رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۷۴✍🏻

دانای کل

------

دستش را در جیب شلوارش قرار می‌دهد.

- خیلی خب، پس برویم!

به طرف ونی که فرزاد بهروز آنجا بود، رفتند.

فرزاد، دست راستش به دست افسری بسته و پاهایش را به غل‌وزنجیر کشیده بودند.

پاشا به سردی می‌پرسد:

- می‌خواستی مرا ببینی؟

پسرکِ خام، با صدایی نادم می‌گوید:

- خانم‌بزرگ... از بچگی در گوشم زمزمه کرده بود همه‌چیز تقصیر توست؛ مرگ والدینم، افتادن خواهرم در گوشه‌ی تیمارستان، همه‌وهمه!

صدایش می‌لرزد.

- آسان بود که تو را مقصر زندگی اسفناکم بدانم! فقط سه خواسته دارم.

دستی به سرش می‌کشد.

- از خواهرم مراقبت کن، مطمئن شو که جاوید او را خوشبخت می‌کند و... و به پری بگو که واقعاً دوستش دارم و نمی‌دانستم که خانم‌بزرگ این بلا را به سرش آورده!

افسر درِ ون را می‌بندد و در مقابل چشمان پاشا و معتمد، همه‌شان از عمارت می‌روند.

تا می‌خواهند به سمت سوله گام بردارند، حشمت به همراه دختری با صورتی به رنگ گچ نزدیکشان می‌شوند.

حشمت با قدردانی خم می‌شود تا دست پاشا را ببوسد.

- آقا، آقا، من و خواهرم تا ابد مدیون شما خواهیم بود. هر کاری که از دستمان بر بیاید، برای شما و آذرخش خانم انجام می‌دهیم!

پاشا دستش را عقب می‌کشد و ضربه‌ای آرام روی کمر حشمت می‌زند.

- این کارها برای چیست؟! من از شما ممنونم!

رویش را به سمت سمیه، خواهر حشمت، برمی‌گرداند.

- خیلی ممنونم از شما، خانم حاتم! من سلامتی و زنده‌بودن آذرخشم را به شما بدهکارم.

سمیه حاتم، لبخند بی‌جانی می‌زند و زیر لب زمزمه می‌کند:

- خواهش می‌کنم.

پاشا، حشمت را دو قدم آن‌طرف‌تر می‌کشاند و آرام زمزمه می‌کند:

- طبق قول و قرارمان، سند سه واحد آپارتمان در صادقیه به همراه یک زمین شالیزار به نام خودت ثبت می‌شود. بقیه‌ی کارهایش به عهده‌ی خودت.

حشمت به گریه می‌افتد.

- قربان، نمی‌دانم چگونه لطف و محبتتان را جبران کنم!

پاشا لبخند کم‌رنگی می‌زند.

- وفاداری شما بزرگ‌ترین جبران است!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 75
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: تپش قلب طهران نویسنده: ستاره درخشان نیا  ژانر: عاشقانه، تراژدی خلاصه: می‌خواهم راویِ زندگیِ آذرخش مهرزاد باشم. بانویی که دبیرِ علوم و فنون ادبی و ادبیات است. به قولِ خودش

پارت ۱✍🏻 • بیست‌ونهم آذرماه، سال یک‌هزار و چهارصد • • ساعت ۶:۰۰ • • حال • به گمانم خاکستری‌ترین شهر ایران، تهران است؛ زیرا که هم اندوه دارد و هم عشق و هم...!   قوریِ گل‌د

پارت ۲✍🏻 • بیست سال پیش • • نوروزِ یک‌هزار و سیصد و هشتاد • • ساعت ۱۶:۴۵ • دستگیره را به دست گرفتم. با عجله قابلمهٔ کیک را از روی گاز برداشتم و آن را داخل سینی برگرداندم. با ذوق به

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...