رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۴۹ ✍🏻

ساعت ۶:۰۰

۲۴ آذر یک هزار و چهارصد

ـــــ

به اتاقِ طبقهٔ بالا رفتم. روی صندلیِ راکِ پشتِ پنجره نشسته‌ام و نگاهِ منتظرم که یارِ دلکشِ ما از پشتِ ماه بیرون بیاید و بلکه یک دل سیر نگاهش کنم.

صدای درِ اتاق بلند شد. همچنان نگاهم به حیاطِ خانه‌شان معطوف بود.

- بیا داخل.

در باز شد و صدای آرامِ معتمد در اتاق پیچید.

- قربان، صبحانه برایتان آوردم. یک خانمِ میانسالی را برای کارهای خانه و آشپزخانه استخدام کردم.

پاسخ دادم:

- میل ندارم فعلاً. کارِ خوبی کرده‌ای!

ساعتِ مچی‌ام را بالا بردم... ساعت تازه شش و نیم شده، پس کی رخ می‌نمایی، جانِ شیرینم؟!

صندلی را تندتر تکان دادم که ناگهان دیدم دخترک با عجله به حیاط رفت و کفش‌هایش را پوشید. در آینه‌ای که توی ایوان بود، خودش را نگاه کرد و با گام‌هایی سریع از خانه خارج شد.

دلبرکم... بعد از بیست سال، دیدارمان مبارک. کاش می‌دانستی که بی تو یک کالبدی بودم که جان نداشت! آخ، جانکم!

درِ خانه‌شان هنوز مانند قدیم بود؛ دری آهنیِ کوچک با گل‌هایی بزرگ.

بعد از قفل کردنش، کلید را در کیفش انداخت و چند قدم به جلو رفت که ناگهان ایستاد.

بلند شدم.

چیزی جا گذاشته بودی، جانِ دلم؟! یا شاید هم نگاه و حضورِ مرا حس کرده بودی؟!

نوبت به او که می‌رسید، قلبِ من انگار پسرکی هجده‌ساله می‌شد؛ همان‌قدر بی‌تاب و پرتپش!

نگاهی به دور و اطرافش کرد و بعد رفت و از دیدِ من دور شد.

جانِ دلم، اگر بدانی چه حرف‌ها برایت دارم.

از پله‌ها به پایین روانه شدم. به آشپزخانه که رفتم، همان خانمی که معتمد گفته بود، در حالِ آشپزی بود.

- سلام.

پیاز از دستش در سینک رها شد. برگشت.

- سلام، آقا! ترسیدم، این‌طور بی‌هوا آمدید.

دستانش را با پیش‌بندش خشک کرد.

- صبحتون بخیر. شما باید پاشاخان باشید، من هم اکرم هستم.

به نظر می‌رسید هم‌سنِ خانم‌گل باشد.

سری تکان دادم و پشتِ میز نشستم. چند لقمه خوردم که تلفن زنگ زد. تلفن را از روی میز برداشتم.

- بگو، حشمت.

با چرب‌زبانی گفت:

- صبحتون بخیر، قربان. همه‌چی خوبه؟ کم‌وکسری ندارید؟

با بی‌حوصلگی پاسخ دادم:

- اگر برای حال‌واحوال کردن تماس گرفته‌ای، قطع کنم؟

شتاب‌زده گفت:

- نه، نه قربان. از خانم برایتان خبری دارم.

به گمانم نگرانیِ قلبی‌ام در صدایم نفوذ کرده بود.

- چه شده؟

صدای بوقِ ماشین و موتور از پشتِ خط به گوشم رسید.

- قربان، آمدنِ بیمارستان. برای پرس‌وجو که رفتیم، گفتند انگار نوارِ قلب و اِکو می‌خواهند بگیرند.

نفسِ عمیقی کشیدم.

- احتمالاً چند روزِ دیگر هم نوبتِ چکاپ دارد. مشکلی نیست.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 95
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: تپش قلب طهران نویسنده: ستاره درخشان نیا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: می‌خواهم راویِ زندگیِ آذرخش مهرزاد باشم. بانویی که دبیرِ علوم و فنون ادبی و ادبیات است

پارت ۱✍🏻 • بیست‌ونهم آذرماه، سال یک‌هزار و چهارصد • • ساعت ۶:۰۰ • • حال • به گمانم خاکستری‌ترین شهر ایران، تهران است؛ زیرا که هم اندوه دارد و هم عشق و هم...!   قوریِ گل‌د

پارت ۲✍🏻 • بیست سال پیش • • نوروزِ یک‌هزار و سیصد و هشتاد • • ساعت ۱۶:۴۵ • دستگیره را به دست گرفتم. با عجله قابلمهٔ کیک را از روی گاز برداشتم و آن را داخل سینی برگرداندم. با ذوق به

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۰✍🏻

۲۵ آذر یک هزار و چهارصد

ساعت ۹ صبح

ــــــــ

روبه‌روی آینهٔ کنسولِ قهوه‌ای ایستادم. دستکش‌های چرم را پوشیدم. اورکت را روی شانه‌هایم انداختم و از اتاق خارج شدم.

درِ کناری باز شد و معتمد بیرون آمد.

- جایی می‌روید، پاشاخان؟

در را پشتِ سرم بستم.

- بله.

از پله‌ها پایین رفتم و او هم پشتِ سرم روانه شد. سوئیچ را از روی جاکلیدی برداشت.

کفش‌هایم را پوشیدم و منتظرش ایستادم که صدایش را شنیدم.

- اکرم‌خانم، اگر چیزی احتیاج دارید تهیه کنم؟

از پله‌های پاگرد پایین آمدم. دیوارهای حیاط حالتی مثل کاهگل داشتند. صاحبِ قبلی، کلِ دیوارها را با گلِ کاغذی و پیچک تزئین کرده بود. کاش دخترک هرچه زودتر اینجا را ببیند. اگر این کارهای ناتمام هرچه زودتر تمام شود و خطری دیگر او را تهدید نکند، او را ملاقات کنم و به اندازهٔ بیست سال تماشایش کنم!

یک گام، دو گام، سه گام و... در نهایت شش گام به سمتِ چپ رفتم و حیاط با دو پلهٔ کوتاه به پارکینگ وصل می‌شد. پایین رفتم و پرادوی مشکی را حشمت روبه‌رو پارک کرده بود.

پشتِ فرمان نشستم. بعد از چند دقیقه معتمد سر رسید.

- چرا شما؟ اجازه دهید من رانندگی کنم.

دستی به فرمانِ ماشین کشیدم.

- نه، خیلی وقت است که پشتِ فرمان نبودم.

گفت:

- هر طور راحتید.

و سپس سوئیچ را به سمتم گرفت.

در خیابان‌ها رانندگی می‌کردم و هیچ‌کس نمی‌داند که بعد از بیست سال دوریِ اجباری از میهن، حتی دود و آلودگی‌های معلق در هوا هم لذت‌بخش است. ترافیکِ آزاردهنده‌ای که یک زمانی برایم عصبی‌کننده بود، حالا روح‌نواز بود.

زیرِ درخت، ماشین را پارک کردم و سوئیچ را به طرفِ معتمد گرفتم.

- همین‌جا بمان، برمی‌گردم.

کیفِ پول را از جیبم درآوردم و از پسرکِ گلاب‌فروش، سه شیشه گلاب و از دخترکِ گل‌فروش، بیست شاخه گل خریدم.

مزارِ خانم‌جان را پیدا کردم. روی زمین نشستم. گلاب و گل را کنارم گذاشتم.

- سلام عرض شد، خانم‌جان. می‌شناسی‌ام؟ پاشا هستم... روزی مرا «پسرم» خطاب می‌کردی، یادت می‌آید؟

درِ شیشه را باز کردم و هم‌زمان که گلاب می‌ریختم، دستم را روی مزار می‌کشیدم تا تمیز شود.

- مرا ببخشید. قول داده بودم که از او مراقبت کنم، اما بیشتر آزارش دادم. اما باور کنید که من یک بار دل دادم؛ آن هم به آذرخش بود و هست.

هشت شاخه گل را روی مزار گذاشتم.

- خانم‌جان، کمکم کنید... برایم دعا کنید. همه‌چیز را برایش تعریف می‌کنم. بی‌گناهی‌ام را ثابت می‌کنم.

خواستم بلند شوم که صدای زنگِ گوشی، سکوتِ بهشت‌زهرا را شکست.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۱ ✍🏻

۲۵ آذر یک هزار و چهارصد

ــــــــــ

تلفن را از جیبِ داخلیِ اورکت درآوردم. شماره‌ی رُندِ ناآشنایی بود. تماس را وصل کردم.

- بفرمایید؟

صدای نفسِ عمیقی در گوشی پیچید.

- پس بالاخره برگشتی، پاشا دماوندی؟

ابروهایم در هم رفتند.

- به جا نمی‌آورم.

خنده‌اش باعث شد تلفن را از گوشم فاصله دهم.

- عجب! پس برادر زنِ سابقت را به جا نمی‌آوری؟! پارسال دوست، امسال آشنا پاشاخان.

«خان» را با تمسخر بیان کرد. دندان‌هایم را روی هم فشردم.

- چه می‌خواهی، کفتار؟

صدایش پر از خشم شد.

- کسی را که بیست سال در گنجه‌ات پنهان کردی، پیدا کردم.

دست‌هایم مشت شد.

- از چه حرف می‌زنی، فرزاد بهروز؟

صدای فریادش در تلفن پیچید.

- از همان زنی که به خاطرش خواهرم، پری را پس زدی و فرار کردی! از آذرخش مهرزاد حرف می‌زنم!

دندان‌قروچه کردم.

- ببند دهانت را، مردکِ بی‌شرف. بیست سال کافی نبود؟ مغز کوچکت را آرام نکرد؟

نعره کشید:

- نه، کافی نبود! وقتی که خواهرِ مظلوم و بیچاره‌ام در گوشهٔ بیمارستان روانی بستری است و حالش روزبه‌روز وخیم‌تر می‌شود.

پاسخ دادم:

- گوش‌هایت را باز کن، فرزاد بهروز! خواهرت همه‌چیز را می‌دانست. فهمیدی؟ همه‌چیز را! در ضمن، حالِ خرابِ او تقصیرِ من نبود! او از همان بچگی نرمال نبود، خودت هم می‌دانی.

تهدیدآمیز گفتم:

- اگر دست از پا خطا کنی، فرزاد، اگر باد به گوشم برساند که دستت به چیزی که نباید خورده، آن وقت ساکت گوشهٔ رینگ نمی‌نشینم که نظاره‌گر باشم! هرچه هست را روی دایره می‌ریزم.

تلفن قطع شد و صدای بوق در گوشم پیچید.

به سمتِ مزارِ پدربزرگ رفتم.

- بالاخره از آن گوشهٔ دنیا بیرون آمدم، همهٔ آن نقشه‌هایتان را نقش بر آب کردم!

گل‌ها را روی سنگ گذاشتم.

- تو تمام زندگی‌ام را خراب کردی، اما من دوباره می‌سازمش.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۲✍🏻

حال

۳۰ آذر یک هزار و چهارصد

ساعت ۱ ظهر

ــــــــ

- قربان، دیگر کافی است. یکم بنشینید.

در سالن قدم می‌زنم.

- دستِ خودم نیست. از صبحِ علی‌الطلوع که با فرشته‌خانم رفته، هنوز برنگشته است. چطور آرام باشم؟!

گوشی را از روی میزِ جلو مبلی برمی‌دارم. به طرفِ معتمد پرتابش می‌کنم و او روی هوا آن را می‌قاپد.

- دوباره به آن حشمتِ مفت‌خور زنگ بزن. پولِ مفت می‌گیرد، مرتیکه!

پشتِ پنجره می‌روم و پرده را کنار می‌زنم. صدای تلق و تولوقِ آشپزخانه، صدای پرنده‌ها و حتی تیک‌تیکِ ساعتِ ایستادهٔ کنارِ تلویزیون هم روی اعصاب است.

بدون اینکه به طرفِ معتمد برگردم، می‌گویم:

- اکرم‌خانم را امروز مرخص کن.

صدای بوقِ تلفن در سرم می‌پیچد...

کجایی، دخترک؟ نکند... نکند دستِ آن شغال به تو رسیده؟

کجایی، جانِ جانان؟ شش ساعت شده که از حالت بی‌خبرم!

نگفتی این پیرمرد اگر نداند که چه اوضاع و احوالی داری، از نگرانی دق می‌کند؟

نه، یک‌جا ماندن که فایده ندارد. خودم... خودم باید بروم و گوشه‌به‌گوشهٔ طهران را دنبالش بگردم!

با سرعتِ نور شال و کلاه می‌کنم که معتمد از پایین بلند می‌گوید:

- قربان، پیدایشان کردند.

از خانه خارج می‌شویم و به پارکینگ می‌رویم.

پشتِ فرمان می‌نشیند. می‌گویم:

- کجاست؟

توی کوچه ماشین را نگه می‌دارد و با ریموت در را می‌بندد.

- توی راه برایتان تعریف...

نمی‌گذارم جمله‌اش کامل شود. دیگر ظرفیتِ امروزم تکمیل شده است.

- معتمد، همین الان دهان باز می‌کنی و هرچه هست را می‌گویی.

نگاهم را تهدیدوار به او می‌دوزم.

- اگر نگویی، کلِ حرص و خشم و نگرانی که وجودم را پر کرده، روی تو خالی می‌کنم. می‌دانی که انبارِ باروتم!

سری تکان می‌دهد و بعد از چند ثانیه صدایش در اتاقکِ ماشین می‌پیچد.

- یادتان هست که حشمت چند روز پیش گفته بود خانم اِکو و نوارِ قلب گرفته؟

منتظر، سرم را بالا و پایین می‌کنم.

دنده را عوض می‌کند و بیشتر گاز می‌دهد.

- فردای آن روز یا پس‌فردایش هم بود که به مطبِ دکتر رفتند.

پایم را تکان می‌دهم و از میانِ دندان‌های چفت‌شده‌ام می‌گویم:

- باید با انبردست از دهانت حرف بیرون بکشم، معتمد؟

ابروهایش در هم می‌روند. نگاهی به آینه‌های بغل می‌اندازد و راهنما می‌زند.

- دکتر برای خانم نوبتِ عمل زده بود... عملِ پیوندِ قلب!

صدایش در گوشم زنگ می‌زند و انگار دنیا دورِ سرم می‌چرخد. تقصیرِ من بود...منِ لعنتی او را به این نقطه رساندم، وگرنه او آن‌قدر مشکلش شدید نبود!

جلوی بیمارستان می‌ایستد.

- الان توی اتاقِ عمل هستند.

در را باز می‌کنم و فقط می‌دوم تا خودم را به او برسانم.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۳✍🏻

خودم را به ایستگاه پرستارها می‌رسانم.

- خانم... خانم، آذرخش مهرزاد...

سینه‌ام به خس‌خس افتاده. بعد از آن آتش‌سوزی که در آن نقطهٔ آخرِ دنیا رخ داد، ریه‌ام آسیب دید و این دویدن نفسم را به شماره انداخته بود.

- آذرخش مهرزاد کجاست؟

توی مانیتورِ جلویش اسم را سرچ می‌کند، عینکش را به چشمش می‌زند و می‌گوید:

- توی اتاقِ عمل هستند. اتاقِ عمل هم طبقهٔ بالا، آخرِ راهرویِ سمتِ راست.

به سمتِ پله‌های تهِ سالن می‌دوم و از پله‌ها بالا می‌روم. نگاهِ حیرانم را دورِ سالنِ طبقهٔ یک می‌چرخانم و با قدم‌های بلند به طرفِ راهرو می‌روم.

چرا این راه انقدر طولانی شده؟!

جانانم... لطفاً زنده از آن اتاقِ عمل بیرون بیا!

به تهِ راهرو می‌رسم و زنگِ کنارِ درِ اتاقِ عمل را می‌زنم.

صدای عصبیِ زنی در آیفون می‌پیچد.

- بله؟

تا می‌آیم حالش را بپرسم، بوقِ ممتدی به گوش می‌رسد.

پرستارِ پشتِ آیفون با هول‌وولا می‌گوید:

- ایست قلبی... ایست قلبی...

پزشکِ دیگری را پیج می‌کنند و نگاهِ وحشت‌زدهٔ من خیره می‌شود به آن اتاقی که انگار شبیه یک سیاه‌چاله است...

سیاه‌چاله‌ای که جانِ عزیزترینم را می‌خواهد برباید!

به من برگرد، آذرخش...لطفاً برگرد!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۴✍🏻

دانای کل

ـــــــــــ

 

نورِ سفیدِ چراغ‌های اتاقِ عمل، کوچک‌ترین سایه‌ای باقی نگذاشته است.

صدای منظمِ مانیتور، سکوتِ سنگینِ اتاق را می‌شکند.

- فشار؟

- هشت روی پنج.

- اکسیژن؟

- نود و هشت.

جراح، بدون آنکه نگاهش را از میدانِ عمل بردارد، دستش را جلو می‌آورد.

- پنس.

پرستار، وسیله را کفِ دستش می‌گذارد.

چند ثانیه همه‌چیز آرام پیش می‌رود.

ناگهان صدای مانیتور تغییر می‌کند.

بوقی کشیده...سپس آلارمِ پشتِ آلارم.

متخصصِ بیهوشی سرش را بالا می‌آورد.

- ریتم افت کرده!

همه‌چیز در یک لحظه تغییر می‌کند.

- فشار؟

- افت شدیدی کرده.

- اپی‌نفرین آماده!

پرستار، آمپول را باز می‌کند.

جراح با صدایی محکم می‌گوید:

- سریع‌تر!

چند ثانیه بعد.

- قلب ریتم نمی‌گیرد...

چشم‌های همه به مانیتور دوخته می‌شود.

خطوطِ سبزِ روی صفحه، نامنظم بالا و پایین می‌روند.

- دفیبریلاتور!

پرستار دستگاه را کنار تخت می‌آورد.

- شارژ...

- آماده.

- همه عقب!

پدل‌ها روی قفسهٔ سینهٔ آذرخش قرار می‌گیرند

- شوک!

بدنِ آذرخش اندکی از تخت جدا می‌شود.

همه دوباره به مانیتور نگاه می‌کنند.

سکوت، اتاق را پر کرده و تنها صدای نفس‌های بریدهٔ اعضای تیم به گوش می‌رسد.

- دوباره.

- شارژ بیشتر.

- همه عقب...

- شوک!

دومین شوک وارد می‌شود و بدنِ آذرخش بار دیگر از تخت فاصله می‌گیرد و آرام روی تخت فرود می‌آید.

همهٔ نگاه‌ها به مانیتور دوخته می‌شود...

سکوت.

تنها صدای بوقِ ممتد در اتاق می‌پیچد.

جوانه های عرق روی پیشانی جراح زیر نور چراغ می‌درخشد.

-دوباره، نباید از دست برود.

 

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۵ ✍🏻

پاشا

ـــــ

مانند دوره سربازی‌ام، پشت در اتاق عمل قدم‌رو می‌روم. کاش من روی آن تخت خوابیده بودم، آخ، دخترک مهربانم!

صدای قدم‌هایی پشت سرم باعث شد سرم را برگردانم.

- شما؟ اینجا؟

نگاهم را به زنی می‌دوزم که می‌دانم مادری را در حقِ دخترکم به اعلا رسانده.

- لطفاً الان وقت این حرف‌ها نیست. آذرخش...

میان کلامم می‌پرد و صورتش به آنی سرخ می‌شود.

- وقت هم که تعیین می‌کنید؟! از اینجا بروید، آقا!

بی‌توجه به حرفش، کلافه و نگران، تقریباً فریاد می‌زنم:

- آذرخش ایست قلبی کرده، می‌فهمید؟ ایستِ قلبی! چطور می‌توانم بروم؟

بهت‌زده، زانوانش خم می‌شود و روی زمین می‌افتد. اشک‌هایش گوله‌گوله پایین می‌چکد، دستش را روی دهانش فشار می‌دهد و هق‌هقش را خفه می‌کند.

به طرف زنگ آیفون کنار در اتاق عمل هجوم می‌برم و آن دکمه کوچک سیاه‌رنگ را فشار می‌دهم؛ یک بار، دوبار، سه بار، تا بالاخره صدای مردی در راهرو می‌پیچد:

- چه‌شده آقا؟ وضعیت اضطراری هست. انقدر دینگ و دینگ زنگ نزنید، بگذارید ما کارمان را بکنیم.

تا به خودم می‌آیم که جوابی به او بدهم، فرشته خودش را می‌رساند و با گریه می‌پرسد:

- حالش... حالش چطور است؟

مرد کلافه «پوفی» می‌کشد.

- نمی‌دانیم، فعلاً در حال احیا هستیم. لطفا مزاحم کار تیم نشوید!

دستم را به دیوار تکیه می‌دهم، صورتم را مقابل آیفون می‌برم تهدیدآمیز می‌گویم:

- گوش کن، پسرک! هرچه بخواهید به پایتان می‌ریزم؛ از طلا و دلار گرفته تا زمین! فقط آن زن را که روی تخت خوابیده، نجات بدهید!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۶✍🏻

ــــــــــــ

پسر، خشمگین‌تر، از پشت آیفون پاسخ می‌دهد:

- وقت ما را نگیرید، حفظ جان بیمار برای ما از هرچه پول و مایملک است، مهم‌تر است!!

فرشته ملتمسانه می‌نالد:

- جان هرکس که عزیز است، بگو حالش چطور است؟ برگشت؟

قبل از پاسخ پسر، صدای داخل اتاق عمل به گوش می‌رسد:

- ضربانش برگشت!

شانه‌هایم می‌افتد و روی صندلی‌های خشک آبی، خودم را پرت می‌کنم.

کت را در می‌آورم و کنارم می‌اندازم. آرنجم را روی زانویم می‌گذارم و صورتم را به کف دستانم فشار می‌دهم... خدایا، چگونه شکرانه دوباره دادنش را به جا بیاورم؟! به محض مرخص شدنش، می‌گویم ۳ تا گوسفند قربانی و گوشتش را میان مستمندان و خانه سالمندان پخش کنند.

تا می‌آیم نفس راحتی بکشم، صدای خسته فرشته، توجهم را به او جلب می‌کند.

- برو، برو و دیگر هم هیچ‌وقت پشت سرت را نگاه نکن! تو در گذشته‌اش بودی، کسی که در گذشته باشد، لیاقتِ حضور در آینده را ندارد!

نگاهش نمی‌کنم، رویِ نگاه به او را ندارم... انگار خانم‌جان هنوز مرا نبخشیده، انگار خانم‌جان از زبان فرشته سخن می‌گوید.

عصبی، تن صدایش بالاتر می‌رود.

- می‌شنوی؟ او به خاطر حضور نحسِ تو، روی آن تخت، در آن اتاق است. تو و آن کارت لعنتی‌ات را می‌گویم که در سال ۸۰ فرستادی! یادت می‌آید؟

سرم به ضربی بالا می‌آید.

- چه کارتی؟ من که کارتی نفرستاده‌ام! آخرین بار، اول فروردین بود که آمدم و گفتم پدربزرگم مرا مجبور کرده که با پری فرزاد ازدواج کنم. اما...

نمی‌گذارد حرفم را به اتمام برسانم. روی صندلی می‌نشیند.

- کارت دعوت عروسی فرستادی، بعد از آن کارت بود که اسمش در لیست پیوند رفت.

دستم مشت می‌شود.

- حتماً کار پدربزرگم بوده! مرد نفرت‌انگیز!

انگار با شنیدن این خبر، آرام‌تر شده بود.

می‌پرسد:

- این بیست سال کجا بودی، پاشا اروند؟

در چشمانش نگاه می‌کنم، محکم جواب می‌دهم:

- اولین نفر، آذرخش است که باید بفهمد، به هیچ‌کس حرفی نخواهم زد، جز او!

سرش را تکان می‌دهد.

- راه سختی را در پیش گرفته‌ای، پاشا! اگر تو را نبخشید، چه می‌کنی؟

آب یخ روی سرم ریخته می‌شود، چشمانم دودو می‌زند و از سؤالش سرگیجه گرفته‌ام.

- یکی از دوستانم، معتمد، قبل از آمدنمان این را از من پرسید، می‌دانی چه کردم؟

منتظر نگاهم می‌کند.

- هرچه جلوی رویم بود را شکستم و داد و فریادم در کل خانه پیچیده بود. اما الان؟ در این لحظه؟ می‌خواهم او سالم از آنجا بیرون بیاید... حتی اگر دیگر صورت مرا هم نخواهد ببیند. فقط می‌خواهم زنده و سلامت باشد.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۷✍🏻

 

ـــــــــ

 

نگاهِ پرسشگرش روی دستم قفل می‌شود. گوشی‌ام زنگ می‌خورد؛ شماره ناشناس است.

- بله؟

صدای خنده‌ای گوش‌خراش در تلفن می‌پیچد.

- پیداش کردم، پاشا خان، پیداش کردم! چشم و گوشت را باز نکنی، همان‌جا کارش را تمام می‌کنم!

از فرشته فاصله می‌گیرم، دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم و مشتم را با خشم به دیوار می‌کوبم.

- روانی... روانی! دستت هم به یک تار مویش نخواهد رسید. از آن تختِ طاووسی که برای خودت ساخته‌ای پایین می‌کشانمت!

تماس قطع می‌شود.

دوباره رو به فرشته می‌کنم، انگشت اشاره دست سوخته‌ام را تکان می‌دهم و هشدار می‌دهم:

- تنها کسی که توی این بیمارستان به او اعتماد دارم، شما و همسرتان هستید. می‌دانم که آذرخش را اندازه چشمانتان دوست دارید. لطفاً از پشت در تکان نخورید، هرکس که مشکوک بود را نگذارید به او نزدیک شود!

چشمانش دودو می‌زند، صورتش همرنگ سفیدی دیوار شده است. لحظه‌ای درنگ نمی‌کنم؛ به سمت در خروجی می‌شتابم. شماره حشمت را پیدا می‌کنم و تماس می‌گیرم. چند بوق می‌خورد و پاسخ می‌دهد:

- جانم خان؟ امر بفرما!

به پارکینگ بیمارستان می‌رسم و فریادم در کل آن محیط سرپوشیده می‌پیچد.

- حشمت! حشمت، دستم به تو برسد، سرت را روی سینه‌ات می‌گذارم، حشمت!

حیران می‌پرسد:

- قربانتان گردم، چه شده؟

در ماشین را می‌گشایم و خودم را روی صندلی پرت می‌کنم. با اشاره‌ای به معتمد می‌فهمانم که حرکت کند.

- آدم‌هایی که داری را بیشتر می‌کنی، حشمت! دور تا دور بیمارستان می‌گذاری. اگر پرستار یا دکتر مورد اعتمادی داری، کنار خانم می‌گذاری!

با عجله پاسخ می‌دهد:

- چشم، چشم! چه شده؟

دستم را روی داشبورد فرود می‌آورم.

- به خاطر بی‌عرضگی شما مفت‌خورها، آن فرزاد بهروز بی‌ناموس، خانم را پیدا کرده، فهمیدی؟

دوباره غرش می‌کنم:

- بجنب... بجنب، حشمت! وگرنه منِ زخمی، همه‌تان را فلک می‌کنم!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۸ ✍🏻

پاشا

ـــــــ

تلفن را قطع می‌کنم و با دو انگشتم پیشانی‌ام را فشار می‌دهم.

معتمد سکوتش را می‌شکند:

- امشب بلیت می‌گیرم و به کانادا برمی‌گردم. مدارک را جمع می‌کنم و همه را می‌آورم.

صدایم خش‌دار است.

- دیگر نمی‌دانم چه کاری انجام دهم... همین چند لحظه پیش، برای همیشه داشت از دستم می‌رفت!

پس از لحظه‌ای مکث، ادامه می‌دهد:

- هیچ کاری از دستشان برنمی‌آید، نگران نباشید! مدارکی که دست ماست، چیزهایی است که در خوابشان هم نمی‌بینند.

سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم. کاش می‌شد اندکی، فقط اندکی آرامش را می‌یافتم! آرامش... واژه‌ای که اصلاً به اسم من یکی نمی‌چسبد!

بوق می‌زند.

- کجا بروم؟

پاسخ می‌دهم:

- دور بزن، برگرد بیمارستان!

صدای هیاهوی خیابان در تلاش است آن جوش‌وخروش مغزم را خفه کند، اما موفق نمی‌شود.

- یک جایی نگه دار، دو پرس ناهار سفارش بده. فرشته خانم از صبح آنجاست.

زیر لب «چشمی» می‌گوید. بعد از چند دقیقه، راهنما می‌زند و ماشین را کنار خیابان پارک می‌کند.

شیشه را پایین می‌آورم و نگاهم به دخترک و پسری عاشق می‌افتد که دل می‌دهند و قلوه پس می‌گیرند.

پسرک چیزی می‌گوید و صورت گلگون‌شده دختر، حتی با این فاصله هم هویداست.

تلفن زنگ می‌خورد. نام نحس حشمت روی صفحه گوشی نمایان می‌شود.

- بگو، حشمت؟

با ترس و لرز زمزمه می‌کند:

- قربان، فرمایشتان را اجابت کردم. خواهرم پرستار بخش جراحی است. پرس‌وجو کردم، فهمیدم که الان در ریکاوری کنار خانم است. خیالتان راحت.

نفس آرامی می‌کشم.

- خوبه، ادامه بده.

انگار او هم نفسش از سینه‌اش آزاد می‌شود.

- پاشا خان، بچه‌ها را دور بیمارستان بسیج کردم. خودم هم الان توی حیاط بیمارستان هستم. پشه مشکوکی هم پر بزند، پی‌اش را می‌گیریم.

به پوست چروکیده و سوخته دستم نگاه می‌کنم.

- خوب است. خودم هم در راه هستم.

انگشتم روی صفحه می‌لغزد و تماس قطع می‌شود.

چشمم به ماشینی خیره می‌ماند که از وقتی از بیمارستان خارج شدیم، سایه‌به‌سایه پشت سرمان حرکت می‌کرد.

تلفن را میان دستم می‌فشارم.

فرزاد بهروز... خیال خامی است که در سرت پرورانده‌ای! بیست سال پیش ضعیف بودم و خام، قدرتی نداشتم. بنشین و تماشا کن؛ آن امپراتوری‌ای را که روی خون انسان‌های بی‌گناه بنا کردی، روی سرت ویران می‌کنم...

فقط تماشا کن.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵۹✍🏻

پاشا

ــــــــ

بعد از سی دقیقه، معتمد با سه جعبه در دستش از رستوران بیرون آمد. بدون اینکه گردنش را بچرخاند، با چشم‌هایش به سمند مشکی نگاه کرد. با قدم‌هایی آرام به سمت ماشین حرکت کرد، در را باز کرد و نشست.

- بفرمایید، یکی از این‌ها برای خودتان است. هر سه چلوکباب است.

خم می‌شود و جعبه‌ها را روی صندلی عقب می‌گذارد.

- قربان، ماشین پشت سرمان را دیده‌اید؟

تا می‌خواهم جوابش را بدهم، تلفنش زنگ می‌خورد. دست در جیب کتش می‌کند و آن را بیرون می‌آورد.

- بله؟

روی بلندگو می‌گذارد.

خش‌خشی می‌شنویم و بعد، فردی آهسته زمزمه می‌کند:

- خوب گوش کنید، ببینید چه می‌گویم.

معتمد جدی می‌پرسد:

- اسمت ؟

مرد با ترس و لرز پچ‌پچ می‌کند:

- ببینید، وقت ندارم. هر لحظه ممکن است گیر بیفتم، اما نمی‌خواهم جان بی‌گناهی در این میان به خطر بیفتد!

نفس عمیقی می‌کشد.

- امشب ساعت ۱۰، آذرخش مهرزاد را می‌خواهند از آنجا خارج کنند و به ویلای لواسان اجدادی بهروزها ببرند!

آرام‌تر ادامه می‌دهد:

- اگر توانستید نجاتش بدهید، خب هیچ... اما اگر نتوانستید، دیگر رنگ او را هم نمی‌گذارند ببینید!

تماس قطع می‌شود و صدای آزاردهنده بوق‌ها، فضای ماشین را دلهره‌آورتر از قبل می‌کند.

نفس‌هایم تند شده، ضربان قلبم روی هزار است و صورتم از خشم سیاه شده؛ به گمانم.

معتمد دستش را روی فرمان می‌کوبد.

- بی‌شرف‌ها! این‌ها دیگر چه موجوداتی هستند؟!

صدایم دورگه شده و می‌لرزد.

- بجنب، معتمد، بجنب! استارت بزن. کلید اتاق را با خودت آورده‌ای؟

استارت می‌زند.

- نه، کلید را جای امنی در عمارت پنهان کردم. چطور؟

از آینه بغل به پشت سر چشم می‌دوزم.

- خوب است! نمی‌توانم در این شرایط اجازه دهم بروی. به خانم گل زنگ بزن، آدرس مدارک و کلید را به او بده! او آن‌ها را بیاورد.

زیر لب ادامه می‌دهم:

- دیگر صبر و وقفه جایز نیست.

مردد پاسخ می‌دهد:

- اما اتفاقی برای خانم‌گل نمی‌افتد؟

نگاهش می‌کنم و محکم جواب می‌دهم:

- نه، او خانمی مسن است! در ضمن، فراموش کرده‌ای که تمام مدارکی را که او را به تو ربط دهد، پاک کرده‌ای؟!

شیشه را پایین می‌آورم.

- در نظر دیگران، او زنی است که آمده فرزندان و نوه‌هایش را ببیند. هیچ‌کس به ذهنش هم نمی‌رسد که او چه می‌خواهد با خودش بیاورد!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۰ ✍🏻

۲ دی‌ماه ۱۴۰۰

ساعت ۸ صبح

دانای کل

---

- او را روی تخت فلزی ته سالن بگذارید.

مرد با خشم غرید:

- آنجا نه، احمق‌ها! گفتم تخت فلزی، نه تخت چوبی!

مردان، دستور مافوقشان را اطاعت کردند. جسم بیهوش را با احتیاط روی تخت گذاشتند و دست‌وپای دخترک را به میله‌های تخت بستند. چشم‌بند را از روی چشمش برداشتند و روبه‌روی تخت، روی صندلی‌های پلاستیکی زهواردررفته نشستند.

صدای تلفن رئیس، سکوت سوله را شکست. مرد خندید و از تصور اینکه چه بلایی بر سر دخترک خواهد آمد، تنِ این قلچماق‌ها هم لرزید.

منصور، یکی از زیردستان مرد که قدش بلند و هیکل ورزیده‌اش لرز بر تن هر فردی می‌انداخت، زیر لب خطاب به مراد که روی صندلی کناری‌اش نشسته بود، زمزمه می‌کند:

- خدا به داد این بیچاره برسد! رئیس بلایی به سرش می‌آورد که مرغان به حالش گریه کنند.

رئیس به سمت خروجی سوله گام برمی‌دارد. درِ آهنی عایق صدا را باز می‌کند و پا به باغ پیش رویش می‌گذارد. تلفن همچنان زنگ می‌خورد و صدایش، کلاغ‌های مشکی روی درختان را از جا می‌پراند.

آهسته و با طمأنینه میان درختان خواب‌آلود قدم می‌زند و با حالی خوش به نامی که روی تلفن نقش بسته، نگاه می‌کند.

بلند می‌خندد و می‌گوید:

- بچرخ تا بچرخیم، خان!

«خان» را با تمسخر بیان می‌کند.

چه نقشه‌هایی که در سرش داشت؛ ثانیه‌به‌ثانیه به جزئیاتش اضافه می‌کرد.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۱ ✍🏻

دانای کل

ـــــــ

پرندگان روی درختان آواز می‌خوانند و باد می‌وزد و شاخه‌های عریان درختان را تکان می‌دهد؛ انگار وقوع حادثه‌ای شوم را پیش‌بینی می‌کند.

مرد در باغ خشک قدم می‌زند و باد سردی می‌وزد. تلفن را روشن می‌کند و روی آخرین تماس از دست‌رفته می‌زند. بلندگو را لمس می‌کند و صدای بوق‌ها در آن محوطه خالی می‌پیچد.

بوق اول و پوزخند مرد، بوق دوم و جواب دادن او:

- من دستم به تو برسد، فرزاد بهروز، تکه‌تکه‌ات می‌کنم! می‌فهمی؟

صدای فریاد شخص پشت خط، جوجه‌گنجشک‌های خواب‌آلود را از چرت صبحگاهی‌شان می‌پراند.

فرزاد بهروز دوباره زیر خنده می‌زند و میان قهقهه‌هایش می‌گوید:

- پاشا دماوندی، گمان کرده‌ای من جایی می‌خوابم که آب زیر پایم برود؟ اشتباه نکن، من تقاص پس می‌گیرم از تو!

صورتش به آنی سرخ می‌شود و یاد زجرهایی که کشیده می‌افتد و بیشتر داغ می‌کند.

- به آدرسی که می‌فرستم بیا و ببین چه برنامه‌هایی برایت ریخته‌ام!

تلفن را روی داد و فریاد پاشا قطع می‌کند.

می‌دانست... می‌دانست که پاشا در کمترین زمان ممکن خود را به ویلا می‌رساند.

چه نمایشی بشود!

دست‌هایش را در جیبش فرو می‌برد و قدم‌زنان و با حالی خوش به سمت اتاقک نگهبانی می‌رود.

ویلا از هر زمانی که به یاد می‌آورد، دلگیرتر و خالی‌تر شده بود. آن موقع‌ها در بچگی، به همراه خواهر بزرگ‌ترش، پری، و با پدر و مادر مهربانش برای گذراندن تابستان به اینجا می‌آمدند. بهترین خاطراتش در این مکان بود؛ مکانی که اکنون آن‌قدر تهی شده بود که حتی سرایداری که استخدام کرده بود هم نتوانسته بود زندگی را به این مکان مرده برگرداند!

به ایستگاه نگهبانی می‌رسد؛ ساختمانی دوطبقه که با سنگ‌های مشکی نما شده بود.

در چوبی را باز می‌کند و زنگ کنار لامپ را می‌زند. در عرض یک دقیقه، همه‌ی نگهبانان و زیردستانش به صف می‌شوند.

نگاهی به لباس‌های یک‌دست سیاهشان می‌اندازد.

دستانش را پشت سرش گره می‌زند.

- هاشم و تقی و اصغر، با دوتا ماشین بروید و خانم‌بزرگ را با خود بیاورید.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پارت ۶۲✍🏻

پاشا

۲ دی‌ماه ۱۴۰۰

ساعت ۱۰ صبح

ـــــــ

پایم را مضطرب تکان می‌دهم و منتظر، به صفحه نمایش تلفن چشم می‌دوزم. صدای معتمد سکوت ماشین را می‌شکند:

- حشمت، تکرار نمی‌کنم‌ها! پشت ماشین ما حرکت کنید. با حمزه و افرادش هماهنگ کن.

پیامکی از خط ناشناسی می‌رسد و توجهم از معتمد به متن جلب می‌شود:

«اگر تا ۶ ساعت دیگر خودت را به آدرس زیر نرسانی، دیگر آرزوی دیدن آذرخش جانت را به قیامت ببر!

لواسان، خ...، کوچه...، پلاک...؛ ماشین سمند سفیدی راهنمایی‌تان خواهد کرد.»

شماره مردی را که بیش از بیست سال بود از او خبری نداشتم و تنها خبر موفقیت و صاحب‌منصب شدنش را شنیده بودم، می‌فشارم.

یک بوق...خاطرات دوران کودکی.

بوق دوم، هم‌زمان می‌شود با رژه رفتن تصاویر بازی گرگم‌به‌هوا و آتش‌هایی که با هم می‌سوزاندیم.

- بفرمایید؟

سرفه‌ای می‌کنم تا صدایم از خش‌دار بودن خارج شود.

- سلام عرض شد، پسرعمو!

مکثی چندثانیه‌ای میانمان برقرار می‌شود.

- پس بالاخره تصمیم به برگشت گرفتی؟

لحنش مثل لحن من، سرد و بی‌احساس است.

با تمسخر می‌گویم:

- نگو که خبر نداشته‌ای!

پاسخ می‌دهد:

- قطعاً از حال و احوال هم‌بازی بچگی‌هایم همیشه خبر دارم، پاشا دماوندی!

معتمد استارت می‌زند و با آمدن ماشین سمند سفیدی که دو روز پیش در تعقیبمان بود، حرکت می‌کنیم.

پنجره را بالا می‌کشم تا از هر شنود احتمالی جلوگیری کنم.

- از فرنگ برایت سوغاتی آورده‌ام. ده سال است برایش خودت را به آب و آتش زده‌ای! در ازای دادنش خواسته‌ای دارم!

می‌دانم طبق عادت همیشگی‌اش، چشمانش را بسته و دستش را به سرش می‌فشارد و فکر می‌کند. عادت‌هایش را به رسم بچگی از حفظ هستم!

 

ــــــ

تماس را قطع می‌کنم و معتمد می‌گوید:

- خب، با حامی تماس بگیرم که دستور را انجام دهد؟

کوتاه پاسخ می‌دهم:

- بله، هرچه زودتر، بهتر!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۳✍🏻

پاشا

------

با توقف ماشین، نگاهم را از پیامکی که برایم آمده بود، بالا می‌آورم. سمند سفید روبه‌روی دروازه‌ی مشکی-طلایی می‌ایستد.

معتمد، همان‌طور که دنده‌ی دستی را بالا می‌کشد، می‌گوید:

- خب؟ همه‌چیز همان‌طور که می‌خواهیم پیش خواهد رفت؟

نگاهم خیره به راننده‌ی درشت‌اندامی است که از سمند بیرون می‌آید و به طرف ما قدم برمی‌دارد.

- البته، مگر می‌شود پیش نرود؟!

راننده با دو انگشت تقه‌ای به شیشه می‌زند و معتمد پنجره را پایین می‌کشد.

- آقا منتظر شماست.

نفس عمیقی می‌کشم. در را با یک حرکت باز می‌کنم و از ماشین خارج می‌شوم.

این هوا را فردی مثل فرزاد بهروز آلوده می‌کند.

معتمد کنارم می‌آید و نگاهی اطمینان‌بخش به من می‌اندازد.

به طرف دروازه قدم برمی‌دارم. با یک قدم فاصله، معتمد و پشت سر او حشمت و حمزه حرکت می‌کنند.

راننده جلوتر از ما گام برمی‌دارد و به سمت ویلا راهنمایی‌مان می‌کند.

درختان خشک و عریان، زمین از شدت سرما و تشنگی ترک‌خورده و تنها موجودات زنده‌ی این باغ، به‌جز ما انسان‌ها، کلاغ‌هایی هستند که روی آن درختان لانه کرده‌اند.

حشمت خودش را کنارم می‌رساند و زیر لب پچ‌پچ می‌کند:

- آقا، قربانتان گردم...

نمی‌گذارم سخنش را ادامه دهد. دستم را بالا می‌برم.

- هیس! نگران نباش. به شرافتم قسم که نمی‌گذارم یک تار مو از سر خانم کم شود!

نگاهی مردد به من می‌اندازد و می‌دانم مادرش بیمار است، برادر کوچک‌ترش نامزدی دارد و تنها آرزوی مادرشان، دیدن ازدواج ته‌تغاری خانواده است.

زیرچشمی نگاهش می‌کنم.

- حشمت، خودت را جمع‌وجور کن! همه‌چیز با من! خیالت راحت!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۴✍🏻

پاشا

---

از پله‌های ورودی بالا می‌رویم. نگهبانی جلوی در ورودی با تفنگ ایستاده.

از زیر عینک آفتابی مشکی‌اش نگاهم می‌کند.

- گفته شده که فقط خودتان و یکی از افرادتان وارد شوید.

دستم را پشت کمرم می‌برم و از بالا به او نگاه می‌کنم.

- به گمانم اسم مرا نمی‌دانی، جوانک؟

صدایم را بالا می‌برم:

- پاشا دماوندی جلویت ایستاده!

در باز می‌شود و آن مردک منفور بیرون می‌آید.

می‌خندد و دستانش را باز می‌کند.

- ببین چه کسی اینجاست! شوهر خواهر سابق!

دندان‌هایم از شدت انزجار روی هم ساییده می‌شوند.

- دهانت را ببند، مردک! زورت به من نرسید، آذرخش را گرفته‌ای؟

از جلوی در کنار می‌رود.

- بفرما، بفرما خان! بهتر نیست داخل صحبت کنیم؟

به همراه معتمد وارد می‌شویم و به سمت مبل‌های سلطنتی راهنمایی‌مان می‌کند.

صدایم در آن ساختمان خالی پخش می‌شود:

- دیوانه، بگو آذرخش کجاست؟ پول می‌خواهی؟ ملک می‌خواهی؟ هرچه می‌خواهی بگو تا بدهم!

کتش را درمی‌آورد و روی مبل پرت می‌کند.

- دیوانه؟ من؟ دیوانه!

هیستریک می‌خندد.

- دیوانگی‌ام را هنوز ندیده‌ای، پاشا خان!

چشمانش گرد می‌شود.

- خواهر نداشته‌ای که بدانی داماد فردای عروسی غیبش بزند یعنی چه؟ خواهر نداشته‌ای...

صدای عصا و ناله‌ی نازکی که از راه‌پله به گوش می‌رسد، توجهم را از حرف زدنش پرت می‌کند.

دست معتمد روی کمرش می‌رود. نگاهم روی راه‌پله‌ی ته سالن خیره می‌ماند.

- پس برگشتی؟

صدایش آشناست!

چه کسی اینجاست؟

فرزاد به سمت پله می‌رود و دستش را به سمت کسی دراز می‌کند و آرام‌آرام قدم برمی‌دارد.

از تاریکی خارج می‌شود و به سمت نور می‌آید.

بهت‌زده سر جایم خشک می‌شوم.

- پَ... پری؟

صدایی از پشت سر فرزاد بلند می‌شود:

- پس نامش را هنوز به خاطر داری؟

پری...

کسی که در کودکی، نوجوانی و جوانی‌ام، خواهر بود برایم!

خواهری کجا و آن عقد اجباری کجا؟

آن ازدواج اجباری کجا؟

پیرزن از سایه‌ها خارج می‌شود؛ خانم‌بزرگ!

- چته؟ چرا ماتت برده، پاشا؟

چند قدم جلوتر می‌آید و صدای برخورد النگوهای دستش در سالن می‌پیچد.

- فکر نمی‌کردی من و پری هم اینجا باشیم؟

صدایم ضعیف است؛ انگار از پاشای حق‌به‌جانب، چیز کمی باقی مانده.

- نه!

فرزاد کمک می‌کند پری روی مبل بنشیند. زیر لب قربان‌صدقه‌اش می‌رود.

چند قدم بلند به طرف پری برمی‌دارم و کنار پایش روی دو زانو می‌نشینم.

- پری؟ پری؟ من را به یاد داری؟

فرزاد با غیظ شانه‌ام را می‌گیرد و به آن طرف هُلم می‌دهد.

- از خواهر من دور شو، بی‌ناموس!

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۵ ✍🏻

پاشا

ــــــــ

مبهوت از دیدن پری با آن حالِ نزار، چند قدم به عقب پرت می‌شوم.‌ تعادلم را به دست می‌آورم و رو به خانم‌بزرگ، عمه‌ی پری، فریاد می‌زنم:

- شما بگویید! همه‌ی شما از واقعیت خبر داشتید، اما ما را وادار به این کار کردید!

فرزاد با صورت سرخ‌شده به طرفم می‌آید و یقه‌ام را می‌گیرد.

- دهانت را ببند! دهانت را ببند!

دستش را از کتم جدا می‌کنم.

- تو هیچ نمی‌دانی!

انگشتم را به طرف خانم‌بزرگ دراز می‌کنم.

- تنها چیزی را می‌دانی که بزرگان خاندان‌تان در گوشت خوانده‌اند! آن موقع تو تنها پنج سال داشتی!

به طرف پری می‌رود.

- خواهرم را ببین! نتیجه‌ی کار تو، فرارِ تویِ بزدل، شد دیوانگی خواهرم!

چشمانش از خشم برق می‌زند. معتمد از پشت سر، در گوشم پچ‌پچ می‌کند:

- آقا...

نگاهم را از فرزاد برنمی‌دارم.

- هیس! برو!

روی مبل می‌نشینم و با افسوس، خیره به پری می‌گویم:

- پری، می‌دانست. از همه‌چی خبر داشت!

شانه‌های فرزاد پایین می‌افتد و تا می‌خواهد دهانش را باز کند، خانم‌بزرگ عصایش را به زمین می‌کوبد و صدای ضربه‌اش در سالن خالی می‌پیچد.

- بس کن، پاشا! تو به اعتماد ما خیانت کردی! تو از قوانین شفاهی خاندان بهروز باخبر هستی!

پوزخندی می‌زند.

- سزای خیانت هم که... مرگ عزیزترین آن آدم است!

معتمد از حواس‌پرتی آنها استفاده می‌کند و از در بیرون می‌زند.

دستانم مشت می‌شود.

- چرا نمی‌گذارید این کینه تمام شود؟ چرا می‌خواهید خطای خودتان را بپوشانید؟

خانم‌بزرگ به طرف پری و فرزاد حرکت می‌کند و دستش را روی شانه‌ی پری می‌گذارد.

- پاشا، پس از رفتن تو، برادرم و همسرش سکته کردند. ما ماندیم و دو تا یتیمِ برادرم و مهر سیاهی که روی پیشانی پری و ما کوبیده شد.

صدایش را بلند می‌کند و با تحکم ادامه می‌دهد:

- تو با ما این‌چنین کردی! تو...

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۶ ✍🏻

پاشا

---

بی‌توجه به خشمِ خانم‌بزرگ، نگاهم را به پری می‌دوزم. آن موقع‌ها... سرزنده‌تر از او نمی‌توانستم در دوست و آشنا پیدا کنم. اصلاً به خاطر همین سرزندگی و شور و شوقش بود که او، دلباخته‌ی پری شد.

اما اکنون... آخ! موهایش پریشان شده؛ مشخص است که حتی شانه‌ای خشک و خالی هم کسی به آن‌ها نمی‌کشد. 

چشمان درشتش که برق‌شان چشم را کور می‌کرد، اکنون گود افتاده و بی‌حال به میز دوخته شده. چه بلایی بر سرت آورده‌اند؟

- بیست سال پیش، زندگی همه‌ی ما دگرگون شد. اما مقصرش من نبودم؛ مقصرش شما، بزرگان خاندان دماوندی و بهروز، بودید و هستید!

نگاهم را بین هر سه نفرشان می‌چرخانم.

- پری، زمانی به دنیا آمد که من چهار ساله بودم. همسایه‌ی دیواربه‌دیوار عمارت پدربزرگم بود. آن موقع پدر و مادرم از عمارت رفته بودند. من و پسرعمویم،جاوید، تنها میان بزرگسالانی زندگی می‌کردیم که جز پول، فکر دیگری نداشتند!

فرزاد تاج مبل را میان دستش می‌فشارد و از میان دندان‌هایش می‌غرد:

- خب، این حرف‌ها الان به چه دردی می‌خورد؟

سرد زمزمه می‌کنم:

- صبر داشته باش، پسر! بگذار این گره کور ذهنت را باز کنم، وگرنه تا عمر داری عذاب می‌کشی!

ذهنم پرواز می‌کند به آن دوره!

شش سال گذشت. من، جاوید و پری دوستان نزدیک هم شدیم. آن‌ها را خواهر و برادر خود می‌دانستم.

 

پری تکان می‌خورد و چشمانش به من دوخته می‌شود؛ انگار توجهش را به دست آورده‌ام.

لبخند غمگینی می‌زنم.

- همیشه با هم بودیم؛ در مهمانی‌ها، در دورهمی‌ها، همه‌جا که فکرش را می‌کنید با هم بودیم. اگر در کوچه می‌رفتیم و یکی از پسرها اشک پری را درمی‌آورد، من یک جور تلافی‌اش را درمی‌آوردم و جاوید طور دیگری!

دستی به موهایم می‌کشم.

- آن‌قدر زمان سریع گذشت که متوجه نشدیم من بیست ساله شدم، جاوید بیست‌ودو و پری شانزده ساله شد. من هنوز هم آن‌ها را خواهر و برادری می‌دانستم که ساعات خوش کودکی‌ام را مدیون آن‌ها بودم.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۷ ✍🏻

پاشا

ــــــــ

آب دهانم را فرو می‌دهم. دستِ سوخته‌ام می‌لرزد؛ هر موقع اعصابم به هم می‌ریزد، به رعشه می‌افتد.

- یلدا فرا رسیده بود، همه‌چیز آن شب چله را به خاطر دارم. صبح رفته بودم برای آذرخش هدیه‌ای خریده بودم که عصری، بعد از اینکه کلاسِ ظهرم تمام شد، بروم و دستبندِ گل سرخ را به او بدهم.

پری دستانش را دور خودش حلقه کرده بود و انگار از آن دو نفر، هیچ‌کس جز من متوجه تغییراتش نشده بود.

این دو نفر به ظاهر دل‌نگران و دوستدار پری هستند، اما در وجودشان ذره‌ای علاقه به این دختر نیست!

از روی مبل برمی‌خیزم و به طرف او می‌روم. فرزاد کنجکاوانه خیره‌ی حرکاتم است. یک قدم مانده به مبلش بودم که دست فرزاد جلویم می‌آید و به قفسه‌ی سینه‌ام می‌زند.

- از خواهرم فاصله بگیر، مردک!

دستش را کنار می‌زنم و کتم را روی شانه‌ی پری می‌گذارم و دورش می‌پیچانم. درونم طوفانی برپاست، اما به طرز اعجاب‌انگیزی در صدایم نفوذ نمی‌کند.

- ادعای برادری می‌کنی... اما متوجه نمی‌شوی که سردش شده، برادر؟

 

«برادر» آخر را با تمسخر می‌گویم که خون فرزاد به جوش می‌آید؛ با سکوتش پاسخم می‌دهد.

خانم‌بزرگ روی مبل سه‌نفره‌ی بالای سالن می‌نشیند و دو دستش را روی عصایش می‌گذارد. نور خورشید به النگوهایش می‌خورد و پرتویش چشم را آزار می‌دهد. این زن از همان ابتدا عاشق تجمل بود!

سر جایم می‌نشینم.

- پدر و مادرتان، با حضور من و جاوید مشکلی نداشتند. خیالشان راحت بود که با وجود ما، کسی جرئت نمی‌کند به دردانه‌شان در خیابان بگوید بالای چشمت ابرو است!

 

پری چشمانش را بسته بود و سرش را به عقب خم کرده بود.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۸ ✍🏻

پاشا

ــــــــ

آهی می‌کشم.

- یک روز در میان، من و جاوید ظهرها در مدرسه به دنبال پری می‌رفتیم تا او را با خود به خانه ببریم. آن روز هم نوبت من بود. به مدرسه رسیدم که دیدم پسری با سر و وضع نامناسب جلوی پری را گرفته.

فرزاد دندان‌قروچه می‌کند و گره‌ی کرواتش را شل می‌کند.

پوزخندی روی لبانم جا خوش می‌کند.

- بله، آن لحظه من هم حال تو را داشتم.

سرفه‌ای می‌کنم.

- خلاصه، تا از ماشین پیاده شدم، دیدم یک نفر مثل گلوله‌ی آتش به پسر رسید. پسرک را زمین زد و مشت بود که بر سر و صورت آن الوات فرود می‌آورد. خودم را به طرفشان رساندم که دیدم جاوید است. بهت‌زده جاوید را از روی آن نامرد بلند کردم.

دستی به صورتم می‌کشم. خدا می‌داند که چقدر از بیان این خاطرات در عذاب هستم.

- هر دوی آن‌ها اوضاعشان خراب بود. از طرفی پری ترسیده و از آن طرف جاوید که از خشم چیزی به سکته‌اش نمانده بود. تا استارت زدم، صدای گریه‌ی پری در اتاقک ماشین پیچید. همان لحظه بود که جاوید با صدایی که از شدت عصبانیتش خش‌دار شده بود، گفت که پری خیلی وقت است که خاطرت را می‌خواهم. از همان کودکی!

مثل همان موقع‌ها، پری گریه‌اش می‌گیرد. صدای هق‌هق آرامش در سالن می‌پیچد. پس به خود آمد! بعد از بیست سال، صدایش را با گوش‌هایم می‌شنوم.

- بگذار من ادامه دهم، پاشا.

دست لرزانش را بالا می‌آورد و موهای پریشانش را از صورتش کنار می‌زند.

- من هم جاوید را می‌خواستم. پاشا همیشه برادر بزرگی بود که در سختی و آسانی می‌شد به او تکیه کرد. وقتی در ماشین بالاخره حرف دلش را گفت و زبان باز کرد، قفل دهان من هم باز شد. آن روز به خاطر ما پاشا نتوانست به دیدن آذرخش برود. آن وضع آشفته‌ی جاوید و صورت سرخ و سفیدشده‌ی من، گویای همه‌چیز بود. اگر دیگران ما را می‌دیدند همه چیز بد می‌شد. ناهار را بیرون خوردیم. جاوید جلوی پاشا قول داد که هرچه زودتر این موضوع را به خانواده‌اش مطرح کند و رسمی‌اش کنیم.

دستی به گلویش می‌کشد؛ انگار... درد می‌کند.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۶۹ ✍🏻

پاشا

ــــــــ

کت را بیشتر دورش می‌پیچانم.

- یادم... یادم می‌آید آن روز پاشا نتوانست هدیه‌اش را به آذرخش بدهد.

نفس عمیقی می‌کشد. صورتش گیج می‌شود و انگار رشته‌ی کلامش را از دست می‌دهد. بی‌توجه به سخن قبلی‌اش می‌گوید:

- من آذرخش را از دور دیده بودم. یعنی پاشا او را نشانم داده بود. زیبا، جسور و دوست‌داشتنی.

چشمانش دودو می‌زند.

- هر روز پاشا برایم از او تعریف می‌کرد. از اینکه تمام تلاشش را می‌کند تا کلاس‌هایشان را یک‌طریقی با هم بیفتد و او را بیشتر ببیند.

دستی به سرش می‌کشد.

- نمی‌دانم چه روزی بود. پاشا وقتی دنبالم آمد، غمگین و آشفته بود.

رو به من می‌کند.

- یادت می‌آید، پاشا؟ گفتی شنیده‌ای از همکلاسی‌هایتان خواستگاری برایش پیدا شده. دستی به شانه‌ات زدم و گفتم: «دیوانه، منتظر چه هستی؟ برو و حست را بگو!»

چند ثانیه مکث می‌کند. انگار در ذهنش، دائم بین خاطراتش یک پرش و ناهماهنگی اتفاق می‌افتد.

- من با جاوید خوش بودم و پاشا با آذرخش. نمی‌دانم چه اتفاقی رخ داد که همه‌چیز دگرگون شد.

دستش را مضطرب به شلوارش فشار می‌دهد.

- تو می‌دانی چه شد؟

لبخند تلخی می‌زنم.

- معامله‌ای روی ما انجام شد. من نوه‌ی اول نبودم، ولی با توجه به اینکه مادر جاوید از خانواده‌ی اصیلی که پدربزرگ می‌خواست نبود، پس تمام ارث و میراث به من می‌رسید.

به ساعت مچی‌ام نگاه می‌کنم. چرا انقدر زمان کند می‌گذرد؟ چقدر دیگر می‌توانم زمان بخرم تا آن‌ها خودشان را برسانند؟! اگر دیر شود، اتفاقات بدی می‌افتد و... او را هم از دست خواهم داد؛ دخترکم را!

- تو هم فرزند اولِ بهروزها پس... اگر وصلت اتفاق می‌افتاد، ثروت دو خاندان با هم ترکیب می‌شد و کارخانه‌ی پول‌سازی‌شان راه‌اندازی می‌شد.

پوزخندی روی لبانم می‌آید.

فرزاد سردرگم می‌پرسد:

- پس... پس تو خواهرم را طرد نکردی؟

قبل از من، پری با صدای ضعیفی پاسخ می‌دهد:

- نه. من از فرار او اطلاع داشتم. خودم او را تشویق کردم.

پری طره‌ی مویش را پشت گوش می‌اندازد.

- کسی از احساس من و جاوید بهم خبر نداشت. برای همین بدون مشکوک شدنِ خانواده ها به راحتی می‌توانستیم برویم.

فرزاد بی‌تاب خود را جلو می‌کشد.

- جاوید چه شد؟ او هیچ کاری نکرد؟

پری خطاب به برادرش ادامه می‌دهد.

- قرار گذاشته بودیم چند روز بعد از فرار پاشا، به مرز بازرگان برویم و زمینی از ایران خارج شویم. اما شب قبل، در خواب احساس کردم آمپولی تزریق شد و دیگر هیچی نمیدانم!

صورت خانم‌بزرگ سفید می‌شود. می‌خواهد دوباره جو را متشنج کند که در سالن باز و نگهبان سراسیمه وارد می‌شود.

- فرزاد خان! فرزاد خان!

پایم را روی آن پا می‌گذارم. دارد کم‌کم جالب می‌شود.

فرزاد جلو می‌آید.

- چه شده؟ زبان باز کن!

نگهبان در را می‌بندد.

- باید... باید بروید. آن‌ها اینجا هستند. عمارت را محاصره کرده‌اند.

ویرایش شده توسط ستاره درخشان نیا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۰✍🏻

پاشا

----

خانم‌بزرگ، خشمگین، عصای چوبینش را بر زمین می‌کوبید.

- تو... تو آن‌ها را به اینجا کشاندی!

خنده‌ام در سالن می‌پیچد.

- من؟ نه، من تنها سرنخ دادم و کسی که باید نخ را می‌کشید، کارش را بلد بود.

فرزاد با خشم به طرفم قدم برمی‌دارد که نگهبان بازویش را چنگ می‌زند.

- باید بروید. از در پشتی فرار کنید.

فرزاد تفنگ نگهبان را از جیبش درمی‌آورد.

- لعنت به شما، لعنت به من که استخدامتان کردم.

پری بی‌حال به پشتی مبل تکیه داده و لبخند رضایتی روی لب‌هایش می‌درخشد.

فرزاد، با چشمانی سرخ‌رنگ، نگاهم می‌کند.

- به هرکسی که جای و مکان مرا گفته، زنگ بزن وگرنه...

انگشتش را تهدیدوار تکان می‌دهد.

- وگرنه در این فرصت باقی‌مانده، کاری می‌کنم که آذرخشت برای مرگ التماس کند!

پایم را روی پایم می‌اندازم.

- نمی‌توانی، فرزادِ بهروز! نمی‌توانی. آن‌ها خیلی وقت پیش آذرخش را نجات داده‌اند.

سخنم دروغ نبود، اما قطعاً راست هم نبود! بگذار در خیال خامش بماند!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۱✍🏻

پاشا

-----

به جنب‌وجوش فرزاد برای رفتن نگاه می‌کنم که کتش را برمی‌دارد. می‌خواهد به آن‌سوی سالن برود که صدای من او را متوقف می‌کند.

- تقاص همه‌ی کارهایت را پس خواهی داد... فرار کردنت تنها جرمت را بیشتر می‌کند!

نگاه خانم‌بزرگ رویم سنگینی می‌کند.

- نگذار پایشان به اینجا باز شود. آن‌وقت مطمئناً دست عمه‌جانت هم در جرم‌هایت رو خواهد شد!

صدای لرزان و وحشت‌زده‌ی خانم‌بزرگ در گوش‌هایم طنین‌انداز می‌شود.

- مطمئن باش هرجا که باشیم، از دست من در امان نخواهی بود!

طولی نمی‌کشد که در باز  و نیروهایی با لباس‌های مجهز و مشکی وارد می‌شوند.

بعد از آخرین گروه که به داخل سالن می‌آیند، فردی که در گذشته رفیق‌ترین بود و اکنون که نیاز داشتم، حامی‌ام هم شد، قدم به درون ویلا می‌گذارد.

چشمان خانم‌بزرگ درشت می‌شود و... پری ناگهان از جا برمی‌خیزد و کت روی زمینِ خاک‌آلود می‌افتد.

به طرف پری قدم برمی‌دارم و او را از خانم‌بزرگ و فرزاد فاصله می‌دهم. گوشه‌ی سالن، نقطه‌ای است که صندلی راک و میز کوچکی قرار دارد.

- پری جان، می‌توانی چند لحظه اینجا منتظر بمانی؟ نمی‌خواهیم در جریان این ماجرا آسیبی به تو وارد شود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۲✍🏻

پاشا

-----

همچنان نگاهش خیره به اوست، روی موها و صورتش گرد پیری جاخوش کرده.

- جاوید... جاوید است؟ درست می‌بینم؟

دستی به موهای آشفته‌اش می‌کشم. چه بلایی بر سرت آورده‌اند، خواهر کوچک‌تر پاشا؟!

- درست می‌بینی. او آمده تا تو را با خود ببرد و نجاتت بدهد!

بغضش برای بار دوم در گلو می‌ترکد و اشک و لبخندش تضادی غم‌انگیز ایجاد کرده‌اند.

جاوید با صدایی رسا می‌گوید:

- فرزاد و تاج‌الملوک بهروز، شما به جرم قاچاق اسلحه و تلاش برای قتل آذرخش مهرزاد، سمیه حاتمی و پاشا دماوندی بازداشت هستید.

دو نفر از افسران به طرف هر دوی آن‌ها می‌روند و دست‌شان را دستبند می‌زنند.

افسر محکم خطاب به آن‌ها می‌گوید:

- هر حرفی که اکنون می‌زنید، در پرونده‌ی شما نوشته خواهد شد. می‌توانید سکوت کنید و از حق داشتن وکیل هم برخوردار هستید.

افسران فرزاد و خانم‌بزرگ را به بیرون راهنمایی می‌کنند که صدای پری آن‌ها را متوقف می‌کند.

- خانم... خانم‌بزرگ! تو آن شب، یکی از خدمتکاران را اجیر کردی و به من مواد تزریق کردی!

پری به چشمانم نگاه کرد.

- او... تقصیر او بود که هرگز به جاوید نرسیدم!

سرش را به دستم تکیه می‌دهد و زیر لب زمزمه می‌کند:

- او بود که مواد را تزریق کرد و با لذت به زجر من نگاه کرد.

جاوید صورتش سرد می‌شود.

- این را هم به پرونده‌شان اضافه کن!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷۳✍🏻

دانای کل

-----

بعد از پانزده دقیقه، هرج‌ومرجِ به‌راه‌افتاده می‌خوابد. جاوید به سمت ما گام برمی‌دارد. چهره‌اش از آن حالت قبلی خارج شده و انگار دلتنگی، غم و یک آرامش عمیق در چشمانش دیده می‌شود.

پری بلند می‌شود، ولی دوباره روی صندلی می‌افتد. جاوید با قدم‌های سریع‌تری خودش را می‌رساند و می‌گوید:

- مراقب باش!

پری بی‌تعادل می‌ایستد و دستش را روی کت جاوید می‌گذارد.

- برگشتی... برگشتی! این خواب نیست؟ لطفاً بگو که خواب نیست.

پاشا، برای اینکه به آن‌ها فرصتی بدهد، چند قدم به عقب برمی‌دارد که سؤال جاوید در سالن خالی‌شده می‌پیچد:

- کجا، پاشا؟ باید برویم!

پاشا بدون آنکه به او نگاه کند، پاسخ می‌دهد:

- باید به سوله بروم! دختر بی‌گناهی آنجاست!

بعد به‌سرعت از آنجا بیرون می‌زند. ون‌های پلیس در حیاط پارک شده‌اند. معتمد به طرفش می‌آید.

- همه‌چیز تمام شد!

پاشا سری تکان می‌دهد.

- دختر را از آنجا بیرون آوردید؟

معتمد با نفس عمیقی، هوای تازه را به ریه‌هایش می‌کشاند.

- بله، او حالش خوب است، حشمت کنار اوست!

مکثی می‌کند.

- قربان، فرزاد بهروز خواسته قبل از رفتن، شما را ببیند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...