رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت نود و نهم»

فرهاد قاب را محکم‌تر در آغوش گرفت؛ با فکی لرزان و صدایی که می‌لرزید ادامه داد:
- هنوزم هر چند دقیقه منتظرم در باز بشه تو بیای داخل و اخم کنی که چرا چراغ‌ها خاموشه، چرا یقه‌ی پیرهنم نامرتبه، چرا از بیمارستان اومدم شام نخوردم…
صدایش برید؛ گلویش دیگر یاری نمی‌کرد. چشمانش را بست. اما با بستن پلک‌هایش آخرین تصویر هاریکا، دوباره جان گرفت. همان پیکر بی‌جان و این لحظه درست همان لحظه‌ای بود که دنیا برایش متوقف شد.
- از روزی که رفتی، این خونه نفس نمی‌کشه...منم نمی‌کشم.
نفسش لرزید؛ دندان‌هایش را روی هم فشرد و به اشک‌هایش اجازه‌ی پایین آمدن داد.
- همه می‌گن زمان آرومم می‌کنه... اما دروغ می‌گن؛ زمان فقط داره بیشتر ثابت می‌کنه که چقدر جات خالیه.
اشک‌های بیشتری روی گونه‌هایش لغزیدند؛ این بار اما پشت آن اشک‌ها چیزی آرام- ‌آرام جان می‌گرفت. چیزی سرد، تاریک و بی‌رحم! انتقام…
فرهاد، قاب عکس را مقابل صورتش گرفت؛ در میان اشک‌هایش، مستقیم به چشم خندان هاریکا خیره شد و با صدایی که دیگر از گریه نمی‌لرزید، بلکه از خشم می‌سوخت، آرام زمزمه کرد:
- قسم می‌خورم کسی که این بلا رو سرت اورده… کسی که باعث شده این خونه بدون تو نفس بکشه...تقاصش رو پس میده! کاری می‌کنم که هرروز آرزوی مرگ کنه…
نگاهش را بلند کرد و خیره به بطریِ الکلی که بیشتر از نصفِ آن مصرف شده بود لب زد:
- اما مرگ کمترین مجازاتی باشه که نصیبش میشه!
فرهاد، آخرین نگاهش را به چهره‌ی خندانِ هاریکا انداخت؛ انگشت شستش، آرام روی شیشه‌ی قاب لغزید. بعد، با احتیاطی که انگار می‌ترسید حتی عکسش هم آسیب ببیند، قاب را روی میز کنار مبل گذاشت.
نفس عمیقی کشید؛ اما آن نفس نه بغضش را سبک کرد و نه دردش را.
تلو- تلو خوران از جا بلند شد؛ بطری نیمه‌خالی اثر خودش را روی پاهایش گذاشته بود؛ قدم‌هایش منظم نبودند و گاهی برای حفظ تعادل، دستش را به پشتی مبل یا دیوار می‌گرفت. نگاهش بی‌هدف میان میز، کانتر آشپزخانه و قفسه‌ها می‌چرخید.
- گوشیم؟
زمزمه‌ای بی‌جان از بین لبانش خارج شد.
چند ثانیه بعد، موبایل را زیر گوشه‌ی یکی از کوسن‌های مبل پیدا کرد. آن را برداشت و صفحه‌اش را روشن کرد. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. انگشتش روی نامِ ماهور مکث کرد و خواست تماس بگیرد اما منصرف شد. تماس را بست و وارد بخش پیام‌ها شد؛ چند لحظه خیره به صفحه ماند. انگار نمی‌دانست از کجا شروع کند. بعد، آرام شروع به تایپ کرد.
«- فردا باید ببینمت. دیگه وقتشه یه سری حقیقت‌ها رو بدونی. حقیقت‌هایی که بیشتر از این نباید پنهان بمونن.»
چند ثانیه به متن خیره ماند و سپس دکمه‌ی ارسال را لمس کرد. پیام، برای ماهور فرستاده شد. بی‌درنگ، خواست همان متن را هم برای یامور بفرستد. لحظه‌ای انگشتش روی گزینه‌ی ارسال معلق ماند.
زمزمه‌وار گفت:
- یه عمر این راز رو با خودم دفن کردم ولی قبرش دیگه برام جا نداره.
و پیام را برای یامور هم فرستاد؛ دو تیک خاکستری، زیر هر دو پیام نشست. فرهاد گوشی را آرام پایین آورد و نگاهش دوباره به قاب عکس هاریکا افتاد. لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا آرامش.
- شاید فردا همه‌شون ازم متنفر بشن! اما حداقل دیگه با دروغ زندگی نمی‌کنن.
نفسش را آرام و بی‌اختیار به بیرون فوت کرد و گفت:
- چیزی برای از دست دادن ندارم! پس دلیلی هم برای سکوت کردن ندارم.
شب بالاخره به پایان رسید؛ شبی که برای هر کدامشان، رنگِ متفاوتی از بدبختی را به تصویر کشیده بود. در نقطه‌ای از همان شهر، مردی میان دودِ سیگار و طعمِ تلخِ نوشیدنی، با عکسِ همسرِ از دست رفته‌اش درد و دل می‌کرد و با اشک، از انتقامی حرف می‌زد که در سینه‌اش دفن شده بود.
در گوشه‌ای دیگر، دو نفر میان حقیقت‌هایی که ناخواسته میانشان قد کشیده بود، با تمام توان تلاش می‌کردند عشق را از قضاوت جدا کنند؛ اما مگر می‌شد قلب را وادار کرد چیزی را که شنیده، نشنود؟
کمی آن‌طرف‌تر دو غریبه، با شوخی‌های کودکانه و کل‌- کل‌های بی‌پایان، بی‌خبر از آنکه فردا چه طوفانی انتظارشان را می‌کشد، میان خنده‌های کوتاهشان، اولین آجرهای رفاقتی تازه را روی هم می‌گذاشتند.
و درست بالای سرِ همه‌ی آن‌ها ماه، بی‌تفاوت‌تر از همیشه، شاهد تمام اشک‌ها، تمام لبخندهای ساختگی، تمام رازها و تمام قسم‌هایی بود که زیر نورِ سردش خورده می‌شد.
انگار آسمان خوب می‌دانست هیچ شبی، هرچقدر هم طولانی باشد، توانِ اسیر کردنِ خورشید را ندارد و سرانجام سپیده از پشتِ افق سر کشید؛ نورِ کم‌جانِ صبح، آرام- ‌آرام تاریکی را از کوچه‌ها، خیابان‌ها و پنجره‌های شهر کنار زد اما تاریکی‌ای که در دلِ آدم‌ها خانه کرده بود، با طلوع خورشید از بین نمی‌رفت. بعضی شب‌ها تا سال‌ها در وجودِ انسان طلوع نمی‌کنند.
چند ساعت بعد خانه‌ی یامور، برخلاف سکوتِ سنگینِ شب گذشته، دوباره جان گرفته بود.
چهار نفر، چهار آدم با گذشته‌هایی متفاوت، رازهایی متفاوت و زخم‌هایی متفاوت، دور یکدیگر جمع شده بودند. 
یامور، با وجود خستگی‌ای که از بی‌خوابی در چشمانش موج می‌زد، سعی می‌کرد مثل همیشه محکم به نظر برسد.
ماهور، هرچند هنوز سنگینیِ حقیقت‌های دیشب را روی شانه‌هایش احساس می‌کرد، اما حالا نگاهش بیش از هر زمان دیگری مراقب یامور بود.
نهان، مثل همیشه، اجازه نمی‌داد سکوت بیش از حد دوام بیاورد و هر چند دقیقه یک‌بار، با جمله‌ای بی‌ربط یا شوخی‌ای بی‌موقع، لبخندی هرچند کوتاه روی صورت دیگران می‌نشاند.
و امره طبق معمول، میان جدی‌ترین بحث‌های دنیا هم راهی برای مسخره‌بازی پیدا می‌کرد؛ انگار مأموریتش این بود که نگذارد خانه، دوباره بوی دیشب را بگیرد.
اما پشتِ تمام آن لبخندهای نصفه و شوخی‌های گاه‌وبی‌گاه همه یک هدف مشترک داشتند؛ کمک به یامور و به مقصد رساندنِ باری که از پیش برنامه‌ی سرنگونی‌اش کشیده شده بود!
سکوتی کوتاه میان چهار نفر حاکم شد؛ روی میز پذیرایی، نقشه‌ی مسیر، چند برگه‌ی یادداشت و لپ‌تاپِ یامور کنار هم قرار گرفته بودند. همه منتظر بودند یکی بحث را شروع کند اما طبق معمول امره طاقتِ سکوت را نداشت.
دست‌هایش را به هم مالید، صاف نشست و با جدی‌ترین چهره‌‌ای که در تمام عمرش به خودش گرفته بود، گفت:
- خب... بچه‌ها، یه سؤال.
سه جفت چشم هم‌زمان و کاملا جدی به او دوخته شد؛ امره ادامه داد:
- کسی اینجا خاک‌شناسی خونده؟
نهان اخم‌هایش را در هم کشید.
- خاک... چی؟
- خاک‌شناسی.
نهان برخلاف ماهور و یاموری سکوت کرده بودند، پاسخش را داد:
- تو الان وسط قاچاق مواد مخدر یهو دنبال خاک افتادی! چرا؟
امره با نهایت آرامش سری تکان داد.
- آخه دارم فکر می‌کنم الان باید دقیقاً چه خاکی تو سرمون بریزیم!
چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد نهان بی‌اختیار خندید!
- احمق!
امره با چهره‌‌ای طلبکار دستش را روی سینه گذاشت.
- توهین نکن لطفاً؛ من الان دارم جلسه‌ی تخصصی برگزار می‌کنم.
نهان خنده‌کنان گفت:
- جلسه‌ی تخصصی یا جلسه‌ی خاک‌بازی؟
- هر دو! الان وضعیت ما جوریه که اگه خدا هم بیاد بگه «آرزوتون چیه؟» می‌گیم یه بیل بده.
نهان دوباره خندید.
- بیل برای چی؟
امره کاملا جدی جواب داد:
- که هم خاک بریزیم تو سرمون هم اگه لازم شد خودمون رو دفن کنیم تا گیر نیفتیم!
نهان آن‌قدر خندید که برای لحظه‌ای شکمش تیر کشید.
- تو همیشه همین‌قدری دلقکی؟
امره با غرور سینه جلو داد.
- نه؛ قبلاً بیشتر بودم. این چند سال روی خودم کار کردم.
ماهور که تا آن لحظه فقط نگاهشان می‌کرد، بی‌اختیار لبخند کم‌رنگی زد و یامور هم، برای اولین بار بعد از اتفاقات دیشب، گوشه‌ی لبش اندکی بالا رفت.
امره با دیدن همان لبخند کوتاه، با افتخار به نهان اشاره کرد.
- دیدی؟ خندوندَمش! تو نتونستی و توی مسابقه کی بیشتر می‌تونه بقیه رو بخندونه شکست خوردی!
نهان با آرنج به آرامی به بازویش کوبید.
- اعتماد به نفست رو دوست دارم، ولی زیادیه.
امره با چشمکی کوتاه و معنادار، گفت:
- حسود نباش.

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 107
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: نبض مرگ نام نویسنده: GHAZAl ژانر: عاشقانه، جنایی خلاصه: ماهور چهار سال پیش از خانه‌ای فرار کرد که دیوارهایش بوی خونه، اسلحه و معامله‌های کثیف می‌داد. او نمی‌خواست وارث امپراتو

«پارت اول» صدای قدم‌هایش بر پارکتِ قهوه‌ای رنگ، سکوتِ سنگین و مرگبارِ خانه‌اش را برهم می‌زد؛ قدم‌هایش شمرده شمرده، اما مضطرب بود. دفعه‌ی اولش نبود که اینگونه بر سرِ زندگیِ شخصی‌اش با پدر و مادرش

«پارت دوم»  ماهور، دندان‌هایِ ردیفی‌اش را روی هم سایید و برگه را بیشتر بینِ دستانش فشرد؛ فکِ منقبضِ شده‌اش از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود. مارال سرش را جلوتر برد و بیخِ گوشِ ماهور زمزمه کرد:

«پارت صدم»

در همان شلوغی، ماهور آرام از جا بلند شد و بی‌آنکه توجه امره و نهان را جلب کند، چند قدم به سمت یامور رفت. آرام کنار مبل ایستاد و آن‌قدر آهسته گفت که فقط خودشان بشنوند:
- یامور…
یامور سرش را به سمت او چرخاند.
- چی شده؟
ماهور موبایلش را از جیب بیرون آورد؛ صفحه را روشن کرد و پیام را به او نشان داد.
- دیشب فرهاد اینو برام فرستاد.
یامور متن را خواند و نگاهش برای لحظه‌ای ثابت ماند. بعد، بی‌هیچ حرفی گوشی خودش را بیرون آورد. همان پیام و همان متن روی صفحه‌ی موبایل او هم دیده می‌شد.
آرام گفت:
- برای منم فرستاده.
چشم‌های ماهور ریز شد و پرسید:
- یعنی خواسته جفتمون رو ببینه.
یامور سری تکان داد و پرسید:
- بعد این این‌جا بریم ببینیمش؟
ماهور سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و دو نفر نگاه کوتاهی به هم انداختند. این بار بدون هیچ بحثی، روی یک تصمیم مشترک توافق کرده بودند.
ماهور نفس عمیقی کشید و دوباره رو به میز برگشت.
- خب! فعلاً برسیم به مشکل امروزمون.
نگاهش روی نقشه‌ی مسیر افتاد.
- چیزی که می‌دونیم اینه! محموله از استانبول حرکت می‌کنه و انتقالش تا ازمیر با یاموره. اما طبق برنامه‌ی ریزیِ آکین کارا، هیچوقت قرار نیست به ازمیر برسه!
امره حینی که کاسه‌ی تخمه را تقریبا در آغوش کشیده بود و همزمان با گوش سپردن به حرف‌های جدیِ ماهور زیر دندان تخمه می‌شکست، پرسید:
- چرا؟
ماهور نگاهش را از روی نقشه نگرفت. با انگشت، مسیر میان استانبول و ازمیر را روی کاغذ دنبال کرد و روی نقطه‌ای میان راه، ضربه‌ی آرامی زد.
- اون دستمزد نجومیش رو بابت حملِ محموله از ازمیر تا اتریش رو گرفته! براش فرقی نمی‌کنه قبل از ماموریت اون چه بلایی سر اون کامیون‌ها میاد و چون می‌دونه چه کسی مسئولشه، فرصته خوبیه براش تا اصلان ادرنت رو جلوی تاجر میلیاردرمون خراب کنه!
امره همان‌طور که مشغول شکستن تخمه بود، ابرویی بالا انداخت و هیچ نگفت؛ نهان که از شنیدن صدای تخمه خوردنِ او کلافه شده بود نیم‌نگاهِ معناداری به او انداخت.
- چیه؟ من باید با پروتئین فکر کنم!
نهان با تمسخر پرسید:
- از کی تا حالا تخمه شده پروتئین؟
- از وقتی جیب من اجازه نمیده پسته بخرم.
نهان دوباره خندید و زیر لب گفت:
- خدا صبر بده به کسی که قراره یه روز با تو هم‌خونه بشه.
امره با اعتمادبه‌نفس دست به سینه شد.
- اتفاقاً خیلی خوشبخت می‌شه.
نهان چهره‌ درهم کشید و متمسخر لب زد:
- قطعا!
یامور با لبخندِ محوِ جان گرفته گوشه‌ی لبش، بی توجه به سخنانِ آن دو ادامه داد:
- بابام همیشه برای محموله‌های اصلی، چند مسیر جایگزین در نظر می‌گیره. حتی آدم‌هایی که بار رو جابه‌جا می‌کنن، تا لحظه‌ی آخر از مقصد نهایی خبر ندارن.
ماهور نوک انگشتش را روی بخشی از نقشه نگه داشت و آرام گفت:
- بار داخل دو کامیون بارگیری می‌شه و از این مسیر حرکت می‌کنه.
خط باریکی را روی نقشه دنبال کرد و ادامه داد:
- شما دوتا...
نگاهش میان نهان و امره چرخید.
- فقط از فاصله‌ی مناسب مراقب اوضاع باشید. اگه هر اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد، قبل از هر تصمیمی به ما خبر می‌دید.
امره که این بار برخلاف همیشه جدی شده بود، سری تکان داد.
- فهمیدم.
نهان هم بی‌درنگ پاسخ داد:
- حواسمون جمعه.
ماهور نگاهش را دوباره به نقشه دوخت اما ذهنش جای دیگری بود؛ درگیر پیامی که از جانب فرهاد دریافت کرده بود. در نظرش هرچه سریع‌تر باید با او‌ ملاقات می‌کردند. نگاهش بی‌اختیار به یامور افتاد و او هم انگار دقیقاً به همان چیز فکر می‌کرد.
ساعتی بعد دو کامیون، یکی پس از دیگری، محوطه را ترک کردند؛ غرش آرام موتورهای سنگین، در فضا پیچید و چرخ‌های بزرگشان، آرام روی آسفالت به حرکت درآمد.
امره پشت فرمان خودرویی که چند خودرو با آن‌ها فاصله داشت، نگاهی به آینه انداخت و زیر لب گفت:
- خب... شروع شد.
نهان کمربندش را مرتب کرد و نگاهش را به جاده دوخت؛ برخلاف همیشه، دیگر خبری از شوخی و خنده نبود چون هر دو می‌دانستند که مسئله تا چه حد سرنوشت ساز است!
از سوی دیگر ماهور و یامور، در خودرویی دیگر، مسیر متفاوتی را در پیش گرفتند؛ شهر، آرام از کنار پنجره‌ها عقب می‌رفت. نه ماهور چیزی می‌گفت و نه یامور!
هر دو، غرقِ یک فکر مشترک بودند؛ پیامی که نیمه‌شب دریافت کرده بودند! مردی که همسرش را از دست داده بود و حقیقت‌هایی که ادعا کرده بود دیگر زمانِ پنهان ماندنشان تمام شده است.
هر متر که به مقصد نزدیک‌تر می‌شدند سنگینیِ سکوت داخل خودرو بیشتر می‌شد. انگار هر دو، پیش از رسیدن، این حس را داشتند که دیدار با فرهاد قرار نیست فقط چند پاسخ به آن‌ها بدهد.
قرار است زندگی‌شان را، برای همیشه، به دو بخش تقسیم کند! قبل از شنیدن حقیقت و بعد از آن.
تمام مسیر نه ماهور توانسته بود ذهنش را از فرهاد دور کند و نه یامور از فکرِ دو کامیونی که حال در جاده بودند.
هر چند دقیقه یک‌بار، نگاه ماهور روی صفحه‌ی موبایلش می‌افتاد؛ پیامی نبود، تماسی نبود، خبری هم از امره و نهان نرسیده بود.
همین سکوت بیشتر نگرانشان می‌کرد.
ماهور هم که نگاه مضطرب یامور را دید، آرام گفت:
- اگه اتفاقی بیفته، امره خبر می‌ده.
یامور بی‌آنکه نگاهش را از خیابان روبه‌رو بگیرد، فقط زمزمه کرد:
- امیدوارم...
چند دقیقه‌ی بعد، خودرو مقابل ویلای فرهاد متوقف شد؛ خانه، همان خانه‌ی همیشگی بود اما این بار، هیچ شباهتی به گذشته نداشت. نه پرده‌ها مرتب بودند نه باغچه مثل همیشه رسیدگی شده بود. انگار خودِ خانه هم، بعد از مرگ هاریکا، عزادار شده بود. ماهور و یامور از خودرو پیاده شدند و نگاهی کوتاه میانشان رد و بدل شد اما هیچ‌کدام چیزی نگفتند. ماهور دستش را بالا آورد و زنگ را فشرد.
اما آن دو نفر، تنها کسانی نبودند که مقابل خانه‌ی فرهاد حضور داشتند. چند خانه آن‌طرف‌تر خودرویی بی‌صدا کنار جدول پارک شده بود. مردی، پشت شیشه‌های دودی، نگاهش را از روی خانه برنداشته بود.
یاشار، از لحظه‌ای که ماهور و یامور خانه‌ی یامور را ترک کرده بودند، بی‌وقفه به دستورِ اصلان تعقیبشان کرده بود.
اما یاشار مدت‌ها بود که دیگر فقط به خاطر دستور اصلان تعقیبشان نمی‌کرد؛ نگاهش، بیشتر از آنکه روی ماهور باشد روی یامور می‌ماند. همان لحظه که دید ماهور بی‌اختیار هم‌قدمِ یامور راه می‌رود، همان لحظه که نگاه کوتاهی میانشان رد و بدل شد، فکش آن‌قدر محکم روی هم قفل شد که رگ کنار شقیقه‌اش بیرون زد.
زیر لب، با حرصی که حتی خودش هم نتوانست پنهانش کند، زمزمه کرد:
- لعنتی...
انگشتانش بی‌اختیار دور فرمان حلقه شد؛ آن‌قدر محکم که بند انگشتانش سفید شدند.
هر بار که نگاه یامور روی ماهور مکث می‌کرد، چیزی درون سینه‌ی یاشار، آرام‌- آرام فشرده می‌شد؛ انگار کسی، بی‌رحمانه دستش را دور قلبش حلقه کرده باشد. برای چند لحظه، حتی دلش خواست از ماشین پیاده شود!
نفسش را با حرص بیرون داد و خودش را وادار به آرامش کرد چون فعلاً حق هیچ کاری را نداشت؛ فعلاً فقط باید نگاه می‌کرد و فقط باید گزارش می‌داد.
اما در دلش با هر قدمی که یامور کنار ماهور برمی‌داشت، حس می‌کرد چیزی را دارد از دست می‌دهد که هیچ‌وقت حتی فرصت نداشت به دستش بیاورد. با وجود تمام آن آشوب، نگاهش را از خانه برنداشت.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت صد و یکم»

صدای باز شدن قفل در، سکوت بینشان را شکست؛ فرهاد، پشت در ایستاده بود. ماهور با دیدنش ناخودآگاه اخم کرد و یامور هم، بی‌اختیار، چند ثانیه بیشتر به او خیره ماند.
پیراهنش چروک و نیمه‌باز بود؛ موهایش آشفته‌تر از همیشه، ریش چندروزه‌اش نامرتب و چشمانش چنان سرخ و گود افتاده بودند که انگار هفته‌ها رنگ خواب را ندیده بود. بوی تلخ سیگار، حتی پیش از آنکه وارد خانه شوند، به مشامشان رسید. فرهاد بی‌آنکه سلامی بکند، کنار رفت.
- بیاین.
خانه از خودِ فرهاد هم حالِ بدتری داشت؛ لیوان‌های نشسته روی میز، زیرسیگاریِ لبریز، بطری‌های خالی، پرده‌هایی که روزها کنار زده نشده بودند و سکوتی که از هر صدایی بلندتر بود.
ماهور زیر لب گفت:
- فرهاد...
فرهاد، بی‌آنکه حتی برگردد، با خنده‌ای تلخ میان حرفش پرید.
- تعجب کردین؟
چند قدم جلوتر رفت.
- منم هر بار از جلوی آینه رد می‌شم، تعجب می‌کنم.
لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد:
- آدمیزاد عجب موجودیه. یه روز برای زنده موندن می‌جنگه یه روزم فقط زنده می‌مونه، چون مردن هم زور می‌خواد.
کسی جوابی نداد که فرهاد خودش را روی مبل رها کرد. دستی به صورت خسته‌اش کشید و با نیشخندی که بیشتر بوی درد می‌داد تا تمسخر، گفت:
- بشینین! امروز دیگه چیزی برای پنهون کردن ندارم.
نگاهش، میان ماهور و یامور چرخید و خیره به چهره‌ی متعجب آن دو ادامه داد:
-فقط امیدوارم بعد از شنیدن حقیقت هنوزم بتونین مثل قبل، به آدم‌های نزدیک زندگی‌تون نگاه کنید، حتی من!
ماهور و یامور، بی‌آنکه حرفی بزنند، روبه‌روی فرهاد نشستند؛ هیچ‌کدام حتی به فنجان‌های نیمه‌خالی روی میز یا بوی سنگین سیگار که تمام سالن را پر کرده بود، توجهی نداشتند. تنها چیزی که ذهن هر دویشان را درگیر کرده بود همان پیام دیشب بود.
گویی زمانش رسیده بود؛ ماهور، بی‌آنکه متوجه شود، انگشتانش را در هم قفل کرده بود. در دلش، هزاران احتمال را کنار هم می‌چید. یامور هم آرام به فرهاد خیره شده بود.
فرهاد نفس عمیقی کشید؛ انگار برای گفتنِ این داستان به تمام شجاعتِ باقی‌مانده‌ی عمرش احتیاج داشت. لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست. چشم‌هایش را برای لحظاتی بست و وقتی دوباره پلک گشود، دیگر به ماهور و یامور نگاه نمی‌کرد. انگار سال‌ها به عقب برگشته بود.
- چند سال پیش دو تا مرد بودن؛ دو تا شریک که البته هیچ‌کس بهشون نمی‌گفت شریک. همه می‌گفتن برادر!
لبخند کم‌رنگی روی صورت خسته‌اش نشست.
- با هم شروع کردن، با هم زمین خوردن، با هم بلند شدن! حتی اگه یکی‌شون یه لقمه نون داشت، نصفش مال اون یکی بود. یه نفر بدون اون یکی معنی نداشت. کارشون تجارت ماشین بود. از خرید و فروش ماشین‌های ساده شروع کردن و بعد کم‌- کم کارخونه، نمایشگاه، واردات و حتی خلاف! همه‌چی پشت سر هم بزرگ‌تر شد. هر قراردادی که بسته می‌شد اسم هر دوتاشون زیرش بود. هر موفقیتی که به دست می‌آوردن برای هر دوتاشون بود. اگه از یکی تعریف می‌کردی در جوابت اول اسم اون یکی رو می‌آورد.
فرهاد نگاه کوتاهی به ماهور انداخت و گفت:
- یکی‌شون آکین بود.
نگاهش به سمت یامور چرخید و با پوزخندی کم‌صدا ادامه داد:
- و اون یکی، اصلان.
سالن، در سکوت فرو رفته بود و هیچ‌کس جز فرهاد صحبت نمی‌کرد. ادامه داد:
- هیچ‌کس فکر نمی‌کرد چیزی بتونه بین اون دوتا فاصله بندازه! نه پول، نه قدرت، نه تجارت. همه می‌گفتن این دوتا تا آخر عمر کنار هم می‌مونن اما همه یه چیز رو فراموش کرده بودن. آدم تا وقتی امتحان نشده، خودش هم نمی‌دونه برای رسیدن به چیزی که می‌خواد، تا کجا حاضرِ پیش بره.
فرهاد خنده‌ی کوتاه و تلخی کرد و سر به زیر گفت:
- بعد یه دختر وارد زندگیشون شد؛ همین! همین یه نفر کافی بود. انگار کسی سنگی وسط آبِ آروم انداخته باشه. موج‌ها، یکی‌یکی بلند شدن. نگاه‌ها عوض شد. حرف‌ها رنگ دیگه‌ای گرفت. لبخندها دیگه مثل قبل واقعی نبود. هر دو عاشقش شده بودن. نه از اون علاقه‌هایی که با گذشت زمان کمرنگ می‌شن! از اون عشق‌هایی که آدم رو کور می‌کنن. عشقی که باعث می‌شه مرز بین درست و غلط رو نبینی. عشقی که آدم رو وادار می‌کنه برای رسیدن به یک نفر حتی عزیزترین آدم زندگیش رو هم روبه‌روش قرار بده.
فرهاد با صدایی گرفته ادامه داد:
- اون روزها دیگه رفاقت سرِ تجارت نبود؛ رقابت، سرِ قلب یه دختر بود. دختری که بی‌خبر از طوفانی که حضورش به پا کرده بود، فقط قلبش برای یکی از اون دو نفر می‌تپید. 
سر بلند کرد و نگاهش را میان چشمانِ متعجب و حیرانِ آن دو نفر چرخاند.
- از همون روز رفاقتِ دو مردی که همه قسم می‌خوردن از برادر به هم نزدیک‌ترن، کم- کم شروع به فرو ریختن کرد.
سکوت برای چند ثانیه، تمام فضای خانه را در بر گرفت؛ نه ماهور چیزی می‌گفت و نه یامور اما هر دو، بی‌آنکه به زبان بیاورند، در ذهنشان یک سؤال مشترک را بارها و بارها تکرار می‌کردند. آن دختر چه کسی بود؟
دختری که توانسته بود رفاقتی را که همه از آن به عنوان برادری یاد می‌کردند، به دشمنی‌ای تبدیل کند که سال‌ها بعد، دودش هنوز هم به چشمِ نسل بعدی می‌رفت. اگر آن دختر واقعاً ریشه‌ی تمام این اتفاقات بود چرا تا امروز حتی یک بار هم نامش را نشنیده بودند؟
فرهاد، انگار تمام سؤال‌های خاموششان را از نگاهشان خوانده باشد، سرش را آرام بالا آورد؛ نگاهش، مستقیم روی ماهور نشست.
لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر بوی تأسف می‌داد تا تمسخر.
- می‌دونم الان هر دوتون دارین فکر می‌کنین اون دختر کی بوده...
چند لحظه مکث کرد و بعد، بدون آنکه نگاهش را از ماهور بگیرد، آرام گفت:
- اسمش… هاندان بود.
رنگ از چهره‌ی ماهور پرید اما فرهاد خیره به او ادامه داد:
- مادرت! همون زنی که امروز، همسرِ آکینه.
سکوت این بار سنگین‌تر از قبل روی شانه‌های هر سه نفر نشست؛ چشم‌های ماهور، برای چند ثانیه بی‌حرکت ماند. انگار مغزش از پذیرفتن جمله‌ای که شنیده بود، سر باز می‌زد.
فرهاد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- اما چیزی که قراره بگم از اینم سنگین‌تره.
نگاهش را برای لحظه‌ای از ماهور گرفت و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد.
- هاندان هیچ‌وقت آکین رو دوست نداشت. از همون روز اول دلش پیشِ یه نفر دیگه بود…
آرام سرش را به سمت یامور چرخاند.
- اصلان.
یامور ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس کرد.
فرهاد ادامه داد:
- عشقِ هاندان، اصلان بود! نه یه علاقه‌ی زودگذر و نه یه تصمیم از روی احساس. اون دختر، اصلان رو انتخاب کرده بود، با تمام وجودش.
لبخند تلخی روی لب‌های فرهاد نشست.
- و اصلان هم همون‌قدر دوستش داشت.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدایی گرفته گفت:
- فرق اون دوتا مرد از همین‌جا شروع شد! اصلان آدمی بود که بلد بود باخت رو بپذیره. اگه زندگی چیزی رو ازش می‌گرفت دندون روی جگر می‌ذاشت و ادامه می‌داد اما آکین، نه! آکین هیچ‌وقت برای شنیدنِ "نه" ساخته نشده بود. از بچگی هر چیزی رو که می‌خواست، به دست می‌آورد و وقتی هاندان، برای اولین بار، جواب رد بهش داد اون "نه" فقط غرورش رو نشکست بلکه تمام وجودش رو آتیش زد.
فرهاد آرام سرش را پایین انداخت.
- بعضی آدم‌ها وقتی عاشق می‌شن، حاضرن برای کسی که دوستش دارن دنیا رو بسازن! اما بعضیای دیگه وقتی نمی‌تونن به عشقشون برسن دنیا رو براش خراب می‌کنن! 
نگاهش دوباره میان ماهور و یامور چرخید. صدایش آرام بود اما هر کلمه‌اش مثل سنگ روی قلبشان می‌نشست.
- آکین از همون روز، شروع کرد به انجام دادن کارهایی که هیچ دوستی، هیچ برادری، و هیچ عاشقی انجام‌شون نمیده!

ویرایش شده توسط ghaazal
  • ذوق زده 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و دوم»

این بار، سکوت دیگر از جنسِ تعجب نبود بلکه از جنسِ شوک بود؛ ماهور، بی‌اختیار مشت‌هایش را گره کرده بود؛ آن‌قدر محکم که بند انگشتانش سفید شده بودند. فکش منقبض بود. رگ کنار شقیقه‌اش آرام می‌زد و انگار هر جمله‌ای که از دهان فرهاد بیرون می‌آمد، تکه‌ای دیگر از تصویری را که سال‌ها از خانواده‌اش در ذهن ساخته بود، خرد می‌کرد.
در دلش، خشم آرام- ‌آرام قد می‌کشید. نه آن خشمِ آنی که با یک فریاد فروکش کند؛ از آن خشم‌هایی که آرام می‌سوزانند.
یامور اما کاملاً بی‌حرکت مانده بود؛ حتی پلک هم نمی‌زد. ذهنش میان نام‌هایی که تا همین چند دقیقه‌ی پیش شنیده بود، سرگردان بود! اصلان، آکین و هاندان...
آدم‌هایی که حالا می‌فهمید سایه‌ی گذشته‌شان، هنوز هم روی زندگیِ آن‌ها است.
هیچ حرفی نزد؛ فقط گوش داد. فرهاد، در حالی که تکیه‌اش را به مبل داده بود، آهسته نفسش را بیرون فرستاد؛ آن‌قدر آرام حرف می‌زد که انگار نه مشغول تعریف کردن یک فاجعه، بلکه در حال روایت خاطره‌ای قدیمی بود.
- از همون روز دیگه چیزی مثل قبل نشد؛ هر بار آکین و اصلان همدیگه رو می‌دیدن دیگه لبخندی بینشون رد و بدل نمی‌شد؛ جاش رو نگاه‌هایی گرفته بود که هر روز، سنگین‌تر می‌شدن. اول بحث بود، بعد دعوا و حتی کتک!
لبخند تلخی زد.
- دو نفری که یه روز حاضر بودن جونشون رو برای هم بدن به روزی رسیدن که حاضر بودن جون همدیگه رو بگیرن!
نگاهش را برای لحظه‌ای پایین انداخت.
- هر بار که اسم یکی‌شون می‌اومد، اون یکی از شدت عصبانیت حتی حاضر نبود اسمش رو بشنوه؛ با این حال هاندان، انتخابش رو کرده بود! اصلان، همیشه اصلان.
فرهاد لحظه‌ای مکث کرد. 
- بالاخره نامزد کردن؛ قرار بود چند ماه بعد هم ازدواج کنن.
چشم‌های به خون نشسته‌ی ماهور ناخودآگاه بالا آمد که فرهاد ادامه داد:
- خبر نامزدیشون برای آکین آخرین ضربه بود؛ اون دیگه عاشق نبود، دیوونه بود!
صدایش آرام‌تر شد.
- آدمی که نمی‌تونه "نه" رو قبول کنه کم‌- کم مرز بین عشق و مالکیت رو گم می‌کنه و آکین دقیقاً همون‌جا ایستاده بود.
نگاهش را به ماهور دوخت.
- یه شب رفت سراغ هاندان اما نه برای خواهش و بلکه برای تهدید.
خانه دوباره در سکوت فرو رفت؛ حتی نفس کشیدن هم برایشان سخت شده بود.
فرهاد با صدایی گرفته ادامه داد:
- اون موقع هاندان یه راز رو توی سینه‌ش پنهان کرده بود. رازی که اون روز آکین رو به اوج دیوونگی رسوند اما اصلان ازش بی‌خبر بود.
پس از ثانیه‌ای مکث، آرام پلک‌هایش را بست و با حس سوزش چشمانش پشت آن‌ها، بی‌مقدمه گفت:
- هاندان از اصلان باردار بود.
ماهور، بی‌اختیار نفسش را حبس کرد و دندان‌هایش روی هم فشرده شد.
فرهاد آرام ادامه داد:
- وقتی آکین فهمید می‌تونست همون‌جا کنار بکشه؛ می‌تونست بگه حاضر نیست بچه‌ی مرد دیگه‌ای رو قبول کنه. اما عشقش به هاندان و رقابتش با اصلان از غرورش هم بزرگ‌تر شده بود. اون‌قدر می‌خواست هاندان رو داشته باشه که حتی حاضر شد بچه‌ای رو بپذیره که می‌دونست خونِ خودش توی رگ‌هاش جریان نداره.
لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با بی‌رحمی لب گشود:
- به هاندان گفت اگه می‌خوای این بچه زنده بمونه، اگه می‌خوای اصلان زنده بمونه، باید نامزدیت رو به هم بزنی!
صدایش از همیشه آرام‌تر شد.
- بعد از اون واضح‌تر از همیشه تهدیدش کرد! با جونِ اصلان و بچش…
اشک، آرام در چشم‌های یامور جمع شده بود و از شدت بُهت حتی پلک هم نمی‌زد.
- هاندان اون لحظه فقط یه عاشق نبود؛ یه مادر هم بود و باید بین آکین و جونِ مردی که دوستش داشت و بچه‌ای که توی وجودش نفس می‌کشید، یکی رو انتخاب می‌کرد و آخر خودش رو قربانی کرد.
فرهاد خیره به دو تیله‌ی سبزرنگِ یامور که حال با وجود اشک براق‌تر به نظر می‌رسیدند، لب زد:
- اصلان هیچ‌وقت نفهمید دختری که قسم خورده بود تا آخر عمر کنارش بمونه چرا یک‌شبه رهاش کرد. حتی از وجود بچه‌ای که قرار بود پدرش باشه هم خبر نداشت.
بطریِ کنار دستش را برداشت جرعه‌ای از مایع بدطمع و تلخِ آن نوشید.
- چند هفته بعد، هاندان و آکین با هم ازدواج کردن، ازدواجی که همه فکر می‌کردن از روی عشق بوده در حالی که پشت لبخندهای عروس هم ترس پنهون شده بود هم فداکاری!
فرهاد، برای اولین بار از ابتدای روایتش، سکوتی طولانی را مهمانِ گوش‌هایشان کرد؛ نگاهش آرام روی یامور نشست. اشک بی‌صدا از گوشه‌ی چشم‌های یامور می‌لغزید؛ نه هق‌- هقی در کار بود و نه گریه‌ای با صدای بلند.
فقط قطره‌هایی که یکی‌- یکی روی گونه‌هایش می‌افتادند و بی‌صدا روی دستانش می‌چکیدند؛ چشم‌هایش خالی شده بود. انگار دیگر چیزی برای باور کردن باقی نمانده بود.
فرهاد، با همان خونسردی آزاردهنده‌ای که تمام مدت در صدایش موج می‌زد، نگاهش را از او نگرفت و آرام پرسید:
- می‌‌دونی فلسفه‌ی اسمت چیه یامور؟
گویی «یامور» را از قصد پر تحکم‌تر ادا کرده بود؛ یامور آرام پلک زد. اشک دیگری پایین افتاد. اما جوابی نداد.
فرهاد، بی‌رحمانه ادامه داد:
- می‌دونی چرا فریده، مادرت، هیچ‌وقت نتونست باهات کنار بیاد؟ چرا هر کاری کردی هیچ‌وقت احساس نکردی دخترِ اون خونه‌ای؟
نفس یامور لرزید و ماهور، بی‌اختیار نگاهش را به او دوخت؛ فرهاد لبخند تلخ و کوتاهی زد.
- چون اون اسم از اول مالِ تو نبود.
چند لحظه سکوت کرد؛ انگار می‌خواست هر کلمه را آهسته‌تر در قلب یامور فرو کند.
- سال‌ها قبل وقتی اصلان و هاندان هنوز کنار هم بودن، مثل همه‌ی عاشق‌های دیگه برای آینده‌شون رویا می‌بافتن! از خونه‌شون حرف می‌زدن، از زندگی‌شون، از بچه‌هاشون. هر دوشون آرزوی یه دختر و داشتن!
لبخند محوی روی لب‌های فرهاد نشست.
- هاندان اسم یامور رو انتخاب کرد و اصلان هم عاشق همون اسم شده بود؛ اون اسم برای هر دوتاشون بوی زندگی می‌داد. بوی آینده و بوی خنده‌های دختری که هیچ‌وقت فرصت به دنیا اومدن توی اون زندگی رو پیدا نکرد.
فرهاد نگاهش را به صورت رنگ‌پریده‌ و خیس از اشکِ یامور دوخت.
- سال‌ها بعد وقتی اصلان از هاندان جدا شد و مجبور شد با فریده ازدواج کنه؛ تو به دنیا اومدی و اسمِ تو رو گذاشت یامور!  چون اون اسم آخرین یادگارِ رویایی بود که با هاندان ساخته بود.
اشک، بی‌اختیار از چشم‌های یامور سرازیر شد؛ فرهاد ادامه داد:
- فریده همه‌چی رو می‌دونست؛ هر بار که اسمت رو صدا می‌زد در واقع اسم مورد علاقه‌ی زنی رو تکرار می‌کرد که شوهرش یه روز، بیشتر از هر کسی دوستش داشت. اسمِ رویایی که هیچ‌وقت فراموشش نکرد. برای همین هر بار که بهت نگاه می‌کرد ناخواسته، زخمی قدیمی دوباره توی دلش باز می‌شد.
برای چند ثانیه، هیچ صدایی جز نفس‌های نامنظم یامور در خانه نپیچید؛  فرهاد تکیه‌اش را به مبل داد. نفس عمیقی کشید و بعد، با همان آرامش تلخی که از ابتدای حرف‌هایش داشت، گفت:
- اما فکر می‌کنین این، آخرِ قصه‌ست؟ نه! اصلان و هاندان، فقط یه رؤیا نداشتن؛ یه بچه هم داشتن. بچه‌ای که قرار بود ثمره‌ی عشقشون باشه.
نگاهش را میان ماهور و یامور چرخاند.
- احتمالاً الان بیشتر از هر چیز، می‌خواین بدونین سرنوشت اون بچه چی شد...
لبخند تلخ و کوتاهی زد.
- خب اون قسمتِ قصه از همه‌ی چیزایی که تا الان شنیدین، تلخ‌تره!

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت صد و سوم» 

فرهاد، بی‌آنکه ذره‌ای از تلخی نگاهش کم شود، تکیه‌اش را بیشتر به مبل داد؛ چند ثانیه، فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند و بعد، آرام گفت:
- قصه بعد از ازدواجشون تموم نشد، تازه از همون‌جا شروع شد. 
نگاهش را به ماهور دوخت.
- آکین به قولی که به هاندان داده بود، عمل نکرد.
یامور، با چشمانی خیس، بی‌اختیار زمزمه کرد:
- یعنی... چی؟
فرهاد، بی‌هیچ تغییری در حالت چهره‌اش، ادامه داد:
- وقتی بچه به دنیا اومد دیگه طاقت نیاورد؛ هر چقدر هم که عاشق هاندان بود نتونست هر روز به بچه‌ای نگاه کنه که یادآورِ مرد دیگه‌ایه.
صدایش سردتر شد.
- یه روز بی‌خبر از همه اون نوزاد رو برداشت؛ نه کشتش و نه توی پرورشگاه رهاش کرد! سپردش به یه خانواده‌ی پایینِ شهر. خانواده‌ای که از شدت فقر حتی خرجِ زندگی خودشون رو هم به زور درمی‌آوردن.
سکوتی کوتاه کرد.
- پدرِ اون خونه قمارباز بود؛ شب و روزش توی قهوه‌خونه‌ها و میزهای شرط‌بندی می‌گذشت. هر شب، مست برمی‌گشت خونه و هر شب صدای گریه‌ی زنش، همسایه‌ها رو بیدار می‌کرد. هر چی گیرش می‌اومد، خرجِ قمار می‌شد. هر چی هم نمی‌اومد با مشت و لگد از زنش پس می‌گرفت.
نفس عمیقی کشید.
- خودشون هم تازه صاحب یه دختر شده بودن؛ دو تا نوزاد زیر یه سقف. زیر سقفی که حتی امنیت برای یک نفر هم نداشت.
نگاهش را پایین انداخت.
- آکین، اون بچه رو گذاشت بغلشون و رفت اما این‌بار به هاندان تضمین داد که از لحاظ مالی ساپورتش می‌کنه!
تلخ خندید.
- هاندان چاره‌ای نداشت؛ نه می‌تونست حقیقت رو به اصلان بگه و نه توانِ جنگیدن با آکین رو داشت. فقط هر ماه، با این دلخوشی زندگی می‌کرد که شاید پولی که می‌فرسته، زندگیِ پسرش رو کمی راحت‌تر کرده باشه.
لحظه‌ای سکوت کرد اما سکوت‌های پی‌ در پیِ او توانِ هضمِ جملات شنیده شده را به آن‌ها نمی‌داد!
- اون بچه توی خونه‌ای بزرگ شد که بیشتر از صدای لالایی صدای شکستن ظرف‌ها رو شنید؛ بیشتر از نوازش، کتک خورد و بیشتر از محبت ترس رو یاد گرفت.
ماهور که تا آن لحظه فقط گوش داده بود، با چشم‌هایش از خشم سرخ شده بودند و با صدایی که آشکارا می‌لرزید، پرسید:
- تو این‌ها رو از کجا می‌دونی؟!
فرهاد، نگاه آرامَش را از او نگرفت؛ لبخند محوی، گوشه‌ی لبش نشست. لبخندی که نه از سرِ شادی بلکه از سنگینیِ حقیقت بود.
- سؤال خوبیه، ماهور…
فرهاد، چند لحظه‌ای سرش را پایین انداخت؛ انگار برای اولین بار دیگر از اعتراف کردن نمی‌ترسید. لبخند تلخ و خسته‌ای روی لب‌هایش نشست.
- وقتی همه چیزت رو ازت بگیرن دیگه چیزی برای ترسیدن باقی نمی‌مونه.
نگاهش آرام روی قاب عکس هاریکا که روی میز قرار داشت، لغزید.
- هاریکا که رفت، انگار عذاب وجدانم هم باهاش مُرد. دیگه از گفتنِ حقیقت نمی‌ترسم. بدترین مجازاتم رو پس دادم.
نفس عمیقی کشید.
- اون موقع سنم خیلی کمتر از الان بود؛ برای آکین کار می‌کردم. هر کاری می‌گفت، انجام می‌دادم.
نگاهش را میان ماهور و یامور چرخاند.
- اون بچه تا چند سال اول زندگیش بی‌خبر از همه‌چیز بزرگ شد اما هاندان نتونست مادر بودنش رو فراموش کنه. هر چند وقت یه بار مخفیانه می‌رفت همون محله، نه برای اینکه خودش رو به بچه نشون بده! فقط از دور نگاهش کنه… براشون پول می‌برد، لباس، دارو، مواد غذایی و هر چیزی که فکر می‌کرد شاید ذره‌ای از سختی زندگیشون کم کنه.
فرهاد آهی کشید.
- تا اینکه آکین فهمید؛ اون روز رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. وقتی هاندان برگشت خونه آکین مثل آدمی که عقلش رو از دست داده باشه، تمام وسایل خونه رو شکست و گفت از امروز به بعد، نه اون بچه رو می‌بینی، نه سراغی ازش می‌گیری. هاندان هیچ کاری از دستش برنمی‌اومد. آخرین باری که پسرش رو دید اون بچه، حدود پنج یا شش سالش بود.
فرهاد، نگاهش را به دستان خودش دوخت.
- همون موقع آکین منو صدا زد و گفت از این به بعد، هر ماه پول رو من ببرم. من هم بردم! یک ماه، دو ماه، سه ماه شاید چهار ماه و بعد همه‌چی تموم شد! آکین دیگه هیچی نفرستاد انگار اون بچه دیگه اصلاً براش وجود نداشت. اما هاندان سال‌ها با این خیال زندگی کرد که هنوز هم پسرش داره حمایت می‌شه. اما پسرش هر روز، زیر همون سقف، بیشتر از دیروز داشت خرد می‌شد. 
فرهاد لبخند محزون و کوتاهی زد.
- همون سال‌ها من با هاریکا آشنا شدم؛ دختری که با وجود سن کمش شرکتِ اصلان رو بعد از ازدواج و مهاجرتش رو اداره می‌کرد؛ عاشقش شدم و ازدواج کردیم.
چند لحظه سکوت کرد؛ اشک، آرام گوشه‌ی چشمش نشست.
- اما یه اشتباه بزرگ کردیم! نه من نه هاریکا هیچ‌وقت دستمون به اون بچه نرسید، هیچ‌وقت بهش آسیب نزدیم اما سکوت کردیم. همه چیز رو می‌دونستیم و سکوت کردیم. همین سکوت ما رو هم شریکِ اون جنایت کرد.
فرهاد، بعد از گفتن آخرین جمله، دیگر نتوانست نگاهش را از قاب عکس بگیرد؛ خانه دوباره در سکوت فرو رفت. سکوتی که فقط با صدای نفس‌های سنگین ماهور و نفس‌های لرزان یامور شکسته می‌شد. یامور، سرش را پایین انداخته بود.
اشک، آرام و بی‌وقفه از چانه‌اش می‌چکید. دیگر حتی تلاشی برای پاک کردنشان هم نمی‌کرد. هر حقیقتی که می‌شنید وزن شانه‌هایش را بیشتر می‌کرد. ماهور اما، برعکس! 
رنگ صورتش لحظه‌به‌لحظه سرخ‌تر می‌شد؛ فکش آن‌قدر روی هم قفل شده بود که عضلات صورتش می‌لرزید. دلش می‌خواست حرف فرهاد را قطع کند اما هنوز نمی‌توانست. فرهاد نفس عمیقی کشید. پلک‌های خسته‌اش را بست.
وقتی دوباره چشم باز کرد، مستقیم به هر دویشان نگاه کرد. نگاهی که انگار سال‌ها بارِ گناه را با خودش حمل کرده بود.
با صدایی گرفته گفت:
- اون بچه، دیگه بچه نیست.
مکث کرد.
- اسمش… پاشاست.
چشم‌های ماهور ناخودآگاه گرد شد و فرهاد ادامه داد:
- پاشا برادر بزرگ‌تره شماهاست! پسرِ اصلان و هاندان.
جمله، مثل پتکی بر سر هر دو فرود آمد؛ یامور ناباورانه به ماهور نگاه کرد. ماهور اما فقط خیره مانده بود. انگار مغزش دیگر توان کنار هم گذاشتن این همه حقیقت را نداشت.فرهاد با تلخی خندید.
- اون روزی که آکین، اون نوزاد رو از آغوش مادرش جدا کرد فکر می‌کرد فقط داره یه بچه رو از سر راه زندگیش برمی‌داره! نمی‌دونست داره هیولایی رو می‌سازه که یه روز، برمی‌گرده.
نگاهش را به نقطه‌ای دور دوخت.
- پاشا اون نوزادِ معصوم و بی‌گناه، زیر دست مردی بزرگ شد که هر شب مست می‌کرد! هر روز تحقیر شد، هر شب کتک خورد. یاد گرفت برای زنده موندن، باید از همه بی‌رحم‌تر باشه. یاد گرفت اشک، هیچ زخمی رو خوب نمی‌کنه. یاد گرفت دنیا رحم نداره و وقتی دنیا رحم نداشته باشه آدم هم کم‌- کم شبیه همون دنیا می‌شه.
فرهاد آهسته سرش را تکان داد.
- اون دیگه دنبال زندگی از دست رفته‌ش نیست! خودش خوب می‌دونه کودکی‌ای که نابود شده، برنمی‌گرده، مادری که ازش گرفتن، برنمی‌گرده، پدری که هیچ‌وقت نداشت، برنمی‌گرده. اما به یه چیز اعتقاد داره. اینکه انتقام شاید نتونه کابوس‌هایش گذشته‌اش رو پاک کنه اما خواب‌های آینده‌ش رو شیرین‌تر می‌کنه!
صدایش از همیشه پایین‌تر آمد.
- هممون تاوان میدیم! آکین، هاندان، اصلان و بعد...
نگاهش آرام میان ماهور و یامور چرخید.
- شماها! شماهایی که از نگاه اون زندگی‌ای رو گرفتین که باید مال خودش می‌بود. چون هر بار که بهتون نگاه می‌کنه زندگی‌ای رو می‌بینه که خودش هیچ‌وقت نداشت.
اشک از گوشه‌ی چشم فرهاد پایین افتاد.
- نوبت من رسید! چون من همه‌چی رو می‌دونستم و می‌تونستم حرف بزنم اما سکوت کردم و سکوت گاهی از خودِ جنایت، بدتره.
دیگر توان ادامه دادن نداشت؛ سرش را پایین انداخت که ناگهان ماهور از جا بلند شد. رگ‌های گردنش از شدت خشم بیرون زده بودند. چشم‌هایش سرخ شده بود و نفس‌هایش به سختی بالا می‌آمد. با ناباوری، چند قدم به سمت فرهاد برداشت و با صدایی که از شدت عصبانیت می‌لرزید، فریاد زد:
- تو همه‌ی اینا رو می‌دونستی؟! می‌دونستی یه بچه رو از مادرش گرفتن… می‌دونستی کجا بزرگ شده… می‌دونستی چه بلایی سرش اومده... بعد فقط... سکوت کردی؟!
فرهاد سرش را بالا آورد؛ این بار نه دفاعی کرد و نه بهانه‌ای آورد، فقط با صدایی خسته، آرام گفت:
- آره می‌دونستم و هر روز به خاطر همین دونستن مُردم. من تقاصش رو پس دادم؛ نوبت بقیه‌ست!

 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و چهارم»

فضای خانه دیگر شباهتی به چند دقیقه‌ی قبل نداشت؛ دیوارها همان دیوارها بودند، مبل‌ها همان مبل‌ها، پنجره همان پنجره‌ای بود که نور کم‌جان ظهر را به درون می‌پاشید اما انگار حقیقت، رنگ همه چیز را عوض کرده بود.
سکوت سنگین‌تر از همیشه روی شانه‌های سه نفر افتاده بود؛ ماهور دیگر تاب نیاورد. قدم‌هایش یکی پس از دیگری، محکم و پرخشم، فاصله‌ی میان خودش و فرهاد را بلعیدند. چشم‌هایش از شدت عصبانیت سرخ شده بود؛ نه فقط از خشم، از فرو ریختن تمام تصویری که سال‌ها از گذشته‌ی خانواده‌اش در ذهن ساخته بود. در یک لحظه، یقه‌ی پیراهن فرهاد را میان مشت‌هایش فشرد و او را با خشونت از روی مبل بلند کرد. فرهاد حتی مقاومت هم نکرد؛ تنها نگاه خسته‌اش را به صورت ماهور دوخت. ماهور با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید، غرید:
- خفه بودی! همه‌ی این سال‌ها خفه بودی و حالا اومدی این چرت‌وپرت‌ها رو جلوی من بالا میاری؟!
فرهاد حتی نتوانست درست روی پاهایش بایستد؛ بدنش، انگار دیگر صاحب نداشت. به محض بلند شدن، تلوتلو خورد و اگر دستان ماهور یقه‌اش را نگرفته بودند، بی‌شک روی زمین می‌افتاد. سرش سنگین و دردمند بود، نه تقلا می‌کرد و نه دفاع. فقط نگاه خسته و سرخ‌شده‌اش، آرام روی صورت ماهور ثابت مانده بود. برای لحظه‌ای، انگار صدای ماهور را نمی‌شنید و فقط تصویر هاریکا جلوی چشمانش بود.
زیر لب، آرام گفت:
- برای همین هر شب مُردم، قبل از اینکه هاریکا بمیره من هرروز هزار بار مُردم!
- خفه شو!
ماهور دوباره یقه‌اش را تکان داد.
- اسم اینو عذاب وجدان نذار؛ اسمش ترسه! ترسیدی حقیقت رو بگی؟
اشک، بی‌اختیار از گوشه‌ی چشم یامور پایین افتاد؛ تا آن لحظه فقط گریه کرده بود و فقط گوش داده بود؛ فقط اجازه داده بود حقیقت، تکه‌تکه‌اش کند. اما حالا نگاهش میان دستان لرزان ماهور و صورت کبود شده‌ی فرهاد رفت و برگشت. با وجود تمام نفرتی که نسبت به فرهاد در وجودش زبانه می‌کشید نمی‌توانست اجازه بدهد این صحنه ادامه پیدا کند. با قدم‌هایی لرزان جلو رفت. دستش را روی بازوی ماهور گذاشت.
- ماهور...
صدایش هنوز از گریه می‌لرزید.
- ولش کن! 
ماهور حتی نیم‌نگاهی هم به او نکرد و تنها با خشم گفت:
- حق نداره بعد از این همه سال فقط بشینه و قصه تعریف کنه!
یامور این بار محکم‌تر بازویش را گرفت.
- ولش کن.
ماهور برای اولین بار سر برگرداند؛ چشمش به صورت خیس از اشک یامور افتاد. پلک‌های متورمش، گونه‌های خیسش و لرزش خفیف لب‌هایش! تمام آن خشم، برای یک ثانیه در وجودش مکث کرد. یامور آهسته، اما محکم، دستان او را از یقه‌ی فرهاد جدا کرد. فرهاد با سرفه‌ای کوتاه چند قدم عقب رفت، گویی نفسش سنگین شده بود.
ماهور هنوز مشت‌هایش را گره کرده بود و رگ‌های دستش از شدت فشار سفید شده بودند. یامور آرام میان آن دو ایستاد. اما نه کنارِ فرهاد! بی‌آنکه حتی نیم‌قدم به او نزدیک شود، کنار ماهور قرار گرفت. شانه‌اش تقریباً به شانه‌ی ماهور می‌خورد.
در همان حال، نگاه سرد و پر از انزجارش را به فرهاد دوخت. نگاهی که دیگر هیچ شباهتی به احترام چند دقیقه‌ی قبل نداشت.
فرهاد پس از سرفه‌ای کوتاه، دستی به یقه‌اش کشید و گفت:
- می‌دونید که مسبب تمام این اتفاقات آکینه؟
یامور که بازوی ظریفش تقریبا چسبیده به بازوی ماهور بود و قدری برای کنترل کردنِ او سویش مایل شده بود، با صورتی خیس از اشک اما بی‌احساس پاسخ داد:
- اشتباه نکن! نوبت متنفر شدن از آکین هم می‌رسه؛ اما فعلاً من دارم به کسی نگاه می‌کنم که می‌تونست جلوی این فاجعه رو بگیره اما نگرفت!
ماهور هنوز با خشم به فرهاد خیره بود انگار که اگر یک لحظه دیگر آنجا می‌ایستاد، دوباره یقه‌اش را می‌گرفت.
یامور این بار آهسته‌تر تکرار کرد:
- بیا بریم.
فقط دو کلمه اما انگار تمام خستگی، تمام نفرت و تمام شکستنِ آن روز، در همان دو کلمه خلاصه شده بود؛ ماهور نفس سنگینی کشید. آخرین نگاه پر از انزجارش را به فرهاد انداخت، نگاهی که هیچ بخششی در آن نبود.
چند خیابان آن‌طرف‌تر در دل یکی از جاده‌های خروجی شهر دو کامیون سنگین، با فاصله‌ای حساب‌شده، در مسیرِ از پیش تعیین‌شده حرکت می‌کردند و صدای غرش موتورهای دیزلی، سکوت جاده را می‌شکافت. چند صد متر عقب‌تر یک خودروی مشکی‌رنگ، کاملاً نامحسوس، پشت سرشان حرکت می‌کرد. امره پشت فرمان، یک دستش را روی فرمان گذاشته بود و با دست دیگر تخمه‌ای داخل دهان انداخت.
بی‌حوصله گفت:
- فکر می‌کردم تعقیب کردن هیجانِ بیشتری داشته باشه! اینا که انگار اومدن اردوی خانوادگی.
نهان بدون اینکه نگاهش را از کامیون‌ها بگیرد، جواب داد:
- تو فقط پنج دقیقه‌ست اومدی، بعد خسته شدی؟
امره پوزخند زد.
- پنج دقیقه؟ خواهرِ من، از وقتی راه افتادیم سه بسته تخمه تموم کردم.
نهان ابرویی بالا انداخت و گفت:
- معلومه! صدای تخمه خوردنت از صدای موتور کامیون بیشتره.
امره با چهره‌ای حق‌به‌جانب گفت:
- خب انرژی مغزم از همیناست.
نهان بی‌اختیار خندید.
- با این حساب، مغزت باید الان نیروگاه برق باشه.
امره همان‌طور که دو دستش را به فرمان گرفته بود با اخمی ساختگی کفت:
- خب من الان مأمور مخفی‌ام.
نهان با خنده سر تکان داد.
- آره! مأمور مخفی‌ای که از استرس، هر ده دقیقه یه بسته تخمه تموم می‌کنه.
نهان که نقشه‌ی مسیر را روی گوشی دنبال می‌کرد، آرام گفت:
- جلوتر یه راه خاکی هست... اگه از اون بریم، قبل از کامیون‌ها به پیچ بعدی می‌رسیم.
امره ابرویی بالا انداخت.
- خانم راهبر!
- چی؟
- یه وقت اشتباه نگی‌ها... آخرش از مرز کشور سر در بیاریم!
نهان بی‌حوصله نگاهش کرد و گفت:
- فقط رانندگی کن.
امره نمایشی، به نشانه‌ی احترام دستی روی سینه گذاشت.
- چشم، رئیس!
چند دقیقه بعد، ماشین‌شان وارد جاده‌ی خاکی شد؛ لاستیک‌ها روی سنگ‌ریزه‌ها صدا می‌دادند و گرد و خاکی غلیظ پشت سرشان بلند می‌شد. به نقطه‌ای رسیدند که جاده دوباره به مسیر اصلی وصل می‌شد. امره ماشین را کنار کشید و موتور را خاموش کرد. هر دو، از پشت شیشه، منتظر ظاهر شدن کامیون‌ها ماندند.
نهان ساعتش را نگاه کرد.
- باید الان برسن.
امره گردنش را کش آورد.
- اگه نیان، من دیگه رسماً بازنشسته می‌شم.
نهان پوزخندی زد.
- تو هنوز استخدامم نشدی.
هردو همزمان برای تنفس از ماشین پیاده شدند؛ امره خواست جوابش را بدهد که ناگهان هردو کامیون دیده شدند!
از دور دو کامیون، درست مثل دو سایه‌ی عظیم، آرام- ‌آرام از پیچ جاده بیرون آمدند. چراغ‌های زردرنگشان، میان گرد و غبار، هاله‌ای محو ساخته بود و غرش موتورهای‌شان سکوت دشت را می‌شکافت. امره بی‌اختیار خودش را جلو کشید.
- رسیدن...
نهان هم نگاهش را به همان نقطه دوخت. هر دو کامیون، با همان فاصله‌ی حساب‌شده، پشت سر هم حرکت می‌کردند؛ آرام، سنگین و بی‌خبر از سرنوشتی که تنها چند متر جلوتر انتظارشان را می‌کشید.
ثانیه‌ها به کندی می‌گذشتند؛ انگار خودِ زمان هم ایستاده بود و درست در لحظه‌ای که کامیون اول به میانه‌ی آن جاده‌ی خلوت رسید ناگهان صدایی مهیب به گوششان رسید. آن‌چنان سهمگین که گویی دلِ زمین از هم شکافته شد و در تمام بیابان پیچید. ستونی از آتش، با خشمی وصف‌نشدنی، از زیر کامیون اول به آسمان پرتاب شد و در کمتر از یک چشم بر هم زدن، شعله‌ها تمام اتاق بار را بلعیدند. موج انفجار، بدنه‌ی چندین تُنیِ کامیون را مانند اسباب‌بازی از زمین کند؛ قطعات آهن، تکه‌های لاستیک و خرده‌شیشه‌ها در هوا چرخیدند و با صدایی کرکننده روی آسفالت و بیابان اطراف فرود آمدند.

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت صد و پنجم»

فشار موج انفجار، حتی از آن فاصله نیز به ماشین امره رسید؛ شیشه‌ها با شدت لرزیدند و گرد و خاک، مانند دیواری عظیم، به هوا برخاست؛ نهان ناخودآگاه هر دو دستش را روی گوش‌هایش گذاشت. امره فقط توانست با چشمانی گشادشده، به شعله‌هایی خیره بماند که لحظه‌به‌لحظه بلندتر می‌شدند. اما هنوز شوک انفجار اول تمام نشده بود که کامیون دوم، تنها چند متر جلوتر آمد و انفجار دوم، شدیدتر و مهیب‌تر از اولی، جاده را به لرزه انداخت. تکه‌های فلز، مانند ترکش، به اطراف پرتاب شدند. درِ یکی از کانتینرها، ده‌ها متر آن‌طرف‌تر روی زمین سقوط کرد.
شعله‌های سرخ و نارنجی، با غرش سهمگینی از دلِ کامیون زبانه کشیدند و چند ثانیه بعد، ابر غلیظی از دودِ سیاه، آرام- ‌آرام آسمان را بلعید؛ دودی آن‌قدر غلیظ که انگار روز را به شب تبدیل کرده بود. صدای سوختن لاستیک‌ها، خم شدن آهن‌های گداخته و آتشِ بی‌رحمی که لحظه‌به‌لحظه بزرگ‌تر می‌شد تنها چیزهایی بودند که از آن دو کامیون باقی مانده بودند.
نهان بی‌حرکت به صحنه خیره مانده بود و لب‌هایش نیمه‌باز بود اما هیچ صدایی از گلویش خارج نمی‌شد. امره هم انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بود. نگاهش میان آن حجمِ آتش و دود سرگردان مانده بود. نهان با دهانی نیمه‌باز، چشم از شعله‌ها برنداشت.
- کامیون‌ها…
امره با ناباوری سر تکان داد.
- هر دوتاشون...
چند ثانیه سکوت میانشان ماند.
بعد امره ناگهانی سمت نهان برگشت و و با چهره‌ای طلبکار گفت:
- دیدی؟!
نهان متعجب ابرو بالا انداخت.
- چی و دیدم؟ 
- تقصیر تو بود!
نهان با تک خنده‌ای عصبی پرسید:
- من؟!
- آره! اگه هی حواسمون رو پرت نمی‌کردی، الان می‌فهمیدم چی شد!
نهان با حرص ساختگی دست به سینه زد.
- ببخشیدا... من حواست رو پرت کردم یا تو که از اول تا الان فقط تخمه شکستی؟!
امره با اعتراض گفت:
- تخمه تمرکزم رو بالا می‌بره!
- تمرکز؟! تو پنج دقیقه پیش داشتی دنبال آهنگ می‌گشتی!
امره شانه بالا انداخت و بی‌تفاوت گفت:
- آهنگ هم روحیه می‌ده!
نهان خنده‌اش گرفته بود اما خودش را نگه داشت.
- روحیه داد که کامیون‌ها منفجر شدن؟
امره با انگشتِ اشاره به او اشاره کرد.
- ببین! داری منحرفش می‌کنی! اصل قضیه اینه که تو نقشه رو اشتباه خوندی!
- من؟! تو اصلاً تابلوها رو نمی‌دیدی!
امره حینی که ادای صحبت کردن او را درمی‌آورد گفت: 
- چون داشتم رانندگی می‌کردم!
- نه... چون داشتی آینه رو تنظیم می‌کردی که موهات خوب دیده بشه!
امره با ناباوری دستش را روی قلبش گذاشت.
- تو به شخصیت من توهین کردی!
- کدوم شخصیت؟
امره چند ثانیه اخمی مصنوعی کرد و نهان هم با همان اخم نگاهش کرد؛ دو جفت چشم چند لحظه به هم خیره ماندند و ناگهان هر دو، هم‌زمان خندیدند! آن‌قدر بلند و آن‌قدر بی‌اختیار که اشک از گوشه‌ی چشم‌هایشان سرازیر شد. امره میان خنده گفت:
- ما واقعاً هیچ‌وقت دعوامون نمی‌شه!
نهان نفس- ‌نفس‌زنان پاسخ داد:
- دعوای ساختگی رو بلد نیستیم!
هنوز خنده‌شان تمام نشده بود که صدای زنگ موبایل امره بلند شد؛ نگاهی به صفحه انداخت و با دیدن نام «افشار» بلافاصله پاسخش را داد.
- چی‌شد افشار؟
صدای جدی افشار از آن سوی خط آمد:
- انجام شد؛ هر دور کامیون از شهر خارج شدن، صحیح و سالم!
چشم‌های امره برق زد و چون اندک استرسی که داشت، رفع شده بود، با لبخندی محو پاسخ داد:
- مطمئنی؟! 
- خیالت راحت باشه.
با رضایتی که چندان از چهره‌اش مشخص نبود، تماس را قطع کرد و بعد ناگهان با اخم رو به نهان برگشت.
- نهان!
نهان که لبخند روی لبش خشک شده بود، با نگرانی پرسید:
- چی‌شده؟ کامیون‌های اصلی رد شدن؟
تنها پاسخی که دریافت کرد چهره‌ی پَکَر و غمناکِ امره بود؛  نهان برای لحظه‌ای خشکش زد. همان سکوت و همان چهره‌ی ناامید و مظلومانه‌ی نهان باعث شد امره ناخواسته لبخندِ پهنی بزند!
- رد شدن دختر! 
نهان پس از مکث کوتاهی با ذوقی کودکانه از جایش پرید.
- جدی؟!
- آره!
بی‌اختیار و بی اینکه هیچ‌کدام حتی فرصت فکر کردن داشته باشند هر دو با خوشحالی به سمت هم رفتند. در یک لحظه، میان آن هیجان، یکدیگر را محکم در آغوش کشیدند. خنده‌شان بوی آسودگی می‌داد و ذوقی که بعد از ساعت‌ها استرس پیدا شده بود، همان چند ثانیه را پر کرد.
اما درست چند لحظه بعد انگار هر دو تازه متوجه کاری که کرده بودند، شدند. آرام از هم فاصله گرفتند.
نهان، سرفه‌ی کوتاهی کرد و بی‌دلیل مشغول مرتب کردن موهایش شد. امره هم پشت گردنش را خاراند و نگاهش را به جاده دوخت.
- آره خلاصه… موفق شدیم! 
امره آرام این را گفت و بعد سکوت کوتاه و خجالت‌زده‌ای میانشان نشست اما امره پنهانی، از گوشه‌ی چشم، نگاهش کرد. نهان هنوز سرش پایین بود و لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبش مانده بود. باد با موهای آشفته‌اش بازی می‌کرد و نور عصر، صورتش را روشن‌تر از همیشه نشان می‌داد.
امره بی‌اختیار لبخند زد؛ با خودش حس کرد حضور نهان، از آن جنس حضورهایی است که آدم دلش نمی‌خواهد زود تمام شوند.
«فلش بک»
چهار نفر، دور میز پذیرایی نشسته بودند؛ نقشه‌ی مسیر، چند برگه‌ی یادداشت و لپ‌تاپ، تمام سطح میز را اشغال کرده بود. خطوط قرمز و آبی روی نقشه، مسیرهای مختلف را مشخص می‌کردند و سکوتی سنگین، میانشان جریان داشت. ماهور که از همان ابتدا نگاهش روی نقشه قفل مانده بود، ناگهان خودکار را روی میز گذاشت و آرام گفت:
- طبق روال همیشه‌ی اصلان خان پیش نمی‌ریم.
سه جفت چشم، هم‌زمان به سمتش برگشت؛ یامور ابرو در هم کشید.
- یعنی؟
ماهور نوک خودکار را روی نقشه گذاشت و با صدایی مطمئن ادامه داد:
- چهار تا کامیون می‌گیریم.
امره همان لحظه تخمه‌ای که بین دندان‌هایش بود را پایین داد و متعجب گفت:
- چهار تا؟!
یامور هم با اخمی عمیق‌تر نگاهش کرد.
- اما بارها توی دو تا کامیون جا می‌شن.
ماهور بی‌آنکه نگاهش را از نقشه بگیرد، آرام سر تکان داد.
- می‌دونم.
چند لحظه سکوت کرد؛ انگار تک‌- تک جمله‌هایش را از قبل در ذهنش چیده بود. بعد نوک خودکار را روی یکی از مسیرها گذاشت.
- دو تا کامیون... دقیقاً از همون مسیری میرن که آکین انتظار داره.
خودکارش را چند سانتی‌متر آن‌طرف‌تر برد و مسیر دومی را نشان داد.
- امره و نهان! شما هم با فاصله دنبالشون می‌رین. نه اون‌قدر نزدیک که شک کنن، نه اون‌قدر دور که گمشون کنین.
امره سری تکان داد.
- باشه.
بعد نگاه ماهور روی مسیر دیگری نشست؛ جاده‌ای باریک‌تر، خلوت‌تر و طولانی‌تر.
با لحنی که قاطعیت از تک‌- تک واژه‌هایش می‌بارید، گفت:
- اما دو تا کامیون دیگه...
مکث کوتاهی کرد.
- از مسیری میرن که من می‌گم.
یامور لحظه‌ای به نقشه نگاه کرد و بعد آرام نگاهش را به ماهور دوخت. ماهور این بار سرش را بلند کرد و مستقیم در چشم‌های او خیره شد.
- بار اصلی، توی اون دوتاست.
نهان آرام لب زد:
- یعنی این دوتای اولی...
با انگشت به مسیر اول اشاره کرد.
- فقط طعمه‌ان؟
لبخند بسیار کم‌رنگی گوشه‌ی لب ماهور نشست.
- دقیقاً.
امره که تازه منظورش را فهمیده بود، با هیجان گفت:
- یعنی اگه کسی بخواد بار رو بزنه...
ماهور حرفش را کامل کرد و ادامه داد:
- کامیون‌های خالی رو می‌زنه.
نگاهش دوباره روی نقشه افتاد.
- آکین استراتژی اصلان رو می‌شناسه! ما جدیدش رو بهش نشون میدیم.

و درست به همین دلیل بود که ساعتی بعد، دو کامیون حامل بار واقعی، بی‌سروصدا از جاده‌ای که هیچ‌کس انتظارش را نداشت عبور کردند و بدون کوچک‌ترین مشکلی، از محدوده خارج شدند. در همان زمان دو کامیون دیگر، که حتی یک گرم بار هم داخلشان نبود، عمداً از همان مسیری حرکت کردند که قابل پیش‌بینی‌ترین انتخاب برای آکین بود.
حرکتی حساب‌شده برای آنکه نگاه‌ها را به سمت خودشان بکشانند.
و چند دقیقه بعد همان دو کامیون خالی، میان جاده‌ای متروکه، در انفجاری مهیب میان شعله‌های آتش ناپدید شدند.

 

ویرایش شده توسط ghaazal
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت صد و ششم»

امره هنوز چشم از ستون‌های عظیمِ دود برنداشته بود؛ آتش، با ولع، بدنه‌ی پیچیده در آهنِ کامیون‌ها را می‌بلعید‌. شعله‌هایی که هر لحظه بلندتر می‌شدند و رنگ سرخشان، زیر آسمانِ خاکستری، منظره‌ای آخرالزمانی ساخته بود. نهان آرام نفسش را بیرون داد. باد، بوی لاستیک سوخته و آهنِ داغ را تا نزدیکِ آن‌ها می‌آورد.
امره پلکی زد و دستی میان موهای آشفته‌اش کشید، گوشی را از جیبش بیرون آورد و شماره‌ی ماهور را گرفت؛ چند بوق و بعد صدای بی‌روحی در گوشش پیچید.
- بگو.
امره نگاه آخر را به جاده انداخت و با لحنی سرشار از خوشحالی لب زد:
- انجام شد رییس!
از آن سوی خط، چند ثانیه سکوت حکم‌فرما شد و بعد ماهور آهسته پرسید:
- کامیون‌ها؟
- هر دوتاشون منفجر شدن.
باز هم سکوتی کوتاه اما سنگین برای ثانیه‌ای حاکم شد و بعد تنها سؤالی که برای ماهور اهمیت داشت، از میان لب‌هایش بیرون آمد.
- راننده‌‌ها سالمن؟
امره بی‌درنگ جواب داد:
- خیالت راحت؛ چند دقیقه قبل از رسیدن به محل، پیاده شدن. کامیون‌های خالی روی مسیر از پیش تنظیم‌شده خودکار حرکت می‌کردن. احتمالِ همچین چیزی رو می‌دادیم! 
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- هیچ‌کس آسیب ندیده.
صدای ماهور، خسته‌تر از همیشه، در گوشش پیچید.
- باشه…
نه خداحافظی کرد و نه سؤال دیگری پرسید تنها تماس را همان‌جا قطع کرد؛ امره چند لحظه به صفحه‌ی خاموش موبایل خیره ماند و ابروهایش در هم رفت. آرام زیر لب گفت:
- انگار اصلاً خوشحال نشد...
نهان که نگاهش هنوز روی دودهای دوردست مانده بود، آهسته پرسید:
- چی شد؟
هر دو همزمان سوار ماشین شدند و حینی که امره گوشی را روی داشبورد می‌انداخت پاسخ داد:
- هیچی... البته امیدوارم!
نهان سری تکان داد که امره ماشین را روشن کرد و صدای موتور، سکوت جاده را شکست. آخرین نگاه را به شعله‌هایی انداخت که هنوز از دلِ آن دو کامیون زبانه می‌کشیدند و بعد، آرام فرمان را چرخاند. ماشین، جاده‌ی خاکی را پشت سر گذاشت و وارد مسیر اصلی شهر شد. چند دقیقه‌ی بعد، فضای سنگینِ ماشین، کم‌- کم رنگ عوض کرد. امره با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگر، روی غربیلکِ آن ضرب گرفته بود. لبخند کمرنگی زد و گفت:
- به نظرم امشب حقمونه جشن بگیریم.
نهان ابرویی بالا انداخت.
- بابت اینکه نزدیک بود از استرس سکته کنیم؟
- نه...
نگاهی شیطنت‌آمیزی به او انداخت و پاسخ داد:
- بابت اینکه هنوز زنده‌ایم.
نهان بی‌مهابا خندید.
- من فکر کنم تو از اونایی باشی که وسط قیامت هم دنبال بهونه برای جشن گرفتن می‌گردن.
امره با افتخار سینه جلو داد.
- استعدادیه که خدا به هرکسی نمی‌ده! 
نهان سرش را تکان داد.
- بیشتر شبیه خوشبینیِ کاذبه!
- حسودیت میشه!
نهان ناخواسته خنده‌اش را خورد و حین ابرو گره زدنی، با تعجب گفت:
- چی؟ خوابش رو ببینی! 
برای اولین بار از ابتدای مسیر نه از انفجار حرفی بود، نه از کامیون‌ها و نه از دشمنی که سایه‌اش بالای سرشان چرخ می‌زد. فقط دو نفر بودند که میان آن همه آشوب، چند دقیقه‌ای فرصت کرده بودند مثل آدم‌های معمولی بخندند. 
با رسیدن به چراغ قرم امره آرام ترمز گرفت و ماشین پشتِ خط سفید ایستاد. همان لحظه، ضربه‌ی آرامی به شیشه خورد و هر دو سر برگرداندند. پسربچه‌ای هفت یا هشت ساله، با لپ‌های سرخ، موهای ژولیده و چشمان عسلیِ درشت، دسته‌ای رز قرمز را در آغوش گرفته بود. با لبخندی شیرین، خودش را به پنجره نزدیک‌تر کرد.
- آقا… برای دوست‌دخترت گل نمی‌خری؟
امره همان لحظه سرفه‌ای کرد و ناخواسته گفت:
- ها...؟!
بی‌اختیار لحظه‌ای  نگاهش به نهان افتاد؛ نهان هم دقیقاً همان لحظه به او نگاه می‌کرد. چند ثانیه فقط سکوت بود و بس! 
سپس امره با دستپاچگی کیف پولش را بیرون کشید.
- بده ببینم...
اسکانسی پرداخت کرد و یکی از شاخه‌های زیبای رز را خرید؛ پسرک با ذوق پول را گرفت و لبخندزنان گفت:
- امیدوارم خدا مثل آسمون و بارونش، از هم‌ جداتون نکنه!
و قبل از اینکه امره فرصت پیدا کند چیزی بگوید و یا حتی چیزی را انکار کند، با خنده به سمت ماشین بعدی دوید؛ امره چند لحظه به گل خیره ماند و بعد، با ترکیبی عجیب از خجالت و پررویی، آن را سمت نهان گرفت.
- بفرمایید!
نهان گل را نگاه کرد.
- این چیه؟
امره شانه‌ای بالا انداخت.
- گل، برای گل! 
نهان چند لحظه فقط نگاهش کرد و سپس خنده‌اش را خورد.
امره با چهره‌‌ای حق‌به‌جانب گفت:
- چرا دل یه بچه رو بشکنم خب؟
- آها...
نهان گل را از دستش گرفت و با دلخوریِ تصنعی گفت:
- یعنی اصلاً ربطی به من نداشت؟
امره با شیطنت لبخند زد.
- درسته اون قسمت که گفت “دوست‌دخترت” اشتباه بود... اما به نظر این گل شدیداً خوش‌شانسه که دست توئه!
لبخند نهان، این بار آرام‌تر شد؛ نگاهش را از او گرفت و به رز سرخ دوخت. چراغ سبز شد و ماشین دوباره به حرکت افتاد. بی‌آنکه هیچ‌کدام چیزی بگویند رز سرخ، تمام باقیِ مسیر، آرام میان انگشتان نهان ماند؛ گلی که شاید ارزشش از چند اسکناس بیشتر نبود اما لبخندی که روی لب هر دویشان نشانده بود، ارزشِ معنویِ خیلی بیشتری داشت.
صدای ترمزِ آرامِ ماشین، سکوتِ آن حوالی را شکست؛ امره موتور را خاموش کرد و نگاه کوتاهی به ویلای روبه‌رو انداخت. ابرویش همان لحظه بالا رفت.
- ماشین ماهور...
نهان هم نگاهش را دنبال کرد.
- یعنی زودتر از ما رسیدن؟ 
امره بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و هردو از ماشین پیاده شدند؛ هنوز چند قدم بیشتر به سمت در برنداشته بودند که صدای بحثی نامفهوم از داخل خانه به گوششان رسید.
امره ایستاد و نهان هم ناخودآگاه قدمش را کند کرد؛ بحث، شدید بالا گرفته بود! صدای ماهور گرفته و عصبی، از پشت در شنیده می‌شد و بلافاصله بعد از آن صدای بغض آلودِ یامور!
امره و نهان نگاهی متعجب به هم انداختند و نهان آرام زمزمه کرد:
-چه‌خبره! 
امره در جواب به نشانه‌ی ندانستن شانه بالا انداخت و بعد دستش را جلو برد و زنگ را فشرد. چند لحظه بعد در باز شد و ماهور در چهارچوب در ایستاده بود. رنگ از چهره‌اش پریده بود، موهایش آشفته و چشم‌هایش سرخ شده بودند؛ امره با دیدنش، دیگر لبخند نزد. فقط آرام پرسید:
- چی شده؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...