غـزل 600 ارسال شده در 11 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مهر (ویرایش شده) نام داستان: پروندهی صفر نام نویسندگان: غزل نیک نژاد و معصومه اِبدالی @Masoome ژانرها: علمی تخیلی، جنایی خلاصهی داستان: پروندهی صفر، روایتگرِ پروندهی صفرمین فردِ یک آزمایش هولناک! دختری جانِ سالم به در برده از یک حادثهی انفجار و حافظهاش را باخته به همان خاکستری که از رقصِ شعلههای ماحصلِ از انفجار برخاست، با عددِ صفرِ میخکوب به تنش حاملِ رازی هولناک بود. رازی که از اوی صفرمین نفر آغاز شد و یکمین نفر را هم برای برملا کردنش سراغش فرستاد و کمکم گذشتهای فراموش شده، آیینهای شد مقابلش؛ چه میشد اگر از آزمایشِ ساختنِ انسانی رباتنما تنها یک نفر جانِ سالم به در میبرد که زنده ماندنش درواقع قماری بر سرِ مرگ و زندگیاش بود؟ پروندهی صفر نقطهی صفر و آغازِ راهی بود که فراریِ یک تجربهی مرگبار را این بار در یک راهِ آزمایشیِ مرگآور تنها میفرستاد؛ باید دید، باز هم جانِ سالم به در میبرد؟ ویرایش شده 16 مهر توسط ghaazal 5 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Masoome 194 ارسال شده در 11 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 11 مهر مقدمه: گاهی فاجعه، از صدای انفجار آغاز نمیشود... از لحظهای آغاز میشود که انسانی، پشتِ میزی سرد و زیر نور سفیدِ یک آزمایشگاه، برای نخستین بار باور میکند میتواند نقشِ خدا را بازی کند. از همان لحظه، مرز میان علم و غرور محو میشود؛ گویی عددها، جای نامها را میگیرند و پروندهها، جای زندگیها را. و تپشِ قلبها، به دادههایی تبدیل میشوند که میان نمودارها بالا و پایین میروند؛ گویی انسان، دیگر موجودی زنده نیست، بلکه نتیجهای است که باید به دست آید. اما حقیقت، هیچگاه مطیعِ فرمولها نبوده است. همیشه چیزی هست که از محاسبات میگریزد….« چیزی که هیچ دانشمندی آن را پیشبینی نمیکند، هیچ دستگاهی توانِ اندازهگیریاش را ندارد و هیچ پروندهی محرمانهای نمیتواند برای همیشه پنهانش کند. شاید به همین دلیل است که بعضی درها، هرگز نباید گشوده شوند... زیرا پشتِ آنها، نه پاسخِ پرسشهای بشر، بلکه بهایِ پرسیدنِ آنها نهفته است. 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 600 ارسال شده در 21 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر «پارت اول» بعضی جنگها برای خاک هستند، بعضی برای قدرت و بعضی آنقدر قدیمیاند که حتی کسی به خاطر ندارد نخستین گلوله را چه کسی شلیک کرد! تاریخ، دروغگوی ماهری است. همیشه نام برندگان را با طلا مینویسد و استخوانِ بازندگان را زیر همان طلا دفن میکند. اما حقیقت هیچوقت نمیمیرد، گاهی پروندهای خانمانسوز میشود. شهر، شهری معمولی نبود؛ شبیه هر شهر دیگری نفس میکشید، چراغهایش روشن میشد، کودکهایش میخندیدند و مردمش عاشق میشدند اما زیر پوست همین شهر، رگهایی جریان داشت که به جای خون، باروت، پول، مواد و مرگ را حمل میکرد! هیچ دولتی صاحب این شهر نیست و هیچ قانونی بر آن حکومت نمیکند. اینجا فقط چهار خاندان، چهار تخت، چهار تاج و چهار پادشاه دارد. چهار باندی که سالهاست دنیا را از پشت پرده میچرخانند بیآنکه نامشان در هیچ کتاب تاریخی ثبت شود. نخستین خاندان سلطانِ ثروت بود؛ اسلحه نمیکشید، گلوله شلیک نمیکرد و حتی دستش به خون هم آلوده نمیشد! آنها فقط معامله میکردند. پول را از هر راهی که تصورش ممکن بود، عبور میدادند. بانکها، شرکتها، کارخانهها، بورسها، خیریهها و هر اسکناسی که در جهان جابهجا میشد، احتمال داشت یکبار از میان انگشتان همان خاندان گذشته باشد. بر تختِ این امپراتوری، مردی تکیه زده بود که حتی دشمنانش نیز او را با احترام خطاب میکردند؛ اردلان! مردی که ارزش هر انسان را با عددی روی اسکناس اندازه میگرفت و باور داشت دنیا را کسی نمیخرد که پول دارد؛ دنیا را کسی میخرد که پول را کنترل میکند. اما دومین خاندان بوی باروت میداد؛ مرگ، برایشان یک تجارت نبود بلکه یک زبان بود. کارخانههای زیرزمینی اسلحه، قاچاق تجهیزات نظامی، گلولههایی که پیش از ساخته شدنِ جنگ، مقصدشان را میدانستند و تربیت آدمکشهای قهار از ماموریتهای این خاندان محسوب میشد. فرماندهی این ارتشِ خاموش شخصی به نام همایون بود. مردی که معتقد بود صلح تنها فاصلهی میان دو جنگ است! سومین خاندان سم میفروخت؛ نه فقط مواد مخدر و اعتیاد! امید را میگرفت، اراده را میشکست و انسان را آرام- آرام تبدیل به سایهی خودش میکرد. تمام مرزها، تمام بندرها، تمام مسیرهای تاریک، به نام یک مرد نفس میکشیدند؛ شهرام! مردی که سقوط آدمها را هنر خودش میدانست اما هرگز کسی را مجبور به سقوط نمیکرد! فقط لبهی پرتگاه را کمی زیباتر میساخت. اما چهارمین خاندان از همه خطرناکتر بود! چون نه پول میشناخت، نه مواد و نه اسلحه! آنها حقیقت را کنترل میکردند. پروندهها گم میشدند؛ شاهدها ناپدید میشدند. قاضیها نظرشان عوض میشد و پلیسهایی که قرار بود عدالت را اجرا کنند، گاهی خودِ عدالت را به زنجیر میکشیدند و بر فراز این خاندان فریبرز ایستاده بود. مردی که میتوانست حقیقت را تنها با یک امضا دفن کند و اعتقاد داشت قدرت، وقتی لباس قانون بپوشد، هیچکس جرئت شلیک به آن را ندارد. اما این، تمامِ داستان نبود؛ سالها پیش، پیش از آنکه دنیا، این چهار خاندان را فرمانروای سایهها بداند خاندان دیگری هم وجود داشت. خاندانی که نامش از تمام اسناد پاک شد انگار هیچوقت نفس نکشیده بود و انگار هیچوقت وجود نداشت اما وجود داشت و خطرناکتر از آن بود که تاریخ بتواند آن را تحمل کند. خاندان پنجم! فرمانروای آن مردی بود به نام اِدریس؛ مردی که روزگاری، دوشادوش همان چهار خاندان ایستاده بود؛ در تمام پیمانها شریک بود، در تمام جنگها حضور داشت و در تمام پیروزیها سهم داشت. اما روزی رسید که نامش از میان تمام قراردادها حذف شد؛ پرچمش پایین کشیده شد، مهر خاندانش شکست و دستور داده شد که دیگر هیچکس حتی نامی از آن نبرد. همه فکر کردند خاندان پنجم نابود شده است اما اشتباه میکردند! و حالا پروندهای روی میزی قرار گرفته بود! بینام، بیاثر انگشت، با مُهری سرخ و تنها عددی که روی جلدش حک شده بود؛ عدد «صفر» بسیاری تصور میکردند این فقط یک پرونده است! چند صفحه گزارش، چند عکس، چند سند محرمانه! اما نه پروندهی صفر، اطلاعات نبود. پروندهی صفر تمام اسراری بود که از خاندان پنجم باقی مانده بود؛ رازهایی که اگر حتی یکی از آنها فاش میشد میتوانست چهار تخت را در یک شب واژگون کند. اماسوال اصلی این است که پروندهی صفر کیست؟ چیست؟ و دقیقاً چه میکند؟ آنها فقط یک چیز را خوب میدانستند. پروندهی صفر، یکبار پیش از این ظهور کرده بود و آن ظهور تاریخ را غرق خون کرده بود. حالا برای دومین بار پروندهی صفر بازگشته بود و این بار مرگ، سهمگینتر از همیشه روی تک تکشان سایه افکنده بود! *** بادِ شب آرام روی آسفالت خیس جاده میلغزید؛ بیآنکه بداند قرار است تا چند دقیقهی دیگر همین جاده، شاهد یکی از سیاهترین شبهای تاریخِ این شهر شود! لیموزینِ مشکی رنگ، با وقاری اشرافی دل تاریکی را میشکافت؛ خودروهای اسکورتِ آن نیز با فاصلهای منظم اطرافش حرکت میکردند. گویی دیواری از امنیت، گرداگرد سرنشینانِ لیموزین کشیده بودند. داخل کابین، بوی چرمِ تازه و عطری تلخ به مشام میرسید و سکوتی سنگین و کشدار میان سرنشینان نشسته بود؛ از آن نوع سکوتهایی که نه آرامش میآورند و نه حتی آسودگی! بلکه انگار پیش از گفتنِ هر حقیقتی، گلوی آدم را میفشارند! زن نگاهش را از شیشه برنداشت؛ انعکاس نور چراغهای خیابان روی مردمک لرزانش میرقصید و انگشتانش، بیاختیار بند کیف چرمیِ کوچکش را محکمتر میفشردند. لبهایش چندبار باز شد و دوباره بسته شد! انگار از سوال پرسیدم هراس داشت. - اِدریس برگشته؟! اردلان بیآنگه حتی نگاهش را از روبهرو بگیرد، انگشت اشارهاش را آرام روی دستهی صندلی ضرب گرفت و سیگار را با دست دیگر، از بین لبانش خارج کرد؛ چهرهاش درست به آرامشِ سطحِ دریایی میمانست که هیچکس از طوفانِ زیر آن خبر ندارد! - هنوز نه! انگار سالها تمرین کرده بود که احساساتش را پشت همین لحن یخزده پنهان کند! زن لب پایینش را میان دندانهایش گرفت؛ تک- تک اعضای بدنش اضطراب را فریاد میزدند. دخترکی بیست و چند ساله که کنارِ او نشسته بود، پس از وارسیِ اوضاع، آرامتر پرسید: - پس چرا اسمِ «پروندهی صفر» باز روی زبونها افتاده بابا؟! لبخندِ محوی روی لبانِ اردلان جای گرفت. - چون پروندهی صفر هیچوقت بسته نشد… گیلدا! سپس بیآنکه ذرهای چهرهاش تغییر کند، دکمهی سرآستین مشکی رنگش را مرتب کرد. حرکتی ساده، اما آنقدر حساب شده که انگار حتی اضطراب هم اجازه نداشت نظم ظاهرش را برهم بزند! - اما من سالهاست برای هر احتمالی نقشه کشیدم دخترم! نگاهش را مجدد به جاده دوخت و ادامه داد: - اگه طوفان بیاد من قبل از بارون، سقف ساختم! اما همسرش با این حرفها آرام نمیشد؛ حسی داشت که بوی مرگ میداد! چند صد متر آن طرفتر، در همان حینی که لیموزین آرام در دل تاریکی عبور میکرد، دو مرد بیخانمان کنار سطل زبالهای زنگ زده ایستاده بودند. لباسهایشان از سرما و کهنگی رنگ باخته بود و دستهای ترک خوردهشان، بیشتر از سنِ واقعیشان حرف برای گفتن داشت. یکی از آنها غذای نیمه خوردهای را محکم در آغوش گرفته بود و دیگری با اخم سعی میکرد آن را از دستش بیرون بکشید! - ولش کن؛ اول من پیداش کردم! - دروغ نگو! خودم از توی سطل درش اوردم! مرد تقلا کنان لب زد: - بدش! دو روزه که چیزی نخوردم! - مگه من خوردم؟! صدایشان میان سکوت شب گم میشد؛ نه کسی بود که دعوایشان را ببیند و نه کسی که اهمیت بدهد. در همان لحظه، نورِ سفیدِ چراغهای لیموزین روی صورت خستهشان افتاد. هر دو ناخودآگاه مکث کردند که ماشین آرام از مقابلشان عبور کرد. شیشههای دودی، بدنهی براق و اسکورتهایی که مثل سایه همراهش حرکت میکردند! مردِ اول با خندهای تلخ، نگاهش را تا دور شدن ماشین دنبال کرد بعد به لباس پارهی خودش نگاهی انداخت. - اینها رو میبینی؟! با کفشِ پارهاش به زمین ضربهی آرامی زد و زیر لب گفت: - گمونم اینها فامیلهای خدان… هنوز جملهاش تمام نشده بود که ناگهان شب، رنگش را باخت! نور شدیدی تاریکی را در خود بلعید و لحظهای بعد موجی سهمگین سکوت جاده را درهم شکست؛ هر دو مرد از شدت شوک بیاختیار عقب رفتند و تمام نگاهشان را به شعله و دودِ برافراشته شده از سوی لیموزین، دوختند! 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Masoome 194 ارسال شده در 23 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 ساعت قبل «پارت دوم» برای آن دو شب تبدیل به کمدیِ سیاه شد. از نابرابری گفتند، انفجاری آمد ترازو را در هردو کفه متعادل کرد. رنگِ قیامت گرفته بود این شب. بوی آتش و باروت و خاکستر میداد. ردِ دودِ غلیظی بود که پیشِ چشمِ جماعتی جمع شده همان حوالی تا رسیدن به آغوشِ آسمان میرقصید. طولی نکشید که لابهلای صدای ریزِ سوختنها، آژیرِ ماشینهای پلیس، آتشنشانی و آمبولانس هم خودی نشان داد. نوارهای زرد را به سرعت دورِ محلِ حادثهی انفجار کشیدند و ماموران در تلاش برای دور کردنِ مردمِ جمع شده که با چشمانی گشاد شده آتشِ برخاسته را میدیدند بودند. لیموزینِ مشکی میانِ شعلههای سرخِ آتش بلعیده شده بود. از خودروهای اسکورت هم چیزی به جز آهنپارههای سوختهای که هنوز هم در معرضِ خاکستر شدن بودند باقی نمانده بود. مامورانِ پلیس و تیمِ بررسیِ صحنه کارشان را آغاز کردند. دو افسر ایستاده کنارِ لاشههای خودرو نگاهشان دقیق و موشکافانه به این آهنپارهی مچاله که در آغوشِ شعلهها میسوخت خیره بود. یکی از آنها به دقت چشم ریز کرده و لیستی از احتمالات را در ذهنش ردیف کرد. مامورِ کناری نگاهی به نیمرخِ متفکرش انداخت و گفت: - به نظر کارِ کی میتونه باشه؟ مرد همانطور ابرو درهم کشید و قدری رو بالا گرفت. برقی به سیاهیِ چشمانِ همرنگِ شبش افتاد و پس از مکثی کوتاه اولین احتمالِ این لیست را به زبان آورد: - احتمال میدم کارِ همایون باشه! مرد ابرو پراند. - بخاطرِ اختلافِ اخیرشون با اردلان؟ سر تکان دادنی مرموز و متفکر از او دریافت. بیآنکه نیم نگاهی هم از او سهمِ خود کند. - اوضاعِ بینِ خاندانِ اردلان و همایون مدتیه خوب نیست؛ بنابراین اولین مظنونِ این حادثه همایونه. مرد نگاهی به مقصدِ چشمانِ او و ماشین انداخت. بعد دوباره رو به سمتش چرخاند. - برای نتیجه گرفتن زود نیست؟ این بار افسر دستهایش را به پهلوهایش گرفت. هوای خون و خاکستر را عمیق به ریههایش کشید و رو بالا گرفت. نگاهش عمیق و سنگین بود. انگار که در ذهن داشت قطعاتِ پازل را کنارِ هم میچید تا به حقیقتِ تصویرِ پایانش برسد. - فعلا فقط یه احتماله! ثانیهای از گفتنِ این حرف نگذشته بود که مامور دهان باز کرد حرفی بزند، اما صدای مردِ ماموری از پشتِ سر درحالی که از یکی از خودروها خارج شده بود مانع شد و نگاهِ هردویشان را با ضرب رو به عقب برگرداند: - هیچ جسدی اینجا نیست! برقِ شوک تنشان را گرفت. افسر دستهایش را از پهلوهایش پایین کشید و ناباور و شوکه به عقب چرخید. چشمهایش درشت شده بودند و نبضِ دقایق افتاده روی دورِ تند، این را محال دید که گفت: - غیرممکنه! سر تکان دادنِ مامورِ پشتِ سرش به طرفین و به نشانهی نفی را دید که خبر از حقیقی بودنش داد. این حقیقتی که برای تمامِ خودروها صدق میکرد. نه خبری از اجسادِ اردلان و خانوادهاش بود و نه حتی از سرنشینانِ خودروهای اسکورت. انگار که پیش از انفجار به خودیِ خود دود شده بودند. برقِ این شوک همهمه انداخت میانِ مردمِ جمع شده به دورِ محلِ حادثه. افسر و مامور کنارش شوکه شده به سمتِ خودرو دویدند و وقتی واقعیتِ ادعای مامور را از نبودِ جسدی به چشم دیدند، جریانِ الکتریستهی شوک میانشان قویتر شد! در این بین یکی ماموران بود که مرموز و عجیب به عقب برگشت. چشمش افتاد به همکاری که درحال کنترلِ جمعیت بود. از سنگینیِ نگاهش جوابش را از او با نگاهی که سویش چرخ داد گرفت. از چشمهای ریز شده و تیزشان انگار اطلاعاتی رد و بدل شد. که همان مامورِ ایستاده پشتِ نوارِ زرد و مقابلِ مردم سری به نشانهی تایید تکان داد. پیدا که این دو فراتر از دو مامورِ عادی و همکارانی وظیفهشناس بودند. شاید نفوذیهایی که پشت نقابِ قانون حادثه را کنترل میکردند، اطلاعات را جمع میکردند و در آخر در قالبِ یک انجام وظیفه به آنکه باید تحویل میدادند! هنوز شوکِ نبودنِ جسدی در ماشینها هضم نشده بود که ماموری سراسیمه از میانِ درختانِ شیبِ کنارِ جاده نفسزنان سر درآورد. صدایش را برای به گوش رسیدن بلند کرد تا توجهِ باقی را جلب کند. حینی که از زورِ دویدنهایش کمر خم کرده و دستانش را به زانوانش گرفته بود. آبِ دهانی از گلو عبور داد و با اشاره به عقب بلند گفت: - اینجا... یه نفر اینجاست! جماعتی نگاه به یکدیگر انداختند و سپس به سمتِ محلِ وجودِ آن یک نفر دویدند. دختری دور افتاده از محلِ حادثه در تاریکیِ شب. بیهوش افتاده بر علفهای خیس و ردپای حضورش میانِ سایههای بلند و وهمناکِ درختانِ اطرافش گم شده بود. صورتش پر از زخم و موهایش پریشان پخش بر زمین که تار به تارشان از سردیِ نفسهای باد به خود میلرزیدند. طرحِ پارگیهایی ریز و درشت روی لباسهایش افتاده و خطِ خونی باریک کنجِ لبهای صحرا شدهاش خشکیده بود. قفسهی سینهاش هنوز جنبشهایی داشت و پیدا که یک نفر از مهلکهی این شب جانِ سالم به در برده بود! 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری