رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۷۴✍🏻

دانای کل

------

دستش را در جیب شلوارش قرار می‌دهد.

- خیلی خب، پس برویم!

به طرف ونی که فرزاد بهروز آنجا بود، رفتند.

فرزاد، دست راستش به دست افسری بسته و پاهایش را به غل‌وزنجیر کشیده بودند.

پاشا به سردی می‌پرسد:

- می‌خواستی مرا ببینی؟

پسرکِ خام، با صدایی نادم می‌گوید:

- خانم‌بزرگ... از بچگی در گوشم زمزمه کرده بود همه‌چیز تقصیر توست؛ مرگ والدینم، افتادن خواهرم در گوشه‌ی تیمارستان، همه‌وهمه!

صدایش می‌لرزد.

- آسان بود که تو را مقصر زندگی اسفناکم بدانم! فقط سه خواسته دارم.

دستی به سرش می‌کشد.

- از خواهرم مراقبت کن، مطمئن شو که جاوید او را خوشبخت می‌کند و... و به پری بگو که واقعاً دوستش دارم و نمی‌دانستم که خانم‌بزرگ این بلا را به سرش آورده!

افسر درِ ون را می‌بندد و در مقابل چشمان پاشا و معتمد، همه‌شان از عمارت می‌روند.

تا می‌خواهند به سمت سوله گام بردارند، حشمت به همراه دختری با صورتی به رنگ گچ نزدیکشان می‌شوند.

حشمت با قدردانی خم می‌شود تا دست پاشا را ببوسد.

- آقا، آقا، من و خواهرم تا ابد مدیون شما خواهیم بود. هر کاری که از دستمان بر بیاید، برای شما و آذرخش خانم انجام می‌دهیم!

پاشا دستش را عقب می‌کشد و ضربه‌ای آرام روی کمر حشمت می‌زند.

- این کارها برای چیست؟! من از شما ممنونم!

رویش را به سمت سمیه، خواهر حشمت، برمی‌گرداند.

- خیلی ممنونم از شما، خانم حاتم! من سلامتی و زنده‌بودن آذرخشم را به شما بدهکارم.

سمیه حاتم، لبخند بی‌جانی می‌زند و زیر لب زمزمه می‌کند:

- خواهش می‌کنم.

پاشا، حشمت را دو قدم آن‌طرف‌تر می‌کشاند و آرام زمزمه می‌کند:

- طبق قول و قرارمان، سند سه واحد آپارتمان در صادقیه به همراه یک زمین شالیزار به نام خودت ثبت می‌شود. بقیه‌ی کارهایش به عهده‌ی خودت.

حشمت به گریه می‌افتد.

- قربان، نمی‌دانم چگونه لطف و محبتتان را جبران کنم!

پاشا لبخند کم‌رنگی می‌زند.

- وفاداری شما بزرگ‌ترین جبران است!

  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 94
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: تپش قلب طهران نویسنده: ستاره درخشان نیا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: می‌خواهم راویِ زندگیِ آذرخش مهرزاد باشم. بانویی که دبیرِ علوم و فنون ادبی و ادبیات است

پارت ۱✍🏻 • بیست‌ونهم آذرماه، سال یک‌هزار و چهارصد • • ساعت ۶:۰۰ • • حال • به گمانم خاکستری‌ترین شهر ایران، تهران است؛ زیرا که هم اندوه دارد و هم عشق و هم...!   قوریِ گل‌د

پارت ۲✍🏻 • بیست سال پیش • • نوروزِ یک‌هزار و سیصد و هشتاد • • ساعت ۱۶:۴۵ • دستگیره را به دست گرفتم. با عجله قابلمهٔ کیک را از روی گاز برداشتم و آن را داخل سینی برگرداندم. با ذوق به

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷۴✍🏻

دانای کل

۲ دی ۱۴۰۰

---

در آن سوی شهر، آذرخش در خانه‌ی فرشته، با داروهای مسکنی که به او تزریق می‌شد، در خواب فرو رفته بود.

فرشته درِ اتاق را باز می‌کند تا خیالش از بابت حال او راحت شود. آمین پشت سرش وارد اتاق می‌شود. کنار مادرش می‌ایستد، روی پنجه‌ی پا می‌ایستد و بیخ گوش مادرش، پچ‌پچ‌کنان می‌گوید:

- مامان، مردی که در بیمارستان بود...

فرشته دستش را روی دهان آمین می‌گیرد.

- هیس، هیس!

فرشته در جوانی‌اش پرستاری حاذق بود؛ اصلاً از همان‌جا بود که همسرش، بهروز، را دید و یک دل نه صد دل دلداده‌ی هم شدند.

فرشته، با دو گام بلند، خودش را به دستگاه‌هایی که علائم حیاتی آذرخش را نشان می‌دهند، می‌رساند. پیش خود زمزمه می‌کند:

- خوب است.

سپس بازوی دخترش را می‌گیرد و از اتاق مهمان خارج می‌شوند. آمین لب به اعتراض می‌گشاید:

- مامان، چرا این‌طوری می‌کنی؟

فرشته انگشتش را روی لب، به نشانه‌ی سکوت، فشار می‌دهد و او را به آشپزخانه می‌برد

- آمین...

آمین روی صندلیِ میز ناهارخوری‌شان می‌نشیند. خشمگین است، اما سعی می‌کند صدایش را در آهسته‌ترین درجه‌ی ممکن نگه دارد.

- آن مرد پاشا بود درسته؟

با دقت، به چشمان مادرش خیره ‌می‌شود.

- آذرخش، بیست سال، مامان! بیست سال در غم از دست دادن پاشا زجر کشید! چرا الآن که برگشته، این‌چنین می‌کنید؟

آمین، دستی به موهای ریخته روی صورتش می‌کشد.

- وقتی به‌هوش آمد، من خودم به او می‌گویم. حتماً خوشحال خواهد شد!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷۵✍🏻

دانای کل

-----

فرشته چشمانش را گرد می‌کند و به دخترش می‌توپد:

- چه حرف‌ها که نمی‌زنی، دختر جان!

روی صندلی مقابل آمین می‌نشیند و دستانش را روی میز در هم گره می‌کند.

- تو از چیزی خبر نداری، این موضوع را باید به من و پدرت بسپاری!

با لحن آرام‌تری ادامه می‌دهد:

- ما خیر و صلاح آذرخش را می‌خواهیم، عزیزم!

آمین چشم‌هایش را در حدقه می‌چرخاند.

- خب، شما بگو که بدانم!

فرشته سری تکان می‌دهد.

- تنها همین را می‌گویم که در ذهن آذرخش، پاشا مقصرترین فرد است.

آمین خودش را به جلو می‌کشد.

- خب، مقصر چه‌چیزی؟ آذرخش دلتنگ اوست!

فرشته بلند می‌شود. هم‌زمان که درِ قابلمه‌ی قورمه را که روی گاز جوش می‌خورد، برمی‌دارد، پاسخ می‌دهد:

- عزیزدلم، تو هنوز برای درک دنیای آدم‌بزرگ‌ها زیادی کوچکی!

قاشق را از ظرف کنار گاز برمی‌دارد و اندکی از قورمه را می‌چشد. سری تکان می‌دهد و زیر لب زمزمه می‌کند:

- نمک و ترشی‌اش خوب است.

سپس درِ قابلمه را می‌گذارد و شعله‌ی گاز را کم می‌کند.

- دخترکم! تو می‌توانی دلتنگ یک نفر باشی و هم‌زمان آزرده‌خاطر هم باشی!

برمی‌گردد و به دخترش خیره می‌شود. ثمره‌ای که به‌زحمت پا به این دنیا گذاشت! او برای همین هم نامش را آمین گذاشت؛ دعایی که به اجبار فرستگان، بر آن آمین گفتند!

دخترک دستی به ابرویش می‌کشد.

- پس اکنون آذرخش هم در چنین وضعیتی است؟!

فرشته مهلت پاسخ نمی‌یابد. صدای ناله‌ی ضعیفی هر دوی‌شان را با هول‌وولا به اتاق مهمان می‌کشاند.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷۶ ✍🏻

آذرخش

ــــــــ

چشم‌هایم را به‌سختی باز می‌کنم و... خانه‌ی فرشته؟

گردن خشک‌شده‌ام را می‌چرخانم و به سرم و دستگاه‌هایی که به من وصل شده‌اند، نگاه می‌کنم. می‌خواهم خودم را بالا بکشم که ناله‌ای از میان لب‌هایم بیرون می‌جهد.

فایده ندارد!

در باز می‌شود و فرشته با چهره‌ای نگران و پشت سرش آمین، با هراس پا به اتاق می‌گذارند.

- عزیزم؟ حالت خوب است؟ درد داری؟

آب دهانم را به‌سختی فرو می‌دهم. حتم دارم لب‌هایم از شدت خشکی ترک خورده‌اند.

- آب می‌خواهم! درد دارم.

فرشته نگاهی به آمین می‌کند.

- تلفن را می‌آوری؟ باید به پدرت خبر بدهم که آذرخش به‌هوش آمده!

دهان باز می‌کنم و صدایم برای خودم هم به‌سختی قابل شنیدن است.

-خاله؟ کمک می‌کنی بلند شوم؟

فرشته به سمتم گام برمی‌دارد و خودش را کنار تخت می‌رساند.

- جانم؟

گوشش را کنار دهانم می‌آورد.

با زبانم، لبم را تر می‌کنم.

- کمک کن، لطفاً بلند شوم!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷۷ ✍🏻

آذرخش

ـــــــ

فرشته روی صندلی کنار تخت می‌نشیند. دستم را می‌گیرد.

- یکم صبر داشته باش، لطفاً!

آمین تلفن را به دست فرشته می‌دهد و شماره‌ی دکتر را می‌گیرد. آمین آن طرف تخت می‌آید و موهایم را نوازش می‌کند.

- خوبی، آذرخش؟

نگرانی در چهره و چشمانش به‌وضوح دیده می‌شود. با همه‌ی دردی که در قفسه‌ی سینه‌ام است، سعی می‌کنم لبخند بزنم تا بیش از این به دخترک مهربان دلهره ندهم.

- آره، عزیزدلم!

آمین یک قدم نزدیک‌تر می‌آید. با تردید می‌گوید:

- اگر دستت را بگیرم، اذیت می‌شوی؟

تا می‌خواهم جوابش را بدهم، فرشته تلفن را از گوشش فاصله می‌دهد و به آمین می‌گوید:

- کنار آذرخش بمان تا برگردم.

آمین سری تکان می‌دهد، تخت را دور می‌زند و روی صندلی، به جای مادرش، می‌نشیند.

دستم را می‌گیرد و انگشتش را نوازش‌وارانه روی دستم می‌کشد.

کنجکاوانه می‌پرسد:

- توی فیلم‌ها دیده‌ای که وقتی فردی در اتاق عمل بی‌هوش می‌شود، مثلاً یک‌سری رویاهایی می‌بیند؟

چشمانم را به نشانه‌ی تأیید حرف‌هایش باز و بسته می‌کنم. برای اینکه صدایش به گوش مادرش نرسد، آرام‌تر زمزمه می‌کند:

- تو چطور؟ رویایی داشتی؟

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷۸ ✍🏻

آذرخش

ــــــــ

سرفه‌ای از میان دهانم بیرون می‌جهد و درد شدیدتر به سینه‌ام چنگ می‌اندازد.

- آخ!

آمین نیم‌خیز می‌شود.

- خوبی؟ مامان را صدا کنم، آذرخش؟

دستش را می‌گیرم.

- نه، نیازی نیست. خوبم! نگران نباش.

با دست دیگرم، پیشانی‌ام را ماساژ می‌دهم.

- رؤیا... بله، به گمانم آن‌ها از نظر تو رؤیا به حساب بیایند.

منتظر، به دهانم چشم دوخته است.

- خب، از رویای اول صحنه‌های مبهمی به خاطر دارم. یک دست بود، بوی سوختگی، بنزین و شعله‌های آتش!

آمین بلند می‌شود و با چند قدم، خود را به درِ اتاق می‌رساند. درِ قهوه‌ای را به‌آرامی می‌بندد. بعد روی پنجه‌ی پا راه می‌رود و خود را روی صندلی پرت می‌کند.

- خب؟ همین؟ بیشتر فکر کن، لطفاً.

چشمانم را روی هم فشار می‌دهم.

-‌ همه‌جا تاریک بود. صدای فریادهای خشم‌آلود و دستی که به خاطر کمک به دیگران، در آتش سوخت.

در چهره‌اش اندکی ناامیدی به چشم می‌آید.

- خب، دومی چه بود؟

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷۹ ✍🏻

آذرخش

ــــــــــ

با یادآوری‌اش، ضربانِ قلبِ جدیدم تند می‌شود. نفس عمیقی می‌کشم. صدایم خش‌دار و خسته است.

- من در اتاق عمل مردم، آمین. رؤیای دوم در آن زمان اتفاق افتاد. کنار خانم‌جان در گلستانی نشسته بودم که هر طرف را می‌دیدی، درخت بود و گل!

مکثی می‌کنم و ادامه می‌دهم:

- دست خانم‌جان را گرفته بودم و به او می‌گفتم که من، هم‌خانه‌ات شدم.

میان کلامم می‌پرد:

- خب؟ خب؟

گردنم را می‌چرخانم و نگاهش می‌کنم.

- بچه، هنوز این عادت زشت را ترک نکرده‌ای؟

لبخند خجولی می‌زند. زبانم را روی لبانم می‌کشم.

- خلاصه، پیشانی‌ام را بوسید و گفت: «تو هنوز کارهای ناتمام زیادی داری؛ یک نفر که منتظرت بوده و تو منتظرش بودی، برگشته!»

در باز می‌شود و فرشته با سینی‌ای حاوی اندکی آب و سوپ پا به اتاق می‌گذارد.

- آمین جان، لطفاً میز تاشو را از آن طرف بیاور.

آمین با چابکی میز سفید را از گوشه‌ی اتاق می‌آورد.

- بفرمایید.

بازش می‌کند و فرشته سینی را روی میز قرار می‌دهد.

- اول، چند جرعه آب بخور. بعدش، کم‌کم سوپ بخور، جان بگیری!

آب می‌نوشم و تشنگی‌ام رفع می‌شود.

- ممنون، خاله!

لبخند مهربانی می‌زند.

- اصلاً حرفش را هم نزن!

سوپ را هم می‌زند تا خنک شود.

- دهانت را باز کن.

بعد از چند قاشق، سرم را برمی‌گردانم.

- دیگر کافی است!

فرشته سری تکان می‌دهد و ظرف را در سینی می‌گذارد.

- پس ما بیرون هستیم تا تو استراحت کنی! هنوز اثر داروهای بیهوشی در بدنت است. پس مقاومت نکن و بخواب!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۸۰ ✍🏻

آذرخش

ـــــــــــ

آمین سینی را از اتاق خارج می‌کند.آرنجِ دستم را روی تخت می‌گذارم.

- خاله، دکتر چه گفت؟ می‌توانم راه بروم؟ از این حالت خسته شده‌ام!

فرشته تبسمی می‌کند.

- بله، اتفاقاً الان با هم توی اتاق کمی قدم می‌زنیم!

سِرُم را از دستم در می‌آورد.

- خب، با شمارش من.

نفسم را بیرون می‌دهم. چشمانم از دردی که در انتظارم است، گرد می‌شود.

- یک، دو، سه...

دستم را می‌گیرد و به کمکش روی تخت می‌نشینم.

لبخند اطمینان‌بخشی می‌زند.

- خب، تمام شد. این از مرحله‌ی اول!

اندکی صبر می‌کنم. زیر لب می‌گویم:

- می‌توانم! می‌توانم!

زیر بازویم را می‌گیرد و پاهایم را روی میله‌ی کوچک فلزی زیر تخت می‌گذارم و از آن پایین می‌آیم.

آهسته زمزمه می‌کند:

- عجله نکن، عزیزم! آرام‌آرام پیش می‌رویم.

سری تکان می‌دهم و اولین قدم را برمی‌دارم. چشمانش به زیرکی، حرکات چهره‌ام را زیر نظر دارد.

- آفرین! عالیه!

گام دوم و پیچیدن درد بیشتر. گام سوم، تیر کشیدن و نبض زدن بخیه‌ها. با برداشتن گام چهارم، به چهارچوب در می‌رسیم.

فرشته می‌گوید:

- به نظرم کافی است!

به طرف تخت برمی‌گردیم. دراز می‌کشم و پتوی زرشکی را رویم می‌کشد. عقب‌تر می‌ایستد.

- استراحت کن، دخترم! مزاحمت نمی‌شوم.

دستش را می‌گیرم.

- ممنونم، خاله. ببخشید که باعث زحمت‌تان شدم.

دستم را گرم می‌فشارد و چشمانش غرق در محبت می‌شود.

- گفتم که، حرفش را نزن! تو یادگار عزیزترین آدم‌های زندگی من هستی، آذرخش!

از اتاق بیرون می‌رود. پنجره‌ی روبه‌روی تخت قرار دارد. پرده‌ی کرم‌رنگش را آمین برایم کنار زده بود. نمی‌دانم چند دقیقه به آسمان نگاه می‌کنم که خواب مرا به آغوش خود می‌کشاند.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۸۱ ✍🏻

دانای کل

ـــــــــــ

ساعت از پنج بعدازظهر گذشته بود که صدای زنگ تلفنِ همراه فرشته در خانه پیچید. آمین برای خرید تنقلات تا سر کوچه رفته بود و آذرخش هم ساعتی می‌شد که خواب رفته بود.

فرشته از روی مبلِ استخوانی‌رنگ بلند شد. یک قدم برداشت و از روی میزِ جلو مبلیِ شیشه‌ای، گوشی‌اش را چنگ زد.

آب دهانش را فرو داد. انگشتش را روی دکمه‌ی سبز می‌کشد و تماس وصل می‌شود.

- بله؟

صدایش از شدت آهسته بودن، به خفگی شباهت دارد. به بالکن می‌رود و در را آهسته می‌بندد تا صدایش دخترک را از خواب نپراند.

صدای بی‌قرار و خسته‌ی پاشا در گوشی طنین‌انداز می‌شود:

- سلام، فرشته خانم.

فرشته تلفن را به گوشش می‌چسباند.

- علیک‌سلام! قرار بود زنگ نزنی، پاشا!

پاشا نفسش را در گوشی فوت می‌کند.

- مگر می‌توانم زنگ نزنم؟ من الان به تهران رسیدم! آذرخش چطور است؟

فرشته دستی به ابرویش می‌کشد.

- آذرخش خوب است!

صدایش را از قبل هم پایین‌تر می‌آورد و ادامه می‌دهد:

- مثلاً چهل ساله‌ات هست! یکم صبور باش.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۸۲ ✍🏻

دانای کل

ــــــــــ

فرشته کمرش را به دیوارِ سردِ بالکن تکیه می‌دهد.

- خب، آنجا چه شد؟ همه‌چیز ختم به خیر شد؟

پاشا پاسخ می‌دهد:

- بله. بعداً تعریف می‌کنم. نگران نباشید.

مِن‌مِن می‌کند.

- امکانش هست آذرخش را ببینم؟

فرشته مکث می‌کند. دخترک را ببیند؟ اگر بیدار شود و با دیدنش به هم بریزد چه؟

افکارش، را به زبان می‌آورد و پاشا مردد جواب می‌دهد:

- خب، نزدیکش نمی‌روم. قول می‌دهم.

آرام و قرار ندارد، این مرد!

فرشته می‌پرسد:

- آن پاشای قدیم کجا رفت؟ همانی که بردباری‌اش زبانزد بود!

مرد، نفسش را از سینه بیرون می‌دهد.

- فرشته خانم، بیست سال گذشته... بیست سال! من پایین خانه‌تان منتظرم!

تماس قطع می‌شود.

فرشته حیران به سمت اتاق آذرخش می‌رود تا از خواب بودنش مطمئن شود. سپس به طرف راهروی ورودی خانه می‌رود، پانچش را از روی چوب‌رختی برمی‌دارد و می‌پوشد. دسته‌کلیدش را در جیب می‌گذارد و از خانه خارج می‌شود.

پاشا به ماشین تکیه داده و با نوک کفشش به زمین ضربه می‌زند. به محض دیدن فرشته، به سمتش قدم برمی‌دارد.

- سلام.

فرشته تا می‌خواهد جواب بدهد، صدای آمین در خیابانِ خلوت می‌پیچد:

- شما... شما...

گونه‌هایش گل انداخته و به نفس‌نفس افتاده است. بازدمش را بیرون می‌دهد.

- شما باید پاشا باشید، درسته؟

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۸۳ ✍🏻

دانای کل

ـــــ

فرشته اصلاح می‌کند:

- آقا پاشا، دخترم!

روی واژه "آقا" تاکید می‌کند.

پاشا لبخند کمرنگی می‌زند. چیزی در این دختر او را به یاد آذرخش می‌اندازد.

- خودم هستم.

فرشته دستش را به سمت در دراز می‌کند.

- بفرمایید. فقط از الان بگویم...

پاشا میان حرف فرشته می‌پرد:

- می‌دانم. لازم به گفتن نیست.

دسته‌گل را از روی ماشین برمی‌دارد و هر سه با آسانسور بالا می‌روند. وارد خانه می‌شود و آمین او را به اتاق آذرخش راهنمایی می‌کند.

پاشا چند لحظه این پا و آن پا می‌کند. قلبش در سینه می‌تپد؛ بعد از بیست سال، دوباره به تپش افتاده است.

دستش را روی دستگیره‌ی در می‌گذارد و آن را آرام پایین می‌کشد. قدم اول را به اتاق می‌گذارد. دسته‌گل را روی میز کنار تخت می‌گذارد. نگاهش می‌کند. عمیق... با دلتنگی!

دستش می‌لرزد... برای یک لحظه، هوس لمس آن گیسوان ابریشمی را می‌کند. نامش را زیر لب زمزمه می‌کند:

- آذرخش!

اسمش را مزه‌مزه می‌کند.

- آذرخش! دلم برایت یک ذره شده!

مرد حتی دلتنگِ صدا کردن اسمش شده است. دستش به طرفش می‌رود و پتوی کناررفته را رویش مرتب می‌کند.

برمی‌گردد و آهسته از اتاق بیرون می‌رود.

در را می‌بندد و روی زمین، کنارِ درِ اتاق دخترک می‌نشیند.

آهسته و با بغض زمزمه می‌کند:

- آذرخش... آ،ذَرَخْش، کاش بدانی که چقدر دلم برای صدایت تنگ شده!

مرد، آخر هم قولش را بابت از دور دیدن دخترک شکست! وقتی نوبت به آذرخش می‌رسد، مرد بدقول‌ترین می‌شود... چگونه می‌شود نبیند؟ بیست سال برای دیدن او که کم نیست! اکنون دیگر تابِ دوری ندارد!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۴ ✍🏻

آذرخش

ـــــ

چشمانم با حس حضور فردی باز می‌شوند. چشم می‌چرخانم، اما اتاق خالی است! اما...

دیوانه شده‌ای، آذرخش! چه فکرهای عجیب و فریب‌آمیزی به ذهنت خطور می‌کند. دسته‌گلی روی میز کناری‌ام جاخوش کرده. لیلیوم و رز؛ همان‌طور که دوست دارم! چه کسی می‌داند؟ یا بهتر است بپرسم، چه کسی جز او می‌دانست؟!

سایه‌ای از کنار اتاق رد می‌شود و بعد از دقایقی، صدای بسته شدن درِ ورودی خانه به گوشم می‌رسد.

دهان باز می‌کنم:

- آمین!

پتو را چه کسی رویم انداخته؟!

صدای گام‌هایی نزدیک می‌شود و سپس درِ اتاق باز می‌شود.

- جانم، آذرخش؟

لب می‌زنم:

- بیا جلو، لطفاً. در را هم ببند.

گفته‌ام را اجابت می‌کند و روی صندلی می‌نشیند.

- چه شده، آذرخش؟

صدایم لرزان است و بغضی در گلویم جمع شده.

- آمین، قول بده دروغ تحویلم ندهی تا سوالم را بپرسم!

دخترِ فرشته، مانند خودش فرشته است.

آب دهانش را فرو می‌دهد.

- قُ... قول می‌دهم.

چشمانش دودو می‌زند و رنگ از رخسارش پریده است. جانم، تو چرا؟ آن کسی که اینجا باید این‌گونه باشد، من هستم، نه تو!

دستش را در دست می‌گیرم و ملتمسانه می‌پرسم:

- کسی اینجا بوده؟ همین چند دقیقه پیش کسی اینجا بوده؟

دوباره آب دهانش را قورت می‌دهد و تندتند پلک می‌زند.

- نَ... نه، چه کسی، مثلاً؟

قلبم تند می‌تپد و بدون اینکه قصدش را داشته باشم، لحنم تند شده است.

- آمین! قرار بود دروغ نگویی!

دستش را رها می‌کنم.

نصف عمرت پیش من بزرگ شده‌ای، بچه. هروقت دروغ می‌گویی، حالت چهره و کلامت این شکلی می‌شود!

صورتش سرخ می‌شود و به پنجره نگاه می‌کند.

- خب... نمی‌دانم اگر راستش را بفهمی، حالت بدتر نمی‌شود؟!

مطمئن به صورتش چشم می‌دوزم.

- به من نگاه کن، آمین!

با چشمان لرزان و اشکی‌اش خیره‌ام می‌شود. زمزمه می‌کنم:

- نگران حالِ من نباش! آذرخش بیدی نیست که با این بادها بلرزد! پس بگو!

لبانش تکان می‌خورد و چیزی زیر لب می‌گوید؛ مضمونی شبیه این که:

- این باد، با سایر بادها فرق می‌کند.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۵ ✍🏻

آذرخش

ــــــــــ

آهی از دهانم بیرون می‌جهد.

- جان به لب شدم، آمین.

چشمانش را می‌بندد و تندتند راز دلش را بیرون می‌ریزد:

- پاشا... پاشا برگشته، آذرخش. او همین چند دقیقه پیش اینجا بود و این دسته‌گل را هم او برایت آورده.

مات و حیران به دسته‌گل نگاه می‌کنم.

او... برگشته؟ چگونه؟ اصلاً به چه رویی به اینجا آمده؟!

نفسم تنگ می‌شود. دنیا پیش چشمانم رنگ می‌بازد. کاش کسی پیدا شود مرا از این تاریکی و شبی که در سراسر زندگی‌ام مانند بختک افتاده، رهایم کند... آزادم کند!

نمی‌دانم چه در من می‌بیند که نام مادرش را فریاد می‌زند:

- مامان!

انگار نفسم در سینه‌ام گره‌ای کور خورده؛ هرچه تقلا می‌کنم، بالا نمی‌آید که نمی‌آید.

به طرف در می‌دود و صدایش در خانه می‌پیچد:

- مامان، آذرخش از دست رفت!

دستم را به گلویم می‌گیرم و به سرفه می‌افتم. فرشته خودش را می‌رساند و ماسک اکسیژن را روی دهانم قرار می‌دهد.

- نفس بکش، دختر! نفس بکش!

از میان چشمان نیمه‌بازم به فرشته خیره می‌شوم.

- با من نفس بکش، آذرخش. دَم...

با او همراه می‌شوم. از میان لب‌هایم اکسیژن را به ریه‌هایم می‌کشانم.

نفسش را از دهان بیرون می‌فوتد.

- حالا، بازدم... آفرین دختر، آفرین!

یک دقیقه، دو دقیقه؟ چند دقیقه گذشت تا به خود آمدم؟ تا دوباره زنده شدم؟ این بار چندم است که می‌میرم؟ آذرخش، چرا به این طناب نصفه‌نیمه چسبیده‌ای؟ رهایش کن!

یک چیزی، یک حسی در درونم زندگی می‌کند و مرا هم به این دنیا وصل کرده! مثل یک جوانه!

اکسیژن را کنار می‌زنم و با صدای خش‌دارشده‌ام می‌پرسم:

- چرا از من پنهانش کردی؟

روی تخت، کنارم می‌نشیند.

- چه چیزی را؟

گردنم را می‌چرخانم و به آسمانی که، به قول فروغِ بزرگ، از غروب بارور شده، نگاه می‌کنم.

- هنوز هم پنهانش می‌کنی؟ او اینجا بود. او، اینجا، بود، فرشته.

انگار به بچگی‌ام برگشته‌ام؛ هروقت از او دل‌آزرده می‌شدم، او را «فرشته» صدا می‌کردم؛ درست مانند الآن!

لحنش آرام است؛ هیچ‌کس از صدایش مشخص نیست.

- بله! او اینجا بود! نگفتم چون…

مکث کوتاهی می‌کند:

- نمی‌خواستم به این حال و روز بیفتی، آن هم بلافاصله دو روز بعد از عمل سختی که داشتی!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۶ ✍🏻

آذرخش

ــــــــــــــ

سکوت اختیار می‌کنم. واژگان از ذهنم پرکشیده‌اند و او، به گمانم، این را فهمید که دست آمینِ وحشت‌زده را گرفت و از اتاق خارج شدند.

خانم‌جان، خانم‌جان، تو نیز می‌دانستی؟ می‌دانستی که مرا به این جهان بازپس فرستادی؟

چرا؟ چرا برگشت؟ چرا الآن؟ بعد از بیست سال؟ شرم نکرد؟

در باز می‌شود. پتو را روی سرم می‌کشم و بلند می‌گویم:

- لطفاً تنهایم بگذارید.

مهربانانه حرف می‌زند:

- آذرخش جان.

پس دکتر آمده. پتو را پایین می‌آورم و نگاهش می‌کنم.

- دکتر، چرا از من پنهانش کردید؟ من توقع این را از شما نداشتم.

در نگاهش، آرامش دیده می‌شود.

- بگذار دفاعیه‌ام را به نیابت از هم فرشته و هم خودم بگویم!

آرامیِ چشمانش به صدایش نیز اصابت کرده.

- در محکمه ذهنت، یک‌طرفه به قاضی نرو!

منتظر نگاهش می‌کنم و ادامه می‌دهد:

- روز عملت، پاشا خودش را نشان داد. خودش می‌گفت ۲۵ یا ۲۴ آذر به ایران رسیده! وقتی که ایست قلبی کردی، پشت در اتاق عمل بود. همان لحظه که فرشته او را دید.

نزدیک به یک ساعت حرف می‌زند، از شرایط وخیمم می‌گوید، از اینکه چندین دقیقه طول کشید تا دوباره ضربان قلبم برگردد.

- دخترم، می‌دانی که تو برای ما مانند آمین هستی! هیچ فرقی بین تو و او برای ما وجود ندارد.

نفس عمیقی می‌کشد و صدایش بغض‌آلود می‌شود:

- می‌خواستیم بگوییم و حالت از این بدتر شود.

سرش را پایین می‌اندازد.

- تا بالاخره دیگر خودت فهمیدی و…

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۷ ✍🏻

آذرخش

---

گذر زمان را از دست داده‌ام. زمانی که او رفت هم این را حس کرده بودم و اکنون نیز، پس از برگشت او، دوباره این حسِ قدیمی را با تمام سلول‌به‌سلول تنم احساس می‌کنم!

«تق‌تق... تق‌تق»

- بفرمایید.

از پشت در، صدای فرشته می‌آید:

- عزیزم؟

چقدر امروز او را عذاب داده‌ام. بلند می‌گویم:

- بیا داخل، خاله.

در باز می‌شود و او با سینی در دستش پا به اتاق می‌گذارد. چشمانش و بینی‌اش سرخ شده‌اند. لبخند روی لبش لرزان است.

- می‌دانم ناراحتی، اما باید شامت را بخوری! تا نخوری، هیچ‌جا نمی‌روم.

جلوتر می‌آید و سینی را روی میز می‌گذارد.

- از الان اتمام حجت کردم که بدانی، دختر!

به طرفم می‌آید و دستانش را زیر بغلم می‌زند. به کمکش نیم‌خیز می‌شوم. تند و فرز، بالش را پشت کمرم می‌گذارد و به آن تکیه می‌دهم.

- ممنون، خاله!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸۸✍🏻

آذرخش

ــــ

صندلی را جلو می‌کشد و می‌نشیند.

- پس بالاخره آرام شدی.

سوپ را هم می‌زند و ادامه می‌دهد:

- هنوز اخلاق کودکی‌ات را داری، آذرخش! بهروز همیشه با بقیه‌ی ما فرق دارد.

مثل خودش زمزمه می‌کنم:

- او بویِ پدر می‌دهد. می‌دانی؟

قاشق را از دستش می‌گیرم و در دهانم می‌گذارم. سوپ گرم از گلویم پایین می‌رود و تازه یادم می‌آید چقدر گرسنه هستم.

- آن موقع انتظار داشتم پدربزرگِ پاشا برایم پدر شود، اما خب، او مرا قبول نکرد!

به تیله‌های مشکی‌اش نگاه می‌کنم.

- ولی دکتر بویِ پدری را می‌دهد که سال‌ها از حضورش محروم بودم.

وقتی سوپ تمام می‌شود، انگار او نیز مانند من، تلاطمِ روحش به ساحلِ آرامش رسیده است.

- راستش، پاشا حرف‌هایی برای گفتن دارد.

ظرف را از دستم می‌گیرد.

- او به اندازه‌ی بیست سال توضیح برای نبودنش دارد، آذرخش.

سؤالی می‌پرسد و پر از تردید می‌شوم.

- حرف‌هایی دارد که اول می‌خواهد به تو بگوید!

جلوتر می‌آید و لحنش امیدوار می‌شود.

- هان، آذرخش؟ چه می‌گویی؟ اجازه را صادر می‌کنی؟

قلبم، قفلِ دهانم را باز می‌کند:

- بیاید!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۸۹ ✍🏻

آذرخش

ــــــــــــ

چه گفتم، خدایا؟! بیاید؟ برای چه؟ ای دلِ دیوانه، چه می‌خواهی از او؟ این‌که تو را شکست و پیش چشم همه خُردت کرد، بس نبود؟

دوباره برای آن ضربِ شصتِ رفتنش دل‌تنگ شده‌ای، آذرخشِ احمق؟ در دهه‌ی چهارم زندگی‌ات همچنان بچه‌ای بیچاره!

اتاق و خانه ساکت و تاریک است؛ البته در ذهن و روحِ من نیز شب خانه گزیده است!

پاشا... تو مرا رسوای عام و خاص کردی! تک‌دخترِ خانواده‌ی اصیلِ مهرزاد را که در شهرستان اسم و رسمی داشتند، به سخره کشیدی!

مرا نابود کردی و اکنون بعد از بیست سال، با خوشی و شادی برگشتی! مثلاً می‌خواهی دل مرا دوباره به دست بیاوری؟ هه! به همین خیال باش.

ابرویم در هم می‌رود. پاشا دماوندی، ضرب‌المثل معروف را الحق که برای تو سروده‌اند، :

«شتر در خواب بیند پنبه‌دانه،

گهی لَح‌لَح خورد، گه دانه‌دانه.»

رو به ماهِ کامل که از پسِ شیشه پیدا است، چشمانم را ریز می‌کنم. خوب است فرشته را صدا بزنم و بگویم پشیمان شده‌ام؟

نه، چه می‌گویم؟ اکنون که از نیمه‌شب هم گذشته است... اما آمین بیدار است!

آه، امروز چندشنبه است؟ دوشنبه؟ نه، گمان کنم چهارشنبه است! طفلکم مدرسه دارد؛ او را راه به راه می‌کنم. ولش کن، آذرخش! صبح را که از تو ندزدیده‌اند!

چشمانم در اتاق می‌چرخد و روی کاغذدیواری اتاق خیره می‌ماند. می‌دانی، آذرخش؟ اکنون که او برگشته، خواه‌ناخواه با او مواجه می‌شوی!

پس مرگ یک‌بار، شیون یک‌بار!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹۰ ✍🏻

پاشا

۳ دی ۱۴۰۰

ـــــــ

با صدای خانم‌گل به خود می‌آیم که می‌گوید:

- پاشا، مادر! از آذرخش خبر داری؟ حالش خوب است؟

معتمد منتظر به من چشم می‌دوزد. فنجان قهوه را از روی میز برمی‌دارم و جرعه‌ای می‌نوشم.

- بله، دیروز قاچاقی به دیدارش رفته بودم. ضعیف شده بود.

خانم‌گل زیر لب می‌گوید:

- طفلکی...

و به آشپزخانه می‌رود. صدایش را می‌شنوم که خطاب به اکرم‌خانم، که گوش‌هایش سنگین است، فریاد می‌زند:

- سبزی‌ها را تنها پاک نکن، عزیزم!

توجهم با زنگ خوردن تلفن از آن‌ها برداشته می‌شود. زیر لب، رو به معتمد زمزمه می‌کنم:

- فرشته‌خانم است!

آیکون سبز را به آن طرف می‌کشم و پاسخ می‌دهم:

- بله؟

پاسخ می‌دهد:

- سلام، یک‌لحظه گوشی... گوشی...

صدای بمِ مردی از آن طرف خط به گوش می‌رسد:

- لطفاً بگذار من با او صحبت کنم.

پس از لحظاتی، فرشته با مهربانی می‌گوید:

- پاشا، همسرم، بهروز، می‌خواهد با شما صحبت کند. گوشی را از من می‌خواهد.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹۱✍🏻

پاشا

ــــــــ

با اینکه می‌دانستم مرا نمی‌بیند، سر تکان دادم.

- سلام، پاشاخان! بهروز هستم؛ دکترِ معالج و فردی که حکم پدری آذرخش را دارد.

سرفه‌ای می‌کنم تا خشِ صدایم از بین برود.

- سلام، بهروزخان!

از روی مبل بلند می‌شوم و به طرف درِ سالن قدم برمی‌دارم. صدایش جدی است:

- من نمی‌دانم چرا رفتی و چرا برگشتی! آن هم موقعی که وضع آذرخش در حیاتی‌ترین حالتِ ممکن است!

در را باز می‌کنم و هرچه دمِ دستم است، می‌پوشم.

- همه‌چیز را خواهم گفت؛ اما فقط به آذرخش.

محکم می‌گوید:

- خیلی‌خب. آذرخش قبول کرده که فردا تو را ملاقات کند.

ضربان قلبم بالا می‌رود. از پله‌ها به پایین سرازیر می‌شوم و هوای آزاد را به ریه می‌کشم.

چشمانم اندازه گردو شده اند.

- او واقعاً همین را گفته؟

بهروز محکم‌تر می‌گوید:

- بله. یک قولی می‌خواهم بدهی. اگر قبول نکنی، اجازه نمی‌دهم حتی سایه‌ات هم نزدیک خانه‌مان شود!

ابروهایم در هم می‌رود.

- چه قولی؟

آهسته زمزمه می‌کند:

- اگر تو را نخواست، می‌روی و پشت سرت را هم نگاه نمی‌کنی، پاشا!

ابروهایم از هم باز می‌شود و چیزی در قلبم فرو می‌ریزد.

- خیلی وقت است که قبول کرده‌ام.

قبل از اینکه تماس را به پایان برساند، می‌گوید:

- خوب است. فردا ساعت دو بعدازظهر منتظرت هستیم!

بی‌اراده تلفن را از گوشم پایین می‌آورم و به گِلِ باغچه خیره می‌شوم.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹۲✍🏻

پاشا

ــــ

گیج و گنگ از پله‌ها بالا می‌روم و روبه‌روی آینه‌ی گچ‌کاری‌شده‌ی راهرو می‌ایستم. به خودم چشم می‌دوزم.

یعنی مرا قبول خواهد کرد؟ یعنی دوباره مثل قبل مرا پاشا صدا خواهد کرد؟

با صدای معتمد، به طرف مبل راه می‌افتم و کنارش می‌نشینم.

- همه‌چیز خوب است؟

گوشه‌ی چشمانم را با انگشت شصت و سبابه فشار می‌دهم.

- بهروز نیکزاد، همسر فرشته بود. می‌گفت آذرخش خواسته مرا ببیند.

خانم‌گل با شنیدن سخنم از آشپزخانه بیرون می‌آید.

- به سلامتی، مادر! این که خبر خوبی است!

معتمد تأیید می‌کند:

- بله، حق با خانم‌گل است! پس چرا ناراحتی؟

کمرم را به پشتی مبل تکیه می‌دهم.

- خب، نمی‌دانم چه بگویم؟ از کجا شروع کنم؟ سردرگم شده‌ام.

قبل از معتمد، خانم‌گل پاسخ می‌دهد:

- این که غصه ندارد، مادر!

منتظر نگاهش می‌کنم و ادامه می‌دهد:

- از همان ابتدا شروع کن؛ همان لحظه‌ای که فهمیدی دوستش داری! همه‌چیز را بگو که در این بیست سال چه بر سرت گذشته، پسرم!

دستش را مادرانه روی شانه‌ام می‌گذارد.

- اکنون هم با رضا بروید سبد گل و شیرینی سفارش بدهید.

ابرو در هم می‌کنم و مخالفت می‌کنم:

- من اگر این کار را کنم، فکر می‌کند می‌خواهم نظرش را عوض کنم.

لبخند کم‌رنگی می‌زند.

- پسر جان، من حداقل سی پیراهن بیشتر از تو پاره کرده‌ام! این احترامی‌ست به آذرخش و خانواده‌اش!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...