام؛ انگار حضور من فقط یک مزاحمت کوچک در مسیر برنامه‌های اوست.

موبایلم را از جیب مانتوم بیرون کشیدم و در حالی که پشت سر او می‌دویدم، دنبال شماره‌ی عماد گشتم.

لحظه‌ای پشیمانی، مثل یک تیر در قلبم نشست و سرم را بالا آوردم؛ اما دیگر دیر شده بود.

درِ سنگین آسانسور با بی‌رحمی بسته شد. حامی هیچ‌وقت منتظر کسی نمی‌ماند؛ قلبش فقط برای خودش می‌تپید.

با آهی که در گلویم حبس شد، زیر لب گفتم: امیدوارم ملیکا بتونه درستت کنه…

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در آسانسور باز شد. کنار ایستادم تا خانم‌هایی که داخل آسانسور مشغول گپ‌وگفت بودند، بیرون بیایند. پس از خالی شدنِ کابین، داخل رفتم؛ دکمه‌ی همکف را فشار دادم و به صفحه‌ی نمایشگر اعداد خیره شدم.

- طبقه همکف.

 

قفل در باز شد. بیرون رفتم و با نگاهی به اطراف، به امید پیدا کردنِ حامی، به سمت خروجی رفتم؛ ولی نبود.

لرزشِ موبایل و بانویی که نام «عماد» را بلند می‌خواند، باعث شد نگاهم به صفحه‌ی گوشی بیفتد. جواب دادم و با قرار دادن موبایل، کنار گوشم گذاشتم.

- سلام.

صدای ویراژ موتورها و هوایی که در داخل ماشینش رد و بدل می‌شد، باعث ضعیف‌تر شدن صدایش شده بود.

- سلام به روی ماهت، کجایی هیوا؟

از پله‌ها پایین رفتم و با نگاهی به تابلو، نام کوچه‌ی کناری را زمزمه کردم و گفتم:

- اومدم بوتیک.

 

سرم را پایین انداختم و به سنگ‌ریزه‌هایی که جلوی پایم و کنار جوی آب در مسیرم بودند، لگدی آرام زدم.

- فعلاً داخل همون بوتیک باش. حامی بهم گفت بیام دنبالت؛ انگار کار مهمی داشت و بدون خبر دادن به تو، از اونجا زده بیرون.

لبخندی روی لبم نشست؛ هرچند کششَش کم و عمرش کوتاه بود، ولی دلم خوش شد که داداشم حواسش به من هست. هرچند با گفتن دروغ برای توبیخ نشدن از طرف عماد.

کمی عقلش کم بود و مانده‌ام که چطور ملیکا راضی به این وصله شده بود.

با گفتن باشه برای اطمینان دادن به عماد، قدم‌های رفته را برگشتم و روی پله‌ها نشستم.

نمی‌دانم چقدر گذشته بود؛ فقط می‌دانم که گذر زمان، با اینکه برای من طولانی بود، اما مطمئن بودم از مرز ده دقیقه عبور نکرده که جفت کفش‌های کالج سفید و بدون نقص، مقابلم قرار گرفت.

سرم را بالا آوردم و به شخصی که مقابلم ایستاده بود، نگاه کردم. پسرِ بچه‌ای، حدوداً هفت‌ساله، با چشم‌هایی که ردِ اشک‌های خشک‌شده روی گونه‌اش خودنمایی می‌کرد، با نگاهی مظلوم نگاهم کرد.

لبخندی دلسوزانه به چشم‌های مظلومش زدم و گفتم:

- گمشدی؟ مامانت کجاست؟

مثل یک بچه‌ی خطاکار، انگشتِ اشاره‌ی دستِ چپش را داخل مشتِ دستِ راستش گذاشت و با تکان دادن بدنش  که آن را بیشتر شبیه دختربچه‌ها کرده بود  گفت:

- نمی‌دونم.

به کنارم اشاره کردم که بنشیند؛ نشست.

- شماره‌ی مامانت رو داری؟ من بهش زنگ بزنم؟

مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد، دوباره بلند شد، دست در کاپشنش کرد و با بیرون کشیدن برگه‌ای مچاله‌شده و چروک، آن را به سمت من گرفت.

برگه را باز کردم، نگاهی به صفحه سفیدش که به خاطر گذر زمان نوشته‌هایش کم‌رنگ شده بود ولی از دو خط سیاهی که در امتداد هم بودند ولی به یکدیگر نرسیده بودند انداختم و گفتم:

- این که برگه‌ی رسید عزیزم؛ شماره‌ی مامانت داخلش نیست.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستش را گرفتم؛ اما قبل از اینکه کلمه‌ای از دهانم خارج شود، صدای بوق‌های پیاپی و ممتد، مقصد نگاهم را از معصومیت و مظلومیتی که در چشمان پسرک موج می‌زد، تغییر داد.

بلند شدم و به ماشین پژو پارس مشکی‌رنگی که کنار جوی آبی — که تا دقایقی پیش کنارش بودم — متوقف شده بود، خیره شدم.

لبخندم، که محو شده بود، رنگ خود را پس گرفت؛ با دیدنش که داشت از ماشین پیاده می‌شد، لبخندم چنان کش آمد که مرواریدهای سفیدرنگم بیرون آمدند. انگار پسرک را فراموش کرده بودم؛ دستم را از بلند کردم و با تکان دادنش و با قدم‌هایی تند، از کنارش رد شدم و به سمت عماد دویدم.

چون که ماشین دقیقاً کنار جوی پارک شده بود، موقع پیاده شدن، پای چپش را این‌ور و روی لبه‌ی جوی گذاشت. سرعتِ قدم‌هایم کمتر و کمتر شد، تا جایی که مقابلش، درست در دو قدمی‌اش، ایستادم.

روی صورتم خم شد و درست پشت پلک‌هایم — که با خم شدنش بسته و روی هم افتاده بودند — را بوسید. لب‌هایش را برداشت، اما فاصله نداد؛ زمزمه کرد. زمزمه‌اش آن‌قدر آرام بود که به سختی به گوش‌هایم رسید، با اینکه فاصله‌ی لب‌هایش تا گوش‌هایم کم بود:

— سلام چشمام، خوبی؟

چشم‌هایش بودم؛ و همین بس که تمامِ محبت‌هایی را که از سمتِ خانواده‌ام نمی‌گرفتم، با همین کلمه به من می‌بخشید.

سرش را فاصله داد و پلک‌های من هم از هم جدا شدند. درست است که آن‌ها هم معشوقِ یکدیگر بودند، ولی تماشای عشق تماشایی او را به هیچ عنوان از چشم‌هایم دریغ نمی‌کردند. گلی مقابلم قرار گرفت و من، تازه حواسم را که تماماً معطوف به او بود، به نشانه‌ی هرروزه‌ی عشقش دادم؛ با گرفتن و قرار دادنِ گل بین انگشت‌هایم، جوابش را دادم:

- سلام قربونت برم، عماد... تو خوبی؟

دستش را روی شانه‌ام گذاشت و با چرخاندنم، او را به سینه‌اش چسباندم و دستم را دور شانه‌اش انداختم.

- دیدی، چقدر باهاش خوب رفتار می‌کنه؟

- آره، ولی خیالت راحت؛ تا چند روز دیگه همین‌ها رو می‌بینیم که چطور توی سر و کله‌ی همدیگه می‌زنن. البته شایدم به خاطر دادگاه رفتنشون، نبینمشون.

- آره بابا، راست می‌گه؛ خودت که می‌دونی هیچ عشقی پایدار نیست.

صدای زمزمه‌هایی که بعضی خوب و تعریفی، و بعضی بد و کنایه‌دار بودند، به گوشم رسید. اخم‌هایم را به سمت پایین آوردم؛ خواستم با جوابی به آن سه زنی که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بودند و بی‌محابا با نگاه در چشم‌هایم این حرف‌ها را به زبان می‌آوردند، بتوپم.

- آروم چشمام... اونا که نمی‌دونن ما ۷ ساله با هم ازدواج کردیم.

برگشتم و به او نگاه کردم، اما او با چرخیدن سرم فقط محو چشم‌هایم بود. سرش را کج کرد و گفت:

- چشمام… مگه می‌شه کسی، تمام جهانش رو توی دو تا چشم پیدا کنه و بعد، بخواد از این دنیا چشم برداره؟

ویرایش شده توسط ایلماه
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...