غـزل 733 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر (ویرایش شده) «پارت نود و نهم» فرهاد قاب را محکمتر در آغوش گرفت؛ با فکی لرزان و صدایی که میلرزید ادامه داد: - هنوزم هر چند دقیقه منتظرم در باز بشه تو بیای داخل و اخم کنی که چرا چراغها خاموشه، چرا یقهی پیرهنم نامرتبه، چرا از بیمارستان اومدم شام نخوردم… صدایش برید؛ گلویش دیگر یاری نمیکرد. چشمانش را بست. اما با بستن پلکهایش آخرین تصویر هاریکا، دوباره جان گرفت. همان پیکر بیجان و این لحظه درست همان لحظهای بود که دنیا برایش متوقف شد. - از روزی که رفتی، این خونه نفس نمیکشه...منم نمیکشم. نفسش لرزید؛ دندانهایش را روی هم فشرد و به اشکهایش اجازهی پایین آمدن داد. - همه میگن زمان آرومم میکنه... اما دروغ میگن؛ زمان فقط داره بیشتر ثابت میکنه که چقدر جات خالیه. اشکهای بیشتری روی گونههایش لغزیدند؛ این بار اما پشت آن اشکها چیزی آرام- آرام جان میگرفت. چیزی سرد، تاریک و بیرحم! انتقام… فرهاد، قاب عکس را مقابل صورتش گرفت؛ در میان اشکهایش، مستقیم به چشم خندان هاریکا خیره شد و با صدایی که دیگر از گریه نمیلرزید، بلکه از خشم میسوخت، آرام زمزمه کرد: - قسم میخورم کسی که این بلا رو سرت اورده… کسی که باعث شده این خونه بدون تو نفس بکشه...تقاصش رو پس میده! کاری میکنم که هرروز آرزوی مرگ کنه… نگاهش را بلند کرد و خیره به بطریِ الکلی که بیشتر از نصفِ آن مصرف شده بود لب زد: - اما مرگ کمترین مجازاتی باشه که نصیبش میشه! فرهاد، آخرین نگاهش را به چهرهی خندانِ هاریکا انداخت؛ انگشت شستش، آرام روی شیشهی قاب لغزید. بعد، با احتیاطی که انگار میترسید حتی عکسش هم آسیب ببیند، قاب را روی میز کنار مبل گذاشت. نفس عمیقی کشید؛ اما آن نفس نه بغضش را سبک کرد و نه دردش را. تلو- تلو خوران از جا بلند شد؛ بطری نیمهخالی اثر خودش را روی پاهایش گذاشته بود؛ قدمهایش منظم نبودند و گاهی برای حفظ تعادل، دستش را به پشتی مبل یا دیوار میگرفت. نگاهش بیهدف میان میز، کانتر آشپزخانه و قفسهها میچرخید. - گوشیم؟ زمزمهای بیجان از بین لبانش خارج شد. چند ثانیه بعد، موبایل را زیر گوشهی یکی از کوسنهای مبل پیدا کرد. آن را برداشت و صفحهاش را روشن کرد. ساعت از نیمهشب گذشته بود. انگشتش روی نامِ ماهور مکث کرد و خواست تماس بگیرد اما منصرف شد. تماس را بست و وارد بخش پیامها شد؛ چند لحظه خیره به صفحه ماند. انگار نمیدانست از کجا شروع کند. بعد، آرام شروع به تایپ کرد. «- فردا باید ببینمت. دیگه وقتشه یه سری حقیقتها رو بدونی. حقیقتهایی که بیشتر از این نباید پنهان بمونن.» چند ثانیه به متن خیره ماند و سپس دکمهی ارسال را لمس کرد. پیام، برای ماهور فرستاده شد. بیدرنگ، خواست همان متن را هم برای یامور بفرستد. لحظهای انگشتش روی گزینهی ارسال معلق ماند. زمزمهوار گفت: - یه عمر این راز رو با خودم دفن کردم ولی قبرش دیگه برام جا نداره. و پیام را برای یامور هم فرستاد؛ دو تیک خاکستری، زیر هر دو پیام نشست. فرهاد گوشی را آرام پایین آورد و نگاهش دوباره به قاب عکس هاریکا افتاد. لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا آرامش. - شاید فردا همهشون ازم متنفر بشن! اما حداقل دیگه با دروغ زندگی نمیکنن. نفسش را آرام و بیاختیار به بیرون فوت کرد و گفت: - چیزی برای از دست دادن ندارم! پس دلیلی هم برای سکوت کردن ندارم. شب بالاخره به پایان رسید؛ شبی که برای هر کدامشان، رنگِ متفاوتی از بدبختی را به تصویر کشیده بود. در نقطهای از همان شهر، مردی میان دودِ سیگار و طعمِ تلخِ نوشیدنی، با عکسِ همسرِ از دست رفتهاش درد و دل میکرد و با اشک، از انتقامی حرف میزد که در سینهاش دفن شده بود. در گوشهای دیگر، دو نفر میان حقیقتهایی که ناخواسته میانشان قد کشیده بود، با تمام توان تلاش میکردند عشق را از قضاوت جدا کنند؛ اما مگر میشد قلب را وادار کرد چیزی را که شنیده، نشنود؟ کمی آنطرفتر دو غریبه، با شوخیهای کودکانه و کل- کلهای بیپایان، بیخبر از آنکه فردا چه طوفانی انتظارشان را میکشد، میان خندههای کوتاهشان، اولین آجرهای رفاقتی تازه را روی هم میگذاشتند. و درست بالای سرِ همهی آنها ماه، بیتفاوتتر از همیشه، شاهد تمام اشکها، تمام لبخندهای ساختگی، تمام رازها و تمام قسمهایی بود که زیر نورِ سردش خورده میشد. انگار آسمان خوب میدانست هیچ شبی، هرچقدر هم طولانی باشد، توانِ اسیر کردنِ خورشید را ندارد و سرانجام سپیده از پشتِ افق سر کشید؛ نورِ کمجانِ صبح، آرام- آرام تاریکی را از کوچهها، خیابانها و پنجرههای شهر کنار زد اما تاریکیای که در دلِ آدمها خانه کرده بود، با طلوع خورشید از بین نمیرفت. بعضی شبها تا سالها در وجودِ انسان طلوع نمیکنند. چند ساعت بعد خانهی یامور، برخلاف سکوتِ سنگینِ شب گذشته، دوباره جان گرفته بود. چهار نفر، چهار آدم با گذشتههایی متفاوت، رازهایی متفاوت و زخمهایی متفاوت، دور یکدیگر جمع شده بودند. یامور، با وجود خستگیای که از بیخوابی در چشمانش موج میزد، سعی میکرد مثل همیشه محکم به نظر برسد. ماهور، هرچند هنوز سنگینیِ حقیقتهای دیشب را روی شانههایش احساس میکرد، اما حالا نگاهش بیش از هر زمان دیگری مراقب یامور بود. نهان، مثل همیشه، اجازه نمیداد سکوت بیش از حد دوام بیاورد و هر چند دقیقه یکبار، با جملهای بیربط یا شوخیای بیموقع، لبخندی هرچند کوتاه روی صورت دیگران مینشاند. و امره طبق معمول، میان جدیترین بحثهای دنیا هم راهی برای مسخرهبازی پیدا میکرد؛ انگار مأموریتش این بود که نگذارد خانه، دوباره بوی دیشب را بگیرد. اما پشتِ تمام آن لبخندهای نصفه و شوخیهای گاهوبیگاه همه یک هدف مشترک داشتند؛ کمک به یامور و به مقصد رساندنِ باری که از پیش برنامهی سرنگونیاش کشیده شده بود! سکوتی کوتاه میان چهار نفر حاکم شد؛ روی میز پذیرایی، نقشهی مسیر، چند برگهی یادداشت و لپتاپِ یامور کنار هم قرار گرفته بودند. همه منتظر بودند یکی بحث را شروع کند اما طبق معمول امره طاقتِ سکوت را نداشت. دستهایش را به هم مالید، صاف نشست و با جدیترین چهرهای که در تمام عمرش به خودش گرفته بود، گفت: - خب... بچهها، یه سؤال. سه جفت چشم همزمان و کاملا جدی به او دوخته شد؛ امره ادامه داد: - کسی اینجا خاکشناسی خونده؟ نهان اخمهایش را در هم کشید. - خاک... چی؟ - خاکشناسی. نهان برخلاف ماهور و یاموری سکوت کرده بودند، پاسخش را داد: - تو الان وسط قاچاق مواد مخدر یهو دنبال خاک افتادی! چرا؟ امره با نهایت آرامش سری تکان داد. - آخه دارم فکر میکنم الان باید دقیقاً چه خاکی تو سرمون بریزیم! چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد نهان بیاختیار خندید! - احمق! امره با چهرهای طلبکار دستش را روی سینه گذاشت. - توهین نکن لطفاً؛ من الان دارم جلسهی تخصصی برگزار میکنم. نهان خندهکنان گفت: - جلسهی تخصصی یا جلسهی خاکبازی؟ - هر دو! الان وضعیت ما جوریه که اگه خدا هم بیاد بگه «آرزوتون چیه؟» میگیم یه بیل بده. نهان دوباره خندید. - بیل برای چی؟ امره کاملا جدی جواب داد: - که هم خاک بریزیم تو سرمون هم اگه لازم شد خودمون رو دفن کنیم تا گیر نیفتیم! نهان آنقدر خندید که برای لحظهای شکمش تیر کشید. - تو همیشه همینقدری دلقکی؟ امره با غرور سینه جلو داد. - نه؛ قبلاً بیشتر بودم. این چند سال روی خودم کار کردم. ماهور که تا آن لحظه فقط نگاهشان میکرد، بیاختیار لبخند کمرنگی زد و یامور هم، برای اولین بار بعد از اتفاقات دیشب، گوشهی لبش اندکی بالا رفت. امره با دیدن همان لبخند کوتاه، با افتخار به نهان اشاره کرد. - دیدی؟ خندوندَمش! تو نتونستی و توی مسابقه کی بیشتر میتونه بقیه رو بخندونه شکست خوردی! نهان با آرنج به آرامی به بازویش کوبید. - اعتماد به نفست رو دوست دارم، ولی زیادیه. امره با چشمکی کوتاه و معنادار، گفت: - حسود نباش. ویرایش شده 2 مهر توسط ghaazal 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر «پارت صدم» در همان شلوغی، ماهور آرام از جا بلند شد و بیآنکه توجه امره و نهان را جلب کند، چند قدم به سمت یامور رفت. آرام کنار مبل ایستاد و آنقدر آهسته گفت که فقط خودشان بشنوند: - یامور… یامور سرش را به سمت او چرخاند. - چی شده؟ ماهور موبایلش را از جیب بیرون آورد؛ صفحه را روشن کرد و پیام را به او نشان داد. - دیشب فرهاد اینو برام فرستاد. یامور متن را خواند و نگاهش برای لحظهای ثابت ماند. بعد، بیهیچ حرفی گوشی خودش را بیرون آورد. همان پیام و همان متن روی صفحهی موبایل او هم دیده میشد. آرام گفت: - برای منم فرستاده. چشمهای ماهور ریز شد و پرسید: - یعنی خواسته جفتمون رو ببینه. یامور سری تکان داد و پرسید: - بعد این اینجا بریم ببینیمش؟ ماهور سری به نشانهی مثبت تکان داد و دو نفر نگاه کوتاهی به هم انداختند. این بار بدون هیچ بحثی، روی یک تصمیم مشترک توافق کرده بودند. ماهور نفس عمیقی کشید و دوباره رو به میز برگشت. - خب! فعلاً برسیم به مشکل امروزمون. نگاهش روی نقشهی مسیر افتاد. - چیزی که میدونیم اینه! محموله از استانبول حرکت میکنه و انتقالش تا ازمیر با یاموره. اما طبق برنامهی ریزیِ آکین کارا، هیچوقت قرار نیست به ازمیر برسه! امره حینی که کاسهی تخمه را تقریبا در آغوش کشیده بود و همزمان با گوش سپردن به حرفهای جدیِ ماهور زیر دندان تخمه میشکست، پرسید: - چرا؟ ماهور نگاهش را از روی نقشه نگرفت. با انگشت، مسیر میان استانبول و ازمیر را روی کاغذ دنبال کرد و روی نقطهای میان راه، ضربهی آرامی زد. - اون دستمزد نجومیش رو بابت حملِ محموله از ازمیر تا اتریش رو گرفته! براش فرقی نمیکنه قبل از ماموریت اون چه بلایی سر اون کامیونها میاد و چون میدونه چه کسی مسئولشه، فرصته خوبیه براش تا اصلان ادرنت رو جلوی تاجر میلیاردرمون خراب کنه! امره همانطور که مشغول شکستن تخمه بود، ابرویی بالا انداخت و هیچ نگفت؛ نهان که از شنیدن صدای تخمه خوردنِ او کلافه شده بود نیمنگاهِ معناداری به او انداخت. - چیه؟ من باید با پروتئین فکر کنم! نهان با تمسخر پرسید: - از کی تا حالا تخمه شده پروتئین؟ - از وقتی جیب من اجازه نمیده پسته بخرم. نهان دوباره خندید و زیر لب گفت: - خدا صبر بده به کسی که قراره یه روز با تو همخونه بشه. امره با اعتمادبهنفس دست به سینه شد. - اتفاقاً خیلی خوشبخت میشه. نهان چهره درهم کشید و متمسخر لب زد: - قطعا! یامور با لبخندِ محوِ جان گرفته گوشهی لبش، بی توجه به سخنانِ آن دو ادامه داد: - بابام همیشه برای محمولههای اصلی، چند مسیر جایگزین در نظر میگیره. حتی آدمهایی که بار رو جابهجا میکنن، تا لحظهی آخر از مقصد نهایی خبر ندارن. ماهور نوک انگشتش را روی بخشی از نقشه نگه داشت و آرام گفت: - بار داخل دو کامیون بارگیری میشه و از این مسیر حرکت میکنه. خط باریکی را روی نقشه دنبال کرد و ادامه داد: - شما دوتا... نگاهش میان نهان و امره چرخید. - فقط از فاصلهی مناسب مراقب اوضاع باشید. اگه هر اتفاق غیرمنتظرهای افتاد، قبل از هر تصمیمی به ما خبر میدید. امره که این بار برخلاف همیشه جدی شده بود، سری تکان داد. - فهمیدم. نهان هم بیدرنگ پاسخ داد: - حواسمون جمعه. ماهور نگاهش را دوباره به نقشه دوخت اما ذهنش جای دیگری بود؛ درگیر پیامی که از جانب فرهاد دریافت کرده بود. در نظرش هرچه سریعتر باید با او ملاقات میکردند. نگاهش بیاختیار به یامور افتاد و او هم انگار دقیقاً به همان چیز فکر میکرد. ساعتی بعد دو کامیون، یکی پس از دیگری، محوطه را ترک کردند؛ غرش آرام موتورهای سنگین، در فضا پیچید و چرخهای بزرگشان، آرام روی آسفالت به حرکت درآمد. امره پشت فرمان خودرویی که چند خودرو با آنها فاصله داشت، نگاهی به آینه انداخت و زیر لب گفت: - خب... شروع شد. نهان کمربندش را مرتب کرد و نگاهش را به جاده دوخت؛ برخلاف همیشه، دیگر خبری از شوخی و خنده نبود چون هر دو میدانستند که مسئله تا چه حد سرنوشت ساز است! از سوی دیگر ماهور و یامور، در خودرویی دیگر، مسیر متفاوتی را در پیش گرفتند؛ شهر، آرام از کنار پنجرهها عقب میرفت. نه ماهور چیزی میگفت و نه یامور! هر دو، غرقِ یک فکر مشترک بودند؛ پیامی که نیمهشب دریافت کرده بودند! مردی که همسرش را از دست داده بود و حقیقتهایی که ادعا کرده بود دیگر زمانِ پنهان ماندنشان تمام شده است. هر متر که به مقصد نزدیکتر میشدند سنگینیِ سکوت داخل خودرو بیشتر میشد. انگار هر دو، پیش از رسیدن، این حس را داشتند که دیدار با فرهاد قرار نیست فقط چند پاسخ به آنها بدهد. قرار است زندگیشان را، برای همیشه، به دو بخش تقسیم کند! قبل از شنیدن حقیقت و بعد از آن. تمام مسیر نه ماهور توانسته بود ذهنش را از فرهاد دور کند و نه یامور از فکرِ دو کامیونی که حال در جاده بودند. هر چند دقیقه یکبار، نگاه ماهور روی صفحهی موبایلش میافتاد؛ پیامی نبود، تماسی نبود، خبری هم از امره و نهان نرسیده بود. همین سکوت بیشتر نگرانشان میکرد. ماهور هم که نگاه مضطرب یامور را دید، آرام گفت: - اگه اتفاقی بیفته، امره خبر میده. یامور بیآنکه نگاهش را از خیابان روبهرو بگیرد، فقط زمزمه کرد: - امیدوارم... چند دقیقهی بعد، خودرو مقابل ویلای فرهاد متوقف شد؛ خانه، همان خانهی همیشگی بود اما این بار، هیچ شباهتی به گذشته نداشت. نه پردهها مرتب بودند نه باغچه مثل همیشه رسیدگی شده بود. انگار خودِ خانه هم، بعد از مرگ هاریکا، عزادار شده بود. ماهور و یامور از خودرو پیاده شدند و نگاهی کوتاه میانشان رد و بدل شد اما هیچکدام چیزی نگفتند. ماهور دستش را بالا آورد و زنگ را فشرد. اما آن دو نفر، تنها کسانی نبودند که مقابل خانهی فرهاد حضور داشتند. چند خانه آنطرفتر خودرویی بیصدا کنار جدول پارک شده بود. مردی، پشت شیشههای دودی، نگاهش را از روی خانه برنداشته بود. یاشار، از لحظهای که ماهور و یامور خانهی یامور را ترک کرده بودند، بیوقفه به دستورِ اصلان تعقیبشان کرده بود. اما یاشار مدتها بود که دیگر فقط به خاطر دستور اصلان تعقیبشان نمیکرد؛ نگاهش، بیشتر از آنکه روی ماهور باشد روی یامور میماند. همان لحظه که دید ماهور بیاختیار همقدمِ یامور راه میرود، همان لحظه که نگاه کوتاهی میانشان رد و بدل شد، فکش آنقدر محکم روی هم قفل شد که رگ کنار شقیقهاش بیرون زد. زیر لب، با حرصی که حتی خودش هم نتوانست پنهانش کند، زمزمه کرد: - لعنتی... انگشتانش بیاختیار دور فرمان حلقه شد؛ آنقدر محکم که بند انگشتانش سفید شدند. هر بار که نگاه یامور روی ماهور مکث میکرد، چیزی درون سینهی یاشار، آرام- آرام فشرده میشد؛ انگار کسی، بیرحمانه دستش را دور قلبش حلقه کرده باشد. برای چند لحظه، حتی دلش خواست از ماشین پیاده شود! نفسش را با حرص بیرون داد و خودش را وادار به آرامش کرد چون فعلاً حق هیچ کاری را نداشت؛ فعلاً فقط باید نگاه میکرد و فقط باید گزارش میداد. اما در دلش با هر قدمی که یامور کنار ماهور برمیداشت، حس میکرد چیزی را دارد از دست میدهد که هیچوقت حتی فرصت نداشت به دستش بیاورد. با وجود تمام آن آشوب، نگاهش را از خانه برنداشت. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر (ویرایش شده) «پارت صد و یکم» صدای باز شدن قفل در، سکوت بینشان را شکست؛ فرهاد، پشت در ایستاده بود. ماهور با دیدنش ناخودآگاه اخم کرد و یامور هم، بیاختیار، چند ثانیه بیشتر به او خیره ماند. پیراهنش چروک و نیمهباز بود؛ موهایش آشفتهتر از همیشه، ریش چندروزهاش نامرتب و چشمانش چنان سرخ و گود افتاده بودند که انگار هفتهها رنگ خواب را ندیده بود. بوی تلخ سیگار، حتی پیش از آنکه وارد خانه شوند، به مشامشان رسید. فرهاد بیآنکه سلامی بکند، کنار رفت. - بیاین. خانه از خودِ فرهاد هم حالِ بدتری داشت؛ لیوانهای نشسته روی میز، زیرسیگاریِ لبریز، بطریهای خالی، پردههایی که روزها کنار زده نشده بودند و سکوتی که از هر صدایی بلندتر بود. ماهور زیر لب گفت: - فرهاد... فرهاد، بیآنکه حتی برگردد، با خندهای تلخ میان حرفش پرید. - تعجب کردین؟ چند قدم جلوتر رفت. - منم هر بار از جلوی آینه رد میشم، تعجب میکنم. لحظهای مکث کرد و ادامه داد: - آدمیزاد عجب موجودیه. یه روز برای زنده موندن میجنگه یه روزم فقط زنده میمونه، چون مردن هم زور میخواد. کسی جوابی نداد که فرهاد خودش را روی مبل رها کرد. دستی به صورت خستهاش کشید و با نیشخندی که بیشتر بوی درد میداد تا تمسخر، گفت: - بشینین! امروز دیگه چیزی برای پنهون کردن ندارم. نگاهش، میان ماهور و یامور چرخید و خیره به چهرهی متعجب آن دو ادامه داد: -فقط امیدوارم بعد از شنیدن حقیقت هنوزم بتونین مثل قبل، به آدمهای نزدیک زندگیتون نگاه کنید، حتی من! ماهور و یامور، بیآنکه حرفی بزنند، روبهروی فرهاد نشستند؛ هیچکدام حتی به فنجانهای نیمهخالی روی میز یا بوی سنگین سیگار که تمام سالن را پر کرده بود، توجهی نداشتند. تنها چیزی که ذهن هر دویشان را درگیر کرده بود همان پیام دیشب بود. گویی زمانش رسیده بود؛ ماهور، بیآنکه متوجه شود، انگشتانش را در هم قفل کرده بود. در دلش، هزاران احتمال را کنار هم میچید. یامور هم آرام به فرهاد خیره شده بود. فرهاد نفس عمیقی کشید؛ انگار برای گفتنِ این داستان به تمام شجاعتِ باقیماندهی عمرش احتیاج داشت. لبخند تلخی گوشهی لبش نشست. چشمهایش را برای لحظاتی بست و وقتی دوباره پلک گشود، دیگر به ماهور و یامور نگاه نمیکرد. انگار سالها به عقب برگشته بود. - چند سال پیش دو تا مرد بودن؛ دو تا شریک که البته هیچکس بهشون نمیگفت شریک. همه میگفتن برادر! لبخند کمرنگی روی صورت خستهاش نشست. - با هم شروع کردن، با هم زمین خوردن، با هم بلند شدن! حتی اگه یکیشون یه لقمه نون داشت، نصفش مال اون یکی بود. یه نفر بدون اون یکی معنی نداشت. کارشون تجارت ماشین بود. از خرید و فروش ماشینهای ساده شروع کردن و بعد کم- کم کارخونه، نمایشگاه، واردات و حتی خلاف! همهچی پشت سر هم بزرگتر شد. هر قراردادی که بسته میشد اسم هر دوتاشون زیرش بود. هر موفقیتی که به دست میآوردن برای هر دوتاشون بود. اگه از یکی تعریف میکردی در جوابت اول اسم اون یکی رو میآورد. فرهاد نگاه کوتاهی به ماهور انداخت و گفت: - یکیشون آکین بود. نگاهش به سمت یامور چرخید و با پوزخندی کمصدا ادامه داد: - و اون یکی، اصلان. سالن، در سکوت فرو رفته بود و هیچکس جز فرهاد صحبت نمیکرد. ادامه داد: - هیچکس فکر نمیکرد چیزی بتونه بین اون دوتا فاصله بندازه! نه پول، نه قدرت، نه تجارت. همه میگفتن این دوتا تا آخر عمر کنار هم میمونن اما همه یه چیز رو فراموش کرده بودن. آدم تا وقتی امتحان نشده، خودش هم نمیدونه برای رسیدن به چیزی که میخواد، تا کجا حاضرِ پیش بره. فرهاد خندهی کوتاه و تلخی کرد و سر به زیر گفت: - بعد یه دختر وارد زندگیشون شد؛ همین! همین یه نفر کافی بود. انگار کسی سنگی وسط آبِ آروم انداخته باشه. موجها، یکییکی بلند شدن. نگاهها عوض شد. حرفها رنگ دیگهای گرفت. لبخندها دیگه مثل قبل واقعی نبود. هر دو عاشقش شده بودن. نه از اون علاقههایی که با گذشت زمان کمرنگ میشن! از اون عشقهایی که آدم رو کور میکنن. عشقی که باعث میشه مرز بین درست و غلط رو نبینی. عشقی که آدم رو وادار میکنه برای رسیدن به یک نفر حتی عزیزترین آدم زندگیش رو هم روبهروش قرار بده. فرهاد با صدایی گرفته ادامه داد: - اون روزها دیگه رفاقت سرِ تجارت نبود؛ رقابت، سرِ قلب یه دختر بود. دختری که بیخبر از طوفانی که حضورش به پا کرده بود، فقط قلبش برای یکی از اون دو نفر میتپید. سر بلند کرد و نگاهش را میان چشمانِ متعجب و حیرانِ آن دو نفر چرخاند. - از همون روز رفاقتِ دو مردی که همه قسم میخوردن از برادر به هم نزدیکترن، کم- کم شروع به فرو ریختن کرد. سکوت برای چند ثانیه، تمام فضای خانه را در بر گرفت؛ نه ماهور چیزی میگفت و نه یامور اما هر دو، بیآنکه به زبان بیاورند، در ذهنشان یک سؤال مشترک را بارها و بارها تکرار میکردند. آن دختر چه کسی بود؟ دختری که توانسته بود رفاقتی را که همه از آن به عنوان برادری یاد میکردند، به دشمنیای تبدیل کند که سالها بعد، دودش هنوز هم به چشمِ نسل بعدی میرفت. اگر آن دختر واقعاً ریشهی تمام این اتفاقات بود چرا تا امروز حتی یک بار هم نامش را نشنیده بودند؟ فرهاد، انگار تمام سؤالهای خاموششان را از نگاهشان خوانده باشد، سرش را آرام بالا آورد؛ نگاهش، مستقیم روی ماهور نشست. لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر بوی تأسف میداد تا تمسخر. - میدونم الان هر دوتون دارین فکر میکنین اون دختر کی بوده... چند لحظه مکث کرد و بعد، بدون آنکه نگاهش را از ماهور بگیرد، آرام گفت: - اسمش… هاندان بود. رنگ از چهرهی ماهور پرید اما فرهاد خیره به او ادامه داد: - مادرت! همون زنی که امروز، همسرِ آکینه. سکوت این بار سنگینتر از قبل روی شانههای هر سه نفر نشست؛ چشمهای ماهور، برای چند ثانیه بیحرکت ماند. انگار مغزش از پذیرفتن جملهای که شنیده بود، سر باز میزد. فرهاد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - اما چیزی که قراره بگم از اینم سنگینتره. نگاهش را برای لحظهای از ماهور گرفت و به نقطهای نامعلوم خیره شد. - هاندان هیچوقت آکین رو دوست نداشت. از همون روز اول دلش پیشِ یه نفر دیگه بود… آرام سرش را به سمت یامور چرخاند. - اصلان. یامور ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس کرد. فرهاد ادامه داد: - عشقِ هاندان، اصلان بود! نه یه علاقهی زودگذر و نه یه تصمیم از روی احساس. اون دختر، اصلان رو انتخاب کرده بود، با تمام وجودش. لبخند تلخی روی لبهای فرهاد نشست. - و اصلان هم همونقدر دوستش داشت. چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدایی گرفته گفت: - فرق اون دوتا مرد از همینجا شروع شد! اصلان آدمی بود که بلد بود باخت رو بپذیره. اگه زندگی چیزی رو ازش میگرفت دندون روی جگر میذاشت و ادامه میداد اما آکین، نه! آکین هیچوقت برای شنیدنِ "نه" ساخته نشده بود. از بچگی هر چیزی رو که میخواست، به دست میآورد و وقتی هاندان، برای اولین بار، جواب رد بهش داد اون "نه" فقط غرورش رو نشکست بلکه تمام وجودش رو آتیش زد. فرهاد آرام سرش را پایین انداخت. - بعضی آدمها وقتی عاشق میشن، حاضرن برای کسی که دوستش دارن دنیا رو بسازن! اما بعضیای دیگه وقتی نمیتونن به عشقشون برسن دنیا رو براش خراب میکنن! نگاهش دوباره میان ماهور و یامور چرخید. صدایش آرام بود اما هر کلمهاش مثل سنگ روی قلبشان مینشست. - آکین از همون روز، شروع کرد به انجام دادن کارهایی که هیچ دوستی، هیچ برادری، و هیچ عاشقی انجامشون نمیده! ویرایش شده 2 مهر توسط ghaazal 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر «پارت صد و دوم» این بار، سکوت دیگر از جنسِ تعجب نبود بلکه از جنسِ شوک بود؛ ماهور، بیاختیار مشتهایش را گره کرده بود؛ آنقدر محکم که بند انگشتانش سفید شده بودند. فکش منقبض بود. رگ کنار شقیقهاش آرام میزد و انگار هر جملهای که از دهان فرهاد بیرون میآمد، تکهای دیگر از تصویری را که سالها از خانوادهاش در ذهن ساخته بود، خرد میکرد. در دلش، خشم آرام- آرام قد میکشید. نه آن خشمِ آنی که با یک فریاد فروکش کند؛ از آن خشمهایی که آرام میسوزانند. یامور اما کاملاً بیحرکت مانده بود؛ حتی پلک هم نمیزد. ذهنش میان نامهایی که تا همین چند دقیقهی پیش شنیده بود، سرگردان بود! اصلان، آکین و هاندان... آدمهایی که حالا میفهمید سایهی گذشتهشان، هنوز هم روی زندگیِ آنها است. هیچ حرفی نزد؛ فقط گوش داد. فرهاد، در حالی که تکیهاش را به مبل داده بود، آهسته نفسش را بیرون فرستاد؛ آنقدر آرام حرف میزد که انگار نه مشغول تعریف کردن یک فاجعه، بلکه در حال روایت خاطرهای قدیمی بود. - از همون روز دیگه چیزی مثل قبل نشد؛ هر بار آکین و اصلان همدیگه رو میدیدن دیگه لبخندی بینشون رد و بدل نمیشد؛ جاش رو نگاههایی گرفته بود که هر روز، سنگینتر میشدن. اول بحث بود، بعد دعوا و حتی کتک! لبخند تلخی زد. - دو نفری که یه روز حاضر بودن جونشون رو برای هم بدن به روزی رسیدن که حاضر بودن جون همدیگه رو بگیرن! نگاهش را برای لحظهای پایین انداخت. - هر بار که اسم یکیشون میاومد، اون یکی از شدت عصبانیت حتی حاضر نبود اسمش رو بشنوه؛ با این حال هاندان، انتخابش رو کرده بود! اصلان، همیشه اصلان. فرهاد لحظهای مکث کرد. - بالاخره نامزد کردن؛ قرار بود چند ماه بعد هم ازدواج کنن. چشمهای به خون نشستهی ماهور ناخودآگاه بالا آمد که فرهاد ادامه داد: - خبر نامزدیشون برای آکین آخرین ضربه بود؛ اون دیگه عاشق نبود، دیوونه بود! صدایش آرامتر شد. - آدمی که نمیتونه "نه" رو قبول کنه کم- کم مرز بین عشق و مالکیت رو گم میکنه و آکین دقیقاً همونجا ایستاده بود. نگاهش را به ماهور دوخت. - یه شب رفت سراغ هاندان اما نه برای خواهش و بلکه برای تهدید. خانه دوباره در سکوت فرو رفت؛ حتی نفس کشیدن هم برایشان سخت شده بود. فرهاد با صدایی گرفته ادامه داد: - اون موقع هاندان یه راز رو توی سینهش پنهان کرده بود. رازی که اون روز آکین رو به اوج دیوونگی رسوند اما اصلان ازش بیخبر بود. پس از ثانیهای مکث، آرام پلکهایش را بست و با حس سوزش چشمانش پشت آنها، بیمقدمه گفت: - هاندان از اصلان باردار بود. ماهور، بیاختیار نفسش را حبس کرد و دندانهایش روی هم فشرده شد. فرهاد آرام ادامه داد: - وقتی آکین فهمید میتونست همونجا کنار بکشه؛ میتونست بگه حاضر نیست بچهی مرد دیگهای رو قبول کنه. اما عشقش به هاندان و رقابتش با اصلان از غرورش هم بزرگتر شده بود. اونقدر میخواست هاندان رو داشته باشه که حتی حاضر شد بچهای رو بپذیره که میدونست خونِ خودش توی رگهاش جریان نداره. لحظهای سکوت کرد و سپس با بیرحمی لب گشود: - به هاندان گفت اگه میخوای این بچه زنده بمونه، اگه میخوای اصلان زنده بمونه، باید نامزدیت رو به هم بزنی! صدایش از همیشه آرامتر شد. - بعد از اون واضحتر از همیشه تهدیدش کرد! با جونِ اصلان و بچش… اشک، آرام در چشمهای یامور جمع شده بود و از شدت بُهت حتی پلک هم نمیزد. - هاندان اون لحظه فقط یه عاشق نبود؛ یه مادر هم بود و باید بین آکین و جونِ مردی که دوستش داشت و بچهای که توی وجودش نفس میکشید، یکی رو انتخاب میکرد و آخر خودش رو قربانی کرد. فرهاد خیره به دو تیلهی سبزرنگِ یامور که حال با وجود اشک براقتر به نظر میرسیدند، لب زد: - اصلان هیچوقت نفهمید دختری که قسم خورده بود تا آخر عمر کنارش بمونه چرا یکشبه رهاش کرد. حتی از وجود بچهای که قرار بود پدرش باشه هم خبر نداشت. بطریِ کنار دستش را برداشت جرعهای از مایع بدطمع و تلخِ آن نوشید. - چند هفته بعد، هاندان و آکین با هم ازدواج کردن، ازدواجی که همه فکر میکردن از روی عشق بوده در حالی که پشت لبخندهای عروس هم ترس پنهون شده بود هم فداکاری! فرهاد، برای اولین بار از ابتدای روایتش، سکوتی طولانی را مهمانِ گوشهایشان کرد؛ نگاهش آرام روی یامور نشست. اشک بیصدا از گوشهی چشمهای یامور میلغزید؛ نه هق- هقی در کار بود و نه گریهای با صدای بلند. فقط قطرههایی که یکی- یکی روی گونههایش میافتادند و بیصدا روی دستانش میچکیدند؛ چشمهایش خالی شده بود. انگار دیگر چیزی برای باور کردن باقی نمانده بود. فرهاد، با همان خونسردی آزاردهندهای که تمام مدت در صدایش موج میزد، نگاهش را از او نگرفت و آرام پرسید: - میدونی فلسفهی اسمت چیه یامور؟ گویی «یامور» را از قصد پر تحکمتر ادا کرده بود؛ یامور آرام پلک زد. اشک دیگری پایین افتاد. اما جوابی نداد. فرهاد، بیرحمانه ادامه داد: - میدونی چرا فریده، مادرت، هیچوقت نتونست باهات کنار بیاد؟ چرا هر کاری کردی هیچوقت احساس نکردی دخترِ اون خونهای؟ نفس یامور لرزید و ماهور، بیاختیار نگاهش را به او دوخت؛ فرهاد لبخند تلخ و کوتاهی زد. - چون اون اسم از اول مالِ تو نبود. چند لحظه سکوت کرد؛ انگار میخواست هر کلمه را آهستهتر در قلب یامور فرو کند. - سالها قبل وقتی اصلان و هاندان هنوز کنار هم بودن، مثل همهی عاشقهای دیگه برای آیندهشون رویا میبافتن! از خونهشون حرف میزدن، از زندگیشون، از بچههاشون. هر دوشون آرزوی یه دختر و داشتن! لبخند محوی روی لبهای فرهاد نشست. - هاندان اسم یامور رو انتخاب کرد و اصلان هم عاشق همون اسم شده بود؛ اون اسم برای هر دوتاشون بوی زندگی میداد. بوی آینده و بوی خندههای دختری که هیچوقت فرصت به دنیا اومدن توی اون زندگی رو پیدا نکرد. فرهاد نگاهش را به صورت رنگپریده و خیس از اشکِ یامور دوخت. - سالها بعد وقتی اصلان از هاندان جدا شد و مجبور شد با فریده ازدواج کنه؛ تو به دنیا اومدی و اسمِ تو رو گذاشت یامور! چون اون اسم آخرین یادگارِ رویایی بود که با هاندان ساخته بود. اشک، بیاختیار از چشمهای یامور سرازیر شد؛ فرهاد ادامه داد: - فریده همهچی رو میدونست؛ هر بار که اسمت رو صدا میزد در واقع اسم مورد علاقهی زنی رو تکرار میکرد که شوهرش یه روز، بیشتر از هر کسی دوستش داشت. اسمِ رویایی که هیچوقت فراموشش نکرد. برای همین هر بار که بهت نگاه میکرد ناخواسته، زخمی قدیمی دوباره توی دلش باز میشد. برای چند ثانیه، هیچ صدایی جز نفسهای نامنظم یامور در خانه نپیچید؛ فرهاد تکیهاش را به مبل داد. نفس عمیقی کشید و بعد، با همان آرامش تلخی که از ابتدای حرفهایش داشت، گفت: - اما فکر میکنین این، آخرِ قصهست؟ نه! اصلان و هاندان، فقط یه رؤیا نداشتن؛ یه بچه هم داشتن. بچهای که قرار بود ثمرهی عشقشون باشه. نگاهش را میان ماهور و یامور چرخاند. - احتمالاً الان بیشتر از هر چیز، میخواین بدونین سرنوشت اون بچه چی شد... لبخند تلخ و کوتاهی زد. - خب اون قسمتِ قصه از همهی چیزایی که تا الان شنیدین، تلختره! 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 3 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مهر (ویرایش شده) «پارت صد و سوم» فرهاد، بیآنکه ذرهای از تلخی نگاهش کم شود، تکیهاش را بیشتر به مبل داد؛ چند ثانیه، فقط به نقطهای نامعلوم خیره ماند و بعد، آرام گفت: - قصه بعد از ازدواجشون تموم نشد، تازه از همونجا شروع شد. نگاهش را به ماهور دوخت. - آکین به قولی که به هاندان داده بود، عمل نکرد. یامور، با چشمانی خیس، بیاختیار زمزمه کرد: - یعنی... چی؟ فرهاد، بیهیچ تغییری در حالت چهرهاش، ادامه داد: - وقتی بچه به دنیا اومد دیگه طاقت نیاورد؛ هر چقدر هم که عاشق هاندان بود نتونست هر روز به بچهای نگاه کنه که یادآورِ مرد دیگهایه. صدایش سردتر شد. - یه روز بیخبر از همه اون نوزاد رو برداشت؛ نه کشتش و نه توی پرورشگاه رهاش کرد! سپردش به یه خانوادهی پایینِ شهر. خانوادهای که از شدت فقر حتی خرجِ زندگی خودشون رو هم به زور درمیآوردن. سکوتی کوتاه کرد. - پدرِ اون خونه قمارباز بود؛ شب و روزش توی قهوهخونهها و میزهای شرطبندی میگذشت. هر شب، مست برمیگشت خونه و هر شب صدای گریهی زنش، همسایهها رو بیدار میکرد. هر چی گیرش میاومد، خرجِ قمار میشد. هر چی هم نمیاومد با مشت و لگد از زنش پس میگرفت. نفس عمیقی کشید. - خودشون هم تازه صاحب یه دختر شده بودن؛ دو تا نوزاد زیر یه سقف. زیر سقفی که حتی امنیت برای یک نفر هم نداشت. نگاهش را پایین انداخت. - آکین، اون بچه رو گذاشت بغلشون و رفت اما اینبار به هاندان تضمین داد که از لحاظ مالی ساپورتش میکنه! تلخ خندید. - هاندان چارهای نداشت؛ نه میتونست حقیقت رو به اصلان بگه و نه توانِ جنگیدن با آکین رو داشت. فقط هر ماه، با این دلخوشی زندگی میکرد که شاید پولی که میفرسته، زندگیِ پسرش رو کمی راحتتر کرده باشه. لحظهای سکوت کرد اما سکوتهای پی در پیِ او توانِ هضمِ جملات شنیده شده را به آنها نمیداد! - اون بچه توی خونهای بزرگ شد که بیشتر از صدای لالایی صدای شکستن ظرفها رو شنید؛ بیشتر از نوازش، کتک خورد و بیشتر از محبت ترس رو یاد گرفت. ماهور که تا آن لحظه فقط گوش داده بود، با چشمهایش از خشم سرخ شده بودند و با صدایی که آشکارا میلرزید، پرسید: - تو اینها رو از کجا میدونی؟! فرهاد، نگاه آرامَش را از او نگرفت؛ لبخند محوی، گوشهی لبش نشست. لبخندی که نه از سرِ شادی بلکه از سنگینیِ حقیقت بود. - سؤال خوبیه، ماهور… فرهاد، چند لحظهای سرش را پایین انداخت؛ انگار برای اولین بار دیگر از اعتراف کردن نمیترسید. لبخند تلخ و خستهای روی لبهایش نشست. - وقتی همه چیزت رو ازت بگیرن دیگه چیزی برای ترسیدن باقی نمیمونه. نگاهش آرام روی قاب عکس هاریکا که روی میز قرار داشت، لغزید. - هاریکا که رفت، انگار عذاب وجدانم هم باهاش مُرد. دیگه از گفتنِ حقیقت نمیترسم. بدترین مجازاتم رو پس دادم. نفس عمیقی کشید. - اون موقع سنم خیلی کمتر از الان بود؛ برای آکین کار میکردم. هر کاری میگفت، انجام میدادم. نگاهش را میان ماهور و یامور چرخاند. - اون بچه تا چند سال اول زندگیش بیخبر از همهچیز بزرگ شد اما هاندان نتونست مادر بودنش رو فراموش کنه. هر چند وقت یه بار مخفیانه میرفت همون محله، نه برای اینکه خودش رو به بچه نشون بده! فقط از دور نگاهش کنه… براشون پول میبرد، لباس، دارو، مواد غذایی و هر چیزی که فکر میکرد شاید ذرهای از سختی زندگیشون کم کنه. فرهاد آهی کشید. - تا اینکه آکین فهمید؛ اون روز رو هیچوقت یادم نمیره. وقتی هاندان برگشت خونه آکین مثل آدمی که عقلش رو از دست داده باشه، تمام وسایل خونه رو شکست و گفت از امروز به بعد، نه اون بچه رو میبینی، نه سراغی ازش میگیری. هاندان هیچ کاری از دستش برنمیاومد. آخرین باری که پسرش رو دید اون بچه، حدود پنج یا شش سالش بود. فرهاد، نگاهش را به دستان خودش دوخت. - همون موقع آکین منو صدا زد و گفت از این به بعد، هر ماه پول رو من ببرم. من هم بردم! یک ماه، دو ماه، سه ماه شاید چهار ماه و بعد همهچی تموم شد! آکین دیگه هیچی نفرستاد انگار اون بچه دیگه اصلاً براش وجود نداشت. اما هاندان سالها با این خیال زندگی کرد که هنوز هم پسرش داره حمایت میشه. اما پسرش هر روز، زیر همون سقف، بیشتر از دیروز داشت خرد میشد. فرهاد لبخند محزون و کوتاهی زد. - همون سالها من با هاریکا آشنا شدم؛ دختری که با وجود سن کمش شرکتِ اصلان رو بعد از ازدواج و مهاجرتش رو اداره میکرد؛ عاشقش شدم و ازدواج کردیم. چند لحظه سکوت کرد؛ اشک، آرام گوشهی چشمش نشست. - اما یه اشتباه بزرگ کردیم! نه من نه هاریکا هیچوقت دستمون به اون بچه نرسید، هیچوقت بهش آسیب نزدیم اما سکوت کردیم. همه چیز رو میدونستیم و سکوت کردیم. همین سکوت ما رو هم شریکِ اون جنایت کرد. فرهاد، بعد از گفتن آخرین جمله، دیگر نتوانست نگاهش را از قاب عکس بگیرد؛ خانه دوباره در سکوت فرو رفت. سکوتی که فقط با صدای نفسهای سنگین ماهور و نفسهای لرزان یامور شکسته میشد. یامور، سرش را پایین انداخته بود. اشک، آرام و بیوقفه از چانهاش میچکید. دیگر حتی تلاشی برای پاک کردنشان هم نمیکرد. هر حقیقتی که میشنید وزن شانههایش را بیشتر میکرد. ماهور اما، برعکس! رنگ صورتش لحظهبهلحظه سرختر میشد؛ فکش آنقدر روی هم قفل شده بود که عضلات صورتش میلرزید. دلش میخواست حرف فرهاد را قطع کند اما هنوز نمیتوانست. فرهاد نفس عمیقی کشید. پلکهای خستهاش را بست. وقتی دوباره چشم باز کرد، مستقیم به هر دویشان نگاه کرد. نگاهی که انگار سالها بارِ گناه را با خودش حمل کرده بود. با صدایی گرفته گفت: - اون بچه، دیگه بچه نیست. مکث کرد. - اسمش… پاشاست. چشمهای ماهور ناخودآگاه گرد شد و فرهاد ادامه داد: - پاشا برادر بزرگتره شماهاست! پسرِ اصلان و هاندان. جمله، مثل پتکی بر سر هر دو فرود آمد؛ یامور ناباورانه به ماهور نگاه کرد. ماهور اما فقط خیره مانده بود. انگار مغزش دیگر توان کنار هم گذاشتن این همه حقیقت را نداشت.فرهاد با تلخی خندید. - اون روزی که آکین، اون نوزاد رو از آغوش مادرش جدا کرد فکر میکرد فقط داره یه بچه رو از سر راه زندگیش برمیداره! نمیدونست داره هیولایی رو میسازه که یه روز، برمیگرده. نگاهش را به نقطهای دور دوخت. - پاشا اون نوزادِ معصوم و بیگناه، زیر دست مردی بزرگ شد که هر شب مست میکرد! هر روز تحقیر شد، هر شب کتک خورد. یاد گرفت برای زنده موندن، باید از همه بیرحمتر باشه. یاد گرفت اشک، هیچ زخمی رو خوب نمیکنه. یاد گرفت دنیا رحم نداره و وقتی دنیا رحم نداشته باشه آدم هم کم- کم شبیه همون دنیا میشه. فرهاد آهسته سرش را تکان داد. - اون دیگه دنبال زندگی از دست رفتهش نیست! خودش خوب میدونه کودکیای که نابود شده، برنمیگرده، مادری که ازش گرفتن، برنمیگرده، پدری که هیچوقت نداشت، برنمیگرده. اما به یه چیز اعتقاد داره. اینکه انتقام شاید نتونه کابوسهایش گذشتهاش رو پاک کنه اما خوابهای آیندهش رو شیرینتر میکنه! صدایش از همیشه پایینتر آمد. - هممون تاوان میدیم! آکین، هاندان، اصلان و بعد... نگاهش آرام میان ماهور و یامور چرخید. - شماها! شماهایی که از نگاه اون زندگیای رو گرفتین که باید مال خودش میبود. چون هر بار که بهتون نگاه میکنه زندگیای رو میبینه که خودش هیچوقت نداشت. اشک از گوشهی چشم فرهاد پایین افتاد. - نوبت من رسید! چون من همهچی رو میدونستم و میتونستم حرف بزنم اما سکوت کردم و سکوت گاهی از خودِ جنایت، بدتره. دیگر توان ادامه دادن نداشت؛ سرش را پایین انداخت که ناگهان ماهور از جا بلند شد. رگهای گردنش از شدت خشم بیرون زده بودند. چشمهایش سرخ شده بود و نفسهایش به سختی بالا میآمد. با ناباوری، چند قدم به سمت فرهاد برداشت و با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزید، فریاد زد: - تو همهی اینا رو میدونستی؟! میدونستی یه بچه رو از مادرش گرفتن… میدونستی کجا بزرگ شده… میدونستی چه بلایی سرش اومده... بعد فقط... سکوت کردی؟! فرهاد سرش را بالا آورد؛ این بار نه دفاعی کرد و نه بهانهای آورد، فقط با صدایی خسته، آرام گفت: - آره میدونستم و هر روز به خاطر همین دونستن مُردم. من تقاصش رو پس دادم؛ نوبت بقیهست! ویرایش شده 3 مهر توسط ghaazal 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 7 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر «پارت صد و چهارم» فضای خانه دیگر شباهتی به چند دقیقهی قبل نداشت؛ دیوارها همان دیوارها بودند، مبلها همان مبلها، پنجره همان پنجرهای بود که نور کمجان ظهر را به درون میپاشید اما انگار حقیقت، رنگ همه چیز را عوض کرده بود. سکوت سنگینتر از همیشه روی شانههای سه نفر افتاده بود؛ ماهور دیگر تاب نیاورد. قدمهایش یکی پس از دیگری، محکم و پرخشم، فاصلهی میان خودش و فرهاد را بلعیدند. چشمهایش از شدت عصبانیت سرخ شده بود؛ نه فقط از خشم، از فرو ریختن تمام تصویری که سالها از گذشتهی خانوادهاش در ذهن ساخته بود. در یک لحظه، یقهی پیراهن فرهاد را میان مشتهایش فشرد و او را با خشونت از روی مبل بلند کرد. فرهاد حتی مقاومت هم نکرد؛ تنها نگاه خستهاش را به صورت ماهور دوخت. ماهور با صدایی که از شدت خشم میلرزید، غرید: - خفه بودی! همهی این سالها خفه بودی و حالا اومدی این چرتوپرتها رو جلوی من بالا میاری؟! فرهاد حتی نتوانست درست روی پاهایش بایستد؛ بدنش، انگار دیگر صاحب نداشت. به محض بلند شدن، تلوتلو خورد و اگر دستان ماهور یقهاش را نگرفته بودند، بیشک روی زمین میافتاد. سرش سنگین و دردمند بود، نه تقلا میکرد و نه دفاع. فقط نگاه خسته و سرخشدهاش، آرام روی صورت ماهور ثابت مانده بود. برای لحظهای، انگار صدای ماهور را نمیشنید و فقط تصویر هاریکا جلوی چشمانش بود. زیر لب، آرام گفت: - برای همین هر شب مُردم، قبل از اینکه هاریکا بمیره من هرروز هزار بار مُردم! - خفه شو! ماهور دوباره یقهاش را تکان داد. - اسم اینو عذاب وجدان نذار؛ اسمش ترسه! ترسیدی حقیقت رو بگی؟ اشک، بیاختیار از گوشهی چشم یامور پایین افتاد؛ تا آن لحظه فقط گریه کرده بود و فقط گوش داده بود؛ فقط اجازه داده بود حقیقت، تکهتکهاش کند. اما حالا نگاهش میان دستان لرزان ماهور و صورت کبود شدهی فرهاد رفت و برگشت. با وجود تمام نفرتی که نسبت به فرهاد در وجودش زبانه میکشید نمیتوانست اجازه بدهد این صحنه ادامه پیدا کند. با قدمهایی لرزان جلو رفت. دستش را روی بازوی ماهور گذاشت. - ماهور... صدایش هنوز از گریه میلرزید. - ولش کن! ماهور حتی نیمنگاهی هم به او نکرد و تنها با خشم گفت: - حق نداره بعد از این همه سال فقط بشینه و قصه تعریف کنه! یامور این بار محکمتر بازویش را گرفت. - ولش کن. ماهور برای اولین بار سر برگرداند؛ چشمش به صورت خیس از اشک یامور افتاد. پلکهای متورمش، گونههای خیسش و لرزش خفیف لبهایش! تمام آن خشم، برای یک ثانیه در وجودش مکث کرد. یامور آهسته، اما محکم، دستان او را از یقهی فرهاد جدا کرد. فرهاد با سرفهای کوتاه چند قدم عقب رفت، گویی نفسش سنگین شده بود. ماهور هنوز مشتهایش را گره کرده بود و رگهای دستش از شدت فشار سفید شده بودند. یامور آرام میان آن دو ایستاد. اما نه کنارِ فرهاد! بیآنکه حتی نیمقدم به او نزدیک شود، کنار ماهور قرار گرفت. شانهاش تقریباً به شانهی ماهور میخورد. در همان حال، نگاه سرد و پر از انزجارش را به فرهاد دوخت. نگاهی که دیگر هیچ شباهتی به احترام چند دقیقهی قبل نداشت. فرهاد پس از سرفهای کوتاه، دستی به یقهاش کشید و گفت: - میدونید که مسبب تمام این اتفاقات آکینه؟ یامور که بازوی ظریفش تقریبا چسبیده به بازوی ماهور بود و قدری برای کنترل کردنِ او سویش مایل شده بود، با صورتی خیس از اشک اما بیاحساس پاسخ داد: - اشتباه نکن! نوبت متنفر شدن از آکین هم میرسه؛ اما فعلاً من دارم به کسی نگاه میکنم که میتونست جلوی این فاجعه رو بگیره اما نگرفت! ماهور هنوز با خشم به فرهاد خیره بود انگار که اگر یک لحظه دیگر آنجا میایستاد، دوباره یقهاش را میگرفت. یامور این بار آهستهتر تکرار کرد: - بیا بریم. فقط دو کلمه اما انگار تمام خستگی، تمام نفرت و تمام شکستنِ آن روز، در همان دو کلمه خلاصه شده بود؛ ماهور نفس سنگینی کشید. آخرین نگاه پر از انزجارش را به فرهاد انداخت، نگاهی که هیچ بخششی در آن نبود. چند خیابان آنطرفتر در دل یکی از جادههای خروجی شهر دو کامیون سنگین، با فاصلهای حسابشده، در مسیرِ از پیش تعیینشده حرکت میکردند و صدای غرش موتورهای دیزلی، سکوت جاده را میشکافت. چند صد متر عقبتر یک خودروی مشکیرنگ، کاملاً نامحسوس، پشت سرشان حرکت میکرد. امره پشت فرمان، یک دستش را روی فرمان گذاشته بود و با دست دیگر تخمهای داخل دهان انداخت. بیحوصله گفت: - فکر میکردم تعقیب کردن هیجانِ بیشتری داشته باشه! اینا که انگار اومدن اردوی خانوادگی. نهان بدون اینکه نگاهش را از کامیونها بگیرد، جواب داد: - تو فقط پنج دقیقهست اومدی، بعد خسته شدی؟ امره پوزخند زد. - پنج دقیقه؟ خواهرِ من، از وقتی راه افتادیم سه بسته تخمه تموم کردم. نهان ابرویی بالا انداخت و گفت: - معلومه! صدای تخمه خوردنت از صدای موتور کامیون بیشتره. امره با چهرهای حقبهجانب گفت: - خب انرژی مغزم از همیناست. نهان بیاختیار خندید. - با این حساب، مغزت باید الان نیروگاه برق باشه. امره همانطور که دو دستش را به فرمان گرفته بود با اخمی ساختگی کفت: - خب من الان مأمور مخفیام. نهان با خنده سر تکان داد. - آره! مأمور مخفیای که از استرس، هر ده دقیقه یه بسته تخمه تموم میکنه. نهان که نقشهی مسیر را روی گوشی دنبال میکرد، آرام گفت: - جلوتر یه راه خاکی هست... اگه از اون بریم، قبل از کامیونها به پیچ بعدی میرسیم. امره ابرویی بالا انداخت. - خانم راهبر! - چی؟ - یه وقت اشتباه نگیها... آخرش از مرز کشور سر در بیاریم! نهان بیحوصله نگاهش کرد و گفت: - فقط رانندگی کن. امره نمایشی، به نشانهی احترام دستی روی سینه گذاشت. - چشم، رئیس! چند دقیقه بعد، ماشینشان وارد جادهی خاکی شد؛ لاستیکها روی سنگریزهها صدا میدادند و گرد و خاکی غلیظ پشت سرشان بلند میشد. به نقطهای رسیدند که جاده دوباره به مسیر اصلی وصل میشد. امره ماشین را کنار کشید و موتور را خاموش کرد. هر دو، از پشت شیشه، منتظر ظاهر شدن کامیونها ماندند. نهان ساعتش را نگاه کرد. - باید الان برسن. امره گردنش را کش آورد. - اگه نیان، من دیگه رسماً بازنشسته میشم. نهان پوزخندی زد. - تو هنوز استخدامم نشدی. هردو همزمان برای تنفس از ماشین پیاده شدند؛ امره خواست جوابش را بدهد که ناگهان هردو کامیون دیده شدند! از دور دو کامیون، درست مثل دو سایهی عظیم، آرام- آرام از پیچ جاده بیرون آمدند. چراغهای زردرنگشان، میان گرد و غبار، هالهای محو ساخته بود و غرش موتورهایشان سکوت دشت را میشکافت. امره بیاختیار خودش را جلو کشید. - رسیدن... نهان هم نگاهش را به همان نقطه دوخت. هر دو کامیون، با همان فاصلهی حسابشده، پشت سر هم حرکت میکردند؛ آرام، سنگین و بیخبر از سرنوشتی که تنها چند متر جلوتر انتظارشان را میکشید. ثانیهها به کندی میگذشتند؛ انگار خودِ زمان هم ایستاده بود و درست در لحظهای که کامیون اول به میانهی آن جادهی خلوت رسید ناگهان صدایی مهیب به گوششان رسید. آنچنان سهمگین که گویی دلِ زمین از هم شکافته شد و در تمام بیابان پیچید. ستونی از آتش، با خشمی وصفنشدنی، از زیر کامیون اول به آسمان پرتاب شد و در کمتر از یک چشم بر هم زدن، شعلهها تمام اتاق بار را بلعیدند. موج انفجار، بدنهی چندین تُنیِ کامیون را مانند اسباببازی از زمین کند؛ قطعات آهن، تکههای لاستیک و خردهشیشهها در هوا چرخیدند و با صدایی کرکننده روی آسفالت و بیابان اطراف فرود آمدند. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 7 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر (ویرایش شده) «پارت صد و پنجم» فشار موج انفجار، حتی از آن فاصله نیز به ماشین امره رسید؛ شیشهها با شدت لرزیدند و گرد و خاک، مانند دیواری عظیم، به هوا برخاست؛ نهان ناخودآگاه هر دو دستش را روی گوشهایش گذاشت. امره فقط توانست با چشمانی گشادشده، به شعلههایی خیره بماند که لحظهبهلحظه بلندتر میشدند. اما هنوز شوک انفجار اول تمام نشده بود که کامیون دوم، تنها چند متر جلوتر آمد و انفجار دوم، شدیدتر و مهیبتر از اولی، جاده را به لرزه انداخت. تکههای فلز، مانند ترکش، به اطراف پرتاب شدند. درِ یکی از کانتینرها، دهها متر آنطرفتر روی زمین سقوط کرد. شعلههای سرخ و نارنجی، با غرش سهمگینی از دلِ کامیون زبانه کشیدند و چند ثانیه بعد، ابر غلیظی از دودِ سیاه، آرام- آرام آسمان را بلعید؛ دودی آنقدر غلیظ که انگار روز را به شب تبدیل کرده بود. صدای سوختن لاستیکها، خم شدن آهنهای گداخته و آتشِ بیرحمی که لحظهبهلحظه بزرگتر میشد تنها چیزهایی بودند که از آن دو کامیون باقی مانده بودند. نهان بیحرکت به صحنه خیره مانده بود و لبهایش نیمهباز بود اما هیچ صدایی از گلویش خارج نمیشد. امره هم انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بود. نگاهش میان آن حجمِ آتش و دود سرگردان مانده بود. نهان با دهانی نیمهباز، چشم از شعلهها برنداشت. - کامیونها… امره با ناباوری سر تکان داد. - هر دوتاشون... چند ثانیه سکوت میانشان ماند. بعد امره ناگهانی سمت نهان برگشت و و با چهرهای طلبکار گفت: - دیدی؟! نهان متعجب ابرو بالا انداخت. - چی و دیدم؟ - تقصیر تو بود! نهان با تک خندهای عصبی پرسید: - من؟! - آره! اگه هی حواسمون رو پرت نمیکردی، الان میفهمیدم چی شد! نهان با حرص ساختگی دست به سینه زد. - ببخشیدا... من حواست رو پرت کردم یا تو که از اول تا الان فقط تخمه شکستی؟! امره با اعتراض گفت: - تخمه تمرکزم رو بالا میبره! - تمرکز؟! تو پنج دقیقه پیش داشتی دنبال آهنگ میگشتی! امره شانه بالا انداخت و بیتفاوت گفت: - آهنگ هم روحیه میده! نهان خندهاش گرفته بود اما خودش را نگه داشت. - روحیه داد که کامیونها منفجر شدن؟ امره با انگشتِ اشاره به او اشاره کرد. - ببین! داری منحرفش میکنی! اصل قضیه اینه که تو نقشه رو اشتباه خوندی! - من؟! تو اصلاً تابلوها رو نمیدیدی! امره حینی که ادای صحبت کردن او را درمیآورد گفت: - چون داشتم رانندگی میکردم! - نه... چون داشتی آینه رو تنظیم میکردی که موهات خوب دیده بشه! امره با ناباوری دستش را روی قلبش گذاشت. - تو به شخصیت من توهین کردی! - کدوم شخصیت؟ امره چند ثانیه اخمی مصنوعی کرد و نهان هم با همان اخم نگاهش کرد؛ دو جفت چشم چند لحظه به هم خیره ماندند و ناگهان هر دو، همزمان خندیدند! آنقدر بلند و آنقدر بیاختیار که اشک از گوشهی چشمهایشان سرازیر شد. امره میان خنده گفت: - ما واقعاً هیچوقت دعوامون نمیشه! نهان نفس- نفسزنان پاسخ داد: - دعوای ساختگی رو بلد نیستیم! هنوز خندهشان تمام نشده بود که صدای زنگ موبایل امره بلند شد؛ نگاهی به صفحه انداخت و با دیدن نام «افشار» بلافاصله پاسخش را داد. - چیشد افشار؟ صدای جدی افشار از آن سوی خط آمد: - انجام شد؛ هر دور کامیون از شهر خارج شدن، صحیح و سالم! چشمهای امره برق زد و چون اندک استرسی که داشت، رفع شده بود، با لبخندی محو پاسخ داد: - مطمئنی؟! - خیالت راحت باشه. با رضایتی که چندان از چهرهاش مشخص نبود، تماس را قطع کرد و بعد ناگهان با اخم رو به نهان برگشت. - نهان! نهان که لبخند روی لبش خشک شده بود، با نگرانی پرسید: - چیشده؟ کامیونهای اصلی رد شدن؟ تنها پاسخی که دریافت کرد چهرهی پَکَر و غمناکِ امره بود؛ نهان برای لحظهای خشکش زد. همان سکوت و همان چهرهی ناامید و مظلومانهی نهان باعث شد امره ناخواسته لبخندِ پهنی بزند! - رد شدن دختر! نهان پس از مکث کوتاهی با ذوقی کودکانه از جایش پرید. - جدی؟! - آره! بیاختیار و بی اینکه هیچکدام حتی فرصت فکر کردن داشته باشند هر دو با خوشحالی به سمت هم رفتند. در یک لحظه، میان آن هیجان، یکدیگر را محکم در آغوش کشیدند. خندهشان بوی آسودگی میداد و ذوقی که بعد از ساعتها استرس پیدا شده بود، همان چند ثانیه را پر کرد. اما درست چند لحظه بعد انگار هر دو تازه متوجه کاری که کرده بودند، شدند. آرام از هم فاصله گرفتند. نهان، سرفهی کوتاهی کرد و بیدلیل مشغول مرتب کردن موهایش شد. امره هم پشت گردنش را خاراند و نگاهش را به جاده دوخت. - آره خلاصه… موفق شدیم! امره آرام این را گفت و بعد سکوت کوتاه و خجالتزدهای میانشان نشست اما امره پنهانی، از گوشهی چشم، نگاهش کرد. نهان هنوز سرش پایین بود و لبخند کمرنگی گوشهی لبش مانده بود. باد با موهای آشفتهاش بازی میکرد و نور عصر، صورتش را روشنتر از همیشه نشان میداد. امره بیاختیار لبخند زد؛ با خودش حس کرد حضور نهان، از آن جنس حضورهایی است که آدم دلش نمیخواهد زود تمام شوند. «فلش بک» چهار نفر، دور میز پذیرایی نشسته بودند؛ نقشهی مسیر، چند برگهی یادداشت و لپتاپ، تمام سطح میز را اشغال کرده بود. خطوط قرمز و آبی روی نقشه، مسیرهای مختلف را مشخص میکردند و سکوتی سنگین، میانشان جریان داشت. ماهور که از همان ابتدا نگاهش روی نقشه قفل مانده بود، ناگهان خودکار را روی میز گذاشت و آرام گفت: - طبق روال همیشهی اصلان خان پیش نمیریم. سه جفت چشم، همزمان به سمتش برگشت؛ یامور ابرو در هم کشید. - یعنی؟ ماهور نوک خودکار را روی نقشه گذاشت و با صدایی مطمئن ادامه داد: - چهار تا کامیون میگیریم. امره همان لحظه تخمهای که بین دندانهایش بود را پایین داد و متعجب گفت: - چهار تا؟! یامور هم با اخمی عمیقتر نگاهش کرد. - اما بارها توی دو تا کامیون جا میشن. ماهور بیآنکه نگاهش را از نقشه بگیرد، آرام سر تکان داد. - میدونم. چند لحظه سکوت کرد؛ انگار تک- تک جملههایش را از قبل در ذهنش چیده بود. بعد نوک خودکار را روی یکی از مسیرها گذاشت. - دو تا کامیون... دقیقاً از همون مسیری میرن که آکین انتظار داره. خودکارش را چند سانتیمتر آنطرفتر برد و مسیر دومی را نشان داد. - امره و نهان! شما هم با فاصله دنبالشون میرین. نه اونقدر نزدیک که شک کنن، نه اونقدر دور که گمشون کنین. امره سری تکان داد. - باشه. بعد نگاه ماهور روی مسیر دیگری نشست؛ جادهای باریکتر، خلوتتر و طولانیتر. با لحنی که قاطعیت از تک- تک واژههایش میبارید، گفت: - اما دو تا کامیون دیگه... مکث کوتاهی کرد. - از مسیری میرن که من میگم. یامور لحظهای به نقشه نگاه کرد و بعد آرام نگاهش را به ماهور دوخت. ماهور این بار سرش را بلند کرد و مستقیم در چشمهای او خیره شد. - بار اصلی، توی اون دوتاست. نهان آرام لب زد: - یعنی این دوتای اولی... با انگشت به مسیر اول اشاره کرد. - فقط طعمهان؟ لبخند بسیار کمرنگی گوشهی لب ماهور نشست. - دقیقاً. امره که تازه منظورش را فهمیده بود، با هیجان گفت: - یعنی اگه کسی بخواد بار رو بزنه... ماهور حرفش را کامل کرد و ادامه داد: - کامیونهای خالی رو میزنه. نگاهش دوباره روی نقشه افتاد. - آکین استراتژی اصلان رو میشناسه! ما جدیدش رو بهش نشون میدیم. و درست به همین دلیل بود که ساعتی بعد، دو کامیون حامل بار واقعی، بیسروصدا از جادهای که هیچکس انتظارش را نداشت عبور کردند و بدون کوچکترین مشکلی، از محدوده خارج شدند. در همان زمان دو کامیون دیگر، که حتی یک گرم بار هم داخلشان نبود، عمداً از همان مسیری حرکت کردند که قابل پیشبینیترین انتخاب برای آکین بود. حرکتی حسابشده برای آنکه نگاهها را به سمت خودشان بکشانند. و چند دقیقه بعد همان دو کامیون خالی، میان جادهای متروکه، در انفجاری مهیب میان شعلههای آتش ناپدید شدند. ویرایش شده 7 مهر توسط ghaazal 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 14 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مهر «پارت صد و ششم» امره هنوز چشم از ستونهای عظیمِ دود برنداشته بود؛ آتش، با ولع، بدنهی پیچیده در آهنِ کامیونها را میبلعید. شعلههایی که هر لحظه بلندتر میشدند و رنگ سرخشان، زیر آسمانِ خاکستری، منظرهای آخرالزمانی ساخته بود. نهان آرام نفسش را بیرون داد. باد، بوی لاستیک سوخته و آهنِ داغ را تا نزدیکِ آنها میآورد. امره پلکی زد و دستی میان موهای آشفتهاش کشید، گوشی را از جیبش بیرون آورد و شمارهی ماهور را گرفت؛ چند بوق و بعد صدای بیروحی در گوشش پیچید. - بگو. امره نگاه آخر را به جاده انداخت و با لحنی سرشار از خوشحالی لب زد: - انجام شد رییس! از آن سوی خط، چند ثانیه سکوت حکمفرما شد و بعد ماهور آهسته پرسید: - کامیونها؟ - هر دوتاشون منفجر شدن. باز هم سکوتی کوتاه اما سنگین برای ثانیهای حاکم شد و بعد تنها سؤالی که برای ماهور اهمیت داشت، از میان لبهایش بیرون آمد. - رانندهها سالمن؟ امره بیدرنگ جواب داد: - خیالت راحت؛ چند دقیقه قبل از رسیدن به محل، پیاده شدن. کامیونهای خالی روی مسیر از پیش تنظیمشده خودکار حرکت میکردن. احتمالِ همچین چیزی رو میدادیم! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - هیچکس آسیب ندیده. صدای ماهور، خستهتر از همیشه، در گوشش پیچید. - باشه… نه خداحافظی کرد و نه سؤال دیگری پرسید تنها تماس را همانجا قطع کرد؛ امره چند لحظه به صفحهی خاموش موبایل خیره ماند و ابروهایش در هم رفت. آرام زیر لب گفت: - انگار اصلاً خوشحال نشد... نهان که نگاهش هنوز روی دودهای دوردست مانده بود، آهسته پرسید: - چی شد؟ هر دو همزمان سوار ماشین شدند و حینی که امره گوشی را روی داشبورد میانداخت پاسخ داد: - هیچی... البته امیدوارم! نهان سری تکان داد که امره ماشین را روشن کرد و صدای موتور، سکوت جاده را شکست. آخرین نگاه را به شعلههایی انداخت که هنوز از دلِ آن دو کامیون زبانه میکشیدند و بعد، آرام فرمان را چرخاند. ماشین، جادهی خاکی را پشت سر گذاشت و وارد مسیر اصلی شهر شد. چند دقیقهی بعد، فضای سنگینِ ماشین، کم- کم رنگ عوض کرد. امره با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگر، روی غربیلکِ آن ضرب گرفته بود. لبخند کمرنگی زد و گفت: - به نظرم امشب حقمونه جشن بگیریم. نهان ابرویی بالا انداخت. - بابت اینکه نزدیک بود از استرس سکته کنیم؟ - نه... نگاهی شیطنتآمیزی به او انداخت و پاسخ داد: - بابت اینکه هنوز زندهایم. نهان بیمهابا خندید. - من فکر کنم تو از اونایی باشی که وسط قیامت هم دنبال بهونه برای جشن گرفتن میگردن. امره با افتخار سینه جلو داد. - استعدادیه که خدا به هرکسی نمیده! نهان سرش را تکان داد. - بیشتر شبیه خوشبینیِ کاذبه! - حسودیت میشه! نهان ناخواسته خندهاش را خورد و حین ابرو گره زدنی، با تعجب گفت: - چی؟ خوابش رو ببینی! برای اولین بار از ابتدای مسیر نه از انفجار حرفی بود، نه از کامیونها و نه از دشمنی که سایهاش بالای سرشان چرخ میزد. فقط دو نفر بودند که میان آن همه آشوب، چند دقیقهای فرصت کرده بودند مثل آدمهای معمولی بخندند. با رسیدن به چراغ قرم امره آرام ترمز گرفت و ماشین پشتِ خط سفید ایستاد. همان لحظه، ضربهی آرامی به شیشه خورد و هر دو سر برگرداندند. پسربچهای هفت یا هشت ساله، با لپهای سرخ، موهای ژولیده و چشمان عسلیِ درشت، دستهای رز قرمز را در آغوش گرفته بود. با لبخندی شیرین، خودش را به پنجره نزدیکتر کرد. - آقا… برای دوستدخترت گل نمیخری؟ امره همان لحظه سرفهای کرد و ناخواسته گفت: - ها...؟! بیاختیار لحظهای نگاهش به نهان افتاد؛ نهان هم دقیقاً همان لحظه به او نگاه میکرد. چند ثانیه فقط سکوت بود و بس! سپس امره با دستپاچگی کیف پولش را بیرون کشید. - بده ببینم... اسکانسی پرداخت کرد و یکی از شاخههای زیبای رز را خرید؛ پسرک با ذوق پول را گرفت و لبخندزنان گفت: - امیدوارم خدا مثل آسمون و بارونش، از هم جداتون نکنه! و قبل از اینکه امره فرصت پیدا کند چیزی بگوید و یا حتی چیزی را انکار کند، با خنده به سمت ماشین بعدی دوید؛ امره چند لحظه به گل خیره ماند و بعد، با ترکیبی عجیب از خجالت و پررویی، آن را سمت نهان گرفت. - بفرمایید! نهان گل را نگاه کرد. - این چیه؟ امره شانهای بالا انداخت. - گل، برای گل! نهان چند لحظه فقط نگاهش کرد و سپس خندهاش را خورد. امره با چهرهای حقبهجانب گفت: - چرا دل یه بچه رو بشکنم خب؟ - آها... نهان گل را از دستش گرفت و با دلخوریِ تصنعی گفت: - یعنی اصلاً ربطی به من نداشت؟ امره با شیطنت لبخند زد. - درسته اون قسمت که گفت “دوستدخترت” اشتباه بود... اما به نظر این گل شدیداً خوششانسه که دست توئه! لبخند نهان، این بار آرامتر شد؛ نگاهش را از او گرفت و به رز سرخ دوخت. چراغ سبز شد و ماشین دوباره به حرکت افتاد. بیآنکه هیچکدام چیزی بگویند رز سرخ، تمام باقیِ مسیر، آرام میان انگشتان نهان ماند؛ گلی که شاید ارزشش از چند اسکناس بیشتر نبود اما لبخندی که روی لب هر دویشان نشانده بود، ارزشِ معنویِ خیلی بیشتری داشت. صدای ترمزِ آرامِ ماشین، سکوتِ آن حوالی را شکست؛ امره موتور را خاموش کرد و نگاه کوتاهی به ویلای روبهرو انداخت. ابرویش همان لحظه بالا رفت. - ماشین ماهور... نهان هم نگاهش را دنبال کرد. - یعنی زودتر از ما رسیدن؟ امره بیتفاوت شانهای بالا انداخت و هردو از ماشین پیاده شدند؛ هنوز چند قدم بیشتر به سمت در برنداشته بودند که صدای بحثی نامفهوم از داخل خانه به گوششان رسید. امره ایستاد و نهان هم ناخودآگاه قدمش را کند کرد؛ بحث، شدید بالا گرفته بود! صدای ماهور گرفته و عصبی، از پشت در شنیده میشد و بلافاصله بعد از آن صدای بغض آلودِ یامور! امره و نهان نگاهی متعجب به هم انداختند و نهان آرام زمزمه کرد: -چهخبره! امره در جواب به نشانهی ندانستن شانه بالا انداخت و بعد دستش را جلو برد و زنگ را فشرد. چند لحظه بعد در باز شد و ماهور در چهارچوب در ایستاده بود. رنگ از چهرهاش پریده بود، موهایش آشفته و چشمهایش سرخ شده بودند؛ امره با دیدنش، دیگر لبخند نزد. فقط آرام پرسید: - چی شده؟ 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 22 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مهر (ویرایش شده) «پارت صد و هفتم» ماهور بی هیچ حرفی تنها نگاهی کوتاه به امره و نهان انداخت و با صدایی گرفته گفت: - بیاید داخل. نهان که هنوز از حال و هوای عجیب خانه چیزی نفهمیده بود، نگاهش را از میان چهرهی سرخ شدهی ماهور و چهرهی رنگ پریدهی یامور که از دور کنار مبل ایستاده بود، چرخاند. حس بدی آرام- آرام در دلش ریشه میدواند؛ همان حس گنگی که پیش از وقوع یک اتفاق ناخوشایند، بیدعوت خودش را به قلب آدم تحمیل میکرد. امره هم چیزی نگفت؛ هر دو در سکوت وارد شدند. ماهور بی توجه به آنها نگاه کوتاهی به یامور انداخت و با اشارهای آرام، از کنارش گذشت و به سمت آشپرخانه رفت؛ جایی که چند قدم از سالن فاصله داشت و دیوار نیمه بلندش اجازه نمیداد حرفهایشان به وضوح به گوش دیگران برسد. یامور با مکثی کوتاه مسیر او را در پیش گرفت؛ هنوز کامل وارد آشپزخانه نشده بودند که ماهور بیمقدمه با صدایی آرام اما پر تاکید لب زد: - به هیچکس چیزی نمیگی یامور، خب؟ یامور خیره نگاهش کرد؛ صحبت راجب همان بحثِ نیمه تمامی بود که از خانهی فرهاد رهایشان نمیکرد. - باشه؟ ما هنوز هیچی نمیدونیم! یامور با تکخندهای تلخ اشکش را با پشت دست پاک کرد و گفت: - دیگه میخوای چی بدونی؟ صدایش هنوز هم میلرزید. - یعنی میگی به بابام نگم از زنی که دوستش داشته یه بچه داره؟ بچهای که الان داره زندگیِ همهمون رو سیاه میکنه؟ کلماتش آرام بودند اما هرکدامشان وزنی داشت که روی سینهی ماهور فرود میآمد. - آره یامور… نگو! لحنش برای اول بار لحنِ تشر و دستوری گرفت. - الان نگو! یامور که کمی از لحنِ او جا خورده بود، ناباورانه منتظرِ ادامهی حرفش ماند. - گفتنش فقط یه دعوای قدیمی رو دوباره باز میکنه؛ اوضاع غیر قابل کنترلتر میشه خصوصا اگه آکین بفهمه! یامور با ناباوری خندید و با اخمی غلیظ پاسخ داد: - داری از بابات محافظت میکنی؟ ماهور که در ذهن خود سعی میکرد بهترین راه را انتخاب کند، با صدایی که بلند از دقایقی پیش بود کلافه پاسخ داد: - دارم سعی میکنم اشتباه نکنم! فرقش رو بفهم! آشپزخانه دیگر برای پنهان کردنِ التیابِ میانشان کوچک بود؛ هوای سنگینش، با هر جملهای که بینشان رد و بدل میشد، سنگینتر از قبل میشد. یامور با همان چهرهی درهم قدمی جلو آمد و پرسید: - تا کِی باید سکوت کنیم؟ ماهور خیره به چشمانِ او فکش را روی هم فشرد و لب زد: - نمیدونم… تا وقتی بتونم یه راه حل پیدا کنم! یامور آرام سر تکان داد و با تمسخر لب زد: - تو همیشه میخوای همه چیز رو خودت حل کنی؛ هیچوقت اجازه نمیدی کسی کنارت باشه! گویی جملهاش از هر فریادی بلندتر بود؛ ماهور برای لحظهای فقط نکاهش کرد و خوب میدانست که هیچ جوابی ندارد! - اما اینبار فقط مشکل، مشکلِ تو نیست؛ به منم ربط داره. سکوتی بینشان خاکم شد که گویی دیوارهای خانه هم جرعت شکستن آن را نداشتند. - یامور… یامور پیش از شنیدنِ ادامهی جملهی او، با چهرهای خسته و لحنی آرام، گفت: - برو! ماهور اخم کرد و با چهرهای سرشار از سوال به او خیره شد. - مرسی که تو حمل بارها کمکم کردی؛ هروقت حس کردی تو هم میتونی روی کمکِ من حساب باز کنی بیا. اما الان فقط برو! و ماهور برای نخستین باز حس کرد فاصلهای که میانشان افتاده با چند قدم راه رفتن پر نمیشود؛ فاصلهای بود که از دل حقیقتها پر شده بود. در سالن، نهان آرام خودش را به امره نزدیک کرد و زیر لب پرسید: - دعوا میکنن؟ امره شانهای بالا انداخت. - احتمالا… هر دو با بُهت به دیوار آشپزخانه خیره شده بودند؛ پس از چند ثانیهای سکوت قامت ماهور از آن خارج شد و حینی که سوی در گام برمیداشت به امره اشاره کرد. به در رسید و در را باز کرد اما چون وجود امره را کنارش حس نکرد، سوالی به عقب نگاه کرد. امره خیره به او که حال تازه منظورش را متوجه شده بود، دستی پشت گردش کشید و مِن- مِن کنان پرسید: - من… نمونم؟ ماهور سری به نشانهی تاسف تکان داد و هیچ نگفت؛ تنها در سکوت خانه را ترک کرد و مسیر خانهی خودش را در پیش گرفت. چند قدم بیشتر برنداشته بود و با این وجود در دو قدمی خانهاش قرار داشت؛ در همان بین بوق کوتاهی رشتهی افکارش را پاره کرد.بی حوصله سر بلند کرد و با رویت چراغهای یک شاسی بلندِ مشکی درست رو به روی خانهاش اخمی درهم کشید. ثانیهای بعد در ماشین آرام باز شد و کفشهای واکس خوردهای روی آسفالت نشستند. یاشار، با همان کت تیره، موهای مرتب و نگاهی سرشار از خونسردی از ماشین پیاده شد؛ حینی که به ماهور نزدیک میشد، دستهایش را داخل جیب فرو برد و با لبخند کجی گفت: - چه عجب! یادت افتاد خودت خونه داری. ماهور که او را واضح شناخته بود بی توجه به سخنش کلید را داخل قفل چرخاند و پرسید: - مهمون دعوت کرده بودم؟ یاشار با اخمی تصنعی پاسخش را داد: - دعوت نکردی، قبول! اما بعضی حرفا اونقدر مهمن که منتظر دعوت نمیمونن. ماهور در را باز کرد و خشک گفت: - میشنوم! یاشار چند قدم نردیکتر شد و گفت: - نمیخوای دعوتم کنی داخل؟ ماهور اینبار نگاهش کرد و با پوزخند پاسخ داد: - تو چه حرفی با من داری که بیرون نمیتونی بزنی؟ - نترس، قرار نیست بیشتر از چند دقیقه وقتت رو بگیرم. نگاهِ سرد ماهور بالا آمد و چند ثانیه فقط یکدیگر را تماشا کردند؛ بعد با بی میلی کنار رفت. - بیا داخل. خانه هنوز تاریک بود و یاشار همانطور که اطراف را برانداز میکرد، آرام داخل شد؛ نامحسوس، سرنگی با محتویات نامعلوم را بیشتر زیر آستین کُتش مخفی کرد و به راهش ادامه داد. ماهور نیز بی تعارف سمت آشپزخانه رفت و بطری آب را برداشت؛ یاشار هم جوری روی مبل نشست انگار صاحب همین خانه است.نگاهش روی تک- تک قاب عکسهای خانوادگیِ روی دیوار چرخید و بعد با لبخندی موذیانه گفت: - خونهی همهی مجردها انقدر غمگینه؟ ماهور جرعهای آب نوشید. - حرفت؟ یاشار به مبل تکیه داد. - امروز خیلی دنبالتون کردم! دست ماهور روی بطری آب ثابت ماند. - تو، یامور، فرهاد… انگار روز شلوغی داشتید! چشمهای ماهور باریک شد و انگشتانش دور بطری شیشهای محکمتر! - پادویی شغل جدیدته؟! یاشار بی مهابا خندید و پاسخ داد: - نه… از روی علاقس، میدونی که؟ ماهور با شنیدن این جمله و لحنِ آرام و خونسردِ او، با تک خندهای آرام پرسید: - به من؟! یاشار تلاشی برای مهار خندهاش نکرد؛ خندهای که بیش از هرچیزی ماهور را عصبی میکرد. بطری را روی میز رها کرد و سوی سالن گام برداشت. - از اول فهمیدم هرجا اسم یامور باشه تو مثل سگ نگهبان پیدات میشه! لبخند یاشار برای لحظهای به طور کامل محو شد؛ ثانیهای به او خیره شد و سپس با همان خونسردیِ پیشین ادامه داد: - حداقل من حواسم بهش هست، برخلاف بعضیها که فقط براش دردسر درست میکنن! ماهور آرام خندید و خندهاش بیشتر از سر تمسخر بود؛ بیآنکه بداند یاشار چه چیزی را زیر آستین کتش حمل میکند با همان لبخند گفت: - جالبه… کسی که جرعت نکرد حتی احساسش رو به زبون بیاره الان ادعای مراقبت هم داره! فک یاشار منقبض شد و سرنگ را زیر انگشتانش فشرد. - فهمیدن بعضی چیزها نیاز به گفتن نداره! ماهور همزمان قدمی جلو آمد و در کامل کردنِ جملهی او افزود: - آره با تعقیب کردن، کنترل کردن و از دور نگاه کردن هم میشه، نه؟ یاشار که کم- کم از خونسردیِ نگاهش کم شده بود، اخمی کرد و پاسخ داد: - مواظب باش چی میگی! ویرایش شده 22 مهر توسط ghaazal 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 10 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان «پارت صد و هشتم» ماهور با سمعِ صدای نسبتا پر حرصِ او، نیشخندی و زد و در پاسخ پرسید: - چرا؟ حقیقت تلخه؟ یاشار آرام از جا برخاست و با لحنی کوبنده و قاطع پاسخ داد: - حقیقت؟ حقیقت اصلی اینه که تو آدمِ سمیِ زندگیِ اون دختر شدی! ماهور آرام خندید و متمسخر پرسید: - و تو چی؟! - حداقل من باعث گریهاش نمیشم! ماهور با شنیدن این جمله، لبخند را از چهرهاش زدود و یاشار با این جمله ثابت کرد بیش از آنچه باید را دیده بود. - چی گفتی؟ یاشار قدمی نزدیکتر آمد و چون در خیال خودش موفق به عصبی کردنِ او شده بود، آرام ادامه داد: - انگار از وقتی وارد زندگیش شدی هر روز یه زخم جدید براش باز کردی، اینطور نیست؟ ظاهرا تو هر جا بری بدبختی هم پشت سرت میاد! رگِ کنار شقیقهی ماهور بیرون زد، دندانهایش روی هم فشرده میشدند و بد تر از آنها این بود که نمیتوانست با قاطعیت حرفهای یاشار را دروغ بداند! برای چند ثانیه فقط سکوت کرد؛ سکوتی سنگین که حتی صدای تیکتاک ساعت هم در آن آزاردهنده به نظر میرسید. نگاهش از چهرهی یاشار جدا شد و بیاختیار سمت پنجره رفت؛ سمت خانهای که درست آن سوی خیابان قرار داشت. یاشار با دیدنِ سکوتِ او نیشخند کوتاهی زد و ادامه داد: - چیشد؟ جواب نداری؟ ماهور با فکی منقبض شده انگشتِ اشارهاش را بلند کرد اما پیش از آنکه فرصت کند تهدیدی به زبان بیاورد، یاشار گفت: - دیدی؟ دقیقا همینه! هروقت کم میاری تهش میرسی به تهدید! ماهور خندید؛ خندهای کوتاه و بیروح! - و تو هم هروقت کم میاری میرسی به یامور! انگار اتاق دیگر شبیه اتاقی معمولی نبود؛ بیشتر به میدان جنگی میمانست که در آن نه مشت و نه اسلحه، بلکه کلمات شلیک میشدند. خطرناکترین نوع جنگ؛ جنگی که زخمهایش روی پوست نمینشست، مستقیم در روح آدم ریشه میدواند و هیچکدامشان قدمی عقب نمیرفتند! یاشار لحظهای ساکت ماند؛ نه از آن سکوتهایی که برای تمام شدن بحث به وجود میآیند. از آن سکوتهایی که قبل از فرو کردنِ چاقو در زخم ایجاد میشوند. نگاهش روی صورت ماهور ثابت ماند و بعد آرام گفت: - یه سوال دارم… یامور میدونه؟ - چی رو؟ گوشهی لب یاشار بالا رفت و ادامه داد: - میدونه که اولِ اول، قبل از همهی این احساسات و داستانها، دخترِ دشمنِ پدرته؟ میدونه ازش به عنوان وسیله استفاده میکنی؟ رنگ نگاه ماهور عوض شد، خیلی جزئی؛ اما برای یاشار کافی بود. - یا هنوزم اون قسمت قشنگ داستان رو براش نگفتی؟ و همین جمله بود که میتوانست آخرین رشتهی خویشتنداریِ ماهور را پاره کند؛ حینِ کلنجار رفتن با خودش، حرصِ نهفته در وجودش را که از لحظهی ترکِ خانهی فرهاد زبانه میکشید که اکنون با سخنانِ یاشار دو برابر شده بود، در مشتش جمع کرد و بیتعلل روی صورتِ او فرود آورد. صدای برخوردِ استخوان به استخوان، فضای خانه را پر کرد. سرِ یاشار با شدت به یک سو پرتاب شد و خودش هم دو قدم به عقب رفت، اما خندید! خون از گوشهی لبش پایین خزید اما سرش را دوباره بالا آورد؛ انگار دقیقاً منتظر همین لحظه بود. زبانش را روی زخمِ لبش کشید و با خندهای نفسدار گفت: - بالاخره نقابت افتاد! چشمهای ماهور از خشم میسوختند و استخوان دستش از درد گز- گز میکرد؛ یاشار آب دهانِ خونآلودش را روی زمین انداخت و گفت: - یالا ماهور! نشون بده واقعا کی هستی… میانِ جملهاش مشت دوم، این بار محکمتر از قبل روی صورتش نشست. یاشار فرصت جمع کردن خودش را پیدا نکرد و بدنش به مبل برخورد کرد، اما باز هم خندید.خندهای که بیشتر شبیه جنون بود تا خوشحالی! - همینی ماهور! خندهاش هنوز تمام نشده بود که یقهی پیراهنش در مشتِ ماهور جمع شد؛ پارچه زیر فشارِ انگشتانش چروک برداشت و یاشار را با شدت به دیوارِ پشت سرش کوبید. یاشار با وجود فشاری که روی گلویش بود، باز هم لبخند زد. - بترس از روزی که بفهمه اسمش قبل از اینکه برات عزیز باشه، فقط یه راه بود برای رسیدن به اصلان... رگهای گردنِ ماهور متورم شدند و فکش آنقدر روی هم فشرده شد که درد میانِ شقیقههایش دوید سپس مشتش را طوری روانهی گونهی او کرد که از سویی دیگر روی زمین پرتاب شد. یاشار روی زمین افتاد و اینبار خنده از روی لبانش محو شد. اما ماهور دیگر نه میدید و نه میشنید؛ تمامِ روز، تمامِ حرفهای فرهاد، تمامِ رازهایی که روی سرش خراب شده بودن و تمامِ ترسی که از دست دادنِ یامور در دلش انداخته بود، همهشان جمع شده بودند و حالا در قالبِ مشت از دستانش بیرون میآمدند. با یک حرکت خودش را روی یاشار انداخت و سپس صدای برخوردِ مشتهایش با صورتِ یاشار در خانه پیچید؛ سرِ یاشار روی پارکت عقب رفت و لبش شکافته بود؛ خون روی گونه و گردنش پخش شده بود اما هنوز هم مقاومت میکرد! اما اختلافِ خشمشان برابر نبود؛ امشب ماهور بیشتر از آن بود که بشود متوقفش کرد. یاشار کم- کم داشت زیر ضربهها ناتوان میشد و نفسهایش بریده بودند. دیدِ یکی از چشمهایش تار شده بود اما وقتی ماهور دوباره یقهاش را گرفت و او را روی زمین کشید، باز هم لبخند زد. ماهور او را رها کرد اما فقط برای این که دوباره یقهاش را بگیرد و این بار با تمام نیرو به زمین بکوبد. سرِ یاشار به پارکت خورد و برای لحظهای نگاهش مات شد، نفسش بند آمد و این اولین باری بود که واقعاً کم آورد. ماهور هنوز هم آنجا ایستاده بود؛ سینهاش از نفسهای سنگین بالا و پایین میرفت و مشتهایش خونآلود بودند. خودش را کنار کشید و نفسزنان روی زمین نشست اما درست همان لحظه یاشار با حرکتی غیرمنتظره سرنگ را از زیر آستین کتش بیرون کشید و قبل از آنکه ماهور حتی متوجه شود چه اتفاقی افتاده، سوزشِ تیزی در کنارِ گردنش احساس کرد! بدنش منقبض شد، چشمهایش از تعجب باز ماند و دستش ناخودآگاه روی گردنش رفت. یاشار سرنگِ خالی را از گردنش بیرون کشید و با نفسهای بریده، در حالی که خون از دهانش پایین میآمد، خندید! خندهای خسته، پیروز و خطرناک. در ابتدا فقط سوزشی تیز بود؛ سوزشی کوچک در کنارِ گردنش، در حدِ نیشِ حشرهای سمج. ماهور با اخم دست روی محلِ درد کشید. نگاهش میانِ سرنگِ افتاده روی زمین و چشمانِ یاشار سرگردان ماند. - چی… چی بود… یاشار که هنوز به سختی نفس میکشید، کشان- کشان خودش را به نزدیکترین دیوار رساند و سرش را به آن تکیه داد. خون از کنارِ بینی و لبش پایین میآمد اما همان لبخندِ نیمهجان هنوز روی صورتش بود. - نترس، نمیکُشتت! ابروهای ماهور در هم رفت و خواست یقهاش را دوباره بگیرد اما ناگهان انگار زمین زیر پایش نرم شد. تصویرِ روبهرویش برای لحظهای موج برداشت. دستش را لبهی میز گذاشت، نفسِ عمیقی کشید و برای اولین بار، ترس را حس کرد. یاشار با دیدنِ لرزشِ نامحسوسِ دستِ او آرام خندید. - حرومزاده… ماهور به سختی و به کمک میز برخاست اما قدمِ اول را که برداشت، تعادلش به هم خورد؛ بعد از بلند شدن شانهاش به ستون خورد و صدای برخوردِ بدنش در خانه پیچید. - لعنتی... نفسش را با حرص بیرون داد؛ از میانِ تار شدنِ دیدش، چهرهی یامور را به خاطر آورد. آخرین نگاهِ پر از اشکش، آخرین باری که نامش را صدا زده بود و عجیب بود که میانِ تمامِ آشفتگیهای امشب، چیزی که بیشتر از هر چیز آزارش میداد نه حرفهای فرهاد بود، نه رازِ پاشا، نه حتی یاشار. بلکه همان نگاهِ شکستهی یامور بود. همان نگاهِ بیاعتمادی که نمیخواست دوباره از او ببیند. برای لحظهای انگار کسی مشتِ محکمی میانِ سینهاش کوبیده باشد؛ چشم بست فقط برای یک ثانیه اما وقتی دوباره پلک گشود، اتاق دورِ سرش چرخید. یاشار با صورتی کبود و لبی شکافته از روی زمین نگاهش میکرد. ماهور نفسِ سنگینی کشید و دستش را به ستون گرفت؛ تمامِ عضلاتِ بدنش فریاد میزدند که روی زمین بیفتد. اما غرورش هنوز اجازه نمیداد. در نهایت تنش تسلیم مادهای شد که در خونَش پخش شده بود و آخرین چهرهای که پیش از چشم بستن دید، یاشاری بود که پیروزمندانه نگاهش میکرد! 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 15 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 آبان (ویرایش شده) «پارت صد و نهم» بیخبر از تمامِ اتفاقاتی که در فاصلهی یک خیابان آنطرفتر، پشتِ درهای بسته و دیوارهای خاموش در حال رخ دادن بود، خانهی یامور برای چند دقیقهای رنگِ آرامشی غریب به خود گرفته بود؛ آرامشی که نه از جنسِ آسودگی، بلکه شبیه همان سکوتِ سنگینی بود که بعد از فروکش کردنِ یک طوفان روی شهر مینشیند و آدم را برای چند لحظه به اشتباه میاندازد که گویی دیگر چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. امره و نهان، برخلاف عادت همیشگیشان که حتی از سادهترین جملهها هم بهانهای برای کل- کل و متلک پیدا میکردند، این بار آرامتر از همیشه روبهروی هم نشسته بودند و دربارهی اتفاقاتِ اخیر حرف میزدند؛ حرفهایی معمولی، از همان جنس صحبتهایی که شاید برای آدمی که از بیرون نگاهشان میکرد، هیچ اهمیتی نداشت، اما برای این دو نفر که هنوز تازه داشتند مرزهای غریبیِ میانشان را کنار میزدند، هر جمله فرصتی بود برای شناختنِ آدمی که تا همین چند ساعت قبل تنها یک اسم در گوشهی ذهنشان بود. صدای امره گاهی بالا میرفت و نهان با لبخندی کوتاه جوابش را میداد و عجیبتر از همه این بود که هیچکدامشان حتی متوجه نشدند یامور مدتیست از جمع فاصله گرفته؛ دختری که جسمش در همان خانه بود، اما ذهنش میانِ هزار سؤالِ بیجواب سرگردان میچرخید. یامور آرام از کنار مبل فاصله گرفت و به سمت پنجره رفت. پرده را به اندازهای کنار زد که بتواند آن طرف خیابان را ببیند. تاریکی شب، آرام- آرام روی شهر پهن شده بود و نور چراغهای خیابان، لکههای زرد و کمجانی روی آسفالت خیس از رطوبت انداخته بودند. نگاهش بیاختیار به سمت خانهی ماهور کشیده شد؛ شاید از روی عادت، شاید از روی نگرانی و شاید هم به این امیدِ خاموش که چراغی پشت یکی از پنجرههای آن خانه روشن باشد و خیالِ او را از بابت حضورِ ماهور راحت کند. اما چیزی که دید، نه چراغِ روشنِ اتاقی بود و نه سایهی آشنای مردی پشت پنجره! یک شاسیبلندِ مشکیرنگ درست مقابل خانهی ماهور قرار داشت؛ ماشینی ناشناس، غریبه و مهمتر از همه، ماشینی که یامور مطمئن بود متعلق به ماهور نیست. چشمهایش برای چند ثانیه روی خودرو ثابت ماند. ناخودآگاه پرده را کمی بیشتر کنار زد و تنش را جلو کشید؛ گویی فاصلهی چند متری میان او و خیابان میتوانست با نگاه دقیقتر کمتر شود و هویتِ صاحبِ ماشین را برایش فاش کند. هیچکس اطرافش نبود. خیابان خلوت بود و خانهی ماهور در سکوتی غیرعادی فرو رفته بود. لحظهای بعد، ناگهان چراغهای ماشین روشن شدند و نور سفیدشان تاریکی خیابان را برید. یامور ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، اما نگاهش را از آن برنداشت. موتور روشن شد و صدای خفهاش در سکوت شب پیچید. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که ماشین از مقابل خانهی ماهور حرکت کرد و آرام از قابِ دیدِ او خارج شد؛ آنقدر عادی که اگر ذهنِ یامور اینهمه درگیر نبود، شاید حتی ارزشِ فکر کردن هم نداشت، اما چیزی در آن صحنه عادی نبود! حداقل برای او نبود. ابروهایش در هم رفتند و نگاهش برای چند لحظه روی خیابانِ خالی ماند. هزار احتمال از ذهنش عبور کرد و هیچکدام آنقدر منطقی نبودند که بتواند به آنها اعتماد کند. شاید کسی به دیدنِ ماهور آمده بود، شاید مسئلهای مربوط به کار بود، شاید هم اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده بود و این تمامِ ماجرا چیزی جز یک تصادف ساده نبود. اما دلِ آدم همیشه پیش از عقلش حقیقت را بو میکشید و دلِ یامور، بیدلیل ناآرام نمیشد. با این حال چیزی نگفت؛ نه به امره و نه به نهان. تنها پرده را سر جایش برگرداند و چند لحظه پشت به پنجره ایستاد؛ در حالی که تصویرِ همان شاسیبلندِ مشکی هنوز در ذهنش روشنتر از چراغهای خیابان باقی مانده بود. از طرف دیگر، امره هم کم- کم متوجهی گذشتِ زمان شد؛ نگاه کوتاهی به ساعت انداخت، نفسش را بیرون داد و از جا بلند شد. دستهایش را روی لباسش کشید و رو به نهان گفت: - فکر کنم دیگه برم. قبل از اینکه فردا صبح بیدار شم و ببینم رسماً اینجا ساکن شدم! نهان لبخند کجی زد و پاسخ داد: - نگران نباش! هنوز اونقدرها هم خوششانس نیستی. امره دست روی سینه گذاشت و با تظاهر به دلخوری گفت: - چه استقبال گرمی! آدم دلش میخواد هر شب بیاد همینجا. نهان خندید و امره هم همان خنده را با لبخندی پاسخ داد؛ بیخبر از اینکه پشتِ همان پنجره، یامور هنوز حیران ایستاده بود و نمیدانست ماشینی که چند لحظه پیش از خانهی ماهور دور شده، قرار است چه حقیقتی را با خودش از آن خانه بیرون ببرد. امره آخرین نگاهش را میانِ سالن و دختری که در گوشهای از افکار خودش گم شده بود چرخاند و بعد دستی در جیب شلوارش فرو برد. ساعت از آن گذشته بود که ماندنِ بیشتر را توجیه کند و هرچند خانهی یامور برایش غریبه نبود، امشب برخلاف همیشه میلِ عجیبی برای رفتن نداشت؛ میلی که خودش هم حاضر نبود ریشهاش را دنبال کند، مبادا به جوابی برسد که مجبورش کند با حقیقتی دربارهی خودش روبهرو شود. لبخند کمرنگی زد و گفت: - خب... من دیگه برم. هیچ جوابی نیامد؛ ابرو بالا انداخت و نگاهی به یامور انداخت که همچنان نزدیک پنجره ایستاده بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم از خانه دوخته شده بود. امره دوباره گفت: - خانم وکیل؟ باز هم سکوت! این بار قدمی به سمتش برداشت و با صدای بلندتری صدا زد: - خانم وکیل! با شمام. یامور پلک زد؛ انگار تازه از خوابی عمیق بیرون کشیده شده باشد. سرش را چرخاند و نگاهش روی امره نشست. - چی؟ امره لبخند گرمی زد. - داشتم میگفتم من دیگه برم. یامور لحظهای به او خیره ماند، بعد نگاهش ناخودآگاه سمت ساعت رفت و آرام گفت: - اگه... اگه دوست داری میتونی بمونی! همین یک جمله برای امره کافی بود تا چیزی گرم و ناشناخته در سینهاش تکان بخورد؛ چیزی که دلش میخواست همانجا بایستد، صندلیای پیدا کند و تا صبح به هر بهانهای گفتوگو را با نهان ادامه بدهد. اما غرورش زودتر از قلبش دست به کار شد. نمیخواست حتی برای خودش هم اعتراف کند که دلش بیشتر از آنچه باید، پیشِ این دختر مانده است. پس شانهای بالا انداخت و با همان لحنِ بیخیالش گفت: - نه، مزاحم نمیشم. شما هم خستهاید. چند قدم برداشت و پیش از آنکه از در خارج شود، نیمنگاهی به نهان انداخت که نهان هم لبخند کوتاهی زد. - شب بخیر. - شب بخیر، خانم وکیل... نهان خانم. نهان لبخند ملایمی زد که امره دستگیره را پایین کشید و پیش از هرچیزی از خانه بیرون رفت، اما پشتِ در، چند ثانیه مکث کرد و نفسش را آهسته بیرون داد. دلش نمیخواست برود! این حقیقتِ ساده و مسخرهای بود که تمامِ مسیرِ برگشت نمیتوانست از ذهنش بیرون کند؛ شاید فقط به خاطر این بود که شب را آنجا گذرانده بود، شاید به خاطر اتفاقاتِ امروز بود و شاید بهتر بود اصلاً فکرش را نمیکرد. نهان که رفتنِ امره را دید، نگاهش را سمت یامور برگرداند. کمی سوی او خم شد و سوالی گفت: - خب؟ یامور جواب نداد؛ نهان سرش را کمی کج کرد و ادامه داد: - شما چتون بود امروز؟ یامور بالاخره نگاهش کرد. - چی؟ - امروز رو میگم! همه چی خوب پیش رفت ولی شما عجیب بودید! یامور لبهایش را به هم فشرد؛ در ذهنش چهرهی ماهور جان گرفت! همان نگاه، همان اضطرابی که پشتِ تمامِ حرفهایش پنهان کرده بود و جملهای که پیش از رفتنش گفته بود. «- این قضیه بین خودمون بمونه.» ماهور از او خواسته بود چیزی نگوید. نهان هم حالا روبهرویش نشسته بود و منتظر جواب بود. یامور نگاهش را پایین انداخت و گفت: - چیزی نشده بود. ویرایش شده 15 آبان توسط غـزل 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 15 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 آبان (ویرایش شده) «پارت صد و دهم» نهان با تعجب پرسید: - هیچی؟ - خسته بودیم، نهان. فقط همین. دروغ نبود؛ اما تمامِ حقیقت هم نبود. یامور از جا بلند شد و با دست به سمت راهرو اشاره کرد. - بیا بخوابیم. فردا دربارهش حرف میزنیم. نهان چند ثانیه نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. هر دو به سمت اتاقها رفتند و خانه، اندک- اندک در سکوتِ شب فرو رفت اما خواب برای یامور آنقدرها هم ساده نبود. چند ساعتی گذشته بود! اتاق تاریک بود و تنها خط باریکی از نورِ خیابان از میانِ پرده عبور کرده و گوشهای از سقف را روشن کرده بود. یامور به پشت خوابیده بود و نگاهش را به همان خطِ باریک نور دوخته بود؛ اما ذهنش هیچ شباهتی به سکوتِ اتاق نداشت. پاشا! نامی که هنوز هم وقتی در ذهنش تکرار میشد، چیزی درونِ سینهاش فرو میریخت؛ برادری که هیچوقت نمیشناخت. مردی که از یک نوزادِ بیخبر و بیگناه، تبدیل به انسانی شده بود که حالا انگار تمامِ زندگیاش را برای انتقام گذاشته بود. آیا واقعاً میتوانست او را مقصر بداند؟ اگر تمامِ کودکیِ خودش را از او گرفته بودند، اگر خانوادهای که باید پناهش میبود، زندگیاش را به کابوسی بیپایان تبدیل کرده بود، آیا چیزی جز خشم برایش باقی میماند؟ پلکهایش را بست، اما تصویرِ ماهور جای پاشا را گرفت. ماهور! همان مردی که بیشتر از همه دوستش داشت و شاید همین دوست داشتن، حالا بیش از هر چیز دیگری آزارش میداد. حرفهای فرهاد هنوز در گوشش میپیچید؛ رازهایی که ماهور پنهان کرده بود، دروغهایی که گفته بود و حقیقتهایی که شاید خودش هم نمیدانست چگونه باید تعریفشان کند. اما اِنکار علاقهاش به ماهور ظالمانه ترین بخش ماجرا بود! آدم گاهی از کسی زخم میخورد و انتظار دارد همان زخم، عشقش را هم با خودش ببرد؛ اما عشق، بیرحمتر از این حرفهاست. میماند! حتی وقتی اعتماد میمیرد، حتی وقتی شک ریشه میدواند، حتی وقتی عقل هزار دلیل برای رفتن ردیف میکند، دل همچنان راهِ خودش را میرود. نگاهش ناخودآگاه روی دستش افتاد؛ همان دستی که هنوز ردِ اتفاقاتِ گذشته روی آن مانده بود. انگار هر خط و نشانی روی پوستش، تکهای از روزهایی بود که نمیتوانست فراموششان کند. چشمهایش را بست و آرام نفس کشید؛ امشب برای اولین بار فهمیده بود که شاید زندگیِ او دیگر قرار نیست به قبل برگردد. اما میانِ تمامِ این تاریکی، یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را میخراشید: اگر ماهور تمامِ حقیقت را به او نگفته بود چه؟ چرا با وجودِ تمامِ این شکها، قلبش هنوز وقتی نامِ او از ذهنش میگذشت، آرامتر میزد؟ اما دلشورهای عجیب، بیآنکه اجازه بگیرد، گوشهی قلبِ یامور جا خوش کرده بود؛ از آن دلشورههایی که نه میشود برایشان دلیل پیدا کرد و نه میتوان با منطق وادارشان کرد دست از سرِ آدم بردارند. هرچه بیشتر چشم میبست، بیشتر احساس میکرد چیزی در جایی دور از او درست پیش نمیرود؛ چیزی که هیچ ربطی به پاشا نداشت، به حرفهای فرهاد هم همینطور، حتی به تمامِ رازهایی که امشب مثل آوار روی سرش خراب شده بودند هم مربوط نبود. انگار دلش پیش از آنکه ذهنش چیزی بفهمد، از اتفاقی خبر داشت که خودش هنوز از آن بیخبر بود. غلت زد و پتو را کنار زد، چند لحظه به دیوار خیره ماند و دوباره چشم بست؛ اما آرامش به سراغش نیامد. شاید اگر میدانست در همان ساعت، ماهور کجاست، دیگر این دلشوره برایش یک حسِ مبهم و بیدلیل نبود؛ شاید میفهمید که قلبش بیجهت بیتابی نمیکند و کسی که تمامِ فکرش را میانِ رازهای امشب گم کرده، خودش جایی در تاریکی گرفتار شده است. آن سوی شهر، زیر همان آسمانی که ماهِ کمجانش بیتفاوت از بالای خانهها میگذشت و نورِ سردش را روی پشتبامها و خیابانهای خاموش میپاشید، ماهور دیگر در خانهی خودش نبود. فضای متروکهای او را در خود بلعیده بود؛ انباریِ بزرگی که دیوارهای فرسودهاش بوی رطوبت و ماندگی میدادند و سکوتِ سنگینش با هر نفس، خفهتر به نظر میرسید. دو درِ شیشهای در دو سوی فضا قرار داشتند؛ شیشههایی کدر و خاکگرفته که نورِ ماه را تکهتکه به داخل میفرستادند و سایههای کشیدهای روی کفِ سردِ انبار میانداختند. ماهور میانِ آن تاریکی ایستاده بود؛ یا شاید بهتر بود گفت، مجبور به ایستادن بود. دستهایش از بالا با زنجیر بسته شده بودند و وزنِ بدنش را به زحمت روی پاهایش نگه داشته بود. بالاتنهاش برهنه و پوستش از سرمای محیط و زخمهای روی بدنش رنگ باخته بود. سرش اندکی پایین افتاده و موهای آشفتهاش بخشی از صورتِ زخمیاش را پوشانده بودند. گوشهی لبش شکافته بود و خط باریکی از خون، از کنارِ ابرویش گذشته و تا روی گونهاش امتداد پیدا کرده بود. پلکهایش سنگین بودند؛ نه کاملاً هوشیار بود که بتواند اطرافش را بهدرستی ببیند و نه آنقدر بیهوش که از درد و سرمایی که در استخوانهایش نشسته بود، رها شود. هر چند ثانیه یک بار پلک میزد؛ تصویرِ روبهرویش تار میشد و دوباره شکل میگرفت. نفسش سنگین بود و هر بار که سینهاش بالا میآمد، زنجیر بالای سرش صدای خفیفی ایجاد میکرد؛ صدایی که در سکوتِ انبار بیشتر از حدِ معمول به گوش میرسید. اما میانِ آن همه درد، چیزی عجیبتر وجود داشت. نگاهش، با تمامِ بیحالی، هنوز گاهی به سمتِ یکی از درهای شیشهای کشیده میشد؛ انگار انتظار داشت کسی از پشتِ آن ظاهر شود. انگار هنوز نمیخواست باور کند که این بار واقعاً تنها مانده است و شاید بدترین قسمتِ ماجرا همین بود؛ اینکه در آن لحظه، میانِ تمامِ دردهایی که بدنش تحمل میکرد، تنها چیزی که ذهنِ نیمههوشیارش میتوانست به آن چنگ بزند، تصویرِ دختری بود که چند ساعت قبل با چشمهایی پر از خشم و اشک، از او خواسته بود دیگر چیزی نگوید! یامور. لبهای خشکیدهاش اندکی تکان خورد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. سرش دوباره پایین افتاد و آن شب، در فاصلهای دور از خانهای که یامور بیخبر از همهچیز در آن برای خوابیدن تلاش میکرد، ماهور زیر نورِ سردِ ماه ایستاده بود؛ میانِ زنجیر و تاریکی، میانِ هوشیاری و بیهوشی، و بیآنکه بداند، دلشورهی دختری که دوستش داشت تنها نشانهای بود که هنوز او را به دنیای بیرون وصل میکرد. میانِ مرزِ باریکِ هوشیاری و بیهوشی، جایی که زمان دیگر معنای روشنی نداشت و درد همچون موجی کُند و بیامان از تمامِ تنِ ماهور عبور میکرد، صدای باز شدنِ درِ شیشهای در فضا پیچید! صدای قدمهایی آرام، نه عجولانه، نه مردد. قدمهایی که صاحبشان انگار از پیش میدانست قرار است با چه صحنهای روبهرو شود. ماهور به زحمت پلک زد. تصویرِ مقابلش ابتدا تنها لکهای تاریک بود؛ سایهای کشیده که زیر نورِ سردِ ماه آرام- آرام شکل گرفت. سرش را کمی بالا آورد، اما سنگینیِ پلکهایش دوباره او را به پایین کشید. یاشار بود! صورتش هنوز نشانی از درگیریِ چند ساعت قبل را با خود داشت؛ گوشهی لبش زخمی و متورم بود و کبودیِ کمرنگی زیر چشمش نشسته بود. ردِ خونِ خشکشدهای هم کنارِ گونهاش دیده میشد؛ یادگاری از همان جنگی که میانِ او و ماهور اتفاق افتاده بود. اما چیزی که بیشتر از زخمهایش به چشم میآمد، همان لبخندِ کجی بود که انگار حتی درد هم نتوانسته بود از صورتش بگیرد. چند قدم جلو آمد و روبهروی ماهور ایستاد. نگاهش از سر تا پای او پایین رفت و بعد دوباره روی صورتش ثابت ماند. - بالاخره بیدار شدی! ماهور جوابی نداد ک یاشار در ادامه گفت: - داشتم فکر میکردم دیدنِ شکستت نصیبم نمیشه! ماهور پلکهای سنگینش را به زحمت بالا کشید. تصویرِ یاشار هنوز در نگاهش تار بود، اما صدایش را شناخت. گلویش خشک و سنگین بود و مادهای که هنوز در رگهایش میدوید، توانِ حرف زدن را از او گرفته بود. با زحمت لب باز کرد: - عوضی! یاشار خندید؛ کوتاه و آرام. - همین؟ بعد از اون همه ادعا، سهمِ آخرِ زبونت شد «عوضی»؟ ماهور به سختی نگاهِ بیجانش را بالا کشید. - حیف که دیگه اختیارِ دستهات دستِ خودت نیست. ماهور با چشمهایی که هنوز خشم در آنها زنده بود، به او خیره ماند. - ترسیدی... از اینکه اختیارشون… دست خودم… باشه... یاشار مکث کرد و نگاهش را دقیقاً در چشمان ماهور دوخت. - اختیارشون رو بهت پس میدم ولی قبل از اون، قراره چیزی رو ازت بگیرم که از همهچی بیشتر برات مهمه! خیره به چهرهی اخمآلود و دردمندِ ماهور با تک کلمهای جواب داد: - یامور! تمامِ وجود ماهور در یک لحظه منقبض شد. انگار نامِ او توانسته بود از میانِ تمامِ دارویی که در رگهایش میدوید عبور کند و مستقیم به خشمش برسد. زنجیرها با تکانِ ناگهانیِ بدنش صدا کردند. - یاشار... - چی؟ - بکبار دیگه اسمش رو بیاری… یاشار با پوزخندی عمیق پرسید: - چیکار میکنی؟ سپس نگاهش را بالا کشید وخیرع به زنجیرهایی ک دستهای ماهور را اسیر کرده بودند به لبخندش جان بخشید ومتمسخر ادامه داد: - میزَنیم؟ این جمله آخرین تکهی صبرِ ماهور را هم سوزاند؛ نگاهش شعله کشید. - کاری میکنم... آرزو کنی هیچوقت… منو زنده… نگه نمیداشتی. ویرایش شده 15 آبان توسط غـزل 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 15 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 آبان «پارت صد و یازدهم» یاشار چند ثانیه همانجا ایستاد. بعد، برخلاف انتظارِ ماهور، خشمگین نشد. فقط لبخندِ معمولی و آرامی گوشهی لبش نشست و قدمی جلو آمد؛ آنقدر نزدیک که سایهاش روی صورتِ خونآلودِ ماهور افتاد. سرش را کمی خم کرد و آرام پرسید: - از کجا میدونی میخوام زندهت بذارم؟ ماهور با وجودِ درد، پوزخند کمرنگی زد. - تو دنبالِ مرگِ من نیستی، یاشار... دنبالِ اینی که ثابت کنی… هنوز میتونی چیزی رو …که مالِ تو نیست، از من بگیری. چیزی در نگاهِ یاشار شکست. - تو جای من و گرفتی! صدایش دیگر آن آرامشِ قبل را نداشت؛ ماهور پلک سنگینش را بالا کشید و پرسید: - هنوز نفهمیدی؟ اون جا… هیچوقت برای تو نبوده. چشمهای یاشار تیره شد. - خفه شو. - تو نمیتونی چیزی رو که هیچوقت نداشتی… از من پس بگیری. با خروج این جمله از دهانِ ماهور، ناگه دستِ مشت شدهی یاشار روی گونهاش فرود آمد؛ سرِ ماهور به یک سمت پرت شد و صدای زنجیرها در فضای انبار پیچید. چند قطره خون از گوشهی لبش چکید و روی سینهاش نشست. یاشار نفس عمیقی کشید؛ انگار میخواست دوباره خودش را کنترل کند. ماهــور بزاق دهانش را به همراه خون به بیرون پرتاب کرد و سرش را دوباره بالا آورد. - همین بود؟ یاشار ابرو در هم کشید. - هنوز زبونت کار میکنه؟ - بهتر از… مغزِ تو! این بار خشمِ یاشار دیگر پشتِ لبخند پنهان نمیشد؛ درحالی که دندانهای چفت شدهاش روی هم فشرده میشدند، لب زد: -همه چیزم رو گرفتی… همه زندگیت رو میگیرم! - یامور رو نمیتونی! یاشار لحظهای مکث کرد. - تو لایق اون دختر نیستی! ماهور چشمانش را مستقیم در چشمانش دوخت و با نگاهی معنادار پرسید: - به نظرت… اون کی و انتخاب میکنه؟ رگِ کنار شقیقهی یاشار بیرون زد؛ مشتِ بعدی چنان محکم نشست که ماهور نالهای خفه از میانِ دندانهای فشردهاش بیرون داد و سرش پایین افتاد. یاشار چند لحظه بالای سرش ایستاد؛ نفسهایش تند شده بود و دستِ مشتشدهاش میلرزید. - حیف... صدایش از شدتِ خشم خشدار شده بود. - حیف که اختیارِ کشتنت دستِ من نیست. دستش را روی صورتِ زخمیِ ماهور گرفت و با نفرت ادامه داد: - وگرنه تا الان صد بار کشته بودمت. لبخندِ سردی دوباره گوشهی لبش نشست؛ این بار لبخندی که هیچ شباهتی به شوخی نداشت. یاشار ساکت شد و همین سکوت کافی بود تا نامی در ذهنِ ماهور روشن شود؛ اصلان! شب، با تمامِ سنگینی و بیرحمیاش، بالاخره جایی میانِ تاریکی جا ماند و صبح، بیآنکه برای زخمهای آدمها صبر کند، از راه رسید. انگار برای خورشید اهمیتی نداشت شب گذشته چه بر سرِ این شهر آمده؛ چه کسی گریسته، چه کسی دروغ گفته، چه کسی کتک خورده و چه کسی در تاریکی با کابوسهای خودش جنگیده است. صبح همیشه بیرحمانه از راه میرسید؛ درست وقتی آدم هنوز توانِ جمع کردنِ تکههای خودش را نداشت. صدای پرندهها از پشتِ پنجره میآمد و نورِ طلاییِ خورشید، آرامآرام از لای پردهها خودش را به اتاق میرساند. خیابان دوباره جان گرفته بود؛ ماشینها میگذشتند، مغازهها یکییکی باز میشدند و شهر، بیخبر از شبِ گذشته، زندگیِ معمولیِ خودش را از سر میگرفت. اما یامور حتی به اندازهی یک پلک زدن هم نخوابیده بود؛ چشمهایش تمامِ شب به سقف دوخته مانده بودند و هر بار که میخواست پلکهای سنگینش را ببندد، فکرهای تازهای مثل خوره به جانش میافتادند. پاشا، ماهور، فرهاد، آن ماشینِ ناشناس، و هزار سؤالِ بیجواب دیگر در ذهنش دور میزدند. با این حال، صبح اجازه نمیداد بیشتر از این در تخت بماند. آهسته از جا بلند شد. پاهایش را روی کفِ سردِ اتاق گذاشت و چند لحظه همانجا نشست؛ انگار بدنش هنوز باور نکرده بود شب تمام شده است. دستی به صورتش کشید و زیر لب زمزمه کرد: - باید برم شرکت... بلند شد و سمتِ کمد رفت؛ بعد از چند دقیقه، کت و دامنِ کوتاهِ قهوهایرنگی را انتخاب کرد؛ کت خوشدوختی که روی پیراهنِ روشنش نشست و دامن تا کمی بالاتر از زانو امتداد پیدا میکرد. موهایش را مرتب کرد، ساعتش را بست و بعد روبهروی آینه ایستاد. چند ثانیه فقط خودش را نگاه کرد؛ گودیِ زیر چشمهایش از همیشه بیشتر شده بود. خستگی از پشتِ آرایش هم خودش را لو میداد؛ مثل رازی که هرچه بیشتر پنهانش کنی، بیشتر خودش را نشان میدهد. کیف لوازم آرایشش را برداشت و کمی کرمپودر زیر چشمهایش زد. چند ضربهی آرام با انگشت روی پوستش زد تا تیرگیها محوتر شوند. - بهتر شد... اما خودش هم میدانست دروغ میگوید! بهتر نشده بود، فقط خستگی را کمی مرتبتر کرده بود. کیف و پروندهی بارهای «ایزابلا مورگان» را برداشت و از اتاق بیرون آمد. از لای در، نگاه کوتاهی به نهان انداخت که هنوز خوابیده بود و موهایش روی بالش پایین ریخته بود. لحظهای خواست بیدارش کند، اما منصرف شد. سپس بیآنکه صبحانه بخورد، کلیدها را برداشت و از خانه خارج شد! *** شرکت مثل همیشه شلوغ بود! صدای رفتوآمد کارمندها، زنگ تلفنها و صدای قدمهایی که روی کفِ براقِ راهروها میپیچید، فضای آشنا و سردِ شرکت را پر کرده بود. یامور از ماشین پیاده شد و با قدمهایی نسبتاً سریع وارد ساختمان شد؛ نگاهش میانِ چهرههای آشنا چرخید. اول مستقیم سراغ اتاق پدرش رفت. در زد اما جوابی نیامد. دوباره در زد و بعد دستگیره را پایین کشید. در کمال ناباوری اتاق خالی بود. ابروهایش در هم رفت و زیر لب گفت: - بابا؟ پشت سرش یکی از کارمندان ایستاده بود؛ یامور برگشت و پرسید: - بابام کجاست؟ مرد با دیدنِ او، کمی مکث کرد و سپس پاسخ داد: - اصلان خان امروز اصلا شرکت نیومدن یامور خانم! چیزی در دلِ یامور فرو ریخت. - نیومده؟ - نه، از صبح ندیدمشون. نگرانی مثل سایهای سرد روی صورتش نشست؛ خواست سؤال دیگری بپرسد که چشمش به مردی افتاد که انتهای راهرو در حال دور شدن بود؛ درست حدس میزد، یاشار بود! گمان کرد شاید او از چراییِ نبودِ پدرش خبر داشته باشد؛ قدم تند کرد و حینی که به او نزدیک میشد، با صدایی نسبتا بلند گفت: - یاشار! او با سمع صدای یامور، ابتدا ایستاد و سپس اندکی سویش برگشت. - یاشار تو بابام رو… در همان لحظه جملهای را که میخواست بگوید، نیمهکاره در دهانش نگه داشت؛ زیر چشمِ یاشار به شدت متورم و تیره شده بود، گوشهی لبش زخمی بود و ابرویش نیز شکافته و خشکشده از خون به نظر میرسید. نگاه یامور روی صورتش ماند. - چیشده؟ یاشار خیلی خونسرد شانهای بالا انداخت و پاسخ داد: - چیز مهمی نیست… جانم تو چیزی میخواستی بگی؟ نگاهِ پر از تردیدِ یامور را که دید، برای شفاف سازی ادامه داد: - یه دعوای خیابونی بود با چندتا آدمِ مست... که ظاهراً شب بهشون زیادی خوش گذشته بود. یامور چیزی نگفت اما دلشورهای که از دیشب گوشهی قلبش نشسته بود، ناگهان شدت یافت؛ این زخمها برای دعوای خیابانی نبودند. نگاهش برای لحظهای روی صورتِ یاشار ثابت ماند، بعد با صدایی که حال نگرانی در آن کاملاً آشکار بود، پرسید: - بابام کجاست؟ یاشار چند ثانیه چیزی نگفت. نگاهش روی صورتِ یامور ماند؛ بعد نگاهش آرام- آرام روی چشمهای سبزِ یامور نشست؛ همان چشمهایی که همیشه برایش خطرناکتر از هر سلاحی بودند. چشمهایی که با وجودِ تمامِ فاصلهای که میانشان افتاده بود، هنوز هم میتوانستند برای چند ثانیه تمامِ خشم و نقشههایش را از یادش ببرند. بر علاقهاش لعنت فرستاد؛ علاقهای که هر بار تصمیم میگرفت دفنش کند، با یک نگاه دوباره از زیرِ خاک بیرون میآمد و گلویش را میفشرد. خودش هم نمیفهمید چه چیزِ این سبزِ روشن، اینقدر گرفتارَش کرده؛ شاید همان بیخبریِ معصومانهای که هنوز در نگاهِ یامور مانده بود، یا شاید اینکه میدانست این دختر، اگر حقیقتِ تمامِ ماجرا را بداند، دیگر حتی برای یک لحظه هم با همان چشمها نگاهش نخواهد کرد. یاشار پلک زد و نگاهش را از چشمانِ او گرفت. - نمیدونم یامور! من اطلاعی ازش ندارم. یامور همچنان خیره نگاهش کرد؛ انگار میخواست از میانِ چهرهی خونسردِ او چیزی بیرون بکشد، نشانهای، لغزشی، حتی کوچکترین دروغی که بتواند به آن چنگ بزند. اما یاشار آنقدر آرام ایستاده بود که انگار سؤال، هیچ اهمیتی برایش نداشت. - مطمئنی؟ یاشار گوشهی لبش را کمی بالا برد. - چه دلیلی داره دروغ بگم؟ اگه میدونستم، حتما بهت میگفتم. دروغی بود که آنقدر راحت از دهانش بیرون آمد که حتی خودش هم از این حجم از خونسردیاش تعجب کرد. بعد از آن، یاشار قدمی عقب رفت و با همان لحنِ معمولیاش گفت: - اگه کاری نداری… با اجازه. یامور هنوز چیزی نگفته بود که او بازگشت و در امتدادِ راهرو قدم برداشت؛ اما هر قدمی که دورتر میشد، تصویرِ چشمهای سبزِ یامور بیشتر در ذهنش میماند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 15 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 آبان (ویرایش شده) «پارت صد و دوازدهم» یامور چند دقیقهی دیگر هم در شرکت ماند؛ اتاقِ خالیِ پدرش را دوباره نگاه کرد، از چند نفر دیگر سراغش را گرفت و هر بار همان جواب را شنید؛ هیچکس نمیدانست اصلان کجاست. نگرانی حالا دیگر تنها یک حسِ مبهم نبود. مثل سنگی سنگین روی سینهاش نشسته بود. در آخر کیفش را برداشت و از ساختمان خارج شد؛ هوای بیرون کمی خنکتر بود. چند قدم تا ماشینش فاصله داشت که ناگهان نگاهش در پارکینگ روی چیزی ثابت ماند! همان ماشین، همان شاسیبلندِ مشکی. ماشینی که شب گذشته از پشتِ پنجرهی خانه دیده بود؛ همان خودروی ناشناسی که بدون هیچ توضیحی از مقابلِ خانهی ماهور حرکت کرده بود و در تاریکیِ خیابان گم شده بود. قلبش یک ضربه محکم زد و یامور بیاختیار ایستاد. نگاهش از ماشین جدا نمیشد. چند متر آنطرفتر، یاشار در حال نزدیک شدن به همان خودرو بود؛ دستش را داخل جیبش برد، کلید را بیرون آورد و با فشردنِ دکمهای، چراغهای ماشین روشن شدند. یامور مات مانده بود اما حال، حداقل میدانست صاحبش چه کسی است، یاشار! یامور چند ثانیه همانجا ایستاد؛ انگار تمامِ اتفاقاتِ شب گذشته، تمامِ آن دلشورهی بیدلیلی که از صبح مثل سایهای نامرئی همراهش آمده بود، حالا در یک تصویر ساده مقابلِ چشمانش شکل گرفته بود. همان ماشینِ مشکی، همان شاسیبلندِ ناشناس، همان چیزی که شب گذشته پشتِ پنجره دیده بود و نتوانسته بود برایش توضیحی پیدا کند. و حالا یاشار داشت با خونسردی به سمتش میرفت؛ طوری که انگار هیچ چیزِ غیرعادی در این همزمانی وجود نداشت. دستش بیاختیار سمتِ کیفش رفت و گوشی را بیرون کشید. تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنش رسید، ماهور بود. شاید او میدانست. شاید چیزی دیده بود که یامور از آن بیخبر بود. شاید تمامِ این اتفاقات سرنخی داشتند که فقط با صدای ماهور میتوانستند کنار هم قرار بگیرند. انگشتش روی اسمِ او نشست و تماس را برقرار کرد. اما در همان لحظه، چند متر آنطرفتر، یاشار درِ ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست. دستش به جیب کت رفت و گوشیِ ماهور را بیرون کشید؛ همان گوشیای که ماهور نمیتوانست جوابش را بدهد. نامِ «یامور» روی نمایشگر افتاده بود؛ چشمهای یاشار برای لحظهای تنگ شد. همین کافی بود تا آرامشی که تا آن لحظه روی صورتش نشسته بود، ترک بردارد. فکش منقبض شد و نگاهش را چند ثانیه روی صفحه نگه داشت؛ انگار صرفاً دیدنِ اسمِ یامور روی گوشیِ ماهور، چیزی را در وجودش تحریک کرده باشد که خودش هم نمیخواست به آن اعتراف کند. تماس قطع شد و دوباره زنگ خورد. یاشار با حرص نفسش را بیرون داد. - بازم؟ تماس را رد کرد، اما چند ثانیه بعد دوباره همان نام روی صفحه ظاهر شد؛ یامور! این بار اعصابش آشکارا به هم ریخت. گوشی را در دستش فشرد و زیر لب، آنقدر آرام که حتی خودش به سختی شنید، گفت: - بس کن... صدای زنگ برای چهارمین بار بلند شد؛ یاشار بالاخره کنترلش را از دست داد. گوشی را روی صندلی پرت کرد و با حرکتی عصبی در را بست. صدای بسته شدنِ درِ ماشین در سکوتِ پارکینگ پیچید و چند لحظه بعد موتور روشن شد. اما یامور هنوز همانجا ایستاده بود. تماسهایش یکی پس از دیگری بیپاسخ میماندند. نگاهش بینِ ماشین و صفحهی گوشی سرگردان شد. نگرانی حالا دیگر جایی برای انکار باقی نگذاشته بود. چیزی درست نبود. نه غیبتِ اصلان، نه ماشینِ یاشار، نه آن خونسردیِ عجیبش، و نه اینکه چرا ماهور برای نخستین بار، آنهم درست وقتی یامور به او احتیاج داشت، جواب تلفنش را نمیداد. تماسِ دیگری گرفت و باز هم بیپاسخ ماند. ماشینِ یاشار از پارکینگ خارج شد؛ یامور بیاختیار قدمی جلو گذاشت و نگاهش را به انتهای مسیر دوخت. عقلش میگفت برگردد، صبر کند، دنبالِ توضیح بگردد؛ اما چیزی عمیقتر از عقل، همان دلشورهی لعنتی که از شب گذشته رهایش نکرده بود، به او میگفت اگر همین حالا پشتِ سرِ آن ماشین نرود، شاید دیر شود. پس سوار ماشین خودش شد و موتور را روشن کرد و با فاصلهای حسابشده پشتِ سرِ یاشار به راه افتاد؛ نه آنقدر نزدیک که متوجه شود، نه آنقدر دور که ماشین را از دست بدهد. دستش هنوز روی گوشی بود؛ باز شمارهی ماهور را گرفت. هر بار همان سکوتِ سردِ آن سوی خط. یامور لبهایش را به هم فشرد و نگاهش را از جاده نگرفت. - کجایی ماهور… صدایش این بار بیشتر از خشم، رنگِ ترس داشت. دوباره تماس گرفت اما ناگهان تماس قطع شد؛ یامور به صفحه خیره ماند و مجدد شماره گرفت و اینبار گوشی خاموش بود. یامور فاصلهاش را حفظ کرده بود؛ آنقدر که چراغهای عقبِ شاسیبلندِ مشکی تنها چیزی باشند که در میدانِ دیدش باقی میمانند و آنقدر کم که اگر یاشار ناگهان ترمز میگرفت، مجبور نباشد با یک واکنشِ مشکوک خودش را لو بدهد. دستهایش روی فرمان ثابت مانده بودند، اما انگشتهایش بیقرار دورِ آن میلغزیدند؛ انگار هر پیچِ جاده، هر بار که ماشینِ یاشار از مقابلِ چراغی عبور میکرد و دوباره در شلوغی فرو میرفت، ضربانِ قلبش را هم با خودش میکشید. شهر کم- کم پشت سرشان جا میماند. ساختمانها کوتاهتر شدند، رفتوآمدِ ماشینها کمتر شد و هیاهوی خیابان، آرام- آرام جای خودش را به سکوتی سنگین داد. یامور نمیدانست مقصد کجاست؛ فقط میدانست مسیری که یاشار انتخاب کرده، هیچ شباهتی به مسیرهای معمولِ رفتوآمد نداشت. انگار عمداً از خیابانهای اصلی فاصله میگرفت؛ از جاهایی که آدمها بودند، از چراغهایی که میتوانستند شاهد باشند، از هر چیزی که میتوانست ردِ یک نفر را به جا بگذارد. چند دقیقهی بعد، آخرین ردیفِ خانهها هم پشت سرشان محو شد. جاده کش آمد؛ باریک، خاموش و بیرحم. ماشین یاشار پیچید سمتِ مسیری خاکی. یامور برای لحظهای پایش را از روی پدال برداشت. نگاهش به جادهی خاکی دوخته شد؛ جادهای که دو طرفش را علفهای خشک و بوتههای وحشی گرفته بودند و هرچه جلوتر میرفت، کمتر شبیه راهی میشد که کسی قرار باشد از آن عبور کند، اما یاشار بدون مکث وارد شد. یامور نفسش را در سینه حبس کرد و چند ثانیه صبر کرد؛ بعد ماشینش را آرام به حرکت درآورد و وارد همان مسیر شد. خاک زیر لاستیکها صدا میکرد و هر دستانداز، ماشین را کمی تکان میداد. پشت سرش دیگر چیزی جز جادهی خالی و شهرِ دوری که در افق گم شده بود، باقی نمانده بود. نگاهش دوباره به چراغهای قرمزِ ماشینِ یاشار افتاد. آن دو چراغ، حالا تنها نشانهای بودند که میگفت هنوز مسیر را درست آمده است. و یامور هنوز نمیدانست چند متر جلوتر، این جادهی متروک به کجا ختم میشود؛ نمیدانست پشتِ آن سکوتِ سنگین، چه چیزی انتظارش را میکشد و نمیدانست مقصدِ یاشار همان جایی است که ماهور، بیخبر از همهچیز، در تاریکیِ یک انبارِ متروکه اسیر شده است. ویرایش شده 15 آبان توسط غـزل 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 16 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 آبان (ویرایش شده) «پارت صد و سیزدهم» از سویی دیگر، ماهوری که شب را در همان وضعیتِ فرساینده پشت سر گذاشته بود، دیگر شبیه آدمی نبود که صرفاً زخمی شده باشد؛ بیشتر به پیکری میمانست که ساعتها از جانش چیزی کم کردهاند و هنوز، به اجبار، ایستاده نگهش داشتهاند. زنجیرها از بالای سرش کشیده شده بودند و مچهایش زیر فشارشان رنگ باخته بود. انگشتانش دیگر حتی سرمای هوا را هم درست حس نمیکردند؛ بیحسی از نوک دستهایش پایین خزیده و تا ساعدهایش رسیده بود و هر بار که سعی میکرد انگشتانش را تکان بدهد، فقط لرزش ضعیفی نصیبش میشد. سرش سنگین بود. پلکهایش گاهی روی هم میافتادند و دوباره با صدای دوری، با دردِ مبهمی، با تلاشی که خودش هم نمیدانست از کجا میآورد، باز میشدند. خون روی صورتش خشک شده بود و خطوط تیرهای از کنار ابرو تا گونهاش کشیده بود. گوشهی لبش ترک خورده و متورم بود و نفس کشیدن، هر بار سوزش کوچکی در سینهاش میانداخت. اما چیزی در نگاهش هنوز زنده بود! چیزی سرسخت، لجوج و خطرناک. صدای باز شدنِ درِ فلزی، سکوت انبار را از هم شکافت. نور باریکی روی کفِ خاکآلود افتاد و سایهی مردی در امتداد آن کش آمد. مرد با قدمهایی آهسته وارد شد و در را پشت سرش بست. چند ثانیه همانجا ایستاد و به ماهور نگاه کرد؛ نه با تعجب، نه با ترحم؛ بیشتر شبیه کسی که آمده باشد نتیجهی کارش را از نزدیک تماشا کند. ماهور همین که چهرهاش را شناخت، خندهی کوتاهی کرد! خندهای خشک و بیجان. اصلان ابرو بالا انداخت و پرسید: - به چی میخندی؟ ماهور لبانِ زخمیاش را به سختی تکان داد. - به اینکه آخرش خودت اومدی. - انتظار داشتی کی بیاد؟ ماهور حینی که به سختی سر بلند کرده بود، پوزخندی زد و پاسخ داد: - بازم یکی از سگهای دست آموزت… مثل این پسره، یاشار! نگاهِ بیتفاوت اصلان به چهرهی کبود و زخمِ او دوخته شد. - من نیومدم باهات بحث کنم. - پس اومدی چیکار کنی؟ اصلان چند لحظه ساکت ماند؛ بعد نگاهش را از صورت ماهور گرفت و روی زنجیرها انداخت و همزمان با چرخ زدن دورِ او، گفت: - یادت میاد اولین بار که با هم نشستیم سرِ یه میز چی بهت گفتم؟ ماهور چشمهایش را کمی بست؛ حافظهاش میانِ مهِ سنگینِ هوشیاری و درد دستوپا میزد. - خیلی حرف زدی. - گفتم کار، کاره. خانواده، خانواده. گفتم اگر قرار باشه این دو تا رو قاطی کنی، دیر یا زود یکیشون قربانی اون یکی میشه. ماهور با پوزخندی کمجان در حالی که دستاتش دیگر توان نگه داشتنِ تن سست شدهاش را نداشتند، پاسخ داد: - قربانی میشه یا تو قربانی میکنی؟ اصلان اندکی مکث کرد؛ خیره به بالاتنهی برهنهی او که با قطراتی خونِ خشک شده مزین شده بود، قدری جلو آمد و با خونسردی لب زد: - من بهت گفتم اسم یامور رو بیرون از این بازی نگه دار؟ گفتم! گفتم نزدیکش نشو؟ گفتم! گفتم اگر به حرفم گوش نکنی، دیگه مسئولِ اتفاقی که میفته نیستم؟ اخمی محو جایش را به لبخندِ ماهور داده بود و مسکوت، خیرهی چهرهی اصلان بود؛ اصلان نیز گویی در انتظارِ پاسخی از جانبِ او کلافه شده و قدری بلندتر پرسید: - گفتم یا نگفتم؟ صدای غضبناکش بلند از حد معمول در آن انباریِ نسبتا تاریک و نمور شنیده شد! - گفتی! اصلان با شنیدنِ صدای آرامِ او، قدری از تن صدایش کاست و در ادامه گفت: - پس اینجا چیکار میکنی؟ من کلی بهت فرصت دادم! - فرصت رو کسی میده که دلش بخواد طرف مقابلش زنده بمونه. برای اولینبار، چیزی در لحنِ ماهور شکسته بود؛ چیزی که حتی زنجیر و زخم و بیخوابی نتوانسته بودند از او بگیرند، احترام بود. نه «اصلان خانی» در کار بود، نه مکثی برای سنجیدنِ واژهها. انگار چیزی در وجودش، پیش از زبانش، تصمیم گرفته بود که دیگر این مرد را شایستهی احترام نداند؛ اصلان هم این تغییر را فهمید. اصلان قدمی جلو آمد که ماهور سر بلند کرد و چشم در چشم شدند. عجیبتر از همه این بود که اصلان، برای یک لحظه، دیگر ماهور را ندید، بلکه هاندان را دید! همان چشمها نبودند، اما چیزی در نگاهِ ماهور او را به سالهایی دور پرت کرد؛ به زنی که زمانی تمامِ دنیایش بود و حالا اگر میفهمید چه بلایی بر سرِ ماهور آمده، میتوانست تمامِ آن آرامشِ ساختگیِ سالهای اخیرش را به آتش بکشد. تصویرِ هاندان در ذهنش جان گرفت؛ صورتش، نگاهش، آن خشمِ خاموشی که همیشه وقتی کسی را که دوست داشت در خطر میدید، در چشمانش مینشست. اصلان نفس آرامی بیرون داد. کشتنِ ماهور دیگر در محاسباتش جایی نداشت، نه به خاطر خودش و نه به خاطر ترحمی که نسبت به او داشت. بخاطر زنی که روزی همهی زندگیاش بود! اصلان نگاهش را از ماهور گرفت و چند قدم عقب رفت؛ ماهور تغییرِ ناگهانیِ نگاهش را دید، اما دلیلش را نمیدانست. فقط میدانست چیزی در چهرهی اصلان برای یک لحظه فرو ریخته بود و شاید همین، از هر تهدیدی ترسناکتر بود. - نمیکشمت! اما کاری میکنم بفهمی نادیده گرفتنِ اخطارهای من چه قیمتی داره! - آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره از تهدید نمیترسه… از تهدیدِ تو که اصلا! اصلان ابرو درهم کشید و ماهور دیگر چیزی نگفت. چون او تنها کسی در آن انبار بود که میدانست این بیاحترامی از کجا آمده است. ریشهاش نه در زنجیرهایی بود که مچهایش را بریده بودند، نه در ضربههایی که صورتش را به این شکل انداخته بودند؛ ریشهاش در روزِ پیش بود، در شبی که فرهاد پرده از سالهایی برداشته بود که ماهور تمام عمرش را با روایتی دیگر زندگی کرده بود. در نامهایی که حالا برایش معنای دیگری داشتند؛ پاشا، آکین، هاندان، اصلان... و حقیقتهایی که مثل تکههای شیشه در ذهنش فرو رفته بودند. او حالا به مردی نگاه میکرد که تا همین چند روز پیش، هنوز برایش جایگاه دیگری داشت. اما بعد از شنیدنِ آن حقیقتها، احترامِ ماهور به اصلان دیگر فقط یک احساس نبود که بتواند به زورِ منطق نگهش دارد؛ چیزی درونش از اصلان متنفر شده بود. تنفری که هنوز خودش هم نمیدانست دقیقاً متعلق به کدام گناه است و کدام بخش از آن، حاصلِ تمامِ دروغهایی بود که سالها میانشان زندگی کرده بودند. ویرایش شده 16 آبان توسط غـزل 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 17 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آبان (ویرایش شده) «پارت صد و چهاردهم» سمتی دیگر، جادهی خاکی سرانجام به انتهای خودش رسید؛ جایی که میانِ زمینهای خشک و متروک، قامتِ فرسودهی انباری قدیمی سر از تاریکی بیرون آورده بود. یامور چند متر عقبتر، درست پیش از آنکه فاصله بیش از اندازه کم شود، ترمز گرفت. ماشینش آرام ایستاد و گردِ خاکی که چرخها بلند کرده بودند، مثل پردهای نازک میانِ او و ماشینِ مشکیِ یاشار معلق ماند. دستش هنوز روی فرمان بود، اما نگاهش دیگر به ماشینِ روبهرو نبود؛ به خودِ ساختمان خیره شده بود. چیزی در آن دیوارهای قدیمی، در فرمِ درِ فلزی، در پنجرههای بلند و شکسته و حتی آن جادهی باریکِ منتهی به انبار، برایش غریبه نبود. خاطرهای مبهم از جایی در ذهنش تکان خورد؛ شبیه ورق خوردنِ ناگهانیِ صفحهای از پروندهای قدیمی که سالها پیش خوانده بود و بعد، میانِ صدها اسم و آدرس و گزارش، به فراموشی سپرده بود. اما حالا آن تصویر دوباره برگشته بود؛ واضحتر، نزدیکتر. ممکن بود یکی از مکانهای تحت اختیار پدرش بوده باشد. نگاهش بیاختیار روی ماشینِ آشنایی افتاد که کمی دورتر پارک شده بود؛ ماشینِ اصلان! نفسش برای لحظهای در سینه ماند و دستِ یاشار برایش رو شد! دست یامور آرام از روی فرمان جدا شد و به سمت تلفن رفت؛ چند ثانیه به صفحه خیره ماند. ذهنش میانِ اسمهای مختلف میچرخید، اما عجیب بود که از میانِ تمام آدمهایی که میشناخت، فقط یک نفر به ذهنش رسید؛ فرهاد! شاید چون فرهاد تنها کسی بود که در آن روزهای اخیر، حقیقتهایی را به او نشان داده بود که هنوز هضمشان نکرده بود؛ شاید هم چون در آن لحظه، غریزهاش میگفت کسی را خبر کند که خودش هم بخشی از تاریکیِ این ماجرا را میشناسد. پیامی همراه با موقعیت ِ مکانیاش را برای او فرستاد و درخواستِ حضورِ هرچه سریعترش را مطرح کرد. صفحهی موبایل را خاموش کرد و آرام سر بلند کرد؛ اما دیگر کسی را پشت فرمانِ ماشین روبهرویی ندید. یامور در را باز کرد و از ماشین پیاده شد؛ هوای اطراف انبار سنگینتر از قبل به نظر میرسید. باد سردی از روی زمینِ خشک عبور میکرد و گردوخاک نرم را روی مسیر میکشید. هر قدمی که برمیداشت، صدای خرد شدن سنگریزهها زیر کفشهایش در آن سکوتِ بیانتها میپیچید؛ سکوتی که انگار عمداً ساخته شده بود تا هر چیزی را که نباید شنیده شود، پنهان کند. چشمهایش روی درِ بزرگ و زنگزدهی انبار ثابت مانده بود. دستش هنوز پایین بود و ذهنش میانِ هزار احتمال سرگردان! دستش تقریباً به سمت دستگیرهی در رفت که صدایی از پشت سر، سکوت را شکافت. - اینجا چیکار میکنی؟ یامور همانجا ایستاد. چشمهایش بسته شد و نفسش را آهسته بیرون داد؛ انگار از همان لحظهای که یاشار ناپدید شده بود، ته دلش میدانست این اتفاق بالاخره خواهد افتاد. آرام برگشت و یاشار را دید که با فاصلهای نه چندان کم پشت سرش ایستاده بود! - تو اینجا چیکار میکنی؟ چهخبره؟ در ادامه بیمعطلی، پوزخندی صدادار تحویلش داد و گفت: - دارم از کسی میپرسم که همین نیم ساعت پیش صاف تو صورتم نگاه کرد و دروغ گفت! سایهی کمجانِ غروب روی چهرهی یاشار افتاده بود و نگاهش دیگر آن آرامش ساختگیِ چند ساعت پیش را نداشت. - اینجا جای تو نیست، یامور! یامور ابرویی بالا پراند و عصبی پاسخ داد: - از کی تا حالا تو تعیین میکنی کجا جای منه؟ یاشار درحالی که سعی میکرد حالت چهرهاش را حفظ کند، کاملا دستوری لب زد: - برگرد تو ماشینت! یامور قدمی برداشت و بیتوجه به سخنِ او پرسید: - بابام کجاست؟ ثانیهای سکوت که بینشان حاکم شد یامور قدری چرخید و همزمان با حرکت کردن به سمتِ در، با صدایی نسبتا بلند فریاد زد: - بابا! یاشار سراسیمه جلو آمد؛ دستش را دور بازوی یارو حلقه کرد و مانع از پیشرویِ بیشترش شد. - هیس! قدری بازویش را میان انگشتانش فشرد و او را عقب کشید. - ولم کن! یاشار در همان حالت، قدری به او نزدیکتر شد و خیره به چهرهی اخم آلود و ناراضیِ او گفت: - اگه بفهمه اینجایی همه چیز بدتر میشه! یامور درحالی که اندک دردی را در بازویش حس میکرد، کلافه پرسید: - چی بدتر میشه؟ اینجا چه خبره؟ یاشار کمی از فشارِ دستش کاست و آرام لب زد: - یکبار، محض رضای خدا فقط یکبار به حرفم گوش کن برو! یامور برای فاصله گرفتن از او تقلایی کرد و لجوجانه پرسید: - داخل اون انبار چهخبره؟ یاشار چند ثانیه به لجاجتِ درون چشمانش خیره ماند؛ تمام این مدت سعی کرده بود او را دور نگه دارد؛ اما حال هرچه بیشتر اصرار میکرد، بیشتر میفهمید که یامور از آن آدمهایی نیست که با حرفِ او مسیرش را عوض کند. در نهایت چیزی درونش شکست و نفس عمیقی کشید. - میخوای ببینی چهخبره؟ لحنش کاملا فرق کرده بود و گویی، دیگر خبری از آن یاشارِ عاشق پیشه نبود! یامور تنها به چهرهی او خیره ماند که در نهایت، یاشار سری تکان داد و گفت: - خیلی خب! یامور کمی با تردید و مسکوت نگاهش کرد و او، طی یک حرکت آنی، محکم بازوی او را زیر دستش فشرد. -نکن یاشار… آخ. چهرهاش از درد درهم کشیده شد اما ناچاراً در کنار یاشار انباری را دور زده و از درِ پشتیِ آن وارد شدند. اتاقکی کوچک بود که از سویی دیگر، دربِ شیشهایاش به فضایِ اصلیِ انباری باز میشد. یاشار اندک فرصتی برای وارسی به یامور داد و سپس با رها کردنِ بازویش همزمان گفت: - من جای تو بودم صدام درنمیاومد که مبادا اصلان بفهمه اینجام! سپس بیآنکه منتظر حرف یا سخنی از سوی یامور بماند، سریعاً خارج شد و درب را پشت سرش قفل کرد. یامور با شنیدنِ صدای چرخشِ کلید در قفل، قدمی به جلو برداشت و با ضربهای به در نام «یاشار» را صدا زد. پیش از آنکه دستش با ضربِ بیشتری به در کوبیده شود، ناگه صدای شخصی را خفیف شنید که چندان بیشباهت به صدای اصلان نبود. از در ورود فاصله گرفت و آرام به سمت دری که نیمی از آن را شیشه تشکیل داده و آشکاراً راه ورودی به انباری بود ، قدم برداشت. هرچه نزدیکتر میشد صدای اصلان را به وضوح بیشتری میشنید. در نهایت، با فاصلهای کم از در ایستاد و با رویتِ صحنهی مقابلش برای لحظهای خون در رگهایش یخ بست، با چشمانی گشاد شده و تنفسی که مختل شده بود، به جملهی بعدی که از دهان اصلان خطاب به ماهور خارج شد، گوش سپرد: - دفعه اولی که دستِ شراکت دادیم رو یادته؟ بهت گفتم اون دستی که به یامور بخوره رو قطع میکنم! ذهنش هراسان میان سوالهای متعددی پرسه میزد و جسمش برخلافِ آن، توانِ واکنش نشان دادن نداشت! ویرایش شده 17 آبان توسط غـزل 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
غـزل 733 ارسال شده در 17 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 آبان «پارت صد و پونزدهم» یامور در حالتی ایستاده بود که ماهورِ اسیر شده در آن وضع تقریبا روبهرویش و اصلان پشتِ به او ایستاده بود؛ رویت شدنش توسط اصلان تقریبا غیر ممکن بود. اما ممکن بود ماهور، با وجود فاصلهای زیاد که بینشان وجود داشت بتواند او را ببیند. بیتوجه به پدرش، نگاهی کلی به ماهور انداخت؛ نه آرام، نه تدریجی؛ انگار تمام آن چیزی که تا آن لحظه به اسمِ استقامت در وجودش ساخته بود، یکباره ترک برداشت و صدای شکستنِ آن را فقط خودش شنید. نگاهش از صورت ماهور پایین آمد و هرچه بیشتر دید، بیشتر احساس کرد نفس کشیدن برایش سختتر میشود. صورت ماهور پر از زخم بود؛ خونِ خشکشده گوشهی لب شکافتهاش نشسته و خطی تیره از کنار ابرو تا گونهاش کشیده شده بود. چند تار مو روی پیشانی عرقکردهاش چسبیده بودند و رنگِ پریدهی پوستش، زیر نور سرد و بیرحم انبار، بیشتر از هر چیزی حالِ خرابش را فریاد میزد. بالاتنهاش برهنه بود و دستهایش از بالا، با زنجیر بسته شده بودند؛ آنقدر بیرحمانه که شانههایش در وضعیت نامعمولی قرار گرفته و تمام وزن بدنش روی پاهایی افتاده بود که معلوم نبود تا چه زمانی توان نگه داشتنش را دارند. یامور پلک نزد، انگار اگر پلک میزد، تصویر مقابلش واقعیتر میشد. چشمهای سبزش آرام- آرام خیس شدند و بغضی سنگین در گلویش نشست؛ بغضی که راه نفس را بسته بود و اجازه نمیداد حتی یک صدای کوچک از میان لبهایش بیرون بیاید. دلش میخواست فریاد بزند، جلو برود، خودش را به ماهور برساند و هر چیزی را که میان آن دو ایستاده بود کنار بزند، اما فقط یک حقیقت جلوی تمام این خواستنها ایستاده بود؛ اصلان هنوز آنجا بود. ایستاد و اشکهای جمعشده در چشمهایش را با تمام توان نگه داشت؛ چون گاهی آدم برای نجات کسی که دوستش دارد، مجبور میشود حتی از گریه کردن هم بگذرد. یامور آن لحظه دیگر یک دخترِ ترسیده نبود؛ زنی بود که تمام وجودش میخواست خودش را به مردِ مقابلش برساند، اما عقلش التماس میکرد یک حرکت اضافه نکند. ماهور هم نگاهش را اندکی بالا آورد؛ چشمهای خستهاش در تاریکی چرخیدند و برای یک لحظه، چیزی شبیه آشنایی در نگاهش نشست. اما پیش از آنکه فرصت کند دقیقتر ببیند، صدای قدمهایی از پشت سرِ اصلان بلند شد. یاشار وارد محدودهی نور شد. صورت زخمیاش هنوز آثار درگیری شب گذشته را داشت؛ کبودی زیر چشم، بریدگی گوشهی لب و زخمی که روی ابرویش نشسته بود، اما هیچکدام نتوانسته بودند آن نگاهِ سردش را از بین ببرند. وقتی به اصلان رسید، فقط برای کسری از ثانیه نگاهش را به سمت یامور چرخاند! نگاهی کوتاه؛ آنقدر کوتاه که اصلان متوجهش نشود اما آنقدر واضح که یامور بفهمد. یاشار نگاهش را برداشت و رو به اصلان ایستاد؛ اصلان بدون آنکه چیزی بگوید، تنها اشارهای کوتاه با دست کرد و یاشار فهمید. زنجیری را که در دست داشت محکمتر گرفت و قدم برداشت؛ هر قدمش که به ماهور نزدیکتر میشد، یامور بیشتر احساس میکرد چیزی در قفسهی سینهاش جمع میشود. نمیتوانست نگاهش را از زنجیر بردارد. نمیتوانست تصور کند آن وسیله قرار است برای چه کاری استفاده شود، اما بدنش زودتر از ذهنش فهمیده بود. یاشار پشت سر ماهور ایستاد و همین هم باعث شد ماهور سرش را کمی بالاتر بگیرد؛ با لبخندی که نشان میداد پیشتر، بیصبرانه این صحنه را تمنا کرده است، با وجودِ وزنِ سنگین زنجیر، آن را بلند کرده و محکم به کمرِ برهنهی ماهور کوبید! بدن او یکباره منقبض شد؛ شانههایش کشیده شدند و نفسش در میان سینه گیر کرد. برای چند ثانیه حتی نتوانست هوا را بیرون بدهد. بعد نالهای کوتاه و خفه از میان لبهایش بیرون آمد و چهرهاش از درد جمع شد. سرش برای لحظهای پایین افتاد؛ تمام عضلات بدنش در برابر درد کش آمدند و دستهای بستهاش بیاختیار لرزیدند. سوزشِ ضربه از نقطهی برخورد در امتداد ستون فقراتش دوید و هرچه بیشتر تلاش کرد خودش را کنترل کند، بیشتر فهمید بدنش دیگر مثل قبل فرمانبردار نیست. قطرهای اشک از گوشهی چشم یامور جدا شد و آرام روی گونهاش لغزید و دستش بیاختیار بالا آمد و روی دهانش نشست. آن طرف، ماهور هنوز سعی میکرد روی پا بماند؛ نفسهایش بریده و سنگین شده بود، اما در میان تمام درد و ضعفهایش، فقط یک چیز در ذهنش چرخ میخورد! یامورِ مقابلش حقیقت بود یا توهم؟ اصلان چند لحظه در سکوت به ماهور خیره ماند؛ نه آنقدر که بتوان از نگاهش چیزی خواند و نه آنقدر کوتاه که بتوان سنگینیِ حضورش را نادیده گرفت. بعد تنها دستی بالا آورد و اشارهای مبهم اما کافی به یاشار کرد؛ اشارهای که معنایش برای مردِ مقابلش روشنتر از هر کلمهای بود! یاشار تنها سر خم کرد. اصلان نیز بدون آنکه حتی نگاهی دیگر به ماهور بیندازد، از کنارشان گذشت و قدمهایش را به سمت خروجی برداشت. صدای کفشهایش روی کفِ سرد انبار دور و دورتر شد تا در نهایت پشتِ درِ سنگینِ فلزی گم شد و با رفتنش، انگار هوای انبار هم سنگینتر شد. یاشار چند ثانیه همانجا ایستاد؛ زنجیر هنوز در دستش بود و نگاهش روی کبودیِ تازهای پشتِ کمر ماهور ثابت مانده بود؛ اما صدایی خفه که ناگهان از روبهرو بلند شد، تمام آن سکوت را درهم شکست. - یاشار! یامور کف دستهایش را محکم به شیشهی مقابلش کوبید و موفق شد نگاهِ هر دو نفر را جذب کند. - بس کن! صدایش لرزید! اشکهایش دیگر قابل پنهان کردن نبودند. هق- هقش میان کلمات میپیچید و هر بار که اسم «یاشار» را صدا میزد، صدایش ضعیفتر و شکستهتر از قبل بیرون میآمد. - خواهش میکنم! اما یاشار پشت سر ماهور ایستاده بود و انگار هر کلمهای که از دهان یامور بیرون میآمد، مستقیم در جایی از وجودش فرو میرفت که خودش سالها تلاش کرده بود روی آن خاک بریزد. یامور هیچوقت با او اینطور حرف نزده بود؛ نه با آن چشمهای خیس، نه با آن صدای شکسته، نه با آن استیصالی که تمام غرورش را کنار زده بود و دردناکتر از همه این بود که میدانست دلیل این التماس چیست. ماهور! مردی که یامور برایش گریه میکرد، برایش میترسید و حالا حاضر بود غرورش را زیر پا بگذارد تا فقط ضربهی دیگری نخورد. فک یاشار محکم شد و دستش دور زنجیر جمعتر. انگار میخواست آن تصویری را که روبهرویش بود از ذهنش پاک کند؛ تصویری که در آن یامور برای مرد دیگری التماس میکرد و خودش تبدیل شده بود به کسی که اشکهای او را درمیآورد. اما هرچه بیشتر میخواست این حقیقت را پس بزند، خشمش بیشتر بالا میآمد. - یاشار! صدای یامور با همان رگههای بغض دوباره بلند شد. - بیا حرف بزنیم! باشه؟ فقط تمومش کن. یاشار چشمهایش را برای لحظهای بست و نفس عمیقی کشید. اما به جای آنکه عقب بکشد، زنجیر را محکمتر در دست گرفت و ضربهی بعدی را محکمتر فرود آورد. صدای برخوردش با بدن ماهور در سکوت انبار پیچید؛ این بار نه یک برخورد کوتاه، بلکه ضربهای سنگین که تمام بدن ماهور را به جلو کشید و زنجیرهای بالای سرش را به صدا درآورد. نعرهای بلند و بریده از گلویش بیرون کشیده شد. سرش پایین افتاد و نفسش با درد و لرزش بیرون ریخت. انگشتهایش بیاختیار جمع شدند و بدنش برای چند ثانیه در برابر درد منقبض ماند. یامور برای لحظهای چشمانش را بست و همین پلک بستن سببِ آزاد شدنِ اشکهایش شد. - خواهش میکنم. اشک از چانهاش چکید و در میان هق- هقهایش فقط یک فکر را تکرار میکرد؛ فرهاد باید پیامش را دیده باشد. و در آن طرف، ماهور با تمام دردی که در بدنش پیچیده بود، دیگر به ضربهی بعدی فکر نمیکرد. نگاهش، میان تاریِ دید و سنگینیِ پلکهایش، فقط یک چیز را پیدا کرده بود؛ یامور و همان چشمهای سبزی که پشت شیشه از گریه سرخ شده بودند و همان دختری که حالا برای نجات او التماس میکرد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری