رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه

یکتا کمی به مادرش نگریست که چگونه عمیق در فکر فرو رفته بود.

- مام…

- مگه کار پیدا کرده؟

یکتا جا خورد. از سوال مادرش کمی سکوت کرد تا افکارش را جمع و جور کند.

- خب ما خونه خریدیم دیگه.

سایه اخم در هم کشید و جعبه‌ی لواشک نیکا را کمی به سمت خود کشید و تکیه‌ای لواشک برداشت:

- چه ربطی داره؟ می‌گم مگه کار پیدا کرده؟ یه شغل ثابت که هر دفعه تن و بدنت نلرزه؟ امروز بیکار می‌شه، فردا بی‌کار می‌شه.

یکتا جوابی نداشت که بدهد. سکوت کرد و بی‌حرف مادرش را نگریست.

- اشکال نداره، بذار فردا بیاد. خودم باهاش حرف می‌زنم ببینم قصدش چیه.

یکتا سری تکان داد و از جا بلند شد. به سمت اتاق رفت، لباس‌های بیرونش را دو تکیه با لباس راحتی تعویض کرد و خود را به دست خواب سپرد.

---

با صدای داد از خواب پرید. در جایش کمی گیج و منگ نشست و به اطرافش نگریست. دستی به صورتش کشید تا خواب‌آلودگی از سرش بپرد. بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت سر و صدا قدم برداشت.

درب اتاق را باز کرد و نیکا و مادرش را دید که رو به روی هم ایستاده‌اند و عصبی هستند.

- سر از خود شدی؟ ور پریده! هر کاری دلت می‌خواد می‌کنی، ولی من آدمت می‌کنم.

- من و کردی تو قفس؟ مگه من زندانی یا برده‌ات هستم؟ اصلاً می‌دونی چیه؟ هر کاری دلم بخواد می‌کنم. مگه من بچه کوچیکم…

با سیلی که سایه بر صورت نیکا کوبید، نیکا ساکت شد و دستش را بر روی صورتش گذاشت.

یکتا هینی کشید و بی‌اراده دستش را روی دهانش گذاشت و متعجب به صحنه‌ی روبه‌رویش نگریست.

- چی شده؟ هشت صبح سر چی دارید دعوا می‌کنید؟

سایه با عصبانیت به سمت یکتا برگشت:

- چی شده؟ دست‌گل جنابعالیه! بفرما نگاه کن. تو از همه‌چی خبر داری مگه نه؟ ولی دهن بستی حرف نمی‌زنی. حمایتش می‌کنی، طرفش رو می‌گیری آره؟

- چی شده خب مامان؟

- خانم واسه من دوست‌پسر پیدا کرده! خانم زارع صبح بهم پیام داده دیشب یه پسر جعبه به دست دم در خونتون بوده، فاطمه دیدتش. نیکا هم آوردتش تو خونه. بعد تو دیشب نشستی به من می‌گی این و کیانوش آورده و دروغ تحویلم می‌دی.

نیکا با عصبانیت براق شد و گفت:

- چیکار کردم مگه؟ قتل که نکردم. چرا وقتی یکتا با کیانوش دوست شد صدات در نیومد و چیزی نگفتی؟ زورت به من رسیده.

- بلند شو برو! دختره پررو، تو روی من زبون نکش. تو و یکتا فرق دارید. بار آخرت باشه ببینم دور این کارا رفتی.

نیکا با عصبانیت به سمت اتاقش قدم برداشت؛ که سایه گفت:

- کجا میری؟ وایسا ببینم.

- کجا میرم؟ میرم سر قبرم، میرم که از دستت راحت باشم با این تعصبات الکیت.

سایه، دستش را به سمت نیکا دراز کرد و گفت:

- گوشیت رو بیار بده به من ببینم؛ از امروز دیگه خوش گذرونی تعطیل، حق نداری پات رو از تو اتاق بزاری بیرون؛ فقط میشینی و واسه کنکورت درس میخونی.

نیکا با خشم، گوشی‌اش را برداشت و با حرص بر روی زمین پرتش کرد؛ به داخل اتاق رفت و درب را محکم بر هم کوبید.

یکتا هاج و واج میان مادر و در اتاق ایستاده بود و‌نمی‌دانست چکار کند. مادر عصبانی را آرام کند؛ یا خواهری که با صدای بلند گریه می‌کرد.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 76
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: حنانه | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی  خلاصه: یکتا برای نجات خواهرش، ناچار می‌شود با مردی ازدواج کند که از عشق تنها کینه به یادگار د

#پارت یک در حالی که درب عقب را باز می‌کرد، پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست. نیم‌نگاهی به نیکا انداخت و همزمان که استارت می‌زد، گفت: - فاکتور رو که یادت نرفت برداری؟

#پارت دو رو به نیکا کرد و گفت: - یه سر بریم مکانیکی ببینم این چشه، هی خاموش می‌شه. خداکنه خرجش زیاد نباش. دنده را عوض کرد و به سمت مکانیکی تغییر مسیر داد. نگاهی به ماشین‌های پارک‌شده ان

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه و یک

یکتا چند لحظه همان‌جا خشکش زد. صدای هق‌هق نیکا از پشت در می‌آمد و نفس‌های بریده‌ی سایه سکوت خانه را سنگین کرده بود.

آرام جلو رفت و دستش را روی شانه‌ی مادر گذاشت.

- مامان، آروم باش.

سایه دستش را کنار زد.

- آروم باشم؟ دختر من نصف شب پسر میاره تو حیاط خونه، بعد من آروم باشم؟

یکتا آهی کشید.

- نیاورده بودش تو خونه… فقط…

- فقط چی؟

حرف در گلوی یکتا ماند. اگر بیشتر توضیح می‌داد، معلوم می‌شد از همه‌چیز خبر داشته است.

سایه خم شد، گوشی شکسته‌ی نیکا را از روی زمین برداشت و با تأسف به صفحه‌ی ترک‌خورده‌اش نگاه کرد.

- ببین، از عصبانیت کارمون به کجا رسیده.

بعد گوشی را روی میز گذاشت و روی مبل نشست. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و آرام زیر لب گفت:

- خدایا خودت عاقبت این دختر رو خیر کن.

یکتا کنار مادر نشست.

- مامان، نیکا بچه نیست، درسته یک سری از کارهاش از سر بی‌فکریه ولی بازم عاقله.

سایه با چشم‌هایی که هنوز از عصبانیت برق می‌زد به دخترش نگاه کرد.

– منم نگفتم بچه هست. اتفاقاً از همین می‌ترسم. دختر ساده‌ایه، زود گول می‌خوره. یه پسر دو تا حرف قشنگ بزنه، یه شاخه گل بخره، فکر می‌کنه عاشقشه.

یکتا بی‌اختیار یاد رامین افتاد؛ گل‌ها، هدیه‌ها، خرج‌های عجیبش.

اما چیزی نگفت.

سایه ادامه داد:

- مردم رحم ندارن یکتا. یه لکه روی دامن دختر بشینه، تا آخر عمر ولش نمی‌کنن. من جوون بودم، این چیزا رو دیدم.

یکتا دست مادرش را گرفت.

- باشه، من باهاش حرف می‌زنم.

سایه خسته سر تکان داد.

- حرف زدن فایده داره؟ وقتی از همون اول از من قایم‌ کاری کرد؟

در همان لحظه صدای گریه‌ی نیکا دوباره بلند شد.

یکتا از جا بلند شد.

- بذار برم پیشش.

سایه چیزی نگفت. فقط نگاهش را به در بسته‌ی اتاق دوخت.

یکتا آرام به سمت اتاق رفت. چند ضربه‌ی آرام به در زد.

- نیکا، در رو باز کن.

جوابی نیامد.

دوباره گفت:

- آبجی، منم.

چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد صدای گرفته‌ی نیکا از پشت در شنیده شد.

- برو، حوصله‌ی هیچ‌کس رو ندارم.

یکتا پیشانی‌اش را به در تکیه داد.

- باشه، ولی بدون من طرف هیچ‌کس نیستم. نه مامان، نه تو. فقط نمی‌خوام این دعوا بزرگ‌تر بشه.

از داخل اتاق صدای هق‌هق آرامی آمد.

- اگه دوستم داشتی، اتفاق دیشب رو به مامان نمی‌گفتی.

یکتا با تلخی چشم‌هایش را بست.

- من نگفتم، همسایه دیده بود.

چند لحظه سکوت شد.

بعد صدای قفل در آمد و در، چند سانتی‌متر باز شد.

چشم‌های نیکا از گریه سرخ شده بود.

- راست می‌گی؟

یکتا آرام سر تکان داد.

- به خدا. مگه ندیدی خود مامان گفت همسایه پیام داده، دیشب شما رو دیده بوده.

نیکا لبش را گاز گرفت و اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

- من فقط می‌خواستم چند دقیقه ببینمش، همین.

یکتا آهی کشید و او را در آغوش گرفت.

- می‌دونم، ولی بعضی کارا، حتی اگه نیتش بد نباشه، آخرش دردسر درست می‌کنه.

نیکا سرش را روی شانه‌ی خواهرش گذاشت و آرام گریه کرد، در حالی که آن‌سوی خانه، سایه با چشمانی خسته به قاب عکس همسر مرحومش خیره مانده بود و از ته دل آرزو می‌کرد کاش امروز، در تربیت دو دخترش تنها نبود.

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پنجاه و دو 

یکتا چند دقیقه‌ای کنار نیکا ماند. آرام موهایش را نوازش کرد و گذاشت اشک‌های خواهرش بی‌صدا روی شانه‌اش بریزد.

بعد از کمی، نیکا خودش را کنار کشید و با آستین لباسش چشم‌هایش را پاک کرد.

- ازم ناراحتی؟

یکتا نگاهش کرد.

- از دروغ گفتنت آره، ولی از خودت نه.

نیکا لبش را جمع کرد.

- نمی‌خواستم مامان بفهمه.

- آخرش که فهمید؛ بد هم فهمید.

- آخه می‌شناسمش، اگه از اول می‌گفتم با یه پسر آشنا شدم، حتی اجازه نمی‌داد یه بار دیگه ببینمش.

یکتا نفسش را آهسته بیرون داد.

- شاید حق داشت نگران باشه.

- نه، حق نداشت اونجوری بهم سیلی بزنه.

دستش را روی گونه‌ی سرخش گذاشت و با بغض ادامه داد:

- هنوزم می‌سوزه؛ نمیدونم تا کی باید تو این قفس و زندان مامان زندگی کنم.

یکتا آرام جای انگشت‌های مانده روی صورتش را نوازش کرد.

- مامان از روی عصبانیت زد.

- چون عصبانی شده اجازه داشته روی من دست بلند کنه؟ چرا یک بار به تو نگفت با کیانوش نباشی؟

یکتا چیزی نگفت. خواهرش عصبی بود و هر جوابی که می‌داد آن لحظه نمی‌توانست درست فکر کند با منطق قبولش کن؛ پس سکوت را به جواب دادن ترجیح داد.

از اتاق بیرون آمد، سایه هنوز روی مبل نشسته بود. استکان چای روبه‌رویش سرد شده بود و نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم دوخته شده بود.

یکتا کنار مادر نشست.

- مامان.

سایه بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

- آروم شد؟

- داره گریه می‌کنه.

سایه پلک بست.

- دلم نمی‌خواست بزنمش.

- پس چرا زدی؟

چند ثانیه سکوت کرد.

- چون ترسیدم.

یکتا متعجب نگاهش کرد.

- از چی؟

سایه آهی کشید.

- از اینکه یه روز چشم باز کنم ببینم دخترم زندگیش رو با دست خودش خراب کرده.

اشک در چشم‌هایش حلقه زد.

- بابات که رفت، من موندم و شما دوتا. همه‌ی ترسم اینه یه اتفاقی براتون بیفته و نتونم جمعش کنم.

یکتا دست مادرش را میان دست‌هایش گرفت.

- اتفاقی نمی‌افته.

- تو از کجا می‌دونی؟

- چون من حواسم به نیکا هست.

سایه نگاهش را به دخترش دوخت.

- از اول خبر داشتی؟

یکتا لحظه‌ای مکث کرد.

- آره.

- چرا به من نگفتی؟ 

- چون می‌خواستم اول خودم بشناسمش. اگه می‌دیدم پسر خوبی نیست، خودم نمی‌ذاشتم نیکا ادامه بده.

سایه سرش را پایین انداخت.

-باید به من می‌گفتی،دوتاتون از من قایم کردین؛ اسمش چیه؟

- رامین.

- چند سالشه؟

- بیست‌ویک.

- کارش؟

یکتا با یادآوری حرف‌های نیکا گفت:

- ظاهراً پیش یه مکانیکی کار می‌کنه؛ ولی خانواده‌ش وضع مالی خیلی خوبی دارن.

سایه پوزخندی زد.

- خانواده‌ی پولدار از همه بیشتر می‌ترسوننم.

- چرا؟

- چون خیلی وقت‌ها بچه‌های پولدار دنبال تفریحن، نه زندگی.

ناخواسته  دوباره تصویر هدیه‌های رامین، آن جعبه‌ی لواشک و خرج‌های عجیبش جلوی چشمش نقش بست. آب دهانش را قورت داد و گفت:

- چه ربطی داره مامان، از وضع مالی که نمی‌شه تشخیص داد طرف چطور شخصیتی داره؛ شاید واقعا پسر خوبی باشه.

سایه از جا بلند شد و سری به چپ و راست تکان داد.

 - چیزایی من دیدم و میدونم که تو نمیدونی، هر چی هست، تا وقتی من زنده‌ام اجازه نمی‌دم نیکا دوباره با اون پسر رفت‌وآمد کنه.

همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد.

هر دو بی‌اختیار به سمت در برگشتند.

سایه به ساعت دیواری نگاه کرد.

- ‌ده و نیم صبحه، کیه؟

یکتا هم نگاهی به ساعت انداخت. ناگهان یاد حرف شب گذشته افتاد.

لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.

- فکر کنم، کیا‌ هست.

سایه دستی به صورتش کشید و زیر لب گفت:

-برو در رو باز کن بیاد تو.

و بعد با صدای بلند تری گفت:

- کیانوش اومده یا از اتاق نیا بیرون یا اومدی صورتت رو می‌شوری و قیافت رو درست می‌کنی؛ نمیخوام از اتفاق امروز و شیرین کاری جنابعالی چیزی متوجه بشه، فهمیدی نیکا؟

نیکا جوابی نداد؛ و یکتا سری از روی تاسف تکان داد. همانطور که به سمت آیفون می‌رفت؛ کش موهایش را باز کرد دستی به موهای ژولیده‌اش کشید و دوباره، محکم بالای سرش بست. 

دکمه را زد و درب را باز کرد. در همین فاصله ای که کیانوش از درب کوچه تا درب سالن را تی می‌کرد؛ سریع به دستشویی رفت و آبی بر سر و صورتش زد. با دو برگ دستمال کاغذی صورتش را خشک کرد و همزمان خروجش از دستشویی با وارد شدن کیانوش به خانه مصادف شد.

 

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجاه و سه 

سایه به احترام کیانوش ایستاد و به جلویش رفت. کیانوش دستش را به سمت سایه دراز کرد و با او دست داد.

- سلام خانم فلاحی.

سایه دستش را از دست کیانوش بیرون کشید و به سمت مبل‌ها اشاره کرد.

- سلام کیانوش جان، خوش اومدی. بفرما بشین.

یکتا کنار کیانوش ایستاد، دستانش را بلند کرد و دور گردن کیانوش حلقه کرد.

- سلام کیا جان.

کیانوش کمی او را در آغوش گرفت و بعد از خود جدایش کرد و بوسه‌ای روی پیشانی یکتا کاشت.

- سلام عزیزم، خوبی؟

یکتا چشمانش را باز و بسته کرد و گفت:

- تو رو می‌بینم عالیم.

با هم به سمت مبل حرکت کردند و بر روی مبل دو نفره نشستند. سایه با سینی چایی از آشپزخانه خارج شد و سینی را روی میز گذاشت.

- خب کیانوش جان حالت چطوره؟ مامان خوبه؟

کیانوش دستش را دراز کرد و دو حبه قند از قندان که سایه جلویش گرفته بود برداشت و کنار استکانِ کمر‌باریک و روی نعلبکی گذاشت.

- شکر خدا، مامان هم خوبه.

سایه پای راستش را بر روی چپ انداخت و سکوت و دو دو زدن مردمک چشمان کیانوش را تماشا کرد.

- دیشب یکتا گفت می‌خوای باهام صحبت کنی، حرفت رو بزن، دل‌دل نکن.

کیانوش نفسی کشید و با دستش دو ضربهٔ آرام بر روی ران پایش کوبید. سرش را بالا آورد و در چشمان سایه نگاه کرد و گفت:

- والا خانم فلاحی، من به یکتا هم گفتم. خسته شدم از این وضعیت. حرف یکی دو ماه که نیست، چهار پنج ساله زندگی من اینه.

نگاهی به یکتا انداخت و گفت:

- من می‌خوام زودتر عقد کنیم. پنج ماه از نامزدیمون می‌گذره، دیگه چیزی تا تموم شدن مدت صیغه نمونده.

سایه ابرویی بالا انداخت. با انگشت اشاره بر روی دستهٔ مبل ضربه‌های آرام وارد کرد.

- واسه صحبت کردن راجب همچین مسئله‌ای نباید خانوادت هم می‌اومدن؟

کیانوش سری تکان داد و گفت:

- خانوادهٔ من یکتا رو دوست دارن، از خدا شونه. هرچی زودتر عروس اون خونه بشه، و با حرف من هم مشکلی ندارن. هرچی بگم موافقن.

سایه استکان چایش را برداشت و اشاره‌ای به چای کیانوش زد:

- چاییت سرد شد.

کیانوش دستش را دراز کرد و استکان چایش را برداشت و تشکر زیرلبی کرد.

- کیانوش، درسته نامزدی کردید، ولی واسه عقد زوده. تضمینت واسه خوشبختی یکتا چیه؟

کیانوش دهان باز کرد تا سخنی بگوید که سایه دستش را به نشانهٔ سکوت بالا آورد.

- درسته رضایت به نامزدی دادم، ولی رضایت به ازدواج که ندادم. دورهٔ نامزدی واسه شناخت دو طرف هست، نه جواب بلهٔ صددرصد.

کیانوش تکیه به پشتی مبل داد و همانند سایه یکی از ابروهایش را به بالا انداخت و با اعتماد به نفس گفت:

- خانم فلاحی، من شرط شما رو در عرض پنج ماه انجام دادم. درسته با کمک یکتا بود، ولی باز موفق به انجام دادنش شدم.

سایه رک‌گویی کیانوش به مذاقش خوش نیامد. اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:

- من دوتا شرط داشتم. یکیش خونه بود، دومیش یه کار درست ‌و درمون بود؛ کاری که هر لحظه احتمال بیرون کردنت از شغل نباشه. دختر من با خیال راحت بتونه زندگیش رو بکنه، نه اینکه دغدغهٔ از کار بیکار شدنت رو داشته باشه.

 

ویرایش شده توسط Hananeh
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و چهار

 

یکتا فقط نگاه‌گر بود و با استرس گوشه‌ی لبش را می‌جوید. دوست داشت دهان باز کند و از کیانوش دفاع کند، همراهی کند و از مادرش خواهش کند رضایت به عقد بدهد تا زودتر این فاصله و دوری بینشان تمام شود. اما انگار کسی مهری بر دهانش کوبیده بود و اجازهٔ سخن گفتن را از او گرفته بود. قلبش با تمام توان و سرعت خودش را در سینه‌اش به چپ و راست می‌کوبید و بی‌قراری می‌کرد. حتم داشت اگر قلبش می‌توانست سخن بگوید، دهان باز می‌کرد و با صدای بلند داد می‌زد: «کیانوش!» تنها اسمی که چهار سال زندگی‌اش را درگیر خود کرده بود.

- جدا از کار، یه مسئلهٔ دیگه‌ای هم هست کیانوش. از زمان نامزدی به این ور، تو از لحاظ مالی تغییر کردی. مگه صاحب‌کارت افزایش حقوق واست زده؟

مادرش دقیقاً به وسط خال زده بود. سؤال پنج‌ماههٔ یکتا را پرسیده بود؛ همان سؤالی که هر دفعه بر زبان آورده بود، جوابی سربالا و بی‌معنی گرفته بود. یکتا سر تا پا گوش شد ببیند چه جوابی می‌دهد. بیشتر به دنبال این بود که در میان کلامش حرفی را بیرون بکشد که قبلاً به او نگفته است.

کیانوش دستی به موهایش کشید. فرهای حلقه‌شده روی پیشانی‌اش را به بالا داد.

- راستش من امروز اومدم در رابطه با کارم هم بهتون خبر بدم. یکتا چند وقتیه که به من شک کرده و خیلی راجب کار و درآمد من سؤال می‌پرسه، من هم حرفی نزدم…

صحبتش را نیمه‌قطع کرد و به صورت یکتا نگاه کرد که گوشه‌ی لبش را می‌جوید. آرام نگاهش را از صورت به پایین سوق داد و دستان یکتا را دید که در هم قفل شده و با استرس با انگشت شصتش بازی می‌کند.

دستش را بر روی دستان یکتا گذاشت، آرام بازش کرد و دست راستش را میان انگشتانش قفل کرد و ادامه داد:

- من به یکتا حرفی نزدم تا امروز واقعیت رو بهش بگم و خوشحالش کنم، و رضایت عقد رو هم از شما بگیرم. من به دوتا قولی که به شما دادم عمل کردم؛ هم خونه خریدم، هم سر یه کار خوب رفتم. دوستم موبایلیش رو چند ماهه راه انداخته و من اونجا مشغول به کار شدم.

سایه به دستان گره‌شدهٔ در هم کیانوش و دخترکش چشم دوخت و قبل از اینکه حرف بزند، صدای نیکا وادار به سکوتش کرد:

- سلام.

کیانوش به پشت سر سایه نگاه کرد و نیکا را با چشمانی قرمز که تازه از اتاق خارج شده بود نگاه کرد.

- به سلام نیکا خانوم! ساعت خواب، انقدر خوابیدی که چشمات پف کرده و قرمز شده.

نیکا پوزخندی زد و با تمسخر گفت:

- هه، آره! انقدر هم خوابه خوب بود و بهم چسبید.

سایه چشم‌غره‌ای تحویل نیکا داد، اما او بی‌اعتنا به چشم‌غرهٔ مادرش گفت:

- مامان، یه لحظه بیا تو اتاق، کارت دارم.

و بعد هم دوباره برگشت و به اتاق رفت.

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و پنج 

 

سایه با عذرخواهی کوتاهی بلند شد و به اتاق رفت. درب را پشت سرش بست و با اخم رو به نیکا گفت:

- چیه؟ نمی‌بینی کیانوش اومده داریم صحبت می‌کنیم؟

نیکا بی‌اعتنا به حرف مادرش دستش را دراز کرد و گفت:

- گوشیم رو بده.

سایه با دست محکم به دست نیکا کوبید و پسش زد و غرید:

- پشت گوشت رو دیدی، گوشیت هم می‌بینی! کور خوندی نیکا خانوم. دیگه تموم شد. تا وقتی که کنکور بدی، حق نداری گوشی دستت بگیری.

نیکا با خشم موهایش را به پشت گوشش فرستاد و با دندان‌های کلیدشده گفت:

- مامان، تمومش کن! انقدر به من گیر نده. یه کاری دست خودم می‌دم ها! می‌گم گوشیم رو بده.

سایه انگشت اشاره‌اش را به جلوی صورت نیکا تکان داد و گفت:

- انقدر صبر من رو لبریز نکن. کاری نکن جلوی کیانوش صدام بره بالا و بی‌ابرویی بشه. برو هر غلطی که دلت می‌خواد بکن.

بعد هم پشت کرد و از اتاق بیرون رفت.

نیکا با عصبانیت مشتش را چند بار بر روی تخت کوبید. بالشتش را برداشت و سرش را محکم درون آن فرو برد و جیغی کشید.

پایین تخت نشست و نفس‌نفس‌زنان به دیوار مقابلش خیره شد و تمام سعیش را کرد تا بغضش را قورت بدهد. دستی به چشمانش کشید و قبل از اینکه اجازه فرو ریختن اشکش را بدهد، با سرانگشتانش آن را پاک کرد. بلند شد و با پا لگدی به کتاب تستی که کف اتاق بود کوبید و کتاب را به گوشه‌ای از اتاق پرت کرد. دوباره دستی به موهایش کشید و آن‌ها را صاف کرد. چند نفس عمیق کشید و سعی کرد چهره‌اش را خونسرد بگیرد. از اتاق خارج شد و نگاهی به سالن کرد. کسی حواسش نبود و هر سه در حال تنظیم تاریخ عقد بودند. به بهانهٔ آب خوردن به سمت آشپزخانه رفت، لیوان آبی را پر کرد و دوباره به سمت اتاق برگشت و قبل از خروج کامل از آشپزخانه، خیلی سریع تلفن بی‌سیم روی اپن را برداشت و وارد اتاقش شد.

درب اتاق را بست و به آن تکیه داد. لیوان آب را بر روی زمین گذاشت و با دستانی لرزان، تند تند شمارهٔ رامین را که از قبل حفظ کرده بود وارد کرد و دکمهٔ تماس را فشرد.

گوشی را بر روی گوشش گذاشت و با استرس گوشهٔ ناخن شصتش را جوید و بعد از چند بوق، صدای رامین در تلفن پیچید:

- بله.

- رامین، منم نیکا.

چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد و رامین با صدایی متعجب گفت:

- نیکا، چی شده؟ چرا صدات انقدر می‌لرزه؟

آرام اشک‌هایش از چشمانش بر روی گونه‌هایش غلتیدند:

- رامین... مامانم همه‌چی رو فهمید. گوشیم رو ازم گرفته. گفت... گفت دیگه حق ندارم... حق ندارم باهات صحبت کنم.

و با صدای بلندتری گریه کرد. برای اینکه صدایش به بیرون نرود، دستش را بر روی دهانش گذاشت و سعی کرد صدایش را خفه کند.

- گریه نکن عزیز دلم! واسه همچین چیز ساده‌ای گریه می‌کنی؟

- رامین، دیگه نمی‌تونم باهات حرف بزنم. این از نظر تو ساده هست؟

صدای بی‌خیال رامین در گوشش پیچید:

- آره، الکیه. ساعت ده و نیم شب، یه گوشی با سیم کارت  می‌ارم می‌ذارم کنار درختی که بیرون خونتون، دم در کوچه هست. بیا برش دار. حواست هم باشه مامانت متوجه نشه.

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و شش

 

نیکا از پشت در بلند شد و به سمت تخت رفت. بر رویش نشست و با صدای بغض‌آلود گفت:

- رامین، من...

با شنیدن صدای پایی که به اتاق نزدیک می‌شد، حرفش را نیمه‌ول کرد و سریع گفت:

- رامین، یکی داره میاد. شب منتظرتم.

تلفن را قطع کرد و زیر بالشتش انداخت.

درب اتاق باز شد و یکتا وارد اتاق شد. به سمت نیکا رفت و کنارش نشست.

- چرا نمیای بیرون؟

- حوصله ندارم.

یکتا اخمی کرد و ضربه‌ای به بازوی نیکا زد و گفت:

- دختر تو چقدر نامردی! مثلاً تنها خواهر منی، نمی‌خوای بیای واسه عقد من نظر بدی؟

نیکا چند ثانیه‌ای به یکتا خیره شد و سری تکان داد و گفت:

- باشه، تو برو بیرون، منم چند دقیقه دیگه میام.

یکتا بی‌حرف ایستاد و از اتاق خارج شد.

نیکا چند لحظه به درِ بسته خیره ماند. نفس عمیقی کشید، با آستینش گوشه‌ی چشم‌هایش را پاک کرد و بعد از چند دقیقه از جا بلند شد. لبخندی مصنوعی روی لب‌هایش نشاند. نمی‌خواست کسی حال خرابش را بفهمد.

از اتاق خارج شد و با صدای بسته شدن درب اتاق، کیانوش نگاه از سایه گرفت و توجه‌اش به نیکا جلب شد.

- عه، انگار اومدی! گفتم رفتی به ادامه‌ی خوابت برسی.

نیکا ابرویی بالا انداخت. قبل از نشستن بر روی مبل تک‌نفره، دولا شد و سیبی را از میوه‌خوری روی میز برداشت.

- تا وقتی داداش کیا جونم اینجا هست، مگه می‌شه برم بخوابم؟ بالاخره موجبات خندم رو فراهم می‌کنی.

یکتا اخمی کرد و آرام گفت:

- مگه کیا دلقکه؟

کیانوش دستش را بر روی دست یکتا گذاشت و با لبخندی گفت:

- اشکال نداره، نیکا شوخی می‌کنه.

نیکا گاز بزرگی به سیبش زد و بعد از کمی جویدن گفت:

- حالا به نتیجه‌ای هم رسیدید یا نه؟ بالاخره عقد می‌کنید؟

کیانوش تکه‌پرتقال درون بشقابش را که یکتا برایش قاچ کرده بود برداشت:

- اختیار داری خانم، مگه می‌شه من از یکتا دست بکشم؟

یکتا سری تکان داد و گفت:

- تاریخ رو انداختیم واسه سی‌ام ماه دیگه. پنج‌شنبه می‌شه، کسی هم کار داشته باشه راحت می‌تونه بیاد.

- فقط باید یه لیست از مهمون‌ها درست کنیم.

نیکا نیم‌نگاهی به سایه انداخت و با لحن سردی گفت:

- جدا از درست کردن لیست مهمون، اول باید ببینیم مجلس چطوری هست. محضریه یا می‌خواید تالار بگیرید؟

یکتا حرف نیکا را تایید کرد و منتظر به کیانوش چشم دوخت.

- من مشکلی ندارم، هر جوری که تو دوست داشته باشی مجلس می‌گیرم.

یکتا از محبت کیانوش ناخودآگاه لبخندی بر روی لبش نقش بست.

- راستش من می‌گم عقد رو محضری بگیرم. بعداً یه جشن مفصل واسه عروسی بگیریم. اینجوری اقتصادی‌تر هم هست.

- فقط باید سریع بریم دنبال کارای آزمایش خون، ممکنه دیر نوبتمون بشه.

نیکا دستی در هوا تکان داد و گفت:

- غصه‌ی اینو نخور داداش کیا، من یکی از دوستام باباش تو آزمایشگاه کار می‌کنه، باهاش صحبت می‌کنم کار شما رو زودتر راه بندازه.

کیانوش تشکری کرد و با نگاهی به ساعت گفت:

- خب من دیگه برم.

یکتا دستش را گرفت و گفت:

- کجا؟ واسه ناهار بمون.

کیانوش نگاهی به سایه کرد و گفت:

- مزاحم نباشم؟

سایه که دید کیانوش دلش می‌خواد بماند، خنده‌اش را قورت داد و با خوش‌رویی گفت:

- مزاحم چیه؟ بمون، ناهار رو باهم بخوریم.

و بعد سرپا ایستاد و گفت:

- یکتا، تا ناهار درست می‌کنی، من یه سر برم پیش رویا خانم و بیام. دیشب پیام داد امروز برم واسه پروگیری.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و هفت 

 

- باشه مامان، تو برو.

سایه به اتاق رفت تا آماده شود. کیانوش با شیطنت به یکتا و نیکا چشم دوخت و گفت:

- خب خانما، تعارف نکنید. راستش رو بگید، اگه بلد نیستید غذا درست کنید، برم از بیرون یه چیزی بگیرم بیام.

یکتا پشت‌چشمی نازک کرد و با عشوه از جا برخاست:

- من بلد نباشم غذا درست کنم؟ الان یه چیزی درست می‌کنم انگشتاتم باهاش بخوری.

بعد هم بازوی نیکا را کشید و بلندش کرد.

نیکا غرولندکنان گفت:

- ای بابا، چرا من رو بلند می‌کنی؟ کیا ببین، به خدا من غذا درست کردن بلد نیستم. دستپختم هم افتضاحه. می‌خوای گرسنه نمونی، نذار من رو ببره تو آشپزخونه.

کیانوش خنده‌ی بلندی سر داد و به‌جای اینکه مانع از رفتن نیکا شود، خودش هم پشت سر آن‌ها وارد آشپزخانه شد.

- خب حالا چی می‌خواید درست کنید؟

یکتا ظرفی گرد و بزرگ برداشت و چند پیمانه برنج درون آن ریخت.

- کباب دوست داری؟ می‌خوام کباب درست کنم.

کیانوش ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

- مگه بلدی جوجه بزنی؟

یکتا ظرف برنج را زیر آب گرفت:

- نه، ولی کوبیده مرغ رو بلدم.

و بعد رو به نیکا کرد و گفت:

- پاشو چند تا بسته ران و سینه مرغ دربیار.

نیکا غرولندکنان به سمت فریزر رفت.

کیانوش نگاه از نیکا گرفت و رو به یکتا گفت:

- یه کاری هم به من بده، بیکار اینجا نایستم.

یکتا خوردکن را از کابینت بیرون کشید و گفت:

- کار که واست دارم، اصلاً ناراحت نباش. ولی حالا چون خیلی اصرار داری، این پیازها رو پوست بگیر و رنده بزن.

کیانوش پیازها را پوست گرفت و شروع به رنده زدن کرد. به خاطر تندی پیاز، اشک چشمانش سرازیر شده بود. نیکا خنده‌ی بلندی سر داد و گفت:

- وای کیا، وقتی ازدواج کنی، یکتا بزنتت هم همین‌طوری گریه می‌کنی؟

یکتا با اعتراض نیکا را صدا زد که کیانوش شروع به همراهی کردن نیکا کرد و با شدت بیشتری به‌زیر گریه زد:

- ای خدا! این خواهرت رو خوب شناختی. الان خوبه، می‌دونم بعد ازدواج میشه مادر فولادزره. کتک چیه؟ مطمئنم تا دعوامون بشه، از خونه بیرونم می‌کنه.

هر دو با صدای بلند می‌خندیدند و یکتا با حرص، سینه و ران مرغ را در خوردکن انداخت و آن‌ها را چرخ کرد. نمک، زردچوبه و فلفل اضافه کرد و رو به کیانوش گفت:

- پیازها رو بده بیاد، وگرنه دیدی کتک بعد عروسی رو قبل عروسی خوردی‌ها!

کیانوش ظرف پیازها را برداشت و تظاهر کرد که می‌ترسد. با دست‌هایی لرزان، آرام به سمت یکتا رفت و گفت:

- نیکا هوام رو داشته باش، یهو دیدی من رو خورد.

یکتا با قاشق ضربه‌ای به بازویش زد و ظرف پیازها را از دستش کشید و مسخره‌ای نثارش کرد.

کیانوش پشت میز نشست و با حالت غصه و بغضی مصنوعی گفت:

- ببین نیکا، از همین الان شاهد باش این خواهرت من رو مورد خشونت خانگی قرار می‌ده!

نیکا روبه‌رویش نشست و با خنده، چهار انگشتش را بالا آورد و بعد انگشت شصتش را کف دستش گذاشت و چهارتا انگشتش را روی آن چند بار باز و بسته کرد و گفت:

- والا من که کمکی از دستم بر نمیاد، ولی تو این علامت رو یاد بگیر، شاید رفتی بیرون انجام دادی یکی به دادت رسید.

یکتا پیازهای رنده‌شده را در دست گرفت و فشرد تا هرچه آب دارد خارج شود و بعد به مرغ‌ها اضافه کرد.

در حالی که پیاز و مرغ را باهم مخلوط می‌کرد، رو به نیکا گفت:

- پاشو آب بذار واسه برنج تا جوش بیاد.

بر روی مواد پلاستیکی کشید و در یخچال گذاشت تا استراحت کند.

دستانش را شست و پشت میز روبه‌روی کیانوش نشست.

- عصر بریم حلقه بگیریم؟

 

  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و هشت

 

یکتا دو برگ دستمال کاغذی از داخل جادستمال‌کاغذی روی میز بیرون کشید و همانطور که دستانش را خشک می‌کرد، با تعجب گفت:

- حلقه؟ به این زودی؟

کیانوش خطوط فرضی روی میز می‌کشید و به آرامی گفت:

- کجا زوده؟ چشم رو هم بذاریم، شده سی‌ام. باید سریع همه کارهامون رو بکنیم. امروز بریم حلقه بخریم و هرچیز دیگه‌ای که می‌دونی لازمه. فردا هم بریم دنبال کارای آزمایش خون.

- یکتا، آب جوش اومده.

بی‌حرف از پشت میز بلند شد و به سمت ظرف برنج رفت. آبش را در سینک خالی کرد و برنج را درون قابلمه ریخت. نمک زد و به سمت کیانوش برگشت.

- باشه، عصر بریم.

- نیکا، توام بیا.

نیکا با لحن مسخره‌ای گفت:

- من بیام؟ کجا بیام؟ شما دوتا مرغ عشق عاشق می‌خواید برید بیرون دل بدید قلوه بگیرید، من بیام بین شما دوتا بگم چند منم؟

یکتا به‌جای کیانوش گفت:

- نه، کیا راست می‌گه، بیا. دیگه تو خرید عقدم باش، نظر بده.

همان موقع صدای زنگ در بلند شد و نیکا به سمت در رفت. در جواب یکتا که می‌پرسید کیه زنگ می‌زنه، با صدایی بلند گفت:

- مامان اومده.

یکتا دانه‌برنج را تست کرد و وقتی دید نرم شده، آن را کشید. کف قابلمه تکه‌ای نان انداخت و برنج را درون قابلمه ریخت. کمی آب بر زیر برنج ریخت و درب قابلمه را گذاشت تا برنج دم بکشد.

- سلام مامان، خسته نباشی. لباست آماده شد؟

سایه سلامی به یکتا و کیانوش کرد و سری تکان داد:

- نه، فقط پروگیری کرد. گفت عصر دیگه کامل آماده می‌شه، می‌تونم ببرمش. چی داری درست می‌کنی؟

یکتا ظرف مواد کباب را از یخچال بیرون کشید و دستگاه کباب‌زن را بر روی میز گذاشت:

- کوبیده می‌خوام درست کنم.

سیخ و ذغال را از کابینت درآورد. پلاستیک ذغال را به سمت کیانوش گرفت و گفت:

- می‌گفتی دوست نداری بیکار باشی، بیا زحمت درست کردن ذغال و کباب کردن با تو.

کیانوش پلاستیک ذغال را گرفت و قبل از اینکه چیزی بگوید، نیکا پیش‌دستی کرد و گفت:

- بیا من بهت نشون می‌دم منقل کجاست.

و کیانوش را به حیاط برد.

یکتا پلاستیک فریزری بر روی دستگاه انداخت. سیخی را بر رویش گذاشت و تکه‌ای از مواد را جدا کرد و بر روی سیخ ریخت. درب دستگاه را بست و بعد از باز کردن، گوشت مرغ به سیخ کشیده شده بود.

زعفرانی را که با یخ آماده کرده بود بر روی کوبیده کشید و سیخ را به کناری گذاشت و سیخ بعدی را در دست گرفت. همهٔ گوشت‌ها را به سیخ کشید و دو سیخ را از گوجه پر کرد.

صدای نیکا بلند شد که به خنده داد می‌زد:

- یکتا، مامان، بیاید به داد کیا برسید! کل حیاط رو مرد پر دود!

یکتا تمام سیخ‌ها را در سینی چید و به حیاط رفت:

- او آقا، چه دودی راه انداختی!

کیانوش با بادبزن در دستش اشاره‌ای به ذغال‌ها کرد و گفت:

- بیا ببین کیف می‌کنی! ذغاله چطوری گرفته.

یکتا سینی را به دستش داد و کیانوش سیخ‌ها را با فاصله از هم بر روی منقل چید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجاه و نه 

 

کیانوش با بادبزن چند بار روی ذغال‌ها باد زد تا شعله‌ها جان بگیرند. گرمای آتش صورتش را سرخ کرده بود. سیخ‌ها را یکی‌یکی برگرداند و بوی دل‌انگیز کباب تمام حیاط را پر کرد.

نیکا بینی‌اش را بالا کشید و با ذوق گفت:
- وای، فقط بوش آدم رو سیر می‌کنه.

کیانوش خندید:
- هنوز نخورده تعریف می‌کنی؟ صبر کن ببین مزه‌ش چطوره، شاید آبجیت شورش کرده باشه.

نیکا دست به سینه ایستاد و گفت:
- اگه بد بشه تقصیر خودته‌ها، یکتا فقط سیخ گرفت، کباب کردنش با تو بود.

کیانوش با خنده ابرو بالا انداخت:
- نگاه نگاه، هنوز نخورده می‌خواد گردن من بندازه. آبجیت موادش رو درست کرده، من که فقط دارم باد می‌زنم.

یکتا دو سیخ گوجه را به کیانوش داد تا روی منقل بگذارد و گفت:
- نگران نباش، اگه بد شد می‌گیم کار مشترک بوده.

سایه که از داخل خانه سفره را آورده بود، لبخندی زد:
- شما سه نفر اگه کمتر حرف بزنید، شاید ناهارمون قبل از شام آماده بشه.

هر سه خندیدند.

چند دقیقه بعد، کیانوش آخرین سیخ را هم از روی منقل برداشت و کنار بقیه گذاشت:
- تموم شد خانوم آشپز.

یکتا کباب‌ها را که لای تکه‌ای نان گذاشته بود تا یخ نشود، به داخل خانه برد و درون سینی گذاشت. ظرف کره را برداشت و روی برنج داغ ریخت تا آب شود. بعد با کفگیر برنج را در دیس کشید و چند تکه کره روی آن گذاشت. عطر برنج زعفرانی با بوی کباب در هم آمیخته بود.

سایه سفره را روی زمین پهن کرد و بشقاب‌ها را چید:
- بفرمایید، دستپخت مشترکتون سرد نشه.

نیکا اولین نفر خودش را روی زمین انداخت و گفت:
- من از انجام کارها سهمم فقط خوردنشه که انجام می‌دم.

کیانوش کنار سفره نشست و با خنده گفت:
- سهم خیلی مهمی هم داری.

یکتا دیس برنج را وسط سفره گذاشت و بعد سینی کباب را مقابلشان قرار داد:
- نوش جان.

سایه اولین قاشق را برداشت. چند لحظه بی‌حرف جوید و بعد نگاهش را به کیانوش دوخت:
- دستت درد نکنه، کبابش خوب شده.

کیانوش لبخند زد:
- نوش جونتون.

یکتا با غر گفت:
- خوبه همه‌چی رو من درست کردم، بعد از کیا تشکر می‌کنید؟

کیانوش ظرف سبزی را به جلوی خودش کشید و ریحانی برداشت:
- آی خانم، از قدیم می‌گن کار رو اونی انجام داده که تمومش کرده. کی کوبیده‌ها رو کباب کرد؟ بله، من آقا کیانوش.

و بعد هم لیمویی برداشت و بر روی کباب یکتا فشرد.

نیکا خندید و گفت:
- آخه حیفه تعریف نکنم، واقعاً کباب‌ها رو خوب درآورده، نسوختن.

ناهارشان میان شوخی و خنده گذشت. گاهی نیکا لقمه‌ای از بشقاب یکتا برمی‌داشت، گاهی کیانوش برای اینکه حرصش را دربیاورد، گوجه کبابی آخر را زودتر برمی‌داشت و نیکا اعتراض می‌کرد. حتی سایه هم چند بار بی‌اختیار خندید؛ خنده‌ای که مدت‌ها بود کمتر بر لبش می‌نشست.

بعد از جمع کردن سفره، یکتا و نیکا ظرف‌ها را شستند. کیانوش هم منقل را خاموش کرد و حیاط را مرتب نمود.

یکتا نگاهی به ساعت کرد که چهار را نشان می‌داد:
- کم‌کم آماده بشیم بریم.

سایه نگاهی به یکتا انداخت و گفت:
- کجا بریم؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت

 

- با کیا امروز تصمیم گرفتیم واسه اینکه کارا سریع‌تر انجام بشه، بریم حلقه بخریم. شما هم بیاید و نظر بدید.

سایه ابرو بالا انداخت و آهی کشید. چند ثانیه بعد بلند شد و به سمت اتاقش رفت و گفت:

- یکتا، یه لحظه بیا.

یکتا پشت سر مادرش وارد اتاق شد.

- جان مامان.

سایه کمی نگاهش کرد و گفت:

- یکتا، تو الان می‌خوای بری حلقه بخری، خب منم باید واسه کیانوش بخرم. خرید حلقه رو بنداز واسه یه روز دیگه، من اونقدر پول توی دستم نیست الان.

یکتا دستان مادرش را گرفت و فشرد و گفت:

- مامان، چرا فکر کردی من می‌ذارم واسه ازدواجم خودت رو توی سختی بندازی؟ من خودم قبلاً پول واسه این مسئله گذاشتم کنار.

سایه سری به نشانه منفی تکان داد و گفت:

- نه یکتا، رسمه من باید بخرم…

یکتا میان حرف مادرش پرید و با غیظ گفت:

- کدوم رسم؟ مادر من، چهار تا چیز اشتباه رو باب کردن بین مردم فقط باعث سختی و دردسرشون شده. من اصلاً راضی نیستم هزارتومن هم واسه ازدواج من بدی و خودت رو تو سختی بندازی.

به سمت در رفت و قبل از اینکه خارج شود، گفت:

- مامان، زود آماده شو بریم، یک وقت دیر نشه.

و اجازه‌ای به مادرش برای سخنی دیگر نداد و از اتاق خارج شد.

به کیانوش که بر روی مبل تنها و منتظر نشسته بود نگاه کرد:

- ده دقیقه‌ای آماده می‌شم.

با دست‌بوسی برایش پراند و به اتاق رفت.

نیکا را دید که جلوی کمد ایستاده.

- چی شده؟

- نمی‌دونم چی بپوشم.

نیکا را از مقابل کمد کنار زد و مانتوی کرمی و شلوار سورمِه‌ای وایدش را بیرون کشید:

- عروسی که نمی‌خوای بری، یه چیزی بردار بپوش دیگه.

قبل از اینکه لباس‌هایش را بپوشد، آبی بر سر و صورتش پاشید و با تکه حوله‌ای خشکش کرد. جلوی میز آرایشش نشست و آرایشی سبک بر روی چهره‌اش نشاند و بعد لباس‌هایش را به تن زد.

شال کرم‌رنگ را بر روی سرش انداخت و کیفش را از داخل کمد بیرون آورد.

نیکا را نگاه کرد که شلوار کارگوی مشکی‌رنگی با تیشرت باکسی طوسی به تن کرده بود و کلاهی مشکی بر روی سرش گذاشته بود.

باهم از اتاق خارج شدند و سایه را دیدند که زودتر از آن‌ها حاضر شده و کنار کیانوش نشسته و در حال صحبت کردن هستند.

کیانوش نگاهی به یکتا انداخت و اشاره‌ای به ساعت مچی‌اش زد و گفت:

- ده دقیقه شد، نیم‌ساعت‌ها.

یکتا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- سریع‌ترین حالت ممکن آماده شدم.

- حالا با چی می‌خوایم بریم؟

کیانوش به نیکا نگاه کرد و گفت:

- با موتور که نمی‌شه بریم، الان اسنپ می‌گیرم. تا کفش بپوشید، می‌رسه.

یکتا و نیکا به سمت درب هال رفتند و کفش‌هایشان را به پا کردند و سایه در خانه را قفل کرد:

- ماشین دم در هست، برید بیرون.

هر چهار نفر از خانه خارج شدند. پراید سفیدرنگی جلوی درب خانه منتظر ایستاده بود.

کیانوش جلو و بقیه عقب نشستند. یکتا سلام کوتاهی کرد و درب ماشین را بست.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت و‌ یک

 

پراید کنار بازار توقف کرد. هنوز کامل پیاده نشده بودند که همهمهٔ مردم، صدای دست‌فروش‌ها بازار را پر کرده بود.

نیکا نفس عمیقی کشید و گفت:
- آخیش، عاشق بازارگردی‌ام.

سایه کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد:
- اول کارامون رو انجام بدیم، بعد اگه وقت شد هرچی خواستی نگاه کن.

نیکا لب‌هایش را جمع کرد:
- مامان، آدم با این جمله هیچ‌وقت به «بعدش» نمی‌رسه.

کیانوش خندید:
- نگران نباش، امروز خودم هوات رو دارم.

نیکا انگشت اشاره‌اش را به سمت کیانوش گرفت:
- شاهد باشید، خودش گفت.

یکتا بازوی خواهرش را گرفت:
- اول حلقه.

بعد از چند دقیقه قدم زدن، مقابل یکی از طلافروشی‌ها ایستادند. ویترین پر بود از حلقه‌های ساده و نگین‌دار که زیر نور زرد مغازه برق می‌زدند.

سایه گفت:
- همین خوبه، بریم داخل.

همگی وارد شدند.

فروشنده با لبخند جلو آمد:
- سلام، بفرمایید.

کیانوش نگاهی به یکتا انداخت:
- سلام، حلقه‌هاتون رو می‌خواستیم ببینیم.

مرد فروشنده تعدادی انگشتر بر روی میز گذاشت. یکتا نگاهی گذرا به آن‌ها انداخت و سریع گفت:
- این مدل‌ها نه، تک‌نگین دارم. یه چیز ساده می‌خوام، مثلاً رینگ.

فروشنده سری تکان داد و به سرعت انگشترهای روی میز را جمع کرد. سینی مخمل قرمزی مقابل یکتا گذاشت که تماماً از رینگ‌های مختلف پر شده بود.

سایه آرام کنار گوش یکتا گفت:
- اینا خیلی ساده نیستن؟

یکتا یکی از رینگ‌ها را برداشت، انگشتر نامزدی‌اش را از انگشتش خارج کرد و حلقهٔ ساده را درون انگشتش انداخت و انگشتر را هم پشتش گذاشت. دستش را عقب برد و به مادرش نشان داد:
- نه، ساده اتفاقاً بهتره. می‌خوای اینجوری حلقه و پشت‌حلقه بشه.

نیکا یکی از حلقه‌های درون سینی را برداشت و به سمت یکتا گرفت:
- این یکی رو امتحان کن.

یکتا انگشتر را پوشید و دوباره دستش را عقب گرفت. کمی انگشتش را تکان داد و رو به کیانوش گفت:
- چطوره؟

کیانوش سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد و گفت:
- این یکی بهتره، چون باریک‌تره. نشون هم می‌ندازی، پشتش قشنگ‌تر درمیاد.

یکتا نگاهی به مادرش کرد که او هم حرف کیانوش را تایید کرد. نیکا با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت:
- خوب شد اومدم، وگرنه شما با این سلیقتون معلوم نبود چی قرار بود بخرید.

یکتا حلقه را از انگشتش خارج کرد و بر روی میز گذاشت و رو به فروشنده گفت:
- آقا، لطفاً حلقه‌های مردونه‌تون هم بیارید.

کیانوش که دوست نداشت یکتا و خانواده‌اش را در خرج بیندازد، سریع گفت:
- نه آقا، ممنون، نیازی نیست.

و بعد رو به یکتا کرد و گفت:
- حلقهٔ مردونه واسه چیه؟

سایه اخمی کرد و گفت:
- عه، یعنی چی نیازی نیست؟ توام باید حلقه داشته باشی دیگه.

کیانوش حلقهٔ انتخابی یکتا را به سمت مرد فروشنده گرفت و با خنده گفت:
- نه بابا، من که حلقه نمی‌پوشم، واسه چی بخرم دیگه؟ داداش، بی‌زحمت این رو حساب کن.

سایه کنار کیانوش ایستاد و گفت:
- کیانوش جان، پسرم، تو نمی‌پوشی ولی رسمه من باید واست حلقه بخرم. خانوادت چی می‌گن؟

کیانوش به چهرهٔ شکستهٔ سایه نگاهی انداخت و گفت:
- من وقتی حلقه نمی‌پوشم، چرا بخرم آخه؟ مشکل خانوادم هستن، اشکال نداره یه نقره می‌گیرم.

سایه مخالفت کرد و با لحن معترضی گفت:
– یعنی چی نقره؟ نمی‌شه که، باید طلا...

کیانوش میان حرفش پرید و گفت:
– خانوادهٔ من چیزی نمی‌پرسن. اگر هم پرسیدن، می‌گم طلاسفیده.

و بعد رو به مرد فروشنده کرد و گفت:
- آقا، چند گرم بود؟

- دو گرم و ششصد سوت.

- چقدر می‌شه؟

مرد فروشنده قیمت انگشتر را با قیمت طلایِ درلحظه حساب کرد و کیانوش بعد از شنیدن رقم نهایی، کارتش را داد و هزینه را پرداخت

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت و دو 

 

کارتش را داد و هزینه را پرداخت.

از طلافروشی خارج شدند.

- ‌خب، دیگه چی نیاز داری بخریم؟

یکتا به کیانوش نگاه کرد که سایه سریع گفت:

- اول بریم خریدهای تو رو انجام بدیم، بعد یکتا.

کیانوش مخالفت بیش از این را جایز نمی‌دید، زیرا می‌ترسید به سایه بربخورد و ناراحت شود.

نیکا آدرس پاساژی را داد و گفت:

- قبلاً دوستم می‌خواست انگشتر بخره، این نقره‌فروشی رو رفتیم، کارهای زنونش که قشنگ بود. بریم یه نگاه کنیم، شاید حلقهٔ مردونه‌اش هم خوب باشه. به اینجا هم نزدیکه.

همه به تبع حرف نیکا به سمت پاساژ رفتند و بعد از پیدا کردن مغازهٔ نقره‌فروشی وارد شدند.

یکتا درخواست کرد حلقه‌ها را ببیند و فروشنده چند نوع حلقه را روبه‌روی‌شان گذاشت و کیانوش بی‌درنگ همانند یکتا، رینگ سفید و ساده‌ای را انتخاب کرد.

موقع حساب کردن، یکتا به گونه‌ای که کیانوش نشنود، از مادرش درخواست کرد که با کارت او حساب کند، ولی سایه مصمم و جدی درخواست یکتا را رد کرد و خودش هزینه را پرداخت کرد.

خریدشان خیلی فشرده بود. در همان روز، سایه کت‌وشلوار و کفشی برای کیانوش خرید و او هم تا جایی که می‌توانست سعی می‌کرد ارزان‌ترین یا حداقل اقتصادی‌ترین را انتخاب کند تا به سایه فشار نیاید.

یکتا، قند و پارچه و قرآن، و چند بسته گیفت شیشه‌ای با سبد خرید. می‌ماند لباس عقدش و چند چیز کوچک دیگر که تا دو سه روز آینده فرصت خریدش را داشت.

وسایلشان آن‌قدر زیاد شده بود که دست هرکدام چند پلاستیک بود.

نیکا سبد را که با تور سفید زینت گرفته بود بالا برد و با نارضایتی گفت:

- فقط بگید چرا این سبد رو گرفتید؟

کیانوش جعبهٔ قرآن و بسته‌های قند را جابه‌جا کرد و خندید:

- چون خواهر خانم گفته بود بگیریم. اسرار داره، گیفت‌ها حتماً توی سبد باشه.

یکتا با دلخوری اشاره‌ای به جعبه‌های گیفت درون دست کیانوش کرد و گفت:

- پس چی می‌خواستی، همین‌طوری با این جعبه‌های پلاستیکی بگیرم دستم بدم به مردم؟

سایه نگاه کوتاهی به خریدها انداخت و گفت:

- شکر خدا بیشتر کارها تموم شد، فقط لباس عقد و چند خرده‌ریز مونده.

یکتا همانطور که کنار ویترین‌ها راه می‌رفت، زیپ کیفش را بست تا جعبهٔ کوچک حلقه‌اش از کیف بیرون نیفتد. هنوز باورش نمی‌شد حلقه‌ای که چند ساعت قبل در انگشتش امتحان کرده بود، قرار بود حلقهٔ عقدش باشد.

نیکا همان لحظه ایستاد و به مغازهٔ بستنی‌فروشی خیره شد:

- من دیگه تا بستنی نخورم راه نمی‌رم.

سایه خسته لبخند زد:

- از صبح فقط به فکر خوردنی بودی.

- خرید بدون بستنی که نمی‌چسبه.

کیانوش نگاهی به یکتا انداخت و گفت:

- منم موافقم، یه ده دقیقه استراحت کنیم.

چند دقیقه بعد، هر چهار نفر با ظرف‌های بستنی از مغازه بیرون آمدند. هوا رو به تاریکی رفته بود و چراغ‌های بازار و مغازه‌ها همه روشن شده بودند.

یکتا قاشقی از بستنی پسته‌ای خودش برداشت که کیانوش آرام گفت:

- این یکی رو امتحان کن، شکلات تلخه.

قاشق را به سمتش گرفت. یکتا کمی از بستنی او را چشید و سر تکان داد:

- خوبه، ولی هیچی پسته نمی‌شه.

نیکا که صحنه را دیده بود، به گونه‌ای که آن‌ها بشنوند گفت:

- خدا به داد دوران بعد از عقد برسه!

سایه خنده‌اش گرفت. برای اینکه موضوع را عوض کند، گفت:

- خب، حالا شام چی بخوریم؟ خونه که چیزی حاضر نداریم.

نیکا بدون فکر جواب داد:

- پیتزا.

- تو اگه بگن صبحانه چی می‌خوری، هم می‌گی پیتزا.

کیانوش خندید:

- راستش منم با نیکا موافقم، پیتزا می‌خورم.

در نهایت، سر کوچهٔ بازار وارد فست‌فود کوچکی شدند. مغازه شلوغ بود و صدای برخورد ظرف‌ها و حرف زدن مردم در فضا می‌پیچید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت و سه

 

با چشم به دنبال میز خالی گشتند و بعد از یافتنش، به سمتش رفتند. کیانوش صندلی پلاستیکی زردرنگ را برای یکتا به عقب کشید تا بر رویش بنشیند.

نیکا با بغضی مصنوعی دست‌هایش را به حالت دعا به سمت آسمان گرفت:

- خدایا، یکی هم به ما بده واسمون صندلی بکشه عقب.

سایه ضربه‌ای به پشت دست نیکا زد و با چشم‌غره گفت:

- خجالت بکش! تو هنوز دهنت بو شیر می‌ده، این حرفا چیه می‌زنی؟

کیانوش دهن‌کجی کرد و با اخم گفت:

- نیکا، به نظرم تو برو راهبه شو، واسه جفتمون بهتره. هم پسر مردم رو بدبخت نمی‌کنی، هم من اذیت نمی‌شم.

نیکا با تعجب گفت:

- عه، چرا همریش نمی‌خوای؟

کیانوش منوی پرس‌شده روی میز را نگاه کرد و گفت:

- نه بابا، از قدیم گفتن باجناق فامیل نمی‌شه.

بعد رو به سایه کرد و پرسید:

- شما چی می‌خورید؟

سایه نگاهِ سرسری به منو انداخت و با خستگی گفت:

- یه همبرگر.

کیانوش به یکتا نگاه کرد و گفت:

- تو چی می‌خوری عزیزم؟

یکتا دستی به چشمان که به خاطر خستگی و ظهر نخوابیدن قرمز شده بود کشید:

- منم مثل نیکا پیتزا می‌خورم.

- مثل همیشه سیب‌زمینی هم بگیرم دیگه؟

یکتا بی‌حرف سری تکان داد و کیانوش برخاست و به سمت پیشخوان رفت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا سفارش بدهد و بعد با برگه‌ی کوچکی که محتوای آن سفارششان بود برگشت و دوباره پشت میز نشست.

ساعت یازده شب بود و خستگی به همه‌شان غلبه کرده بود. به حدی که همه شامشان را در سکوت خوردند و بعد اسنپی گرفتند تا به خانه برگردند.

کیانوش تمام خریدها را درون صندوق عقب ماشین جا داد و خودش جلو نشست و بقیه صندلی‌های عقب را پر کردند.

نیکا سرش را به شیشه تکیه داده بود و نیمه‌خواب غر می‌زد:

- فردا اگه کسی گفت بریم خرید، من خودم رو می‌زنم به مردن.

کیانوش از آینه نگاهی به او انداخت و خندید:

- فردا که گفتیم بریم لباس عقد ببینیم، اولین نفر خودتی که آماده می‌شی.

- اون فرق داره.

ماشین به سرعت از میان شلوغی‌های بازار و خیابان گذشت و به مقصد رسید. نیکا قبل از پیاده شدن نگاهی به ساعت ماشین انداخت؛ دوازده را نشان می‌داد.

آخرین نفر پیاده شد و درب ماشین را بست. کیانوش تمام خریدها را از صندوق عقب ماشین پیاده کرد و بر روی آسفالت گذاشت.

سوئیچ موتورش را از جیبش درآورد:

- یکتا، صبح زود میام دنبالت برم واسه آزمایش خون.

یکتا دوتا از پلاستیک‌ها را از روی زمین برداشت و نالید:

- بذار واسه یه روز دیگه، من خستم.

کیانوش به سمت موتورش رفت و بر رویش نشست. سوئیچ را وارد موتور کرد و چرخاند:

- نه، ممکنه طول بکشه. نیکا، می‌تونی با دوستت صحبت کنی که با باباش صحبت کنه؟

نیکا که نگاهش بر روی درخت کنار درب کوچه بود، با صحبت کیانوش یکه خورد و با هول گفت:

- چی… نه… یعنی… آره، آره حتماً باهاش حرف می‌زنم. آدرس بیمارستان هم می‌گم یکتا واست پیامک کنه.

کیانوش هندل زد و موتور را روشن کرد. کمی گاز داد و با خداحافظی از سایه و دخترها از کوچه خارج شد.

سایه درب کوچه را باز کرد و با چند پلاستیک خرید وارد خانه شد.

نیکا که به ظاهر خودش را مشغول جمع کردن خریدها روی زمین کرد، منتظر ماند تا یکتا وارد خانه شود. همین که یکتا وارد شد، به سرعت به کنار درخت رفت. کمی برگ و علف‌های دورش را به کنار زد که در تاریکی چشمش به پلاستیک مشکی خورد. سریع برداشت، گوشی را از پلاستیک درآورد و لباسش را بالا زد و گوشی را به جلوی شلوارش گذاشت و دوباره لباسش را پایین کشید. پلاستیک مشکی را همانجا رها کرد و با برداشتن پلاستیک‌های خرید وارد خانه شد.

قلبش تند‌تند درون سینه می‌تپید. کفش‌هایش را از پا درآورد، خریدها را وسط هال گذاشت و سریع به اتاق خواب رفت.

یکتا لباس‌های بیرونی‌اش را با راحتی تعویض کرد و از اتاق خارج شد.

بعد از رفتن یکتا، نیکا به سرعت گوشی را از جلوی شلوارش برداشت و میان یکی از لباس‌هایش گذاشت. لباس‌های تنش را با پیراهن و شلوار راحتی تعویض کرد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت و چهار

 

یکتا از اتاق خارج شد و به سمت مادرش رفت.

- گوشیم رو بده.

سایه با خستگی چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید تا بر اعصابش مسلط شود.

- نیکا، بیا برو. این موقع شب رو اعصاب من راه نرو.

نیکا با حرص غرید:

- نترس واسه خودم نمی‌خوام. شمارهٔ آیدا رو می‌خوام بردارم.

سایه از روی مبل بلند شد و به سمت اتاقش رفت:

- آیدا کیه دیگه؟ نصف‌شبی رفیق‌بازیت گرفته؟

نیکا پشت سر مادرش وارد اتاق شد و چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:

- رفیق‌بازیم نگرفته. می‌خوام زنگ بزنم واسه آزمایش یکتا و کیانوش بگم.

- صبح زنگ بزن، الان خوبن.

- خواب نیست، تا دو بیداره.

سایه چند ثانیه نگاهش کرد و بعد سرش را به چپ و راست تکان داد. از کشوی کمدش گوشی نیکا را درآورد و به سمتش گرفت.

همین که نیکا دستش را دراز کرد تا گوشی‌اش را بگیرد، سایه دستش را عقب کشید و تهدیدوار گفت:

- بهت ندادم که دستت باشه. شمارش رو بردار، با تلفن خونه زنگ بزن، گوشی هم پس بده.

نیکا دندان‌هایش را بر روی هم فشرد. رفت و از روی اپن تلفن را برداشت و دوباره به اتاق مادرش برگشت. بدون اینکه چیزی بگوید، گوشی را از میان دست مادرش کشید و شمارهٔ آیدا را نوشت و دکمهٔ اتصال را زد و دوباره گوشی را به سایه که منتظر ایستاده بود برگرداند.

بعد از سه چهار بوق، صدای آیدا در گوشی پیچید:

- بله؟

- سلام آیدا جون، خوبی؟ نیکام.

- سلام عزیزم، تو چطوری؟ حالت خوبه؟

نیکا از اتاق مادرش خارج شد و به سالن برگشت و همانطور که با آیدا صحبت می‌کرد، به یکتا چشم دوخت که میان خریدها نشسته بود و با خوشحالی و ذوق تک‌تکشان را می‌نگریست:

- خوبم خداروشکر. ببخشید آیدا، دیروقت مزاحمت شدم. یه زحمتی واست داشتم.

- جونم، عزیزم، بفرما؟

- تو بابات توی آزمایشگاه کار می‌کنه؟

- نه عزیزم، بابای من مدیر بیمارستان هست. داییم آزمایشگاه کار می‌کنه.

نیکا بر روی مبل نشست و پاهایش را بر روی میز وسط سالن گذاشت:

- من خواهرم می‌خواد عقد کنه، می‌خواستم ببینم می‌تونی با بابات صحبت کنی جواب آزمایش آبجی من رو زودتر بدن.

- نیکا جان، بابام الان خونه نیست. یه ده دقیقه دیگه میاد. بذار اومد باهاش صحبت می‌کنم، خبرش رو بهت می‌دم.

- باشه عزیزم، من منتظرم.

خداحافظی کرد و تلفن را پایین آورد. یکتا با نگاهی پرسشگر چشم به او دوخت و گفت:

- چی شد؟ چی گفت؟

نیکا شانه‌اش را بالا انداخت:

- گفت بابام نیست، اومد باهاش حرف می‌زنم خبرش رو بهت می‌دم.

یکتا سری تکان داد و شروع کرد تک‌به‌تک وسایل را دوباره در پلاستیک‌ها چیدن.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که تلفن زنگ خورد. نیکا برداشت و نگاهی به شماره کرد. آیدا بود.

- جانم آیدا؟

- نیکا جان، با بابام صحبت کردم. گفت مشکلی نداره، به داییم هم خبر می‌ده تا حواسش باشه. کی میرن بیمارستان؟

نیکا تلفن را از گوشش دور کرد و با صدایی آرام و اشارهٔ دست گفت:

- کی می‌ری آزمایش خون؟

- فردا.

دوباره تلفن را به گوشش چسباند و گفت:

- فردا صبح میرن.

- آها، اوکیه، مشکلی نیست. فقط فردا رفتن آبجیت بگه از آشناهای دکتر معتمدی هست، دیگه اونجا خودشون متوجه می‌شن.

نیکا تشکری کرد و بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد.

از جایش بلند شد و تلفن را روی اپن گذاشت:

- گفت فردا رفتی بگی آشنای دکتر معتمدی هستی، دیگه کارت رو زود راه می‌ندازن.

- قربون خواهرم برم من، تو که انقدر خوبی. یه کار دیگه واسه من انجام نمی‌دی؟

نیکا چشمانش را ریز کرد و گفت:

- یکتا، یعنی آدم تا یه کاری واست انجام بده، سریع می‌خوای سوارش بشی.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت و پنج 

 

یکتا همانطور که جعبهٔ گیفت‌ها را باز می‌کرد و درون سبد می‌ریختشان، گفت:

- برو دیگه اذیت نکن. یه قرص سردرد واسم بیار.

نیکا پوفی کشید و به سمت آشپزخانه رفت. درب یخچال را باز کرد و ظرف قرص‌ها را بیرون کشید. ورق استامینوفن کدئینی را برداشت و یکی را باز کرد. بطری آبی را هم با دست چپ گرفت و به سمت یکتا رفت.

یکتا قرص را از دستش گرفت، قبل از اینکه درون دهانش بیندازد گفت:

- لیوانت کو؟

نیکا بطری را جلوی صورتش تکان داد و گفت:

- ول کن، سر بکش بره.

یکتا چپ‌چپ نگاهش کرد و قرص را همراه با آب خورد.

سبد و پلاستیک‌های خرید را برداشت و با نیکا به اتاق رفتند.

نیکا بر روی تخت خودش دراز کشید و چشمانش را بست و تظاهر کرد که می‌خواهد بخوابد.

- اسم بیمارستانه چیه؟

بدون اینکه چشمانش را باز کند گفت:

- امام رضا.

پشتش را به یکتا کرد و پتو را تا گردنش به بالا کشید. چند دقیقه‌ای را در همان حالت دراز کشید. آرام برگشت و به یکتا نگاه کرد که چشمانش بسته بود.

- یکتا، خوابی؟

جوابی از خواهرش دریافت نکرد. پتو را از روی خود به کناری زد و بلند شد. به سمت یکتا رفت و چند بار دستش را جلوی صورتش تکان داد. وقتی واکنشی ندید، آرام به سمت کمد رفت و درش را باز کرد. صدای قیژ در کمد باعث شد چند ثانیه‌ای چشمانش را بر روی هم فشار دهد و دستش ثابت بایستد.

به یکباره در کمد را تا آخر باز کرد و از بین لباس‌هایش گوشی را بیرون کشید. به سمت تختش رفت و بر رویش دراز کشید. پتو کامل بر سرش کشید. دکمهٔ پاور گوشی را فشرد و صفحه‌نمایش روشن شد. ۶۴ درصد شارژ داشت. انگشتش را بر روی صفحه حرکت داد که به خاطر نداشتن رمز سریع باز شد. وارد مخاطبین شد و با دیدن تنها شماره‌ای که سیو بود، لبخندی بر روی لبانش نقش بست. بر روی شماره ضربه زد و صفحهٔ پیامک باز شد. به سرعت شروع به تایپ کردن کرد:

- سلام، بیداری؟

بعد از ارسال پیامک، ناخودآگاه به ساعت بالای گوشی نگاه کرد. ساعت یک و ربع شب را نشان می‌داد.

نفسی ناامید از سینه‌اش خارج شد. معلوم بود این موقع از شب رامین بیدار نیست.

همین که خواست گوشی را خاموش کند، پیامکی برایش آمد و گوشی درون دستش دوبار لرزید.

- سلام عزیز دلم، معلومه که بیدارم.

- چرا تا الان بیدار موندی؟

پیامک را ارسال کرد و به ثانیه نکشید که رامین جوابش را داد:

- منتظر شما بودم ببینم کی تشریف می‌آری خانم‌خانما! امروز بدجور دلم واست تنگ شده بود ها. به جبرانش باید حتماً یه قرار بیرون بزاری ببینمت.

انگشتانش را بر روی صفحهٔ کیبورد لغزاند و نوشت:

- الان مسئله‌ای مهم‌تر از قرار گذاشتن داریم. با دوستت صحبت کردی؟ رامین، من دیگه تحمل ندارم.

به صفحهٔ پیامک چشم دوخت و منتظر جواب رامین ماند. برخلاف چند پیام قبلی، این بار کمی طول کشید تا جوابش را بدهد.

- آره، گفتن همین روزا خبرم می‌کنه.

- رامین، بگو سریع‌تر قرار بذاره. من خواهرم سی‌ام ماه دیگه عقد می‌کنه. تا قبل از عقدش باید همه کارام رو بکنم و بعد از عقد برم.

با احساس اینکه صدای پایی می‌آید، سریع صفحهٔ گوشی را خاموش کرد و گوشی را زیر بالشتش گذاشت. پتو را از سرش پایین کشید و تا روی بازوهایش آورد. چشمانش را بست و خودش را به خواب زد.

درب با صدای آرامی باز شد. سایه وارد اتاق شد و نگاهی به دو دخترش کرد که در خواب بودند. از اتاق خارج شد و دوباره به آرامی درب  را بست.

با صدای بسته شدن درب اتاق، نیکا چشمانش را باز کرد. گوشی را از زیر بالشتش بیرون کشید و دوباره پتو را روی سرش کشید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت و شش

 

پیامی از رامین آمده بود:

- چقدر یهویی دارن عقد می‌کنن. تو نگران نباش، من خودم همه‌چیز رو درست می‌کنم.

نیکا دستی به چشمانش مالید و خمیازه‌ی کوتاهی کشید. قلبی برای رامین فرستاد و نوشت:

- من خیلی خستم. می‌خوابم. فردا شب منتظر خبرت هستم.

- بخواب زندگی من.

نیکا گوشی را خاموش کرد و از روی تخت بلند شد. به سختی تشک تخت را بالا گرفت و گوشی را زیرش گذاشت. تخت را مرتب کرد و دوباره بر رویش خوابید.

---

یکتا سرش را دولا کرد و از شیشهٔ پذیرش گفت:

- واسه آزمایش خون ازدواج اومدم.

پرستار بدون اینکه نگاهی کند، با بی‌حوصلگی گفت:

- برید آخر راهرو، آزمایشگاه اونجاست. همونجا هم نوبت بگیرید.

یکتا ایستاد و با سر به کیانوش که روی صندلی فلزی نشسته بود اشاره کرد که همراهش بیاید. به آخر راهرو رفت و وارد بخش آزمایشگاه شد. به سمت پذیرش آن قسمت رفت.

- سلام، خسته نباشید. آزمایش ازدواج داشتم.

پرستار همانطور که در حال کار با سیستم جلویش بود، گفت:

- از دستگاه نوبت بگیرید و منتظر بمونید. جواب آزمایش هم تقریباً بین ۳۰ تا ۴۰ روز آماده می‌شه.

یکتا ابروهایش بالا پرید و با تعجب گفت:

- چرا انقدر دیر؟

پرستار با بدخلقی لب زد:

- نمی‌بینی خانم؟ سرمون خیلی شلوغه.

یکتا ایستاد و بعد با یادآوری چیزی دوباره دولا شد و گفت:

- ببخشید خانم، من آشنای دکتر معتمدی هستم. می‌شه کارم رو زودتر راه بندازید؟

پرستار سرش را از روی سیستم بلند کرد و چند ثانیه‌ای به یکتا نگاه کرد. صدایش را بلند کرد و گفت:

- ستاره، ستاره.

دختری ریزنقش با روپوش سفید از پشت سرش، در حالی که چند شیشهٔ خون در دستش بود، آمد:

- جانم، چی شد؟

- بی‌زحمت صدای دکتر معتمدی رو بزن بیاد.

ستاره سری تکان داد و رفت. چند لحظه بعد، مردی قدبلند با موهای جوگندمی از پشت سر به پرستار پذیرش نزدیک شد:

- چی شده خانم یاوری؟ با من کاری داشتی؟

پرستار با دست اشاره‌ای به یکتا کرد و گفت:

- واسه آزمایش ازدواج تشریف آوردن، گفتن از آشناهای شما هستن.

دکتر معتمدی اول چند ثانیه‌ای با اخم و تعجب به یکتا نگاه کرد و در سعی بود به یاد بیاورد کدام یک از آشناهایش است که تا به حال ندیده است، اما ناگهان با به یاد آوردن تماس صبح شوهر خواهرش، همه‌چیز یادش آمد و سری تکان داد:

- بله بله، از آشناهام هستن. سلام خانم نادری، خوش اومدید.

یکتا و کیانوش سلام و احوال‌پرسی گرمی با دکتر معتمدی کردند و کیانوش معرفی‌نامهٔ دفترخانه را به دکتر تحویل داد. دکتر آن‌ها را به سمت اتاق خون‌گیری برد و گفت:

- من سفارش می‌کنم بچه‌ها جواب آزمایشتون رو زود آماده کنن. تقریباً یک ساعته آماده می‌شه.

یکتا تشکری کرد و بر روی صندلی نشست. آستین لباسش را بالا زد، دستش را مشت کرد و با استرس آب دهانش را قورت داد.

کیانوش گوشی‌اش را درآورده بود و با خنده از یکتا فیلم می‌گرفت:

- وای یکتا، غش نکنی بیفتی! می‌خوای من جای تو هم آزمایش بدم؟

یکتا پشت‌چشمی نازک کرد و گفت:

- خیلی نمی‌خواد از خودگذشتگی کنی. نوبت خودتم می‌رسه، می‌بینمت.

پرستار تورنیکه را بست و با دو انگشت چند بار ضربه به دست یکتا وارد کرد تا رگش را پیدا کند. سرِ سرنگ را روی دست یکتا گذاشت و گفت:

- ببینیم عروسمون خوش‌رگ هم هست یا نه.

با وارد کردن سوزن، یکتا چشمانش را از روی درد بست و زیر لب «آیی» گفت که کیانوش خندید.

یکتا نگاهی به سرنگ کرد که خونش را می‌کشید و با ناله گفت:

- این زیاد نیست؟ همینقدر بسته دیگه، درش بیار!

پرستار خنده‌ای کرد و گفت:

- نمی‌شه که دختر خوب، باید زیاد بگیرم به همهٔ آزمایش‌هات برسه.

کمی دیگر از خونش را گرفت و سرنگ را درآورد. تورنیکه را باز کرد و پنبه‌ای روی دست یکتا گذاشت.

یکتا از جا بلند شد و کیانوش گوشی‌اش را به دست یکتا داد تا او فیلم بگیرد و خودش نشست.

پرستار تورنیکه را دور دست کیانوش بست و گفت:

- آقا داماد، شجاع‌بازی درمیاوردی! حالا ببینیم خودت چیکاره‌ای.

پرستار سوزن را وارد دست کیانوش کرد که همان لحظه کیانوش شروع کرد به مسخره‌بازی درآوردن:

- ای وای وای وای وای! نکن خانم پرستار جان، عزیزت درش بیار، درد می‌کنه! وای من طاقت ندارم، الان غش می‌کنم می‌فتم رو دستتون!

پرستار با خنده گفت:

- آقا داماد، سوزن هنوز نصفه هم وارد رگت نکردم.

یکتا خندید و بعد از تمام شدن کار، پرستار کیانوش از جایش بلند شد و رو به دوربین گفت:

- دیدی یکتا خانوم؟ درد نداشت! چشم می‌بندی، نگاه نمی‌کنی، آی‌و‌اوی می‌کنی!

یکتا ضربه‌ای به بازوی کیانوش زد و مسخره‌ای زیر لب نثارش کرد.

ظرف‌های ادرار را گرفتند و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت شصت و هفت

 

نمونه‌ها را تحویل مسئول آزمایشگاه دادند. کیانوش نگاهی به ساعت انداخت و گفت:

- تا جواب‌ها آماده بشه یه ساعتی طول می‌کشه، بیا بریم کافه یه چیزی بخوریم.

یکتا سری تکان داد و همراهش از آزمایشگاه خارج شد. راهروی بیمارستان شلوغ بود. پرستارها با عجله از کنارشان عبور می‌کردند و گاهی صدای بلند شدن شمارهٔ بیماران از بلندگو در فضا می‌پیچید.

از پله‌ها پایین رفتند و وارد کافهٔ کوچک بیمارستان شدند. فضای کافه برخلاف راهروهای شلوغ، آرام‌تر بود. چند میز چوبی کنار پنجره چیده شده بود و بوی قهوهٔ تازه تمام فضا را پر کرده بود.

کیانوش صندلی کنار پنجره را عقب کشید:

- بفرمایید خانم عروس.

یکتا با لبخند نشست و گفت:

- از الان تمرین شوهرداری می‌کنی؟

کیانوش روی صندلی روبه‌رویش نشست:

- از چهار سال پیش شروعش کردم، تو خبر نداری.

یکتا خندید و منوی روی میز را برداشت:

- چی بخوریم؟

کیانوش نگاهی به منو انداخت:

- هرچی تو بخوری.

یکتا کمی منو را چک کرد و گفت:

- خب اگر به انتخابه من هست که به نظر من… ام… کیک و قهوه بخوریم.

کیانوش سری تکان داد و رفت سفارش کیک و قهوه را بدهد.

بعد از چند دقیقه دوباره برگشت و پشت میز نشست.

- چقدر این چند ماهه درگیریم.

یکتا سری به تایید تکان داد و گفت:

- آره، واقعاً. از یه جایی به بعد انگار زندگیمون رو گذاشتن روی دور تند. همه‌چی داره سریع پیش می‌ره. باورت می‌شه کمتر از یک ماه دیگه عقدمون هست؟

کیانوش بی‌حرف لبخندی تحویل یکتا داد و بعد از چند ثانیه سکوت لب گشود:

- راستی مگه قرار نبود دوره بری؟ چی شد؟

یکتا با انگشت اشاره خطوط نامرئی بر روی میز چوبی کشید:

- نه بابا، اون رو همون چند ماه پیش بهم زنگ زدن گفتن مشکل پیش اومده، فعلاً کنسل شده. همون موقع هزینه‌ای که داده بودم هم برگردوندن بهم. گفتن هر موقع دوباره دوره شروع بشه بهم خبر می‌دن.

در ادامهٔ صحبتش دستش را در هوا تکان داد و گفت:

- بهتره، منم فعلاً ماشینم رو فروختم. می‌خواستم برم شهر دیگه، مجبور بودم با اتوبوس یا هواپیما برم، اذیت می‌شدم.

کیانوش دست یکتا را که بر روی میز گذاشته بود در دست گرفت و گفت:

- فکر نکن حواسم نیست یا یادم رفته. قبلاً بهت گفتم، بازم می‌گم: یه کم دیگه صبر کنی، زندگیم رو غلتک بندازم، یه ماشین بهتر از قبلی واست می‌گیرم.

یکتا دست آزادش را بر روی دست کیانوش گذاشت و فشرد:

- کیا، تو بهترین مرد روی کرهٔ زمینی واسه من. انقدر می‌خوامت که بود و نبود ماشین واسم اهمیتی نداره. تو این دنیا فقط تویی که واسه من اهمیت داری.

کیانوش با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:

- فقط من؟

- فقط تو.

- پس مامانت و نیکا چی؟

یکتا ضربه‌ای به پشت دست کیانوش زد و گفت:

- خیلی نامردی کیا، حس و حال‌مون رو خراب نکن دیگه. می‌خواستیم دو کلمه عاشقانه حرف بزنیم.

همان موقع پیشخدمت آمد و سفارش‌هایشان را بر روی میز گذاشت.

یکتا ظرف کیک را به جلوی خود کشید و چنگال کوچک را از کنار کیک برداشت:

- خب، می‌دونی چیه؟ درست می‌گی. من مامانم و خواهرم تو زندگیم از همه‌چی واسم بیشتر اهمیت دارن، حتی حاضرم به خاطر اون‌ها جونم رو بدم. ولی توام الان خانوادهٔ منی. توام تو همون دایرهٔ خط قرمزم قرار داری.

کیانوش به چشمان درشت و مشکی یکتا با آن مژه‌های پرپشتش خیره شد. دلش قنج می‌رفت برای دختری که روبه‌رویش نشسته و صادقانه بدون کلمه‌ای دروغ از احساسش صحبت می‌کند. اگر کفر نبود، مجسمه‌اش را می‌ساخت و جلوی رویش می‌گذاشت و هر ثانیه عبادتش می‌کرد.

یکتا نفهمیده بود، اما از همان روز اول که نگاهش به او با آن موهای لخت دورش گره خورده بود، بنده‌اش شده بود.

جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و برای اینکه بر احساساتش غلبه کند، بحث را تغییر داد و گفت:

- بعد از اینجا چیکار کنیم؟ کجا بریم؟ بی‌درنگ و بدون لحظه‌ای تردید و تفکر گفت:

- باید بریم ساعت بخریم، لباس عقد ببینیم، صندل نگاه کنم.

بعد انگار که چیزی مهم‌تر یادش آمده باشد، دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت:

- وای کیانوش! من نرفتم آرایشگاه نگا کنم، آتلیه هم نرفتیم، کلی کار داریم. حتی چمدون هم نخریدم. راستی باید…

کیانوش کف دستش را به نشانهٔ سکوت جلوی یکتا گرفت و گفت:

- آروم باش دختر، چخبره؟ یه کم نفس بکش، نترس. به همهٔ کارهات می‌رسیم. اصلاً عجله نکن.

همان موقع گوشی کیانوش زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت و با دیدن شمارهٔ ناشناس، اخم‌هایش را در هم کرد و صدای زنگ خوردن گوشی‌اش را قطع کرد. تماس به پایان رسید و بعد از چند ثانیه دوباره تلفنش زنگ خورد. باز همان شماره بود.

- چرا جواب نمی‌دی؟ کیه؟

کیانوش با اخم‌هایی درهم سرش را به سمت بالا انداخت و گفت:

- هیچ‌کس نیست.

یکتا با لحنی شاکی گفت:

- چته کیا؟ چرا یه مدته هرچی گوشیت زنگ می‌خوره جواب نمی‌دی؟ چی رو داری از من قایم می‌کنی؟

کیانوش با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کند، گفت:

- یعنی چی؟ من چیزی رو ندارم که بخوام قایم کنم. تو زیادی شکاک شدی.

یکتا قبل از اینکه فرصت عکس‌العملی را به کیانوش بدهد، به سرعت دستش را دراز کرد و تلفنش را برداشت. قبل از اینکه دوباره تماس قطع شود، دکمهٔ اتصال را زد و تلفن را بر روی گوشش گذاشت.

کیانوش دستش را با عصبانیت دراز کرد و خواست چیزی بگوید که یکتا انگشت اشاره‌اش را به نشانهٔ سکوت جلوی بینی‌اش گرفت و مانع از سخن گفتنش شد.

کیانوش با حرص چشمانش را بست و دستی بر روی صورتش کشید.

یکتا چند ثانیه‌ای در سکوت تلفن را نگه داشته بود و بعد دهان گشود و گفت:

- سلام آقای معتمدی، بله، اینجا هستن.

کیانوش سر بلند کرد و با تعجب یکتا را نگریست.

- آماده شده؟ ما الان می‌ایم.

کمی مکث کرد و دوباره گفت:

- خب نیازی نبود، ولی ما توی کافهٔ بیمارستان نشستیم.

 

ویرایش شده توسط Hananeh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت و هشت

 

تلفن را قطع کرد و بر روی میز گذاشت.

- معتمدی… شماره تو رو از کجا داشت؟

کیانوش یکی از ابروهایش را به بالا انداخت:

- پذیرش شمارم رو گرفت تو سیستم ثبت کرد. چی شد؟ شکت برطرف شد؟

یکتا به صندلی تکیه داد و با خجالت انگشتانش را در هم قفل کرد و گفت:

- خب… خب خودت یه کاری می‌کنی آدم حساس بشه. مثلاً الان که چیزی نبود، توام از مسئله‌ای ترسی نداری، چرا جواب تلفن ندادی؟

کیانوش با لحنی جدی گفت:

- چون من هیچ‌وقت شمارهٔ ناشناس جواب نمی‌دم. یکتا، لطفاً این آخرین باری باشه که همچین رفتاری از خودت نشون می‌دی. من واقعاً تحمل این مدل رفتارها رو ندارم.

یکتا خواست چیزی بگوید که همان موقع معتمدی با برگه‌ای در دستش به سمتشان نزدیک شد. صندلی را عقب کشید و بر رویش نشست:

- سلام، جواب آزمایشتون رو آوردم.

کیانوش دست درازشدهٔ معتمدی را فشرد و گفت:

- چرا زحمت کشیدید؟ خودمون می‌اومدیم می‌گرفتیم.

معتمدی برگه را جلویش گذاشت و نگاهی به نوشته‌های درونش کرد:

- زحمتی نیست.

یکتا خودش را به جلو کشید و گفت:

- آقای دکتر، نتیجه چی شد؟ خونمون بهم می‌خوره؟

معتمدی سری تکان داد و گفت:

- بله، همه‌چی خوبه. خونتون بهم می‌خوره، فقط…

ادامهٔ صحبتش را قطع کرد و چند بار حرف درون دهانش را مزه‌مزه کرد.

یکتا با بی‌صبری گفت:

- فقط چی آقای دکتر؟

معتمدی نفسش را با فشار به بیرون خارج کرد و گفت:

- جواب آزمایش اعتیاد مثبت شده.

یکتا هینی کشید و دستش را مقابل دهانش قرار داد. با چشمانی گردشده، متعجب به دکتر نگاه کرد و گفت:

- یعنی چی آقای دکتر؟ یعنی کیانوش معتاده؟

بدون اینکه اجازه‌ای بدهد کیانوش یا معتمدی سخنی بگویند، با خشم به چهرهٔ کیانوش نگاه کرد و با صدایی که تمام تلاشش را می‌کرد کنترلش کند، گفت:

- می‌دونستم یه جای کار می‌لنگه. یه مدته خیلی مشکوک می‌زنی. زنگ‌های گاه‌و‌بی‌گاه، رفتارهای عجیب‌غریب. بعد می‌گی من شکاکم؟

کیانوش خواست چیزی بگوید که یکتا با عصبانیت و صدایی که از بغض می‌لرزید، غرید:

- هیچی نگو کیانوش، هیچی! مامانم یه چیزی می‌دونست که می‌گفت نه، من احمق حالیم نبود. کر و کور بودم!

کیفش را از روی میز چنگ زد و همین که خواست بلند شود، کیانوش بند کیفش را گرفت و مجبورش کرد که بنشیند و با ناباوری گفت:

- چی می‌گی یکتا؟ من حتی سیگار هم نمی‌کشم، بعد معتاد باشم؟

و رو به معتمدی کرد و گفت:

- دوباره آزمایش انجام بدید. من مطمئنم اشتباهی شده.

معتمدی دستی به صورتش کشید و گفت:

- خانم نادری، لطفاً یک لحظه آروم باشید. اجازه بدید من صحبت کنم.

یکتا با چشمانی اشک‌آلود به صورت معتمدی زل زد و از پس پردهٔ اشک، چهرهٔ تارش را نگریست. با دستانی لرزان اشاره‌ای به برگه‌ای که جلویش بود کرد و گفت:

- آقای معتمدی، دیگه چی می‌خواید بگید؟ همه‌چی اینجا نوشته شده. مدرک محکم‌تر از این که اعتیادش رو نشون بده؟

دستش را به سرش زد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. تمام آرزوها و آینده‌ای که با کیانوش ساخته بود، به یکباره جلوی چشمانش سوخت و خاکستر شد.

- جواب اعتیاد شما مثبت شده… خانم نادری.

یکتا سرش را با ضرب بلند کرد که صدای استخوان گردنش بلند شد. با صدایی کنترل‌نشده گفت:

- چی؟ اعتیاد من؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شصت و نه 

 

معتمدی برگه را به سمت یکتا چرخاند و با لحنی آرام گفت:

- بله، جواب اولیهٔ تست اعتیاد شما مثبت شده، نه آقا کیانوش.

یکتا مات و مبهوت چند بار میان برگه و چهرهٔ دکتر نگاهش را جابه‌جا کرد:

- ولی… من… من که…

کیانوش هم چند لحظه‌ای خشکش زده بود. بعد نفسش را با آسودگی بیرون داد و نگاه کوتاهی به یکتا انداخت؛ هنوز از حرف‌هایی که چند لحظه قبل شنیده بود دلخور بود، اما نگرانی یکتا اجازه نمی‌داد چیزی بگوید:

- آقای دکتر، مطمئنید اشتباه نشده؟

معتمدی خودکارش را روی برگه گذاشت و گفت:

- به همین دلیل قبل از هر نتیجه‌گیری خواستم خودم بیام باهاتون صحبت کنم. خانم نادری، شما مطمئن هستید که اعتیاد ندارید؟

قبل از اینکه یکتا چیزی بگوید، کیانوش اخم درهم کشید و گفت:

- معلوم آقای دکتر، این چه سوالیه؟ یکتا اصلاً اهل این حرفا نیست. شاید جواب آزمایش با یکی دیگه اشتباه شده یا دستگاهتون خرابه؟

معتمدی لبخندی زد و به آرامی گفت:

- نه، این‌طوری نیست. ما جواب آزمایش شما رو خارج از نوبت و ویژه بررسی کردیم. دستگاه‌ها هم ایرادی نداره. این جواب آزمایش نشون می‌ده که خانم نادری اعتیاد به تریاک دارن.

دو ابروی یکتا غیرارادی به بالا پرید و زیر لب گفت:

- تریاک؟ اونم من؟

- خب، وقتی مطمئن هستید اعتیاد ندارید، ممکنه به خاطر مصرف دارو باشه. تو سه روز گذشته دارو خاصی مصرف کردید؟

یکتا کمی فکر کرد و گفت:

- نه شکر خدا، من مریض نیستم، اصلاً دارو استفاده نمی…

با یادآوری چیزی، جمله‌اش را نیمه‌تمام گذاشت و گفت:

- من دیشب استامینوفن کدئین خوردم. ممکنه به خاطر اون باشه؟

معتمدی سری تکان داد و گفت:

- احتمال زیاد علتش همینه. کدئین جزو داروهاییه که ممکنه تست اولیه رو مثبت کنه.

یکتا انگار تازه توانست نفس بکشد. دستش را روی سینه گذاشت و آرام چشم‌هایش را بست.

- خب حالا باید چیکار کنیم آقای دکتر؟

معتمدی به کیانوش نگاهی کرد و گفت:

- والا در حالت عادی باید دوباره تست گرفته بشه، ولی از اونجایی که خودتون مطمئن هستید که اعتیادی در کار نیست و از طرف آقای نیک‌خواه هم سفارش شدید، من می‌دم بچه‌ها یه جواب آزمایش دیگه‌ای واستون بنویسن و نتیجهٔ اعتیاد رو منفی کنن.

یکتا و کیانوش تشکری کردند و دکتر بلند شد و برگه را برداشت و به سمت سالن بیمارستان حرکت کرد.

کیانوش نگاهش را به یکتا دوخت:

- حالا فهمیدی چرا نباید قبل از اینکه حقیقت رو بدونی حکم صادر کنی؟

یکتا لب پایینش را میان دندان‌هایش گرفت. از خجالت حتی جرئت نگاه کردن به چشمان کیانوش را نداشت.

آرام گفت:

- ببخشید.

کیانوش چیزی نگفت. فقط لیوان آب روی میز را به سمتش هل داد:

- اول یه کم آب بخور. رنگت شبیه گچ دیوار شده.

یکتا لیون را گرفت. هنوز دست‌هایش از استرس می‌لرزید. جرعه‌ای آب نوشید و آهسته گفت:

- فکر کردم همه‌چی تموم شد.

- یکتا، تو بهم قول دادی که هیچ‌وقت تنهام نذاری، یادته؟ پس لطفاً روی قولت باش. و تحت هیچ شرایطی نرو. هر اتفاقی هم افتاد، بمون و کمکم کن با هم درستش کنیم و از اول بسازیمش.

یکتا چیزی نگفت. با رفتار عجولانه‌ای که انجام داده بود، به طرز وحشتناکی دل کیانوش را شکسته بود و حالا از شدت خجالت حتی نمی‌توانست به چشمان کیانوش نگاه کند.

بی‌حرف فقط سرش را به نشانهٔ تایید کمی تکان داد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتاد

 

- ولی امروز متوجه شدم بهم اعتماد نداری. اون از تماس جواب ندادن، اینم از واکنشت در برابر صحبت دکتر.

یکتا سریع سر بلند کرد و با هول گفت:

- نه کیانوش، من بهت اعتماد دارم. اگه نداشتم که…

با ایستادن کیانوش، یکتا صحبتش را قطع کرد. کیانوش به کنار یکتا آمد و لبخندی زد. کیفش را از روی میز برداشت و دستش را گرفت و یکتا به تبع حرکت کیانوش ایستاد.

- نگفتم که بخوام سرکوفت بزنم یا اذیتت کنم. فقط حرف دلم رو زدم. چیزی که از رفتارت برداشت کردم.

کیف را بر روی شانهٔ یکتا انداخت و دستش را پشت کمرش گذاشت:

- نمی‌خواد چیزی بگی. تا دکتر دوباره خودش نیومده برگهٔ آزمایش رو واسمون بیاره، بیا بریم داخل سالن. بعد هم بریم ساعت بخریم.

یکتا قدم برداشت و کمی به جلو حرکت کرد. کیانوش با دیدن چهرهٔ درهم و لب‌های آویزان‌شده‌اش، قلبش از درد مچاله شد. هیچ دوست نداشت یکتا را این‌گونه ببیند، حتی اگر خودش با رفتار عجولانه باعث و بانی ناراحتی‌اش شده باشد. دست یخ یکتا را میان انگشتان خود محصور کرد و به آرامی فشرد. وقتی دید یکتا نگاهش می‌کند، کمی دست را تکان داد و با لبخند و سری کج‌شده گفت:

- قیافش رو نگاه! بچه‌ننر نمی‌شه دو کلمه هم باهاش حرف زد، فوری می‌ره تو هم. اخمات رو باز کن دختر گلی.

یکتا لبخندی به‌اجبار بر روی لب‌هایش نشاند و نگاه از کیانوش گرفت. از پله‌های بیمارستان بالا رفتند و وارد بخش آزمایشگاه شدند. با پیدا کردن دکتر معتمدی و گرفتن برگهٔ آزمایش و آدرسی که کلاس‌های پیش‌ازازدواج در آنجا تشکیل می‌شد، و تشکر کردن، از بیمارستان خارج شدند و با گرفتن تاکسی به سمت آدرسی که دکتر داده بود رفتند.

جلوی مرکز پیاده شدند و کیانوش کرایه را پرداخت کرد. وارد شدند و بعد از گرفتن نوبت، به درخواست منشی نشستند تا صدایشان بزند.

چند دقیقه‌ای از نشستن‌شان نگذشته بود که زن و مردی از اتاق مشاور خارج شدند و منشی اعلام کرد که می‌توانند وارد اتاق شوند.

سلامی به دکتر که خانم جوان و چادر به سر بود کردند و نشستند.

کلاس مشاوره‌شان دو ساعتی زمان برد و بعد از اتمام کلاس، با گرفتن گواهی پایان کلاس از مرکز خارج شدند.

- کجا بریم، ساعت بخریم یا بریم دنبال محضر؟

یکتا نگاهی به ساعت مچی‌اش کرد:

- تا کی وقت داریم جواب آزمایش رو تحویل بدیم؟

کیانوش برگه‌ها را نگاهی انداخت و گفت:

- نوشته یک ماه فرصت داریم، بعدش دیگه جواب آزمایش‌ها اعتبار نداره.

یکتا سری تکان داد و گفت:

- بیا بریم محضرها رو نگاه کنیم.

کیانوش کنار خیابان ایستاد. تاکسی جلوی پایشان ترمز کرد و بعد از دادن آدرس توسط کیانوش، حرکت کرد.

در خیابانی که تعداد محضرخانه‌ها آنجا بود توقف کرد.

پیاده شدند و یکتا از اولین محضری که جلویش بود شروع کرد. تک‌تک محضرها را گشت؛ یکی هزینه‌اش سنگین بود، آن یکی تاریخش در سی‌ام پر بود، دیگری گل‌آراییِ عقدش جالب نبود.

در آخر، یکتا با دیدن محضری که در کوچه بود وارد شد. تا نگاهش به سفرهٔ عقد افتاد، چشمانش برق زد. سفرهٔ عقد با تم طلایی، درست در میانهٔ سالن محضر پهن شده بود؛ آن‌قدر باشکوه که نگاه هر تازه‌واردی را برای چند لحظه می‌دزدید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتاد و یک

 

پرده‌های حریر کرم‌رنگ، دیوار پشت سفره را پوشانده بودند و میان آن‌ها، سازه‌ای فلزی با رنگ طلایی و گل‌آرایی سفید و کرم، قاب زیبایی برای دو صندلی سلطنتی ساخته بود.

صندلی‌های عروس و داماد با روکش مخمل روشن و پایه‌های طلایی، کنار هم قرار گرفته بودند و نور گرم سقف، درخشش ظریفی روی آن‌ها می‌انداخت. روبه‌رویشان، آینهٔ عقد با قاب طلایی میان شمعدان‌های بلند می‌درخشید و شعلهٔ شمع‌ها، انعکاسی آرام در آینه می‌ساخت.

اطراف سفره، ظرف‌های طلایی یکی پس از دیگری چیده شده بودند؛ از نقل و نبات گرفته تا شیرینی، میوه‌های تزئین‌شده و گل‌های تازهٔ سفید که در گلدان‌های بلند طلایی جا خوش کرده بودند. سینی‌های آینه‌کاری‌شده، قرآن نفیس با جلد طلایی، جانماز، جام‌های کریستالی و ظروف تزئینی، با نظم و ظرافت کنار هم قرار داشتند؛ گویی هر وسیله، جای خود را از پیش می‌دانست.

همه‌چیز در هاله‌ای از رنگ‌های طلایی، سفید و کرم غرق شده بود؛ ترکیبی که هم شکوه داشت و هم آرامش. سفرهٔ عقد، بیش از آن‌که یک چیدمان ساده باشد، به صحنه‌ای باشکوه می‌مانست که قرار بود آغاز فصل تازه‌ای از زندگی دو نفر را در خود ثبت کند. یکتا با ذوق گفت:

- کیا، این خیلی خوشگله. اینجا آدم حس ملکه بودن بهش دست می‌ده.

کیانوش لبخندی به ذوقش زد و سری تکان داد:

- آره، واقعاً قشنگه.

بعد با چشم دور تا دور سالن خالی را نگریست:

- کسی نیست؟

همان موقع مردی از در وارد شد و به سمتشان آمد:

- بفرمایید.

کیانوش سلامی کرد و تاریخ عقد را گفت.

مرد به سمت میز رفت و دفتری قطور که جلدش قهوه‌ای‌رنگ بود را باز کرد:

- برای تاریخی که می‌گید، ساعت پنج و نیم وقت خالی داریم. مدت زمان عقد هم یک ساعت هست. براتون نوبت بذارم؟

کیانوش سوالی نگاهی به یکتا کرد؛ یکتا سری به نشانهٔ تایید برایش تکان داد:

- آره، خوبه، بذارید.

مرد نگاهی به هر دو کرد و گفت:

- آزمایش خون رفتید؟

یکتا دست کرد و از کیفش جواب آزمایش خون را درآورد و به سمت مرد گرفت:

- بله، اینم جوابش هست.

مرد بی‌حرف سری تکان داد. مشخصات پرسید و چیزی درون دفتر یادداشت کرد. کارت‌خوان را جلوی کیانوش گذاشت و بعد از گفتن هزینه، کیانوش کارت کشید و مبلغ را پرداخت کرد.

با فیکس شدن وقت محضر، خارج شدند و کیانوش نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت:

- ظهر شده، بریم یه چیزی بخوریم؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتاد و دو

 

یکتا بند کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و گفت:

- آره بریم، از صبح یه تیکه کیک خوردم، اونم انقدر استرس کشیدم که زهرمارم شد.

کیانوش خنده‌ی کوتاهی کرد و همراهش کنار خیابان ایستاد. چند دقیقه‌ای منتظر ماندند تا بالاخره تاکسی زردرنگی جلوی پایشان ترمز کرد.

در عقب را باز کردند و کنار هم نشستند.

راننده آینه را تنظیم کرد و گفت:

- کجا؟

کیانوش آدرس یکی از رستوران‌های مرکز شهر را داد.

ماشین آرام در خیابان به راه افتاد.

یکتا از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد؛ ازدحام مردم، مغازه‌هایی که یکی‌یکی از کنارشان رد می‌شد و آفتاب ظهر که روی شیشه‌ها برق می‌زد.

بعد از چند لحظه آهی کشید و گفت:

- چقدر بی‌وسیله بودن سخته… از صبح هر جا می‌خوایم بریم باید تاکسی بگیریم؛ کی موتورت رو از رفیقت تحویل میگیری؟

کیانوش نگاهش را از خیابان گرفت و لبخند زد:

- محسن گفت لاستیک عقبش پنجر شده دیگه منم وقت نداشتم صبر کنم شب میرم ازش تحویل می‌گیرم

یکتا سری تکان داد:

- کاش امروز پیشمون بود. نصف وقتمون داره تو راه رفت و آمد می‌ره.

کیانوش شانه‌ای بالا انداخت:

- امروز آخرین روزه. از فردا دوباره خودمونیم و موتورمون.

چند دقیقه بعد تاکسی مقابل رستوران ایستاد.

فضای رستوران نیمه‌سنتی بود؛ دیوارهای آجری، میزهای چوبی و بوی کبابی که تمام سالن را پر کرده بود.

گارسون منو را روی میز گذاشت.

کیانوش بدون اینکه حتی منو را باز کند گفت:

- من که جوجه می‌خورم.

یکتا منو را ورق زد:

- من بین جوجه و کباب موندم.

- هر دوش رو سفارش بده.

- نمی‌تونم که دوتاش رو بخورم

آخر سر یک پرس جوجه، یک پرس کباب کوبیده، دوغ محلی و سالاد سفارش دادند.

چند دقیقه بعد غذا روی میز آمد.

یکتا اولین لقمه را خورد و همان لحظه با لذت چشمانش را بست:

- وای، الان فهمیدم چقدر گرسنه بودم.

کیانوش خندید:

- گفتم که.

چند دقیقه‌ای در سکوت مشغول غذا خوردن بودند تا اینکه یکتا قاشقش را روی میز گذاشت و با شیطنت پرسید:

- کیا؟

- جانم؟

- اولین بار کی با یه دختر دوست شدی؟

کیانوش همان لحظه سرفه کرد و نزدیک بود دوغ در گلویش بپرد:

- ای بابا، اینم سوال شد؟

- جواب بده.

- نخیر.

- یعنی چی نخیر؟

- چون بعدش تا شب مسخرم می‌کنی.

یکتا خندید:

- قول می‌دم چیزی نگم

کیانوش چند ثانیه فکر و انگشت اشاره‌اش را تهدید امیز تکان داد:

- باشه، ولی نخندی.

- قول.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هفتاد و سه

 

کیانوش نفس عمیقی کشید:

- پونزده سالم بود.

ابروهای یکتا بالا پرید:

- وای، انقدر زود؟

- آره بابا.

بطری دوغش را برداشت و‌جرعه‌ای نوشید:

- یه دختر بود چند وقتی بود اومده بودن تو محلمون همسایه بغلیمون بودن . چند باری دیده بودمش خوشم اومده بود ازش واسش نامه نوشته بودم که دوست دارم و خوشم میاد ازت یه روز که داشت میرفت مدرسه انداختم تو بغلش و فرار کردم یه روز از مدرسه اومدم دیدم یه نامه لای در خونه گیر کرده.

یکتا مشتاق‌تر جلو آمد:

- بعد؟

- بازش کردم نوشته بود از وقتی دیدمت خواب و خوراک ندارم منم میخوام بهت اعتراف کنم عاشقتم 

یکتا لبش را گاز گرفت که نخندد:

- آخرشم نوشته بود امروز ساعت پنج بیا پشت بوم.

یکتا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و خنده‌اش بلند شد:

- رفتی؟

- صبر کن هنوز مونده.

با حالت نمایشی ادامه داد:

- منم فکر کردم چه عشقی، چه زندگی‌ای عصر ساعت پنج یواشکی رفتم پشت بوم.

- بعد؟

- هنوز پنج دقیقه نگذشته بود دیدم باباش با دمپایی و کمربند اومد بالا.

یکتا با تعجب گفت:

- نه!

- آره! معلوم شد اون روز که بهش نامه دادم خانم نکرده بندازه دور از ذوق تو کیفش گذاشته مامانش دیده به باباش گفته، بابا هم دختره رو بازجویی کرده، اونم از ترس گفته من نامه دادم و امروزم قراره بیام رو پشت بوم ببینمش.

یکتا از شدت خنده دستش را روی دهانش گذاشت.

کیانوش هم خنده‌اش گرفته بود:

- باباش تا منو دید داد زد همینه؟

یکتا با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند با خنده گفت:

- وای خدا.

- منم هی می‌گفتم عمو به خدا من کاری نکردم.

- بعد؟

- بعد هیچی، من فرار، اونم دنبال من.

یکتا از شدت خنده اشکش درآمد:

- آخرش چی شد؟

- آخرش از پشت بوم پریدم تو حیاط همسایه بغلی.

یکتا با صدای بلند خندید:

- دروغ میگی.

- والله راست می‌گم.

- خانوادت چی نفهمیدن؟

کیانوش با خنده سرش را پایین انداخت:

- بدبختی اینجا بود که بابای اون دختر زنگ خونه‌مون زد.

- وای نه.

- بابام هم همون شب یه سخنرانی دو ساعته برام گذاشت که تو هنوز قدت به سینک ظرفشویی نمی‌رسه عاشق شدی واسه دختر مردم نامه مینویسی؟

یکتا آنقدر خندید که اشک از گوشهٔ چشمش سرازیر شد:

- بیچاره، یعنی اولین عشق زندگیت با دمپایی تموم شد؟

کیانوش با خونسردی گفت:

- نه، با کمربند تموم شد.

هر دو دوباره زیر خنده زدند؛ آنقدر که چند نفر از میزها اطراف هم ناخودآگاه به سمتشان برگشتند.

بعد از تمام شدن ناهار، کیانوش هزینه را حساب کرد و هر دو از رستوران بیرون آمدند.

آفتاب کم‌کم ملایم‌تر شده بود و خیابان شلوغ‌تر از قبل به نظر می‌رسید.

کیانوش نگاهی به ساعتش انداخت:

- بریم بازار؟

یکتا سری تکان داد:

- اول ساعت بخریم، بعد هم لباس عقد.

دوباره کنار خیابان ایستادند.

چند دقیقه بعد تاکسی دیگری جلوی پایشان توقف کرد.

- بازار، لطفاً.

راننده سری تکان داد و ماشین به آرامی در میان شلوغی خیابان‌ها به راه افتاد؛

 

ویرایش شده توسط Hananeh
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتاد و چهار

 

کنار بازار پیاده شدند و کمی راه رفتند. هر دو مغازه‌ها را از نظر می‌گذراندند تا ساعت‌فروشی را پیدا کنند.

بعد از کمی گشتن، با دیدن مغازه‌ی بزرگی که انواع و اقسام ساعت‌ها را پشت ویترینش گذاشته بود، وارد شدند.

- سلام، خیلی خوش اومدید.

یکتا آرام جواب سلام فروشنده را داد و به ساعت‌های پشت ویترین نگاهی انداخت.

- می‌تونم کمکتون کنم؟ زنونه می‌خواید یا مردونه؟

- ست، لطفاً.

فروشنده سری تکان داد و چند جعبهٔ چوبی که درونشان ساعت‌های ست بود بر روی میز گذاشت.

- اینا ترندترین ساعت‌های ست‌مون هستند، ضمانت دار و ضدآب.

یکتا یکی از جعبه‌ها را به سمت خود کشید. ساعتی با بند استیل که از وسطش یک ردیف طلایی شده بود، با صفحه‌ای سفید و قابی طلایی‌رنگ. زیبا بود.

ساعت بزرگ‌تر را به سمت کیانوش گرفت و ظریف‌تر را به دور مچ خود انداخت.

کیانوش دستش را به سمت یکتا گرفت:

- خوشگله، نه؟

یکتا با لبخند سری تکان داد:

- آره، خیلی به دستت میاد.

دست خودش را بالا آورد و به ساعت نگریست که برایش زیاد گشاد بود و از روی مچش به پایین سر می‌خورد.

- منم خوشم اومده از این، فقط واسم گشاده. فکر کنم چهارتا از لینک‌هاش برداشته بشه.

کیانوش رو به فروشنده کرد و گفت:

- ببخشید آقا، می‌تونید بند ساعت رو تنگ‌تر کنید؟

یکتا برای اینکه فروشنده راحت‌تر ساعت را نگاه کند، مچ دستش را بالا آورد و بند گشاد ساعت به راحتی جلوی دیدگان فروشنده نمایان شد.

- بله، فکر کنم چهار تا ازش کم کنم اندازه‌تون بشه.

یکتا ساعت را از دور مچش درآورد و روی میز گذاشت. فروشنده با سرعت پین‌ها را جدا کرد و سریع دوباره بند ساعت را به هم وصل کرد:

- امتحانش کنید ببینید خوبه؟

یکتا ساعت را پوشید و کمی روی مچ دستش جابه‌جا کرد؛ نه خیلی تنگ بود، نه زیاد گشاد. سری به نشانهٔ خوب بودن تکان داد و ساعت را درون جعبه گذاشت.

کیانوش هزینهٔ ساعت را پرداخت کرد و از مغازه خارج شدند.

- خب، اینم از ساعت خانم‌خانما. حالا بریم دنبال لباس عقد.

چند مغازه را گشتند و یکتا تعدادی لباس را پرو کرد. هرکدام به نحوی زیبا بود اما انتخابی او نبودند، تا بالاخره وارد مزونی شدند که ویترینش پر از لباس‌های عقد ساده و اروپایی بود و هرکدام زیبایی خود را در تن مانکن به نمایش گذاشته بودند.

دختری با شومیز آبی جلو آمد:

- سلام، خوش اومدید.

یکتا سری تکان داد:

- سلام ممنون، لباس برای عقد می‌خواستم.

- ساده مد نظرتونه یا مجلسی؟

یکتا تک‌خنده‌ای کرد و گفت:

- نمی‌دونم، واقعاً فعلاً هیچ نظری ندارم.

فروشنده چند مدل لباس آورد اما نگاه یکتا هنوز دنبال چیز دیگری می‌گشت.

تا اینکه چشمش به لباسی افتاد که روی مانکن انتهای مزون بود.

لباسی بلند به رنگ صورتی خیلی روشن، با لایه‌های لطیف تور که تا روی زمین می‌رسید. آستین‌های پفیِ ظریف، ردیفی از مرواریدهای سفید روی سینه و تور بلندی با حاشیهٔ مرواریدی، ظاهری رویایی به آن داده بود.

یکتا ناخودآگاه چند قدم جلو رفت:

- می‌شه، اینو پرو کنم؟

فروشنده لبخند زد:

- انتخاب فوق‌العاده‌ایه.

لباس را برداشت و او را به اتاق پرو راهنمایی کرد.

کیانوش روی مبل نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد پرده کنار رفت.

یکتا آرام از اتاق بیرون آمد.

برای چند ثانیه، کیانوش کاملاً ساکت ماند. حتی پلک هم نزد.

تور لطیف پشت سر یکتا روی زمین کشیده می‌شد و رنگ ملایم لباس، صورتش را روشن‌تر از همیشه نشان می‌داد.

فروشنده با لبخند گفت:

- خیلی بهتون میاد.

اما کیانوش انگار صدایش را نمی‌شنید. فقط به یکتا نگاه می‌کرد.

یکتا با خجالت لبخند زد:

- چرا هیچی نمی‌گی؟

کیانوش آرام از جا بلند شد:

- راستش…

نفسی کشید و سرش را تکان داد:

- تو این لباس یه مقدار...

چند لحظه دنبال کلمه گشت:

- الان دقیقاً شبیه دخترایی شدی که آدم فقط توی قصه‌ها می‌خونه.

گونه‌های یکتا سرخ شد:

- اغراق نکن.

- به خدا اغراق نیست.

چند قدم جلو رفت و با لبخند گفت:

- اگه روز عقد با این لباس بیای، بعید می‌دونم بتونم موقع خوندن خطبه حتی یه لحظه چشم ازت بردارم.

یکتا خندید:

- اون موقع باید حواست به جواب بله باشه، نه من.

کیانوش با شیطنت گفت:

- نگران نباش، هم بله رو می‌گم، هم تا آخر فقط خودت رو نگاه می‌کنم.

یکتا سرش را پایین انداخت و لبخندش عمیق‌تر شد.

دوباره به درون اتاق پرو رفت و جلوی آینه ایستاد. کمی جلو و عقب رفت و با دست دامن لباس را تکان داد.

همان چیزی بود که دنبالش می‌گشت. بدجور به دلش نشسته بود. دوست داشت لباس را از تنش درنیاورد و با همین به خانه برود.

رو به کیانوش کرد و گفت:

- من خوشم اومده، توام نظر آخرت همینه؟

کیانوش سری تکان داد و گفت:

- آره، خیلی خوشگله، بدجور بهت میاد.

یکتا به درون اتاق پرو رفت و لباس‌هایش را عوض کرد. لباس را به دست فروشنده داد تا داخل کاور بگذارد. پولش را حساب کردند و خارج شدند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...