رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت صد و بیست و چهار

 

چشمانش را باز کرد و صاف ایستاد. دستی به مانتویش کشید و چروک‌های احتمالیش را باز کرد. بدون اینکه به منشی نگاه کند، از دفتر خارج شد و مستقیم به سمت خانه رفت.

در را با کلید باز کرد و وارد شد. باز هم همان سکوت لعنتی همیشگی. تحملش دیگر تمام شده بود.

به اتاق مادرش رفت و مثل همیشه او را قرص‌به‌دست در خواب دید. بدون تعلل، کشوی پاتختی را باز کرد و قرص‌های درونش را چک کرد و در آخر ملاتونین را برداشت و به آشپزخانه رفت. قرص را با چند جرعه آب خورد و مستقیم به اتاق خودش رفت.

در کمدش را باز کرد تا لباس‌هایش را عوض کند که صدای زنگ گوشی‌اش باعث شد بایستد. تلفنش را از جیب شلوارش بیرون کشید و به صفحه‌اش نگاه کرد. کیانوش بود. بی‌درنگ تماسش را رد کرد و به صفحهٔ پیام‌ها رفت و سریع برایش نوشت:

«سرم درد می‌کنه، می‌خوام بخوابم. بیدار شدم بهت زنگ می‌زنم.»

پیام را برایش فرستاد و گوشی‌اش را به روی تخت نیکا پرت کرد. لباس راحتی‌هایش را از کمد بیرون کشید و بعد از عوض کردن، خودش را بر روی تخت انداخت و چشمانش را بست و منتظر ماند تا دنیای خواب او را در خود ببلعد، تا بلکه برای چند ساعت هم که شده از فکرهای درهم سرش دور شود.

***

کامرانی پشت میزش نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود که چند تقه به در خورد. با صدای گرفته و آرامی گفت:

- بفرمایید.

درب اتاق باز شد و منشی جلوی در نمایان شد. با استرس دستی به مقنعه‌اش کشید و گفت:

- ببخشید آقای کامرانی، مراجعه‌کننده دارید.

بی‌حرف سرش را تکان داد که منشی کنار رفت و خانم جوانی وارد اتاق شد و در اتاق را بست.

سر تا پایش را نگاه کرد. شالی که آزادانه روی سرش گذاشته بود و مانتوی خیلی کوتاهی پوشیده بود. پوزخندی بر روی لبش نشست. کتی که در تن خودش بود، در برابر مانتوی او بلندتر بود.

خانم بر روی صندلی مقابل رهام نشست و پای چپش را بر روی راستش انداخت.

رهام نگاهش به پایین کشیده شد و شلوارش را دید که تا زده و مچ پایش بیرون است.

ابروهایش را به بالا انداخت و گفت:

- بفرمایید، چه کمکی از دستم برمیاد؟

خانم کمی در جایش تکان خورد و گفت:

- آقای کامرانی، من تعریف شما رو خیلی شنیدم که وکیل کاربلدی هستین. می‌خواستم وکالتم رو قبول کنید.

رهام سری تکان داد و با غرور به صندلی تکیه داد و گفت:

- مشکلتون چیه؟

زن انگشتان کشیده‌اش را در هم قفل کرد و گفت:

- می‌خوام طلاق بگیرم. کمکم کنید. حق‌الوکالتون رو هم هرچی باشه پرداخت می‌کنم.

رهام نگاه معنی‌داری به سر تا پای خانم انداخت و گفت:

- خانم محترم، من پروندهٔ طلاق رو قبول نمی‌کنم. می‌تونید واسه کارتون پیش خانم توان‌بخش برید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 139
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: سیده فاطیما هاشمی ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی  خلاصه:    دختری خودساخته و مستقل، سال‌ها با درد و رنج‌های زندگی‌اش دست‌وپنجه نرم کرده و برای ر

#پارت یک   در حالی که درِ عقب را باز می‌کرد، پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست. گرمای داخل ماشین از همان لحظه‌ی ورود به صورتش خورد و باعث شد لحظه‌ای چشم‌هایش را ببندد.

#پارت دو   رو به نیکا کرد و گفت: - یه سر بریم مکانیکی ببینم این چشه، هی خاموش می‌شه. خداکنه خرجش زیاد نباش. دنده را عوض کرد و به سمت مکانیکی تغییر مسیر داد. نگاهی به ماشین‌های پارک

#پارت صد و بیست و پنج 

 

زن دوباره پافشاری کرد و گفت:

- آقای کامرانی، من دنبال یه وکیل خوب می‌گردم که هرچی سریع‌تر طلاقم رو بگیرم. دیگه نمی‌تونم با اون مرد زندگی کنم. بهم خیانت کرده.

اما رهام بی‌اهمیت شروع به جمع کردن وسایلش کرد و درون کیفش جا داد و گفت:

- گفتم که خانم، من پرونده‌های طلاق رو قبول نمی‌کنم. توان‌بخش هم کارش خوبه.

زن که رفتار رهام را دید، اخم‌هایش را در هم کشید و ایستاد و با لحن ناراحت و دلخوری گفت:

- ببخشید، خدانگهدار.

و رهام با همان سر پایین، بدون اینکه توجهی به خانم کند، زیر لب خداحافظی کرد.

وسایلش را که جمع کرد، از اتاقش خارج شد:

- خانم خلیلی، من دارم می‌رم.

منشی پشت میز ایستاد و گفت:

- خسته نباشید آقای کامرانی، خدانگهدار.

بی‌حرف از دفتر خارج شد و از ساختمان خارج شد. به پارکینگ رفت و پشت ماشینش نشست. همین که خواست استارت بزند، تلفنش زنگ خورد. نگاهی به نام تماس‌گیرنده انداخت. مادرش بود.

- سلام.

استارت زد و از پارکینگ خارج شد. صدای مادرش در فضای ماشین پیچید:

- سلام مامان، کجایی؟

خیلی دلش می‌خواست بگوید «چه کار داری من کجام؟»

اما دلش نیامد. در این چند سال هیچ‌وقت دلش نیامده بود با مادرش بد صحبت کند.

- تازه از دفتر زدم بیرون. چیزی شده؟

- نه، بیا خونه. ناهار درست کردم.

به دوربرگردان رسید و سرعتش را کم کرد:

- نه ممنون، می‌رم خونهٔ خودم.

صدای محکم مادرش در گوشی پیچید که نامش را صدا می‌زد:

- رهام.

دوربرگردان را دور زد و چیزی نگفت. مادرش این بار با صدای آرام‌تری گفت:

- بیا خونه، کارت داریم.

ابروی چپش به بالا پرید. سری تکان داد و گفت:

- باشه، تا چند دقیقهٔ دیگه اونجام.

با خداحافظی کوتاهی تماس را قطع کرد و دور فلکه پیچید و این بار به جای خانهٔ خودش، خانهٔ مادرش را در پیش گرفت.

جلوی در خانه ایستاد و چند بوق زد. چند ثانیه‌ای نگذشته بود که عمو نادر با ریموتی که در دست داشت، در را برایش باز کرد.

با تک‌بوقی از کنارش گذشت که عمو نادر هم به نشانهٔ سلام دستش را برایش بالا آورد. از زمانی که دست چپ و راستش را تشخیص داده بود، نادر باغبان اینجا بود.

ماشینش را خاموش کرد و پیاده شد. مادرش جلوی درب ورودی منتظرش ایستاده بود.

از چند پله‌ای که در خانه را از حیاط جدا کرده و فاصله داده بودند، بالا رفت و مقابل مادرش ایستاد. و مادرش مانند همیشه پیش‌دستی کرد و او را در آغوش کشید:

- سلام رهامم، خوش اومدی، بیا داخل.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و بیست و شیش

 

تمام تلاشش را کرد تا لبخند نصف و نیمه‌ای تحویل مادرش دهد و وارد خانه شد.

با ورودش، پدرش هم از سرویس بهداشتی خارج شد.

در حالی که سعی می‌کرد اخم‌هایش در هم نرود و چهرهٔ خونسردی داشته باشد، به سمت پدرش رفت و دستش را دراز کرد:

- سلام جناب کامرانی بزرگ.

و پدرش هم دستش را فشرد و گوشهٔ لبش کمی بالا رفت:

- علیک سلام، چه عجب از این ورا؟

دست آزادش را درون جیبش کرد و به سمت مبل پا تند کرد:

- خیلی مشتاق به اومدن نبودم. مامان دعوت کرد.

خودش را بر روی مبل سلطنتی انداخت و به خدمتکاری که با سینی شربت جلویش ایستاده بود نگاه کرد:

- بفرمایید.

شومیز کوتاهی به رنگ سبز که تا پایین باسنش می‌رسید و شلوار راسته‌ای مشکی‌رنگ به تن داشت.

- عه، دعوت چیه؟ مگه مهمونی؟ اینجا خونهٔ خودته.

با پوزخند چشم از دخترک خدمتکار گرفت:

- نمی‌خورم.

به مادرش که روبه‌رویش نشسته بود نگاه کرد:

- فکر کنم الان تقریباً ده سالی می‌شه که اینجا دیگه خونهٔ من نیست.

و بعد با ابروهایی بالا رفته، اول به مادرش و بعد هم به پدرش نگاه کرد.

- خانم، میز ناهار آماده‌ست.

مادرش سریع از جا برخاست:

- از سر کار اومدی، حتماً گرسنته. بریم ناهار بخور.

سرش را آرام به چپ و راست تکان داد و خندید. خوب می‌دانست که خبر خدمتکار، بهانهٔ خوبی در دست مادرش بود برای فرار از بحثی که امکان داشت بین او و پدرش پیش بیاید.

به سمت آشپزخانه رفت که از راه‌پله‌های اتاق، صدای ریز خنده‌ای به گوشش خورد. قدم‌هایش را به آن سمت کج کرد:

- وای خیلی دوست دارم، قربونت برم، الهی…

نگاه دخترک خدمتکار کرد. بر روی پله‌های اتاق نشسته بود و با خنده با تلفن صحبت می‌کرد.

دختر با دیدن رهام که مقابلش ایستاده بود، خنده بر روی لبانش خشک شد و ناخودآگاه ایستاد:

- چیزی… لازم دارید آقا؟

در سکوت نگاهش کرد. حدس زدن اینکه با چه کسی صحبت می‌کرد، کار سختی نبود. نگاهش را از دخترک گرفت و پشت به او کرد:

- نه.

بعد همین دختر گوشهٔ زندان که بیفتد، ناله سر می‌دهد که من بی‌گناهم. ناسالم بودن بی‌گناهیست؟

کتش را در آورد و به پشتی صندلی آویزان کرد و پشت میز نشست.

آستین‌هایش را تا آرنج تا کرد و بشقاب برنج را به سمت خود کشید و قاشق را به دست راست و چنگال را به دست چپش داد.

- رهام، از اون دختره چخبر؟

نیم‌نگاهی به مادرش انداخت و دوباره به بشقاب برنجش نگاه کرد:

- کدوم دختر؟

چند ثانیه‌ای سکوت برقرار شد که مادرش با صدای آرامی که سعی می‌کرد بغضش را مخفی کند، گفت:

- قاتل… رامین.

دستش چند ثانیه‌ای از حرکت ایستاد و مکثی کرد. با حرص دستهٔ قاشق را در مشتش فشرد و گفت:

- امروز رأی دادگاه اومد.

سرش را بالا گرفت و به چشمان مادرش خیره شد:

- قصاص نفس.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و بیست و هفت

 

دست مادرش لرزید و لیوان آب میان انگشتانش ول شد و بر روی زمین افتاد.

رهام تای ابرویش را بالا انداخت و به دختری که داشت خرده‌شیشه‌های کنار پای مادرش را جمع می‌کرد نگاه کرد و بعد خطاب به مادرش گفت:

- چی شد؟ فکر می‌کردم خوشحال می‌شی. اما انگار نشدی.

- چرا باید خوشحال بشه؟

با صدای پدرش سر برگرداند و نگاهش کرد و این بار دو ابرویش را به بالا انداخت:

- فکر کنم چون قاتل پسرش قراره به سزای عملش برسه!

و قاشقی از خورشت فسنجون بر روی برنجش ریخت.

- چرا دوباره رأی دادن به قصاص؟ مگه نگفته بود داشتم از خودم دفاع می‌کردم؟

لقمه‌اش را قورت داد. سخن گفتن در مورد این مسئله برایش سخت بود:

- گفتن ضربات چاقو به اظهاراتش نمی‌خوره. در کل مشخص بود که دروغ می‌گه.

صدای مادرش با من‌وم‌ن به گوشش رسید:

- خب رهام، راستش با اعترافات دختره ما فکر می‌کردیم که… فکر می‌کردیم که رأی دادگاه تغییر کنه. اما حالا که تغییر نکرده، خب ما… ما می‌خوایم که…

- ما می‌خوایم رضایت بدیم.

صدای محکم پدرش، کلام مادرش را نیمه قطع کرد.

سرش را با شتاب بالا آورد و به هر دو نگاه کرد:

- چی؟ چیکار کنید؟

پدرش تکیه‌ای به صندلی زد و دوباره محکم گفت:

- می‌خوایم رضایت بدیم. نمی‌خوایم اعدام بشه.

رهام با انگشت شصت و اشاره، دور دهانش را پاک کرد و تک‌خنده‌ای کرد:

- واقعاً باورم نمی‌شه. چتون شده شماها؟ متوجه‌اید دارید راجب چی حرف می‌زنید؟

مادرش دستش را بر روی دستان رهام گذاشت و گفت:

- رهام، یه چیزایی هست که تو نمی‌دونی. دختره… دروغ نمی‌گه.

با اتمام جملهٔ مادرش، آخرین ضربه را به او زد.

دستی به صورتش کشید و با سردرگمی گفت:

- چی می‌گی مامان؟ یعنی چی دروغ نمی‌گه؟ تو واقعاً گول حرفای اون دخترهٔ نانجیب رو خوردی؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#صد و بیست و‌ هشت

 

مادرش دستمالی را از روی میز برداشت و اشکی که از چشمش به پایین می‌آمد را گرفت:

- رهام، تو از یه سری چیزا خبر نداری.

با عصبانیت دستش را بر روی میز کوبید:

- خب بگید تا منم بفهمم چخبره.

- ببین رهام، من بچم رو از دست دادم. جیگرم داره پاره می‌شه، ولی حاضر نیستم یه آدم بی‌گناه بره زیر خاک. من نمی‌دونم اون دختر چرا چاقو با خودش داشته یا انقدر… انقدر وحشیانه…

دیگر نتوانست ادامه دهد و با صدای بلند به زیر گریه زد. حتی دستمال کاغذی هم نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد.

پدر رهام که دید همسرش دیگر نمی‌تواند ادامه دهد، خودش شروع کرد. با سری پایین‌افتاده ادامه داد:

- یه دفعه یه مرد اومد در خونه، شروع کرد به سر و صدا. اوردم داخل. از حرفاش فهمیدم که رامین با دخترش دوست بوده و خب، بهش دست‌درازی کرده بود. بابای دختره می‌خواست بره شکایت کنه، منم ترسوندمش. از بی‌آبرویی ترسوندمش و بهش پول دادم که صرف‌نظر کنه از شکایت. چند ماه بعد باز هم این اتفاق افتاد و یه مرد دیگه اومد و خب…

نفس عمیقی کشید و با درد ادامه داد:

- رامین به چهار تا دختر تجاوز کرده بود و من به هر چهارتاشون پول دادم تا شکایت نکنن.

مادرش با صدایی لرزان گفت:

- ما مجبور بودیم رهام. من نمی‌تونستم ببینم پاره‌تنم می‌خواد اعدام بشه یا گوشهٔ زندانه بمونه.

رهام ناباور دستی به صورتش کشید. مغزش سفید شده بود و قدرت تفکر از او سلب شده بود. مادرش ادامه داد:

- رهام، اون دختر دروغ نمی‌گه. اگر الان رامینم زیر خاکه یا اون دختر پای چوبهٔ داره، به خاطر ما هست. ما می‌خوایم رضایت بدیم.

رهام با فکی کلیدشده به زیر بشقابش زد که با صدای وحشتناکی به دیوار خورد و چند تکه شد. با ضرب از جا بلند شد که صندلی برعکس شد و با صدای بدی بر زمین برخورد کرد:

- حق ندارید! حق ندارید رضایت بدید! اون دختر باید اعدام بشه! داداش من رفته زیر خاک، حالا قاتلش بیاد بیرون و راست راست بچرخه؟

پدرش با عصبانیت به میز کوبید و مقابلش ایستاد:

- رضایت دادن یا ندادن با تو نیست رهام. منم که باید انجامش بدم و می‌دم!

کتش را از روی زمین و زیر صندلی چنگ زد و به بیرون کشید:

- باشه، رضایت بده. ولی یادت نره منم دوست و رفیق زیاد دارم. واسم کاری نداره با یه تلفن بگم رضایتت رو از همه جا نیست و محو کنن.

و انگشتش را تهدیدوار مقابل هر دو تکان داد:

- اون دختر باید به سزای عملش برسه. فکر رضایت دادن رو از سرتون بیرون کنید.

 

ویرایش شده توسط فاطیما هاشمی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و بیست و نه

 

پشت کرد و به صدا زدن‌های مادرش اعتنایی نکرد و از خانه بیرون زد.

پشت فرمان نشست و قبل از اینکه دور بزند، سرش را از شیشهٔ ماشین بیرون آورد و داد زد:

- عمو نادر، در رو باز کن!

عمو نادر که دور زدن تند رهام را دید، متوجه شد که هوا پس است و به جای ریموت، سریع خودش دستی در را باز کرد و رفتن تند رهام را تماشا کرد.

پایش را بر روی گاز گذاشته بود و می‌راند. هزاران فکر در سرش هجوم آورده بودند. خاطرات خودش و رامین در مغزش می‌چرخیدند.

«تو نمی‌خوای زن بگیری؟ دیگه پیر شدی.»

«چند روز دیگه باید بهت بگیم پیرپسر.»

«وای رهام، این چه مدل مجردی زندگی کردنه؟ خسته نشدی؟»

با دستش محکم به روی فرمان کوبید و داد زد:

- لعنتی!

خاطرات رامین، حرف‌هایش، خنده‌هایش، تک‌تک رفتارهایش از جلوی چشمانش عبور می‌کردند. ناخودآگاه دستش در جیب شلوارش کرد و تلفنش را بیرون کشید.

کمی در مخاطبین گشت و شمارهٔ مورد نظر را پیدا کرد. تماس گرفت. به بوق سوم نرسیده جواب داد:

- به رهام خان، چطوری؟

باید جواب لحن شوخش را با این حال خراب چگونه می‌داد؟

- کجایی؟

متوجه مکثش شد و این بار با لحن نگرانی جوابش را داد:

- من یه کاری داشتم، بیرونم…

حوصله نداشت ادامهٔ حرفش را بشنود:

- کجا بیام ببینمت؟

- آدرس رو برات می‌فرستم.

بی‌خداحافظی تماس را قطع کرد. گوشی‌اش را بر روی داشبورد پرت کرد.

احتیاج بر زمان زیادی نبود برای منتظر ماندن. چند ثانیه‌ای بیشتر نگذشته بود که آدرس را برایش فرستاد و او سریع خودش را به آنجا رساند. و اکنون در کافه مقابلش نشسته بود.

- چته؟ مثل ببر زخمی اومدی نشستی خرناس می‌کشی؟ دیروز موسسه نبودم، ولی خبرای گرد و خاک کردنت بهم رسید.

در حالی که با فنجان مقابلش بازی می‌کرد، گفت:

- خانواده‌م می‌خوان رضایت بدن.

چنگال از میان انگشتانش افتاد و با تعجب گفت:

- چی؟ چرا؟ نکنه اعتقاد پیدا کردن لذتی که در بخشیدنه، در انتقام نیست؟

با کلافگی دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت:

- ول کن فرهاد، توام الان حس شوخی کردنت گرفته.

دوباره چنگال را میان انگشتانش گرفت و درون کیک فرو کرد:

- خب حالا نگفتی چی شده می‌خوان رضایت بدن؟

دو دستش را در هوا تکان داد، کمرش را صاف کرد و به پشتی صندلی تکیه زد:

- نمی‌دونم، واقعاً یه مشت چرت و پرت تحویلم دادن.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سی

 

به فرهاد که با کنجکاوی نگاهش می‌کرد چشم دوخت و گفت:

- من نمی‌دونم واقعاً چشون شده، چرا گول حرفای این دختره رو خوردن.

انگشت اشاره‌اش را مقابلش تهدیدوار تکان داد و گفت:

- حواست باشه فرهاد، شش‌دونگ حواست رو باید جمع کنی. اگر بابام رفت رضایت بده، باید فوری اون رضایت رو از بین ببری. به هرکسی که می‌شناسی زنگ بزن، بسپر و خبر بده.

فرهاد سردرگم اخم در هم کشید و گفت:

- من هنوز نفهمیدم چرا می‌خوان بهش رضایت بدن!

رهام در جواب دادن کمی تعلل کرد. دلش پر بود، می‌خواست با کسی صحبت کند بلکه مغزش آرام‌تر شود. اما حالا باید در جواب سؤال فرهاد چه می‌گفت؟ حقیقت را؟

- حرف الکی. دختره ادعای تجاوز و دفاع از خود کرده، خانوادهٔ منم باورشون شده. میگن رامین…

پوف کلافه‌ای کشید و دستی میان موهایش برد:

- میگن رامین قبلاً به چند تا دختر تعرض کرده. این دختره هم داره راست می‌گه.

نگاهش را از میز گرفت و به چهرهٔ فرهاد دوخت که با چشمانی گردشده و دهانی باز نگاهش می‌کرد:

- چته تو؟ قیافت رو جمع کن.

فرهاد تکانی خورد و خودش را جمع‌وجور کرد. چند ثانیه‌ای در سکوت گذشت که گفت:

- رهام، شاید خانواده‌ت دارن راست میگن.

به چشمان فرهاد زل زد که سریع گفت:

- این‌طوری برزخی نگام نکن. یه دقیقه به حرفام گوش کن، بعد من رو بخور. داداشت بوده، دوستش داشتی، درست. ولی رامین واسه مامان‌بابات عزیزتر بوده، بچشون بوده. رهام، یه بچه رو با هزار زحمت بزرگ کردن و حالا یکی اون رو ازشون گرفته. فکر می‌کنی بخشیدن قاتل بچشون کار راحتیه؟

کمی مکث کرد تا تأثیر صحبت‌هایش را درون چهرهٔ رهام ببیند:

- فکر نمی‌کنم حرفشون الکی باشه. دارن حقیقت رو میگن.

رهام دندان‌هایش را بر روی هم فشرد و گفت:

- خیر سرم اومدم اینجا با تو حرف بزنم، یه کم آروم بشم.

- گوش کن رهام…

از روی صندلی بلند شد و کتش را بر روی ساعدش انداخت و سوئیچ و گوشی‌اش را در دست گرفت و با تاکید گفت:

- رضایتی در کار نیست فرهاد. همچین چیزی نباید به دست قاضی برسه. میز رو هم حساب کن.

پشت کرد و از در کافه بیرون زد. ریموت ماشین را زد و پشت فرمان جای گرفت و بعد از استارت زدن حرکت کرد.

عالی شد! رفته بود تا خودش را آرام کند و حالا با عقل‌کل درآوردن‌های فرهاد و سخنان حکیمانه‌اش، مغزش بیشتر از قبل در هم شد.

اگر تا قبل از دیدن فرهاد، هزار فکر در مغزش می‌چرخیدند، حالا شده بود و هزار و یک فکر!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سی و یک

 

یکتا روبه‌روی کیانوش نشسته بود؛ همانند اوایل آشنایی‌شان. کیانوش او را به صبحانه‌ای دعوت کرده بود، همراه با یک شاخه گل.

- چقدر خوشگل شدی!

یکتا دستی به موهایش کشید و فرق وسطش را مرتب کرد:

- عادت داری به دروغ گفتن.

کیانوش دستش را بر روی میز دراز کرد و یکتا متقابلاً دستش را درون دست کیانوش گذاشت:

- نه، چرا دروغ بگم؟ تو واسه من همیشه خوشگلی. حتی با گودی زیر چشم و بداخلاقی.

یکتا تک‌خنده‌ای کرد که کیانوش با چشم به منوی مقابلش اشاره کرد:

- تا انتخاب می‌کنی چی می‌خوری، من برم سرویس.

- تو چی؟

در حالی که صندلی را عقب می‌کشید و می‌ایستاد، گفت:

- سلیقت قابل قبوله. هرچی سفارش دادی، واسه منم همون رو بگیر.

منوی مقابلش را باز کرد و با آمدن پیشخدمت، سفارش را داد و منتظر آمدن کیانوش شد که صدای ویبرهٔ گوشی‌ای توجهش را جلب کرد. برای کیانوش بود. بی‌صدا بر روی میز قرارش داده بود.

دوباره گوشی شروع به لرزیدن و ویبره رفتن کرد.

دستش را دراز کرد و تلفن را برداشت که پیامی بر روی صفحه توجهش را جلب کرد:

«کجایی کیا جان؟»

نگاهی به نام فرستنده انداخت. فریده! کمی به ذهن خود فشار آورد، فریده که بود؟

با کشیده شدن صندلی به عقب، حواسش جمع شد و روبه‌رویش را نگاه کرد:

- سفارش دا… گوشی من دست تو چیکار می‌کنه؟

به اخم‌های درهم کیانوش نگاه کرد و گوشی را از صفحه‌نمایش به سمت کیانوش چرخاند:

- فریده کیه؟

کیانوش اول نگاهی به گوشی در دستان یکتا انداخت و بعد به صورتش زل زد و بی‌خیال شانه بالا انداخت:

- خواهر فریبا هست. سفارش دادی؟

کم‌تحمل شده بود. دلش می‌خواست به جای جواب دادن به سؤال کیانوش، گوشی‌اش را در سرش می‌کوبید:

- وقتی می‌گم فریده کیه، نمی‌خوام بهم تک‌کلمه‌ای معرفیش کنی. باید بهم کامل توضیح بدی. چرا باید با خواهر زن داداشت در ارتباط باشی، یا بهت بگه کیا جان؟

کیانوش سریع دستانش را به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

- هی یکتا، آروم باش. چرا انقدر عصبی شدی؟ چیز خاصی نیست، واقعاً. من نمی‌دونم اون چرا به خودش اجازه داده این‌طوری منو صدا بزنه، ولی چیزی که تو ذهنت نیست.

چیزی نگفت. گوشی را بر روی میز گذاشت و به سمتش هل داد و بی‌حرف نگاهش کرد. توضیح می‌خواست.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سی و دو

 

- ببین، چند وقت پیش فریبا گفت قسمت کمد دیواری خونهٔ مامانش نم زده و خراب شده. خب منم بتونه‌کاری بلد بودم، گفتم میام براتون درستش می‌کنم. شمارهٔ خواهرش رو داد، گفت هروقت خواستی بری با اون هماهنگ کن. همین.

دست به سینه به صندلی تکیه زد و با اخم‌هایی در هم گفت:

- به تو چه؟ به تو چه؟ تو چرا باید خودت رو بندازی وسط، بری کمد دیواری اون رو بتونه کنی؟ مگه تو بنایی؟ من که می‌دونم اینا همش بهونست. همهٔ اینا زیر سر اون عفریته هست. از اولش از من خوشش نمی‌اومد. حالا که دیده عقد سر نگرفته، با خودش گفته خوبه میدون خالیه، خواهرم رو قالب می‌کنم بهش.

کیانوش مانده بود چه بگوید. یکتا بدجور حالت تدافعی گرفته بود. باید از خود دفاع می‌کرد یا نه؟

با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد و یکتا بد منظورش را متوجه نشود، به آرامی گفت:

- یکتا جانم، من فقط می‌خواستم کمکشون کنم. بعدم اگه قرار بود با یه مشکل جا بزنم، پس چرا چند سال پات موندم با همهٔ سختی‌ها و مشکل‌ها؟ مگه من بچهٔ کوچیکم که کسی بتونه گولم بزنه و چیزی رو بهم تحمیل کنه؟

به چشمان کیانوش نگاه کرد. راست می‌گفت. تند رفته بود و بدجور گند زده بود. خودش هم نمی‌دانست چه مرگش شده و این عصبانیت شدید از کجا سر و کله‌اش پیدا شده.

دستی به پیشانی‌اش کشید و با شرمندگی گفت:

- ببخشید کیا. من ذهنم بهم ریخته، تمرکز ندارم. نفهمیدم یهو چی گفتم.

کیانوش دستش را دراز کرد و دست یکتا را که مقابل صورتش قرار گرفته بود، پایین آورد:

- یکتا، چیزی شده که من ازش خبر ندارم؟

گوشهٔ لبش را شروع به جویدن کرد:

- حکم نیکا اومد.

کیانوش خودش را به جلو کشید و سریع گفت:

- خب چی شد؟ قاضی قتل عمد رو رد کرد دیگه؟

آهی کشید و سرش را تکان داد:

- نه، دوباره رأی به قتل عمد داده. حکمش قصاص نفسه. کیانوش، من چیکار کنم؟ دارم دیونه می‌شم. حتی نتونستم به مامان بگم.

پیشخدمت نزدیک شد و سفارش‌هایشان را بر روی میز چید و در این مدت کیانوش ساکت بود. با رفتن پیشخدمت، خودش را به جلو کشید و گفت:

- به شکوهی می‌گفتی دوباره اعتراض بزنه رو حکم؟

- گفتم. گفت می‌زنم، اما می‌دونم قاضی اعتراض رو رد می‌کنه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و‌سی و‌سه

 

چنگال را در دست گرفت و رو به یکتا گفت:

- خب حالا باید چیکار کنیم؟ هیچ راهی نذاشت جلو پامون. خیر سرش وکیله‌ها.

حرفش را مزه‌مزه کرد و مردد گفت:

- چرا گفت که برم… رضایت بگیرم.

کیانوش اخم‌هایش را در هم کشید و با لحن تندی گفت:

- فکرشم از سرت بیرون کن. بری بیفتی به دست و پای اونا؟ شکوهی رو ول کن. این اگه چیزی حالیش بود، تو این یک سال یه کاری می‌کرد. می‌رم با چند تا وکیل دیگه حرف می‌زنم. بالاخره یه راهی پیدا می‌کنم. تو غصش رو نخور.

همان چیزی که حدس می‌زد، مخالفت کرد. باید چیزی که در ذهنش بود را عملی می‌کرد، شاید نتیجه‌ای می‌گرفت.

کیانوش میز را حساب کرد و به بیرون آمد و کنارش ایستاد:

- سوار شو، برسونمت خونه. بعدشم برم مغازه، کار دارم.

دستش را جلویش تکان داد و سریع گفت:

- نه نه، برو به کارت برس. من مزاحمت نمی‌شم. من می‌خوام برم بازار، یه کم خرید دارم.

کیانوش در حالی که پشت موتور جای می‌گرفت، گفت:

- مطمئنی؟ می‌خوای برسونمت بازار؟

در دل به خود لعنت فرستاد بابت دروغ‌هایی که می‌گوید. چاره‌ای نداشت:

- نه عزیزم، تو برو کار داری. من مزاحمت نمی‌شم. تاکسی می‌گیرم می‌رم. اینم ببر با خودت، حواست باشه خرابش نکنی‌ها. بعداً میام ازت می‌گیرمش.

شاخه گل را به سمت کیانوش گرفت که با خنده از دستش گرفت و هندل زد، خداحافظی کرد و از یکتا دور شد.

سریع تاکسی گرفت و به دفتر برادر رامین رفت. با ورودش، منشی سریع از جا پرید:

- خانم خانم، کجا می‌ری خانم؟ وایسا سر جات!

ایستاد و به منشی که با اخم‌هایی در هم نگاهش می‌کرد، چشم دوخت:

- بله؟

- شما اجازه نداری وارد اینجا بشی. آقای کامرانی گفتن من نذارم شما وارد دفتر بشید.

دوباره سعی کرد قدمی به جلو بگذارد:

- خانم، تو رو جون هرکی دوست داری، از اینجا برو بیرون. آقای کامرانی ببینن شما اینجایی، من بیچاره از کار بی‌کار می‌شم.

دوباره ایستاد و نگاهش کرد:

- من فقط می‌خوام یک دقیقه ببینمش.

- نیست خانم محترم. آقای کامرانی تو دفتر نیستش.

ابرویی بالا انداخت و چند قدم به سمتش رفت:

- کجا رفته؟

منشی اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید و با غیظ گفت:

- خانم، بیا برو بیرون. دنبال شر می‌گردی؟

به منشی پشت کرد و رفت و بر روی مبل‌های درون سالن نشست. پای راستش را بر روی پای چپش انداخت:

- نمی‌گی کجا رفته؟ پس منم همینجا می‌شینم تا بیادش. من که در هر صورت، هر جوری هم که شده باشه می‌بینمش. ولی این وسط تویی که اخراج می‌شی.

منشی پوفی کشید و به سمتش رفت:

- خانم جان، مادرت بیا برو بیرون. من رو از نون خوردن ننداز. رفته دادگاه.

- کی میادش؟

منشی در سکوت نگاهش کرد که یکتا سمج تکیه بر پشتی مبل زد و دستانش را در هم قفل کرد:

- خب پس انگار باید منتظر بمونم تا خودشون بیان.

منشی به سمتش رفت و در حالی که بازویش را گرفته بود و سعی می‌کرد او را بلند کند، تند گفت:

- رفته دادگاه. طرفای ساعت دو برمی‌گرده دفتر. حالا زودتر بیاد یا دیرتر، من دیگه خبر ندارم. خانم، بیا برو بیرون دیگه.

یکتا از جایش بلند شد و لبخندی زد:

- ممنون خانم. کمک بزرگی بهم کردید.

 

ویرایش شده توسط فاطیما هاشمی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سی ‌و چهار

 

از دفتر خارج شد و به سمت آسانسور رفت. دکمهٔ طبقهٔ همکف را فشرد. با رسیدن آسانسور، خارج شد و از جلوی نگهبان رد شد و نفس عمیقی کشید. خدا رو شکر، حداقل به نگهبان نسپرده بود که راهش ندهد.

دور و اطرافش را نگاه کرد. خیابان شلوغی بود. به راحتی می‌توانست جایی پنهان شود. به قسمتی که ورودی پاساژی بود رفت. گوشه‌ای بر روی پله‌ای نشست. ساعت مچی‌اش را نگاه کرد. ده و نیم بود. باید چند ساعتی را معطل می‌ماند تا کامرانی افتخار دهد و بیاید. البته اگر شانس یارش باشد و میلش نکشد بعد از دادگاه مستقیم به خانه برود. آن وقت تمام وقتش را هدر داده بود.

(رهام)

به فرهاد که با اعصابی خورد، در ماشین را محکم به هم کوبید نگاه کرد:

- هی، چته؟ آروم در رو کندی!

با عصبانیت نگاهش کرد و دستش را جلوی دهانش مشت کرد:

- اِ اِ اِ، مرتیکهٔ احمق رو نگا! پاشده رفته پول قرض داده به رفیقش، ازش چک گرفته، رفته بانک دیده پول تو حسابش نیست. چک رو که برگشت نزده، هیچی، تازه رفته دوباره همون چک رو هم به رفیقش داده. بعد اومده می‌گه رفیقم چند ماهه پولم رو نداده. هیچی هم به من نگفته که چک رو پس داده. منم از همه‌جا بی‌خبر تازه فهمیدم آقا رفته چک رو پس داده، فقط یه عکس از چک داره.

رهام کنار سوپرمارکتی پارک کرد و گفت:

- خب اشتباه از خودته دیگه. تو باید می‌پرسیدی چک کجاست.

فرهاد کتش را از تنش درآورد و بر روی صندلی عقب پرت کرد:

- من چمیدونستم این مرتیکه انقدر شوته!

از ماشین پیاده شد و به سوپری رفت. بطری آب معدنی برداشت و جلوی فروشنده گذاشت:

- قابل نداره، می‌شه؟

دستش را به جیب مخفی درون کتش برد، اما جاکارتی‌اش را پیدا نکرد. دستانش را پایین آورد و جیب‌های شلوارش را هم گشت، اما باز هم نبود.

مرد فروشنده با پوزخند نگاهش کرد:

- پول نداری؟ اشکال نداره، ببر.

اخم‌هایش را در هم کشید:

- کارتم رو جا گذاشتم آقا. یه آب معدنیه، چیه که دیگه پول نداشته باشم؟

و لعنت فرستاد به بخت بدش که گوشی‌اش هم شارژ ندارد.

به طرف ماشین رفت و در را باز کرد. کمرش را خم کرد، فرهاد را نگاه کرد و دستش را به سمتش دراز کرد:

- کارتت رو بده.

فرهاد کمی پاهایش را کشید تا بتواند دستش را درون جیبش کند و با خارج کردن جاکارتی‌اش، کارتش را به سمتش گرفت:

- رمزش پانزده، شصت و هفت.

کارت را گرفت و دوباره به سوپرمارکت برگشت. بطری آب را حساب کرد و پشت فرمان جای گرفت. کارت را بر روی پای فرهاد انداخت و در حالی که درب داشبورد را باز می‌کرد، گفت:

- معلوم نیست جاکارتیم کجاست. خدا کنه خونهٔ مامان افتاده باشه. اصلاً حوصلهٔ بانک رفتن ندارم.

قرص مسکن را برداشت و با آب قورتش داد، بلکه سردردش آرام شود.

جلوی دفترش پارک کرد و هر دو از ماشین پیاده شدند و به سمت ساختمان رفتند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سی و پنج

 

این سمت خیابان، یکتا با دیدن رهام که از ماشین پیاده می‌شد، سراسیمه از جا برخاست و بعد از رفتنش به درون ساختمان، سریع به آن سمت خیابان رفت و برای تاکسی دست تکان داد:

- دربست!

ماشین جلوی پایش ترمز کرد و سریع سوار شد و همین که خواست حرکت کند، یکتا به صندلی‌اش زد:

- نرو آقا، صبر کن!

راننده پرسشگر از آینهٔ وسط، یکتا را نگاه کرد که با انگشت ماشین رهام را نشانش داد:

- اون ماشین مشکیه هست، اونجا وایساده. هروقت حرکت کرد، پشت سرش حرکت کن.

راننده ترمز دستی را کشید و ایستاد:

- بیا برو پایین خانم، من دنبال شر نیستم.

یکتا اخم‌هایش را در هم کشید و در حالی که استرس داشت مبادا رهام بیاید و از چنگش برود، گفت:

- شر چیه آقا؟ اون ماشینِ… اون ماشینِ… ماشین شوهرمه.

تنها چیزی بود که برای قانع کردن راننده به ذهنش رسید:

- شک کردم بهش. فکر می‌کنم داره بهم خیانت می‌کنه.

با دیدن رهام که داشت سوار ماشین می‌شد، با عجز نالید:

- آقا، منم مثل خواهرت. خودت ببینی دومادتون داره به آبجیت خیانت می‌کنه، بی‌خیالش می‌شی؟

راننده چشم‌هایش را بست و زیر لب گفت:

- ای بر شیطون لعنت!

با حرکت کردن ماشین رهام، ترمز دستی را خواباند و پشت سر ماشین با فاصله حرکت کرد:

- دیدی داره هرز می‌ره، عمرت رو پاش حروم نکن. طلاقت رو بگیر، خودت رو راحت کن. خدا داده مرد خوب…

چه شد؟ الان داشت نصیحت می‌کرد یا غیرمستقیم نخ می‌داد؟

ترجیح داد تا زمانی که می‌خواهد پیاده شود، سکوت کند.

با رفتن ماشین رهام در خانه‌ای، راننده تاکسی هم ترمز کرد:

- اوه، شانس رو ببین! بابا فکر کنم افتاده پای زن مطلقه، مهریه گرفته!

اخم‌هایش را در هم کشید. چقدر شر و ور می‌گفت این راننده تاکسی! شمارهٔ کارتش را گرفت و کرایه را برایش واریز کرد و پیاده شد.

به سمت در خانه رفت. چقدر بزرگ بود!

یک در کوچک کنار همان در بزرگی بود که برای رفت‌وآمد ماشین بود.

جلوی در ایستاد و نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش را کنترل کند. دستش را بالا برد و چند ضربه زد. در عرض چند ثانیه، در باز شد و پیرمردی جلوی در نمایان شد.

پیرمرد نگاهی به سرتاپایش انداخت و گفت:

- بله، بفرمایید؟

- منزل آقای کامرانی؟

پیرمرد سری تکان داد و گفت:

- بله، همین‌جاست. چیکارشون دارید؟

یکتا گوشهٔ لبش را از داخل جوید و گفت:

- می‌تونم بیام تو؟

پیرمرد کمی دست‌دست کرد و در آخر گفت:

- دخترم، کارت رو بگو، من برم به آقای کامرانی بگم. اگر اجازه دادن، تشریف بیار داخل.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سی و شش

 

مضحک بود. دیگر اگر کارش را می‌گفت، که اصلاً راهش نمی‌دادند. در یک تصمیم ناگهانی، در را هل داد و وارد شد. پیرمرد بیچاره که توقعش را نداشت، نتوانست جلوی یکتا را بگیرد و چند قدم به عقب برداشت.

یکتا نگاهش به حیاط خشک شد. چرا انقدر بزرگ و طولانی؟ برای اینکه پیرمرد نتواند جلویش را بگیرد، پا به دویدن گذاشت و سریع خودش را به در عمارت رساند. و البته به صدا زدن‌ها و دویدن‌های پیرمرد هم توجهی نکرد.

با سر و صدای پیرمرد، خانمی مسن در عمارت را باز کرد و بیرون آمد:

- چخبره آقا نا…

با دیدن یکتا، نگاهش خشک شد و حرفش نصفه ماند.

یکتا هم با دیدنش، جلوی پله‌ها ایستاد و سرش را بالا آورد و زن را نگریست. مادر رامین بود:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

تمام جسارتش را جمع کرد و گفت:

- باید باهاتون حرف بزنم.

پیرمرد نفس‌نفس‌زنان به کنارش آمد و گفت:

- شرمنده، به خدا خانم، نفهمیدم یهو چی شد. در رو هل داد، اومد تو. الان بیرونش می‌کنم.

مادر رامین دستش را بالا آورد و همانطور که یکتا را نگاه می‌کرد، گفت:

- نیازی نیست آقا نادر. تو می‌تونی بری. بیا داخل، ببینم چی می‌گی.

و بی‌اهمیت به یکتا، پشت کرد و به درون خانه رفت.

یکتا نگاه خجالت‌زده‌ای به پیرمرد که همچنان در حال نفس‌نفس زدن بود، کرد و پشت سر زن وارد خانه شد.

- سر و صدای چی بود مامان؟

با صدای آرامی گفت:

- سلام.

سر رهام با شتاب بالا آمد و پدرش هم از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن یکتا، با بهت به او نگاه کرد:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفتم بار آخرت باشه دور و بر من میای؟

داد زده بود بر سرش، همانند دفتر. اما مگر غرورش دیگر اهمیتی داشت؟

- من اومدم تا با پدر مادرتون صحبت کنم.

مادر رامین به سمت مبل رفت و بر رویش نشست:

- بذار ببینم چی می‌خواد بگه رهام.

و بعد رو به یکتا کرد و گفت:

- بشین.

او هم همانند بچه‌ای حرف‌گوش‌کن، نزدیک‌ترین مبل را به خودش انتخاب کرد و نشست.

- رسم مهمان‌نوازی ما این‌طوری نیست که وقتی یکی وارد خونمون شده، خشک و خالی نگهش داریم. امیدوارم درک کنی که نه تو اینجا مهمانی، و نه من تحمل اینجا بودنت رو دارم.

لب پایینش را به داخل دهانش کشید و سرش را پایین انداخت:

- می‌فهمم.

و دوباره صدای پرصلابت زن درون سالن پیچید:

- خب، می‌شنوم. بگو.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و‌سی و هفت

 

یکتا سرش را بالا آورد، نگاهی به مادر رامین انداخت و با گوشهٔ چشم، چهرهٔ اخم‌آلود رهام را دید:

- من اومدم اینجا تا ازتون بخوام که… رضایت بدید خانم. به خدا خواهر من قاتل نیست.

با صدای زن، صحبتش قطع شد:

- قاتل هست. قاتله که دادگاه حکم قصاص نفس داده.

دیگر تحملش تمام شد و به زیر گریه زد:

- خانم، تو رو خدا، التماستون می‌کنم، رضایت بدید. خودتون داغ دیدید، نذارید مامان منم داغ بچش رو ببینه. یک ساله زندگیمون نابود شده. یک ساله که مامانم خودش رو با خوردن قرص آروم می‌کنه. من ازدواجم بهم خورده. خواهر من واسه دفاع از آبرو و حیثیتش دست به همچین کاری زده. تو رو خدا نذارید آبجیم تو این سن کم این بلا سرش بیاد. شما خودتون داغ عزیز دیدید، نذارید ما هم ببینیم. التماست می‌کنم…

هق‌هق دیگر اجازه نداد صحبت کند. مادر رامین با همان چهرهٔ خونسرد تماشایش می‌کرد که پدر رهام محکم گفت:

- حرفات رو زدی؟ حالا برو. اگر بخوایم رضایت بدیم، از طریق وکیلت متوجه می‌شی. و دیگه هم اینجا نیا.

مادر رهام بلند شد و به سمت اتاقی رفت و با وارد شدن به اتاق، از جلوی دیدگان یکتا محو شد. پدر رهام هم اشاره‌ای کرد به دختر خدمتکاری که گوشه‌ای ایستاده بود و تماشایشان می‌کرد. دختر خدمتکار به کنار یکتا آمد و با صدای آرامی گفت:

- خانم، لطفاً بفرمایید بیرون.

یکتا ایستاد و اشک‌هایش را پاک کرد. با اینکه سنگینی نگاه رهام را بر روی خودش به خوبی احساس می‌کرد، اما نگاهش نکرد و از خانه خارج شد.

با خروج یکتا و بسته شدن در، مادر رهام از اتاق خارج شد و با قدم‌هایی لرزان به سمت مبل رفت و بر رویش نشست. پدرش هم در کنارش قرار گرفت و سرش را میان دستانش گرفت.

- رهام، دیدی دختره…

رهام نگاهی به مادرش انداخت و پوزخندی زد:

- آره، قبلاً چند بار اومده دفترم التماس کردن. من جاکارتیم رو پیدا کردم، می‌رم دیگه.

پدرش سرش را بالا آورد و با خشم و ناراحتی گفت:

- بس کن دیگه! بذار رضایت بدیم، تموم بشه این قضیه. اگر یک درصد شک داشتم دختره دروغ می‌گه، عمراً قبول می‌کردم. ولی من خودم می‌دونم پسرم چه غلطی کرده.

رهام به سمت درب خروجی رفت، با ابروهایی بالا انداخته گفت:

- چیه؟ نکنه دلت به حالش سوخته؟ از کی تا حالا نسبت به دخترا دلسوز شدی، کامرانی بزرگ؟

«کامرانی بزرگ» را با مسخرگی ادا کرد که پدرش هم فهمید. از خانه خارج شد، به سمت ماشینش رفت. جاکارتی را بر روی صندلی شاگرد پرت کرد و ماشین را روشن کرد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سی و هشت

 

از حیاط خانه خارج شد و دید که عمو نادر پشت سرش در را بست. حرف‌های پدر و مادرش و آن دخترک سمج در سرش می‌چرخیدند و صحبت‌های فرهاد جلوی چشمانش حرکت می‌کردند.

پوف کلافه‌ای کشید و گوشی‌اش را برداشت. درون مخاطبین رفت و شمارهٔ مورد نظرش را پیدا کرد و تماس گرفت. چند بوقی خورد که جواب داد:

- سلام آقا رهام، خوبید؟

سلام کوتاهی کرد و در حالی که آینهٔ سمت چپش را نگاه می‌کرد تا به لاین سرعت برود، گفت:

- احمد، کجایی؟ می‌خوام ببینمت.

- آره آقا رهام، خونم. البته خونم رو عوض کردم. آدرس جدیدم رو براتون می‌فرستم.

تشکری کرد و تلفن را قطع کرد. جعبه شکلات کوچکی خرید و با خانهٔ جدید احمد رفت.

- چرا زحمت کشیدی آقا رهام؟ بفرما داخل.

وارد خانه شد و دور اطراف را نگاه کرد:

- چه زحمتی؟ خونهٔ قشنگی داری. کی عوضش کردی؟

احمد در حالی که درون لیوان‌ها شربت می‌ریخت، با ناراحتی گفت:

- بعد از اون اتفاق، دیگه داخل خونه نرفتم. فوری عوضش کردم. رامین دائماً جلوی چشمام بود.

به سینی شربتی که جلویش گرفته بود نگاهی انداخت و گفت:

- چرا زحمت کشیدی؟ دو دقیقه اومده بودم خودتو ببینم.

احمد به شوخی بی‌نمک رهام خندید و بر روی مبل تک‌نفره نشست. رهام جرعه‌ای از شربت نوشید و تلاش کرد چهره‌اش در هم نرود. بیش از حد شیرین بود. معلوم نبود چند بسته پودر شربت در آب حل کرده است. لیوان را بر روی میز گذاشت و گفت:

- خب احمد، راستش اومدم اینجا چند تا سؤال دارم ازت.

احمد سری تکان داد و گفت:

- بفرمایید.

دستی به دور لبش کشید و کمی خودش را به احمد نزدیک کرد:

- رامین چرا گفت شب می‌خواد تو خونت باشه و توام از اونجا بری؟

احمد کمی تعلل کرد در جواب دادن که رهام گفت:

- راستش رو بگو. من الان باید یه تصمیم مهم بگیرم و این تصمیم به جوابی که تو بهم می‌دی بستگی داره.

احمد دستی به پشت گردنش کشید و گفت:

- قول بدید بین خودمون بمونه و دردسر واسه من نشه.

رهام سرش را به نشانهٔ مثبت تکان داد که گفت:

- بهم گفته بود با یه دختری آشنا شده، فقط خیلی سفته، راه نمیده تا باهاش راحت باشه. حالا بعد چند ماه تونسته دلش رو نرم کنه. ازم خواست یک شب خونه رو خالی کنم تا با دختره… رابطه داشته باشه.

نفس رهام تند شد:

- قبلاً هم از این کارا کرده بودی براش؟ یعنی منظورم اینه قبلاً هم دختر آورده بوده خونت که باهاش رابطه برقرار کنه؟

احمد سری تکان داد و با صدای آرام گفت:

- آره، فکر کنم یه سه چهار باری شد.

ضربان قلبش بالا رفت. با شنیدن صحبت‌های احمد، انگار که سطل آب سردی بر رویش ریخته باشند. سری برای احمد تکان داد و ایستاد تا به سمت در خروجی برود.

- آقا رهام، حالتون خوبه؟

سری تکان داد و از خانه خارج شد. حتی توان سخن گفتن را هم نداشت. با قدم‌هایی سست به سمت ماشین رفت و پشت فرمان نشست. سرش را بر روی فرمان گذاشت. حالا باید چه می‌کرد؟ می‌گذاشت پدرش رضایت دهد؟

ماشین را روشن کرد و به خانه رفت. تا صبح پلک بر روی هم نگذاشت. فکر کرد و فکر کرد، به نتیجه‌ای نرسید. تمام معادلاتش نصفه‌نیمه و بی‌نتیجه.

نگاهی به ساعت دیواری کرد که هشت صبح را نشان می‌داد.

ایستاد و پیراهن مردانهٔ چروک‌شده‌اش را از تن خارج کرد و یک دست کت و شلوار مشکی و اتوکشیدهٔ دیگری برداشت و به تن کرد.

شکمش قار و قور می‌کرد، اما حوصله‌ای برای خوردن صبحانه نداشت. شکمش را با همان کیک و آبمیوهٔ سوپرمارکتی قانع کرد که دیگر صدا ندهد.

وارد دفتر شد و با سلامی کوتاه به سمت اتاقش رفت. شقیقه‌های دردناکش را با انگشت فشرد و پرونده‌ای را که به تازگی گرفته بود، فشرد و به محتویاتش نگاه کرد. چند تقه به در خورد:

- بیا تو.

با باز شدن در، فرهاد را دید که خود را به داخل انداخت:

- به سلام آقا رهام! مهندسی میای سر کار؟ دیدی ساعت رو؟ نه صبحه آقا.

همچنان که نگاهش به پروندهٔ مقابلش بود، گفت:

- فرهاد، سرم درد می‌کنه، حوصلت رو ندارم. کاری نداری، برو اتاق خودت.

فرهاد خودش را بر روی صندلی‌های مقابل میز رهام انداخت:

- چرا، کار دارم. اومدم بهت خبر بدم من و نازنین دوباره برگشتیم بهم.

در حالی که پرونده را ورق می‌زد، گفت:

- تو که می‌گفتی من خرم اگه برگردم بهش، چیه نکنه حالا با سم‌هات بهش پیام می‌دی؟

فرهاد آبنباتی را از روی میز برداشت و به گوشهٔ دهانش انداخت:

- خیلی بی‌شعوری! حداقل بپرس چی شد بهم برگشتیم. من که نرفتم بهش پیام بدم. دیشب تو مهمونی سروش بودم، بعد اونج… هی رهام، با توام! گوش می‌دی چی می‌گم یا حواست به پروندته؟

رهام چشم‌هایش را بست و زیر لب گفت:

- لا إلهَ إلّا الله…

فرهاد در حالی که برای خوردن آبنبات مالاچ‌مولوچ می‌کرد، گفت:

- آفرین! فکر نمی‌کردم اعتقاد داشته باشی.

رهام سرش را بالا آورد و سؤالی نگاهش کرد:

- چی؟

فرهاد دولا شد و آبنبات دیگری درون دهانش انداخت:

- نیست خدایی جز او دیگه. فکر نمی‌کردم به خدا اعتقاد داشته باشی. از بس زندگیت رو فسق و فجور گرفته.

در حالی که تمرکزش بهم خورده بود و هیچ چیز از پروندهٔ مقابلش نفهمیده بود، لب زد:

- زندگی من و فسق و فجور گرفته، یا تو که هرشب پارتی هستی؟

دوباره پرونده را به صفحهٔ اول برگرداند.

فرهاد دوباره دهن باز کرد چیزی بگوید که رهام کارت‌ویزیت روی میزش را برداشت و به سمتش پرت کرد:

- وای فرهاد، تو رو خدا ببند دهنت رو. هیچی نفهمیدم از پرونده.

فرهاد با اخم‌هایی در هم از جایش بلند شد و در حالی که به سمت در خروجی می‌رفت، گفت:

- من رو باش که می‌خواستم تورو تو شادی خودم سهیم کنم!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...