nobody 18 ارسال شده در 27 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور نام رمان : دنیای موازی نویسنده: nobody | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، فانتزی، هیجانی، ماجراجویی خلاصه: علی میان دو جهان زندگی میکند؛ در شهر برای زنده ماندن میجنگد و در روستا پناه آرام مادربزرگ و پدربزرگش است؛ اما یک صبح برفی در مسیر بازگشت، دریچهای به واقعیتی دیگر پیش رویش گشوده میشود!دنیایی که همهچیز را دربارهی زندگی، خودش و سرنوشتش زیر سؤال میبرد......... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 27 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور دوستان عزیز «در این رمان سعی شده است که تمام جزئیات و زمان ها بیان شود.یک دنیای کامل به آرامی ساخته میشود. شاید شروعش کمی طولانی به نظر بیاید، اما این ساختنِ زیربناست که اوجهای داستانی را غیرقابل پیشبینی و فوقالعاده میکند. هر صفحه، شما را به سمت لحظاتی میبرد که انتظارش را نداشتید.» پس اگر تحمل خواندن رمان های طولانی رو ندارید و به آن علاقه مند نیستید این رمان را به شما پیشنهاد نمیکنم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 27 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور (ویرایش شده) {به نام خداوند جان آفرین} چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم 《مولانا》 ....................... عزرائیل #پارت ۱ ... راوی... یک دفعه صدای الارم گوشی که برای ساعت ۸ صبح کوک شده بود به صدا درآمد و آن پسرجوان را از خواب ناز و راحتش بیدار کرد. او با کلافگی و عصبانیت صدای زنگ الارم را قطع کرد و با خواب آلودگی یک خمیازه بلند کشید و برسرجایش نشست ، گوشی اش را چک کرد و گفت: _آه لعنتی گندش بزنن.الان کافه کوفتی باز میشه! سریع از روی زمین بلند شد، پتو مچاله شده را به گوشه ای کوبید و با عجله به سرویس بهداشتی درون اتاقک رفت ؛درست در همان لحظه ، صاحب کافه که مردی قدبلند و هیکلی و همچنان بداخلاق بود آمد و با صدای بم و کلفتش که از بیرون اتاقک شنیده میشد، فریاد زد: _هویییی.علییی یزدانی!!کجایی پسررر چرا کافه رو باز نکردی؟؟! علی درون سرویس بهداشتی با شنیدن فریاد آقای فرهادی دستپاچه شد؛ پس سریع دست و صورت خود را شست و از دستشویی بیرون آمد،او درحالی که داشت دست خود را با لباسش خشک میکرد در راه سکندری خورد و نزد اقای فرهادی نفس زنان گفت: _بله. آقا شرمنده! اومدم،الان سریع همه چیز رو به راه میکنم! آقای فرهادی با خشم و خلق و خوی همیشه افتضاحش گفت: _این چه وضعشه پسر!مگه من نگفتم به شرطی میزارم اینجا کار کنی و بخوابی که همه کار ها رو به طور دقیق و منظم انجام بدی؟؟! مگه نگفتم سر ساعت ۸ صبح کافه باز، میزا دستمال کشیده، زمین طی کشیده باشه ؟هانن؟ مگه بهت نگفتم؟! پسر بسیار خشمگین شده بود به طوری که طعم فلز را درون دهانش احساس میکرد،او با خودش گفت: _مرتیکه عوضی!حیف که به پولش احتیاج دارم،وگرنه یه مشت به اون صورت بی ریختش میزدم!! همچنان او حرص میخورد ،اما سعی در کنترل خشم خود داشت! چاره ای نبود، پس با فک قفل شده و نگاهی روبه پایین رو به اقای فرهادی گفت: _چشم آقا، دیگه تکرار نمیشه آقای فرهادی با غرور سرش را بالا گرفت و دستانش را داخل جیب شلوارش کرد و گفت: _خوبه!برو و به کارت برس پسر سریع دست به کار شد؛ ابتدا میزها را شیشه پاک کن زد و دستمال کشید ،سپس طی را برداشت و درحال طی کشیدن بود که صدای زنگوله در به صدا در امد و خبر از امدن یک مشتری به درون کافه را میداد،سرش را بالا آورد و صاف ایستاد و به دو دختری که به نظر میرسید دانشجو باشند سلام و خوش امد گویی کرد، سپس سفارش آنها را گرفت. درطول اماده شدن سفارش به طی کشیدن ادامه داد،که یکدفعه چیزی درون جیب شلوارش لرزید، تلفنش درحال زنگ خوردن بود، پس آن را دراورد و به صفحه گوشی نگاهی کرد که اسم مادربزرگش روی صفحه نمایش داده شد،لبخندی روی لبانش نقش بست و بدون وقفه جواب داد: _الو سلام مادربزرگ! مادربزرگ با لحن مهربانانه ای جواب داد: _سلام حالت چطوره نوه قشنگم ؟ _خوبم ممنون ،شما حالت خوبه؟ _خداروشکر منم حالم خوبه،کی میای اینجا عزیزم؟ _میدونی که امروز شنبس و سرکارم ایشالا فردا میام اونجا! صدایی مردانه که متعلق به همکار علی بود از پشت میز سفارش آمد و مانع از ادامه مکالمه پسر و مادربزرگش شد که گفت: _علی داداش سفارشات حاضره بیا زحمت بکش اینارو ببر! سپس یک سینی که حاوی دو عدد لیوان بود را روی میز جلوی آشپزخانه گذاشت و منتظر شد. علی نگاهش را برگرداند و گفت _باشه الان میام! _مادربزرگ شرمنده من باید برم!بعدا باهات تماس میگیرم _باشه عزیزم پس فعلا خداحافظ تلفن را داخل جیبش گذاشت و رفت تا سفارشات آن خانم هارا تحویل بدهد. _بفرمایید این یه ماکیاتو برای شما ،اینم از لاته سپس هرکدام از آن لیوان ها را روبه روی خانم ها گذاشت و گفت _چیزی دیگه ای لازم دارید؟ یکی از آن ها که موهای فرفری اش از مقنعه اش بیرون زده بود ،عینک طبی نیم دایره اش را کمی بالا آورد و گفت _نه چیزی نمیخوایم خوشگله! سپس یک چشمک حواله آن پسر کرد و به همراه آن دوستش با صدایی بلند خنده کردند. علی گونه هایش از خجالت سرخ شد ، سینی خالی را از روی میز برداشت و به سرعت به سمت همکارش که پشت میز سفارش درحال نگاه کردن به او بود رفت. _چیه سیاوش؟چرا اینجوری نگام میکنی؟ ویرایش شده 27 شهریور توسط nobody لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 3,713 ارسال شده در 28 شهریور مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 28 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور عزرائیل #پارت ۲ سیاوش چشمانش را ریز کرد،ابروهایش را بالا انداخت و با لبخندی که به پهنا صورت زده بود گفت _خیلی خوب بودنا؟نظرت نیست؟ _برو باباا، من اصلن اهلش نیستم! سیاوش آهی کشید و گفت _هعی، خاک تو سر بی عرضه ات کنن! خندیدم و گفتم _همینه که هست! _خدا شفات بده پسر،همه چی عالی پیش روی تو گذاشته شده اونوقت تو چیکار میکنی؟هیچی دیگه مثل گاو اینجا وایسادی و به من میخندی! _برو بابا سیا ! انگار که مثلا خودت اصلا شرایط برات جور نیست! _بابا چی میگی وحشی! من که نامزد دارم! ولی دلم برای تو میسوزه دیگه تنهایی اینجا سپس شانه ای بالا انداخت و گفت _چمیدونم چیکارت کنم! زنگوله در به صدا درآمد و بعد یک مرد مسن چهل ساله با موهای جوگندمی بلند که آنها را در پشت سرش بسته بود، وارد کافه شد و به روی یکی از صندلی هایی که کنار پنجره شیشه ای کافه قرار داشت نشست و به بیرون خیره شد. _فعلا من میرم سفارش بگیرم، میگم، یه چایی برام میریزی؟توی این هوای بارونی میچسبه! سیاوش سرش را آرام به نشانه بله تکان داد و من رفتم تا سفارش آن مرد را بگیرم. _سلام آقا خیلی خوش آمدید!چی میل دارید؟ آن مرد رویش را به طرفم برگرداند و گفت _فعلا منتظر کسی ام بعدش سفارش میدم باشه ای گفتم و به سمت سیاوش رفتم. یک فنجان چای درحالی که بخاری داغ از آن بلند میشد،به روی میز سفارش حاضر بود ، لبخندی زدم و روبه سیاوش گفتم: _دستت طلا سیا ! من همینجا میرم چند دقیقه بیرون و میام! سیاوش در حالی که روی میز جلویش را دستمال میکشید،سرش را به نشانه باشه تکان داد. فنجان چای را برداشتم و به بیرون کافه رفتم،هوا ابری بود و قطرات باران یکی پس از دیگری به آرامی به روی زمین میریختند، بوی نم باران و بوی گِل درون باغچه کنار کافه درهم آمیخته شده بود و لحظه ای ناب را رقم میزد! کمی از چای ام را نوشیدم و به تماشای خودروهایی که یکی پس از دیگری روبه رویم عبور میکردند مشغول شدم. پس از اینکه فنجان از چایی خالی شد،چشمانم را بستم و سرم را بالا گرفتم،نفسی عمیق کشیدم و هوای تازه را به درون ریه هایم کشیدم و منتظر شدم تا قطرات ریز باران صورتم را لمس کنند. آسمان رعد و برقی زد و باران شدت گرفت ، اینبار قطرات باران با سرعت بیشتری به زمین فرود میآمدند، لحظه ای ذهنم را از هرگونه فکر و اندیشه ای خالی کردم و تنها به صدای برخورد مرواریدهای شفافی که از آسمان فرو میریختند گوش فرا دادم. ناگهان صدای فریادی که متعلق به سیاوش بود از پشت به گوشم رسید: _مرتیکه بیا توو الان فرهادی تورو با لباس فرم خیس ببینه بهترین حالتش اینه که ..... رویم را به سمت سیاوش برگرداندم و حرفش را قطع کردم و گفتم: _بابا ولمون کن!همش فرهادی، فرهادی ،گور بابای فرهادی، فکر میکنه کیه؟همش مثل سگ داره پاچه میگیره! انگار ارث باباشو خ..... با دیدن چهره سیاوش حرفم را قطع کردم! سیاوش چشمانش را مداوم گشاد میکرد و به سمت پشتم اشاره میکرد!! رنگ از رخسارم پرید! نکند فرهادی درست در پشتم ایستاده باشد!؟؟ به آرامی چرخیدم تا پشت سرم را ببینم،اما با دیدن کامران، درحالی که زیر چتر مشکی اش ایستاده بود،نفسی راحت کشیدم و خیالم از بابت فرهادی راحت شد! همزمان با چرخیدن من و چهره ترسیده ام،کامران و سیاوش بلند بلند خندیدند. پوکر فیس به جفتشان خیره شدم و گفتم: _زهر مار! کامران با لبخندی که از خنده مضحکه اش به روی صورتش برجای مانده بود ، با دست به روی شانه ام زد و گفت: _چطوری رفیق؟! به سمت کافه برگشتم و درهمین حین پاسخش را دادم: _با وجود تو و سیا عالیم!بهتر این نمیشه! سه نفری به داخل کافه رفتیم که سیاوش با یک دست لباس فرم به سمتم آمد و گفت: _بیا اینو بگیر تا فرهادی نیومده! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
nobody 18 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور عزرائیل #پارت ۳ سرم را به آرامی تکان دادم و رفتم تا لباسم را عوض کنم. ...... به سمت بچه ها برگشتم و کنار آنها نشستم. به کامران نگاه کردم و گفتم<خب چخبر؟دانشگاه خوش میگذره؟> سیاوش خندید و گفت<با وجود دخترای کلاس مگه میشه نگذره؟> کامران چشمان رنگی اش را درحدقه چرخاند و گفت< نه بابا دانشگاه رو چی تصور کردید شما؟> در همین حین یک مشتری وارد کافه شد و من مجبور به ترک میز شدم و رفتم تا سفارش بگیرم. ●●●●●●● <سیاوش> علی سفارش را گرفته بود و در کنار ما نشست،سپس روبه من گفت: _ سیا بیا این سفارش رو بگیر حاضر کن بیزحمت! باشه ای گفتم و به اشپزخانه پشت میز سفارش رفتم. سفارش مشتری یک آفوگاتو بود ،پس ابتدا قهوه را آماده کردم،بستنی داخل یخچال را بیرون آورده و یک اسکوپ از آن را به داخل لیوان ریختم،حالا نوبت این بود که با ریختن قهوه به روی بستنی آن را درون انبوهی از سیاهی غرق کنم. لیوان را به روی میز گذاشتم و منتظر شدم تا علی آن را ببرد، اما گرم گفتگو با کامران بود و اصلا متوجه نشد که سفارش حاضر است، پس تصمیم گرفتم بیخیال او بشوم و خودم آفوگاتو را برای مشتری ببرم. سینی را برداشتم و به علی که پشتش به من بود گفتم: _مشتری که آفوگاتو سفارش داده بود،کجا نشسته؟ علی به سمتم برگشت و گفت _اع چرا بهم نگفتی بیام ببرم؟خودم میومدم بابا! _موردی نداره خودم میبرم،کجاست؟ علی با انگشت شصتش به میزی که در گوشه کافه بود اشاره کرد،سرم را به آرامی تکان دادم و به آنجا رفتم. کمی متعجب شدم؟! این که ستاره دوست نیلوفر است؟اینجا چکار میکند؟ _سلام ستاره خانم،خوب هستید؟ ستاره از جایش بلند شد و با نگرانی و استرس پاسخ داد _خوبم ممنون شما ..خوبید؟ _اتفاقی افتاده؟ _میشه لطفا بشینید؟! به روی صندلی مقابل ستاره نشستم ... ●●●●●●●●● <علی> روبه روی کامران نشسته بودم اما نگاهم به پشت کامران به سمت سیاوش و اون خانم بود! که کامران گفت _به چی نگاه میکنی؟ سپس رویش را برگرداند تا ببینید که به کجا زل زده ام. _علی چی میگن اینا به هم؟ _جون تو منم نمیدونم !ولی فضولیم گل کرده! گوش هایم را تیز کردم تا ببینم این دو به هم چه میگویند؟ تنها صدایی که شنیدم از سیاوش بود که گفت، _تو..تو مطمئنی؟ ناگهان سیاوش از جایش بلند شد و مغموم و گرفته به بیرون از کافه رفت! من و کامران به یکدیگر با تعجب نگاه کردیم و نزد سیاوش رفتیم! باران بند آمده بود ،سیاوش را سیگار به دست درحالی که به افق خیره شده بود دیدم! دستم را روی شانه اش گذاشتم و به آرامی گفتم _چی شده سیا؟ من و کامران نگران به سیاوش نگاه میکردیم و منتظر جواب بودیم،سیاوش کامی از سیگارش گرفت و دود آن را از دهانش بیرون داد و گفت _هیچی سپس سیگارش را به زمین پرتاب کرد و با پایش باقی مانده آن را له کرد. با عصبانیت از میان من و کامران گذشت و وارد کافه شد! من و کامران با علامت سوال به یکدیگر نگاه کردیم و شانه بالا انداختیم! وارد کافه شدیم که پنج دقیقه بعد سیاوش لباس کارش را تعویض کرده و به سرعت از کافه خارج شد! کامران رو به من کرد و گفت _چیشده یعنی؟بنظرت بریم از اون خانمه بپرسیم؟ _نه باباا خریم مگه! ما اصلا اون خانم رو نمیشناسیم که!اگه سیاوش میخواست خودش بهمون میگفت! کامران سرش را آرام تکان داد و گفت _راست میگی! سپس به ساعت مچی اش نگاهی انداخت و گفت _من دیگه دیرم شده باید برم سر کلاس! _باشه برو. سپس به او یک چشمک زدم و گفتم _خوش بگذره ایستاد و گفت _نه بابا کی گفته که استاد بودن باحاله؟چرا باید خوش بگذره مثلا! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری