رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت نود و نه

 

***

با اخم‌هایی درهم نگاهی به شکوهی کرد و گفت:

- آقای شکوهی، قسط چی؟ درسته ما قرار بود حق‌الوکاله شما رو به صورت قسطی بهتون بدیم. خیلی ممنون از این که قبول کردین، ولی شما چی کار کردین؟ نه نیکا با قید وثیقه آزاد شد و نه اتهام قتل ازش برداشته شد. و هر روز شاهد شواهد جدیدی هستیم که میاد و می‌گه خواهر من قاتله، در صورتی که این‌طور نیست.

شکوهی با عصبانیت دست‌هایش را به هم قلاب کرد و گفت:

- چی می‌گی خانم نادری؟ من باید چی کار می‌کردم برای خواهرتون؟ چه کاری از دستم برمیاد که انجام بدم؟ این که من پروندهٔ خواهرتون رو قبول کردم، فقط و فقط به خاطر اصرارهای شما و مادرتون بود. خواهر شما هیچ همکاری نمیکنه. اصلاً من حتی دیگه خودم شک دارم شاید خواهرتون واقعاً قاتله. تنها کسی که اطمینان به این داره که نیکا قاتل نیست، شما و مادرتون هستین. تمام شواهد بر علیه نیکاست. حتی خود خواهرتون هم حرفی نمی‌زنه.

یکتا همین که خواست صحبت کند، وکیل دستش را به نشانهٔ سکوت جلویش گرفت و گفت:

- گوش کنین خانم نادری. من از چی باید دفاع بکنم واقعاً؟ درک می‌کنم. شما به من گفتی که خواهرتون به اون خونه نرفته. من حرف شما رو قبول کردم. گفتم با وجود این که خواهرتون سکوت می‌کنه و همکاری نمی‌کنه، حداقل شما شناخت کافی روی خواهرتون دارید. مادرتون شناخت کافی روی دخترش داره. درست دارید می‌گید. ولی اصلاً این‌طوری نبود. اثر انگشت خواهرتون دقیقاً داخل خونه، کنار جنازه پیدا شده. تار موی خواهرتون داخل خونه پیدا شده. دوربینا ورود و خروج خواهرتون رو ضبط کردن. و باید به عرضتون برسونم که امروز بازپرس یه مدرک جدیدی پیدا کرده که نشون می‌ده خواهر شما قاتله.

یکتا با ابروهای بالا پریده، دهان باز کرد:

- یه مدرک جدید؟ یعنی چی آقای شکوهی؟ چه مدرک دیگه‌ای پیدا شده؟

شکوهی نفس عمیقی کشید و دستی در موهایش کشید و با لحنی که سعی می‌کرد آرام‌تر از چند دقیقه قبل باشد، گفت:

- ببینید خانم نادری، بازپرس درخواست داده بوده که گوشی رامین و نیکا چک بشه. ببینن پیام و اطلاعاتی بینشون رد و بدل شده یا نه. ارتباطش رو می‌خواستن کشف کنن. من به بازپرس گفته بودم که نیکا یک ماه گوشی نداشته، اصلاً نمی‌تونه ربطی به این قضیه داشته باشه. اما بازپرس کار خودشون رو انجام دادن و گوشی‌ها رو بررسی کردن و متوجه شدن که خواهر شما نیکا…با یه موبایل دیگه‌ای با آقای رامین ارتباط داشته. یعنی در اصل متوجه شدن که بله، یک ماه خواهرتون با خط خودش دیگه ارتباطی با رامین نداشته، ولی دقیقاً از زمانی که گوشی خواهرتون توسط مادرتون گرفته شد و ارتباط با سیم‌کارت که به نام خود خواهرتون بوده قطع شده، متوجه می‌شن که از همون موقع با یه سیم‌کارتی که به نام خود رامین بوده، به رامین پیام داده می‌شده و از پیام‌ها متوجه شدن که این خط دست خواهرتون، نیکا بوده.

یکتا با ابروی بالا پریده و شوکه شده گفت:

- چی داری می‌گی آقای شکوهی؟ اشتباه متوجه شدن؛ آبجی من یه دونه گوشی بیشتر نداشت، اونم مادرم گرفته بودش و تو اون یک ماه اصلاً نه من، نه مادرم ندیدیم گوشی تو دست نیکا باشه. چطوری سیم‌کارت رامین دستش بوده؟ چجوری وقتی گوشی نداشته، چطوری می‌خواسته با رامین در ارتباط باشه؟

شکوهی سری تکان داد و گفت:

- نمی‌دونم. اینو باید خواهرتون جواب بده که متاسفانه با سکوتش داره همه‌چیز رو خراب می‌کنه. و باید بهتون بگم من دیگه واقعاً کاری از دستم برنمیاد برای خواهرتون هیچ‌طوری نمی‌تونم جلوش رو بگیرم. اگر به همین منوال بخواد پیش بره، متاسفانه باید بگم که باید منتظر…حکم قصاص خواهرتون باشید.

یکتا با چشمانی اشکی از دفتر وکیل خارج شد. چند قدمی از دفتر دور نشده بود که بغضش شکست و شروع به گریه کردن کرد. آنقدر اشک‌هایش شدید بود که توان ایستادن بر روی پاهایش نداشت و پاهایش لرزید و نشست. هرکس رد می‌شد نگاهش می‌کرد، اما بی‌اعتنا نشسته بود و تنها کاری که انجام می‌داد اشک ریختن بود. فقط گریه می‌کرد. آنقدر آنجا نشست و گریه کرد تا اشک‌هایش دیگر خشک شدند و جای برای باریدن نداشتند. دستی به صورت خیسش کشید و ایستاد.

باید کاری می‌کرد. قدم برداشت. همین‌طور که راه می‌رفت و در حال فکر کردن و چاره برای خواهرش بود، گوشی‌اش را برداشت و تماسی با شکوهی گرفت:

- سلام آقای شکوهی، یه درخواستی ازتون داشتم. می‌خواستم اگر می‌شه، شمارهٔ تلفن خانوادهٔ رامین، یا آدرس خونه‌شون رو برام پیدا کنین.

شکوهی قبول کرد و گفت برایش اس‌ام‌اس می‌کند.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 142
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: سیده فاطیما هاشمی ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی  خلاصه:    دختری خودساخته و مستقل، سال‌ها با درد و رنج‌های زندگی‌اش دست‌وپنجه نرم کرده و برای ر

#پارت یک   در حالی که درِ عقب را باز می‌کرد، پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست. گرمای داخل ماشین از همان لحظه‌ی ورود به صورتش خورد و باعث شد لحظه‌ای چشم‌هایش را ببندد.

#پارت دو   رو به نیکا کرد و گفت: - یه سر بریم مکانیکی ببینم این چشه، هی خاموش می‌شه. خداکنه خرجش زیاد نباش. دنده را عوض کرد و به سمت مکانیکی تغییر مسیر داد. نگاهی به ماشین‌های پارک

#پارت صد

 

چند دقیقه‌ای از تماسش نگذشته بود که صدای پیامک گوشی‌اش بلند شد.

تلفنش را از جیب شلوارش بیرون کشید و به پیامی که شکوهی داده بود نگاه کرد:

- آدرس خونهٔ کامرانی رو نتونستم پیدا کنم، اما این آدرس محل کار برادر رامین هست. امیدوارم بتونه کمکتون کنه.

بی‌معطلی نگاهی به آدرس کرد و فوری تاکسی اینترنتی گرفت و به آدرسی که شکوهی داده بود رفت.

هزینهٔ تاکسی را پرداخت کرد و از ماشین پیاده شد.

چند لحظه‌ای مقابل ساختمان ایستاد و نگاهی به نمای بلند و شیشه‌ای آن انداخت. ساختمان بیشتر شبیه یک مجموعهٔ اداری مدرن بود و رفت‌وآمد آدم‌هایی که با عجله وارد و خارج می‌شدند، نشان می‌داد شرکت‌ها و دفترهای مختلفی در آن فعالیت داشتند.

آدرس را دوباره از داخل گوشی‌اش باز کرد و شمارهٔ طبقه را با آنچه روی تابلو کنار ورودی نوشته شده بود، تطبیق داد. بعد وارد ساختمان شد.

نگهبان ورودی با نگاه کوتاهی او را برانداز کرد و دوباره مشغول کار خودش شد. یکتا وارد آسانسور شد و دکمهٔ طبقهٔ مورد نظر را فشار داد.

چند لحظه بعد، با باز شدن در آسانسور از آن بیرون آمد. راهروی نسبتاً خلوتی مقابلش قرار داشت. چند قدم جلو رفت و ناگهان چشمش به تابلوی طلایی‌رنگی افتاد که روی دیوار کنار یک در شیشه‌ای نصب شده بود.

مؤسسهٔ حقوقی عدالت‌گستر رهام

ابروهایش از تعجب بالا رفت.

نگاهش چند ثانیه روی اسم ماند. تا آن لحظه نمی‌دانست برادر رامین صاحب یک مؤسسهٔ حقوقی است. دوباره آدرس را در گوشی‌اش نگاه کرد و مطمئن شد اشتباه نیامده است.

آرام به سمت در رفت و وارد مؤسسه شد.

فضای داخل، رسمی و شیک بود. چند صندلی در قسمت انتظار قرار داشت و پشت میز روبه‌روی ورودی، زن جوانی مشغول کار با کامپیوترش بود. با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را بلند کرد و نگاه را به او دوخت.

- سلام، بفرمایید.

یکتا چند قدم جلو رفت و مقابل میز منشی ایستاد.

- می‌خوام با آقای کامرانی صحبت کنم.

منشی دستش را از روی کیبورد برداشت و با دقت نگاهش کرد. دوباره نگاهی به صفحهٔ مانیتورش انداخت و بعد نگاهش کرد.

- وقت قبلی دارید؟

یکتا سرش را به نشانهٔ منفی تکان داد.

- نه، ولی موضوع مهمیه. باید حتماً با خودشون صحبت کنم.

منشی اشاره‌ای به مبل‌های روبه‌رویش کرد و با خوش‌رویی گفت:

- تشریف داشته باشید. آقای کامرانی فعلاً مراجعه‌کننده دارن.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و یک

 

بی‌آنکه چیزی بگوید، به سمت مبل رفت و بر رویش نشست. بی‌حوصله نگاهش را از فضای مؤسسه گرفت و رمز گوشی‌اش را وارد کرد. حوصله نداشت و کلافه بود. نمی‌دانست چه‌کار کند. دلش می‌خواست دوباره گریه کند، ولی نه جایش بود و نه دیگر جانِ اشک ریختن را داشت.

گالری‌اش را باز کرد و به عکس‌های دونفرهٔ خودش و نیکا نگاه کرد. بعضی جاها شکلک درآورده بود و بعضی جاها عادی ایستاده بود. تعدادی از عکس‌ها هم خنده داشت و از آن ژست‌های ادایی گرفته بود.

بغضش گرفت و ناخودآگاه لبخند زد. هر عکسی که می‌دید، خاطرات به ذهنش هجوم می‌آوردند.

آنقدر غرق عکس و خاطرات و درگیری خود با بغض لجوجش شده بود برای اشک نریختن که متوجه خروج مراجعه‌کننده و صدا زدن‌های منشی نشده بود:

- خانم، حالتون خوبه؟

با صدای منشی از خاطرات به بیرون پرت شد و با گیجی گفت:

- بله؟

منشی نگاهی به چهرهٔ بی‌روح یکتا انداخت. لیوان آبی ریخت و از پشت میزش خارج شد و مقابل یکتا گذاشت:

- چند بار صداتون کردم برید پیش آقای کامرانی، اما متوجه نشدید. حالتون خوبه؟

یکتا نگاهی به لیوان آب مقابلش انداخت و بعد به چهرهٔ منشی چشم دوخت و بدون اینکه جواب سوال منشی را بدهد، با صدای گرفته‌ای گفت:

- مراجعه‌کنندشون رفتن؟ الان می‌تونم برم داخل؟

منشی دستش را به طرف اتاق کامرانی دراز کرد و گفت:

- بله، بفرمایید.

یکتا تشکر زیرلبی کرد و کیفش را بر روی دوشش انداخت. به سمت اتاق کامرانی رفت و پشت در ایستاد. چند نفس عمیق کشید و دست لرزانش را بالا آورد. انگشت اشاره‌اش را دولا کرد و چند ضربهٔ آرام به در وارد کرد.

صدایش را شنید:

- بفرمایید.

دستش را مشت کرد تا لرزشش را کنترل کند. دستگیرهٔ در را گرفت و به سمت پایین کشید. آرام وارد اتاق شد و برادر رامین را نگریست که پشت میز نشسته و سرش پایین است.

درب اتاق را پشت سرش بست:

- سلام.

آنقدر صدایش آرام بود که خودش هم به‌زور شنیده بود.

کامرانی سرش را بالا آورد و با دیدن یکتا جا خورد. اخم‌هایش را در هم کشید و منتظر نگاهش کرد.

یکتا وقتی سکوت کامرانی را دید، آب دهانش را قورت داد و بند کیفش را محکم در مشتش گرفت و با صدایی لرزان گفت:

- می‌تونم… بشینم؟

کامرانی کلافه دستی به پیشانی‌اش کشید و با اکراه اشاره‌ای به مبل‌های مقابلش کرد، بدون اینکه حرفی بزند.

کاملاً مشخص بود که از حضور یکتا آنجا ناراضی است و به اجبار سکوت کرده.

آخرین باری که یکتا کامرانی را دیده بود، در مراسم ختم رامین بود. مادرش گفته بود برای ختم رامین بروند و هرچه یکتا مخالفت کرده بود، گوش نداده بود. آخر هم در مراسم، مادر رامین آن‌ها را دیده بود و تا توانسته بود جیغ کشیده و نفرین‌شان کرده بود. برادر رامین هم با تشر و عصبانیت آن‌ها را از مراسم بیرون کرده بود.

- خانم نادری، چرا اومدید اینجا؟ اگر حرفی ندارید، لطفاً برید بیرون.

یکتا دستان یخ‌زده‌اش را در هم قفل کرد و چهرهٔ اخم‌کردهٔ کامرانی را نگریست. سکوتش طولانی شده بود و کامرانی را عصبی کرده بود. دهان گشود و تمام تلاشش را کرد تا لرزش صدایش را پنهان کند و محکم سخن بگوید:

- نه، نیومدم اینجا که ساکت باشم. فکر کنم خودتون بدونید می‌خوام راجب چه مسئله‌ای باهاتون…

قبل از اینکه جمله‌اش را کامل کند، کامرانی میان حرفش پرید و با لحن سردی گفت:

- بله، می‌دونم. اومدی درمورد خواهرتون صحبت کنی، خب؟

خیلی واضح گفته بود: مقدمه‌چینی را تمام کن، اصل مطلب را بگو و اینجا را ترک کن. مودبانه گفته بود «گمشو».

هر لحظه دیگر بود باید اخم می‌کرد و تشر می‌زد. همانند خودش حرف می‌زد، اما چه می‌کرد؟ دستش زیر سنگش بود و مجبور به تحمل و سکوت بود.

- بله، می‌خوام راجب خواهرم باهاتون صحبت کنم. آقای کامرانی، من تا حدودی از رابطهٔ نیکا با برادرتون خبر داشتم و می‌دونستم از رامین خوشش میاد. آقای کامرانی، نیکا وقتی دستگیر شد هجده سالش بود، الان نوزده سالشه. یک سال از عمرش رو توی زندان گذرونده. سنی نداره واسه اینکه اونجا باشه. من نمی‌دونم چی شده و کی با داداشتون خصومت داشته و چرا الان همه‌چیز داره می‌فته گردن نیکا. ولی حاضرم قسم بخورم کار خواهر من نیست. اون آدم این کارا نیست. حتی از ترسش اصلاً حرف نمی‌زنه. تو رو خدا رضایت بدید، آبجی من از زندان بیاد بیرون، این قضیه تموم بشه.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و دو 

 

چه شد؟ او که می‌خواست محکم صحبت کند، پس چرا حالا صدایش می‌لرزید و بغض داشت؟ التماس‌هایش هم به کنار، کم مانده بود همانجا زانو بزند و به پای کامرانی بیفتد.

در تمام مدت، کامرانی در سکوت به او خیره شده بود و گذاشته بود حرفش را تمام کند. سر خودکارِ روان‌نویسی که در دست داشت را بست و به روی میز پرت کرد. به پشتی صندلی چرخ‌دارش تکیه زد و با صدای آرامی گفت:

- خواهرت یک ساله تو زندانه؟ ای وای، ناراحتی؟ تولد نوزده سالگیش رو اونجا واسش جشن گرفتی؟

بعد خودش را با خشم به روی میز دولا کرد و انگشت اشاره‌اش را به سمت یکتا گرفت و با دندان‌های کلیدشده غرید:

- داداش من که یک ساله زیر خاکه چی؟ واسه اون زود نبود بره زیر خاک؟ واسه آبجیت پاپوش دوختن؟

پوزخندی زد و با تمسخر گفت:

- هه، پاپوش! جلوی خواهرت رو می‌گرفتی با هر پسری پا تو هرجا نزاره که بقیه رو بدبخت نکنه.

دوباره تکیه به پشتی صندلی‌اش داد و با جدیت گفت:

- نتونستی جلوی خواهرت رو بگیری، حالا هم باید تاوان کارش رو بده. رضایتی در کار نیست، خانم. بفرما بیرون.

به صورت بهت‌زدهٔ یکتا نگاه کرد که هنوز آنجا نشسته بود و او را نگاه می‌کرد. با عصبانیت محکم کف دستش را بر روی میز کوبید که صدایش باعث پریدن یکتا شد. بعد انگشت اشاره‌اش را به سمت در اتاق گرفت و با داد گفت:

- بهت گفتم بیرون! بفرما بیرون خانم!

نفسش گرفت. بغض اجازه نداد دیگر حرفی بزند. کیفش را چنگ زد و در اتاق را باز کرد. از جلوی چشمان متعجب منشی گذشت و سریع از مؤسسه خارج شد. تمام تلاشش را کرده بود تا زمانی که در آن ساختمان است، اشکش سرازیر نشود. از آسانسور خارج شد و با قدم‌های بلند و سریع پا از ساختمان بیرون گذاشت و به یک‌باره بغضش شکست و به‌زیر گریه زد.

خودش را آماده کرده بود برای هر نوع رفتاری، برای هر نوع واکنشی. هزاران بار با خودش گفته بود: «عزا دارد، الان در چشم کامرانی با دشمن فرقی نمی‌کند. باید کنار بیاید، تحمل کند، به خاطر نیکا!»

اما چه می‌کرد؟ غرور داشت و عزت نفس. نمی‌توانست تحمل کند کسی این‌گونه سرش داد بزند و خواهرش را «خراب» خطاب قرار دهد.

صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد. کیانوش بود. ایستاد و دستی به صورتش کشید. چند نفس عمیق کشید تا خودش را کنترل کند. دکمهٔ اتصال را زد و تلفن را بر روی گوشش گذاشت:

- سلام به عشق خودم، چطوری جیگر‌بلا؟

در حالی که چانه‌اش می‌لرزید، با صدایی که سعی می‌کرد گرفته نباشد، گفت:

- سلام، خوبم. تو چطوری؟

چند ثانیه‌ای صدایی نیامد و بعد کیانوش با لحنی که دیگر نشاط اولیه را نداشت، گفت:

- یکتا، چی شده؟

یکتا دستش را بر روی دهانش گذاشت و فشار داد تا صدای گریه‌اش بلند نشود. نفس عمیقی کشید:

- هیچی عزیزم، چیزی نشده.

کیانوش با تشر و صدایی جدی گفت:

- یکتا، به من دروغ نگو! بعد این همه مدت من تورو نشناسم باید برم بمیرم؟ بهت می‌گم چی شده؟ گریه کردی؟

دیگر نتوانست بیشتر از این خودش را کنترل کند و صدای گریه‌اش بلند شد. کیانوش سکوت کرده بود و تنها یک چیز را گفت:

- کجایی؟

یکتا با گوشهٔ شالش آب بینی‌اش را گرفت و آدرس را برایش گفت.

- خیلی خب، جایی نرو. الان میام.

تماس را قطع کرد و همانجا جلوی پله‌های مغازه‌ای نشست و دوباره اجازه داد اشک‌هایش بریزد. دیگر برایش عادی شده بود اشک ریختن جلوی دیگران. جدیداً باید تحقیر شدن را هم تحمل می‌کرد و برایش عادی می‌شد.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سه

 

برای اینکه دیگر بیش از این سنگینی نگاه مردم را تحمل نکند، سرش را روی دوزانوهایش گذاشت و دست‌هایش را دور پاهایش حلقه کرد و اجازه داد اشک‌هایش روان شوند.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که با احساس گرمی دستی روی شانه‌اش، با ترس از جا پرید و سرش را بالا آورد. با دیدن چهرهٔ کیانوش مقابلش، تعجب کرد و دهان گشود:

- چقدر زود اومدی!

کیانوش بازویش را گرفت و از روی پله بلندش کرد؛ مجبورش کرد بایستد. دستانش را دور شانه‌هایش حلقه کرد و او را در آغوش کشید و کنار گوشش زمزمه کرد:

- زمانی که ببینم تو ناراحتی، مگه می‌تونم زود نیام؟

یکتا را از آغوشش بیرون آورد و به سمت موتورش هدایتش کرد. او را بر پشت موتور نشاند و خودش هم نشست. موتور را روشن کرد و شروع به حرکت کرد.

حرفی بینشان ردوبدل نشد. یکتا هم در سکوت پشت سرش نشسته بود. کیانوش آرام می‌راند و کمی در خیابان دور زد. اشک‌های یکتا آرام خشک شد.

جلوی کافه‌ای ترمز کرد و پیاده شدند. پشت یکی از میزها نشستند. پیشخدمت سریع مقابلشان آمد و گفت:

- چی میل دارید؟

کیانوش که خوب می‌دانست یکتا چه چیزی دوست دارد، بدون اینکه اجازه دهد چیزی بگوید، سریع گفت:

- برای من قهوه و برای ایشون کیک شکلاتی.

دستانش را به هم حلقه کرد و منتظر به یکتا چشم دوخت. فکر می‌کرد زمان مناسبی به او داده است تا با خودش خلوت کند و حالا باید بگوید برای چه گریه می‌کرد.

کمی خیره نگاهش کرد و زمانی که دید قصد ندارد سکوت را بشکند، خودش پیش‌قدم شد:

- خانمم، نمی‌خوای بگی برای چی گریه می‌کردی؟

یکتا چند ثانیه خیره به صورت کیانوش شد. بعد آرام سرش را پایین انداخت و با انگشتان دستش بازی کرد و در حالی که من‌من می‌کرد، گفت:

- شکوهی پریشب بهم پیام داد، گفت برم پیشش، می‌خواد باهام حرف بزنه. رفتم، امروز دیدمش.

کیانوش کنجکاو گفت:

- خب؟ چی کارت داشت؟

لبانش را تر کرد و به‌آرامی ادامه داد:

- گفت حق‌الواکالش رو می‌خواد قرار بود قسطی بهش بدم

کیانوش که منظور یکتا را اشتباه متوجه شده بود، دستش را روی دستان یکتا گذاشت و به‌آرامی فشار داد:

- به خاطر قسطش گریه می‌کردی؟ خب چرا به من نگفتی؟ اگه کم داشتی، به من می‌گفتی. اصلاً حتی نیاز نبود تو بخوای پول قسط اون رو بدی. خودم همه‌ش رو می‌دادم. چرا دیگه گریه کردی؟ این‌قدر من رو غریبه دونستی؟

یکتا سرش را به چپ و راست تکان داد:

- نه… بحث حق‌الوکاله نیست. الان اصلاً بحث پول نیست. رفتم باهاش صحبت کردم، گفتم که کاری برای نیکا نکردی. یک ساله که الان تو زندانه و حتی با وثیقه هم نتونستیم آزادش کنیم. و خیلی راحت آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت که…

به اینجای حرفش که رسید، صحبتش را نیمه‌تمام گذاشت.

کیانوش دست یکتا را تکان داد:

- چی شده، یکتا؟ شکوهی چی گفت؟ حرف بزن دیگه.

نفس عمیقی کشید:

- هیچی… بهم گفت دوباره یه مدرک جدید پیدا شده، اینکه نیکا واقعاً قاتله.

بغضش را خورد و دوباره ادامه داد:

- باورت می‌شه شکوهی بهم گفت اعتماد نداره به حرفامون؛ گفت اگه پروندهٔ نیکا رو گرفته، فقط به خاطر من و مامانم بوده که فکر کرده نیکا رو می‌شناسیم.

نگاهش را از دستان قفل‌شدهٔ خودش و کیانوش بالا کشید و به چهرهٔ او دوخت:

- حتی اومد بهم گفت با شواهدی که بازپرس داره پیدا می‌کنه، اطمینان داره که نیکا واقعاً قاتله و ما داریم دوندگی الکی می‌کنیم.

بعد تکه‌خنده‌ای کرد و دوباره با چشمان اشکی به چهرهٔ کیانوش نگاه کرد:

- باورت می‌شه، کیانوش؟ داره می‌گه نیکا واقعاً قاتله.

اخم‌های کیانوش در هم رفت.

یکتا ادامه داد:

- ما هر کاری می‌کنیم الکیه. یعنی باید من منتظر باشم ببینم کی خواهرم رو می‌خوان اعدام کنن.

اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:

- من نمی‌تونم تحمل کنم. این وکیله رو عوض می‌کنم. کل حق‌الوکاله‌شون رو می‌دم، هرجوری که باشه. شده کلیه‌م رو بفروشم، یه وکیل دیگه می‌گیرم. نیکا نباید اون داخل بمونه.

کیانوش، بدون اینکه چیزی بگوید، دست‌های یکتا را محکم‌تر گرفت و به جلو خم شد. در چشمانش زل زد و گفت:

- خانم من، نشستی واسه حرف یه وکیل گریه می‌کنی؟ اصلاً شاید اون کارش رو بلد نیست. گله کردن نداره که. به قول خودت می‌گردیم یه وکیل بهتر پیدا می‌کنیم. نیازی هم نیست تو فکر پولش باشی. من هرجور که باشه جور می‌کنم، پول وکیل رو می‌دم. ما نیکا رو از اونجا میاریم بیرون، دیگه غصه نخور.

و بعد بوسه‌ای پشت دستش کاشت.

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و چهار

 

یکتا دستانش را از میان انگشتان کیانوش خارج کرد و دست به چشمانش کشید و با آه گفت:

- کیانوش، چی می‌گی؟

دوباره چشمانش را مالید و با سردرگمی دستی به ریشهٔ موهایش برد و سرش را فشار داد و آهی کشید:

- چی می‌گی، کیانوش! چرا نشستم خودم رو دارم اینجا گول می‌زنم؟ پای قتل وسطه. هر مدرکی که داره پیدا می‌شه، فقط و فقط دال بر اینه که نیکا قاتله. اثر انگشت، تار مو، موبایل، هرچی که هست، انگشت اتهام رو به سمت نیکا می‌بره. هرچند تا وکیلم عوض بکنم، تا زمانی که نیکا سکوت کرده و حرف نمی‌زنه و واقعیت رو نمی‌گه، هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم.

کلافه‌تر از این حرف‌ها بود. مغزش به هم ریخته و آشفته بود. نمی‌توانست درست فکر کند. در حالی که ذهنش پر از هزاران فکر ریز و درشت بود، حواسش نبود که چه می‌گوید. به نقطه‌ای خیره شده بود و آرام زمزمه کرد:

- به شکوهی گفتم آدرس خونهٔ رامین رو بهم بده.

کیانوش با ابروهای بالا‌رفته، متعجب نگاهش کرد:

- چی؟ چیکار کردی؟

یکتا نگاهش را از آن نقطهٔ نامعلوم که خیره شده بود گرفت و به چشمان کیانوش دوخت:

- به شکوهی گفتم…

همین که خواست حرفش را کامل کند، پیشخدمت آمد و سفارش‌ها را روی میز گذاشت. یکتا سکوت کرد و منتظر شد تا پیشخدمت برود.

کیانوش با اخم‌هایی درهم، به قهوهٔ روی میز خیره نگاه کرد و بعد چشم به صورت یکتا دوخت:

 - خوب، می‌گفتی به شکوهی چی گفتی؟

یکتا که حالت عصبی کیانوش را دید، لبش را گاز گرفت و چنگال را برداشت و شروع کرد کیکش را به تکه‌های کوچک تقسیم کردن:

- به شکوهی گفتم آدرس خونهٔ رامین رو بده، ولی نتونست برام پیدا کنه. به جاش آدرس محل کار داداشهٔ رامین رو برام فرستاد.

کیانوش با اخم‌هایی درهم و مردد گفت:

- یکتا، نگو که رفتی اونجا.

یکتا سرش را به نشانهٔ مثبت تکان داد:

- چرا، اتفاقاً رفتم پیشش. رفتم باهاش حرف بزنم که رضایت بدن نیکا دربیاد. نیکا دیگه تحمل نداره اونجا بمونه. مامانم داره نابود می‌شه. نیکا روزبه‌روز داره آب می‌شه،

کیانوش از شدت عصبانیت دستش را مشت کرد و با دندان‌های کلیدشده گفت:

- یکتا، چیکار کردی تو؟ رفتی پای اون مرتیکه افتادی؟ همون که روز خاکسپاری با داد و بیداد و حال بد، شما رو از اونجا بیرون کرد؟

یکتا در حالی که سرش را تکان می‌داد، گفت:

- می‌دونم، کیانوش، می‌دونم نباید می‌رفتم، ولی چیکار کنم؟ واقعاً وایسم آبجیم رو بکشن؟

کیانوش دستش را مشت کرد که رنگ دستش رو به سفیدی رفت:

- چی می‌گی، دختر؟ چرا باید آبجی تو بکشن؟ پس من اینجا چی کار می‌کنم؟ گفتم که می‌گردیم یه وکیل دیگه پیدا می‌کنیم.

یکتا که دید کیانوش دارد عصبانی می‌شود، دستش را روی دست او گذاشت و کمی فشار داد:

- کیانوش، منطقی فکر کن. تنها راه نجات نیکا الان رضایت دادن خانوادهٔ رامینه. تا زمانی که اینا رضایت ندن، نیکا از اون خراب‌شدهٔ لعنتی بیرون نمیاد و من اگر همین‌جوری دست روی دست بذارم، باید منتظر این باشم که حکم قصاصش برسه به دستمون.

کیانوش سرش را تکان داد:

- وای یکتا دارم دیونه می‌شدم از دستت انقدر عصبیم ازت که دلم می‌خواد الان سرت داد بزنم، چرا حکم قصاصش برسه؟ کل زندگیم رو می‌فروشم، دیهٔ اون پسرهٔ لعنتی رو می‌دم. نیکا رو از اون خراب‌شده می‌کشم بیرون. دیگه چی می‌خوان؟ رضایتشون رو می‌خوای، دیه‌اش رو می‌دم.

یکتا با بغض، تکه‌ای کیک را در دهانش گذاشت و جوید. بعد از چند دقیقه مکث گفت:

- چی می‌گی کیا؟ مگه من نرفتم واسهٔ دیه با شکوهی حرف زدم؟ گفت برو با خانواده‌ش حرف بزن. ولی همون موقع هم که این حرف رو زد، آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت که خانوادش پولدارن. البته نیازی به گفتن شکوهی نبود. نیکا قبلاً به من گفته بود که وضع مالی خوبی دارن. فکر کردی با اون وضع مالی خوب، می‌رن خونه پسرشون رو به پول می‌فروشن؟

کیانوش سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت. فنجان قهوه‌اش را برداشت و شروع کرد آرام مزه‌مزه کردنش. به نقطه‌ای روی میز خیره شده بود و در فکر فرو رفته بود.

یکتا هم تمایلی به شکستن سکوت نداشت.

چند دقیقه‌ای را در سکوت گذراندند. کیک یکتا به نصف و قهوهٔ کیانوش هم تقریباً تمام شده بود.

کیانوش استکان قهوه‌اش را روی میز گذاشت. دست‌هایش را به هم گره کرد و به چهرهٔ یکتا چشم دوخت:

- یکتا، هر اتفاقی بیفته، ازت می‌خوام دیگه در خونهٔ اون آدم‌ها نری. اونا اگه می‌خواستن رضایت بدن، می‌دادن. ازت خواهش می‌کنم دیگه در خونهٔ اونا نرو.

یکتا بی‌حرف سرش را تکان داد.

در حالی که خودش خوب می‌دانست تعهدی که به کیانوش داده، کاملاً الکی است. برای نجات خواهرش حاضر بود هزاران کار انجام دهد؛ حتی اگر نیاز باشد، به پای آن‌ها بیفتد.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و پنج

 

کمی حرف زدند و بعد از خوردن کیک و قهوه، کیانوش گوشی‌اش را چک کرد و گفت که کار دارد. یکتا را به خانه رساند و رفت.

وارد خانه شد و در پذیرایی را بست. مثل همیشه، خانه غرق در سکوت بود.

بدون اینکه به اطرافش نگاه کند، مستقیم به اتاق مادرش رفت و در را باز کرد. مادرش دوباره خواب بود و قوطی قرصی هم کنار دستش بر روی پاتختی بود. یکتا سری تکان داد و به اتاق خودش رفت. لباس‌هایش را عوض کرد و به سمت آشپزخانه پا تند کرد. دو پیمانه برنج خیس کرد، تختهٔ آشپزخانه را برداشت و سریع پیازی را نگینی کرد. به درون روغن داغ ریخت و تفتشان داد. چند تایی هم گوجه خرد کرد و به آن‌ها اضافه کرد. رب زد و بعد هم برنج اضافه کرد.

در تایم کمی که داشت، چیزی سریع‌تر و زودپخت‌تر از دم‌پخت گوجه نمی‌توانست برای ناهار درست کند.

به اطرافش نگاه کرد. کثیف نبود، اما آشغال‌های ریز و کوچک دور و اطرافش پخش و پلا بود.

موهایش را باز کرد و محکم‌تر بالای سرش گوجه‌ای بست. گوشی‌اش را برداشت و در پلی‌لیست آهنگ‌هایش رفت، اما همین که خواست آهنگ را پلی کند، انگشتش بین راه خشک شد. چیزی در قلبش تکان خورد. ناخودآگاه آهنگ‌ها را بست و در اینترنت دعای عهد را سرچ کرد.

دعا را پلی کرد و شروع به تمیز کردن خانه کرد. هنگام تمیز کردن، تا آنجایی که حفظ بود را همخوانی کرد و در دل شروع کرد به صحبت کردن. البته کمی هم خجالت می‌کشید. در خوشی‌های زندگی‌اش یادش نبود امامی هم دارد. همین که در مصیبتی گیر می‌کرد، یادش می‌آمد بزرگ‌تری هم هست و دست به دامانش می‌شد.

با امامش درددل کرد و از او درخواست کرد که کمکش کند. راهی جلوی پایش بگذارد. خواهرش خیلی جوان بود برای این اتفاقات. فقط نیکا را از دست نداده بود؛ با رفتن نیکا، سایه هم رفته بود. روزبه‌روز در حال آب شدن بود.

سالاد شیرازی کوچکی درست کرد، بر روی میز گذاشت، دم‌پخت‌ها را در دو بشقاب کشید و کنارشان قرار داد.

به اتاق مادرش رفت و صدایش زد. وقتی دید بیدار نمی‌شود، دستش را بر روی شانه‌اش گذاشت و تکانش داد. این بار بلندتر صدایش کرد.

یکتا که چشمان باز شدهٔ مادرش را دید، گفت:

- غذا درست کردم. بیا ناهار بخور.

و سریع از اتاق خارج شد. می‌دانست اگر بایستد و اجازهٔ سخن گفتن به مادرش را بدهد، فوری می‌گوید «نمی‌خواهم».

سایه صورتش را آب زد، پشت میز نشست و قاشقی در دست گرفت. یکتا هم شروع به خوردن کرد.

- چخبر؟

یکتا سرش را بالا آورد و به سایه نگاه کرد. شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:

- سلامتی، خبری نیست. با کیا رفتم بیرون، یه دور زدم اومدم.

سایه کمی از سالادش را بر روی غذایش ریخت.

- از نیکا چخبر؟

غذا بین راه در گلویش ماند و به سختی قورتش داد. لیوانی را از آب‌سردکن پر کرد و سر کشید:

- هیچی، خبری ندارم. کاراش رو می‌کنم، بریم ملاقاتش.

سایه سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت.

مادرش نباید چیزی از اتفاقات امروز و مدرک جدید می‌فهمید. به اندازهٔ کافی کمرش خم شده بود.

***

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت صد و شیش

 

صدای ورق خوردن برگه‌های پرونده توی سکوت سنگین دادگاه پیچید. قاضی پرونده را مقابلش گذاشت، نگاهی به اوراق پیش روش انداخت و گفت:

- خانم نیکا نادری، شما به اتهام قتل عمد رامین کامرانی در این دادگاه حاضر هستید. پیش از ادامهٔ رسیدگی، مجموعه‌ای از ادله و مستندات موجود در پرونده برای شما قرائت خواهد شد.

نیکا هیچ واکنشی نشان نداد. سرش پایین بود و نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم روی زمین دوخته شده بود.

قاضی اولین برگه را برداشت:

- مطابق گزارش ضابطین و بررسی تصاویر دوربین‌های مداربستهٔ ساختمان، مرحوم رامین کامرانی در ساعت هفت و هفت دقیقهٔ عصر وارد ساختمان شده است. همچنین تصاویر دوربین‌ها ورود خانم نیکا نادری به ساختمان را در فاصلهٔ زمانی کوتاهی پیش از وقوع قتل ثبت کرده‌اند.

صدای قاضی در سالن می‌پیچید، اما نیکا همچنان ساکت بود.

قاضی برگهٔ دیگری را برداشت:

- بر اساس گزارش کارشناسیِ صحنهٔ جرم، آثار انگشتِ منتسب به خانم نیکا نادری در محل وقوع قتل شناسایی شده است. همچنین یک تار مو در نزدیکی جسد یافت شده که پس از بررسی‌های آزمایشگاهی با مشخصات ژنتیکی متهم مطابقت داشته.

مادر رامین بی‌اختیار دستش را روی صورتش گذاشت. صدای گریهٔ خفه‌اش توی سکوت دادگاه پیچید.

قاضی مکث کوچکی کرد و ادامه داد:

- مطابق نظریهٔ پزشکی قانونی، مرحوم رامین کامرانی بر اثر اصابت سه ضربهٔ جسم برنده جان خود را از دست داده است. یک ضربه به ناحیهٔ شکم و دو ضربه به ناحیهٔ قلب.

پدر رامین سرش را پایین انداخت. دست‌هایش از شدت فشار به یکدیگر گره خورده بود. اما رهام، بی‌حرکت روی صندلی نشسته بود و با اخم‌های درهم  و نفس‌هایی تند شده، به نیکا خیره شده بود.

قاضی برگهٔ دیگری را از میان پرونده بیرون کشید:

- در بررسی سوابق ارتباطیِ تلفن همراهِ مقتول مشخص شده است که طی حدود یک ماه پیش از وقوع قتل، ارتباطاتی میان شماره‌ای متعلق به خانم نیکا نادری و شمارهٔ تلفن مرحوم رامین کامرانی برقرار بوده است.

چند ثانیه سکوت کرد، بعد ادامه داد:

- همچنین در تلفن همراهِ مقتول، پیامکی تهدیدآمیز از شماره‌ای متعلق به متهم کشف شده است.

صدای مادر رامین دوباره بلند شد: «پسرم...»

قاضی لحظه‌ای مکث کرد تا آرامش سالن برقرار شود. سپس تصویر چاپ‌شده‌ای را از داخل پرونده برداشت:

- مطابق مستندات موجود، در این پیام، تصویری از یک چاقوی شکاری برای مقتول ارسال شده و متن پیام نیز حاوی تهدید به قتل بوده است.

وکیل نیکا آرام سرش را بالا آورد، اما چیزی نگفت.

قاضی آخرین برگه‌ها را مرتب کرد:

- مجموعهٔ این مستندات، شامل تصاویر دوربین‌های مداربسته، آثار کشف‌شده در صحنهٔ جرم، گزارش پزشکی قانونی، سوابق ارتباطی و پیام تهدیدآمیز در پرونده موجود و مورد بررسی قرار گرفته است.

سپس نگاهش را به نیکا دوخت:

- با وجود این، آلت قتاله‌ای که در ارتکاب قتل استفاده شده، تاکنون کشف نشده است.

برای چند لحظه، سکوت مطلق بر دادگاه حاکم شد. حتی صدای گریهٔ مادر رامین هم قطع شده بود. همهٔ نگاه‌ها به نیکا بود.

اما نیکا… همچنان سکوت کرده بود. نه توضیحی می‌داد، نه از خودش دفاعی می‌کرد و نه حتی سرش را بالا می‌آورد.

قاضی پرونده را بست و چند لحظه به او خیره ماند. بعد با لحنی رسمی گفت:

- خانم نیکا نادری، با توجه به مطالبی که قرائت شد، آیا دفاعی در برابر اتهامات مطرح شده دارید؟

نیکا سرش پایین بود و پاسخی نداد. وکیلش جلو آمد و با احتیاط گفت:

- ریاست محترم، موکل بنده از زمان بازداشت تا الان از ارائهٔ توضیح خودداری کرده. سکوت ایشون به تنهایی نمی‌تونه دلیل پذیرش اتهام باشه. ضمنن آلت قتاله هم پیدا نشده.

قاضی بی‌تفاوت جواب داد:

- ادامه بدید.

وکیل گفت:

- اثر انگشت و تار مو در صحنه، الزاماً ثابت نمی‌کنه که موکل من مرتکب قتل شده. حضورش تو محل لزوماً به معنای ارتکاب قتل نیست.

از اون طرف، صدای نالهٔ مادر رامین بلند شد:

- پسرم رو کشتن…

پدر دستش رو روی شونه‌اش گذاشت، اما خودش هم نمی‌تونست اشک‌هایش رو پنهان کنه.

رهام، برادر رامین، ساکت بود. فقط با اخم نگاه می‌کرد. هیچ کلمه‌ای ازش شنیده نمی‌شد، اما خشم در چهره‌اش موج می‌زد.

قاضی ورقه‌ها را جمع کرد و گفت:

- اولیای دم، درخواستتون رو بیان کنید.

پدر رامین با صدایی لرزان گفت:

- ما فقط عدالت می‌خوایم، آقای قاضی.

مادر میان گریه زمزمه کرد:

- می‌خوایم حق پسرمون گرفته بشه…

رهام چیزی نگفت. فقط نگاه تندش را برای چند ثانیه روی نیکا نگه داشت، بعد نگاهش را برگردوند.

قاضی نفسش را بیرون داد و گفت:

- با توجه به مجموعهٔ قرائن و ادلهٔ موجود در پرونده… رسیدگی پایان‌یافته اعلام می‌شود و رأی دادگاه پس از انشای حکم ابلاغ خواهد شد.

صدای چکش قاضی در سالن پیچید:

- ختم جلسه.

نیکا برای اولین بار سرش رو بالا آورد. نگاهش برای یک ثانیه با نگاه رهام گره خورد. رهام همان اخم سنگین را داشت. اما نیکا… در نگاهش هیچ چیز نبود.

سه روز گذشت. سه روزی که برای خانوادهٔ نیکا به اندازهٔ سه سال طول کشید.

وکیل نیکا صبح روز سوم وارد دفترش شد. پرونده را روی میز گذاشت و برای چند لحظه فقط به جلدش خیره ماند. بعد با ناامیدی نفسش را بیرون داد. رأی صادر شده بود.

محکومیت نیکا نادری به قصاص نفس.

وکیل چند ثانیه بی‌حرکت ماند. بعد گوشی‌اش را برداشت. اول باید به خانوادهٔ نیکا خبر می‌داد.

دادگاه با توجه به مجموعهٔ ادله و قرائن موجود در پرونده، انتساب قتل رامین کامرانی را به نیکا نادری محرز دانسته و با توجه به درخواست اولیای دم، حکم قصاص صادر کرده بود.

و حالا پرونده وارد مرحله‌ای شده بود که دیگر سکوت نیکا نمی‌تونست برای همیشه ادامه پیدا کنه.

 

ویرایش شده توسط فاطیما هاشمی
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و هفت 

 

 

شکوهی با یکتا تماس گرفت. حال نزار سایه را دیده بود. نمی‌توانست خبر را به او بدهد.

نیم ساعتی از تماسش گذشته بود و یکتا خودش را سریع به آنجا رسانده بود و بعد از شنیدن رأی دادگاه، با بهت به برگه درون دستش خیره شده بود.

آرام نگاهش را از برگه بالا آورد و به شکوهی دوخت:

- همین؟ خب چرا اعتراض نزدی؟ اعتراض بزن به حکم! من این حکم رو قبول ندارم.

شکوهی سری تکان داد و نفس عمیقی کشید. کمی خودش را به جلو کشید و یکتا را نگریست:

- خانم نادری، من اعتراض بزنم مگه اتفاقی قراره بیفته؟ اعتراض بزنم خواهرت حرف می‌زنه؟ از خودش دفاع می‌کنه؟ می‌گه من قاتل نیستم؟ دلیل میاره واسه اثبات اینکه قتل انجام نداده.

یکتا بی‌حرف فقط نگاهش کرد. حرف حساب که جواب نداشت. شکوهی حقیقت را مانند سیلی محکمی به صورتش کوبانده بود.

- ببین خانم نادری، من اعتراض می‌زنم به حکم، اما باید بگم امیدی نداشته باشید. بی‌فایده هست. الان تنها راه نجات خواهرت، رضایت گرفتن از خانوادهٔ مقتوله. باید انقدر باهاشون حرف بزنی که رضایت بدن.

یکتا آرام برگهٔ دستش را بر روی میز گذاشت و ایستاد. کیفش را بر روی دوشش انداخت و با صدای بی‌جانی لب زد:

- می‌شه شما خودتون… این خبر رو… به نیکا بدید؟

شکوهی با ناراحتی سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد. یکتا تشکر زیرلب و کوتاهی کرد و از دفتر خارج شد.

بدون فکر تاکسی گرفت و به محل کار رهام کامرانی رفت. پا درون مؤسسه گذاشت و به جلوی منشی رفت.

- آقای کامرانی هستن؟

منشی سرش را بالا آورد و با دیدن یکتا یکه خورد. چهرهٔ بی‌روح و رنگ‌پریده، زیر چشمانش گود افتاده و لب‌های خشک‌شده.

- بله هستن.

بعد تلفن کنار دستش را برداشت و گفت:

- بگم کی اومده به دیدنشون؟

یکتا سریع گفت:

- نادری.

منشی سری تکان داد و تماس گرفت و آمدنش را اطلاع داد و رو به یکتا گفت که می‌تواند وارد اتاق شود.

یکتا با انگشت چند ضربه به در زد، وارد اتاق شد و سلام کرد.

رهام با اخم‌هایی درهم نگاهش کرد و خشک جواب سلامش را داد. اجازه‌ای برای نشستن نگرفت و یکتا بر روی اولین صندلی نشست. کیفش را از روی شانه‌اش برداشت و گفت:

- من اومدم ازتون یه خواهشی کنم…

رهام دست از ورق زدن پرونده‌ای که روی میزش بود کشید و نگاهش را به یکتا دوخت. اخم‌هایش همچنان درهم بود و از نگاهش می‌شد فهمید که چندان تمایلی به شنیدن حرف‌های او ندارد.

- چه خواهشی؟

یکتا لب‌های خشک‌شده‌اش را روی هم کشید. انگشت‌هایش را در هم گره زد و چند لحظه به دست‌های خودش خیره ماند. گفتنش سخت بود؛ آن‌قدر سخت که حتی صدایش هم به‌زحمت از گلویش بیرون می‌آمد.

- می‌خوام… ازتون خواهش کنم رضایت بدید.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

رهام نگاهش را از یکتا گرفت و به صندلی تکیه داد. پوزخند تلخی گوشهٔ لبش نشست.

- رضایت؟

یکتا آرام سر تکان داد:

- بله.

- نه.

پاسخش آن‌قدر سریع و قاطع بود که یکتا برای لحظه‌ای مات ماند:

- آقای کامرانی…

- گفتم نه.

 

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و هشت

 

رهام این بار صاف‌تر نشست و نگاهش را مستقیم به چشم‌های یکتا دوخت:

- بعد از چیزی که برای رامین اتفاق افتاده، انتظار داری من برم و از خانواده‌ام بخوام رضایت بدن؟

یکتا بغضش را فرو داد:

- من نمی‌گم کاری که شده رو فراموش کنید… نمی‌گم از خون برادرتون بگذرید و وانمود کنید هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط…

صدایش لرزید:

- فقط نیکا رو ببخشید.

رهام فکش را منقبض کرد:

- ببخشیم؟

یکتا با چشمانی پر از التماس نگاهش کرد:

- نیکا قاتل نیست.

رهام چند لحظه ساکت ماند. بعد با تلخی خندید:

- پس چرا خودش یه کلمه حرف نمی‌زنه؟

یکتا جواب نداشت.

رهام ادامه داد:

- چرا از خودش دفاع نمی‌کنه؟ چرا وقتی قاضی ازش می‌پرسه دفاعی داری، سکوت می‌کنه؟ چرا وقتی همهٔ اون مدارک علیه‌ش خونده می‌شه، حتی یه جمله نمی‌گه که بگه من این کار رو نکردم؟

یکتا نگاهش را پایین انداخت:

- نمی‌دونم…

- ولی من می‌دونم.

صدای رهام آرام بود، اما خشم فروخورده‌ای پشت تک‌تک کلماتش وجود داشت:

- من می‌دونم چرا ساکته. چون واقعاً قاتله. خودش می‌دونه چیکار کرده و دیگه حرفی برای گفتن نداره. اما می‌دونی چیه؟ خیلی دلم می‌خواد حرف بزنه. حرف بزنه و بگه انگیزش از اینکه داداش من رو کشته چی بوده. من برادرم رو از دست دادم، خانم نادری. رامین دیگه برنمی‌گرده. هیچ‌چیزی هم نمی‌تونه برش گردونه. حالا تو اومدی از من می‌خوای برای کسی که همهٔ شواهد علیه‌شه رضایت بدم؟ برم به خانوادم بگم قاتل بچتون رو ببخشین؟

اشک از گوشهٔ چشم یکتا پایین افتاد. سریع آن را پاک کرد.

- من فقط ازتون می‌خوام یه فرصت بهش بدید.

- چه فرصتی؟

رهام ابرو بالا انداخت:

- فرصت برای چی؟ که چند سال دیگه آزاد بشه و زندگی‌ش رو ادامه بده؟ در حالی که رامین زیر خاکه؟

یکتا با صدایی گرفته گفت:

- اگه نیکا قاتل نباشه چی؟

رهام برای لحظه‌ای سکوت کرد. اما خیلی زود نگاهش سرد شد:

- اگه نباشه؟ چرا از خودش دفاع نمی‌کنه؟

این بار اشک‌های یکتا بی‌صدا روی گونه‌هایش نشستند:

- شاید… شاید دلیلی داره.

رهام اخم‌هایش را در هم کشید و با لحن تندی گفت:

- دلیل داره؟ پس خودش باید بگه. باید حرف بزنه و بگه قاتل نیست. وقتی ساکته، یعنی همه‌چیز رو قبول داره.

یکتا سرش را بالا آورد و با التماس نگاهش کرد:

- ولی…

- من رضایت نمی‌دم. و حتی اگر یک درصد خانوادم هم بخوان رضایت بدن من نمیزارم!

جملهٔ آخر رهام کوتاه و قاطع بود.

یکتا چند ثانیه به او خیره ماند. انگار هنوز امید داشت چیزی در نگاه رهام پیدا کند؛ ذره‌ای تردید، کمی دل‌رحمی، هر چیزی که بتواند به آن چنگ بزند.

اما چیزی پیدا نکرد. آرام از جا بلند شد.

- اگه یه روز فهمیدید نیکا قاتل نبوده… اون موقع چی؟

رهام نگاهش کرد:

- اون موقع خودم اولین نفرم که دنبال حقیقت می‌رم.

یکتا کیفش را برداشت و بندش را روی شانه‌اش انداخت:

- اما زمانی که شما بری دنبال حقیقت، خیلی دیر شده. زندگی خواهر من تموم شده و برای کار نکرده مجازات شده.

رهام نگاهش را از یکتا گرفت و به پروندهٔ مقابلش خیره شد:

- همون‌طوری که زندگی داداش من با دستای خواهر تو تموم شد.

یکتا به سمت در رفت و بدون اینکه رهام را نگاه کند، از اتاق بیرون رفت.

رهام برای چند ثانیه همان‌طور خیره به در بسته ماند. اخم‌هایش هنوز درهم بود، اما برای اولین بار از وقتی یکتا وارد اتاق شده بود، نگاهش رنگی از تردید گرفت.

نگاهش آرام روی پروندهٔ سبز رنگ مقابل دستش افتاد.

دستش را روی پرونده گذاشت، اما بازش نکرد. با کلافگی دستی در موهایش کشید و به یک‌باره خودکار درون دستش را محکم به گوشه‌ای پرت کرد.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و نه

 

***

کیفش را بر روی میز گذاشت و لبه کتش را صاف کرد.

- سلام خانم نادری.

خودش هم می‌دانست سلامش جوابی ندارد. در این یک سال، موکلش کی دهان باز کرده بود چیزی بگوید که این بار دومش باشد؟

شکوهی به سر پایین‌افتادهٔ نیکا نگاهی انداخت. صحبت کردن را بارها و بارها امتحان کرده بود، اما نتیجه‌ای ندیده بود. کیفش را باز کرد و پوشه‌ای کاغذی جلویش گذاشت. درون گشت و بعد برگه‌ای را خارج کرد و مقابل نیکا گذاشت:

- جواب دادگاهت اومده. قاضی حکم داده… قصاص.

سر نیکا به آرامی بالا آمد و در سکوت شکوهی را نگاه کرد.

شکوهی سرش را به طرفین تکان داد و با دست اشاره‌ای به برگه کرد و گفت:

- زبون برای حرف زدن نداری، سواد خوندن که داری. فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟ خودت بخون.

نیکا نگاهی به برگه انداخت و دوباره چشمانش را بالا آورد. به شکوهی که دست به سینه چشم به او دوخته بود نگاه کرد. ناخودآگاه گوشهٔ لبش به بالا کش آمد و پوزخندی زد و گفت:

- الان باید بترسم؟

شکوهی با تعجب به نیکا نگاه کرد. باورش نمی‌شد قفل سکوت لعنتی‌اش شکسته شده بود و بالاخره دهان باز کرده بود. مردد گفت:

- یعنی قبول داری حکمی که قاضی بهت داده؟

نیکا دستان دستبندزده‌اش را بر روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد و به آرامی گفت:

- من لحظه‌شماری می‌کردم واسه این روز. چرا فکر کردی باید ناراحت بشم از شنیدنش؟

شکوهی همانند نیکا بر روی میز خم شد و با تعجب گفت:

- مادر و خواهرت خودشون رو دارن به آب و آتیش می‌زنن واسه خلاص شدن تو از اینجا. چرا راضی هستی به اعدام؟

نیکا با ضرب خودش را به عقب پرت کرد و به صندلی فلزی تکیه داد و پوزخندی زد. در حالی که دور تا دور اتاق را می‌نگریست، گفت:

- مادرم؟ هه!

از نگاه کردن اتاق دست کشید و چشمان اشکی‌اش را 

به شکوهی دوخت:

- می‌دونی روزی که دستگیرم کردن چیکار کرد؟

چند ثانیه مکث کرد و با چشمانی که خشم در آن‌ها موج می‌زد، گفت:

- زد تو گوشم.

قطره اشکی از چشمش خارج شد و خندهٔ کوتاهی کرد و همزمان که سرش را تکان می‌داد، گفت:

- تعجب کردی نه؟ ولی دقیقاً درست شنیدی. می‌خواستم بهش بگم چی شده، اما همین که گفتم مامان زد تو صورتم.

بغضش را قورت داد و دوباره اشکی از چشمش به پایین چکید:

- تو باورت شده این وکیل‌بازیا و داستانا به خاطر منه؟ نه اصلاً. مامانم الان فقط ترس این رو داره که من رو بکشن بالای دار، بعداً مردم بشینن راجب من حرف بزنن، اون وقت بی‌آبرو می‌شه.

اشک‌هایش تند تند یکی پس از دیگری به پایین ریختند.

شکوهی حال خراب نیکا را که دید، از فرصت استفاده کرد و گفت:

- چی رو می‌خواستی به مامانت بگی که بهت گوش نداد؟ می‌خواستی بگی رامین رو نکشتی؟

نیکا دستانش را از روی چشمش برداشت و با انگشت‌هایش خیسی زیر چشمانش را گرفت:

- من کشتم. نمی‌خواستم بگم نکشتمش. می‌خواستم بگم اون چیزی که فکر می‌کنه نیست. می‌خواستم بهش بگم من از خودم داشتم دفاع می‌کردم. می‌خواستم بگم من داشتم از آبروم دفاع می‌کردم. ولی…

حرفش را نیمه‌تمام گذاشت و آهی کشید.

شکوهی سعی کرد لبخندش را پنهان کند. خوشحال بود. بالاخره بعد از یک سال داشت واقعیت را می‌فهمید و الان بهترین زمان بود تا از حال خراب نیکا حقیقت را بیرون بکشد. کمی خودش را از روی صندلی جابه‌جا کرد و گفت:

- از چی می‌خواستی دفاع کنی؟ مگه می‌خواست چیکار کن…

نیکا بین حرفش پرید و با فک کلیدشده گفت:

- تجاوز.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و ده

 

شکوهی ناخودآگاه ابروهایش به بالا پرید و کمی سرش را کج کرد:

- چرا؟ تو که گوشی نداشتی، چطوری رفتی تو اون خونه؟

نیکا دست دستبندزده‌اش را بالا آورد و به زیر بینی‌اش کشید:

- یه شب رامین اومد دم در خونمون. همسایه دید، به مامانم گفت. اونم خب پای ابروش وسط بود، نه گذاشت نه برداشت. گوشیم رو ازم گرفت. منم خسته شده بودم. دیگه نمی‌کشیدم. تحمل نداشتم دائماً محدودم می‌کرد، کنترلم می‌کرد. نمی‌تونستم با دوستام برم بیرون. دائماً می‌پرسید کجا می‌ری، با کی می‌ری.

دوباره سکوت کرد. بغض اجازه نمی‌داد جمله‌هایش را کامل کند.

شکوهی پارچ آب را برداشت و لیوان مقابلش را از آب پر کرد و جلویش گذاشت. نیکا لیوان را برداشت و چند جرعه از آب را نوشید. راه گلویش باز شده بود، هرچند خودش هم می‌دانست فقط برای چند دقیقه است. دوباره بغض راه گلویش را سد می‌کند و تلاش می‌کند تا خفه‌اش کند.

- همون موقع با تلفن خونه زنگ رامین زدم. گفت واسم آخر شب گوشی میاره و آورد. با گوشی و تلفنی که خودش آورده بود بهش پیام دادم. قبلاً گفته بود که یه رفیقی داره آدم‌پرون می‌شناسه. منم که خسته شده بودم از کارای مامانم، گفتم حرف بزنه با دوستش من رو از مرز قاچاقی رد کنه. گفت بعد از اینکه با دوستام از سفر برگشتم هماهنگ می‌کنم دوستم رو ببینی. یک ماهی تقریباً سفر بود.

شکوهی میان حرفش پرید و گفت:

- یک ماه کجا بوده؟

نیکا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- شمال، کیش، کویر. مرفه بی‌درد بود دیگه. پول تو جیبش بود، با رفیقاش برنامه ریخته بود رفته بودن یک ماه گردش. بعدش که اومد بهم خبر داد. گفت با رفیقم حرف زدم، گفته بیاد ببینمش. ساعت هفت اینجا باش.

ماموری جلو آمد و گفت:

- وقت تمومه، باید برید.

شکوهی با حرص دندان‌هایش را بر روی هم فشار داد. حالا که موکلش از خر شیطان پایین آمده بود و داشت حرف می‌زد، این‌ها نمی‌گذاشتند. دستش را بالا آورد و گفت:

- فقط چند دقیقه بهمون وقت بدید.

چیزهایی که باید را شنیده بود. حالا وقت مجاب کردن نیکا بود. سرش تا جایی که می‌توانست به نیکا نزدیک کرد و با صدایی آرام گفت:

- نیکا، تو خیلی جون و باهوشی. زندگیت رو تباه نکن. رامین یه آدمی بود که می‌خواست به زور تو رو تصاحب کنه. حالا واقعاً می‌خوای به خاطر اون آدم بی‌ارزش زندگیت رو از دست بدی؟ من می‌خوام تجدید نظر بزنم روی حکمت. توام درخواست بده که می‌خوای اعتراف کنی.

همین که نیکا خواست چیزی بگوید، شکوهی دستش را به نشانهٔ سکوت مقابلش گرفت و گفت:

- رو حرفام فکر کن دختر جون. من چهار تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم. تو همسن دختر منی. دلم نمی‌خواد تو این شرایط ببینمت. زندگیت رو تغییر بده، خودت رو به همه ثابت کن. اگر خودت برای خودت مهم نیستی، به خواهرت فکر کن. همهٔ زندگیش رو گذاشته به پای تو، حتی ازدواجش رو بهم زده تا تورو از اینجا نجات بده.

مأمور خانم مقابلش آمد، دست بازوی نیکا را گرفت و بلندش کرد:

- وقت تموم. بیشتر از این دیگه نمی‌تونه اینجا باشه.

شکوهی همانجا که نشسته بود، رفتن نیکا را تماشا کرد. آهی کشید. دختری به این سن و سال باید چیزهایی را تجربه می‌کرد که برای او خیلی خیلی زود بود.

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و یازده

 

شکوهی وقت را تلف نکرد. سریع اعتراضی بر روی حکم زد و با یکتا تماس گرفت. همه‌چیز را مو به مو برایش توضیح داد و گفت که تا تنور داغ است نان را بچسباند. وقت کم بود. حال روحی نیکا خراب بود و به خوبی احساس می‌کرد حرف‌هایش بر رویش اثر گذاشته. حالا باید فقط یکتا به دیدنش می‌رفت و کمی آن احساس خواهرانه را وسط می‌کشید تا نیکا واقعاً از خود دفاع کند.

همان چیزی که شکوهی می‌خواست شد. یکتا درخواست دیدار ملاقاتی داد و نیکا را دید، صحبت کرد و گریه سر داد، اما نه به دروغ. فیلم بازی کردن نبود؛ تماماً احساسات درونش را به نیکا نشان داد و نتیجه‌اش آن شد که نیکا برود و بخواهد اعتراف کند.

روبه‌روی بازپرس نشسته بود و پوست لبش را تند تند می‌کند. بازپرس نعمتی با اخم‌هایی درهم و دست به سینه نگاهش می‌کرد:

- گفتی می‌خوای اعتراف کنی، ولی هنوزم ساکتی.

چند ثانیه صبر کرد و گفت:

- من سرم خیلی شلوغه. تو رو دو روز دیگه می‌کشن بالای دار، راحت می‌شی. منم که کلی پرونده رو سرم ریخته. نمی‌خواستی حرف بزنی، چرا گفتی بیام وقت من رو گرفتی؟

همین که خواست از روی صندلی بلند شود، نیکا سریع گفت:

- من کشتمش.

نعمتی دوباره بر روی صندلی نشست و با پوزخند گفت:

- خانم محترم، ما خودمون چند ماه پیش به این نتیجه رسیدیم که به دست شما قتل اتفاق افتاده. چراش رو بگو. چرا کشتیش؟ انگیزت از قتل چی بوده؟

نیکا آب دهانش را قورت داد و به یک سال قبل پرت شد.

«یک سال قبل»

پیراهن باکسی مشکی به تن کرد و شلوار شش‌جیب سبز صدری پوشید و با خداحافظی کوتاه و سریعی از خانه بیرون زد.

تاکسی اینترنتی در عرض سه دقیقه مقابل پایش توقف کرد. سوار شد. قبلش تند تند در سینه می‌تپید. با احساس سنگینی کنار زانویش، دستش را دراز کرد و به درون جیبی که بغل زانویش بود برد. چاقوی شکاری ضامن‌داری که محدثه به او داده بود، هنوز در جیب شلوارش بود و از یاد برده بود که در خانه بگذاردش. چاقو را دوباره به درون جیبش برگرداند. تاکسی جلوی مقصد ایستاد. پیاده شد و کرایه را حساب کرد.

به ساختمان مقابلش نگاه کرد. همانی که رامین آدرسش را داده بود. گفته بود طبقه اول، واحد سه.

به درون ساختمان رفت و خانه را دید. به سمتش رفت و زنگ در را زد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در توسط رامین باز شد:

- سلام، بیا تو.

نیکا با استرس پا به داخل خانه گذاشت و سلام زیرلبی به رامین تحویل داد.

- چرا وایسادی؟ بشین راحت باش.

نیکا به رامین نگاه کرد که ایستاده بود و به مبل‌ها اشاره می‌کرد.

بر روی مبل نشست و دور اطرافش را نگاه کرد:

- پس… دوستت کجاست؟

رامین به کنارش نشست و گفت:

- رفته بیرون. تا یه چایی بخوری برمی‌گرده.

نیکا نگاهی به میز انداخت. خبری از چای نبود؟ یعنی تازه آب گذاشته جوش بیاید؟

استرس به دلش چنگ زده بود و حالش را خراب می‌کرد.

با احساس دستی به دور گردنش، سرش را چرخاند و رامین را نگریست. با بی‌خیالی دستش را به دور گردن نیکا انداخته بود و او را تقریباً در آغوش کشیده بود و با کنترل شبکه‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کرد.

معذب تکانی خورد و گفت:

- ام… رامین، می‌شه دستت رو برداری بری عقب؟

رامین با ابروهای بالا رفته به چهرهٔ نیکا که در چند ثانیه صورتش بود و سرش را پایین انداخته بود، نگریست:

- بعد از چند ماه دوستی، از تو بغل من بودن اذیت می‌شی؟ خنده‌داره واقعاً!

قلب نیکا برای چند ثانیه در سینه‌اش ایستاد و تپیدن یادش رفت. زمانی که رامین صحبت کرد، بوی تند الکل به صورتش پاشید و به خوبی فهمید که چیزی خورده است.

سر رامین دوباره نزدیک‌تر شد و آرام‌تر گفت:

- بهت گفته بودم خوشگلی؟ اولین باره یه دختر با موی کوتاه به دلم می‌شینه. می‌دونی من تایپم دخترای مو بلند و هیکلیه، ولی خب توام بد چیزی نیستی واسه تنوع، عالیه.

سرش را پایین برد و کنج لب نیکا را بوسید. نیکا که انگار برق به او وصل کرده باشند، خواست خودش را عقب بکشد، اما دست رامین که به دورش حلقه شده بود، چانه‌اش را چنگ زد و اجازه نداد از او دور شود. نیکا ملتمسانه لب زد:

- رامین، دوستت نمیاد، بذار من برم.

پوزخندی کنج لب رامین نشست و گفت:

- هه، دوست؟ واقعاً فکر کردی کسی قراره بیاد؟

خودش را به روی نیکا که در خود جمع شده بود انداخت و گفت:

- کسی جز ما اینجا نیست دختر جون.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و دوازده

 

نیکا از بوی گند الکل چهره‌اش در هم جمع شد و در یک حرکت سرش را محکم به سر رامین کوباند.

چهرهٔ رامین از درد در هم رفت و ناخودآگاه دستانش شل شد.

نیکا از فرصت استفاده کرد و از میان دستان رامین گریخت. پا به سمت در سالن تند کرد و همین که می‌خواست به در برسد، دست رامین موهایش را چنگ زد و او را به عقب کشید. از پشت محکم با سینهٔ رامین برخورد کرد و دوباره دستانش را به دورش قفل کرد:

- دختره هرزه! با همه بودی، به ما که می‌رسی ادای قدیسه‌ها رو در می‌آری؟ باشه باورمون شد تو پاکی، حالا وحشی‌بازیات رو تموم کن.

با احساس اینکه دست رامین هرز می‌رود، شروع کرد به تکان خوردن و تقلا کردن. کمی دولا شد که دستش به جیب کنار زانویش برخورد کرد. فکری مانند برق از سرش عبور کرد. سریع دستش را به درون جیبش برد و چاقو را خارج کرد. ضامنش را زد که چاقو از غلاف خارج شد.

رامین با عصبانیت او را به سمت خود چرخاند و در حالی که بازوهایش را محکم فشار می‌داد، در صورتش غرید:

- دختره نفهم! جفتک انداخت رو تموم کن. به حال من که کاری نداره، من هرجوری که شده کارم رو انجام می‌دم. به خاطر خودت گفتم اذیت نشی.

دستش را بالا آورد و به دور یقهٔ نیکا گذاشت. همین که خواست یقه‌اش را بکشد و لباس را در تنش پاره کند، در یک حرکت نیکا چاقو را بالا آورد و درون شکم رامین فرو برد.

رامین دستانش از حرکت ایستاد. متعجب به شکمش و بعد به نیکا نگاه کرد و با صدایی تکه‌تکه گفت:

- نیکا… زندت… زندت نمی… نمی‌زارم…

نیکا چاقو را از شکمش بیرون آورد و پشت هم دو ضربه به قلبش زد.

رامین با چشمانی از حدقه بیرون‌زده به روی کمر بر کف خانه افتاد. خون آرام از قلب و شکمش بیرون می‌آمد و سرامیک‌های سفید اطرافش را سرخ کرده بود.

نیکا دستان لرزانش را بالا آورد و به آن‌ها نگاه کرد. بر روی انگشت‌هایش خون نشسته بود.

با قدم‌های لرزان به سمت رامین رفت. نفس نمی‌کشید. قفسهٔ سینه‌اش از حرکت ایستاده بود.

با خشم و ناراحتی دولا شد. انگشتانش را به دور چاقو مشت کرد و با یک حرکت چاقو را به بیرون کشید. خون با جهش از قلبش خارج شد و بر روی سر و صورتش ریخت.

سرش را به سمت چپ چرخاند و به تصویر خودش درون بوفهٔ کنج خانه نگاه کرد. قطرات خون بر روی صورتش پاشیده بودند و گونه‌اش خونی بود.

سرش را به گوش رامین نزدیک کرد و با صدایی که از بغض می‌لرزید، گفت:

- دیر فهمیدم چه آدم لجنی هستی.

دستان یخ‌زده‌اش را بر روی سرامیک‌هایی که حالا با خون رامین آغشته شده بود گذاشت و ایستاد. کلاهش را روی سرش مرتب کرد و سریع از خانه خارج شد.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و سیزده

 

نعمتی که حالا همهٔ ماجرا را شنیده بود، تنها یک علامت سؤال در ذهنش باقی مانده بود:

- آلت قتاله رو چیکار کردی؟

نیکا سعی کرد آب دهانش را قورت بدهد اما گلویش خشک بود:

- ترسیدم… با خودم بردمش… زیر تختم قایمش کردم.

نعمتی برگه و خودکاری مقابلش گذاشت و گفت:

- هرچیزی که واسه من تعریف کردی، مو به مو بدون اینکه یک کلمه جا بندازی، رو بنویس.

از پشت میز بلند شد و به مأمور کنار در اشاره‌ای کرد و گفت:

- نوشتن اعترافش که تموم شد، منتقلش کن به بندش.

مأمور احترام نظامی گذاشت و نعمتی از مقابل گذشت. با همکارش تماس گرفت و گفت:

- توان‌بخش، یه حکم بگیر بریم خونهٔ نیکا نادری رو بگردیم. آلت قتاله رو پیدا کردم، اونجاست.

***

یکتا با دیدن چهرهٔ کیانوش پشت آیفون، بدون اینکه گوشی را بردارد، دکمه را زد و در را برایش باز کرد.

سایه بی‌رمق جلوی تلویزیون نشسته بود. نگاهش به صفحهٔ نمایش بود، اما فکرش جای دیگری می‌گشت.

با صدای آیفون به خود آمد و یکتا را نگریست:

- کی بود؟

یکتا در حالی که در پذیرایی را باز می‌کرد، گفت:

- کیانوش.

سایه بی‌حوصله اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:

- چرا اومده؟

- من بهش گفتم بیاد.

با رسیدن کیانوش جلوی در، سایه دیگر چیزی نگفت و به اجبار اخم‌هایش را از هم باز کرد و ایستاد. احوال‌پرسی کرد و اشاره‌ای به پلاستیک‌های در دست کیانوش کرد:

- چرا زحمت کشیدی؟

کیانوش به سمت اپن رفت و پرس‌های غذا را بر رویش گذاشت و گفت:

- چه زحمتی؟ کاری نکردم. یکتا زنگ زد گفت کارم داره، منم دیدم ساعت یازده هست، گفتم دیگه غذا درست نکنه، خودم یه چیزی می‌گیرم.

یکتا به آشپزخانه رفت و لیوان‌ها را از شربت پر کرد و درون سینی گذاشت و به مادرش و کیانوش تعارف کرد.

سایه تشکر آرامی کرد و گفت که نمی‌خورد. کیانوش در حالی که دستش را بالا می‌آورد و لیوان شربت را برمی‌داشت، گفت:

- احوال خانم بی‌معرفت؟

یکتا کنار کیانوش نشست و گفت:

- حالا چرا بی‌معرفت؟

کیانوش به حالت تسلیم دستش را بالا آورد و گفت:

- این حرف من نبود. پیغام مادرشوهرت بود. گفت به یکتا بگو خیلی بی‌معرفتی، یه حالی نمی‌پرسی؟

یکتا با خجالت گوشهٔ لبش را گاز گرفت. حق داشت بگوید بی‌معرفت. از زمان دستگیری نیکا، چندین بار دعوتشان کرده بود و به آن‌ها سر زده بود، چند باری تماس گرفته بود و هر دفعه با کلی اصرار گفته بود هر کاری دارد بگوید تعارف نکند، اما او آنقدر غرق کارهای خودش و نیکا شده بود که حتی یک تلفن ساده هم نزده بود.

آرام سرش را تکان داد و گفت:

- فردا می‌رم پیشش.

کیانوش دستش را به دور گردن یکتا حلقه کرد و گفت:

- خب حالا چه خبری می‌خواستی بهم بدی که گفتی حتماً باید حضوری ببینیم؟

سایه و کیانوش هر دو با کنجکاوی یکتا را نگاه می‌کردند که دست‌هایش را با ذوق به هم کوبید و گفت:

- یه خبر خوشحالی دارم!

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و چهارده

 

سایه دستهٔ مبل را محکم در مشتش گرفت و گفت:

- از دادگاه نیکا خبر آوردن؟

یکتا سرش را تکان داد و گفت:

- آره. چند هفته پیش جواب دادگاه نیکا اومد، اما من بهتون نگفته بودم. رفتم پیش شکوهی، گفت که حکم نیکا قصاص نفسه.

سایه با ناباوری دستش را بر روی قلبش گذاشت و نالید:

- یا امام رضا…

یکتا با هول از جا پرید و به سمتش رفت، شانه‌اش را مالید و کیانوش لیوان شربت را جلوی دهانش گرفت تا کمی از آن بنوشد:

- صبر کن مامان، چرا هول می‌کنی؟ هنوز حرفم تموم نشده.

سایه با ته‌ماندهٔ امیدش به یکتا نگاه کرد و گفت:

- خب کامل بگو، جون به لبم کردی، چی شده؟

یکتا روی مبل کنار سایه نشست و گفت:

- شکوهی حکم رو می‌بره نشون نیکا می‌ده، باهاش حرف می‌زنه. نیکا هم بالاخره اعتراف می‌کنه. کامل نگفته بوده چرا این اتفاق افتاده، وقت کم آورده بوده. شکوهی مجابش کرده بوده که بره پیش بازپرس و اعتراف کنه. خودش هم درخواست اعتراض روی حکم زده بوده. شکوهی می‌گفت احتمال خیلی زیاد با اعتراف نیکا، اعتراض به حکم رو قبول کنن و حالا که نیکا داره همکاری می‌کنه، خیلی جای امیدواری هست که بشه از اونجا بیرون آوردش.

سایه با شنیدن خبر، اشک از چشمانش سرازیر شد و همزمان که گریه می‌کرد می‌خندید و زیر لب می‌گفت:

- خدایا شکرت… خدایا شکرت…

کیانوش دستانش را محکم به هم کوبید و گفت:

- به! پس انگار کم‌کم گل دخترمون قراره آزاد بشه بیاد دوباره آتیش بسوزونه!

بعد از سر جایش بلند شد و به سمت پرس‌های غذا رفت و در حالی که آن‌ها را بر روی میز می‌چید، گفت:

- اخ اخ! یعنی این دختر آزاد بشه، من باید تمام تلافی این یک سال رو سرش دربیارم!

و رو به یکتا و سایه کرد و گفت:

- خانمای محترم، تشریف بیارید ناهار. اینا آخرین روزهایی هست که می‌تونیم با آرامش غذا بخوریم. نیکا بیاد دیگه چیزی واسه خوردن پیدا نمی‌شه.

در حالی که یکتا و سایه به شوخی‌های کیانوش می‌خندیدند، صدای آیفون بلند شد.

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و پانزده

 

کیانوش با ابروهای بالا پریده، متعجب رو به یکتا و سایه کرد و گفت:

- کسی قرار بوده بیاد؟

سایه سری تکان داد و بی‌حرف به یکتا نگاه کرد. یکتا شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:

- نه، کسی قرار نبوده بیاد. برم دم در ببینم کیه.

همین که خواست بایستد و به سمت آیفون برود، کیانوش دستش را به نشانهٔ ایست مقابلش گرفت و گفت:

- تو بشین سرجات. نمی‌خواد بری. من خودم می‌رم در رو باز می‌کنم.

بلند شد و به سمت آیفون رفت. شخص پشت آیفون را که دید، ناخودآگاه ابروهایش بالا پرید. بدون اینکه گوشی را بردارد، سرش را گرداند و متعجب رو به یکتا و سایه گفت:

- نعمتیه. اومده اینجا چی کار؟

یکتا ناخودآگاه از سر جایش بلند شد و با چند قدم به سمت کیانوش رفت و گفت:

- در رو باز کن، بیاد تو. ببینیم چی می‌خواد.

کیانوش بدون اینکه گوشی را بردارد و با نعمتی صحبت کند، دکمه را زد و در کوچه را برای نعمتی باز کرد. به سمت در هال رفت و دستگیره را کشید و دم در ایستاد. سایه هم به آن‌ها پیوست و کنارشان ایستاد.

نعمتی درب کوچه را باز کرد و با همکارانش وارد حیاط شد. پاتند کرد و به سمت کیانوش آمد. دستش را دراز کرد و سلام و احوال‌پرسی سردی داد و گفت:

- اومدیم برای تفتیش خونه.

یکتا اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:

- تفتیش خونه؟ برای چی؟

نعمتی برگه‌ای را مقابلش گرفت و گفت:

- حکم داریم. اجازه بدید بیاییم داخل و به کارمون برسیم.

کیانوش حکم را از دست نعمتی گرفت و نگاهی به نوشته‌های روی برگه انداخت. حکم را دوباره به نعمتی برگرداند و با سری که به روی یکتا و سایه تکان می داد، به آرامی گفت:

- حکم داره، باید بیاد تو.

و بعد از جلوی در کنار رفت و مجبوراً سایه و یکتا هم از جلوی در کنار رفتند. نعمتی و همکارانش وارد خانه شدند. نعمتی کمی دور اطراف را نگاه کرد و بعد رو به یکتا کرد و گفت:

- اتاق خواهرت کدومه؟

یکتا دستش را به سمت اتاق خودش و نیکا گرفت و گفت:

- اتاقش اینجاست.

نعمتی بی‌حرف اشاره‌ای به همکارانش کرد و با علامت دست نشان داد که به اتاق بروند. سریع به سمت اتاق رفتند و درش را باز کردند. نعمتی و یکتا هم پشت سرشان وارد شدند.

نعمتی نگاهش را درون اتاق چرخاند که دو تخت را مقابلش دید. اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:

- کدوم تخت خواهرتونه؟

یکتا با حالتی متعجب و ترسیده گفت:

- خب چی شده؟ دنبال چی می‌گردید؟

نعمتی با اخم برگشت و به چشمان یکتا خیره شد و گفت:

- خانم محترم، تخت خواهرتون کدومه؟

یکتا نفسش را با کلافگی بیرون فرستاد و انگشت اشاره‌اش را به سمت تخت نیکا گرفت و گفت:

- اونه.

نعمتی سری تکان داد و متقابلاً همکارانش به سمت تخت رفتند. بالش را برداشتند و زیر و رو کردند. روتختی را از روی تخت کشیدند. ملحفه را باز کردند و در آخر با یک حرکت، خوش‌خواب تخت را بالا گرفتند.

یکتا و سایه با دیدن چیزی که زیر تخت بود، چشمانشان گرد شد. یکتا ناخودآگاه دستش را بر روی دهانش گذاشت و بغضش را خورد تا صدای هق‌هقش را در گلو خفه کند.

مأمور دستی در جیبش کرد و دستمال کاغذی بیرون آورد و چاقوی ضامن‌داری را که به خون آغشته شده بود و زیر خوش‌خواب نیکا پنهان بود، با دستمال کاغذی برداشت و درون کیسهٔ پلاستیکی گذاشت.

نعمتی با دیدن چاقو، گوشهٔ لبش کش آمد و سری تکان داد. رو به کیانوش و سایه کرد و گفت:

-متهم جای آلت قتاله رو اعتراف کرد.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و شانزده

 

هر سه بهت‌زده رفتن نعمتی و همکارانش را تماشا کردند. در خانه که بسته شد، یکتا سریع از جا پرید و از روی اپن تلفنش را چنگ زد و بین مخاطبینش گشت.

شمارهٔ شکوهی را پیدا کرد، تماس گرفت. چند بوقی که خورد، صدای شکوهی در گوشی پیچید:

- سلام خانم نادری.

یکتا در حالی که گوشهٔ لبش را می‌جوید، گفت:

- سلام آقای شکوهی. نعمتی الان اومد خونه، آلت قتاله رو پیدا کرد.

صدای ضعیفی از پشت تلفن به گوشش می‌رسید:

- اشکال نداره، واسه تکمیل تحقیقات هست. خواهرتون داره با بازپرس همکاری می‌کنه. نگران نباشید، من دنبال کارای خواهرتونم.

یکتا تشکر زیرلبی کرد و بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد.

- چی شد؟

به کیانوش و مادرش نگاه کرد و گفت:

- هیچی، گفت نیکا داره باهاشون همکاری می‌کنه. روندش همینه، تحقیقاتشون رو دارن تکمیل می‌کنن.

نگاهی به ساعت کرد. یک را نشان می‌داد:

- بریم ناهار بخوریم.

به سمت میز رفت و پشت صندلی نشست و قاشقی از برنج سردشده خورد. با ورود نعمتی، دیگر حوصله‌ای برایش باقی نمانده بود.

- امروز مشتری داری؟

به کیانوش نگاه کرد و سری تکان داد و کوتاه گفت:

- ساعت دو.

و در دل آهی کشید. کاش می‌شد کنسلش کرد.

***

مأمورها جلوی درب ورودی ایستاده بودند و اجازه نمی‌دادند کسی وارد شود.

شکوهی گوشه‌ای ایستاده بود و به مأموری که دوربین در دست داشت نگاه می‌کرد.

نعمتی با بی‌سیمی که در دست داشت، به نیکا اشاره زد:

- شروع کن، از در بیا داخل.

نیکا با قدم‌هایی لرزان به سمت در خروجی رفت:

- وقتی رامین در رو باز کرد، من از در اومدم داخل، بعد رفتم رو مبل نشستم.

نعمتی با لحن محکمی گفت:

- کجا نشستی؟

نیکا دست لرزانش را بالا آورد و به مبل دو نفره اشاره‌ای کرد:

- اونجا.

- برو بشین.

قدم برداشت و بر روی مبل نشست.

- خب بعدش چی شد؟

نیکا چشمان لرزانش را از فیلم‌بردار گرفت و به نعمتی دوخت:

- بعد رامین اومد اینجا، کنارم نشست. دستش رو انداخت دور گردنم، شروع کرد باهام حرف زدن. از دهنش که بوی الکل می‌داد، فهمیدم چیزی خورده. من بلند شدم برم.

نعمتی میان حرفش پرید و گفت:

- دستش دور گردنت بود، چطوری بلند شدی؟

نیکا در حالی که دستان یخ‌زده‌اش را به هم قلاب کرده بود، با صدای آرامی گفت:

- با سر زدم به سرش.

نعمتی اخم‌هایش را در هم کرد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- چی؟ بلند حرف بزن، نمی‌شنوم.

نیکا قطره اشکی از چشمش به پایین ریخت و این بار با صدای بلندتری گفت:

- با سرش زدم به سرش… وقتی دردش گرفت، دستش که دورم بود شل شد، تونستم بلند شم.

نعمتی سری به نشانهٔ تایید تکان داد و گفت:

- آها، حالا خوب شد، بلند حرف بزن. پاشو برو، چطوری رفتی؟ تا کجا رفتی؟

نیکا تمام توانش را در زانوهایش ریخت و شروع به راه رفتن کرد و فیلم‌بردار هم پشت سرش آمد:

- تقریباً تا اینجا اومدم که دست انداخت تو موهام و کشید. با دستاش محکم دورم رو گرفت، نمی‌ذاشت تکون بخورم. من دولا شدم، از تو جیبم چاقو رو برداشتم.

نعمتی به مأمور خانمی اشاره زد و گفت:

- برو بغلش کن.

و بعد رو به نیکا گفت:

- چطوری بغلت کرد؟ وقتی دستاش دورت بود، چجوری از تو جیبت چاقو درآوردی؟

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و هفده

 

نیکا پشتش را به مأمور کرد و مأمور خانم هم دستانش را به دور او حلقه کرد:

- این‌جوری بودیم. من تکون خوردم از دستش در بیام که یه لحظه دولا شدم، دستم به جیب کنار زانوم رسید، چاقوم رو درآوردم. بعد رامین من رو برگردوند.

- برگرد.

با حرف نعمتی چرخید و این بار صورتش روبه‌روی مأمور خانم بود:

- وقتی برگشتم، خواست لباسم رو پاره کنه که من چاقو زدم بهش.

- چطوری چاقو زدی بهش؟

نیکا دستش را بالا آورد و ضربه‌ای آرام به شکم مأمور زد که نعمتی داد زد و گفت:

- قشنگ نشون بده! با کدوم دست زدی؟ کجاش ضربه زدی؟

نیکا از صدای بلند نعمتی از جا پرید و پلک‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد. دیگر تحملش تمام شده بود. ناخودآگاه با عصبانیت دست چپش را بر روی شانهٔ مأمور گذاشت و با دست راست که مشت کرده بود، یک ضربهٔ محکم به شکمش و دو ضربه به قلبش زد.

و رو به نعمتی کرد و در حالی که از خشم می‌لرزید، گفت:

- این‌طوری! این‌طوری زدمش. بعد هم بدنش بی‌جون شد، رفت عقب و اونجا افتاد. منم کنارش زانو زدم، ترسیده بودم. چاقو رو از قلبش درآوردم و فرار کردم.

نیکا با همان دستان لرزان، همان‌جا ایستاده بود و نفس‌نفس می‌زد. سرش پایین بود و نگاهش به نقطه‌ای روی زمین دوخته شده بود. مأمور خانم آرام از او فاصله گرفت و به کناری رفت. فیلم‌بردار دوربین را خاموش کرد.

نعمتی بی‌سیم را بالا آورد و با لحن آرام‌تری گفت:

- بازسازی تموم شد. برگردونش به بند.

مأموری بازوی نیکا را گرفت و او را به سمت در هدایت کرد. نیکا قدمی برداشت، اما ناگهان ایستاد. سرش را بالا آورد و برای اولین بار در تمام این مدت، به شکوهی که گوشه‌ای ایستاده بود نگاه کرد.

چشمانش پر از اشک بود، اما بغضش را فرو داد و فقط یک کلمه گفت:

- بگو به خواهرم… بگو به یکتا که من حرف زدم.

شکوهی سری تکان داد و صدایش در فضای خانه پیچید:

- خودش می‌دونه. مطمئن باش.

مأمور نیکا را از خانه بیرون برد. در پشت سرشان بسته شد.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و هجده

 

شکوهی تمام کار ها را انجام داد؛ هرچه که نیاز بود را به خانواده نیکا اطلاع داد. البته خانواده که نه، در یک سال اخیر سایه را ندیده بود و همه دوندگی ها را یکتا انجام  داده بود. 

با اعتراض به حکم و تجدید نظر موافقت شده بود؛ بعد از بازسازی صحنه جرم و اتمام تحقیقات، دوباره دادگاه تشکیل شده بود.

نیکا، در جایگاه متهم و شکوهی، در جایگاه وکیل مدافع قرار گرفته بود. 

سایه و یکتا، روی صندلی‌های عقب سالن دادگاه نشسته بودند. سایه با همان صورتی رنگ‌پریده، دستانش را روی پاهایش گره کرده بود و نگاهش بین نیکا و قاضی می‌چرخید. یکتا کنارش نشسته بود و دست مادرش را محکم گرفته بود.

نیکا در جایگاه متهم ایستاده بود. دست‌هایش را روی میز کوچک مقابلش گذاشته بود و سرش را بالا نگه داشته بود. این بار دیگر مثل دادگاه قبلی سرش پایین نبود. نگاهش مستقیم به قاضی بود.

شکوهی در جایگاه وکیل مدافع، پوشهٔ قطور پرونده را روی میز گذاشت و برگه‌ای برای یادداشت‌برداری مقابلش گذاشت.

خانوادهٔ رامین هم در ردیف عقب سمت راست نشسته بودند. پدر با چهره‌ای خسته و مادر با چشمانی اشک‌آلود.رهام، برادر رامین، با همان اخم سنگین همیشگی، نگاهش بین نیکا و قاضی می‌گشت.

قاضی پرونده را باز کرد، عینکش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و با صدای رسمی و آرام شروع کرد:

- با توجه به اعتراض وکیل متهم به حکم صادرشده و همچنین همکاری متهم در مرحلهٔ بازسازی صحنهٔ جرم، این دادگاه برای بررسی مجدد پرونده تشکیل شده است. قبل از استماع دفاعیات، یک بار دیگر خلاصه‌ای از مستندات موجود قرائت می‌شود.

سرش را پایین آورد و ورق زد:

- بر اساس گزارش ضابطین، خانم نیکا نادری در روز حادثه، حدود ساعت هفت و پنج دقیقه وارد ساختمان محل وقوع قتل شده و ساعت هشت و هفت دقیقه از آن خارج شده است. تصاویر دوربین‌های مداربسته این موضوع را تأیید می‌کنند.

نفس کوتاهی گرفت و ادامه داد:

- در صحنهٔ جرم، اثر انگشت و تار مویی کشف شده که با مشخصات ژنتیکی متهم مطابقت دارد. همچنین بر اساس نظر پزشکی قانونی، مرحوم رامین کامرانی بر اثر اصابت سه ضربهٔ جسم برنده، یک ضربه به شکم و دو ضربه به قلب، جان خود را از دست داده است. باتوجه به گزارش پزشک قانونی جسم برنده به چاقوی شکاری شباهت دارد که آلت قتاله در خانه متهم کشف و ضبط شد.

مادر رامین با شنیدن این جمله، دستش را روی دهانش گذاشت. صدای هق‌هق خفه‌اش در سالن پیچید. پدر دستش را روی شانهٔ او گذاشت.

قاضی مکثی کرد و بعد برگهٔ دیگری را برداشت:

- در بررسی تلفن همراه مقتول، پیام‌هایی از شماره‌ای متعلق به متهم کشف شده که در آن‌ها تصویری از یک چاقوی شکاری و متن تهدیدآمیزی ارسال شده بود. همچنین سوابق تماس‌ها نشان می‌دهد که در یک ماه پیش از حادثه، ارتباطاتی میان طرفین برقرار بوده است.

قاضی برگه را روی میز گذاشت و نگاهش را به نیکا دوخت:

- خانم نیکا نادری، در رابطه با پیام تهدیدآمیزی که از طرف شما برای مقتول ارسال شده، توضیحی دارید؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و نوزده

 

نیکا لب‌هایش را تر کرد. چند ثانیه به دست‌هایش نگاه کرد و بعد دوباره سر بلند کرد:

- اون پیام اصلاً جدی نبود. من و رامین با هم شوخی می‌کردیم. اصلاً قصد تهدید نداشتم. اون پیام فقط یه شوخی ساده بود.

قاضی ابرویی بالا انداخت:

- شوخی با چاقو و تهدید به قتل؟

نیکا نفس عمیقی کشید:

- بله. ما با هم شوخی می‌کردیم. من هیچ‌وقت قصد نداشتم بهش آسیب بزنم.

قاضی چند لحظه به او خیره ماند و بعد پرسید:

- در گزارش بازسازی صحنه آمده که شما از یک چاقوی شکاری استفاده کرده‌اید. این چاقو از کجا آمده بود؟

نیکا انگشتانش را در هم گره کرد. صدایش کمی لرزید اما سعی کرد محکم بماند:

- یه دفعه با دوستم بیرون بودم. اون این چاقو رو بهم هدیه داد. منم تو جیب شلوارم گذاشتم و بعدش اصلاً یادم رفت که همراهمه. روزی هم که می‌خواستم برم پیش رامین، اصلاً متوجه نبودم که چاقو تو جیبمه. بعداً فهمیدم. از عمد نبرده بودم.

قاضی سکوت کرد و چند ثانیه به پرونده نگاه کرد. بعد رو به شکوهی کرد:

- وکیل متهم، شما می‌توانید دفاعیات خود را ارائه کنید.

شکوهی از جای خود بلند شد. عینکش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و دست‌هایش را روی میز گذاشت. نگاهی به هیئت قضات انداخت و شروع کرد:

- ریاست محترم، اعضای محترم دادگاه. آن‌چه در آن شب اتفاق افتاده، یک واقعهٔ ناگوار ناشی از دفاع از خود بوده است، نه یک قتل عمد.

نگاهی به نیکا انداخت و ادامه داد:

- مستندات پرونده نشان می‌دهد که مقتول در آن شب در حالت مستی بوده. او موکل بنده را به بهانهٔ یک ملاقات ساده به آن خانه کشانده، در حالی که هیچ‌کس دیگری در آنجا نبوده. موکل بنده در آن لحظه با یک وضعیت تهدیدآمیز روبه‌رو شده است. او ابتدا تلاش کرده از خودش دور شود. با سر به سر مقتول ضربه زده تا از دستش رها شود. اما مقتول دست از او برنداشته. حتی در گزارش بازسازی آمده که مقتول قصد داشته لباس او را پاره کند. یعنی تجاوز.

در سالن همهمهٔ خفیفی افتاد. قاضی با نگاهش سکوت را برقرار کرد.

شکوهی ادامه داد:

- موکل بنده در آن لحظه، در آن خانهٔ خالی، با یک مرد مست که قصد تعرض به او را داشته روبه‌رو بوده. چاقویی که از قبل همراه داشته، تنها وسیلهٔ دفاعی او بوده. و در آن وضعیت، او با یک ضربه به شکم و دو ضربه به قلب، از خودش دفاع کرده. نه برای کشتن. برای زنده ماندن.

نگاهش را به هیئت قضات دوخت:

- عمل موکل بنده کاملاً منطبق بر شرایط دفاع مشروع است. او نه نقشه‌ای برای قتل داشته، نه انگیزه‌ای. آنچه او انجام داده، واکنشی بوده به یک حملهٔ مستقیم به تمامیت جسمی و حیثیتی‌اش. تقاضا دارم دادگاه با در نظر گرفتن این شرایط، حکم قبلی را نقض کرده و موکل بنده را از اتهام قتل عمد تبرئه کند.

شکوهی نشست. قاضی چند ثانیه به پرونده خیره ماند. بعد سرش را بالا آورد و نگاهش را بین نیکا و خانوادهٔ رامین چرخاند:

- دادگاه وارد شور می‌شود. رأی پس از بررسی نهایی اعلام خواهد شد. جلسه ختم است.

چکش قاضی به صدا درآمد.

نیکا سرش را پایین انداخت. یکتا از ردیف عقب بلند شد و به سمت جایگاه متهم رفت. دستش را روی نردهٔ چوبی جایگاه گذاشت. نیکا سرش را بالا آورد و نگاهش با خواهرش گره خورد. لبخند بی‌جانی زد و آرام گفت:

- نگران نباش. این بار حرف زدم.

و یکتا، بی‌آنکه چیزی بگوید، فقط دستش را محکم‌تر روی نرده فشار داد و به چشمان خواهرش خیره ماند.

 

  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و بیست

 

مأمورها نیکا را بردند و اجازه ندادند بیشتر از این با خواهرش صحبت کند.

چشمش به خانوادهٔ رامین افتاد که از کنارشان گذشتند. رهام با اخم‌هایی در هم، مادرش با چشمانی سرخ و پدرش با شانه‌های خمیده.

نمی‌دانست برایشان ناراحت باشد یا نه. داغ عزیز دیده بودند، اما چه عزیزی؟ کسی که قصد دست‌درازی به خواهرش را داشت!

با مادرش از سالن دادگاه خارج شدند و کنار شکوهی ایستادند.

- حالا چی می‌شه آقای شکوهی؟

شکوهی دستانش را به دو طرفش کمی بالا آورد و باز کرد و گفت:

- واقعاً نمی‌دونم.

بعد شروع به راه رفتن به سمت درب خروجی کرد که متعاقباً سایه و یکتا هم کنارش حرکت کردند:

- رأی دادگاه نهایتاً تا یک هفتهٔ دیگه اعلام می‌شه.

امیدوارم قاضی حکم قتل عمد رو برداره.

یکتا سری تکان داد و با شکوهی خداحافظی کرد.

نگاهش به بیرون دادگاه برخورد کرد که کیانوش با اخم‌هایی در هم، رفتن رهام را تماشا می‌کرد. به سمتش رفتند و کیانوش با دیدنشان تکیه از دیوار گرفت و صاف ایستاد:

- دادگاه چی شد؟

تمام اتفاق‌ها را مو به مو برایش تعریف کرد و کیانوش هم امید داشت تا اعترافات نیکا نتیجه دهد و حکم تغییر کند.

به سرعت یک هفته تمام شد. شکوهی حکم را گرفته بود و با خواندنش متوجه شد که نمی‌تواند تلفنی حکم را به یکتا اطلاع دهد. پس تماسی گرفته بود و درخواست کرده بود در دفترش حاضر شود. حالا یکتا روبه‌روی شکوهی منتظر نشسته بود و در حالی که با پای راستش به آرامی بر روی زمین ضرب گرفته بود، گفت:

- آقای شکوهی، چی شد؟ جواب رأی دادگاه چیه؟

شکوهی برگهٔ نتیجهٔ رأی را مقابل یکتا گذاشت و گفت:

- بهتره خودت بخونیش.

یکتا برگه را برداشت و با صدای آرامی شروع به خواندن کرد:

- در خصوص اتهام خانم نیکا نادری دایر بر قتل عمد، پرونده پس از تحقیقات مقدماتی و صدور کیفرخواست به این شعبه ارجاع گردید. متهم در جریان رسیدگی ضمن پذیرش ایراد ضربات، مدعی است که در زمان وقوع حادثه مرحوم رامین کامرانی قصد تعرض و تجاوز داشته و اقدامات وی صرفاً در مقام دفاع از خود و رهایی از تعرض صورت گرفته است. وکیل مدافع متهم نیز با استناد به دفاعیات موکل، وقوع حادثه را از مصادیق دفاع مشروع دانسته و تقاضای صدور حکم برائت نموده است. متعاقب اعتراض و درخواست تجدیدنظرخواهی، بازسازی صحنهٔ وقوع جرم با حضور متهم انجام شد. متهم در جریان بازسازی، نحوهٔ حضور خود، چگونگی استفاده از چاقو و ترتیب ایراد ضربات را تشریح نمود که مراتب در صورت‌جلسهٔ بازسازی منعکس و مستندات تصویری آن به پرونده پیوست گردید. رأی دادگاه: دادگاه با بررسی جمیع اوراق و محتویات پرونده، اظهارات متهم، گزارش‌های تنظیمی، نظریهٔ پزشکی قانونی، صورت‌جلسه و فیلم بازسازی صحنه، اصل ایراد ضربات منتهی به فوت مقتول توسط متهم را محرز و مسلم می‌داند. دفاع متهم مبنی بر وقوع رفتار ارتکابی در مقام دفاع از خود، مورد توجه دادگاه قرار گرفت، لیکن صرف ادعای تعرض، بدون احراز تمامی شرایط قانونی دفاع مشروع، موجب زوال مسئولیت کیفری مرتکب نمی‌شود. حسب محتویات پرونده، متهم با یک قبضه چاقوی شکاری که پیش از وقوع حادثه نیز همراه داشته، ابتدا یک ضربه به ناحیهٔ شکم مقتول وارد نموده و متعاقباً دو ضربهٔ دیگر به ناحیهٔ قلب وی وارد کرده است. اگرچه وقوع درگیری و وضعیت اولیهٔ حادثه مورد ادعای متهم بررسی قرار گرفته، لیکن کیفیت و استمرار رفتار ارتکابی، خصوصاً ایراد ضربات متعاقب به ناحیهٔ حیاتی، با ادعای ضرورت ادامهٔ دفاع انطباق ندارد. با فرض پذیرش آغاز درگیری، امکان فاصله گرفتن و خاتمه دادن به درگیری پس از ضربهٔ نخست وجود داشته و ادامهٔ رفتار و ایراد دو ضربهٔ دیگر به ناحیهٔ قلب، از حدود اقدام ضروری خارج بوده است. لذا دادگاه، دفاع مشروع را واجد شرایط قانونی تشخیص نداده و با توجه به تعداد و محل اصابت ضربات، کیفیت استفاده از آلت قتاله، استمرار رفتار متهم پس از ضربهٔ اول و سایر قرائن موجود، بزه انتسابی را قتل عمد تشخیص می‌دهد. علی‌هذا، دادگاه با رد دفاع مشروع مطروحه از سوی متهم، بزه قتل عمد مرحوم رامین کامرانی را محرز و مسلم دانسته و حکم به قصاص نفس محکوم‌علیه، خانم نیکا نادری، به درخواست اولیای دم صادر و اعلام می‌نماید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و بیست و یک

 

هر کلمه که می‌خواند، اخم‌هایش بیشتر در هم فرو می‌رفت. برگه را آرام پایین آورد و سری تکان داد و گفت:

- این چی نوشته آقای شکوهی؟ من هیچی نمی‌فهمم. رأی دادگاه الان چیه؟

شکوهی آب دهانش را قورت داد و با صدای آرامی گفت:

- قتل عمد.

یکتا ناخودآگاه دستش شل شد و برگه از میان انگشتانش به پایین افتاد و با ناباوری گفت:

- آخه… چرا؟ نیکا فقط داشته از خودش دفاع می‌کرده!

شکوهی با دست اشاره‌ای به برگهٔ فرضی میان انگشتان یکتا کرد و در حالی که به پشتی صندلی تکیه می‌داد، گفت:

- قاضی دفاع از خود رو قبول نکرده. گفته سه ضربه وارد شده که همون ضربهٔ اولی به شکم واسه فرار کافی بوده، اون دوتای بعدی که به قلب زده اضافی بوده. در ضمن دقیقاً با همون چاقو قبلاً تهدیدش کرده و موقع قرار هم از قبل چاقو باهاش بوده.

شانه‌هایش را بالا انداخت و با نفس عمیقی و به حالت تأسف گفت:

- قاضی تمام اینا رو دلیل بر رد دفاع از خود گذاشته.

یکتا با سردرگمی اطرافش را نگاه کرد و بعد کمی به جلو خم شد و گفت:

- خب… خب حالا باید چیکار کنیم؟ نمی‌شه دوباره اعتراض زد؟

شکوهی کمی نگاهش کرد و بعد انگشتانش را به هم قلاب کرد و کمی خودش را جلو کشید:

- چرا می‌شه. اگر بخواید من می‌تونم به حکم اعتراض بزنم، ولی… ولی با چیزی که می‌بینم فکر نکنم موافقت بشه.

یکتا بهت‌زده مانند کسی که سطل آب سردی بر روی سرش ریخته باشند، بر روی صندلی نشسته بود و شکوهی را می‌نگریست و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد، گفت:

- الان من… چیکار کنم؟

شکوهی روان‌نویسش را باز کرد و گفت:

- برو پیش خانوادهٔ مقتول، راضیشون کن رضایت بدن. تنها کاری که می‌تونی بکنی که خواهرت از اونجا نجات پیدا کنه، الان همینه. یه کفش آهنی بکن پات و برو دنبال رضایت و تا وقتی که رضایت نگرفتی ازشون خسته نشو.

یکتا سرش را پایین انداخت. دستانش را روی پاهایش گذاشت و برای چند لحظه فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. بعد سرش را بالا آورد. چشمانش خیس بود، اما این بار اشکی نریخت. فقط نفس عمیقی کشید و گفت:

- باشه. می‌رم.

شکوهی نگاهش کرد:

- تنها می‌ری؟

یکتا کیفش را از روی صندلی برداشت و روی دوشش انداخت:

- تنها یا با کسی، فرقی نمی‌کنه. باید برم.

و از دفتر بیرون رفت.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و بیست و دو 

 

بیرون از دفتر، گوشی‌اش را درآورد و درون مخاطبینش رفت. انگشتش را بر روی نام مادرش گذاشت و همین که خواست تماس بگیرد، دستش متوقف شد.

داشت چکار می‌کرد؟ به مادرش زنگ می‌زد؟ مادری که یک سال از دوری دخترش خودش را به انواع و اقسام قرص‌های آرام‌بخش بسته بود. که چه بگوید؟

بگوید دخترت را می‌خواهند به دار آویزان کنند، بیا و از قاتلینش طلب بخشش کن؟

سری تکان داد و به دنبال نام کیانوش گشت. باید با او تماس می‌گرفت، اما باز هم دستش ایستاد.

به کیانوش هم نمی‌توانست زنگ بزند. مطمئناً تا می‌شنید، نه خودش می‌آمد و نه می‌گذاشت که خودش هم برود.

کسی نبود همراهیش کند. خودش تنها باید می‌رفت.

تاکسی گرفت و به سمت دفتر برادر رامین رفت.

آنقدر در فکر فرو رفته بود که متوجه نشد کی جلوی میز منشی ایستاده است.

- بفرمایید؟

با صدای منشی به خود آمد. گیج نگاهش کرد. چند ثانیه طول کشید تا خودش را جمع‌وجور کند:

- می‌خواستم آقای کامرانی رو ببینم.

منشی برگه‌های جلوی دستش را جمع‌وجور کرد و گفت:

- متأسفم، همین چند لحظه پیش کاری براشون پیش اومد و رفتن.

نمی‌دانست چکار کند. برگشت و روی مبل‌هایی که پشت سرش بود نشست و سرش را در میان دستانش گرفت.

چند دقیقه‌ای از نشستنش نگذشته بود که با صدای کامرانی سرش را بالا گرفت و ناخودآگاه ایستاد.

- خانم خلیلی، یه تماس با سرلک…

کامرانی با دیدن یکتا که ایستاده بود و نگاهش می‌کرد، صحبتش را نیمه‌تمام گذاشت و با اخم نگاهش کرد.

یکتا با صدای آرامی بی‌اراده لب زد:

- سلام.

کامرانی چشمانش را با حرص بست که منشی گفت:

- تماس با جناب سرلک بگیرم؟

به منشی نگاه کرد و گفت:

- تماسی که گفتم رو فراموش کن.

و بعد رو به یکتا کرد و با اخم‌هایی غلیظ و لحن تندی گفت:

- بیا تو اتاقم.

منتظر جواب یکتا نماند و خودش زودتر به سمت اتاقش رفت. یکتا پشت سرش وارد اتاق شد و به آرامی در را بست. کامرانی با قدم‌هایی محکم به سمت میزش رفت و کیفش را با عصبانیت بر روی میز پرت کرد. اجازه نداد یکتا روی صندلی بنشیند و خودش پیش‌قدم شد و گفت:

- می‌دونم برای چی اومدی.

یکتا با صدایی آرام گفت:

- من فقط می‌خواستم باهاتون صحبت کنم.

رهام پوزخند تلخی زد:

- دربارهٔ رضایت؟

یکتا سکوت کرد.

رهام دست‌هایش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد:

- حکم رو گرفتی نه؟ دوباره قتل عمد. دوباره قصاص نفس. حالا اومدی دوباره دنبال رضایت گرفتن؟

یکتا لب‌هایش را روی هم فشرد. بغضش را قورت داد و چیزی نگفت.

رهام چند ثانیه نگاهش کرد:

- خب، حالا چی می‌خوای بگی؟

یکتا نفس عمیقی کشید:

- درسته دادگاه حرف‌های نیکا رو رد کرده، ولی آقای کامرانی، به خدا نیکا دروغ نمی‌گه. من خواهرم رو می‌شناسم.

چهرهٔ رهام در جا تغییر کرد:

- چی گفتی؟

یکتا با وجود ترسی که از نگاهش گرفته بود، ادامه داد:

- خواهر من دروغ نمی‌گه. اون فقط می‌خواسته از خودش دفاع کنه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت صد و بیست و سه

 

رهام از پشت میز بلند شد:

- داری به برادر من تهمت می‌زنی؟

- نه، من فقط…

رهام چند قدم به سمتش برداشت و با فکی قفل‌شده گفت:

- داری می‌گی برادر من قصد تعرض به خواهرت رو داشته؟

یکتا با دیدن چهرهٔ خشمگین رهام، آب دهانش را قورت داد و دوباره تکرار کرد:

- خواهر من دروغ نمی‌گه.

صدایش بالا رفت. اما بلافاصله خودش را کنترل کرد و نگاهی کوتاه به در اتاق انداخت. انگار تازه یادش افتاده بود پشت همین در، منشی و کارمندها حضور دارند. دوباره رو به یکتا کرد، این بار صدایش پایین‌تر اما خشمش آشکارتر بود:

- رامین نیست که از خودش دفاع کنه. ولی این دلیل نمی‌شه هر چیزی که خواهرت گفته رو باور کنیم و به اسم دفاع از خود، شخصیت برادر من رو هم زیر سؤال ببری.

یکتا جواب داد:

- من نمی‌خوام به رامین توهین کنم. من فقط دارم حقیقت رو می‌گم آقای کامرانی. نذارید زندگی خواهرم تموم بشه.

رهام نگاهی بهش کرد:

- و من نمی‌خوام حق برادرم نادیده گرفته بشه و خونش پایمال بشه.

رهام خیره نگاهش کرد و ادامه داد:

- تا وقتی من زنده‌ام، رضایتی در کار نیست.

یکتا با بغض گفت:

- شما عزیز از دست دادی، نذار ما هم این رو تجربه کنیم.

رهام اخم‌هایش را در هم کشید:

- این مقایسه رو نکن. من برادرم رو به خاطر ناسالم بودن خواهر تو از دست دادم.

یکتا با بهت نگاهش کرد. دوباره گفت. مانند دفعهٔ قبلی، باز هم تکرار کرد. اخم‌هایش را در هم کشید و با لحنی شاکی گفت:

- کسی که ناسالم بوده، داداش شما بوده که می‌خواسته به خواهر من دست‌درازی کنه. اگر خواهر من خراب بود که تن می‌داد به خواستهٔ داداشت و الان هیچ‌کدوم از این اتفاق‌ها نیفتاده بود. خواهر من از حیثیتش دفاع کرد.

رهام با چشمانی به خون نشسته نگاهش کرد و در حالی که از یاد برده بود بیرون از اتاق افراد دیگری هم حضور دارند، با صدایی که رفته‌رفته بلندتر می‌شد، گفت:

- خواهر تو اگه سالم بود، اون موقع شب خونهٔ پسر غریبه نبود. داداش دسته‌گلم رو کردین زیر خاک، توقع رضایت هم داری؟

با عصبانیت قسمت مانتوی یکتا بر روی شانه‌اش را در چنگ گرفت و به سمت در اتاقش رفت. یکتا پشت سرش کشیده می‌شد.

در را باز کرد و یکتا را از اتاقش به بیرون پرت کرد. یکتا برای اینکه تعادلش را حفظ کند و به زمین نخورد، چند قدم برداشت و آخر خودش را با دیوار نگه داشت.

کامرانی رو به منشی کرد و در حالی که به یکتا اشاره می‌کرد، داد زد و گفت:

- بار آخرت باشه این خانم رو اینجا راه می‌دی. اگر فقط یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه این خانم رو اینجا ببینم، اخراجت می‌کنم، فهمیدی؟

منشی با ترس سر جایش ایستاده بود و با صدایی آرام گفت:

- بله.

رهام به اتاقش برگشت و در را محکم به هم کوبید که از صدای بلند در، یکتا چشمانش را بست.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...