رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هفتاد و پنج

روزها از پی هم می‌گذشت و یکتا یا در حال خرید بود یا در آرایشگاه به سر می‌برد و کار مشتری‌هایش را انجام می‌داد.

سایه و نیکا هم سخت در پی تدارک مراسم عقد بودند و مهمان دعوت می‌کردند.

یکتا با رسیدن اسنپ از آرایشگاه خارج شد و سوار ماشین شد. به گفتهٔ آرایشگرش باید شب را زود می‌خوابید تا صورتش برای فردا پف نکند.

همهٔ تلاشش را کرده بود تا کار مشتری‌اش را زود تمام کند و اکنون که ساعت شش و ده دقیقه بود، توانسته بود از دست آرایشگاه و مشتری‌اش خلاص شود و به خانه برود.

کرایه را برای راننده کارت به کارت کرد و از ماشین پیاده شد.

با کلید درب خانه را باز کرد و وارد شد.

سکوت عجیبی خانه را فرا گرفته بود. به اطراف نگاه کرد و با دیدن نیکا که بغض کرده و بر روی مبل نشسته بود، به سمتش رفت.

- چی شده نیکا؟

نیکا با چشمان اشکی یکتا را نگریست و گفت:

- چی بگم… مثل همیشه گیر دادن‌های مامان. نزدیک به یک ماهه گوشیم رو گرفته، بعد کلی وقت خواستم امروز با بچه‌ها برم بیرون که بازم گفت نه.

یکتا با دیدن نگاه اشک‌آلود و صدای لرزان خواهرش دلش گرفت.

- مامان کجاست؟

نیکا با صدای آهسته‌ای لب زد:

- تو اتاقش.

یکتا سری تکان داد و به سمت اتاق مادرش حرکت کرد. انگشت اشاره‌اش را دولا کرد و دو ضربه به درب زد. بعد دستگیره را کشید و وارد اتاق شد.

- مامان؟

سایه در حالی که لباس‌هایش را تا می‌کرد، گفت:

- سلام مامان جان، خسته نباشی.

- سلامت باشی. می‌گم مامان؟

سایه پرسشگر نگاهش کرد.

- چرا اجازه ندادی نیکا با دوستاش بره بیرون؟

سایه اخم درهم کشید و همین که خواست چیزی بگوید، یکتا سریع گفت:

- مامان، یک ماهه که گوشیش رو گرفتی و داری تنبیهش می‌کنی. کافی نیست؟ بذار حداقل امروز بره با دوستاش بیرون. فردا روز عقدم هست، اذیتش نکن.

سایه کلافه پوفی کشید و لباسش را تایی زد و داخل کشو گذاشت و گفت:

-باشه، بره بیرون، ولی گوشیش رو بهش نمی‌دم.

یکتا سری تکان داد و از اتاق خارج شد:

- با دوستات کی قرار داشتی؟

نیکا همانطور که سرش پایین بود، مغموم گفت:

- هفت.

- خوبه، هنوز وقت داری. پاشو آماده شو برو بیرون، زود هم برگرد.

یکتا پشت کرد و به سمت اتاق خواب رفت.

نیکا ریشخندی زد و دستش را به طرف صورتش برد و اشک‌هایش را پاک کرد و با چهره‌ای خونسرد از جا برخاست.

حتی یکتا هم متوجهٔ گریهٔ مصنوعی‌اش نشده بود.

سریع آماده شد و زمانی که یکتا حواسش نبود، گوشی‌ای که رامین داده بود را درون کیفش گذاشت. خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد.

رامین گفته بود که به دنبالش بیاید اما خودش قبول نکرده بود. می‌ترسید دوباره همسایه‌ها ببینند و سریع به مادرش گزارش دهند؛ آن وقت هرچه در این مدت رشته بود، پنبه می‌شد.

به سر خیابان رفت و آدرسی که رامین داده بود را وارد کرد و اسنپی درخواست داد و منتظر ماند تا ماشین برسد.

 

 

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 92
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: سیده فاطیما هاشمی ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی  خلاصه:    دختری خودساخته و مستقل، سال‌ها با درد و رنج‌های زندگی‌اش دست‌وپنجه نرم کرده و برای ر

#پارت یک در حالی که درب عقب را باز می‌کرد، پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست. نیم‌نگاهی به نیکا انداخت و همزمان که استارت می‌زد، گفت: - فاکتور رو که یادت نرفت برداری؟

#پارت دو رو به نیکا کرد و گفت: - یه سر بریم مکانیکی ببینم این چشه، هی خاموش می‌شه. خداکنه خرجش زیاد نباش. دنده را عوض کرد و به سمت مکانیکی تغییر مسیر داد. نگاهی به ماشین‌های پارک‌شده ان

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هفتاد و شش

***

نیکا خودش را درون پارکی انداخت و نفس عمیقی کشید. با قدم‌هایی سست و ضعیف راهی دستشویی انتهای پارک شد. با دستانی لرزان شیر آب را باز کرد و با وسواس شروع به شستن دستش کرد، در حالی که بغض در گلویش چنگ زده بود و چانه‌اش می‌لرزید. اشک‌ها دیدش را تار کرده بودند و نمی‌توانست به راحتی دستانش را ببیند. پلکی زد و قطرات اشک یکی پس از دیگری بر روی گونه‌هایش غلطیدند و این بار تصویر انگشتان خونی‌اش واضح‌تر شد. محکم دستانش را بر هم می‌مالید و تمام تلاشش را می‌کرد تا حتی قطره‌ای خون بر روی دستش باقی نماند.

چند مشت آب بر صورتش پاشید و دستانش را دو طرف روشویی گذاشت و به چهرهٔ خودش در آینهٔ کثیف زل زد. موهایش نامرتب شده بود و به خاطر آبی که بر صورتش پاشیده بود، موهای کنار صورتش خیس شده و به هم چسبیده بودند.

کلاهش را از روی سرش برداشت و کنار دستش گذاشت. هق‌هق زد و چشمانش را بر روی هم فشار داد. لب پایینش را محکم گاز گرفت تا صدایش را کنترل کند. چند نفس عمیق کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود. اشک‌هایش را کنترل کرد و دستی به موهای کوتاهش کشید و مرتبشان کرد. با سرانگشتانش بر زیر چشمان و روی گونه‌اش دست کشید و اشک‌هایش را پاک کرد. کلاهش را بر روی سرش گذاشت و از دستشویی خارج شد.

کمی در پارک قدم زد و سعی کرد بر خودش مسلط شود. قرمزی چشمانش که برطرف شد، تاکسی گرفت و به خانه رفت.

درب خانه را با کلید باز کرد و وارد حیاط شد. جلوی درب ورودی کفش‌هایش را از پا کند و با سلامی کوتاه به سمت اتاقش حرکت کرد.

- علیک سلام، نیکا خانم. یکم دیر نیومدی خونه؟

بدون اینکه نگاهی به مادرش کند، درب اتاقش را باز کرد و گفت:

- تاکسی دیر گیرم اومد.

داخل رفت و درب را بست. جلوی تختش ایستاد و از داخل کیفش چاقوی شکاری ضامن‌دار را که به خون آغشته شده بود، درآورد. نگاهش کرد. دوباره اشک در چشمانش حلقه زد و دستانش لرزید. در حالی که دندان‌هایش از عصبانیت و استرس بر هم می‌خورد، زیر لب گفت:

- خدا لعنتت کنه محدثه! این آشی بود که تو واسه من پختی.

قبل از اینکه کسی وارد اتاق شود، خوش‌خوابش را بالا گرفت و چاقو را زیرش  قرار داد. بر روی تخت نشست و تند تند نفس عمیق کشید. باید خودش را کنترل می‌کرد. نباید با رفتارهایش جلب توجه کند تا بقیه به او مشکوک شوند.

سریع لباس‌هایش را با لباس راحتی عوض کرد و روی تخت دراز کشید. صدای باز شدن درب اتاق آمد. سریع پشت به درب کرد و چشمانش را بست.

- نیکا، شام نمی‌خوای؟

- نه، گرسنم نیست.

چند ثانیه‌ای سکوت در اتاق حکم‌فرما بود که دوباره یکتا گفت:

- چیزی شده؟ ناراحتی؟

نیکا نمی‌دانست چه بگوید تا دست از سرش بردارد. به تنها دروغی که در ذهنش آمد برای نجات خودش از سؤال‌های خواهرش چنگ زد و سریع گفت:

- با محدثه دعوام شد، خوابم میاد. شب بخیر.

یکتا بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد.

در را آرام بست و چند لحظه پشت در ایستاد. نگاهش روی دستگیره ماند. چیزی در رفتار نیکا برایش عجیب بود؛ صدایش، جواب‌های کوتاهش و حتی طرز خوابیدنش.

آرام پوفی کشید و به سمت سالن برگشت.

سایه که مشغول جمع کردن ظرف‌های شام بود، نگاهی به دخترش انداخت:

- چی شد؟ شام نمی‌خوره؟

یکتا شانه‌ای بالا انداخت:

- می‌گه با محدثه دعواش شده، خوابش میاد.

سایه بشقابی را داخل سینی گذاشت و سری از تأسف تکان داد.

یکتا چند ثانیه به رفتن سایه نگاه کرد و بعد روی مبل نشست.

گوشی‌اش را از جیب شلوارش بیرون آورد. صفحه را روشن کرد و پیام کیانوش را دید:

- رسیدی خونه؟

لبخند کوچکی روی لبش نشست و جواب داد:

- آره، ساعت شیش و خورده‌ای بود رسیدم.

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که جواب آمد:

- خوبه. فردا دیگه روز عقده خانوم.

یکتا با دیدن پیام، لبخندش عمیق‌تر شد:

- باورم نمی‌شه بالاخره رسید.

همان لحظه صدای افتادن چیزی از داخل اتاق نیکا آمد.

یکتا سرش را بلند کرد:

- نیکا؟

جوابی نیامد.

از جا بلند شد و چند قدم به سمت اتاق رفت، اما قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، صدای نیکا از داخل اتاق آمد:

- چی می‌خوای؟

یکتا مکث کرد:

- هیچی، چی بود افتاد؟

- چیزی نیست، دستم خورد شیشه عطرم افتاد.

یکتا چند لحظه به در بسته خیره ماند:

- باشه.

برگشت و دوباره به سمت سالن رفت.

پشت در، نیکا بی‌حرکت ایستاده بود. نفسش را حبس کرده بود و دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود.

نگاهش به تخت افتاد.

چاقو هنوز همان‌جا، زیر خوش‌خواب پنهان بود.

لب‌هایش لرزید.

آرام زیر لب گفت:

- خدایا، من باید چیکار کنم؟

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتاد و هفت

 

آن شب برای نیکا تمام نمی‌شد.

هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، تصویر همان صحنه جلوی چشمانش جان می‌گرفت؛ چاقو، خون و…

روی تخت دراز کشیده بود و پتو را تا روی سینه‌اش بالا آورده بود، اما حتی یک لحظه هم نتوانسته بود چشم بر روی هم ببندد. نگاهش مدام روی ساعت می‌چرخید.

سه و نیم، چهار و بیست، پنج و ده دقیقه…

با شنیدن صدای هر ماشینی که از خیابان رد می‌شد، قلبش فرو می‌ریخت و فکر می‌کرد پلیس آمده است.

دستش را روی صورتش کشید و بعد کف دستش را بر روی تشک تخت گذاشت و تشک را فشرد.

چاقو هنوز همان‌جا بود. لب‌هایش خشک شده بود.

زیر لب زمزمه کرد:

- اگه پیداش کنن چی؟

چند ثانیه به سقف سفید خیره ماند.

- من زندگیم تموم می‌شه…

پشت به یکتا که چشم‌بند گذاشته بود و در خواب عمیق به سر می‌برد، کرد.

صدای اذان صبح از دور به گوش می‌رسید.

چشم‌هایش را بست و دست‌هایش را به هم قفل کرد.

- خدایا…

صدایش لرزید.

- من نمی‌خواستم این‌طوری بشه.

اشک از گوشهٔ چشمش سرازیر شد.

- کمکم کن.

ساعت هشت صبح بود که یکتا با سر و صدا از خواب بیدار شد. پتو را از روی نیکا با ضرب کنار کشید و گفت:

- پاشو تنبل خانم! ناسلامتی امروز عقد خوا…

با دیدن چشمان باز اما سرخ‌رنگ یکتا، حرف در دهانش ماسید و با تعجب گفت:

- گریه کردی؟ چرا چشمات انقدر قرمزه؟

نیکا با بی‌حوصلگی پتو را که تا نصفه از روی تنش کنار رفته بود، کامل کنار زد و همزمان که می‌ایستاد، گفت:

- گریه نکردم، دیشب دیر خوابیدم چشمام قرمز شده.

به سمت سرویس بهداشتی حرکت کرد و یکتا با اخم‌هایی درهم همانجا ایستاده بود.

با تذکر مادرش که ساعت را یادآوری می‌کرد، به سمت کمد رفت. شومیز و شلواری پوشید و شالش را بر روی سرش انداخت. لباسش که درون کاور بر روی رگال بود را برداشت و بر روی دستش انداخت.

با صدای زنگ تلفنش، با لبخندی دندان‌نما دکمهٔ اتصال را زد و بر روی گوشش گذاشت:

- سلام آقا، حال شما احوال شما؟

صدای پرنشاط کیانوش درون گوشش پیچید:

- سلام به عزیز دل من! مشخصه سرحالیا!

کیفش را بر روی دوشش انداخت و به سمت پذیرایی حرکت کرد:

- عه، چرا سرحال نباشم؟ مثلاً امروز یکی از مهم‌ترین روزهای زندگیم هست.

- چیکار می‌کنی؟

نیم‌نگاهی به مادرش انداخت که سریع در حال حاضر شدن و جمع کردن وسایل بود:

- آماده شدیم، بریم آرایشگاه.

- می‌خوای بیام دنبالتون؟

یکتا اخمی بر روی چهره نشاند و سر بالا انداخت:

- نه بابا، نمی‌خواد. خودمون می‌ریم. تو برو به بقیه کارات برس. میوه و شیرینی‌ها رو تو ظرف چیدی؟

- آره، مامانم دیشب همهٔ کارها رو انجام داده. تا نوبت آتلیه کار آرایشت تموم می‌شه؟

یکتا دوباره گویی که کیانوش روبه‌رویش نشسته و او را می‌بیند، سر تکان داد و گفت:

- آره بابا، به آرایشگرم تاکید کردم، گفت حتماً تا قبل از چهار کارم رو تموم می‌کنه.

با شنیدن صدای همهمه و کف‌زدن از پشت گوشی، متوجه نشد کیانوش چه می‌گوید. به اجبار تماس را قطع کرد و چند ثانیه بعد پیامک کیانوش را دید:

- عزیز دلم، عمم اینا اومدن اینجا، شلوغ شده. تو محضر می‌بینمت عسلم.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتاد و هشت

 

قلبی برایش فرستاد و‌ با صدای مادرش از صفحه پیام ها بیرون آمد و برای تاکسی اینترنتی درخواستی ثبت کرد.

- یکتا، آماده‌ای؟

قبل از اینکه اجازه بدهد یکتا سخنی بگوید، صدایش را بلند کرد و گفت:

- نیکا کجایی دیگه؟ بیا دیر شد.

بلافاصله درب اتاق باز شد و نیکا با کت‌وشلواری به رنگ سبز صدری و چهره‌ای بی‌روح خارج شد:

- داد نزن، اومدم.

از کنارشان گذشت که سایه دستی در کیفش کرد و گوشی توقیف‌شده را درآورد و جلوی صورتش قرار داد:

- بگیر، فکر کنم به اندازهٔ کافی تنبیه شدی.

نیکا در حالی که مردمک چشمانش دو دو می‌زد، به صورت سایه نگاه کرد. کلاهش را بر روی سرش فیکس کرد و با صدایی آرام گفت:

- ممنون.

بعد دستش را دراز کرد و گوشی را گرفت و درون جیب عقب شلوارش جا داد.

سایه با تعجب به نیکا که در حال پوشیدن کفش بود نگاهی انداخت و با صدایی آرام به یکتا گفت:

- این چشه؟

یکتا بی‌حرف سرش را کج کرد و شانه‌ای بالا انداخت.

با دیدن رسیدن تاکسی ایستاد:

- بریم، تاکسی رسیده.

تاکسی جلوی در توقف کرد و هر سه نفر سوار شدند. سایه جلو نشست و یکتا و نیکا در صندلی عقب کنار هم قرار گرفتند.

نیکا سرش را به شیشه تکیه داده بود و به خیابان‌هایی که یکی پس از دیگری پشت سرشان جا می‌ماندند نگاه می‌کرد. برخلاف یکتا که از صبح مدام لبخند روی لب داشت، چهرهٔ نیکا بی‌روح و ساکت بود.

یکتا آرام آرنجش را به بازوی او زد:

- چرا اینقدر ساکتی؟

نیکا بدون اینکه نگاهش کند، شانه‌ای بالا انداخت:

- چیزی نیست.

- امروز روز عقدمه‌ها، حداقل یه لبخند بزن. مردم فکر می‌کنن آوردمت عزا.

نیکا نگاه کوتاهی به خواهرش انداخت و لبخند محوی زد:

- خوشحالم آبجی.

یکتا لبخندش را جواب داد و دستش را روی دست نیکا گذاشت:

- منم خوشحالم که کنارمی.

نیکا چیزی نگفت و دوباره نگاهش را به بیرون دوخت.

چند دقیقه بعد تاکسی جلوی آرایشگاه توقف کرد. هر سه نفر پیاده شدند و به سمت آرایشگاه رفتند؛

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتاد و نه

 

همین که در باز شد، صدای شاد و پرانرژی آرایشگرها بلند شد و یکی از آن‌ها که دوستش بود گفت:

- وای، بالاخره عروس خانوم اومد!

یکتا خندید و با خجالت گفت:

- سلام بچه‌ها.

یکی از آرایشگرها جلو آمد و دستش را گرفت:

- بیا ببینمت، ببینم این عروس خوشگل امروز قراره چه بلایی سرمون بیاره!

یکی دیگر با خنده گفت:

- من از الان می‌گم امروز داماد بیچارست!

سایه خندید و گفت:

- خدا به داد کیانوش برسه.

یکتا با خنده به مادرش نگاه کرد:

- مامان تو دیگه چرا؟

آرایشگر دستش را روی شانهٔ یکتا گذاشت و با دقت به صورتش نگاه کرد:

- ولی جدی می‌گم، پوستت خیلی خوبه. اصلاً لازم نیست آرایش سنگینی انجام بدیم. همین صورت خودش نصف کاره.

آرایشگر دیگری که مشغول آماده کردن وسایل بود، گفت:

- چشم‌هاش خیلی قشنگه. اگه درست آرایش بشه فوق‌العاده می‌شه.

سایه با لبخند گفت:

- با همین چشم‌هاش دل برده دیگه!

یکتا با خنده گفت:

- مامان!

همه خندیدند.

نیکا بی‌صدا بر روی یکی از صندلی‌ها نشست و آرایشگری به سمتش رفت و شروع به آماده کردنش کرد.

آرایشگر دیگری به سمت یکتا رفت و شروع به کار کرد. موهایش را مرتب کرد و بعد آرایش صورتش را با حوصله انجام داد. هر چند دقیقه یک بار یکی از آرایشگرها چیزی دربارهٔ چهره‌اشان می‌گفت و سایه با ذوق نگاهشان می‌کرد:

- وای سایه خانم، ماشاالله دخترات خیلی خوشگلن، شبیه خودت هستن.

یکتا از داخل آینه به مادرش نگاه کرد:

- مامان گریه نکنی‌ها، آرایشم خراب می‌شه.

سایه خندید:

- هنوز که نرفتی سر خونهٔ زندگیت، از الان داری برای گریه نکردنم شرط می‌ذاری؟

نیکا که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:

- مامان از الان دستمال بردار بهتره.

سایه با تعجب به او نگاه کرد:

- تو هم بلدی شوخی کنی؟

نیکا شانه‌ای بالا انداخت:

- بعضی وقت‌ها.

دوباره صدای خندهٔ چند نفر بلند شد.

چند ساعت به سرعت گذشت. موهای یکتا آماده شد، آرایشش تمام شد و لباسش را پوشید. وقتی از اتاق پرو بیرون آمد، برای چند ثانیه همه ساکت شدند.

یکی از آرایشگرها دستش را جلوی دهانش گذاشت:

- وای…

دیگری با ذوق گفت:

- یکتا! تو فوق‌العاده شدی.

سایه که چشم از دخترش نمی‌گرفت، لبخند زد:

- ماشاالله دخترم.

یکتا جلوی آینه چرخید و با ذوق به خودش نگاه کرد:

- واقعاً خوب شده؟

 

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد

 

آرایشگر با خنده گفت:

- خوب شده؟ دختر جان، اگه داماد امروز بعد دیدنت حرف زد، من تعجب می‌کنم!

یکتا خندید و گونه‌هایش از خجالت سرخ شد.

سایه که کارش زودتر تمام شده بود، کیفش را برداشت:

- من تاکسی درخواست دادم. دیگه بریم که دیرمون نشه.

نیکا هم از جایش بلند شد و موهایش را مرتب کرد.

یکتا آخرین نگاه را به آینه انداخت و نفس عمیقی کشید:

- باورم نمی‌شه…

سایه دستش را گرفت:

- چی؟

- امروز واقعاً دارم عقد می‌کنم.

در همان لحظه صدای زنگ در آرایشگاه بلند شد.

یکی از آرایشگرها گفت:

- من می‌رم ببینم کیه.

اما قبل از اینکه قدمی بردارد، سایه گفت:

- فکر کنم تاکسی هست، من می‌رم.

کیفش را برداشت و به سمت در ورودی رفت.

قفل را باز کرد و در را کنار زد.

اما همین که چشمش به چند مأمور پلیس افتاد، لبخند از روی صورتش محو شد.

چند ثانیه مات و مبهوت به آن‌ها خیره ماند:

- بله؟

یکی از مأموران جلو آمد:

- خانم، اینجا نیکا نادری هست؟

رنگ از صورت سایه پرید:

- بله… چطور؟

مأمور نگاهی به برگه‌ای که در دستش بود انداخت:

- برای بازداشت ایشون اومدیم.

سایه چند لحظه حتی نتوانست نفس بکشد:

- بازداشت؟!

صدایش آن‌قدر بلند بود که یکتا و نیکا از داخل سالن به سمت در برگشتند.

یکتا با نگرانی گفت:

- مامان؟ چی شده؟

سایه هنوز به مأمور خیره مانده بود:

- می‌گن… نیکا رو می‌خوان ببرن.

لبخند از روی صورت یکتا محو شد:

- چی؟

نیکا که چند قدم عقب‌تر ایستاده بود، با شنیدن این جمله خشکش زد.

چشمانش به مأموران دوخته شد و رنگ صورتش لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌پرید.

یکی از مأموران خانم وارد سالن شد:

- نیکا نادری؟

نیکا لب‌هایش را از هم باز کرد، اما هیچ صدایی از گلویش خارج نشد.

یکتا خودش را به سمت خواهرش رساند:

- برای چی می‌خواید خواهرم رو ببرید؟

مأمور با لحنی رسمی گفت:

- خانم، لطفاً اجازه بدید مأموریتمون رو انجام بدیم.

سایه به سمت نیکا برگشت:

- نیکا…

نیکا به مادرش نگاه کرد. چشمانش پر از ترس شده بود.

یکتا دست خواهرش را گرفت:

- مامان، اینا اشتباه اومدن. نیکا کاری نکرده.

مأمور برگه را مقابلشان گرفت:

- خانم نیکا نادری، شما به اتهام قتل بازداشت هستید.

و قبل از اینکه اجازهٔ واکنشی به کسی بدهد، سریع دستبندش را درآورد و به دور مچ نیکا بست.

سایه با دست چنگی به صورتش زد و گفت:

- خدا مرگم بده! چی می‌گی خانم؟ قتل چی؟ حتماً اشتباهی شده.

مأمور خانم بازوی نیکا را که خشک شده بود گرفت و به دنبال خود کشید:

- تشریف بیارید کلانتری، همه‌چیز مشخص می‌شه.

دستش را به پشت سر نیکا گذاشت و او را مجبور به نشستن در ماشین کرد.

یکتا هاج و واج به ماشین پلیس که هر لحظه در حال دور شدن بود نگاه می‌کرد:

- مامان… چیکار کنیم؟

سایه کلافه به دور خود چرخی زد و گفت:

- نمی‌دونم، هیچی نمی‌دونم. حتماً اشتباه شده. نیکا اصلاً اهل این حرفا نیست.

تاکسی که سایه درخواست داده بود جلوی پایشان ترمز کرد و یکتا تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که شالش را از روی چوب‌لباسی بردارد و سوار تاکسی شود.

سایه خودش را از بین دو صندلی به جلو کشید و گفت:

- آقا، اون آدرسی که واسه مقصد زدم رو نرو. این ماشین پلیس رو دنبال کن.

راننده با ترس نگاهی از آینه به چهرهٔ درهم سایه و سر و وضع یکتا انداخت و گفت:

- خانم، جان مادرت بی‌خیال من شو، من دنبال شر نیستم.

سایه با عصبانیت تشری زد و گفت:

- چی می‌گی آقا؟ مگه می‌گم ماشین شخصی دنبال کن؟ ماشین پلیس هستا!

آرایشگرها متعجب کف سالن ایستاده بودند و اتفاق‌هایی که افتاده بود را دوباره بازگو می‌کردند.

دختری که نیکا را آرایش کرده بود، به دستانش نگاهی انداخت و رو به دوستانش گفت:

- می‌گم دخترا، یعنی من الان یه قاتل رو داشتم آرایش می‌کردم؟

آرایشگری که دوست یکتا بود، اخمی درهم کشید و به سمت گوشی و باقی وسایلی که یکتا جا گذاشته بود رفت:

- با یه حرف نمی‌شه که حکم صادر کرد. من این خانواده رو می‌شناسم، حتماً یه چیزی هست.

دیگری دستی در هوا تکان داد و گفت:

- چی می‌گی رکسانا؟ یه حرف؟ بابا پلیس اومده طرف رو به جرم قتل دستبند زده برده، بعد تو می‌گی فقط یه حرفه؟

رکسانا بدون اینکه دیگر چیزی بگوید، به صحبت‌هایی که راجب یکتا و خانواده‌اش می‌شد گوش سپرد و زیپ کاور لباس یکتا را باز کرد. مانتو و شلوارش را همراه با تلفن همراه و باقی وسایلی که جا گذاشته بود درون کاور لباس گذاشت تا بعداً به یکتا تحویل دهد.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و یک

 

در کلانتری ابتدا مشخصات نیکا ثبت شد. کارت شناسایی‌اش را گرفتند و مشخصاتش را با اطلاعات موجود در پرونده تطبیق دادند. مأمور دیگری وسایل همراهش را بررسی کرد و موارد لازم را صورت‌جلسه نوشت.

نیکا روی صندلی فلزی نشسته بود و دست‌هایش را محکم در هم قفل کرده بود. تمام بدنش می‌لرزید.

یکی از مأموران روبه‌رویش نشست و پرونده را روی میز گذاشت:

- نیکا نادری؟

نیکا با صدایی که به‌زحمت شنیده می‌شد گفت:

- بله.

- می‌دونی برای چه موضوعی به کلانتری منتقل شدی؟

همان‌طور که سرش پایین بود، به دستانش زل زد و چیزی نگفت.

مأمور برگه‌ای را از داخل پرونده بیرون کشید:

- در رابطه با پروندهٔ قتل یک جوان به اسم رامین.

با شنیدن اسم رامین، نفس نیکا در سینه حبس شد.

سرش را پایین انداخت و ناخودآگاه انگشتانش را بیشتر در هم فشرد.

مأمور ادامه داد:

- فعلاً باید اظهاراتت ثبت بشه. هر چیزی که دربارهٔ این پرونده می‌دونی، باید دقیق و بدون کم‌وکاست بگی.

نیکا لب‌هایش را به هم فشرد و دوباره سکوت را بر لب گشودن ترجیح داد.

سایه و یکتا پشت در اتاق منتظر بودند و هر لحظه نگاهشان به در می‌افتاد.

سایه بالاخره طاقت نیاورد و جلو رفت:

- آقا… من مادرشم. می‌شه بدونم دخترم دقیقاً چیکار کرده؟

مأمور نگاهی به او انداخت:

- خانم، پروندهٔ قتل تشکیل شده و دخترتون به عنوان مظنون اصلی پرونده برای انجام تحقیقات به اینجا منتقل شده.

یکتا با صدایی لرزان پرسید:

- مقتول کیه؟

مأمور چند لحظه مکث کرد:

- رامین کامرانی.

یکتا خشکش زد.

نگاهش را به مادرش دوخت:

- مامان.

سایه ابروهایش را در هم کشید و با نگاهی که بین یکتا و مأمور در گردش بود، پرسید:

- رامین کامرانی دیگه کیه؟

یکتا جوابی نداشت. از چیزی که شنیده بود دهانش قفل شده بود و نمی‌توانست چیزی بگوید.

هنگامی که دید سایه همچنان مصمم او را نگاه می‌کند، با صدایی آرام که انگار از ته چاه در می‌آمد، لب زد:

- همون پسری که… باهاش دوست بود.

سایه که تا آن لحظه امید داشت همه چیز اشتباه شده است با شنیدن جواب یکتا دستش را روی دهانش گذاشت و با ناباوری گفت:

- نه…

در همین لحظه نیکا را برای ادامهٔ مراحل تحقیق از اتاق بیرون آوردند. همین که چشمش به مادر و خواهرش افتاد، بغضش ترکید:

- مامان…

سایه خودش را به سمتش رساند. در یک حرکت، دستش را بلند کرد و سیلی به صورت نیکا زد. انقدر سریع حرکتش را انجام داده بود که مأمورها هم فرصت نکردند جلویش را بگیرند. از شدت ضربه، نیکا صورتش کج شد.

همین که خواست دوباره به سمتش برود، سربازی راهش را سد کرد و یکتا هم از پشت شانه‌هایش را گرفت. سایه که دید نمی‌تواند جلو برود، با صدای بلندداد زد و گفت:

- چیکار کردی دختره خیره‌سر؟! آبرومون رو بردی! خودت رو بدبخت کردی! راحت شدی؟ دلت خنک شد؟ چقدر گفتم نکن، دور این دوستات رو خط بکش، بشین سر درسات! تو گوشت نرفت که نرفت!

نیکا دست دستبندزده‌اش را بالا آورده بود و بر روی گونه سیلی خورده‌اش گذاشته بود؛ با شدت گریه می‌کرد. مأمور از اتاقش خارج شد و با صدای بلندی تشر زد:

- چخبره اینجا؟ این سر و صداها واسه چیه؟

با اخم به سایه نگاه کرد و گفت:

- خانم، صدات رو بیار پایین. معرکه رو جمع کن، وگرنه بازداشتت می‌کنم.

بعدهم اشاره‌ای به مأمور خانم زد و گفت:

- چرا هنوز اینجا وایسادی؟ ببرش برای ادامهٔ مراحل.

مأمور بازوی نیکا را کشید و از سایه دورش کرد.

یکتا که دیگر جانی برای نگهداشتن مادرش در خود نمی‌دید، آرام دستانش از دور شانه‌های مادرش باز شد و بر روی زمین نشست و به دیوار پشت سرش تکیه داد.

مأموری که از اتاقش خارج شده و با عصبانیت به همه تشر زده و اخم و تخم کرده بود، حالا با دیدن وضعیت یکتا و سایه دلش سوخته و دوست داشت کاری برایشان انجام دهد.

آرام بر روی پاهایش کنار یکتا نشست و صدایش زد:

- خانم.

یکتا که به خاطر گریه زیاد توانی برایش نمانده بود، بی‌رمق چشمانش را بالا آورد و مأمور را نگریست.

- لباساتون مناسب نیست. اینجا نمونید، برید خونه. الان کاری از دستتون بر نمیاد. برادرانه بهت می‌گم با چیزایی که من می‌دونم، خواهرت بدجور پاش گیره. می‌خوای بهش کمک کنی؟ یه وکیل خبره بگیر.

و قبل از اینکه یکتا چیزی بگوید، از جا برخاست و به اتاقش بازگشت.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و دو

 

کیانوش برای چندمین بار شماره یکتا را گرفت.باز هم پاسخی دریافت نکرد.به ساعت گوشی‌اش نگاه کرد.

وقت محضر گذشته بود و عاقد محترمانه او و مهمان ها را از سالن محضر بیرون کرده بود. زیرا عروس و داماد دیگردی آمده بودند و‌می‌خواستند عقد کنند.

مهمان‌ها منتظر و هاج و واج در حیاط محضر ایستاده بودند و نمی‌دانستند چکار کنند.

کیانوش با عصبانیت گوشی را پایین آورد:

- یعنی چی جواب نمی‌ده؟

حمیرا گفت:

- شاید اتفاقی افتاده. دوباره زنگ بزن.

کیانوش با حرص گفت:

- از صبح دارم زنگ می‌زنم! جواب نمیده.

دوباره تماس گرفت.خاموش بود.این بار دیگر صبرش تمام شد.

مراسمی که قرار بود با خنده و شادی تمام شود، به‌هم ریخته بود. مهمان‌ها یکی‌یکی سؤال می‌کردند و کیانوش دیگر جوابی برایشان نداشت.

با فکی منقبض و چشمانی پر از خشم رو به مادرش و کاوه گفت:

- همه رو بفرستید خونه.

- کیا…

- گفتم همه برن!

فریبا سریع خود را جلوی مهمان ها رساند وگفت:

- شرمنده معطل شدید یه مشکلی پیش اومده مثل اینکه عروس پشیمون شدن، تشریف ببرید خونتون واقعا ببخشید بابت اتفاقی که افتاده.

چند دقیقه بعد حیاط خالی شده بود. فهیمه قبل از رفتن کنار فریبا آمد و آرام گفت:

- چی شده؟ واقعا دختره پشیمون شده؟

فریبا نیشگون آرامی از دستش گرفت و‌کنار گوشش پچ پچ کرد:

- وقتی روز عقد غیبش زده یعنی چی؟ برو اینجا نایست شب بهت زنگ میزنم.

کیانوش کتش را برداشت و بدون اینکه به کسی چیزی بگوید از آنجا خارج شد.

در تمام مسیر فقط یک فکر در سرش می‌چرخید:

«چرا یکتا جواب نمی‌ده؟»

وقتی به خانهٔ یکتا رسید، با عجله از موتور پیاده شد و خودش را به در رساند.

دستش را بالا برد و محکم به در کوبید:

- یکتا!

جوابی نیامد.

دوباره کوبید:

- یکتا! درو باز کن!

سکوت.

چند بار دیگر زنگ زد و به در کوبید، اما خانه در سکوت فرو رفته بود.

کیانوش گوشی‌اش را بیرون آورد و دوباره با یکتا تماس گرفت.

همچنان خاموش.

با عصبانیت گوشی را پایین آورد:

- آخه چه خبره؟!

چند قدم از در فاصله گرفت و به ساعتش نگاه کرد.

تصمیم گرفت همان‌جا منتظر بماند.

نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده اما به خوبی می‌دانست بالاخره یکتا به این خانه بر می‌گردد و جواب سوال هایش را می‌گیرد. زمان برایش به کندی می‌گذشت.

تا اینکه بعد از مدتی صدای ماشینی از انتهای کوچه شنیده شد.

کیانوش سرش را بلند کرد. یک تاکسی مقابل خانه توقف کرد.

سایه و یکتا از ماشین پیاده شدند.اما همین که کیانوش چشمش به آن‌ها افتاد، عصبانیت جای خودش را به نگرانی داد.

چشم‌های هر دو سرخ و صورتشان خیس از اشک بود.

کیانوش چند قدم به سمتشان رفت:

- یکتا؟

یکتا با دیدنش همان‌جا ایستاد.

کیانوش با صدایی که حالا دیگر از عصبانیت نه، بلکه از نگرانی می‌لرزید، گفت:

- کجا بودید؟ چرا هیچ‌کدومتون جواب تلفن نمی‌دادید؟ من چند ساعت…

نگاهش روی صورت یکتا ثابت ماند:

- چی شده؟

یکتا لب‌هایش را به هم فشرد و اشک تازه‌ای از گوشهٔ چشمش پایین افتاد.

کیانوش یک قدم جلوتر آمد:

- یکتا… نترسون من رو، چی شده؟

سایه سرش را پایین انداخت.

کیانوش نگاهش را بین مادر و دختر چرخاند:

- نیکا کجاست؟

سکوت.

همین سکوت کافی بود تا دل کیانوش فرو بریزد.

- نیکا کجاست؟!

یکتا با بغض گفت:

- کیا…

صدایش بلند تر شد:

- یکتا بهت می‌گم نیکا کجاست؟

یکتا دیگر نتوانست خودش را نگه دارد:

- پلیس بردش…

کیانوش مات ماند:

- چی؟

قبل از اینکه ادامه دهد سایه تشری زد و گفت:

- بلند بگو همه بشنون، رسوای عالممون کن.

کلیدش را از کیفش بیرون کشید و درب کوچه را باز کرد و گفت:

- بیاید داخل کف کوچه نایستید.

کیانوش و یکتا پشت سر سایه داخل خانه شدند؛ کیانوش سریع کفش هایش را از پا کند و بر روی مبلی جا گرفت و‌گفت:

- خب نیکا رو چرا بردن؟

یکتا با گریه هق زد و گفت:

- به جرم قتل.

کیانوش چند ثانیه فقط به او خیره ماند:

- قتل… کی؟

سایه سرش را میان دو‌ دستش گرفته بود.

یکتا با صدایی شکسته گفت:

- رامین…

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و سه

 

کیانوش اخم‌هایش را در هم کشید:

- رامین دیگه کیه؟

قبل از اینکه یکتا چیزی بگوید، سایه از میان دستانش سرش را بالا آورد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- رامین کیه؟ عامل بدبختی من! رامین حاصل پنهون‌کاری یکتا خانمه.

یکتا که دیگر تحمل نداشت از جا ایستاد و با جیغ گفت:

- پنهون‌کاری من، یا گیر دادن‌های زیادی تو؟ انقدر بهش گیر دادی و به پر و پاش پیچیدی که به‌جای اینکه ما نقطهٔ امن زندگیش باشیم، رفت پناه برد به این پسره.

سایه کوسنی که در بغل داشت به گوشه‌ای پرتاب کرد و داد زد:

- گیر دادن من؟ من مادرشم، حق دارم نگرانش باشم. تو چی؟ دایهٔ دلسوزتر از مادر شدی. اگر همون موقع که فهمیدی اومده بودی به من خبر داده بودی، الان کار به اینجا نمی‌رسید. الان آتیش تو زندگیمون نیفتاده بود.

یکتا با حرص شالش را از روی سرش کشید و بر روی زمین پرت کرد. همین که خواست قدمی به سمت مادرش بردارد، کیانوش سریع ایستاد و راهش را سد کرد و او را وادار به نشستن کرد. جو خانه را به شدت متشنج می‌دید:

- آروم باش یکتا، با داد زدن و دعوا کردن که چیزی حل نمی‌شه. باید دنبال راه چاره باشیم. پلیسا چی گفتن؟

گریه‌های یکتا آنقدر شدت گرفته بود که دیگر حتی سعی کوچکی نمی‌کرد جلوی ریختن اشک‌هایش را بگیرد.

کیانوش به صورت برافروختهٔ سایه نگریست. سری تکان داد و آرام گفت:

- هیچی نگفتن. اصلاً جواب درست‌ودرمانی بهمون ندادن. فقط گفتن به جرم قتل رامین بازداشته.

یکتا با صدایی که به‌زور از حنجره‌اش خارج می‌شد، گفت:

- یه مأموری گفت… پاش بدجور… گی… گیره. باید حتماً واسش… وکیل… وکیل بگیرید.

کیانوش از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. از قسمت آب‌سردکن یخچال دو لیوان آب پر کرد و خارج شد.

یکی را به سایه داد و دیگری را مقابل یکتا گذاشت:

- بگیر بخور، یه کم آروم بشی. الان موقع گریه کردن نیست، باید فکر کنیم.

یکتا با دستانی لرزان لیوان را از دستان کیانوش گرفت و چند قلپی از آب را نوشید. با دستمال کاغذی اشک‌هایش را پاک کرد و آب بینی‌اش را گرفت.

- من پرس‌وجو می‌کنم، یه وکیل خوب پیدا می‌کنم.

سایه با صدایی لرزان رو به کیانوش گفت:

- اگه واقعاً قتل انجام داده باشه چی؟

کیانوش سری تکان داد:

- نیکا شر و شور بود ولی آدم قتل نبود. دل این کارها رو نداره. اگر هم به فرض کاری کرده باشه، حتماً یه دلیلی داشته. باید فردا بریم پیشش.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، MiloDic گفته است:

If you asked me to point to a recent positive sign for the open web this site would be near the top, and a stop at dataclean reinforced that designation, the few sites that serve as evidence the web can still produce quality independent content are precious and this one has clearly become one for me.

@هانیه پروین

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و چهار

 

سایه لیوان آب را بین دو دستش گرفت، اما جرعه‌ای ننوشید. نگاهش خیره به نقطه‌ای روی زمین بود. چند لحظه بعد آرام گفت:

- اگه نیکا… اگه واقعاً این کار رو کرده باشه…

یکتا با چشمانی که هنوز خیس بود، به مادرش نگاه کرد:

- نکن مامان، این حرفا رو نزن. نیکا آدم‌کش نیست.

- خودت دیدی پلیس چی گفت؟

- حتماً اشتباه کردن. یا… یا کس دیگه‌ای بوده.

سایه لیوان را روی میز گذاشت و با کف دست اشک‌های تازه‌ای که از گوشهٔ چشمش جاری شده بود را پاک کرد:

- خداکنه که این‌طوری باشه. ولی اگه… اگه نیکا واقعاً…

صدایش در گلو شکست.

کیانوش روی مبل کنار یکتا نشسته و دستش را روی شانه‌اش گذاشته بود:

- فعلاً چیزی معلوم نیست. تا وقتی جلسهٔ دادگاه نرفته و جواب قطعی نیومده، هیچی رو به این راحتی قبول نمی‌کنیم. من فردا صبح اول وقت می‌رم دنبال یه وکیل خوب.

و بعد در حالی که حرفش را مزه‌مزه می‌کرد گفت:

- اگر هم واقعاً… کاری کرده باشه، خب… می‌ریم رضایت می‌گیریم.

هزاران فکر همزمان با هم به مغز سایه هجوم آورده بودند و حتی نمی‌توانست به درستی گریه کند. آنقدر مغزش درهم‌وبه‌هم ریخته بود که در برابر صحبت‌های کیانوش تنها توانست سری تکان دهد.

کیانوش از جا برخاست:

- من می‌رم، شما هم استراحت کنید. فردا صبح زود باید بریم کلانتری.

یکتا به زور ایستاد و تا دم در بدرقه‌اش کرد:

- نیا تو حیاط، برو تو.

- کیا.

کیانوش که دولا شده بود کفش‌هایش را بپوشد، ایستاد و نگاهش کرد:

- جانم؟

یکتا دستش را به چهارچوب در گرفت و به آن تکیه داد:

- مراسم چی شد؟

کیانوش دستی در موهایش برد و پوفی کشید:

- راستش خودمم هیچی نفهمیدم. خیلی عصبی بودم، فقط یادمه گفتم به مهمونا بگن برن، کسی اونجا نمونه.

یکتا تکیه‌اش را از چهارچوب گرفت و بیرون رفت. روی پلهٔ جلوی درب ورودی نشست و با صدایی آرام گفت:

- چی فکر می‌کردیم چی شد!

کیانوش کنارش جا گرفت. دستش را جلو برد و صورت یکتا را به سمت خود برگرداند. فیس‌فریم‌هایش که بر روی صورتش افتاده بودند را با انگشت اشاره به پشت گوشش زد و گفت:

- غصهٔ چی رو می‌خوری؟ مگه ما کم مشکل سر راهمون بوده؟ کنار هم باشیم از پس همش برمیایم. از اینم می‌گذریم، فقط نباید کم بیاریم.

با انگشت شصت گونه‌اش را نوازش کرد و لبخندی زد:

- چقدر هم خوشگل شدی! لباسه خیلی بهت میاد. ولی باید بهت بگم مجلس عقد بعدی رو دیگه به حرف تو نمی‌شم، باید تو تالار بگیریم. عروس فراری!

یکتا قطره اشکی که بر روی گونه‌اش نشسته بود را با سرانگشتانش پاک کرد و خندید و گفت:

- انقدر همه‌چی یهویی شد، حتی نتونستم بهت خبر بدم. گوشی و وسایلمم تو آرایشگاه جا گذاشتم، فردا باید برم بگیرمشون.

کیانوش کمی دولا شد و از پشت سر یکتا کفش‌هایش را برداشت و جلوی پایش جفت کرد و به پا کشید.

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و پنج 

 

یکتا بلند شد و روبه‌روی کیانوش ایستاد. به طبع حرکت کیانوش، یکتا هم از سر جایش برخاست.

- برو داخل، صورتت رو بشور، لباسات رو هم عوض کن. نشینی فکر و خیال الکی کنی‌ها، فقط استراحت کن.

یکتا چیزی نگفت و بی‌اختیار آهی از سینه‌اش خارج شد. کیانوش با دستانش دو طرف صورت یکتا را گرفت و در چشمانش زل زد:

- یکتا، نشینی فکر و خیال الکی بکنی! راه درازی رو در پیش داری. برای نجات دادن نیکا باید محکم باشی. با فکر کردن فقط خودت رو نابود می‌کنی و این کمکی به نیکا نمی‌کنه.

یکتا به نشانهٔ تایید سرش را به بالا و پایین تکان داد. کیانوش بوسه‌ای بر روی پیشانی‌اش کاشت و بغلش کرد. چند ثانیه‌ای یکتا را در آغوش خود نگهداشت و بعد از خود جدایش کرد.

- من دیگه می‌رم. مراقب خودت باش، دوست دارم.

یکتا بدون حرف، تنها دستش را بالا برد و برایش تکان داد.

به داخل خانه برگشت و مستقیم به سمت اتاق خوابش رفت. جلوی میز آرایشش ایستاد و به لباس و چهرهٔ غرق در آرایشش نگریست. پوزخندی بر روی لبش نشست. دستش را بر زیر موهایش برد و تک‌به‌تک گیره‌هایی که تور را به زیر موهایش وصل کرده بود را بیرون آورد و تور کنار پایش انداخت.

باقی سنجاق‌هایی که موهایش را شکل داده بودند را هم بیرون آورد و بر روی میز گذاشت. به موهای تافت‌خورده و خشکش که حالا باز شده بود و حالت خشن و بدی گرفته بود نگریست.

مژه‌های مصنوعی را از روی چشمانش به آرامی کشید و درون سطل آشغال کنار تخت انداخت.

از رخت‌آویزی که پشت در چسبیده بود حوله‌اش را برداشت و به سمت حمام رفت.

دوشی گرفت و موادی که بر روی صورت و موهایش بود را به خوبی شست.

حوله را به دور تن خیسش پیچاند و از حمام خارج شد. لباس و شلواری را از کمد لباس برداشت و پوشید.

حوله را به دور موهای نمناکش پیچید و از اتاق خارج شد.

سایه را دید که هنوز با همان کت‌وشلوار جیگری‌رنگ بر روی مبل نشسته بود. به کنارش رفت و دستش را بر روی شانه‌اش گذاشت:

- مامان.

سایه که عمیقاً در فکر فرو رفته بود، با برخورد دست و صدای یکتا ترسیده از جا پرید.

- چرا هنوز اینجا نشستی؟

سایه آهی کشید و دستش را بر روی دستهٔ مبل گذاشت و ایستاد:

- نمی‌دونم، فکر ولم نمی‌کنه. یکتا، بلایی سر نیکا نیاد؟

یکتا مادرش را محکم در آغوش کشید و گفت:

- مامان، فکر نکن. با فکر کردن فقط خودت رو نابود می‌کنی. باید واسه کمک به نیکا محکم باشی.

جالب بود حرف‌هایی که کیانوش برای دلگرم کردن یکتا زده بود، حالا داشت به مادرش تحویل می‌داد.

با صدای زنگ در خانه، از آغوش مادرش خارج شد.

شالی بر روی سرش انداخت و به سمت درب کوچه رفت تا بازش کند:

- کیه؟

- منم، رکسانا.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و شیش

 

یکتا قفل درب را کشید و درب را باز کرد.

- سلام، خوبی؟

- سلام عزیزم، بیا تو.

رکسانا کاور لباسی که بر روی دستش انداخته بود را به سمتش گرفت و گفت:

- نمیام تو، مزاحمت نمی‌شم. اومدم اینارو بهت بدم.

یکتا سوالی نگاهش کرد که ادامه داد:

- عصر که اون اتفاق افتاد، با عجله رفتی، وسایلت رو جا گذاشتی، واست آوردم.

یکتا دستش را دراز کرد و کاور را از دستان رکسانا گرفت و لبخند کم‌رنگی زد:

- مرسی عزیزم، خیلی زحمت کشیدی. خودم صبح می‌خواستم بیام آرایشگاه بگیرمشون.

رکسانا لبخندی زد و گفت:

- نه عزیزم، چه زحمتی. فقط یکتا…

کمی من و من کرد:

- نیکا واقعاً کاری کرده؟

دندان‌های یکتا بر روی هم قفل شد. شروع شده بود. رکسانا اولین نفر بود و از فردا باید شاهد افراد بیشتری می‌شد که سؤال می‌پرسیدند و قضاوت می‌کردند. در حالی که سعی می‌کرد اخم‌هایش در هم نرود، دهان گشود:

- نتونستیم با نیکا صحبت کنیم، ولی مطمئنم نیکا کاری نکرده. تشریف نمیاری داخل؟

رکسانا به سرعت فهمید که سؤال نابه‌جایی پرسیده و این سؤالِ تکراری یکتا یعنی حرف‌ات را تمام کن و سریع‌تر برو:

- نه ممنون، من برم. خداحافظ.

- مراقب خودت باش. خداحافظ.

رکسانا هنوز نرفته بود که یکتا درب کوچه را به هم کوبید و عصبی به داخل خانه رفت.

- کی بود؟

نگاهی به سایه کرد که لباس‌هایش را عوض کرده و گوشی به دست روی مبل نشسته بود.

کاور لباس را بر روی یکی از مبل‌ها پرت کرد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد:

- رکسانا. اومده بود وسایلم که تو آرایشگاه جا گذاشتم رو بهم بده و البته فضولی کنه.

سایه ابروهایش را در هم کشید و گفت:

- فضولی کنه؟ یعنی چی؟

یکتا بسته همبرگر را از فریزر خارج کرد و بازش کرد. تابه را بر روی گاز گذاشت و روغن درونش ریخت تا داغ شود:

- نیکا واقعاً کاری کرده یا نه؟

پوزخند زد و همبر را درون تابه انداخت و شروع به سرخ کردنش کرد.

سایه آهی کشید و دوباره درون گوشی‌اش را نگاه کرد و با شماره‌ای تماس گرفت و شروع به صحبت کردن کرد.

در عرض چند دقیقه، همبرهای سرخ‌شده را با خیارشور و گوجه‌های خردشده بر روی میز گذاشت و به سایه نگریست که تلفنش تمام شده بود:

- مامان، بیا شام آماده کردم.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و هفت

 

- تو بخور، من نمی‌خوام.

یکتا با اعتراض صدایش کرد که سایه به اجبار ایستاد و به آشپزخانه رفت. پشت میز نشست و به همبرها نگاه کرد:

- یعنی نیکا شام خورده؟

یکتا لقمه‌ای را گاز زده و در حال جویدنش بود را به سختی قورت داد. در حالی که سعی می‌کرد بغض نکند، گفت:

- آره بابا، خورده، الان هم راحت گرفته خوابیده.

و برای اینکه بحث را عوض کند گفت:

- با کی حرف می‌زدی؟

سایه که تکه‌ای خیارشور برداشته بود و می‌خورد را کنار ظرفش گذاشت و به صندلی تکیه داد:

- یه دوستی داشتم، هما، داداشش وکیل بود. داشتم با اون حرف می‌زدم ببینم پروندهٔ نیکا رو قبول می‌کنه یا نه.

یکتا با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت:

- خب چی شد؟ گفت قبول می‌کنه؟

سایه سرش را بالا انداخت:

- نه، گفت پروندهٔ قتل نمی‌گیرم، دردسرش زیاده.

- خب بین همکاراش چی؟ کسی نبود کاراش خوب باشه معرفی کنه؟

سایه در حالی که از سر جایش بلند می‌شد گفت:

- بهش گفتم، گفت تا فردا بهم خبر می‌ده. ولی گفت حق‌الوکاله زیاد می‌گیرن. دستت درد نکنه یکتا.

یکتا به بشقاب مادرش نگاهی انداخت. چیزی نخورده بود جز همان یک تکه خیارشور.

آهی کشید. خودش هم بیشتر از دو لقمه نتوانسته بود بخورد.

ایستاد، میز را جمع کرد و ظرف‌ها را شست. به سمت کاور روی مبل رفت و زیپش را کشید. گوشی‌اش را برداشت و دکمهٔ پاورش را فشرد. روشن نمی‌شد.

به اتاق رفت و گوشی‌اش را به شارژ زد. چند ثانیه‌ای صبر کرد که صفحهٔ گوشی روشن شد.

صفحهٔ پیام‌هایش را باز کرد و پیامی به کیانوش داد:

- سلام.

چند دقیقه‌ای گذشت و وقتی که از جواب دادن کیانوش ناامید شد، همین که خواست صفحه را قفل کند، تماس کیانوش را دید. جواب داد و بر روی گوشش گذاشت:

- سلام. کی رفتی گوشیت رو گرفتی؟

- سلام. نرفتم، رکسانا واسم آورد.

در حالی که گوشی‌اش در شارژ بود، از روی شکم به سختی به کمر چرخید و روی تخت دراز کشید.

- با یکی از رفیقام الان حرف زدم، پسرعموش وکیله. مثل اینکه کاربلد هم هست. به مامانت بگو فردا صبح باید بریم پیشش، قبل از اینکه نیکا رو ببرن دادسرا.

قلب یکتا در سینه ایستاد و تپیدن یادش رفت. با صدای لرزانی گفت:

- چی؟ دادسرا؟ مگه می‌خوان ببرنش… دادسرا؟

کیانوش که لرزش و ترس در صدای یکتا را به خوبی احساس کرده بود، در حالی که سعی می‌کرد به او امید دهد، گفت:

- آره دیگه عزیز من، نکنه توقع داری تو همون کلانتری نگهش دارن؟ روند کاریش همینه، می‌ره دادسرا تا مشخص بشه که…

حرفش را نصفه قطع کرد که یکتا حرف نیمه‌تمامش را کامل کرد:

- که قاتله یا نه؟ آره؟ واقعاً فکر می‌کنی نیکا قاتله!

کیانوش به خوبی متوجه شد که یکتا کم‌کم دارد کنترلش را از دست می‌دهد و اگر دو کلمه دیگر چیزی بگوید، باید شاهد داد کشیدنش باشد. پس برای اینکه اوضاع را از این خراب‌تر نکند، سریع گفت:

- یکتای من، عزیز دل من، قربون اون شکل ماهت بشم! من کی همچین حرفی زدم؟ چرا فکر می‌کنی من نیکا رو دوست ندارم؟ نیکا جای خواهر نداشتمه واسم، خیلی عزیزه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و هشت

 

یکتا که دستش را بر روی پیشانی‌اش گذاشته بود و با درد مالشش می‌داد، گفت:

- ساعت چند با وکیله قرار گذاشتی؟

- هفت صبح گفته بریم دفترش.

یکتا دستش را بر روی چشمانش گذاشت تا از تابش نور لامپ بر چشمانش جلوگیری کند:

- خوبه، من برم به مامان خبر بدم. کیا، من از سر درد دارم حالت تهوع می‌گیرم، باید برم. کاری نداری؟

کیانوش به خوبی حال به‌هم‌ریختهٔ یکتا را درک می‌کرد. به آرامی گفت:

- خودت رو اذیت نکن، یه مسکن بخور بخواب. دوست دارم زندگی من.

لبخند کوچکی بر روی لبان یکتا نقش بست و همانند کیانوش با صدایی آرام گفت:

- منم دوست دارم. شبت خوش.

گوشی را از گوشش فاصله داد و تماس را قطع کرد. دستی به پشت گوشی گذاشت که داغ کرده بود، نوچی کرد و از شارژ خارجش کرد. از معایب آیفون بود دیگر، سریع داغ می‌کرد.

تلفنش را بر روی پاتختی گذاشت و به سمت اتاق مادرش رفت. دو تقه به در زد و وارد شد:

- مامان.

سایه در حالی که قاب عکس همسرش را بر زیر بالشتش مخفی کرده بود، سعی می‌کرد یکتا آن را نبیند، گفت:

- جانم؟

- کیانوش زنگ زد گفت وکیل پیدا کرده، فردا هفت صبح باید بریم دفترش.

ابروهای سایه بالا پرید و با تعجب گفت:

- چقدر زود پیدا کرد!

- پسرعموی یکی از رفیقاشه.

- باشه می‌ریم. لامپ رو خاموش کن، می‌خوام بخوابم.

یکتا بدون حرف چراغ را خاموش کرد و از اتاق خارج شد. مسکنی خورد و به اتاق خود برگشت و سعی کرد بخوابد تا بلکه سردردش آرام بگیرد.

***

- یعنی شما از هیچ‌چیز اطلاع ندارید؟

سایه نگاهی به یکتا انداخت و بعد رو به وکیل گفت:

- نه، واقعاً نیکا با کسی مشکلی نداشته.

وکیل انگشتانش را به هم گره زد و بر روی میز گذاشت:

- خانم فلاحی، من برای کمک به دخترتون باید از همه‌چیز اطلاع داشته باشم. واقعاً هرچی می‌دونید به من بگید، هیچ چیزی رو مخفی نکنید.

یکتا آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت:

- آقای شکوهی، مطمئن باشید اگر چیزی بود حتماً بهتون می‌گفتیم. ما اصلاً از چیزی خبر نداریم و حتی نمی‌دونم نیکا چطوری قتل انجام داده.

- ارتباط نیکا با مقتول در چه حدی بوده؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتاد و نه

 

وکیل منتظر به سایه و یکتا چشم دوخته بود.

- خب، راستش من… من چند وقت بود می‌دیدم نیکا خیلی با گوشیش کار می‌کنه و گاه‌وبی‌گاه هم می‌خنده، شک کرده بودم که یه چیزی هست. منتظر مونده بودم خودش بیاد بهم بگه، ولی خب…

وکیل که از من‌و‌من کردن‌های یکتا خسته شده بود، نفس عمیقی کشید تا خودش را کنترل کند:

- خانم نادری، لطفاً هرچی می‌دونید بهم بگید. من که فامیل نیستم که بترسید واسه خواهرتون حرف در بیارم یا قضاوتش کنم. من واسه کمک به اون اینجام.

یکتا نگاهی به کیانوش کرد. خودش هم نمی‌دانست چرا، اما خجالت می‌کشید جلوی او از دوست‌پسر خواهرش و دعواهای خانوادگی‌اش صحبت کند:

- خب… من یه روز تو کمدش ویپ پیدا کردم، دعوامون شد و اون موقع بهم گفت که با یه پسری دوست شده و اون بهش هدیه داده. چند وقت بعد هم مامان متوجه شد نیکا با رامین دوست شده، گوشیش رو ازش گرفت تا دیگه باهاش در ارتباط نباشه.

وکیل برگه‌ای جلوی دستش بود و یه سری چیزها را یادداشت می‌کرد:

- گفتید مامانتون گوشی نیکا رو گرفته بوده؟

به سایه نگاه کرد:

- چند وقت باهم در ارتباط نبودن؟

سایه کمی فکر کرد و گفت:

- نمی‌دونم دقیق، فکر کنم یک ماه بود. من اصلاً همین دیروز، قبل از اینکه واسه عقد یکتا بریم آرایشگاه، گوشیش رو بهش پس دادم.

وکیل ابرویی بالا انداخت:

- خب، تو این مدت که ارتباط تلفنیشون قطع بوده، باهم قرار هم نذاشتن؟

یکتا سری به بالا انداخت و گفت:

- نه آقای شکوهی، اصلاً گوشی نداشت، چطوری می‌خواست قرار بزاره و بره بیرون؟

وکیل سری تکان داد و ایستاد:

- این چیزایی که گفتید احتمالاً به دردمون می‌خوره. الان بهتره بریم ببینیم نیکا رو کدوم دادسرا بردن، من باید با بازپرس پرونده‌ش صحبت کنم.

وکیل کارهای مربوطه را سریع انجام داد، دادسرا را پیدا کرد و چند دقیقه بعد هر چهار نفر در سالنش حضور داشتند.

کمی دیر رسیده بودند. نیکا را زودتر از آن‌ها به دادسرا منتقل کرده‌بودند و حالا در اتاق بازپرس در حال بازجویی بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نود 

 

بازپرس پرونده را باز کرد و به نیکا که مقابلش نشسته بود نگریست:

- خب خانم نیکا نادری، درست می‌گم؟

وقتی جوابی از سمت نیکا دریافت نکرد، سرش را از روی پرونده بالا آورد و به نیکا نگاه کرد.

دست‌هایش را بر روی رانش گذاشته بود و به آن‌ها می‌نگریست.

- صدای من رو می‌شنوید؟

باز هم سکوت.

- می‌دونید الان به چه جرمی اینجا هستید؟

تنها چیزی که از سمت نیکا عایدش شد سکوت بود. داشت کلافه می‌شد. تمام سعی خود را کرده بود که کنترلش را از دست ندهد.

- شما به جرم قتل آقای رامین کامرانی بازداشت شدی.

در پرونده که مقابلش بود دست برد و دو عکس را برداشت و جلوی چشمان نیکا گذاشت:

- به این دوتا عکس نگاه کن. می‌شناسیش؟

نیکا نگاهش را آرام از دستش گرفت و به دو عکس مقابلش دوخت.

عکس اول از چهرهٔ رامین بود و دیگری، از جنازهٔ او!

مردمک‌هایش لرزید و فکش قفل شد، اما باز سخن نگفت.

بازپرس که سکوت نیکا را می‌دید، تلاش کرد برای صحبت کردنش از راهی دیگر وارد شود. دستانش را به هم قلاب کرد و به روی میز خم شد و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت:

- ببین دختر خوب، تو هنوز خیلی جونی. تو بد مخمصه‌ای گیر افتادی و این سکوتت اصلاً به نفعت نیست. همهٔ شواهد بر علیه توئه. اگر می‌خوای خودت رو نجات بدی، حرف بزن، از خودت دفاع کن.

چند ثانیه‌ای به صورت نیکا نگاه کرد. نه تنها حالتش عوض نشد، بلکه سکوتش را هم نشکست.

پرونده مقابلش را با ضرب بست و به مأمور دم در اشاره کرد تا نیکا را ببرند.

همین که مأمور درب را باز کرد، وکیل سریع خودش را مقابل آن‌ها رساند. دستش را به سمت بازپرس پرونده دراز کرد:

- سلام، شکوهی هستم، وکیل مدافع خانم نیکا نادری.

بازپرس نگاهش کرد و به او دست داد:

- نعمتی هستم، بازپرس پرونده.

شکوهی دستش را پایین آورد و گفت:

- می‌خواستم با موکلم صحبت کنم، خصوصی.

نعمتی به پشت سر وکیل نگاهی کرد. سایه، یکتا و کیانوش را دید که ایستاده‌اند. بی‌اهمیت نگاهش را از آن‌ها گرفت و همین که خواست جواب وکیل را بدهد، صدای بلندی توجهش را جلب کرد.

به سمت راستش نگاه کرد و خانوادهٔ مقتول را دید؛ پدر، مادر و برادرش آمده بودند. خودش گفته بود که بیایند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نود و یک

 

- تو کشتی؟! تو پسر من رو کشتی؟!

به مادر رامین نگاه کرد که انگشت اشاره‌اش را به سمت نیکا گرفته بود.

- چیکارت کرده بود؟ ها؟ دِ جواب بده دختر! می‌گم چیکارت کرده بود که پسرم رو کشتی؟!

به سمت نیکا یورش برد و یقه‌اش را در دست گرفت و تکانش داد. یکتا نتوانست تحمل کند و خودش را میان مادر رامین و نیکا انداخت.

مادر رامین دستش را بلند کرده بود که سیلی به نیکا بزند، ولی با حرکت یکتا، دستش با ضرب بر روی صورت او فرود آمد که باعث شد صورتش به سمت راست خم شود.

کیانوش با دیدن صحنه، اخم‌هایش در هم شد. سریع خودش را به آن‌ها رساند و شانهٔ زن را گرفت و با یک حرکت به عقب راندش.

همه‌چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که نه بازپرس و نه مأمورها فرصت حرکت و عکس‌العملی را نداشتند.

- برو عقب زن! چیکار می‌کنی؟

مادر رامین دهان گشود که جواب کیانوش را بدهد، اما پسرش خودش را به جلوی مادرش کشید و با خشم غرید:

- داداشم رو کشتید، رو مامانم دست بلند می‌کنی؟!

پدرش انگشت اشاره‌اش را به سمتشان گرفت و تکان داد:

- تقاص کاری که کردید رو باید پس بدید.

اما مادرش داغ‌دارتر از این حرف‌ها بود. خودش را از پشت پسرش بیرون کشید و با لحنی سوزناک رو به سایه گفت:

- بچم رو ازم گرفتی، بچت رو ازت می‌گیرم. داغش رو به دلم گذاشتی، داغ دخترت رو به دلت می‌ذارم.

ناخودآگاه سایه دستش بالا آمد و بر روی قلب دردناکش مشت شد.

نعمتی خودش را وسط کشید و با اخم و تحکم گفت:

- کافیه خانم! شما داغ داری، قبول، ولی قرار نیست سر و صدا راه بندازی. خودت رو کنترل کن.

و با سر اشاره‌ای به شکوهی کرد و گفت:

- شما مگه درخواست نداشتی با موکلت صحبت کنی؟ تشریف ببر تو اون اتاق.

به خانوادهٔ مقتول نگریست و برای اینکه نگذارد کنار خانوادهٔ متهم بمانند تا دوباره دعوا بالا بگیرد، اشاره‌ای به پدر مقتول کرد و گفت:

- آقای کامرانی، شما هم با پسر و خانومتون دنبال من بیاید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...