ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر (ویرایش شده) پارت ۲۴✍🏻 در را پشتِ سرم میبندم. - سلام دکتر، خسته نباشید. از روی صندلیاش بلند میشود. - بهبه، سلام آذرخشخانم! حالت چطور است؟ ما را نمیبینی، خوشی؟! و بعد به گفتهٔ خودش میخندد. تمام تلاشم را میکنم که لبخند بزنم. جلوتر میروم و وسطِ اتاق میایستم. - ممنون، دکتر. مثل همیشه قلبِ ناسازگارِ مرا که میشناسید. اشاره میکند روی صندلیِ کنارِ میزش بنشینم. عینکش را میزند. - خب، اول جوابِ اِکو و نوارِ قلبی را که اگر درست بگویم، بیستوسوم گرفتهای، نشانم بده تا خبرِ بعدی را بگویم. دست در کیفم میکنم و چیزهایی را که خواسته، در میآورم. - بله، بیستوسوم بود. بفرمایید. آنها را از دستم میگیرد و عینکش را به چشمش میزند. سمتِ چپِ قفسهٔ کتابهایش دو تا گلدانِ کاکتوس اضافه کرده است. عینکش را از چشمش درمیآورد. - خب، دکتر محسنی دیشب به من خبر داد قلبی آورده شده و از آنجایی که در این یک ماهِ اخیر وضعیتت اضطراریتر از قبل شده و دیگر داروها و پرهیزهای غذایی که داشتی جوابگو نیستند، قرار است فرداشب پیوندِ قلب را همراه با تیمِ مجربِ بیمارستان برایت انجام دهیم. دستانِ مرطوبشدهام را در هم قلاب میکنم. - کی باید بستری بشوم؟ چند روز بعد از عمل در بیمارستان مهمانِتان هستم؟ ویرایش شده 27 مهر توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر (ویرایش شده) پارت ۲۵✍🏻 دکتر برگهای برمیدارد. - همین امروز عصر بستری میشوی. حدود هفت روز باید بعد از عمل مهمانِ ما باشی تا خیالمان راحت شود؛ بعدش مرخص میشوی! نامهٔ بستری را به دستم میدهد و لبخندی میزند. - نگران نباش، آذرخشجان. تو هنوز جوانی، پس عملِ خوبی داری! جوان؟ جوان هستم و گیسوهایم تماماً به رنگِ دندانهایم شده؟! کیفم را روی پایم جا به جا میکنم. - دکتر یک خواهشی دارم. کاغذ را از دستش میگیرم که میگوید: - چیزی شده؟ زیپ کیف را باز میکنم و کاغذ را در کیف میگذارم. - من عصر خودم را بستری نمیکنم. فردا صبح بیمارستان میروم. نارضایتی در صورتش دیده میشود، تا خواست مخالفت کند، تلفنش زنگ میخورد. دکتر که از آشنایانِ خانمجانم است، درواقع همسرِ برادر زاده خانمجان است. - سلام، بانو... جانم؟ ... بله، آذرخش هم اینجاست... چشم، صبر کن! گوشی را به سمتم میگیرد. - بیا، دخترم. خاله فرشته ات پشتِ خط است! این مرد، در بدترین و پریشانترین روزها، مرا از ورطهای به نامِ مُردِگی نجات داد و الحق که پدری را برایم تمام کرد. گوشی را از دستانِ درازشدهاش میگیرم. - سلام، خالهجان! خوبید؟ ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر (ویرایش شده) پارت ۲۶✍🏻 صدای مهربانش از میانِ میکروفنِ گوشی به جانم رسوخ میکند. - به روی ماهت، دخترم. خوبی؟ ما منتظرت هستیم ها! یادت نرود! لبخندی میزنم که به گمانم درخشانتر و واقعیتر به نظر میرسید. - ممنونم. نه خیالتان راحت یادم هست. نگرانی به صدایش تزریق میشود. - اصلاً نگران نباش عمل هم نباشی. من و آمین، بعد از عمل، انشاءالله کنارت خواهیم بود. دلگرم میشوم از خانوادهای که هنوز دارم. - خاله... میانِ کلامم میپرد. صدایش میلرزد. - خانمجانِ تو بزرگِ ما بود و ما بیش از اینها به او مدیون هستیم. علاوه بر همهٔ اینها، تو برای ما مانندِ آمین هستی. برق اشک، نگاهم را تار میکند. - حرفی جز تشکر ندارم. گوشی را به سمت دکتر میگیرم... ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر (ویرایش شده) پارت ۲۷✍🏻 به سرامیک های شیریِ براق نگاه میکنم، در ذهنم میگذر که من چند سال است که نه پدر دارم و نه مادر؟ " کاش هنوز او را داشتم که مانند آن وقتها عمیق نگاهم کند و من در آن عسلیِ بیانتهای چشمانش غرق شوم و آهسته زمزمه کند: - من که هم مادر دارم و هم پدر، اما آنها کیلومترها با من فاصله دارند و تنها دغدغهشان این است که آخرِ هفته را کجا بروند؟ ماه بعد بلیطِ کنسرتِ کدام خواننده را بخرند؟ " با حرف دکتر به خود میآیم: - نگران نباش! آذرخش جان، من دو ساعت دیگر کارم تمام میشود اگر میخواهی صبر کن باهم برویم. از او بابت زحماتش تشکّر، میکنم - ممنون دکتر نه خودم میروم، خدانگهدار. و از مطبش خارج میشوم. آن ساختمانِ چندطبقه با نمای آجرهای قرمزِ سهسانتی را ترک میکنم در پیادهروی سنگفرششده قدم برمیدارم و یک سؤال گوشهٔ ذهنم دور میخورد: «من تا کی فرصت دارم در این خیابانها راه بروم و هوای پاییزیِ رو به اتمام رفته را به ریه بکشانم؟ آیا هنوز هم در خیابان ها راه خواهم رفت؟ آیا زمستان، بهار و تابستان را خواهم دید؟» ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر (ویرایش شده) پارت ۲۸✍🏻 در خیابانها راه میروم و باد وزیدن میگیرد و بوی... بویِ کاپتانبلکی را به همراه میآورد که سالهاست دیوانهوار انتظارش را میکشم. او... اینجاست؟ ممکن است، ممکن است از این خیابان عبور کرده باشد؟ ممکن است، ممکن است چند دقیقه یا شاید هم چند ثانیه قبل از اینکه به اینجا برسم، از اینجا گذشته باشد؟ سر میچرخانم، با چشمانم انسانها را از نظر میگذرانم و چه کسی گفته فاصله میشود دل بریدن؟ بهوالله قسم، من هنوز دل در گرویش دارم! دلم را پس نداد و من نیز برای گرفتنش اقدامی نکردم! خدایا، گناه است فکر کردن به مردی که روزی برای من بود و اکنون زن و شاید چند بچه دارد؟ و یک زن روزی با تمام جنونش به من آموخت که عاشق شدن... قبلِ ویرانگی است! ناامید به راه خود ادامه میدهم. قدم و قدم و قدم... خودم را روبهروی آپارتمانی هفتطبقه میبینم. زنگِ واحد ۱ را میزنم. با نوک کفشم روی زمین ضرب میگیرم. - بیا تو، عزیزم. درِ طلایی باز میشود و قدم به آن محوطهٔ امن و دلباز میگذارم. در را پشتِ سرم میبندم و به طرف آسانسور که در قسمت شرقیِ آپارتمان است، میروم. وارد آسانسور میشوم و طبقهٔ یک را میزنم. بعد از چند ثانیه از آن خارج میشوم و چند قدم به سمتِ راست برمیدارم. خاله فرشته در آغوشم میکشد. - خوش آمدی، جانم. بفرما، بفرما داخل! کفشهایم را یک گوشه میگذارم و پا به آن مأمنِ همیشگیِ روزهای سخت میگذارم. در را میبندد، دستش را پشتِ کمرم میگذارد. - پس بهروز چرا نیامد؟ مقنعه را درمیآورم. - گفتند که هنوز کار دارند. آمین با خنده از گردنم آویزان میشود. - دلم برایت تنگ شده بود، آذرخش! روی موهایش را میبوسم. - سلام، خانمِ قشنگ! من هم همینطور! روی مبل مینشینیم و از همهجا و هیچجا حرف میزنیم. ویرایش شده 29 مهر توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر (ویرایش شده) پارت ۲۹ ✍ خورشید کم کم غروب میکند و من هم عزم رفتن. کیفم را روی شانه ام میاندازم و با اصرار وتمنا های آمین که میگفت شب را بمان، مخالفت میکنم. به او میگویم کارهایی دارم که باید انجام بدهم. هرچه خاله فرشته و آقای دکتر هم میگویند که حداقل خودمان برسانیمت هم قبول نمیکنم. از خانه شان بیرون میزنم و پاهایم قدم به راهی میگذارند که برایم آشنا است. اذان از گلدستهها به گوش میرسد که سرم را بلند میکنم. چند قدم آنطرفتر، مردی ایستاده... قد و قامتش... موهایش... ایستادنش... همه شبیه اوست! اصلاً... اصلاً شاید خودِ خودِ اوست؟! دستم بندِ دیوارِ کنارم میشود. قدم اول را برمیدارم... پاشا، چرا دست از سرِ من برنمیداری؟ قدم دوم... صدای «آذرخش» گفتنت... قدم سوم... نگاهت... امان از نگاهِ پرمهرت... چرا رهایم نمیکنی؟ چرا امروز؟ چرا امروز هر جا میروم حضورت را حس میکنم؟ چرا امروز که حالِ نزارم را از رنگِ پریدهام و چشمانِ گودرفتهام، نگاهِ هر رهگذری به درد میآید، یادِ توی بیمعرفت رهایم نمیکند؟ قدم چهارم را برمیدارم. آنقدر نزدیک هستم که میتوانم دست روی شانهاش بگذارم. آنقدر نزدیک هستم که همان بوی عطری را حس میکنم که بیست سال پیش، آخرین بار، برای دیدنم زده بود. آنقدر نزدیک که مطمئن میشوم مغزم مرا فریب نداده است. فرم شانههایش... موهایش... همه و همه، خودِ او را نشان میدهد. آنقدر نزدیک که صدایش میزنم. - پا... پاشا؟ پاشا؟ خودت هستی؟ پاشا؟ صدایم میلرزد. گلویم گرفته است. چشمانم تر شدهاند. تندتند پلک میزنم تا اشکهای لعنتی، مرا از دیدن صورتش محروم نکنند. آنقدر نزدیک هستم که دستم را بلند میکنم. رعشه به جانم افتاده است. دستم را روی شانهاش میگذارم. - پاشا...؟ ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۰ ✍🏻 مرد تکانی میخورد. دستم از روی شانهاش پایین میافتد. برمیگردد. چشمانش پر از کنجکاوی است. - با من کاری داشتید، خانم؟ انگار کسی با مشت، میان سینهام کوبیده است. چند قدم، بیتعادل، به عقب تلوتلو میخورم. - بِ... ببخشید، عذر میخواهم، اشتباه گرفتم. چطور آدمی میتواند از پشت، اینقدر شبیه یک نفر باشد و از روبهرو، فردی دیگر؟ چطور نفهمیدم؟ از کنارش عبور میکنم که صدایش بلند میشود: - خانم، انگار حالتان خوب نیست. کمک نمیخواهید؟ جوابی ندارم که بدهم. جوابی ندارم، زیرا انگار در دریا افتادهام و هرچه دستوپا میزنم، نمیتوانم خودم را از زیر آب نجات بدهم. هنوز صدای اذان به گوش میرسد. واضحتر از قبل... چشم میگردانم و گلدسته های فیروزه ای مسجد به من سلام میکنند. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۱✍🏻 انگار ماه رفته و آن گنبد درخشان قرار است آسمانِ امشبِ زندگیِ مرا روشن کند. لبخندِ تلخی روی لبم مینشیند. خانمجان... باز هم مرا به اینجا کشاندی؟ کاش همیشه راهم را گم کنم و اینجا خودم را پیدا کنم. به سمتِ درِ مسجد قدم برمیدارم. پیرمردی با کلاهِ سبز و لباسهایی کهنه، کنارِ در، روی زمین نشسته است. - باباجان... کمکی به این پیرمرد نمیکنی؟ دست در کیفم میکنم و یک اسکناس پنجاههزار تومانی بیرون میآورم. به طرفش میگیرم. - بفرمایید، پدرجان... دعایی هم برای من بکنید. دستانش میلرزد. تنها پوست و استخوانی از او مانده است. اسکناس را میگیرد و لبخند میزند. - خدا هرچه دلت میخواهد به تو بدهد، دخترم... از جوانیات خیر ببینی. کاش فرشتگان به دعایت آمین بگویند... از درِ مسجد عبور میکنم. سمت چپم اتاقکی است. آن روزها که بچه بودم، به آنجا «اتاقِ چادر» میگفتم. پر بود از چادرهای رنگارنگ؛ حریر، گلگلی و ساده. دستم بیاختیار به سمتِ چادرِ طاووسی میرود. آن را برمیدارم و روی سرم میاندازم. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۲✍🏻 از اتاقک خارج میشوم. اول به وضوخانه میروم. در میان همهمهٔ گریهٔ کودکان و غرغرهای زیرلبیِ مادرانشان که چرا از آبِ حوضِ مسجد روی خودتان ریختهاید، وضو میگیرم. قطرههای آب از صورتم سُر میخورند و روی مقنعهام میچکند. ردِ پای قطراتِ آب واضح است، اما مگر اهمیتی هم دارد!؟ خانمجان مرا به اینجا دعوت کرده! به شبستانِ بانوان پا میگذارم. نایلونِ مشکیای برمیدارم و کفشهایم را داخلش قرار میدهم. چهارچوبِ در هنوز همان چوبیِ قدیمی است که یادم میآید. پنجرههایی با شیشههای رنگارنگ کنارِ در خودنمایی میکنند. آخ که اگر صبح بیایی و خورشید بتابد، چه صفایی دارد! لبخندی از یادآوریِ آن روزها روی لبم مینشیند. دو قدم جلوتر، سمتِ راست، قفسهٔ مُهر و تسبیح قرار دارد. یک مُهرِ کوچک و تسبیحی را برمیدارم که دانههایش هر کدام رنگی متفاوت دارند. آن موقع که بچه بودم، خانمجان از این تسبیحها داشت. صدای مؤذن در بلندگوهای مسجد میپیچد. گمانم نمازگزاران رکعتِ اول را به پایان رساندهاند. گوشهای را پیدا میکنم. رو به قبله میایستم. دستانم را بالا میآورم و نیت میکنم. - سه رکعت نمازِ مغرب، بر من واجب، قربتاً الیالله. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۳✍🏻 بعد از ده دقیقه، نمازِ مغرب و عشاء به پایان میرسد. مُهر را کنارم میگذارم. چادر را روی صورتم میکشم و به دیوارِ سنگیِ پشتِ سرم تکیه میدهم. چشمانم را میبندم و به آن وقتی فکر میکنم که شش سالم بود. سالگردِ پدر و مادرم که میشد، من و خانمجان بیتاب میشدیم. از بهشتزهرا که برمیگشتیم، آژانس میگرفت و با همان لباسهای مشکی و خاکی به اینجا میآمدیم. خانمجان دستم را میگرفت و چادرِ طاووسی را از چوبرختیِ گوشهٔ اتاقک برمیداشت. انگار این چادر را کسی جز ما نمیدید. همیشه تنها، گوشهٔ چوبرختی آویزان شده بود؛ نو و تمیز، انگار فردی همیشه عطرِ گل به آن میزد که بوی خوشش آدم را آرام میکرد. بعد میرفتیم گوشهای پیدا میکردیم. من مینشستم و خانمجان را نگاه میکردم که چگونه راز و نیاز میکند و از آرامشی که چهرهاش پیدا میکرد، من نیز آرام میشدم. این بار هم اینجا آمدهام، خانمجان... این بار آمدهام، اما بدونِ تو. اصلاً خانمجان؟ چه کسی گفته مغز فرماندهٔ بدن است؟ قلب به پاهایم دستور داد... و مرا به اینجا کشاند. سردیِ سنگ، روحِ خستهام را تسکین میدهد و چشمانم گرم میشود و به سرزمینِ رؤیاها سفر میکنم. ویرایش شده 14 آبان توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۴✍ "من بودم و آن روزِ نحسِ آبانماهِ سالِ هشتاد..." خانمجان و اعظمخانم، به هزار زحمت، روی تختِ گوشهٔ حیاط خواباندنم. خانمجان با دلنگرانی رو به اعظمخانم گفت: - خواهر، حواست به این بچه باشد تا من زنگی به فرشته بزنم. مانند مار از درد به خود پیچیدم. اعظمخانم زیر لب قربانصدقهام رفت. - دخترکم، عزیزم، گیانم، آرام باش... قربانت گردم، آرام باش. دوام بیاور، خدا بزرگ است. نترس، خب؟ من و خانمجانت اینجا هستیم. بعد از مدتی،صدای زنگِ خانه بلند شد از میان پلکهای نیمهبازم، توانستم صدای حرف زدنِ دکتر و خاله فرشته را بشنوم. " انگار صحنه ها را روی دور تند گذاشته اند و مکان عوض میشود. این بار روی تختِ بیمارستان هستم. هنوز در همان روزِ شوم ماندهام. ذهنم در رؤیا گیر افتاده است." خانمجان کنارم ، تسبیح در دست گرفته و دعا زمزمه میکرد. برای من... برای من که هرچه زودتر سلامتیام را به دست بیاورم. "انگار در آسمان هستم و دارم وقایعِ گذشته را دوباره زندگی میکنم..." ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 18 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۵✍🏻 هرچه دستوپا میزنم، نمیتوانم از آن رؤیا بیدار شوم. انگار بختکی روی سینهام نشسته و مرا وادار میکند آن روز را دوباره مرور کنم. دهانم را باز میکنم تا بگویم: - خانمجان، من حالم خوب است، نگران نباش. هرچه میخواهم داد بزنم، نمیتوانم. انگار یکی صدایم را بسته است. خودم را روی تخت میبینم. لبهایم سفید شدهاند. خانمجان دعای «اَمَّنْ یُجیب» میخواند، که دکتر در را باز میکند. خانمجان، به احترامش، از روی صندلی بلند میشود. دکتر در را می بندد - خواهش میکنم، خانمجان، بنشینید. خانمجان، برای اینکه آن منی که روی تخت خوابیده بیدار نشود، پچپچ میکند: - حالش چطور است؟ دکتر نزدیکتر میشود و سرمم را بررسی میکند. - خانمجان، فرشته امشب اینجا میماند، من هم امشب شیفت هستم. نگران آذرخشجان نباشید. جگرگوشهٔ شما دست ما امانت است. خانمجان روی صندلی میافتد. صدایش لرزش دارد و همچنان سعی میکند آرام صحبت کند. صدایش خفه به نظر میرسد. - پسرم... آذرخشم چطور است؟ حالش خوب نیست؟ این بچه دستِ من امانت بود، اما ببین به چه حال و روزی افتاده. با پَرِ چادرش اشکش را پاک میکند. - خودم پیشش میمانم. پارهتنم سرِ تختِ بیمارستان باشد و خودم به خانه بروم؟ اصلاً و ابداً... ویرایش شده 14 آبان توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 19 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۶✍🏻 محکوم شدهام به مرور و یادآوری! خانمجان دستم را نوازش میکند. - حرف توی حرف آوردید، پسرم. حالش چطور است؟ دکتر دستی به موهای جوگندمیاش میکشد. - خانمجان، آذرخشِ شما عینِ آمینِ کوچکِ خودم است. میخواهم بدانید هر کاری که از دستمان بر بیاید، برایش میکنیم. خانمجان صورتش را محکم نگه میدارد. من او را میشناسم؛ به زیر و بمِ چهرهاش، به حالاتِ دلش آشنا هستم. تهِ دلِ خانمجانم آشوب است برای دردانهاش! دکتر ادامه میدهد و شمردهشمرده حرف میزند. - استرس شدیدی به او وارد شده و مشکل قلبش از پیش هم بدتر شده است. ادامه میدهد: - به او سری پیش که برای چکاپ به مطب مراجعه کرده بود، گفتم: «آذرخشجان، حواست را بده. از استرس تا میتوانی دوری کن. استرس جن شود و تو بسمالله.» اما اتفاق افتاد. خودکار در از جیبش خارج میکند. - نسخهٔ جدید داروهایش را نوشتهام و به فرشته دادهام. سرِ راه که میآید، از داروخانه میخرد و با خودش میآورد. کاغذی را از روی میزِ فلزی کنار تخت برمیدارد و چیزی مینویسد. - تا جایی که میشود، باید تحتِ پرهیزهای شدید غذایی و مراقبتهای گسترده باشد. سرش را از روی برگه بلند میکند. - سرما نباید بخورد. باید تا جایی که میشود از ابتلا به آنفولانزا پیشگیری کند. کلمات بعدی اش را به دقت انتخاب میکند: - علاوه بر این مراقبتها، با توجه به نتیجهٔ اِکو قلب، نوار قلب و آزمایشهایی که گرفته شد، صلاح میبینم از همین حالا پروندهٔ آذرخش را برای بررسی پیوند قلب تشکیل بدهم. امیدوارم هیچوقت به این مرحله نرسد؛ اما اگر روزی هم نیاز پیدا کرد، خیالمان راحت است که زمان را از دست ندادهایم. تسبیحِ هزاررنگِ خانمجان از دستش رها میشود و دانههایش روی سرامیک میدرخشند. انگار فرشتگان، دعایش را آمین نمیگفتند... ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 19 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۷✍🏻 این بار نه روی تختِ بیمارستان هستم و نه روی تختِ چوبیِ گوشهٔ حیاط... این بار در حرمِ شاهعبدالعظیم هستم. خانمجان کنارم نشسته و ذکر میخواند، سرم را روی پایش میگذارم. دستِ راستش را میان موهایم حرکت میدهد. صورتش جوانتر شده است. چشمانش آرامش را به دلم تزریق میکنند. آرام میگوید: - نگران نباش، دخترکم! اصلاً به دلت بد راه نده. همهچیز را بسپار به دستِ خدا. ــــــــــــــ دستانی شانههایم را میگیرند و تکانم میدهند. - خانم؟... خانم؟... حالتان خوبه؟ خانم؟ چشمانم را باز میکنم. دهانم خشک شده و گردنم درد میکند. سرگردان، نگاهم را اطراف میچرخانم. همه رفتهاند. کسی نیست، جز من و اویی که آن بختکِ خواب را فراری داده و فرشتهٔ نجاتم شده است. - ساعت... ساعت چنده؟ دخترک شباهت عجیبی دارد. انگار او را قبلاً دیدهام؛ اما نمیدانم کجا. - ساعت نه و نیم است، خانم مهرزاد. از جایم بلند میشوم. - شما؟ نمیگذارد حرفم تمام شود. با شوق میگوید: - یادتان نیست؟ یک سال پرورشگاهی که من در آن زندگی میکردم، از شما درخواست کرد برای ما کلاسِ تقویتی برگزار کنید. بله، او همان دخترِ میزِ آخر بود. همانی که آرام مینشست و حرف نمیزد؛ مگر اینکه از او سؤالی میپرسیدی. آن وقت، مثل بلبل زبان باز میکرد و کاملترین جوابی را که میشد انتظار داشت، میداد. چادرم را روی سرم مرتب میکنم و با لبخند میگویم: - یادم آمد. یادم آمد، تابان آراسته! درسته؟ سرش را با ذوق تکان میدهد. - خودم هستم، خانم. میشود بغلتان کنم؟ زودتر از او، خودم در آغوشش میگیرم. - دخترکِ عزیزم... چقدر بزرگ و خانم شدهای! دستانش را دورم حلقه میکند. - با اینکه مادرم را هیچوقت ندیدهام، اما شما عجیب بوی مادرها را میدهید. با هم به سمت در میرویم.کفشهایمان را میپوشیم. از کارش میپرسم، از درسش، از دوستانش، از جایی که زندگی میکند. در آخر، شمارهاش را میگیرم و به او میگویم: - هر وقت کاری داشتی، هر وقت کمکی خواستی، به خودم بگو. من جای مادر نداشتهات...و تو جای دختر نداشتهٔ من. چادرها را تحویل میدهیم. تابان لبخند میزند و میگوید: - خانم، بیایید با ما. هر جا بخواهید بروید، میرسانیمتان. ویرایش شده 14 آبان توسط ستاره درخشان نیا 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 19 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مهر صفحه نقد رمان تپش قلب طهران🤍🌹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 20 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۸✍🏻 هرچه اصرار میکنم که آژانس میگیریم، به گوشش نمیرود. جلوتر از من، کنار شیشهٔ سمت راننده میرود، چیزی آرام میگوید و بعد درِ ماشین باز میشود. مرد جوانی همراهِ تابان به سمتم میآید. - سلام عرض شد، بانو! لبخند کمرنگی میزنم. - سلام، جناب. نمیخواستم این وقتِ شب مزاحمتان شوم. دستش را به طرف ماشین دراز میکند. - بزرگوارید. از خوشسعادتیِ بنده بود که توانستم فردی را که تابان از او حرف میزد، ببینم. تابان به مردِ کناردستش نگاه میکند. - خانم مهرزاد که معرف حضورتان هست، بزرگمهر جان. نگاهش را به سمت من برمیگرداند. - خانم مهرزاد، نامزدم... بزرگمهر کیان. بعد از ده دقیقه به خانه میرسیم. کیفم را برمیدارم و دستم را به دستگیرهٔ درِ ماشین میبرم. قبل از پیاده شدن، به آنها تعارف میکنم داخل بیایند و چای یا شربتی مهمانم باشند. هر دو تشکر میکنند و میگویند سری دیگر میآیند. پیاده میشوم.درِ خانه را باز میکنم. بوی قرمهسبزی در کوچه پیچیده... شاید عروسِ اعظمخانمِ خدابیامرز، قرمه پخته باشد. کیف، مقنعه و کتم را روی تختِ گوشهٔ حیاط پرت میکنم. پاچههای شلوارم را بالا میکشم و به سمتِ جاروی گوشهٔ حیاط میروم. برگهای خشک را از روی زمین جمع میکنم و داخلِ سطل میاندازم. دهساله بودم. خانمجان و اعظمخانم به یک مولودی دعوت شده بودند. حیاط پر از برگهای خشک شده بود. با خودم گفتم تا برگردند، حیاط را تمیز کنم و خوشحالش کنم. شیلنگ را گرفتم و آب را باز کردم. تمام برگها به سمت راهآب هجوم بردند. حیاط را آب برداشته بود و هرچه تلاش میکردم، آب پایین نمیرفت که نمیرفت. وقتی خانمجان به خانه رسید، بندهٔ خدا از دیدن منِ سرتاپا خیس و حیاطِ آبگرفته، هاج و واج مانده بود. خلاصه، آن روز یاد گرفتم در همچین موقعیتی چه کار کنم؛ ولی خب، نتیجهاش شد یک سرماخوردگیِ درستوحسابی. خانمجان همیشه قبل از اینکه به شهرستان، خانهٔ خواهر یا برادرش برویم، خانه را رُفتوروب میکرد. حیاط را میشویم...دوست دارم وقتی از بیمارستان برمیگردم، خانه همینقدر تمیز باشد. حوض را پر از آب میکنم. یادم باشد فردا، قبل از رفتن، چند ماهیِ گلی بخرم...یا شاید هم بعد از آمدنم بخرم؟! نمیدانم... قالیچهٔ روی ایوان را جمع میکنم و مثل خانمجان، جاروی دستی را خیس میکنم و ایوان را تمیز میکنم. قرمهسبزی میپزم... او عاشقِ قرمهسبزی بود؛ بهخصوص وقتی که من میپختم. شام میخورم و بقیهاش را فریز میکنم. چرا در تنهاییِ من بیشتر در خاطرم سرک میکشی؟ آزمونی برای بچهها طرح میکنم تا اگر دیرتر به مدرسه رفتم، به درسشان لطمهای وارد نشود. به یکی از همکارهایم زنگ میزنم و از او خواهش میکنم به جای من، دوشنبهٔ این هفته و شنبه و دوشنبهٔ هفتهٔ بعد، سرِ کلاس برود. میگویم آزمونی نوشتهام و عکسش را برایش میفرستم تا هر وقت صلاح دید، از بچهها بگیرد. خستهام... آنقدر خسته که کاش، مثل رؤیایم، خانمجان بود و سرم را روی پایش میگذاشتم و برایم داستان میخواند؛ درست مانند بچگی... کتاب صوتیِ «سووشون» را میگذارم. برای یک شب... فقط برای خودم زندگی میکنم؛ یا دستکم، تلاشم را میکنم. تهِ دلم این میگذرد که اگر از آن اتاق بیرون برگشتم، دیگر نمیخواهم مثل گذشته باشم. شاید بعد از دورهٔ نقاهت، برای تعطیلاتِ سهروزهای که در تقویم آمده، بلیت بگیرم و بروم کویر... یا شاید هم جنگل... ــــــــــــ روز عمل ۱۴۰۰/۰۹/۳۰ با صدای زنگِ در از جا بلند میشوم. عینکم را روی تخت میگذارم و سلانهسلانه به طرف در میروم. - سلام، خاله فرشته. بعد از سلام و احوالپرسی میگوید: - آمادهای دیگر؟ به طرف ساکِ آبیِ کوچک میروم. کفشهای اسپرتِ مشکی را میپوشم و عینکم را هم داخلِ ساک میاندازم. - الآن بله! سوارِ ماشین میشویم. - آمین مدرسه داشت. خیلی نگرانت بود، نمیخواست برود. به او قول دادم هر وقت از بیمارستان مرخص شدی و کامل خوب شدی، پیشت بماند. لبخندی به آن همه مهر و محبتِ عجینشده در این خانواده میزنم. - عزیزِ دلم! وقتی به بیمارستان میرسیم، همهٔ کارها را دکتر از قبل انجام داده است. معطلمان نمیکنند و یکراست به اتاق ۳۰۹ میفرستند. فرشته وسایلم را داخلِ کمدِ کوچکِ گوشهٔ اتاق میگذارد. پرستاری با لباسِ صورتی وارد میشود. - آذرخشجان؟ لباست را عوض کن تا برای معایناتِ قبل از عمل برویم. لباسهای صورتی را میپوشم. نگاهم روی لباسهای خودم که گوشهٔ تخت تا خوردهاند، میماند. تهِ دلم دعا میکنم دوباره فرصتی باشد تا آنها را بپوشم... ویرایش شده 14 آبان توسط ستاره درخشان نیا 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 20 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 مهر (ویرایش شده) پارت ۳۹✍🏻 فرشته همراهِ پرستار برمیگردد. پرستار لبخند اطمینانبخشی میزند. - عزیزم، همهٔ مراحل را برایت توضیح میدهم تا بدانی قرار است چه اتفاقی بیفتد. روی تخت مینشینم و نگاهش میکنم. ادامه میدهد: - حدود ساعت دوازده وارد اتاق عمل میشوی؛ اما قبل از آن، برای اطمینان بیشتر، یکسری آزمایش و بررسی انجام میدهیم تا خیالمان از همهچیز راحت باشد. دکتر همهٔ مقدمات را انجام داده، اما اینها هم جزو مراحل معمول قبل از عمل است. زیر لب، «البته...»ای میگویم. چکلیست را از روی میز برمیدارد که فرشته میگوید: - آذرخشجان، من بیرون هستم. کاری داشتی صدایم بزن. پرستار خودش را معرفی میکند. - قبل از همهچیز، میدانم دیر شده و باید زودتر خودم را معرفی میکردم. ایراندخت کیوان هستم. بعد نگاهی به پرونده میاندازد. - نام و نام خانوادگی؟ - آذرخش مهرزاد. - تاریخ تولد؟ - دهم آبان هزار و سیصد و شصت و یک. - عمل قلب باز... درسته؟ پیشانیام را ماساژ میدهم. - بله، درسته. خودکار را از جیبش بیرون میآورد. - لطفاً اینجا را امضا کنید. کاری را که خواسته بود انجام میدهم. تورنیکه را از روی میز برمیدارد و دور بازویم میبندد. - آستینت را بالا بده... آهان... حالا دستت را مشت کن... تمام شد. نمونهٔ خون را میگیرد و بعد میگوید: - با من بیا، عزیزم. یک نوار قلب هم میگیریم. بعد از آن متخصص بیهوشی میآید و چند سؤال از تو میپرسد؛ مثلاً اینکه آلرژی داری یا نه، آخرین وعدهٔ غذاییت چه زمانی بوده و داروی خاصی مصرف میکنی یا نه. بعد از آن، فرشته کنار تختم میآید. برایم از کودکیاش میگوید؛ از پدرم که برادری را در حقش تمام کرده بود و از مادرم که همسایهٔ دیواربهدیوار خانهٔ پدریِ فرشته بود. لبخندی از یادآوری آن روزها روی لبش مینشیند و چشمانش پر از اشک میشود. - اولین بار خسرو، آفرین را خانهٔ ما دید... آخ، امان از آن روزها. خسرو هجدهساله بود، هنوز حتی دیپلمش را هم نگرفته بود و آفرین، شانزدهساله. میگویند عشق در یک نگاه... خسرو با یک نگاه، یک دل نه، صد دل دلباختهٔ مادرت شد. از زیر زبانم کشیده بود که هر روز من و آفرین پیاده از مدرسه برمیگردیم. شنیده بود جوانکی هر روز با هوندا ۱۲۵ از جلوی مدرسه رد میشود. ریز میخندد. - خسرو همان را در بوق و کرنا کرده بود و رگ گردنش باد کرده بود که: «فرشته، خواهر رضاعیِ من است. خودم نوکر او و دوستش هستم. برگشتنشان با خودم! مگر برادرش مرده است؟!» اشک را از گوشهٔ چشمش پاک میکند. - رگ غیرتش برای من نبود... برای آفرین بود. فکر میکرد آن جوانک برای آفرین آمده، نمیدانست برای من آمده... که سالها بعد، سرِ سفرهٔ عقدش نشستم. برایم تعریف میکند و آرامتر میشوم... دلتنگتر میشوم برای خانوادهای که سهم من از داشتنش، تنها دو سال بود. ــــــــــــــ ساعت ۱۲ ظهر روی تخت، به سمت اتاق عمل میروم. فرشته دستم را در دستش گرفته است. آیتالکرسی میخواند. کتاب دعا در دستش است. میگوید: - دورت بگردم... من همینجا هستم. خدا پشت و پناهت، جانم. نترسی، خب؟ بعد رو به دکتر میکند. - بهروز... آذرخش امانتِ دست تو. یاد زمانی میافتم که پنجساله بودم. تازه دکتر و فرشته ازدواج کرده بودند. خیلی وقتها مرا با خودشان گردش میبردند. الحق که آمین پدر و مادر خوبی دارد... کاش برگردم و محبتهایشان را جبران کنم. وارد اتاق عمل میشوم. درها پشت سرم بسته میشوند. دکترها و پرستارها تندتند، مثل پروانه، دورم میچرخند. میخندند و سعی میکنند حواسم را پرت کنند. دکتر بیهوشی دارو را از طریق آنژیوکت تزریق میکند. - آذرخشخانم... با من بشمار... پنج... چهار... صداها دورتر میشوند. سه... دو... نورها کمرنگتر میشوند. یک... چشمانم بسته میشوند. دنیا از من دور میشود... و من، از دنیا... ویرایش شده 14 آبان توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 21 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر (ویرایش شده) پارت ۴۰✍🏻 راوی سومشخص هفت روز پیش بیست و دومِ آذرِ یک هزار و چهارصد ــــــــ دستانش را روی سینهاش به هم قلاب کرده بود. درِ اتاق باز شد. مردی با صدایی بم پرسید: - قربان؟ صدایم کردید؟ مورد اعتمادش بود. او را در جایی که به «ایستگاهِ آخرِ دنیا» معروف بود، پیدا کرده بود... جایی سرد و نمور! با لحنی محکم، بدون آنکه از پرترهٔ نقاشی فاصله بگیرد، زمزمه کرد. صدایش در تمام اتاق اکو شد. - وسایل را آماده کردی؟ - بلیط گرفتی؟ معتمد پاسخ داد: - بله، قربان. همهچیز آماده است. نگران هیچچیز نباشید. مرد به چشمان معصومی که نقاش برایش کشیده بود، نگاه کرد. نه... چشمان دخترکش زندهتر بودند. شیطنتی در آن چشمان درشت جریان داشت... البته اگر هنوز دخترکِ او باشد. اما جیرهخورهایش که به او اخبار غلط نمیدادند !؟ یا شاید هم برای اینکه استخوان بزرگتری جلویشان پرت کند، خبرهای ضدونقیض میآوردند؟ او که نمیدانست. امّا یک چیز را خوب از بَر بود، آنها به آن مردی وفادار بودند که چند ماه است در خاکِ سرد آرمیده است. تنها معتمدش هم همینجا، کنار دستش ایستاده بود. معتمد دستی به سرِ طاسشدهاش کشید. - اگر امری نیست، از حضورتان مرخص شوم؟ مرد انگشتش را بالا آورد و روی آن خرمنِ طلاییِ پرتره دست کشید. نه... این هم مثل دخترکش نبود. فقط یک کپیِ بیروح... لعنت به نقاش که نتوانسته بود کارش را درست انجام دهد. ویرایش شده یکشنبه در 07:17 توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 23 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مهر (ویرایش شده) پارت ۴۱✍🏻 مرد به طرفِ معتمد برگشت. - میتوانی بروی! فقط، حشمت خبری از او نیاورده؟ معتمد به صورتِ بیحسِ مرد نگاه کرد. ردِ چاقو از پایینِ چشمش تا کنارِ لبش امتداد داشت. - هنوز... میخواست «نه» را بگوید که تلفنش زنگ خورد. - آقا، حشمت است. مرد دستش را جلو آورد. - تلفنت را به من بده. خودم جوابش را میدهم. معتمد بیحرف جلو رفت و گوشی را کفِ دستِ مرد گذاشت. - بگو، حشمت. خبری داری؟ حشمت، دستپاچه و چاپلوسانه، پاسخ داد: - قربانتان گردم، مثلِ همیشه امروز ساعت شش و چهلوپنج دقیقه پیاده تا ایستگاهِ اتوبوس رفت. مرد به طرفِ پنجره برگشت. لبخندِ کمرنگی، بعد از مدتها، روی لبش نشست. دخترکش مثلِ همیشه به ناوگانِ حملونقلِ عمومی علاقه داشت... مثلِ آن موقعها، مثلِ بیست سال پیش! میدانست او، علاقه وافری به دیدن آدم ها دارد. دخترکش را از خودش هم بهتر میشناخت! حشمت ادامه داد: - با بچهها دنبالش رفتیم تا طبقِ گفتههایتان مراقبش باشیم. ریزبهریزِ فعالیتهای دخترک را برایش تعریف کرد. حشمت گفته بود او معلمِ نمونهٔ استان شده است و مرد از تهِ دل به او افتخار کرده بود. گوشی را به طرفِ معتمد گرفت. - این پرتره را هم بستهبندی کنید و با خودمان ببریم. ماشین را هم آماده کنید؛ میخواهم بیرون بروم. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 23 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مهر (ویرایش شده) پارت ۴۲✍🏻 پالتوی بلندِ مشکیرنگ را از روی چوبلباسی چنگ زد. پالتو را روی شانههایش انداخت. دستکشهای چرمی را از روی میزِ کار برداشت و به دست کرد. چند گامِ بلند به طرفِ در برداشت و از اتاق خارج شد. کنارِ درِ اتاقش، مجسمهای قرار داشت. مجسمهٔ عزرائیل، با شنلِ سیاهِ مخوف و داسش، را بعد از فرار از همان ایستگاهِ آخرِ دنیا، با همان دستانی که نیمی از آنها سوخته بود، ساخته بود. این مجسمه، نمادِ روزهایِ زندگیاش در برزخ بود. مرد از راهروی گچبریشدهٔ روبهروی اتاقش گذشت و از پلههای مارپیچِ انتهای سالن پایین رفت. صدای گامهای استوارش لرزه بر تنِ خدم و حشمِ عمارت انداخت. معتمد پایینِ پله منتظرش بود. - اوامرتان اجرا شد. مرد سری تکان داد. - خوب است. به مرکزِ خرید میرویم. معتمد پشتِ سرِ مرد از خانه خارج شد. گوشهبهگوشهٔ حیاطِ عمارت، مردانِ درشتهیکل با اسلحه ایستاده بودند. پرادوی مشکی، با شیشههای دودی، جلوی پایِ مرد و معتمد توقف کرد. معتمد درِ عقبِ ماشین را برای مرد باز کرد که یکی از نگهبانان، با عجله، خودش را به آنها رساند. - آقا، خبری برایمان رسیده. مرد شیشه را پایین آورد. - چه شده؟ نگهبان دستی به سرِ کچلش کشید. - گفتهاند خانوادهٔ فیروز نقشههایی در سر دارند، انگار از وجودِ خانم بو بردهاند. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 24 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مهر (ویرایش شده) پارت ۴۳✍🏻 قبل از اینکه مرد پاسخی به نگهبان بدهد، معتمد گفت: - خیلی خوب، یوسف! تو برو. آقا عجله دارند. هماهنگیهای لازم را به تو اطلاع خواهم داد. ترس در دلِ مرد جولان میداد. چه میشد اگر پیش از آنکه خودشان را برسانند، اتفاقی برای دخترکش میافتاد؟ نکند با وجودِ گردنکلفتهایی که برای مراقبت از او گماشته بود، آن خانوادهٔ موذی و کفتارصفت میتوانستند زهرشان را به او بریزند؟! معتمد روی صندلیِ عقب، کنارِ مرد نشست. شیشهٔ جداکننده را بالا کشید و میانِ خودشان و راننده حفاظی ایجاد کرد. برای همین کارهایش بود که مرد او را دستِ راستِ خود کرده بود. معتمد موضوعِ «دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد» را بهخوبی از بر بود. صدای مرد از خشم لرزید. - به حشمت زنگ بزن. به او بگو اگر یک تار مو از سرِ خانم کم شود، من میدانم با دارودستهٔ بیعرضهای که دورِ خودش جمع کرده، چه کنم! به او بگو افرادش را دو برابر کند. نفسِ عمیقی کشید. دستانش مشت شد. - بگو آقا گفته چند نفر، وقتی خانم خانه نیست، برای محافظت از منزلش همانجا بمانند. هرجا که رفت، افرادش پخش شوند و حواسشان به هر جنبندهای باشد! مکثی کرد و با لحنی جدی ادامه داد: - اگر حشرهای هم از کنارِ خانم رد شد و مشکوک بود، همانجا از کارش را تمام کنند! دستی به پیشانیاش کشید. - به حشمت بگو در همان کوچهٔ خانم، زنگِ یکی از خانهها را بزند، مبلغِ هنگفتی پیشنهاد کند و آن خانه را بخرد. پولِ اسبابکشیِ آن خانواده را هم بدهد تا برایشان مشکلی ایجاد نشود. معتمد آهسته گفت: - چشم، قربان. میخواهید بلیت را کنسل کنم و جلوتر بیندازم؟ مثلاً برای فردا؟ مرد، پیش از آنکه شیشهٔ جداکننده را پایین بیاورد، زمزمه کرد: - اگر امشب هم داشت، خوب است. به محض پایین آمدنِ شیشه، راننده از توی آینه نگاهی به آنها انداخت و گفت: - پاشاخان، استارت بزنم؟ ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 24 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مهر (ویرایش شده) پارت ۴۵✍🏻 شش روز قبل از عملِ آذرخش بیستوسومِ آذرِ یکهزار و چهارصد پاشا ــــــ پنجره را باز کردم. هوای سردِ برفی اتاق را پر کرد. اگر او اکنون اینجا بود، چه میگفت؟ چشمهایم را بستم و ذهنم به سراغِ آن دخترکی رفت که عاشقِ برف و آدمبرفی بود. اگر او اینجا بود، دستانم را میکشید و با زور و اجبار، قهر و ناز، مرا به حیاط میبرد. کاری میکرد شالگردنم را باز کنم، دستکشهایم را هم دربیاورم و فروتنانه تقدیمِ آدمبرفیِ جانش کنم. یادآوریِ او و خیالپردازی دربارهٔ حضورش، آن تکهیخِ نشسته در سینهام را گرم میکرد. پیپ را گوشهٔ دهانم گذاشتم و یادِ حرفِ پدربزرگم افتادم. آن وقتها که بچه بودم و دردانه روی پایش مینشستم، او پیپ میکشید و وقتی از او خواهش میکردم دیگر نکشد، پاسخ میداد:«پاشا، الآن بچهای و نمیدانی؛ اما وقتی هوا سرد باشد و پیپ هم باشد، انگار روحِ آدم جلا مییابد.» پیپ را کنار گذاشتم و به طرفِ کمددیواریِ انتهای اتاق رفتم. پیش از باز کردنِ کمد، چراغ را روشن کردم. چمدانِ زرشکی را بیرون آوردم و کنارِ خریدهای دیروز نشستم. دانهدانه وسایل را از جعبهٔ خرید بیرون آوردم و مقابلم چیدم. با خودم فکر کردم آیا با دیدنشان ذوق خواهد کرد؟ در تنش چه شکلی خواهند شد؟ شومیزِ سفید، با گلهای قرمز و مرواریدهای مشکی، را با تمامِ نرمیای که در وجودم سراغ داشتم، تا زدم و داخلِ چمدان گذاشتم. بعد از آن نوبتِ پیراهنِ آبیِ آسمانی، سپس کفشها و آن پالتوی بلندِ شیریرنگ رسید. کارم که تمام شد، با صدای در سرم را بالا آوردم و از جا برخاستم. - بله؟ بفرمایید. معتمد در را باز کرد. - آمادهاید، قربان؟ باید به فرودگاه برویم! ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 25 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر (ویرایش شده) پارت ۴۶ ✍🏻 جلوتر از او از اتاق خارج شدم. کنارِ مجسمه ایستادم و منتظر ماندم. او چمدان را بیرون آورد و درِ کرمرنگِ اتاق را قفل کرد. کلید را به سمتم گرفت. - قربان، بفرمایید. در چشمانش نگاه کردم و جدی گفتم: - وقتی معتمد صدایت میکنم، یعنی معتمد هستی. کلید پیشِ تو باشد؛ جایش امنتر است. مدارکی در آن اتاق بود که مطمئن بودم اگر روزی اتفاقی برایم افتاد، او امینترین آدم برای نگهداریِ آنها و بهکار بستنشان، مطابقِ نقشه، خواهد بود. کلید را در مشت فشرد. - مانندِ چشمانم، پاشاخان. پشتِ سرم راه افتاد و چمدان را در دستانش حمل کرد. از پلهها پایین رفتیم که خانمگل، با قرآن، کنارِ در ایستاده بود. - پاشاخان، پسرم، دستِ خدا به همراهت. ما را از احوالت بیخبر نگذار. کنارش ایستادم. این زن، مادرِ معتمد بود. بعد از اینکه پسرش به آنسوی دنیا فرستاده شد، تمام مال و اموالش را فروخت تا قاچاقی به کانادا بیاید و بتواند فرزندش را نجات دهد... کاری که همیشه آرزو میکردم پدر و مادرم، با آن همه ثروت، برای من انجام میدادند. اما خانمگل، در مملکتی غریب، سرگردان و ویلان مانده بود. وقتی توانستیم از آن جهنم بیرون بیاییم، او را پیدا کردیم . - خانمگل، نگران نباشید. معتمد چند روزِ دیگر برمیگردد. از زیرِ قرآن رد شدم و کارتی را به طرفش گرفتم. - هفتهٔ دیگر موعدِ پرداختِ حقوقِ خدمهٔ عمارت است. حقوقشان را از این کارت پرداخت کنید و اگر چیزی هم لازم شد، از همین کارت استفاده کنید. دیگر منتظر نماندم و از آنجا خارج شدم. یقهٔ کتم را بالا کشیدم و از پلههای مرمرین پایین رفتم. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 25 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مهر (ویرایش شده) پارت ۴۷ ✍🏻 ونِ مشکیرنگ جلوی پایمان ایستاد. معتمد در را باز کرد و سوار شدم. سامسونتِ مشکیام را، که حاویِ مدارک و دستکشهایم بود، کنارم گذاشتم. معتمد درِ صندلیِ جلو را باز کرد و به راننده گفت: - برو فرودگاه. ماشین به حرکت افتاد. پنجره را پایین کشیدم. آخرین نگاهم به نگهبانی افتاد که به نشانهٔ خداحافظی سرش را برایم تکان میداد. دروازهٔ خروجی را گشودند و از عمارتی که هفت سال سعی کرده بود خانهام شود، بیرون رفتم. دوست داشتم روزی دستِ دخترکم را بگیرم و او را به این گوشهٔ دنیا بیاورم. نشانش بدهم در تمامِ سالهایی که از او دور بودم، کجا زندگی میکردم. خیابانها شلوغ بودند و مردم، در حالوهوای کریسمس، شهر را وجببهوجب میگشتند. در میدانِ اصلی، درختِ کاجِ بزرگی برپا کرده بودند و مردانی که روی چهارپایه ایستاده بودند، یکییکی آویزهای ریز و درشت را بر شاخههایش میآویختند. کاش تمامِ این جزئیات در خاطرم بماند تا روزی برایش تعریف کنم. بعد از سی دقیقه به فرودگاه رسیدیم. راننده دو چمدان را پایین آورد و به طرفم آمد تا سامسونت را هم بگیرد. - پاشاخان، اجازه بدهید خودم آن را هم بیاورم. سرم را به نشانهٔ مخالفت تکان دادم. - نمیخواهد. همان دو چمدان به اندازهٔ کافی سنگین است. تلفنِ معتمد زنگ خورد. آن را از جیبِ کتش بیرون آورد و به صفحهاش نگاه کرد. - آقا، حشمت است. همزمان که به سمتِ درِ فرودگاه میرفتیم، گفتم: - ببین چه میخواهد. به محضِ ورودمان، شمارهٔ پروازمان اعلام شد. بعد از کنترلِ گذرنامه و بلیت، دست در جیبم کردم و کیف پولم را بیرون آوردم. هزار دلار به طرفِ فراز، رانندهام، گرفتم. - میدانم دخترِ کوچکی داری. ممکن است حقوقت برای همهٔ مخارج کافی نباشد. خواست دستم را پس بزند که جدی گفتم: - میدانم عزتِ نفست اجازه نمیدهد؛ اما فکر کن قرض است، یا هر اسمی که خودت دوست داری رویش بگذاری. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ستاره درخشان نیا 336 ارسال شده در 26 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مهر (ویرایش شده) پارت ۴۸✍🏻 ۲۴ آذرماه ۱۴۰۱ پنج روز قبل از عملِ آذرخش ساعت ۴ بامداد ــــــــــــ از پلههای هواپیما پایین آمدم. بعد از سالها غربت و دلتنگی، به شهری بازگشته بودم که او در آن نفس میکشید. سامسونت را در دستم فشردم. معتمد همقدمم شد. - پاشاخان، شکلاتِ نود درصد است. راهِ زیادی پیشِ رو داریم؛ نباید از پا بیفتید. زیرِ لب تشکری کردم. شکلات را از زرورق بیرون آوردم و در دهان گذاشتم. تلخیاش ذهنم را هوشیارتر کرد. از فرودگاه خارج شدیم. معتمد با اشارهٔ سر، مردی را نشانم داد که دستمالِ یزدی را دورِ گردنش انداخته بود، پشتِ کفشهای قیصریاش را خوابانده و سبیلهای پرپشتی داشت. - حشمت است. انگار آمدنمان را حس کرده بود. سر بلند کرد و با چند قدم خودش را به ما رساند. - پاشاخان، آقا رضا، خوش برگشتید. چمدانها را از دستِ معتمد گرفت و داخلِ صندوقِ عقب گذاشت. سوارِ ماشین شدیم. حشمت، در حالی که ماشین را روشن میکرد، گفت: - پاشاخان، اگر صبح میرسیدید، بچهها را بسیج میکردم؛ گاو و گوسفندی جلوی پایتان قربانی میکردیم. حیف... حیف! کروات را شل تر کردم. - قربانی نمیخواهم. بگو ببینم، چه خبر داری؟ نگاهی به آینه انداخت. - جانم برایتان بگوید، آقا... خانه را خریدم و طبق سفارشتان، که آقا رضا از طرف شما گفته بودند، به نامِ خواهرم زدم. پشتِ چراغ قرمز ترمز کرد. - هزینهٔ اسبابکشی و پیدا کردنِ خانهٔ جدید برای آن خانواده را هم بچهها ردیف کردند. حالا خانه، با تمامِ وسایل، آمادهٔ ورودِ شماست. سرم را به نشانهٔ تأیید تکان دادم. - خوب است. چند لحظه سکوت کردم و بعد با لحنی جدی گفتم: - حشمت، خوب گوشهایت را باز کن. با احدی بر سرِ این موضوع شوخی ندارم. اگر یک خطا، یک کوتاهی یا یک سرپیچی ببینم، عواقبش پای خودت است. حشمت با دستمالِ یزدی، عرقِ پیشانیاش را پاک کرد. - امر، امرِ شماست، پاشاخان. ما سالهاست وفاداریمان را به شما ثابت کردهایم. درست نمیگویم، آقا رضا؟ معتمد، بیآنکه نگاهش را از روبهرو بردارد، سکوت کرد. ادامه دادم: - حشمت... من چیزی بیشتر از وفاداری میخواهم. خوب میدانی آدمی نیستم که زحمتِ افرادم را بیپاداش بگذارم. دنده را عوض کرد. - بله، آقا. ابروهایم در هم رفت. - این را هم میدانی که خانوادهٔ فیروز بو بردهاند که فرار من در بیست سال پیش بیدلیل نبوده و پای زنی در میان بوده! دیر یا زود خاکِ تهران را به توبره میکشند تا آذرخش را پیدا کنند. پس حواستان را جمع کنید. دستانم مشت شد. - اما اگر ببینم تو یا نوچههایت حزبِ باد شدهاید و سهلانگاری کردهاید، برو دخیل ببند به حرمِ شاهعبدالعظیم و همانجا بست بنشین؛ چون اگر پایت را از آنجا بیرون بگذاری، حسابت با کرامالکاتبین است. حشمت راهنما زد و ماشین را داخلِ کوچهٔ لاله پیچاند. - خیالتان راحت باشد، آقا. ویرایش شده 12 ساعت قبل توسط ستاره درخشان نیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری