رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت هفتاد و پنج

روزها از پی هم می‌گذشت و یکتا یا در حال خرید بود یا در آرایشگاه به سر می‌برد و کار مشتری‌هایش را انجام می‌داد.

سایه و نیکا هم سخت در پی تدارک مراسم عقد بودند و مهمان دعوت می‌کردند.

یکتا با رسیدن اسنپ از آرایشگاه خارج شد و سوار ماشین شد. به گفتهٔ آرایشگرش باید شب را زود می‌خوابید تا صورتش برای فردا پف نکند.

همهٔ تلاشش را کرده بود تا کار مشتری‌اش را زود تمام کند و اکنون که ساعت شش و ده دقیقه بود، توانسته بود از دست آرایشگاه و مشتری‌اش خلاص شود و به خانه برود.

کرایه را برای راننده کارت به کارت کرد و از ماشین پیاده شد.

با کلید درب خانه را باز کرد و وارد شد.

سکوت عجیبی خانه را فرا گرفته بود. به اطراف نگاه کرد و با دیدن نیکا که بغض کرده و بر روی مبل نشسته بود، به سمتش رفت.

- چی شده نیکا؟

نیکا با چشمان اشکی یکتا را نگریست و گفت:

- چی بگم… مثل همیشه گیر دادن‌های مامان. نزدیک به یک ماهه گوشیم رو گرفته، بعد کلی وقت خواستم امروز با بچه‌ها برم بیرون که بازم گفت نه.

یکتا با دیدن نگاه اشک‌آلود و صدای لرزان خواهرش دلش گرفت.

- مامان کجاست؟

نیکا با صدای آهسته‌ای لب زد:

- تو اتاقش.

یکتا سری تکان داد و به سمت اتاق مادرش حرکت کرد. انگشت اشاره‌اش را دولا کرد و دو ضربه به درب زد. بعد دستگیره را کشید و وارد اتاق شد.

- مامان؟

سایه در حالی که لباس‌هایش را تا می‌کرد، گفت:

- سلام مامان جان، خسته نباشی.

- سلامت باشی. می‌گم مامان؟

سایه پرسشگر نگاهش کرد.

- چرا اجازه ندادی نیکا با دوستاش بره بیرون؟

سایه اخم درهم کشید و همین که خواست چیزی بگوید، یکتا سریع گفت:

- مامان، یک ماهه که گوشیش رو گرفتی و داری تنبیهش می‌کنی. کافی نیست؟ بذار حداقل امروز بره با دوستاش بیرون. فردا روز عقدم هست، اذیتش نکن.

سایه کلافه پوفی کشید و لباسش را تایی زد و داخل کشو گذاشت و گفت:

-باشه، بره بیرون، ولی گوشیش رو بهش نمی‌دم.

یکتا سری تکان داد و از اتاق خارج شد:

- با دوستات کی قرار داشتی؟

نیکا همانطور که سرش پایین بود، مغموم گفت:

- هفت.

- خوبه، هنوز وقت داری. پاشو آماده شو برو بیرون، زود هم برگرد.

یکتا پشت کرد و به سمت اتاق خواب رفت.

نیکا ریشخندی زد و دستش را به طرف صورتش برد و اشک‌هایش را پاک کرد و با چهره‌ای خونسرد از جا برخاست.

حتی یکتا هم متوجهٔ گریهٔ مصنوعی‌اش نشده بود.

سریع آماده شد و زمانی که یکتا حواسش نبود، گوشی‌ای که رامین داده بود را درون کیفش گذاشت. خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد.

رامین گفته بود که به دنبالش بیاید اما خودش قبول نکرده بود. می‌ترسید دوباره همسایه‌ها ببینند و سریع به مادرش گزارش دهند؛ آن وقت هرچه در این مدت رشته بود، پنبه می‌شد.

به سر خیابان رفت و آدرسی که رامین داده بود را وارد کرد و اسنپی درخواست داد و منتظر ماند تا ماشین برسد.

 

 

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 76
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: حنانه | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی  خلاصه: یکتا برای نجات خواهرش، ناچار می‌شود با مردی ازدواج کند که از عشق تنها کینه به یادگار د

#پارت یک در حالی که درب عقب را باز می‌کرد، پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست. نیم‌نگاهی به نیکا انداخت و همزمان که استارت می‌زد، گفت: - فاکتور رو که یادت نرفت برداری؟

#پارت دو رو به نیکا کرد و گفت: - یه سر بریم مکانیکی ببینم این چشه، هی خاموش می‌شه. خداکنه خرجش زیاد نباش. دنده را عوض کرد و به سمت مکانیکی تغییر مسیر داد. نگاهی به ماشین‌های پارک‌شده ان

#پارت هفتاد و شش

***

نیکا خودش را درون پارکی انداخت و نفس عمیقی کشید. با قدم‌هایی سست و ضعیف راهی دستشویی انتهای پارک شد. با دستانی لرزان شیر آب را باز کرد و با وسواس شروع به شستن دستش کرد، در حالی که بغض در گلویش چنگ زده بود و چانه‌اش می‌لرزید. اشک‌ها دیدش را تار کرده بودند و نمی‌توانست به راحتی دستانش را ببیند. پلکی زد و قطرات اشک یکی پس از دیگری بر روی گونه‌هایش غلطیدند و این بار تصویر انگشتان خونی‌اش واضح‌تر شد. محکم دستانش را بر هم می‌مالید و تمام تلاشش را می‌کرد تا حتی قطره‌ای خون بر روی دستش باقی نماند.

چند مشت آب بر صورتش پاشید و دستانش را دو طرف روشویی گذاشت و به چهرهٔ خودش در آینهٔ کثیف زل زد. موهایش نامرتب شده بود و به خاطر آبی که بر صورتش پاشیده بود، موهای کنار صورتش خیس شده و به هم چسبیده بودند.

کلاهش را از روی سرش برداشت و کنار دستش گذاشت. هق‌هق زد و چشمانش را بر روی هم فشار داد. لب پایینش را محکم گاز گرفت تا صدایش را کنترل کند. چند نفس عمیق کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود. اشک‌هایش را کنترل کرد و دستی به موهای کوتاهش کشید و مرتبشان کرد. با سرانگشتانش بر زیر چشمان و روی گونه‌اش دست کشید و اشک‌هایش را پاک کرد. کلاهش را بر روی سرش گذاشت و از دستشویی خارج شد.

کمی در پارک قدم زد و سعی کرد بر خودش مسلط شود. قرمزی چشمانش که برطرف شد، تاکسی گرفت و به خانه رفت.

درب خانه را با کلید باز کرد و وارد حیاط شد. جلوی درب ورودی کفش‌هایش را از پا کند و با سلامی کوتاه به سمت اتاقش حرکت کرد.

- علیک سلام، نیکا خانم. یکم دیر نیومدی خونه؟

بدون اینکه نگاهی به مادرش کند، درب اتاقش را باز کرد و گفت:

- تاکسی دیر گیرم اومد.

داخل رفت و درب را بست. جلوی تختش ایستاد و از داخل کیفش چاقوی شکاری ضامن‌دار را که به خون آغشته شده بود، درآورد. نگاهش کرد. دوباره اشک در چشمانش حلقه زد و دستانش لرزید. در حالی که دندان‌هایش از عصبانیت و استرس بر هم می‌خورد، زیر لب گفت:

- خدا لعنتت کنه محدثه! این آشی بود که تو واسه من پختی.

قبل از اینکه کسی وارد اتاق شود، خوش‌خوابش را بالا گرفت و چاقو را زیرش  قرار داد. بر روی تخت نشست و تند تند نفس عمیق کشید. باید خودش را کنترل می‌کرد. نباید با رفتارهایش جلب توجه کند تا بقیه به او مشکوک شوند.

سریع لباس‌هایش را با لباس راحتی عوض کرد و روی تخت دراز کشید. صدای باز شدن درب اتاق آمد. سریع پشت به درب کرد و چشمانش را بست.

- نیکا، شام نمی‌خوای؟

- نه، گرسنم نیست.

چند ثانیه‌ای سکوت در اتاق حکم‌فرما بود که دوباره یکتا گفت:

- چیزی شده؟ ناراحتی؟

نیکا نمی‌دانست چه بگوید تا دست از سرش بردارد. به تنها دروغی که در ذهنش آمد برای نجات خودش از سؤال‌های خواهرش چنگ زد و سریع گفت:

- با محدثه دعوام شد، خوابم میاد. شب بخیر.

یکتا بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد.

در را آرام بست و چند لحظه پشت در ایستاد. نگاهش روی دستگیره ماند. چیزی در رفتار نیکا برایش عجیب بود؛ صدایش، جواب‌های کوتاهش و حتی طرز خوابیدنش.

آرام پوفی کشید و به سمت سالن برگشت.

سایه که مشغول جمع کردن ظرف‌های شام بود، نگاهی به دخترش انداخت:

- چی شد؟ شام نمی‌خوره؟

یکتا شانه‌ای بالا انداخت:

- می‌گه با محدثه دعواش شده، خوابش میاد.

سایه بشقابی را داخل سینی گذاشت و سری از تأسف تکان داد.

یکتا چند ثانیه به رفتن سایه نگاه کرد و بعد روی مبل نشست.

گوشی‌اش را از جیب شلوارش بیرون آورد. صفحه را روشن کرد و پیام کیانوش را دید:

- رسیدی خونه؟

لبخند کوچکی روی لبش نشست و جواب داد:

- آره، ساعت شیش و خورده‌ای بود رسیدم.

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که جواب آمد:

- خوبه. فردا دیگه روز عقده خانوم.

یکتا با دیدن پیام، لبخندش عمیق‌تر شد:

- باورم نمی‌شه بالاخره رسید.

همان لحظه صدای افتادن چیزی از داخل اتاق نیکا آمد.

یکتا سرش را بلند کرد:

- نیکا؟

جوابی نیامد.

از جا بلند شد و چند قدم به سمت اتاق رفت، اما قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، صدای نیکا از داخل اتاق آمد:

- چی می‌خوای؟

یکتا مکث کرد:

- هیچی، چی بود افتاد؟

- چیزی نیست، دستم خورد شیشه عطرم افتاد.

یکتا چند لحظه به در بسته خیره ماند:

- باشه.

برگشت و دوباره به سمت سالن رفت.

پشت در، نیکا بی‌حرکت ایستاده بود. نفسش را حبس کرده بود و دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود.

نگاهش به تخت افتاد.

چاقو هنوز همان‌جا، زیر خوش‌خواب پنهان بود.

لب‌هایش لرزید.

آرام زیر لب گفت:

- خدایا، من باید چیکار کنم؟

ویرایش شده توسط Hananeh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...